زندگی نامه سینوهه سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
زندگی نامه سینوهه
صفحه 7 از 43 نخستنخست ... 3456789101117 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 61 تا 70 , از مجموع 425
  1. #61
    کاربر توقیفی
    آستان جانان آواتار ها

    تاریخ عضویت : آذر 1391
    نوشته : 733      تشکر : 2,112
    2,006 در 721 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    آستان جانان آنلاین نیست.

    پیش فرض







    زندگی نامه سینوهه ( دوران جوانی )

    (توتمس) گفت بلی من مزد خود را دریافت کردم و بعد چشمهای زن متوجه من گردید و متوجه شدم که مرا نمی شناسد وخود را معرفی کردم و گفتم من (سینوهه) طبیب هستم و زن گفت من یک نفر را به نام (سینوهه) می شناسم که در دارالحیات تحصیل می کرد.

    گفتم من همان سینوهه می باشم زن چشم های خود را به صورت من دوخت و گفت دروغ میگوئی و تو (سینوهه) نیستی برای اینکه (سینوهه) پسری جوان بود که در صورت او چین وجود نداشت و من اینک می بینم که وسط دو ابروی تو چین وجود دارد و سینوهه صورتی زیبا داشت ولی تو دارای قیافه ای پژمرده هستی.از اینجا نرو و بعد از اینکه میهمانان من رفتند من با تو صحبت خواهم کرد.

    آن وقت من به یکی از غلامان اشاره کردم که در پیمانه من آشامیدنی بریزد و آنچه که وی به من داد لذیذترین آشامیدنی بود که خورده بودم زیرا میدانستم که (نفر نفر نفر ) مرا دوست میدارد و اگر از من نفرت میداشت به من نمیگفت که تا خاتمه جشن درمنزل او بمانم.



    زندگی نامه سینوهه

  2. تشكرها 3


  3. #62
    کاربر توقیفی
    آستان جانان آواتار ها

    تاریخ عضویت : آذر 1391
    نوشته : 733      تشکر : 2,112
    2,006 در 721 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    آستان جانان آنلاین نیست.

    پیش فرض






    زندگینامه سینوهه ( دوران جوانی )


    بعضی از میهمانان بر اثر افراط در نوشیدن آشامیدنی گرفتار تهوع میشدند و غلامان ظروفی را به آنها میدادند که در آن استفراغ کنند.

    حتی (توتمس) هم بر اثر افراط در آشامیدنی دچار تهوع شد و اختیار از دست داد ولی در آن جشن دو نفر در صرف آشامیدنی امساک کردند یکی زن میزبان و دیگری من که آرزو داشتم که با وی صحبت کنم.

    وقتی کف اطاق با سبوها و پیمانه های شکسته مفروش شد و زن و مرد طوری بیخود گردیدند که دیگر کسی نمیتوانست نه صحبت کند و نه بشنود نوازندگان دست از نوازندگی کشیدند و غلامان وارد شدند تا این که اربابان مست خود را به خانه های آنها ببرند.

    آن وقت (نفر نفر نفر ) نزد من آمد و مرا از تالار جشن به اطاق دیگر برد و در کنار خود نشانید و من از او پرسیدم که آیا این خانهبه تو تعلق دارد؟

    زن گفت بلی این خانه مال من است گفتم از این قرار تو خیلی توانگر هستی زن گفت در طبس هیچ یک از زنهائی که حاضرند با مردها معاشقه نمایند به قدر من ثروت ندارند.


    زندگی نامه سینوهه

  4. تشكرها 3


  5. #63
    کاربر توقیفی
    آستان جانان آواتار ها

    تاریخ عضویت : آذر 1391
    نوشته : 733      تشکر : 2,112
    2,006 در 721 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    آستان جانان آنلاین نیست.

    پیش فرض






    زندگی نامه سینوهه (دوران جوانی)

    گفتم تا امروز من به خدایان عقیده نداشتم و اعتقاد به خدایان را جز و موهومات میدانستم و اکنون میروم و در تمام معبدها، به شکرانه اینکه خدایان مرا به تو رسانیدند و تو را دیدم قربانی می نمایم و بعد عطر خریداری میکنم و درب خانه تو را با عطر خواهم آلود تا اینکه وقتی از منزل بیرون میروی بوی عطر به مشام توبرسد و گل از درخ ها و بوته ها خواهم کند تا اینکه وقتی از خانه خارج میشوی زیر پای تو بریزم.

    زن گفت این کار را نکن زیرا در نظر من جلوه ندارد چون من هم دارای عطر هستم و هم گل و محتاج عطر و گل تو نمی باشم و اگر میل داری که من خواهر تو بشوم بیا که به باغ برویم تا اینکه من برای تو داستانی نقل کنم.

    گفتم (نفر نفر نفر ) من تو را میخواهم نه داستان تو ر ا. زن گفت اگر مرا می خواهی باید داستان مرا گوش کنی و من چون ممکن است رضایت بدهم که امشب با تو تفریح کنم میل دارم که به اتفاق غذا بخوریم آن وقت به باغ رفتیم و من که بوی گل های اقاقیا را استشمام کردم طوری به وجد آمدم که میخواستم پرواز کنم ولی (نفر نفر نفر) گفت داستان مرا گوش کن.




    زندگی نامه سینوهه

  6. تشكرها 3


  7. #64
    کاربر توقیفی
    آستان جانان آواتار ها

    تاریخ عضویت : آذر 1391
    نوشته : 733      تشکر : 2,112
    2,006 در 721 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    آستان جانان آنلاین نیست.

    پیش فرض






    زندگی نامه سینوهه (دوران جوانی)

    نور ماه بر استخر باغ میتابید و گل های نیلوفر سطح استخر بر اثر شب دهان بستند و مرغ های شب شروع به خوانندگی کردند.

    بر حسب امر زن، غلامی برای ما یک مرغابی بریان و آشامیدنی آورد و ما شروع به خوردن و نوشیدن کردیم و هر دفعه که من میخواستم (نفر نفر نفر ) را در بر بگیرم او می گفت صبر کن و اول داستان مرا بشنو و بعد اگر آنچه گفتم پسندیدی من خواهر تو خواهم شد.

    ولی باز هیجان جوانی مرا وادار میکرد که او را در بر بگیرم و مانع از این شوم که داستان خود را بگوید و باو گفتم (نفر نفر نفر) آیا ممکن است که من در این شب در این نور ماه بتوانم سر تراشیده تو را ببینم.

    زن گفت وقتی تو موافقت کردی که من خواهر تو بشوم من موی عاریه خود را از سر بر خواهم داشت و اجازه میدهم که تو سر تر اشیده مرا نوازش کنی . (با اینکه تکرار توضیحات در این کتاب خوب نیست و خواننده را ممکن است متنفر کند باید بگویم که در چهار هزار سال قبل از این در کشور مصر ز ن های اشراف سر را می تراشیدند و موی عاریه میگذاشتند و یکی از بزرگترین موفقیت های یک مرد نزد یک زن این بود که بتواند سر تراشیده وی را ببیند و نوازش کند).



    زندگی نامه سینوهه

  8. تشكرها 3


  9. #65
    کاربر توقیفی
    آستان جانان آواتار ها

    تاریخ عضویت : آذر 1391
    نوشته : 733      تشکر : 2,112
    2,006 در 721 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    آستان جانان آنلاین نیست.

    پیش فرض






    زندگی نامه سینوهه ( گریه آورترین واقعا جوانی من )


    آن وقت (نفر نفر نفر ) چنین گفت در قدیم مردی بود موسوم به (سات نه) روزی برای دیدن یک کتاب کمیاب به معبد رفت و درآنجا یک زن کاهنه را دید و طوری در دیدار اول شیفته شد که وقتی مراجعت کرد غلام خود را نزد زن فرستاد و برای او پیغام فرستاد که به خانه وی بیاید و ساعتی خواهر او بشود و در عوض یک حلقه سنگین طلا دریافت کند.

