زندگی نامه سینوهه سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
زندگی نامه سینوهه
صفحه 25 از 43 نخستنخست ... 1521222324252627282935 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 241 تا 250 , از مجموع 425
  1. #241
    کاربر توقیفی
    آستان جانان آواتار ها

    تاریخ عضویت : آذر 1391
    نوشته : 733      تشکر : 2,112
    2,006 در 721 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    آستان جانان آنلاین نیست.

    پیش فرض







    زندگی نامه سینوهه ( مسافرت طولانی من )



    سربازان قبضه شمشیر خود را از طلا یا نقره میسازند تا این که نشان بدهند که ثروتمند هستند.

    ارابه های جنگی زیبائی نیز دارند که من نظیر آن را در کشورهای دیگر حتی مصر ندیده بودم .

    و بابلیها به من میگفتند ای مصری آیا در هیچ نقطه ارابه هائی به این قشنگی دیده ای و من در جواب اظهار میکردم نه؟

    پادشاه بابل جوانی است که هنوز مو از صورت او نروئیده و به همین جهت هنگامیکه شروع به سلطنت کرد.

    یک ریش مصنوعی بر زنخ نهاد تا اینکه نشان بدهد که مردیست بالغ و وقتی وارد بابل شدم شنیدم که بازیچه و داستانهای خنده دار را دوست میدارد.

    در کشور مصر مدرسه طبابت دارالحیات است و آن موسسه دارای مرکزیت علمی میباشد.


    زندگی نامه سینوهه

  2. تشكرها 3


  3. #242
    کاربر توقیفی
    آستان جانان آواتار ها

    تاریخ عضویت : آذر 1391
    نوشته : 733      تشکر : 2,112
    2,006 در 721 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    آستان جانان آنلاین نیست.

    پیش فرض







    زندگی نامه سینوهه ( مسافرت طولانی من )


    ولی در بابل مرکز علمی شهر برج مرتفع (مردوک) بشمار می آمد و تمام اطبای بزرگ و منجمین عالی مقام آنجا هستند .

    و من بزودی با عده ای از منجمین و اطبای برج مردوک مذاکره کردم و معلومم شد که در بابل آن اندازه که نجوم مورد توجه میباشد علم طب طرف توجه نیست.

    دیگر اینکه در بابل علم طب نظری بود نه عملی و من بعد از اینکه وارد برج (مردوک) شدم دیدم که اطباء راجع بمعالجه امراض مشغول مذاکره هستند بدون اینکه روی لاشه ها و بیماران مطالعه نمایند.

    در صورتی که در دارالحیات تشریح دارای اهمیتی بسیار و طبیب تا وقتی بدست خود جنازه ها را تشریح نکند معلومات عملی را فرا نمیگیرد.

    من خواستم که در این قسمت تذکراتی به اطبای برج (مردوک ) بدهم ولی چون تازه وارد بابل شده بودم اندیشیدم که سبب رنجش آنها خواهد شد.

    و تصور خواهند کرد که من قصد خودستائی دارم یا آمده ام که آنها را مورد حقارت قرار بدهم.



    زندگی نامه سینوهه

  4. تشكرها 3


  5. #243
    کاربر توقیفی
    آستان جانان آواتار ها

    تاریخ عضویت : آذر 1391
    نوشته : 733      تشکر : 2,112
    2,006 در 721 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    آستان جانان آنلاین نیست.

    پیش فرض







    زندگی نامه سینوهه (ملاقات با پادشاه بابل)



    هنگامیکه در کشور (میتانی) بودم شهرت من تا بابل پیچید و در آنجا به گوش پادشاه بابل رسید .

    و پس از اینکه من در بابل ساکن مهمانخانه شدم و با اطباء و متخصصین برج (مردوک) مذاکره کردم روزی از طرف پادشاه بابل مردی پی من آمد و گفت شاه شما را احضار کرده است.

    (کاپتا) غلام من وقتی شنید که از طرف سلطان بابل احضار شده ام ترسید و گفت که نرو ... زیرا رفتن نزد یک سلطان خطر دارد.

    پرسیدم برای چه (کاپتا) گفت این سلطان غیر از فرعون است و ما او را نمی شناسیم .

    و نمیدانیم خدای او چگونه فکر میکند و چه به وی تلقین مینماید و ممکن است بعد از اینکه تو را دید امر کند که تو را بقتل برسانند.





    زندگی نامه سینوهه

  6. تشكرها 3


  7. #244
    کاربر توقیفی
    آستان جانان آواتار ها

    تاریخ عضویت : آذر 1391
    نوشته : 733      تشکر : 2,112
    2,006 در 721 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    آستان جانان آنلاین نیست.

    پیش فرض







    زندگی نامه سینوهه (ملاقات با پادشاه بابل )


    گفتم (کاپتا) من مردی پزشک هستم و کاری نکرده ام که مستوجب مرگ باشم و سلطان بابل مرا مقتول کند.

    (کاپتا) گفت اگر قصد داری نزد او بروی مرا هم ببر تا اینکه اگر بقتل رسیدی من هم کشته شوم .

    زیرا بعد از قتل تو زندگی برای مردی چون من که غلامی پیر هستم قابل دوام نخواهد بود و مرگ من اولی است.

    دیگر اینکه اگر میخواهی نزد سلطان بروی بگو که برای تو یک تخت روان بیاورند تا با احترام عازم دربار او شوی .

    زیرا پزشک اهل کشور مصر که تحصیلات خود را در دارالحیات به اتمام رسانیده مردی بزرگ است .

    و سزاوار میباشد تا اینکه با احترام از او پذیرائی کنند و سوم اینکه امروز نزد سلطان نرو.


    زندگی نامه سینوهه

  8. تشكرها 3


  9. #245
    کاربر توقیفی
    آستان جانان آواتار ها

    تاریخ عضویت : آذر 1391
    نوشته : 733      تشکر : 2,112
    2,006 در 721 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    آستان جانان آنلاین نیست.

    پیش فرض







    زندگی نامه سینوهه ( ملاقات با پادشاه بابل )



    پرسیدم برای چه امروز نزد او نروم؟

    (کاپتا) گفت برای اینکه تمام تجارتخانه ها و دکانها و کارگران بابل تعطیل کرده اند.

    زیرا منجمین آنها میگویند که امروز کار کردن و از خانه خارج شدن نحوست دارد امروز هفتمین روز هفته میباشد.

    من حیرت زده پرسیدم هفته چیست؟

    غلام من گفت وقتی تو به برج (مردوک) رفتی تا با اطباء صحبت کنی ضمن صحبت با خدمه مهمانخانه فهمیدم که در اینجا یک ماه را چهار قسمت کرده اند .

    و هر قسمت را یک هفته میخوانند و هفته هفت روز است.

    و شش روز آن را به کار مشغول میشوند و روز هفتم دست از کار میکشند .

    زیرا منجمین که با ستارگان و خدایان مربوط هستند از قول خدایان میگویند که کارکردن در روز هفتم منحوس و مشئوم است.

    و نباید در این روز از خانه خارج شد و به بازار رفت ونباید دوستان و خویشاوندان را در خانه های آنها دید.



    زندگی نامه سینوهه

  10. تشكرها 3


  11. #246
    کاربر توقیفی
    آستان جانان آواتار ها

    تاریخ عضویت : آذر 1391
    نوشته : 733      تشکر : 2,112
    2,006 در 721 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    آستان جانان آنلاین نیست.

    پیش فرض







    زندگی نامه سینوهه ( ملاقات با پادشاه بابل )



    من بعد از قدری فکر به (کاپتا) گفتم حق با تو است و چون در اینجا کارکردن و خروج از منزل در روز هفتم را خطرناک میدانند .

    ما هم که خارجی هستیم باید از رسوم محلی تبعیت کنیم.

    زیرا لابد خدایان بابل بنابر علت و مصلحتی این روز را برای کار کردن زیان بخش میدانند و ما اگر در این روز نزد سلطان برویم گرفتار نحوست خواهیم شد.

    این بود که به فرستاده سلطان گفتم من تعجب میکنم که تو چگونه امروز که روز هفتم است مرا به دربار سلطان احضار میکنی در صورتیکه میدانی که امروز روز کار کردن نیست.

    برو و از قول من به سلطان بگو که من فردا نزد او خواهم آمد مشروط بر اینکه برای من یک تخت روان بفرستد تا این که من سوار آن شوم .

    زیرا من مردی کوچک نیستم و شایستگی دارم که با احترام از من پذیرائی کنند.



    زندگی نامه سینوهه

  12. تشكرها 3


  13. #247
    کاربر توقیفی
    آستان جانان آواتار ها

    تاریخ عضویت : آذر 1391
    نوشته : 733      تشکر : 2,112
    2,006 در 721 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    آستان جانان آنلاین نیست.

    پیش فرض







    زندگی نامه سینوهه ( ملاقات با پادشاه بابل )



    آن مرد رفت و روز دیگر آمد و مشاهده کردم که یک تخت روان کوچک از نوع تخت روانهائی که سوداگران برای عرضه کردن کالای خود به دربار سوار آن میشوند و نزد سلطان میروند با خود آورده که مرا سوار آن نماید.

    (کاپتا) وقتی آن را دید با خشم گفت من از خدای (مردوک) درخواست میکنم که با تازیانه خود که از عقربهای درشت ساخته شده شما را تنبیه نماید ...

    شما چطور نفهمیدید که ارباب من مردی نیست که سوار این تخت روان کوچک شود زود این را ببرید که من روی شما را نبینم.

    غلامهائی که تخت روان را آورده بودند و میخواستند مرا ببرند از این حرف حیرت کردند و عده ای از مردم مقابل مهمانخانه جمع شدند.

    و خنده کنان به (کاپتا) میگفتند که ما میخواهیم ارباب تو را ببینیم و بدانیم چگونه این تخت روان برای وی کوچک است.



    زندگی نامه سینوهه

  14. تشكرها 3


  15. #248
    کاربر توقیفی
    آستان جانان آواتار ها

    تاریخ عضویت : آذر 1391
    نوشته : 733      تشکر : 2,112
    2,006 در 721 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    آستان جانان آنلاین نیست.

    پیش فرض







    زندگی نامه سینوهه ( ملاقات پادشاه بابل )



    (کاپتا) از صاحب مهمانخانه یک تخت روان بزرگ را که چهل غلام حمل میکردند برای رفتن من بکاخ سلطنتی اجاره کرد و من از مهمانخانه فرود آمدم.

    وقتی مردم مرا با لباس مصری و گردن بند زر دیدند سکوت کردند و دیگر در صدد تمسخر بر نیامدند .

    زیرا دانستند که مردی خارجی که در کشور خود بی وزن و اهمیت نیست بکاخ پادشاه بابل میرود.

    یکی از غلامان مهمانخانه هم در عقب تخت روان وسائل طب مرا در یک جعبه مخصوص حمل میکرد .

    و (کاپتا) غلام خود من جلوی تخت روان سوار بر یک الاغ حرکت مینمود.

    ما با این تشریفات بکاخ سلطنتی رسیدیم و یک عده از سکنه شهر هم تا نزدیک کاخ ما را تعقیب کردند.

    در آنجا من از تخت روان پیاده شدم و مقابل کاخ یک عده نگهبان سپرهای سفید و زر خود را بهم متصل کرده بودند بطوریکه از سپرها یک دیوار بوجود می آمد.

    و وقتی مرا دیدند سپرها را جدا نمودند و راه دادند و من از وسط آنها گذشتم و وارد کاخ شدم.


    زندگی نامه سینوهه

  16. تشكرها 3


  17. #249
    کاربر توقیفی
    آستان جانان آواتار ها

    تاریخ عضویت : آذر 1391
    نوشته : 733      تشکر : 2,112
    2,006 در 721 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    آستان جانان آنلاین نیست.

    پیش فرض







    زندگی نامه سینوهه ( ملاقات با پادشاه بابل )



    یک مرد پیر که صورت تراشیده اش نشان میداد از دانشمندان است و گوشواره های زر بگوش آویخته بود و گونه هایش چین خورده بنظر میرسید به من نزدیک گردید .

    و گفت من از هیاهوئی که تو در این شهر بوجود آورده ای آ گاه شده ام و صاحب چهار اقلیم (پادشاه بابل ) می پرسد این مرد کیست.

    که هر وقت خود میل دارد نزد من می آید و وقتی من او را احضار میکنم از آمدن خودداری مینماید.

    من در جواب گفتم ای مرد کهنسال تو کیستی که این طور با من صحبت میکنی .

    او گفت من پزشک مخصوص صاحب چهار اقلیم میباشم و در بابل دارای شهرت و احترام هستم ولی تو کیستی که به طمع تحصیل زر با این هیاهو باین جا آمده ای .

    و وقتی صاحب چهار اقلیم تو را احضار میکند نمی آیی من هنوز بدرستی تو را نمی شناسم .

    ولی بدان که اگر سلطان بابل به تو زر وسیم بدهد باید نصف آن به من برسد وگرنه من نخواهم گذاشت که تو در اینجا طبابت نمائی.



    زندگی نامه سینوهه

  18. تشكرها 3


  19. #250
    کاربر توقیفی
    آستان جانان آواتار ها

    تاریخ عضویت : آذر 1391
    نوشته : 733      تشکر : 2,112
    2,006 در 721 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    آستان جانان آنلاین نیست.

    پیش فرض







    زندگی نامه سینوهه ( ملاقات با پادشاه بابل )



    گفتم ای پیرمرد من هرگز راجع به زر و سیم با کسانیکه اهل سوال هستند و درخواست فلز میکنند صحبت نمی کنم.

    و این کار را غلام من بر عهده میگیرد ولی چون تو میگوئی یک پزشک هستی و سالخورده می باشی من دوستی تو را بر خ صومت ترجیح میدهم.

    و میل دارم که با تو دوست باشم و برای اینکه بدانی که من برای تحصیل زر به بابل نیامده، بلکه قصد تحصیل علم دارم هر دو بازوبند خود را که زر است به تو می بخشم.

    پس از این سخن دو بازوبند خود را از دست بیرون آوردم و به او دادم .

    و او از این عمل طوری خوشحال و متحیر شد که دیگر چیزی نگفت و موافقت کرد که غلام من (کاپتا) نیز به اتفاق من نزد سلطان بیاید.

    پادشاه بابل به اسم (بورابوریاش) خوانده میشود و من وقتی نزد او رفتم تصور میکردم که کودک است.

    زیرا به من گفته بودند که وی هنگامیکه به سلطنت رسید مو بر صورت نداشت و ریش مصنوعی بر زنخ گذاشته بود.


    زندگی نامه سینوهه

  20. تشكرها 2


صفحه 25 از 43 نخستنخست ... 1521222324252627282935 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

sinohe pezeshke saltanatiye fero'nha, قدیمی, منجمین ، پیش گویی, مسافرت ، طولانی, معبد ایشتار, هورم هب آشنای قدیمی, ورود به شهر سوریه, یک بیماری ساری و ناشناس, کاپتا غلام یک چشم من, کشتی, گوی, گریه آورترین واقعه جوانی من ، غلام من, پاتور سرشکاف سلطنتی ، تحصیل در دالحیات, پادشاه آمورو, پرستش گاو, پرستش خدای احد و واحد, پزشک فرعون, zendegi nameye sinohe, آشنا, اورشلیم, ابن الحمار, اختراع سینوهه ، اختراع دندان مصنوعی, ارتش, ازمیر, بورابورباش ، مینا ، کنیز, بابل ٍ ملاقات, بابل ، پادشاه ، حرم, برودت, تخم مرغ, جنگ ، با خبیری ها, جشن ، دروغ, جشن ، روز ، دروغگویی, حالت تهوع, حالت تهوع در کشتی, ختنه ، بابل, خدا, خدای آمون ، خدای بعل, خدای تموز, خدای عجیب برای مصری ها, خروج از طبس ، گوی فرعون ها, خرید و فروش کنیز ، کنیز از سرزمین آدم خور ها, زندگی نامه سینوهه, زندگی نامه سینوهه ، سرشکاف فرعون, زندگی در سوریه, سفر با کشتی ، خدایان مصر, سینوهه پزشک فقرا شد ، مومیایی کردن فرعون, سربازان ، الاغ سینوهه, صلیب ، نماد صلح, غده ، جراحی نمایش برچسب‌ها

نمایش برچسب‌ها

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •