سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
˜Ï æÈáǐ
صفحه 33 از 43 نخستنخست ... 23293031323334353637 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 321 تا 330 , از مجموع 425

موضوع: زندگی نامه سینوهه

  1. Top | #321

    عنوان کاربر
    کاربر توقیفی
    تاریخ عضویت
    آذر 1391
    شماره عضویت
    4491
    نوشته
    732
    تشکر
    2,112
    مورد تشکر
    2,006 در 721
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض




    زندگی نامه سینوهه ( جشن روز دروغگویی )



    دختران جوان که هنوز با من آمیزش نکرده اند میترسند و تصور میکنند که یک خطر وخیم آنها را تهدید میکند .

    ولی وقتی نزد من آمدند و جوانی مرا دیدند طوری نسبت به من راغب میشوند که بعد از آن دائم شکایت مینمایند که چرا من تمام اوقات خود را با آنها به سر نمیبرم.

    و اگر با سایر زنهای حرم تفریح نمایم دچار حسادت میشوند و هرگاه جوانی و زیبائی من در آنها تاثیر نکند باز من یک وسیله مطمئن برای رام کردن آنها دارم که آن چوب است.

    من دستور میدهم که دختر جوان و نافرمان را به رو بخوابانند و خواجگان با ترکه های نازک آنقدر بر بدن او بکوبند که از پشت زن خون جاری شود .

    و هنگام شب قادر به خوابیدن نباشد و اینزن بعد از اینکه یک مرتبه یا دوبار چوب خورد طوری مطیع میشود که هرگز از اطاعت من سرپیچی نخواهد کرد.

    (بورابوریاش) بعد از این حرف با خنده ای دیگر از من دور شد و من به طرف تالار ضیافت رفتم.






  2. Top | #322

    عنوان کاربر
    کاربر توقیفی
    تاریخ عضویت
    آذر 1391
    شماره عضویت
    4491
    نوشته
    732
    تشکر
    2,112
    مورد تشکر
    2,006 در 721
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض




    زندگی نامه سینوهه ( جشن روز دروغگویی )



    (کاپتا) غلام من با اینکه از دست (مینا) مجروح شده بود پس از اینکه به تالار ضیافت مراجعت کرد بر اثر نوشیدن آشامیدنی درد خود را فراموش نمود.

    عده ای کثیر اطراف وی را گرفته بودند و او را وادار مینمودند که شوخی و بذله سرائی نماید .

    و غلام من که تصور میکنم برای اینکار استعداد ذاتی داشت حرفهائی میزد و حرکاتی مینمود که دیگران را میخندانید.

    در تالار ضیافت طوری مردم سرگرم تفریح بودند که کسی به من توجه نداشت خواستم که خود را به (کاپتا) نزدیک کنم و به او بگویم که برخیزد و بگریزد.

    ولی متوجه شدم که سایرین طوری غلام مرا در بر گرفته اند که من نخواهم توانست که محرمانه با وی صحبت کنم .

    و از آن گذشته (کاپتا) چنان یقین داشت که پادشاه شده که ممکن بود امر کند که دیگران مرا مورد ضرب و شتم قرار بدهند.





  3. Top | #323

    عنوان کاربر
    کاربر توقیفی
    تاریخ عضویت
    آذر 1391
    شماره عضویت
    4491
    نوشته
    732
    تشکر
    2,112
    مورد تشکر
    2,006 در 721
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض




    زندگی نامه سینوهه ( جشن روز دروغگویی )




    من نمیخواستم که غلام من در بابل بقتل برسد و نجات او را از مرگ وظیفه خود میدانستم .

    و گرچه وی بر اثر مستی خود را گم کرده بود ولی هر غلام دیگر به جای (کاپتا) اگر یک مرتبه پادشاه میشد خود را گم میکرد.

    از (کاپتا) گذشته من در قبال (مینا) هم تعهدی داشتم که میباید انجام بگیرد،

    پادشاه بابل گفته بود که آن دختر اگر زیبائی مرا ببیند از خشم فرود می آید و خود را به پای من می اندازد ولی من این حرف را قبول نمیکردم .

    چون اگر (مینا) میخواست که خود را تسلیم (بورابوریاش) نماید تا آن موقع تسلیم میشد.

    من تردید نداشتم که (بورابوریاش) به خواجگان خود امر خواهد کرد که آن زن را به چوب ببندند و من نمیخواستم که (مینا) بدست خواجه ها چوب بخورد.

    و بدنش مجروح شود چون علاوه بر اینکه (مینا) به اعتماد قول من که یک مصری هستم کارد خود را تسلیم کرد، ما مصریها نمیتوانیم قبول کنیم که یک زن زیبا را چوب بزنند.





  4. Top | #324

    عنوان کاربر
    کاربر توقیفی
    تاریخ عضویت
    آذر 1391
    شماره عضویت
    4491
    نوشته
    732
    تشکر
    2,112
    مورد تشکر
    2,006 در 721
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض




    زندگی نامه سینوهه ( جشن روز دروغگویی )



    من دو وظیفه داشتم یکی وظیفه حتمی برای نجات غلامم و دیگری یک وظیفه دوستانه جهت نجات (مینا).

    در قبال انجام وظیفه اول تردید نداشتم ولو (بورابوریاش) نسبت به من خشمگین شود چون غلام من گناهی را مرتکب نشده بود که بدست سکنه بابل بقتل برسد.

    ولی در قبال وظیفه دوم قدری مردد بودم زیرا (بورابوریاش) به مناسبت اینکه نسبت به من اعتماد داشت مرا به حرم خود فرستاده بود .

    و اگر من (مینا) را از حرم وی میربودم و میبردم به دوستی و اعتماد وی خیانت میکردم.

    ولی (مینا) هم به من اعتماد پیدا کرده بود و انتظار داشت که من او را از بابل خارج کنم یا اینکه نگذارم وی را چوب بزنند.





  5. Top | #325

    عنوان کاربر
    کاربر توقیفی
    تاریخ عضویت
    آذر 1391
    شماره عضویت
    4491
    نوشته
    732
    تشکر
    2,112
    مورد تشکر
    2,006 در 721
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض




    زندگی نامه سینوهه ( جشن روز دروغگویی )



    اگر من میتوانستم در بابل بمانم از پادشاه درخواست میکردم که مینا را چوب نزند و او هم درخواست مرا می پذیرفت.

    ولی من چون مجبور بودم که غلام خود را از مرگ نجات بدهم نم یتوانستم در بابل بمانم و میباید (کاپتا) را با خویش بگریزانم.

    و چون به اتفاق (کاپتا) میگریختم (مینا) تنها میماند و چوب میخورد و برای اینکه وی مورد ستم قرار نگیرد ناچار میباید که او را هم بگریزانم.

    ولو پادشاه بابل ربودن (مینا) را عملی برخلاف دوستی بداند و تصور کند که من به وی خیانت کرده ام.

    در جهان انسان همه وقت در کارهای خود آزاد نیست برای اینکه سرنوشت انسان را ستارگان تعیین می نمایند .

    و گاهی انسان مجبور میشود اعمالی را به انجام برساند که خود مایل به انجام آنها نمیباشد.

    این بود که تردید را کنار گذاشتم و عزم کردم که هم (کاپتا) را از مرگ برهانم و هم (مینا) را از ستم هائی که در انتظار اوست نجات بدهم.





  6. Top | #326

    عنوان کاربر
    کاربر توقیفی
    تاریخ عضویت
    آذر 1391
    شماره عضویت
    4491
    نوشته
    732
    تشکر
    2,112
    مورد تشکر
    2,006 در 721
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض




    زندگی نامه سینوهه ( برای نجات دو نفر )



    بعد از ظهر کنار رودخانه رفتم و به یک زورق که ده پاروزن داشت نزدیک شدم و به پاروزنها گفتم:

    میدانم که امروز روز جشن پادشاه دروغی میباشد و شما شراب نوشیده اید و میل دارید که امروز تا شب تفریح کنید ولی روزهای جشن زود تمام میشود.

    و پس از آن روزهای گرسنگی و زحمت فرا میرسد و عاقل کسی است که فریب تفریح روز جشن را نخورد و در فکر روزهای دیگر باشد و شما امروز میتوانید کار کنید و مزدی خوب از من بگیرید .

    و با این مزد از فردا تا دو هفته بخورید و بنوشید و با زن ها تفریح نمائید.

    پاروزنان پرسیدند ما چه باید بکنیم؟

    گفتم امروز با اینکه جشن است و عموی من زندگی را بدرود گفت زیرا خدایان وقتی میخواهند کسی را بمیرانند اهمیت نمیدهند که وی در روز عید یا روز عزا بمیرد.

    و من مجبورم که بر طبق وصیت عمویم امشب جنازه وی را از اینجا حرکت بدهم و به سرزمینی که اجدادش در آنجا دفن شده اند نزدیک مرز میتانی برسانم .

    و غیر از جنازه کنیزم با من خواهد آمد زیرا مردی چون من نمیتواند به تنهائی عهده دار کارهای خویش باشد.

    و باید زنی برای او غذا طبخ نماید و ما امشب از اینجا حرکت خواهیم کرد و من مزد شما را دو برابر مزد عادی خواهم پرداخت.





  7. Top | #327

    عنوان کاربر
    کاربر توقیفی
    تاریخ عضویت
    آذر 1391
    شماره عضویت
    4491
    نوشته
    732
    تشکر
    2,112
    مورد تشکر
    2,006 در 721
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض




    زندگی نامه سینوهه ( برای نجات دو نفر )



    پاروزن ها گفتند که ما حاضریم که تو را به مقصد برسانیم.

    ولی هنگام شب روی این شط پارو نمیزنیم برای اینکه در شب ارواح موذی و خطرناک در طرفین شط یا روی آب هستند و فریاد میزنند و ما از فریاد آنها میترسیم .

    و ممکن است که زورق ما را سرنگون نمایند.

    گفتم من هم اکنون میروم و یک گوسفند را در معبد قربانی خواهم کرد تا اینکه ارواح موذی به ما صدمه نزنند.

    و وقتی به مقصد رسیدیم صدای حلقه های نقره که من به شما میدهم بقدری در گوش شما قوی خواهد بود که شما صدای ارواح موذی را نخواهید شنید.

    پاروزنان پرسیدند تو چه موقع می آئی؟

    گفتم نمیتوانم بگویم که در چه لحظه خواهم آمد بطور حتم در ثلث اول امشب خود را به شما میرسانم.

    ولی در هر حال شما با زورق خود در همین نقطه منتظر من باشید و از اینجا تکان نخورید.

    و اگر بر حسب اتفاق متوجه شدید که من تاخیر کرده ام همینجا درون زورق بخوابید.

    ولی زورق را به جای دیگر نبرید زیرا ممکن است که من در ثلث دوم شب یا نزدیک صبح با جنازه عموی خود و کنیزم بیایم.

    و اگر زورق را به جای دیگر برده باشید نخواهم توانست شما را پیدا کنم.





  8. Top | #328

    عنوان کاربر
    کاربر توقیفی
    تاریخ عضویت
    آذر 1391
    شماره عضویت
    4491
    نوشته
    732
    تشکر
    2,112
    مورد تشکر
    2,006 در 721
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض




    زندگی نامه سینوهه ( برای نجات دو نفر )



    سپس به هر پاروزن یک حلقه نقره دادم و گفتم من این نقره را پیش، به شما میدهم که بدانید من امشب بطور حتم خواهم آمد .

    و زورق خود را به دیگری کرایه ندهید و وقتی به مقصد رسیدیم به هر یک از شما چهار حلقه نقره دیگر خواهم داد.

    و برای اینکه مرا در راه به طمع زر و سیم بقتل نرسانند افزودم شما میدانید که در بابل مسافر هرگز با خود زر و سیم زیاد بر نمیدارد بلکه حواله میگیرد.

    و وقتی به مقصد رسید حواله را مبدل به فلز میکند و من هم بعد از اینکه بمقصد رسیدیم حواله خود را مبدل به فلز خواهم کرد و بقیه مزد شما را خواهم داد.

    پاروزن ها بعد از دریافت نقره یقین حاصل کردند که اگر مرا بمقصد برسانند استفاده ای زیاد خواهند کرد و هر یک دارای پنج حلقه نقره خواهند شد و اطمینان دادند که شب تا صبح منتظر من باشند.





  9. Top | #329

    عنوان کاربر
    کاربر توقیفی
    تاریخ عضویت
    آذر 1391
    شماره عضویت
    4491
    نوشته
    732
    تشکر
    2,112
    مورد تشکر
    2,006 در 721
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض




    زندگی نامه سینوهه ( برای نجات دو نفر )



    من بعد از بازگشت از کنار شط یک خیط کوچک پر از خون را در جعبه وسایل طبی خود نهادم که کسی آن را نبیند.

    و خواجه ها همین که چشمشان به من افتاد اطرافم را گرفتند و من به آنها گفتم که رفته بودم برای معالجه این زن دیوانه دارو بیاورم .

    و شما باید مرا به منزل وی راهنمائی نمائید.

    خواجگان مرا به اطاق آن زن بردند و من به آنها گفتم مرا با این زن تنها بگذارید،

    تا اینکه بوسیله دوا ارواح موذی را که در وجود او جا گرفته و وی را دیوانه کرده اند از وجودش خارج کنم.

    خواجه ها رفتند و من به (مینا) گفتم امشب من قصد دارم که تو را از حرم بربایم و با خود ببرم و از این کشور خارج کنم.

    ولی شرطش این است که تو طبق دستور من عمل کنی.





  10. Top | #330

    عنوان کاربر
    کاربر توقیفی
    تاریخ عضویت
    آذر 1391
    شماره عضویت
    4491
    نوشته
    732
    تشکر
    2,112
    مورد تشکر
    2,006 در 721
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض




    زندگی نامه سینوهه ( برای نجات دو نفر )



    (مینا)
    پرسید چه باید بکنم؟

    خیک کوچک و کارد را به او نشان دادم و گفتم من این خیک و کارد را نزد تو میگذارم و میروم .

    و سفارش میکنم که پس از من هیچ کس وارد این اطاق نشود .

    همین که هوا تاریک شد تو باید درب این خیک را بگشائی .

    و مقداری خون از آن بیرون بیاوری و به صورت و دست ها و سینه خود بمالی و کارد را هم کنار خود بگذاری.

    من در آغاز شب خواهم آمد و وقتی وارد اطاق تو شدم خواهم گفت که تو با این کارد خود را کشته ای .

    و تو هم خود را به مردن بزن که همه یقین حاصل نمایند که تو جان نداری.





صفحه 33 از 43 نخستنخست ... 23293031323334353637 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

sinohe pezeshke saltanatiye fero'nha, قدیمی, منجمین ، پیش گویی, مسافرت ، طولانی, معبد ایشتار, هورم هب آشنای قدیمی, ورود به شهر سوریه, یک بیماری ساری و ناشناس, کاپتا غلام یک چشم من, کشتی, گوی, گریه آورترین واقعه جوانی من ، غلام من, پاتور سرشکاف سلطنتی ، تحصیل در دالحیات, پادشاه آمورو, پرستش گاو, پرستش خدای احد و واحد, پزشک فرعون, zendegi nameye sinohe, آشنا, اورشلیم, ابن الحمار, اختراع سینوهه ، اختراع دندان مصنوعی, ارتش, ازمیر, بورابورباش ، مینا ، کنیز, بابل ٍ ملاقات, بابل ، پادشاه ، حرم, برودت, تخم مرغ, جنگ ، با خبیری ها, جشن ، دروغ, جشن ، روز ، دروغگویی, حالت تهوع, حالت تهوع در کشتی, ختنه ، بابل, خدا, خدای آمون ، خدای بعل, خدای تموز, خدای عجیب برای مصری ها, خروج از طبس ، گوی فرعون ها, خرید و فروش کنیز ، کنیز از سرزمین آدم خور ها, زندگی نامه سینوهه, زندگی نامه سینوهه ، سرشکاف فرعون, زندگی در سوریه, سفر با کشتی ، خدایان مصر, سینوهه پزشک فقرا شد ، مومیایی کردن فرعون, سربازان ، الاغ سینوهه, صلیب ، نماد صلح, غده ، جراحی نمایش برچسب‌ها

نمایش برچسب‌ها

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi بر قالب منتشر شده از ویکی وی بی