سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
˜Ï æÈáǐ
صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 13

موضوع: ✿✿✿ حکایاتی خواندنی از امام هادی ع ✿✿✿

  1. Top | #1

    عنوان کاربر
    مدیر افتخاری
    تاریخ عضویت
    امرداد 1390
    شماره عضویت
    1578
    نوشته
    3,750
    صلوات
    500
    دلنوشته
    3
    دلتنگی هات آخرش منو میکشه آقا جونم
    تشکر
    5,514
    مورد تشکر
    14,644 در 3,862
    وبلاگ
    7
    دریافت
    37
    آپلود
    144

    پیش فرض ✿✿✿ حکایاتی خواندنی از امام هادی ع ✿✿✿










    احترام پرندگان به امام هادي عليه السلام

    ابوهاشم جعفري مي‌گويد:

    متوکل تالار آفتابگيري درست کرده بود که پنجره‌هاي مشبک داشت و داخل آن پرندگان خوش آواز را رها ساخته بود.

    روزهايي که سران حکومت براي سلام رسمي و تبريک نزد او مي‌آمدند، متوکل درون همين تالار مي‌نشست اما بر اثر سر و صداي پرندگان، نه حرف ديگران را مي‌شنيد و نه ديگران حرفش را مي‌شنيدند.

    فقط وقتي که امام هادي عليه السلام وارد مي‌شدند تمام پرندگان ساکت و آرام مي‌شدند و تا وقتي امام هادي از آنجا خارج نمي‌شد سر و صدايي شنيده نمي‌شد.







    ویرایش توسط مدير محتوايي : 25-07-1392 در ساعت 08:35
    امضاء
    ***************************

    http://img4up.com/up2/76449078655624950011.jpg

    ܓ✿ اللهم عجل لولیک الفرج ܓ✿

    ***************************

  2. تشكرها 8


  3.  

  4. Top | #2

    عنوان کاربر
    مدیر افتخاری
    تاریخ عضویت
    امرداد 1390
    شماره عضویت
    1578
    نوشته
    3,750
    صلوات
    500
    دلنوشته
    3
    دلتنگی هات آخرش منو میکشه آقا جونم
    تشکر
    5,514
    مورد تشکر
    14,644 در 3,862
    وبلاگ
    7
    دریافت
    37
    آپلود
    144

    پیش فرض




    تمام هستی در خدمت امام معصوم

    در دستگاه متوکّل مرد سخنوری بود به نام هریسه، روزی به متوکّل گفت:

    کاری که دستگاه تو برای امام هادی علیه السلام انجام می‪دهد هیچ‪ کس برای خودت انجام نمی‪دهد، زیرا هرگاه او به این‪ جا می‪آید حتی زحمت کنار زدن پرده را نیز تحمّل نمی‪کند و اطرافیان تو پرده را برایش بالا می‪زنند.

    متوکّل اعلان کرد که از این به بعد کسی حقّ ندارد برای علی بن محمّد دست به پرده‪ها بزند، امّا با ورود حضرت، باد پرده‪ها را بالا برد و بعد از ورود حضرت، پرده‪ها به حال خود بازگشت.
    این قضیه هنگام مراجعت حضرت نیز تکرار شد، متوکّل احساس کرد که مشکل پیچیده تر شد و ادامه این روند بیشتر به ضرر اوست لذا دستور داد:

    بعد از این که او به این جا آمد پرده را برایش کنار بزنید.






    ویرایش توسط مدير محتوايي : 25-07-1392 در ساعت 08:40
    امضاء
    ***************************

    http://img4up.com/up2/76449078655624950011.jpg

    ܓ✿ اللهم عجل لولیک الفرج ܓ✿

    ***************************

  5. تشكرها 4

    مانیل (09-08-1391), مدير اجرايي (08-08-1391), ال یاسین (09-08-1391), شهاب منتظر*غلام علی اصغر(ع) (08-08-1391)

  6. Top | #3

    عنوان کاربر
    مدیر افتخاری
    تاریخ عضویت
    امرداد 1390
    شماره عضویت
    1578
    نوشته
    3,750
    صلوات
    500
    دلنوشته
    3
    دلتنگی هات آخرش منو میکشه آقا جونم
    تشکر
    5,514
    مورد تشکر
    14,644 در 3,862
    وبلاگ
    7
    دریافت
    37
    آپلود
    144

    پیش فرض


    پاسخ سوالات در قرآن کریم

    متوکّل عبّاسی مسموم شد، نذر کرد که اگر خدا او را از مرگ نجات داد مال
    ‪ کثیری را در راه خدا صدقه دهد

    بعد از بهبودی وی، علما در این که مال کثیر چقدر است اختلاف کردند.
    دربان متوکّل، که حسن نام داشت، به او گفت:

    اگر من پاسخ درست را برایت بیابم در برابر آن چه مبلغی به من می‪دهی؟
    متوکّل گفت:

    در آن صورت ده هزار درهم به تو خواهم داد و اگر پاسخ را نیافتی
    صد تازیانه بر تو می‪زنم دربان پذیرفت و به سراغ امام هادی علیه السلام
    رفت و مساله را از آن حضرت پرسید. امام فرمود:

    به متوکّل بگو هشتاد درهم صدقه دهد، دربان پاسخ حضرت را به خلیفه
    منتقل کرد، وی از او دلیل این پاسخ را خواست، دربان به نزد حضرت
    هادی علیه السلام بازگشت و دلیل را از آن بزرگوار پرسید.

    امام فرمود:
    خداوند به پیامبرش می‪فرماید
    «لقد نَصَرکُمُ اللهُ فی مَواطِنَ کثیرَة»؛

    ما موارد و مواطن مزبور را بررسی و احصا کردیم آنها را هشتاد
    مورد یافتیم. این پاسخ که به متوکّل رسید، خوشحال شد
    و ده هزار درهم را به دربان داد



    ویرایش توسط مدير محتوايي : 25-07-1392 در ساعت 08:40
    امضاء
    ***************************

    http://img4up.com/up2/76449078655624950011.jpg

    ܓ✿ اللهم عجل لولیک الفرج ܓ✿

    ***************************

  7. تشكرها 4

    مانیل (09-08-1391), مدير اجرايي (10-08-1391), ال یاسین (09-08-1391), شهاب منتظر*غلام علی اصغر(ع) (10-08-1391)

  8. Top | #4

    عنوان کاربر
    مدیر افتخاری
    تاریخ عضویت
    امرداد 1390
    شماره عضویت
    1578
    نوشته
    3,750
    صلوات
    500
    دلنوشته
    3
    دلتنگی هات آخرش منو میکشه آقا جونم
    تشکر
    5,514
    مورد تشکر
    14,644 در 3,862
    وبلاگ
    7
    دریافت
    37
    آپلود
    144

    پیش فرض




    امام هادي عليه السلام و نجات جان يونس نقاش

    روزي يونس نقاش با دل ترسان و مضطرب نزد امام هادي عليه السلام رفت و گفت:
    «اي آقاي من، تو را درباره خانواده‌ام سفارش به نيکي مي‌کنم.»
    امام فرمود: «چه خبر شده؟»
    يونس گفت: «تصميم گرفتم از اين جا بروم.»
    امام هادي عليه السلام در حالي که تبسمي بر لب داشت فرمود: «چرا؟»
    يونس گفت:

    «موسي بن بغا (يکي از مقامات حکومت بني‌عباس) نگيني به من سپرد که بسيار ارزشمند و قيمتي است و از من خواست روي آن نقشي حک کنم. موقع کار اين نگين دو نيم شد. فردا قرار است آن را تحويل بدهم و در اين صورت يا هزار تازيانه مي‌خورم يا مرا مي‌کشند.»

    حضرت هادي عليه السلام فرمود: «به منزلت برگرد. تا فردا جز خير چيزي نخواهد بود.»

    فردا يونس دوباره ترسان و لرزان خدمت امام هادي عليه السلام رسيد و اظهار داشت:

    «مامور آمده و نگين را مي‌خواهد.»
    امام فرمود: «برگرد که جز خير نخواهي ديد.»
    يونس پرسيد:«اي آقاي من، به او چه بگويم؟»
    امام تبسمي کرد و فرمود: «برگرد و به آنچه به تو مي‌گويد گوش بده. جز خير نخواهد بود.»

    يونس رفت و پس از مدتي با لبان خندان بازگشت. به امام گفت:
    «اي سيد من! مامور مي‌گويد کنيزانم با هم اختلاف دارند. آيا مي‌تواني اين نگين را دو نيمه کني تا ما نيز تو را بي‌نياز کنيم؟»

    امام هادي عليه السلام خشنود شد و رو به آسمان عرض کرد: «خدايا حمد از آنِ توست که ما را از آن گروهي قرار دادي که تو را ستايش کنند.»





    ویرایش توسط مدير محتوايي : 25-07-1392 در ساعت 08:41
    امضاء
    ***************************

    http://img4up.com/up2/76449078655624950011.jpg

    ܓ✿ اللهم عجل لولیک الفرج ܓ✿

    ***************************

  9. تشكرها 5


  10. Top | #5

    عنوان کاربر
    عضو صمیمی
    تاریخ عضویت
    خرداد 1397
    شماره عضویت
    2403
    نوشته
    6,619
    صلوات
    80000
    دلنوشته
    55
    اَلـــلّـــ❤ـهـُـــ❤ـمَّ عَـــ❤ـجِـّــ❤ـلْ لِــ❤ـوَلــ❤ـیـــِّکَ ❤الــــْفــ❤ــَرَجْ
    تشکر
    44,869
    مورد تشکر
    29,510 در 7,770
    وبلاگ
    45
    دریافت
    16
    آپلود
    10

    پیش فرض




    یک حکایت خواندنی از امام هادی علیه السلام

    مرحوم طبرسى در كتاب احتجاج نقل مى ‏كند كه در زمان امام هادى‏ عليه السلام يكى از فقهاى شيعه كه در بحث با يك ناصبى منحرف،
    او را روشن كرده و حقّانيت خود را ثابت كرده بود، وارد مجلسى شد كه در آن مجلس، علويّون و بنى ‏هاشم نيز حضور داشتند.

    امام هادى ‏عليه السلام آن فقيه را در بهترين جاى مجلس نشاند.اين همه احترام، براى علويّون و بنى ‏هاشم گران آمد، بزرگ آنان زبان به اعتراض گشود كه چرا چنين فردى را بر ما برترى دادى؟

    امام فرمود: آيا به داورى قرآن راضى هستيد؟گفتند: بله ،حضرت اين آيه را تلاوت فرمود:
    «تفسحوا فى المجالس... و اذا قيل لكم انشزوا فانشزوا يرفع اللّه الّذين آمنوا منكم و الّذين اوتوا العلم درجات»

    آرى، عالم مؤمن بر مؤمن عادى برترى دارد، همان گونه كه مؤمن بر غير مؤمن برترى دارد. قرآن در جاى ديگر مى ‏فرمايد: «هل يستوى الّذين يعلمون والّذين لا يعلمون» ارزش اين شخص به خاطر بحث علمى و شكستى كه به آن ناصبى داد، از هر شرف و نسبى بيشتر است.





    ویرایش توسط مدير محتوايي : 25-07-1392 در ساعت 08:41
    امضاء




  11. تشكرها 5

    مانیل (09-08-1391), مدير اجرايي (10-08-1391), ال یاسین (09-08-1391), بيرق ظهور (09-08-1391), شهاب منتظر*غلام علی اصغر(ع) (10-08-1391)

  12. Top | #6

    عنوان کاربر
    عضو خودماني
    تاریخ عضویت
    شهریور 1391
    شماره عضویت
    3650
    نوشته
    1,040
    صلوات
    1500
    دلنوشته
    3
    مهدی جان! کی می شود مستجاب این انتظار من ...
    تشکر
    13,022
    مورد تشکر
    6,829 در 1,311
    وبلاگ
    4
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض




    داروی یک بیمار


    زید بن علی بن الحسین می گوید:

    در سامرا به بستر بیماری افتاده بودم و سخت در تاب و تب و اضطراب به سر می بردم.

    در دل شب طبیبی به بالینم آوردند و نسخه ای برای من نوشت که به دست آوردن آن در شب امکان نداشت.

    تصمیم گرفتیم که صبح آن را تهیّه کنیم. ولی درد همچنان به شدّت مرا می آزرد.
    وقتی پزشک رفت دیدم خدمتکار امام هادی علیه السلام وارد شد و با خود کیسه ای همراه داشت.
    وقتی کیسه را باز کرد، دیدم همان دوایی است که دکتر سفارش کرده است.

    خدمتکار امام گفت:
    ابوالحسن علیه السلام به شما سلام می رساند و می فرماید
    این دارو را به این ترتیب میل کنید، شفا خواهید یافت.
    من طبق دستور امام رفتار کردم و شفا یافتم.






    ویرایش توسط فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* : 25-07-1392 در ساعت 17:52
    امضاء

    ای
    یوسفی که یعقوب دلم

    منتظر عطر
    پیراهن تو ست!

    زودبیا ...

    ... اللهم عجل لولیک الفرج ...



  13. Top | #7

    عنوان کاربر
    عضو خودماني
    تاریخ عضویت
    شهریور 1391
    شماره عضویت
    3650
    نوشته
    1,040
    صلوات
    1500
    دلنوشته
    3
    مهدی جان! کی می شود مستجاب این انتظار من ...
    تشکر
    13,022
    مورد تشکر
    6,829 در 1,311
    وبلاگ
    4
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض





    درس شکرگزاری

    از ابوهاشم جعفری حکایت شده که دچار تنگدستی شدیدی شدم.
    به سراغ امام هادی علیه السلام رفتم و با اجازه آن بزرگوار در محضرش نشستم.
    قبل از آن که سخنی بگویم حضرت فرمود:
    ابوهاشم! تو می‪خواهی کدام یک از نعمت‪های بی‪شمار خدای متعال را سپاس گزاری؟

    زبانم بند آمد و ندانستم در پاسخ حضرت چه بگویم. حضرت ادامه داد:
    خداوند ایمان را روزی تو گردانیده و بدین وسیله بدنت را بر آتش (جهنم) حرام گردانیده است،
    به تو نعمت عافیت داده و از این راه تو را در راه طاعت خود یاری داده،
    به تو نعمت قناعت (و عزّت نفس) عنایت کرده و با آن تو را از خواری و ذلّت مصون داشته است

    ابوهاشم! من این سخنان را برای این گفتم، چون دانستم آمده‪ای از تنگدستی‪ات شِکوه کنی،
    و در ضمن دستور دادم صد دینار به تو بدهند.
    ( بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۱۲۹)







    ویرایش توسط فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* : 25-07-1392 در ساعت 17:54
    امضاء

    ای
    یوسفی که یعقوب دلم

    منتظر عطر
    پیراهن تو ست!

    زودبیا ...

    ... اللهم عجل لولیک الفرج ...



  14. Top | #8

    عنوان کاربر
    مدیر افتخاری
    تاریخ عضویت
    امرداد 1390
    شماره عضویت
    1578
    نوشته
    3,750
    صلوات
    500
    دلنوشته
    3
    دلتنگی هات آخرش منو میکشه آقا جونم
    تشکر
    5,514
    مورد تشکر
    14,644 در 3,862
    وبلاگ
    7
    دریافت
    37
    آپلود
    144

    پیش فرض




    امام هادي عليه السلام و استفتائات متوكل

    حکایت اول


    متوكل كاتب و نويسنده‌اي نصراني داشت كه به او بسيار احترام مي‌گذاشت و به خاطر علاقه‌اي که به او داشت او را با كنيه (ابو نوح) صدا مي‌زد.
    عده‌اي از كاتبان، نويسندگان كاخ اين عمل را نادرست خوانده و گفتند: (جايز نيست كافر را با كنيه صدا بزنيم)

    متوكل از فقها استفتا كرد و نتيجه منجر به دو نظر گرديد:
    گروهي آن را جايز دانستند و گروهي منع كردند. متوكل ناچار از امام استفتا نمود و ماجرا را نوشت.

    امام هادي عليه السلام در پاسخ نوشتند:
    "بسم الله الرحمن الرحيم تَبَّت يَدَا اَبِي لَهَبٍ وَ تَب"(آيه اول سوره مسد).
    اين پاسخ بديع از بي‌نظيرترين پاسخ‌هاي عالم فتوا بشمار مي‌رود و حضرت با استفاده از اين آيه نه تنها جواز كنيه گذاري كافر را ثابت مي‌كند بلكه وقوع آن را نيز در قرآن يعني معتبرترين مدرك فتوا نشان مي‌دهد. متوكل نيز از پاسخ حضرت قانع شد و به آن عمل كرد.






    ویرایش توسط مدير محتوايي : 25-07-1392 در ساعت 08:43
    امضاء
    ***************************

    http://img4up.com/up2/76449078655624950011.jpg

    ܓ✿ اللهم عجل لولیک الفرج ܓ✿

    ***************************


  15. Top | #9

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن اخلاق و عرفان
    تاریخ عضویت
    امرداد 1391
    شماره عضویت
    3467
    نوشته
    13,145
    صلوات
    28000
    دلنوشته
    1
    اللهم صلّ علی محمد و ال محمد و عجّل فرجهم
    تشکر
    27,295
    مورد تشکر
    57,784 در 13,226
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض





    امام هادی و توسل به امام حسین‌(ع)

    امام هادى - عليه السلام - دچار بيمارى سختى شدند و بهترين دارو را دعاى بر سر مرقد جدشان ، آقاى جوانان بهشتى و سبط گرامى پيامبر‌(ص) امام حسين‌(ع) می‌دانستند كه هر كس بدو پناه آورد و او را شفيع نزد خدا ساخت ، درد و اندوه و مشكلاتش بر طرف شد.

    ابو هاشم جعفرى ماجرا را چنین نقل می کندکه : ((من همراه با محمّد حمزه به عيادت امام هادى - عليه السلام - كه بيمار بود رفتيم ايشان به ما گفتند: گروهى را با خرج من به حائر حسينى بفرستيد.

    همين كه از نزد حضرت خارج شديم محمّد بن حمزه به من گفت : ما را به حائر مى فرستد در حالى كه او مانند صاحب حائر (امام حسين ) مى باشد؟!)).

    در حقيقت ، امام هادی‌(ع) در منزلت همانند جدشان سيدالشهداء بودند چرا که ائمه معصومین‌(ع) همگى نشاءت گرفته از درخت رسالت بودند و ((نورى واحد)) به شمار مى رفتند ايشان معصوم و مانند پدرانش مشمول رحمت خداوندى قرار گرفته و از هر رجس و پليدى به دور بود. ابو هاشم سخن محمّد بن حمزه را درست ديد و نزد حضرت رفته این پرسش را با ايشان در ميان گذاشت .

    امام در پاسخ فرمود: ((آنگونه كه مى پنداريد نيست پروردگار را موضع و جاهايى مى باشد كه دوست دارد در آنها او را بپرستند و ((حائر حسينى )) - عليه السلام - يكى از همان مواضع است )).




    ویرایش توسط مدير محتوايي : 25-07-1392 در ساعت 08:44


  16. Top | #10

    عنوان کاربر
    <b>عضو ماندگار</b>
    تاریخ عضویت
    آبان 1391
    شماره عضویت
    4158
    نوشته
    525
    تشکر
    295
    مورد تشکر
    2,468 در 627
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض



    امام هادی علیه السلام و نجات فرزند یکی از یاران


    مردی هراسان و لرزان نزد امام هادی علیه السلام رفت و فرمود:«پسرم را به جرم دوستی شما دستگیر کرده اند و امشب او را از بلندی به پایین پرت می‌کنند و همان جا به خاک می سپارند.»امام هادی علیه السلام به او فرمود:«حالا چه می خواهی؟»

    گفت:«آن چه پدر و مادر در این شرایط می‌خواهند.» امام فرمود:«نگران او مباش. فردا پسرت سالم خواهد ماند.»

    صبحگاهان پسر آن شخص سالم بازگشت. پدرش به او گفت:«پسرم چه شد؟»
    او گفت:«هنگامی که دست هایم را بستند و برایم قبر حفر کردند، ده شخص پاک و معطر آمدند و پرسیدند چرا می‌گریی. من هم گرفتاری‌ام را توضیح دادم.

    آنها فرمودند: اگر همان کسی که تو را دستگیر کرده است خودش به سرنوشتی که در انتظار توست گرفتار شود، آیا متعهد می شوی که به تنهایی ملازم تربت پیامبر خدا صلی الله علیه و آله بشوی؟» گفتم:«آری.» آنها نگهبانی را که مأمور اجرای حکم من بود گرفتند و از بلندی پرتاب کردند ولی هیچ کس فریاد و جزعش را نشنید و کسی هم مرا ندید. اکنون آنانی که مرا نجات داده اند و نزد تو آورده اند، در انتظار بازگشت من هستند.»

    جوان با پدرش وداع کرد و رفت. پدرش نزد امام هادی علیه السلام آمد و ماجرا را تعریف کرد.

    این خبر به زودی همه جا پخش شد و مردم برای یکدیگر نقل می‌کردند. امام هادی علیه السلام نیز تبسم می‌کرد و می‌فرمود:«آنان آنچه را که ما می دانیم، نمی دانند.»




    ویرایش توسط مدير محتوايي : 25-07-1392 در ساعت 08:45


صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi بر قالب منتشر شده از ویکی وی بی