    زن گفت من به منزل (سات نه ) نمی آیم برای اینکه همه مرا خواهند دید و تصور خواهند کرد زنی هستم که خود را ارزان می فروشم و به ارباب خود بگو که او به منزل من بیاید زیرا خانه من خلوت است.

    (سات نه ) به منزل زن کاهنه رفت و یک حلقه سنگین طلا هم با خود برد که به وی بدهد و زن که میدانست که او برای چه آمده گفت تو میدانی که من یک کاهنه هستم و زنی که کاهن است خود را ارزان نمی فروشد.

    (سات نه) گفت تو کنیز نیستی که من تو را خریداری کنم بلکه من از تو چیزی می خواهم که وقتی یک زن آن را به مردی تفویض کرد هیچ چیز از او نقصان نمی یابد و به همین جهت قیمت این چیز در همه جا ارزان است.



    زندگی نامه سینوهه

  10. تشكرها 3


  11. #66
    کاربر توقیفی
    آستان جانان آواتار ها

    تاریخ عضویت : آذر 1391
    نوشته : 733      تشکر : 2,112
    2,006 در 721 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    آستان جانان آنلاین نیست.

    پیش فرض






    زندگی نامه سینوهه ( گریه آورترین واقعه جوانی من)



    زن کاهنه گفت چیزی که تو از من میخواهی ارزانترین و بی قیمت ترین چیزهاست و حتی از فضلۀ گاو که در بیابان ریخته ارزان تر می باشم اما در عین حال گرا ن ترین چیزها بشمار می آید. این چیز برای کسانیکه بدان توجه نداشته باشند ارزا ن ترین چیزهاست ولی همین که مردی نسبت به این شی ابراز توجه کرد گران ترین اشیاء میشود و آن مرد اگر خواهان آن است باید به بهای خیلی گران خریداری نماید اینک تو بگو که چقدر به من میدهی تا اینکه من برای ساعتی خواهر تو بشوم؟

    (سات نه ) گفت من حاضرم دو برابر این طلا که برای تو آورده ام به تو بپردازم زن کاهنه گفت این در خور زنی مثل من نیست واگر تو خواهان من هستی باید هر چه داری به من بدهی.

    مرد که آرزوی کاهنه را داشت گفت هر چه دارم به تو میدهم و همان لحظه، کاتبی را آوردند و مرد خانه و مزارع و غلامان خود را و هر چه زر و سیم و مس داشت بزن تفویض کرد و آن وقت دست دراز نمود که موی عاریه زن را از سرش بردارد و سرش را ببوسد ولی زن ممانعت کرد و گفت میترسم که تو بعد از اینکه مرا برای ساعتی خواهر خود کردی از من سیر شوی و به طرفزن خود بروی و اگر میخواهی من خواهر تو شوم باید هم اکنون زنت را بیرون کنی.



    زندگی نامه سینوهه

  12. تشكرها 3


  13. #67
    کاربر توقیفی
    آستان جانان آواتار ها

    تاریخ عضویت : آذر 1391
    نوشته : 733      تشکر : 2,112
    2,006 در 721 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    آستان جانان آنلاین نیست.

    پیش فرض






    زندگی نامه سینوهه ( گریه آورترین واقعه جوانی من)


    مرد که دیگر غلام نداشت یکی از غلامان کاهنه را فرستاد و زنش را بیرون کرد و آن وقت خواست که موی عاریه وی را از سرش بردارد.

    ولی کاهنه گفت تو از این زن که بیرونش کردی سه فرزند داری و من میترسم که روزی محبت پدری تو را به سوی این بچه ها هدایت کند و مرا فراموش نمائی و هرگاه قصد داری که از من کام بگیری باید بچه های خود را به اینجا بیاوری تا اینکه من آنها را به قتل برسانم و گوشت بدن آنها را به سگ ها و گربه های خود بدهم.

    (سات نه ) بی درنگ به وسیله غلامان کاهنه فرزندان خود را آورد و به دست زن سپرد و زن کاهن کارد سنگی را بدست گرفت و هر سه را به قتل رسانید و در حالی که مرد مشغول نوشیدن شراب بود زن گوشت بچه ها را به سگ ها و گربه های خود داد.



    زندگی نامه سینوهه

  14. تشكرها 3


  15. #68
    کاربر توقیفی
    آستان جانان آواتار ها

    تاریخ عضویت : آذر 1391
    نوشته : 733      تشکر : 2,112
    2,006 در 721 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    آستان جانان آنلاین نیست.

    پیش فرض








    زندگی نامه سینوهه ( گریه آورترین واقعه جوانی من)


    آن وقت گفت بیا اینک من برای ساعتی خواهر تو میشوم و مطمئن باش که از صمیم قلب خواهر تو خواهم شد و هر زن، هنگامی حاضر می باشد که از روی محبت خواهر یک مرد بشود که بداند خود را ارزان نفروخته است و یگانه تفاوت زن های هرجائی با زن هائی چون من که کاهنه و آبرومند هستم، این است که زنهای هرجائی خود را ارزان می فروشند ولی زنهای آبرومند خود را با بهای گران در معرض فروش میگذارند.

    من گفتم (نفر نفر نفر ) من این داستان را که تو برایم نقل کردی شنیده ام و میدانم که تمام این وقایع در خواب اتفاق می افتد و در آخر داستان (سات نه) که خوابیده بود از خواب بیدار می شود و خدایان را شکر می نماید که اطفال وی زنده هستند.

    (نفر نفر نفر )
    گفت اینطور نیست و هر مرد که عاشق یک زن میباشد شبیه به (سات نه ) است و برای اینکه بتواند از او کام بگیرد حاضر است که مال و زن و فرزندان خود را فدا کند و هنگامی که هرم بزرگ را می ساختند این طور بوده و وقتی باد و آفتاب اهرام را از بین ببرد نیز همین طور خواهد بود .

    آیا تو میدانی برای چه سر خدائی را که در عشق مراد میدهد شبیه به سر گربه میسازند و ترسیم می کنند؟



    زندگی نامه سینوهه

  16. تشكرها 3


  17. #69
    کاربر توقیفی
    آستان جانان آواتار ها

    تاریخ عضویت : آذر 1391
    نوشته : 733      تشکر : 2,112
    2,006 در 721 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    آستان جانان آنلاین نیست.

    پیش فرض







    زندگی نامه سینوهه ( گریه آورترین واقعه جوانی من)


    گفتم نه . (نفر نفر نفر ) گفت برای اینکه بگویند که زن مثل پنجه های گربه است و وقتی گربه میخواهد شکار خود را فریب بدهد پنجه های نرم خویش را روی او میکشد و شکار از نرمی آن لذت میبرد ولی یک مرتبه پیکان های تیز چنگال گربه از زیر آن پوست نرم بیرون می آید و در بدن شکار فر و میرود و من چون نمیخواهم که تو از من آسیب ببینی و بعد مرا به بدی یاد کنی به تو میگویم (سینوهه) از اینجا برو و دیگر اینجا نیا.

    گفتم (نفر نفر نفر) تو خود امروز به من گفتی که از پیش تو نروم و در اینجا باشم تا این که تو با من صحبت کنی.
    زن گفت آری من این را گفتم و ا کنون به تو میگویم برو برای اینکه هرگاه بخواهی از من سودمند شوی برای تو گران تمام خواهد شد و بعد مرا نفرین خواهی کرد که باعث زیان تو شدم.

    گفتم من هرگز از زیان خود شکایت نخواهم کرد و اگر منظور تو طلا و نقره و مس است من هر چه دارم به تو خواهم داد تا اینکه تو مرا از خود مستفیذ نمائی.

    (نفر نفر نفر ) گفت امروز من در اینجا بطوری که دیدی یک جشن بزرگ داشتم و این جشن مرا خسته کرده و اکنون میخواهم بخوابم و تو برو و روز دیگر به خانه من بیا و در آن روز اگر آنچه از تو میخواهم بپردازی خواهر تو خواهم شد.



    زندگی نامه سینوهه

  18. تشكرها 3


  19. #70
    کاربر توقیفی
    آستان جانان آواتار ها

    تاریخ عضویت : آذر 1391
    نوشته : 733      تشکر : 2,112
    2,006 در 721 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    آستان جانان آنلاین نیست.

    پیش فرض







    زندگی نامه سینوهه ( گریه آورترین واقعه جوانی من )


    من هر قدر اصرار کردم که موافقت کند آن شب را با وی به سر ببرم زن نپذیرفت و من ناگزیر از منزل او بیرون رفتم و به خانه خود مراجعت نمودم ولی تا بامداد از هیجان عشق (نفر نفر نفر) خوابم نبرد.

    روز بعد صبح زود به غلام خود (کاپتا) سپردم که تمام بیماران را که به مطب من می آیند جواب بدهد و بگوید که در آن روز حال معالجه ندارم بعد نزد سلمانی رفتم و آنگاه خود را تطهیر نمودم و عطر ببدن مالیدم و راه خانه (نفر نفر نفر ) را پیش گرفتم.

    در آنجا غلامی مرا به اطاق وی برد و دیدم که زن مشغول آرایش است و من که خود را متکی به دوستی شب گذشته وی مشاهده میکردم به طرف زن رفتم ولی زن مرا از خود دور کرد و گفت (سینوهه) برای چه اینجا آمد ه ای.... و چرا مزاحم من می شوی؟

    گفتم (نفر نفر نفر) من تو را دوست دارم و امروز اینجا آمده ام که تو بر حسب وعده ای که به من داد های خواهر من بشوی.

    آن زن گفت امروز من باید خود را خیلی زیبا کنم زیرا یک بازرگان که از سوریه آمده میخواهد امروز را با من به سر ببرد و گفته که در ازای یک روز یک قطعه جواهر به من خواهد داد.




    زندگی نامه سینوهه

  20. تشكرها 2


صفحه 7 از 43 نخستنخست ... 3456789101117 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

sinohe pezeshke saltanatiye fero'nha, قدیمی, منجمین ، پیش گویی, مسافرت ، طولانی, معبد ایشتار, هورم هب آشنای قدیمی, ورود به شهر سوریه, یک بیماری ساری و ناشناس, کاپتا غلام یک چشم من, کشتی, گوی, گریه آورترین واقعه جوانی من ، غلام من, پاتور سرشکاف سلطنتی ، تحصیل در دالحیات, پادشاه آمورو, پرستش گاو, پرستش خدای احد و واحد, پزشک فرعون, zendegi nameye sinohe, آشنا, اورشلیم, ابن الحمار, اختراع سینوهه ، اختراع دندان مصنوعی, ارتش, ازمیر, بورابورباش ، مینا ، کنیز, بابل ٍ ملاقات, بابل ، پادشاه ، حرم, برودت, تخم مرغ, جنگ ، با خبیری ها, جشن ، دروغ, جشن ، روز ، دروغگویی, حالت تهوع, حالت تهوع در کشتی, ختنه ، بابل, خدا, خدای آمون ، خدای بعل, خدای تموز, خدای عجیب برای مصری ها, خروج از طبس ، گوی فرعون ها, خرید و فروش کنیز ، کنیز از سرزمین آدم خور ها, زندگی نامه سینوهه, زندگی نامه سینوهه ، سرشکاف فرعون, زندگی در سوریه, سفر با کشتی ، خدایان مصر, سینوهه پزشک فقرا شد ، مومیایی کردن فرعون, سربازان ، الاغ سینوهه, صلیب ، نماد صلح, غده ، جراحی نمایش برچسب‌ها

نمایش برچسب‌ها

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •