► ✿ ▐ ✿◄ دو فرزند چند ماهه که بر اثر عوارض شیمیایی پدر جان  دادند ► ✿ ▐ ✿◄ سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
► ✿ ▐ ✿◄ دو فرزند چند ماهه که بر اثر عوارض شیمیایی پدر جان  دادند ► ✿ ▐ ✿◄
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 6 , از مجموع 6
  1. #1
    مدیر ارشد انجمن ایران شناسی
    شهاب منتظر*غلام علی اصغر(ع) آواتار ها

    تاریخ عضویت : آبان 1390
    صلوات
    1998
    دلنوشته
    2
    « اَلـلّـــهُـــمَّ عَـجِّـــل لِـولـیِّـــنَاالـفَـــرَجَ »
    نوشته : 11,555      تشکر : 114,281
    41,986 در 11,148 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 1
    شهاب منتظر*غلام علی اصغر(ع) آنلاین نیست.

    shamee ► ✿ ▐ ✿◄ دو فرزند چند ماهه که بر اثر عوارض شیمیایی پدر جان دادند ► ✿ ▐ ✿◄






    دو فرزند چند ماهه که بر اثر عوارض شیمیایی پدر جان دادند...



    آنچه پیش روی شماست روایتی است از زندگی سردار شهید موسی الرضا خراسانی یکی از فرمانده لشکر 25 کربلا که دو فرزند چند ماهه‌اش بر اثر شیمیایی پدر جان خود را از دست داده‌اند.


    به گزارش فارس، روایت‌های شنیدنی از دوران دفاع مقدس در بعضی مواقع آنچنان دردناک است که دل انسان را به درد می‌آورد. تاثیراتی که عوارض جنگ و سلاح‌‌های کشتارجمعی که رژیم ملعون بعثی استفاده می‌کرد بر جسم و جان خانواده‌های رزمندگان باقی است و هنوز نیز این خانواده‌ها با این مشکلات دست به گربیان هستند . مانند نمونه ‌ای که در پایین مطالعه می‌کنید:خانم خدیجه خراسانی مادر شهید موسی الرضا خراسانی می گوید:

    موسی الرضا در شب یلدای سال 42، در روستای قلی آباد گرگان به دنیا آمد. پدرش آقا غلامعلی، کشاورز بود. با تنگ دستی موسی الرضا را بزرگ کردیم، روزگار مردم آن سال ها خیلی سخت بود. موسی الرضا را می‌بستم روی کولم، می‌رفتم نشاگری می‌کردم. کارگری می‌کردم. از سر کار که بر می گشتم، همان روی کولم نهار می پختم، نهار ما مگه چی بود، گوجه را پته می کردیم، توی روغن، با نان می خوردیم. مردم روستا آن سال ها همه این طوری زندگی می‌کردند. زندگی خیلی حلال بود. بچه هام را با لقمه پاک و حلال بزرگ کردم.




    شهید موسی الرضا خراسانی(نفر وسط)



    ► ✿ ▐ ✿◄ دو فرزند چند ماهه که بر اثر عوارض شیمیایی پدر جان  دادند ► ✿ ▐ ✿◄

    http://www.ayehayeentezar.com/signaturepics/sigpic1938_35.gif


  2. تشكرها 8

    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* (26-07-1391), مانیل (26-07-1391), مدير اجرايي (25-07-1391), نرگس منتظر (25-07-1391), ال یاسین (26-07-1391), بيرق ظهور (25-07-1391), خادمه صدیقه طاهره(س) (26-07-1391), دلتنگ خدا (26-07-1391)

  3.  

  4. #2
    مدیر ارشد انجمن ایران شناسی
    شهاب منتظر*غلام علی اصغر(ع) آواتار ها

    تاریخ عضویت : آبان 1390
    صلوات
    1998
    دلنوشته
    2
    « اَلـلّـــهُـــمَّ عَـجِّـــل لِـولـیِّـــنَاالـفَـــرَجَ »
    نوشته : 11,555      تشکر : 114,281
    41,986 در 11,148 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 1
    شهاب منتظر*غلام علی اصغر(ع) آنلاین نیست.

    پیش فرض






    همین که موسی الرضا را از روی کولم پائین می‌گذاشتم، دادش به آسمان می رفت. روی کولم که بود، غذا می پختم، حیاط را آب جاور می کردم. به شدت دوستش داشتم. پاره تن من بود. همه وجودم بود.

    موسی الرضا پنج شش ساله که شد، همراه پدر بزرگش رفت دنبال گوسفند. موقع مدرسه اش که شد، پدر بزرگش نگذاشت که برود درس بخواند. موسی الرضا پای گوسفند ها ماندگار شد.شد چوپان گله، ده ساله که شد، پدر بزرگش از دنیا رفت، موسی الرضا را فرستادم مدرسه تا سواد یاد بگیرد. چون سن اش خیلی زیاد بود قبول نکردند. گفتند باید بفرستید اکابر درس بخواند. بردمش کلاس شبانه«پیکار با بی سوادی» روزها توی یک نجاری شاگردی می کرد، شب ها می رفت درس می خواند.



    ► ✿ ▐ ✿◄ دو فرزند چند ماهه که بر اثر عوارض شیمیایی پدر جان  دادند ► ✿ ▐ ✿◄

    http://www.ayehayeentezar.com/signaturepics/sigpic1938_35.gif


  5. تشكرها 7

    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* (26-07-1391), مانیل (26-07-1391), مدير اجرايي (25-07-1391), ال یاسین (26-07-1391), بيرق ظهور (25-07-1391), دلتنگ خدا (26-07-1391), رهرو سراج دل (25-07-1391)

  6. #3
    مدیر ارشد انجمن ایران شناسی
    شهاب منتظر*غلام علی اصغر(ع) آواتار ها

    تاریخ عضویت : آبان 1390
    صلوات
    1998
    دلنوشته
    2
    « اَلـلّـــهُـــمَّ عَـجِّـــل لِـولـیِّـــنَاالـفَـــرَجَ »
    نوشته : 11,555      تشکر : 114,281
    41,986 در 11,148 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 1
    شهاب منتظر*غلام علی اصغر(ع) آنلاین نیست.

    پیش فرض






    خواندن و نوشتن را که یاد گرفت، رفت مکتب خانه، علاقه خاصی به قرآن داشت. با وجود این که دیر شروع کرد، اما با هوش بالایی که داشت، خیلی زود سواد دار شد. با اوج گیری انقلاب از روستا به شهر می رفت، اعلامیه امام خمینی را می آورد توی روستا پخش می‌کرد. در تظاهرات شرکت می‌کرد. با پیروزی انقلاب رفت بسیجی شد، جنگ که شروع شد، اولین کسی بود که از روستای قلی آباد رفت جبهه. تا شروع جنگ، تلویزیون نداشتیم. خیلی از روزگار بیرون از روستا حالیمان نمی شد.

    موسی الرضا که رفت جبهه، من خیلی دلم برایش تنگ شد، به پدرش گفتم: باید بروی چندتا گوسفند را بفروشی. با پولش رفتیم یک تلویزیون سیاه و سفید خریدیم، تا اگر موسی الرضا را توی جبهه تلویزیون نشان داد، ببینیم. آن چند گوسفند تمام زندگی ما بود. اما موسی الرضا همه وجود من بود. مدتی رفت کردستان، چند ماهی نه نامه داد، نه مرخصی آمد. هر چی توی تلویزیون نگاه کردم، نبود.

    وقتی آمد یک جور دیگر شده بود. تمام تنش کبود بود. گفتم: هرچی توی تلویزیون نگاه کردم نبودی پسرم. پس تو کجای جبهه بودی. خندید و من محکم بوسیدم اش...




    ► ✿ ▐ ✿◄ دو فرزند چند ماهه که بر اثر عوارض شیمیایی پدر جان  دادند ► ✿ ▐ ✿◄

    http://www.ayehayeentezar.com/signaturepics/sigpic1938_35.gif


  7. تشكرها 8

    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* (26-07-1391), مانیل (26-07-1391), مدير اجرايي (25-07-1391), نرگس منتظر (25-07-1391), ال یاسین (26-07-1391), بيرق ظهور (25-07-1391), دلتنگ خدا (26-07-1391), رهرو سراج دل (25-07-1391)

  8. #4
    مدیر ارشد انجمن ایران شناسی
    شهاب منتظر*غلام علی اصغر(ع) آواتار ها

    تاریخ عضویت : آبان 1390
    صلوات
    1998
    دلنوشته
    2
    « اَلـلّـــهُـــمَّ عَـجِّـــل لِـولـیِّـــنَاالـفَـــرَجَ »
    نوشته : 11,555      تشکر : 114,281
    41,986 در 11,148 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 1
    شهاب منتظر*غلام علی اصغر(ع) آنلاین نیست.

    پیش فرض






    مدتی گذشت، دوباره رفت جبهه، چند ماهی گذشت، از جبهه آمد. این بار که آمد گفت: مادر امام گفته مجردین باید ازدواج کنند. دختر یکی از اقوام را قبول کرد، بنام«زهرا محمدی» توی همان مجلس خواستگاری گفت: من باید بروم جبهه، شاید شهید بشوم. شاید زخمی. زهرا قبول کرد. خیلی ساده ازدواج کردند. بعد از عروسی، ده روز بیشتر در منزل نماند. رفت جبهه، همین طور می رفت و می آمد. مدتی گذشت، سال «1363» خدا به موسی الرضا و زهرا یک دختر داد. نامش را گذشتند«رقیه».
    رقیه ده روزه که بود، باباش از جبهه آمد. مدتی ماند و دوباره رفت جبهه، چند ماه گذشت، سخت شیمیایی شد. یک مدت به خاطر عوارض شیمیایی نتواست جبهه برود. چند ماهی گذشت، یک ذره که بهتر شد رفت جبهه، مرتب جبهه بود، گاهی هم مرخصی می آمد.

    سال«1365» خدا بهشان یک پسر داد، نامش را گذاشتند کاظم. موسی الرضا جبهه بود. زنش نامه نوشت که بیا، تا رفت بیاد دو سه ماه طول کشید. کاظم سخت بیمار شد. موسی الرضا هم آمد مرخصی، بردنش بیمارستان، دکتر به موسی الرضا گفت: تو شیمیائی هستی؟ گفت: بله چند بار شیمیائی شدم. دکتر گفت: پسرت به علت عوارض ناشی از شیمیائی، دچار «سرطان خون» شده. هر چی دارو درمان کردیم، تهران بردیم. هر کجا بردیم، گفتند بیخودی بچه را این طرف و آن طرف نبرید. بچه شش ماهش که بود از دنیا رفت. موسی الرضا گفت: راضی ام به رضای خدا و رفت جبهه. وقتی که داشت می رفت، گفت فکر حضرت زینب باشید. ما یک رقیه داریم. صبر کنید برای خدا.

    در عملیات «کربلای 4» جانشین تسلیحات و مهمات لشکر بود، ما که ازین حرف ها سر در نمی آوردیم، توی روستا رزمنده های که جبهه می رفتند و می آمدند به ما می گفتند که پسرتان فرمانده است. وقتی از خودش سوال می کردم تو جبهه چکاره هستی؟
    می گفت: کفش رزمنده ها را واکس می زنم. توی آشپزخانه پیاز پوست می کنم. اصلا نگفت فرمانده ام.







    ► ✿ ▐ ✿◄ دو فرزند چند ماهه که بر اثر عوارض شیمیایی پدر جان  دادند ► ✿ ▐ ✿◄

    http://www.ayehayeentezar.com/signaturepics/sigpic1938_35.gif


  9. تشكرها 7

    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* (26-07-1391), مانیل (26-07-1391), مدير اجرايي (25-07-1391), نرگس منتظر (25-07-1391), ال یاسین (26-07-1391), بيرق ظهور (25-07-1391), رهرو سراج دل (25-07-1391)

  10. #5
    مدیر ارشد انجمن ایران شناسی
    شهاب منتظر*غلام علی اصغر(ع) آواتار ها

    تاریخ عضویت : آبان 1390
    صلوات
    1998
    دلنوشته
    2
    « اَلـلّـــهُـــمَّ عَـجِّـــل لِـولـیِّـــنَاالـفَـــرَجَ »
    نوشته : 11,555      تشکر : 114,281
    41,986 در 11,148 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 1
    شهاب منتظر*غلام علی اصغر(ع) آنلاین نیست.

    پیش فرض






    می گفتند: در عملیات «کربلای 5» دست موسی الرضا تیر می خوره، می برنش بیمارستان اهواز، شبانه فرار می کنه، میاد خط مقدم.

    چند سالی گذشت و موسی الرضا دائم جبهه بود، هربار که می آمد، یکی از برادرانش «مسلم یا عقیل» را هم با خودش می برد جبهه، چند بار هم پدر پیرش را همراه خودش به جبهه برد. پدرش خیلی مشتاق جبهه بود. موسی الرضا حبیب ابن مظاهر صدایش می کرد.

    پس از شش سال حضور در جبهه و فرماندهی جنگ در عملیات نصر چهار موسی الرضا در منطقه ماهوت در سال«1366» به آرزوی خود رسید و شهید شد.

    چهار ماه بعد شهادتش در هجده اسفند همان سال خدا به «زهرا» یک فرزند دیگر داد که بنام پدرش نامش گذاشتند«موسی الرضا» بچه چهار ماهه که شد، مثل کاظم شش ماهه؛ دچار بیماری«سرطان خون» شد، ما توی نسل اندرنسل مان، همچنین زنش زهرا و طایفه ما هیچکدام سابقه بیماری خاص، مثل«سرطان خون» هرگز نداشتیم. بچه را هر کجا که بردیم گفتند: دچار عوارش خاص شده«سرطان خون» موسی الرضای شش ماهه در بیمارستان تهران بر اثر عوارض شیمیائی پدر شهیدش از دنیا رفت. داغ بزرگکی بر دلمان گذاشت.

    «رقیه» تنها دختر موسی الرضا یک روز آمد سرش را گذاشت توی بغلم و گفت: مادر بزرگ، سرنوشت من هم مثل حضرت رقیه(س) است. وقتی سه ساله بود، پدرش امام حسین(ع) شهید شد، من هم لیاقتش را داشتم که در سه سالگی، دو برادرم را از دست بدهم. پدرم شهید بشود. من خوشحالم از اینکه فرزند شهید هستم. هم نام دختر «سیدالشهداء» و سرنوشتی شبیه دختر بهترین موجود عالم هستی را دارم.



    گل برگ سرخ لاله ها ، در کوچه های شهر ما

    بوی شهادت می دهند...



    ► ✿ ▐ ✿◄ دو فرزند چند ماهه که بر اثر عوارض شیمیایی پدر جان  دادند ► ✿ ▐ ✿◄

    http://www.ayehayeentezar.com/signaturepics/sigpic1938_35.gif


  11. تشكرها 9


  12. #6
    مدير کل سایت
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1388
    صلوات
    23071
    دلنوشته
    43
    اللهم عجل لولیک الفرج و العافیة و النصر
    نوشته : 62,801      تشکر : 57,635
    171,675 در 50,211 پست تشکر شده
    وبلاگ : 173
    دریافت : 9      آپلود : 102
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آنلاین نیست.

    پیش فرض






    در حیرتم از باران در این دشت عطشناک !

    که خون تو را نمی شوید و رد پای عشقت را پاک نمی کند

    بلکه از خون سرخت در این سرزمین بخون نشسته

    دسته دسته شقایق های سرخ و لاله های تب دار عاشق را می رویاند

    که هر لحظه آماده پرپرشدن و دوباره رستن و روئیدنند





    ► ✿ ▐ ✿◄ دو فرزند چند ماهه که بر اثر عوارض شیمیایی پدر جان  دادند ► ✿ ▐ ✿◄
    *******************************
    اشتباه من این بود ….هر جا رنجیدم ، لبخند زدم ….
    فکر کردند درد ندارد ، محکم تر زدند

    *******************************
    گرچه گذر زمان فرصت مهرورزیدن رادریغ نمی کند،امامرگرااستثنائی نیست. فرصت ها را براي مهرورزي دريابيم

    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت


    *******************************



  13. تشكرها 9


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. Root کردن چیست و چه کارایی هایی دارد ؟
    توسط رایکا در انجمن مقالات آموزش و ترفندها
    پاسخ: 1
    آخرين نوشته: 09-01-1392, 23:00
  2. پاسخ: 2
    آخرين نوشته: 14-01-1389, 16:42

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •