زندگی نامه سینوهه سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
زندگی نامه سینوهه
صفحه 10 از 43 نخستنخست ... 6789101112131420 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 91 تا 100 , از مجموع 425
  1. #91
    کاربر توقیفی
    آستان جانان آواتار ها

    تاریخ عضویت : آذر 1391
    نوشته : 733      تشکر : 2,112
    2,006 در 721 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    آستان جانان آنلاین نیست.

    پیش فرض







    زندگی نامه سینوهه ( گریه آورترین واقعه جوانی من )


    غلامان به من حمله ور شدند و من با وجود مستی خواستم پایداری نمایم و از منزل خارج نشوم و آنها با چوب بر سرم ریختند و آنقدر مرا زدند که خون از سر و صورت و سینه و شکم من جاری گردید و بعد مرا گرفتند و از خانه بیرون انداختند.

    وقتی مردم جمع شدند و پرسیدند که برای چه این مرد را مجروح کردید گفتند که او به خانم ما توهین کرده و هر چه به او گفتیم که خانم ما زنی نیست که خود را ارزان بفروشد قبول نکرد و میخواست به زور خانم ما را خواهر خود بکند و ما هم او را از خانه بیرون کردیم.

    من این حرفها را در حال نیمه اغماء می شنیدم و به قدری کتک خورده بودم که نمیتوانستم از آنجا بروم و شب همانجا، خون آلود بخواب رفتم.

    صبح روز بعد بر اثر صدای پای عابرین و صدای ارابه ها از خواب بیدار شدم. تمام بدن من به شدت درد میکرد و مستی شراب از روحم رفته بود.

    ولی آنقدر که از شرمندگی و پشیمانی رنج میبردم از درد بدن معذب نبودم.



    زندگی نامه سینوهه


  2. #92
    کاربر توقیفی
    آستان جانان آواتار ها

    تاریخ عضویت : آذر 1391
    نوشته : 733      تشکر : 2,112
    2,006 در 721 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    آستان جانان آنلاین نیست.

    پیش فرض







    زندگی نامه سینوهه ( گریه آورترین واقعه جوانی من )



    به راه افتادم و خود را به کنار نیل رسانیدم و در آنجا خون های خود را شستم و بعد راه خارج شهر را پیش گرفتم زیرا آنقدر از خود خجل بودم که نمیتوانستم به خانه خویش بروم.

    مدت سه روز و سه شب در نیزارهای واقع در کنار نیل به سر بردم و در این مدت غیر از آب و قدری علف غذائی دیگر به من نرسید.

    بعد از سه روز به شهر برگشتم و به خانه خود رفتم و دیدم که اسم یک طبیب دیگر روی خانه من نوشته شده و این موضوع نشان میدهد که خانه مرا ضبط کرده اند.

    غلام من (کاپتا) از خانه بیرون آمد و تا مرا دید به گریه افتاد و گفت ارباب بدبخت من خانه تو را یک طبیب جوان تصرف کرد و اینک من غلام او هستم و برای وی کار میکنم و بعد گفت اگر من میتوانستم یگانه چشم خود را به تو میدادم که تو را از بدبختی برهانم، زیرا پدر و مادر تو زندگی را بدرود گفتند.

    گفتم پناه بر (آمون) و دستها را بلند کردم و پرسیدم چگونه پدر و مادر من مردند؟



    زندگی نامه سینوهه


  3. #93
    کاربر توقیفی
    آستان جانان آواتار ها

    تاریخ عضویت : آذر 1391
    نوشته : 733      تشکر : 2,112
    2,006 در 721 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    آستان جانان آنلاین نیست.

    پیش فرض






    زندگی نامه سینوهه ( گریه آورترین واقعه جوانی من )


    (کاپتا)
    گفت چون تو خانه آنها را فروخته بودی امروز صبح زود از طرف قاضی بزرگ به خانه آنها رفتند که آنان را بیرون کنند و خانه را به تصرف صاحب آن بدهند ولی پدر و مادر تو روی زمین افتاده و تکان نمیخوردند و هنوز معلوم نیست که آیا خود مردند یا اینکه بعد از اطلاع از این که آنها را از خانه بیرون میکنند زهر خوردند و به حیات خویش خاتمه دادند ولی تو میتوانی بروی و جنازه آنها را که هنوز در آن خانه است به خانه مرگ ببری.

    گفتم آیا تو پدر و مادر مرا ندیدی؟ (کاپتا) گفت دیروز که تازه ارباب جدید به دیدن من آمده بود و مادرش مرا به کار وامیداشت من دیدم که پدر تو اینجا آمد.

    پدرت چون نابینا میباشد نمیتوانست راه برود و مادرت دست او را گرفته بود و هر دو آمدند که تو را ببینند و من متوجه شدم که مادرت نیز بر اثر پیری نمیتوانست راه برود.



    زندگی نامه سینوهه


  4. #94
    کاربر توقیفی
    آستان جانان آواتار ها

    تاریخ عضویت : آذر 1391
    نوشته : 733      تشکر : 2,112
    2,006 در 721 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    آستان جانان آنلاین نیست.

    پیش فرض






    زندگی نامه سینوهه ( گریه آورترین واقعه جوانی من )



    آنها میگفتند که مامورین قاضی بزرگ به خانه آمده و همه چیز را مهر زده و گفته اند که آنها باید فوری خانه ر ا تخلیه نمایند وگرنه هر دو را بیرون خواهند کرد.

    پدرت از مامورین پرسیده بود که برای چه میخواهند آنها را از خانه بیرون کنند و آنها جواب دادند که (سینوهه) پسر شما این خانه را به یک زن بدنام داده تا اینکه بتواند از او متمتع شود.

    پدرت از من میخواست که به تو اطلاع بدهم که نزد او بروی ولی من نمیدانستم که کجا هستی؟

    آنگاه پدرت که چشم ندارد خواست چیزی بنویسد به من گفت (کاپتا) یک قطعه باریک مس به من بده که من بتوانم بوسیله کاتب
    نامه ای بنویسم که هرگاه فوت کردم آن نامه به دست پسرم برسد.

    من یک قطعه باریک مس از پس انداز خود به پدرت دادم و او با مادرت رفتند گفتم (کاپتا) آیا پدرم بوسیله تو پیامی برای من نفرستاد غلام گفت نه.



    زندگی نامه سینوهه


  5. #95
    کاربر توقیفی
    آستان جانان آواتار ها

    تاریخ عضویت : آذر 1391
    نوشته : 733      تشکر : 2,112
    2,006 در 721 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    آستان جانان آنلاین نیست.

    پیش فرض







    زندگی نامه سینوهه ( گریه آورترین واقعه جوانی من )




    قلب من در سینه ام از سنگ سنگین تر شده بود بطوریکه نمیتوانستم سر پا بایستم و بر زمین نشستم و گفتم (کاپتا) هر چه نقره و مس پس انداز داری بیاور و به من بده زیرا اکنون که پدر و مادرم مرده اند من برای مومیائی کردن آنها یک ذره فلز ندارم.

    اگر من زنده بمانم نقره و مس تو را پس خواهم داد و اگر زنده نمانم (آمون) به تو پاداش خواهد داد.

    (کاپتا)
    گریه کرد و گفت اگر تو یگانه چشم مرا میخواهی حاضرم به تو بدهم ولی نقره و مس ندارم.

    لیکن آنقدر من اصرار کردم تا اینکه رفت و بعد از اینکه به دقت اطراف را نگریست که کسی مواظب او نباشد سنگی را در باغچه برداشت و از زیر آن کهنه ای بیرون آورد و محتویات آن را که چند قطعه نقره و مس بود به من داد و گفت : ای ارباب عزیزم این نقره و مس که به تو میدهم صرفه جوئی یک عمر من است و غیر از این در جهان چیزی نداشتم گفتم (کاپتا ) من چون طبیب هستم اگر زنده بمانم ده برابر آن به تو خواهم داد.



    زندگی نامه سینوهه


  6. #96
    کاربر توقیفی
    آستان جانان آواتار ها

    تاریخ عضویت : آذر 1391
    نوشته : 733      تشکر : 2,112
    2,006 در 721 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    آستان جانان آنلاین نیست.

    پیش فرض







    زندگی نامه سینوهه ( گریه آورترین واقعه جوانی من )




    من میتوانستم که بروم و در آن موقع فوق العاده از (پاتور) طبیب سلطنتی و از (توتمس) دوست خود قدری فلز وام بگیرم ولی جوان و بی تجربه بودم فکر میکردم که اگر از آنها وام بخواهم حیثیت خویش را نزد آنان از دست خواهم داد.


    وقتی به منزل والدین خود رفتم دیدم همسایه ها جمع شده اند و چهره پدر و مادرم سیاه است و وسط اطاق یک منقل سفالین بزرگ هنوز آتش دارد.


    فهمیدم که پدر و مادرم به وسیله ذغال خودکشی کرده اند و منقل بزرگ را پر از ذغال نموده و آتش زده اند و چون درهای اطاق بسته بوده فوت کرده اند.


    پارچه ای را برداشتم و پدر و مادرم را در آن پیچیدم و یک الاغ دار را طلبیدم و یک قطعه مس به او دادم و گفتم پدر و مادرم را به (دارالممات) برساند.



    زندگی نامه سینوهه


  7. #97
    کاربر توقیفی
    آستان جانان آواتار ها

    تاریخ عضویت : آذر 1391
    نوشته : 733      تشکر : 2,112
    2,006 در 721 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    آستان جانان آنلاین نیست.

    پیش فرض







    زندگی نامه سینوهه ( گریه آورترین واقعه جوانی من )


    در آنجا حاضر نبودند که پدر و مادرم را بپذیرند و میگفتند که اول باید پول مومیائی کردن این دو نفر را بدهی تا اینکه آنها را در آب نمک بیاندازیم.

    من میگفتم تا وقتیکه آنها مومیائی میشوند اجرت کار را خواهم پرداخت لیکن کارگران دارالممات نمی پذیرفتند.

    تا اینکه کارگری سالخورده که هنگام مومیائی کردن جنازه فرعون با من دوست شده بود و در آنجا خیلی نفوذ داشت ضمانت کرد که من در جریان مومیائی کردن اجساد اجرت کار را یک مرتبه یا به تدریج تادیه نمایم.

    بعد از آن یک حلقه طناب به پای پدرم و حلقه دیگر به پای مادرم بستند که با مرده های دیگر اشتباه نشوند و آنها را در حوض آب نمک مخصوص نگاهداری جنازه فقرا انداختند.



    زندگی نامه سینوهه


  8. #98
    کاربر توقیفی
    آستان جانان آواتار ها

    تاریخ عضویت : آذر 1391
    نوشته : 733      تشکر : 2,112
    2,006 در 721 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    آستان جانان آنلاین نیست.

    پیش فرض






    زندگی نامه سینوهه ( گریه آورترین واقعه جوانی من )


    من وقتی مطمئن شدم که جنازه ها در آب نمک جا گرفته به خانه برگشتم تا پارچه ای را که از آنجا برداشته و والدین خود را در آن پیچیده بودم به خانه برگردانم.


    زیرا آن پارچه دیگر به ما تعلق نداشت و مال صاحب جدید خانه بود و هرگاه من آن را ضبط میکردم دزدی میشد.


    هنگامیکه میخواستم از منزل خارج شوم و به (دارالممات) مراجعت کنم مردی که در گوشه کوچه نزدیک دکان نانوائی می نشست و کاغد می نوشت برخاست و بانک زد سینوهه ... سینوهه.


    من به او نزدیک شدم و وی یک پاپیروس (کاغذ مصری – مترجم) به من داد و گفت این نامه را پدرت برای تو نوشته و توصیه کرد وقتی که تو آمدی من به تو بدهم.




    زندگی نامه سینوهه


  9. #99
    کاربر توقیفی
    آستان جانان آواتار ها

    تاریخ عضویت : آذر 1391
    نوشته : 733      تشکر : 2,112
    2,006 در 721 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    آستان جانان آنلاین نیست.

    پیش فرض






    زندگی نامه سینوهه ( نامه پدرم به من )

    من نامه را گشودم و چنین خواندم : (سینوهه فرزند عزیز ما، از اینکه خانه و قبر ما را فروختی اندوهگین مباش زیرا همان بهتر که ما قبر نداشته باشیم و به کلی از بین برویم تااینکه در دنیای دیگر متحمل زحمات مسافرت طولانی آن جهان نشویم تو وقتی به خانه ما آمدی، ما هر دو پیر بودیم، و ورود تو به خانه ما آخرین دوره های عمر ما را قرین شادی کرد و ما از خدایان مصر درخواست میکنیم همان قدر که تو سبب سعادت و خوشی ما شدی، فرزندان تو سبب خوشی و سعادت بشوند و ما با خاطری آسوده این دنیا را ترک مینمائیم و بدون قبر به سوی نیستی مطلق میرویم ولی میدانیم که تو خود مایل نبودی که ما بدون قبر باشیم بلکه وقایعی که اختیار آن از دست تو خارج بود سبب بروز این پیش آمد شد).




    زندگی نامه سینوهه


  10. #100
    کاربر توقیفی
    آستان جانان آواتار ها

    تاریخ عضویت : آذر 1391
    نوشته : 733      تشکر : 2,112
    2,006 در 721 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    آستان جانان آنلاین نیست.

    پیش فرض






    زندگی نامه سینوهه ( گریه آورترین واقعه جوانی من )



    وقتی من این نامه را خواندم مدتی گریستم و هر چه نویسنده نامه مرا تسلی میداد آرام نمیگرفتم وقتی اشک چشم های من تمام شد به نویسنده نامه گفتم من فلز ندارم که پاداش رسانیدن این نامه را به تو بدهم ولی حاضرم در عوض نیم تنه خود را به تو واگذار نمایم.

    نیم تنه خود را از تن کندم و به نویسنده نامه دادم و او با حیرت لباس مرا گرفت و قدری آن را نگریست که بداند آیا گران بها و نو هست یا نه و یک مرتبه شادمان شد و گفت (سینوهه) با این که مردم از تو بدگوئی میکنند و میگویند که تو خانه پدر و مادر و حتی قبر آنها را فروختی و آنان را در دنیای دیگر بدون مسکن گذاشتی، سخاوت تو خیلی زیاد است و بعد از این که هر کس بخواهد از تو بدگوئی کند من مدافع تو خواهم بود.

    ولی اکنون که تو نیم تنه خود را به من داده ای خود بدون نیم تنه میمانی و آفتاب گرم بر شانه های تو خواهد تابید و بدنت را مجروح خواهد کرد و از تن تو، خون و جراحت بیرون خواهد آمد.



    زندگی نامه سینوهه


صفحه 10 از 43 نخستنخست ... 6789101112131420 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

sinohe pezeshke saltanatiye fero'nha, قدیمی, منجمین ، پیش گویی, مسافرت ، طولانی, معبد ایشتار, هورم هب آشنای قدیمی, ورود به شهر سوریه, یک بیماری ساری و ناشناس, کاپتا غلام یک چشم من, کشتی, گوی, گریه آورترین واقعه جوانی من ، غلام من, پاتور سرشکاف سلطنتی ، تحصیل در دالحیات, پادشاه آمورو, پرستش گاو, پرستش خدای احد و واحد, پزشک فرعون, zendegi nameye sinohe, آشنا, اورشلیم, ابن الحمار, اختراع سینوهه ، اختراع دندان مصنوعی, ارتش, ازمیر, بورابورباش ، مینا ، کنیز, بابل ٍ ملاقات, بابل ، پادشاه ، حرم, برودت, تخم مرغ, جنگ ، با خبیری ها, جشن ، دروغ, جشن ، روز ، دروغگویی, حالت تهوع, حالت تهوع در کشتی, ختنه ، بابل, خدا, خدای آمون ، خدای بعل, خدای تموز, خدای عجیب برای مصری ها, خروج از طبس ، گوی فرعون ها, خرید و فروش کنیز ، کنیز از سرزمین آدم خور ها, زندگی نامه سینوهه, زندگی نامه سینوهه ، سرشکاف فرعون, زندگی در سوریه, سفر با کشتی ، خدایان مصر, سینوهه پزشک فقرا شد ، مومیایی کردن فرعون, سربازان ، الاغ سینوهه, صلیب ، نماد صلح, غده ، جراحی نمایش برچسب‌ها

نمایش برچسب‌ها

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •