زندگی نامه سینوهه سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
زندگی نامه سینوهه
صفحه 8 از 43 نخستنخست ... 45678910111218 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 71 تا 80 , از مجموع 425
  1. #71
    کاربر توقیفی
    آستان جانان آواتار ها

    تاریخ عضویت : آذر 1391
    نوشته : 733      تشکر : 2,112
    2,006 در 721 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    آستان جانان آنلاین نیست.

    پیش فرض







    زندگی نامه سینوهه ( گریه آورترین واقعه جوانی من )




    سپس (نفر نفر نفر ) روی تخت خواب خود دراز کشید و یک زن که کنیز او بود شروع به مالش بدن او با روغن معطر کرد . و چون من نمیخواستم بروم او گفت (سینوهه) برای چه مصدع من میشوی و از اینجا نمیروی؟

    گفتم برای اینکه من آرزوی تو را دارم... برای اینکه میخواهم تو اولین زن باشی که خواهر من میشوی.

    (نفر نفر نفر )
    گفت یک مرتبه دیگر، مثل دیشب به تو می گویم که من نمی خواهم تو را بیازارم و به تو میگویم که دنبال کار خود برو و مرا به حال خود بگذار.

    گفتم (نفر نفر نفر) هر چه بخواهی به تو میدهم که امروز را با من به شب بیاوری.

    زن پرسید تو چه داری گفتم مقداری حلقه نقره و مس دارم که از بیماران خود بعنوان حق العلاج گرفته ام و نیز دارای یک خانه می باشم که مطب من در آنجاست و این خانه را محصلین که از دارالحیات خارج می شوند و احتیاج به مطب دارند به بهای خوب خریداری می کنند.



    زندگی نامه سینوهه

  2. تشكرها 2


  3. #72
    کاربر توقیفی
    آستان جانان آواتار ها

    تاریخ عضویت : آذر 1391
    نوشته : 733      تشکر : 2,112
    2,006 در 721 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    آستان جانان آنلاین نیست.

    پیش فرض







    زندگی نامه سینوهه ( گریه آورترین واقعه جوانی من )


    (نفر نفر نفر ) در حالی که روی تخت خواب دراز کشیده بود و کنیز او بدنش را با روغن معطر ماساژ میداد گفت بسیار خوب (سینوهه) برو و یک کاتب بیاور تا این موضوع را بنویسد و سند آن را نزد قاضی بزرگ بگذارد و این انتقال جنبه قانونی پیدا کند و تو نتوانی در آینده آن را از من بگیری.

    من که (نفر نفر نفر ) را می نگریستم طوری گرفتار عشق بودم که نمی توانستم بر نفس خویش غلبه نمایم و فکر میکردم که دادن هستی من در ازای یک روز با آن زن به سر ببرم بدون اهمیت است . و گفتم (نفر نفر نفر ) اکنون میروم و کاتب را می آورم زن گفت در هر حال من نمیتوانم امروز با تو باشم ولی تو کاتب را بیاور واموال خود را به من منتقل کن و من روز دیگر تو را خواهم پذیرفت.

    من به شتاب کاتبی آوردم و هر چه داشتم از سیم و مس و خانه حتی غلام خود را به (نفر نفر نفر) منتقل کردم و او سند را که در دو نسخه تنظیم شده بود گرفت و یکی را ضبط کرد و دیگری را به کا تب داد که نزد قاضی بزرگ بگذارد و من دیدم که سند خود را در صندوقچه ای نهاد و گفت بسیار خوب من اکنون میروم و تو فردا اینجا بیا تا اینکه آنچه میخواهی به تو بدهم.

    من خواستم اور را در بر بگیرم ولی بانگ زد از من دور شو زیرا آرایش من بر هم میخورد.



    زندگی نامه سینوهه

  4. تشكرها 2


  5. #73
    کاربر توقیفی
    آستان جانان آواتار ها

    تاریخ عضویت : آذر 1391
    نوشته : 733      تشکر : 2,112
    2,006 در 721 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    آستان جانان آنلاین نیست.

    پیش فرض






    زندگی نامه سینوهه ( گریه آورترین واقعه جوانی من )




    بعد سوار بر تخت روانی گردید و با غلامان خود رفت و من به خانه خویش برگشتم و اشیاء خصوصی خود را جمع آوری نمودم تا وقتی که صاحب خانه جدید می آید بتواند خانه را تصرف کند.

    (کاپتا) که دید مشغول جمع آوری اشیاء خود هستم گفت مگر قصد داری به مسافرت بروی؟

    گفتم نه من همه چیز خود و از جمله تو را به دیگری داده ام و عنقریب شخصی خواهد آمد و این خانه و تو را تصرف خواهد کرد و بکوش که وقتی نزد او کار میکنی کمتر دزدی نمائی زیرا ممکن است که او بیرحم تر از من باشد و تو را به شدت چوب بزند.

    (کاپتا) مقابل من سجده کرد و گفت ای ارباب من قلب سالخورده من تو را دوست میدارد و مرا از خود نران زیرا من نمیتوانم نزد ارباب دیگر کار کنم درست است که من از تو چیزهائی دزدیدم ولی هرگز بیش از میزان انصاف سرقت نکردم و در ساعات گرم روز که تو در خانه استراحت میکردی من در کوچه های طبس مدح تو را میخواندم و به همه میگفتم (سینوهه) ارباب من بزرگترین طبیب مصر است در صورتیکه غلامان دیگر پیوسته در پشت سر ارباب خود نفرین میکردند و مرگ وی ر ا از خدایان میخواستند.


    زندگی نامه سینوهه

  6. تشكرها 2


  7. #74
    کاربر توقیفی
    آستان جانان آواتار ها

    تاریخ عضویت : آذر 1391
    نوشته : 733      تشکر : 2,112
    2,006 در 721 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    آستان جانان آنلاین نیست.

    پیش فرض






    زندگی نامه سینوهه ( گریه آورترین واقعه جوانی من )


    از این حرفها قلبم اندوهگین شد و دست روی شانه او گذاشتم و گفتم (کاپتا) برخیز. کمتر اتفاق می افتاد که من غلام خود را به اسم (کاپتا) بخوانم زیرا میترسیدم که وی تصور نماید که هم وزن من است واغلب او را به نام تمساح یا دزد یا احمق صدا میکردم.

    وقتی غلام اسم خود را شنید به گریه در آمد و پاهای مرا روی سر خود نهاد و گفت ارباب جوانمردم مرا بیرون نکن و راضی مشو که غلام پیر تو را دیگران چوب بزنند و سنگ بر فرقش بکوبند و اغذیه گندیده را که باید در رودخانه بریزند به او بخورانند.

    با این که دلم می سوخت عصای خود را (ولی نه با شدت ) پشت او کوبیدم و گفتم ای تمساح برخیز و این قدر زاری نکن و اگر می بینی من تو را از خود درو میکنم برای این است که دیگر نمیتوانم به تو غذا بدهم زیرا همه چیز خود را به دیگری واگذار کرده ام و گریه تو بدون فایده است.

    کاپتا برخاست و به علامت عزا دست خود را بلند کرد و گفت امروز یکی از روزهای شوم مصر است.




    زندگی نامه سینوهه

  8. تشكرها 2


  9. #75
    کاربر توقیفی
    آستان جانان آواتار ها

    تاریخ عضویت : آذر 1391
    نوشته : 733      تشکر : 2,112
    2,006 در 721 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    آستان جانان آنلاین نیست.

    پیش فرض






    زندگی نامه سینوهه ( گریه آورترین واقعه جوانی من )


    بعد قدری فکر نمود و گفت (سینوهه) تو با اینکه جوان هستی یکی از اطبای بزرگ می باشی و من به تو پیشنهاد می کنم که هر قدر نقره ومس داری بردار و امشب سوار زورق خواهیم شد و از اینجا خواهیم رفت و تو در یکی از شهرهای مصر که در قسمت پائین رودخانه واقع گردیده مطب خود را خواهی گشود و اگر مزاحم ما شدند می توانیم به کشور سرخ برویم و در کشور سرخ پزشکان مصری خیلی احترام دارند (مقصود از کشور سرخ کشور کنونی عربستان می باشد که در مشرق دریای سرخ قرار گرفته است ).

    و اگر نخواهی در کشور سرخ زندگی کنی ما میتوانیم راه کشور میتانی یا کشور دو آب را پیش بگیریم و من شنیده ام که در کشور دو آب دو رودخانه وجود دارد که خط سیر آنها وارونه است و به جای شمال به طرف جنوب میرود.

    گقتم (کاپتا) من نمیتوانم از طبس فرار کنم برای اینکه رشته هائی که مرا به اینجا پیوسته از مفتول های مس قوی تر است.

    غلام من روی زمین نشست و سر را چون عزاداران تکان داد و گفت خدای (آمون) ما را ترک کرده و دیگر ما را دوست نمیدارد زیرا مدتی است که تو برای معبد (آمون) هدیه نبرده ای... من عقیده دارم که همین امروز هدیه ای برای خدای دیگر ببریم تا اینکه بتوانیم از کمک خدای جدید بهره مند شویم گفتم (کاپتا) تو فراموش کرده ای که من دیگر چیزی ندارم که بتوانم به خدای دیگر تقدیم کنم و حتی تو که غلام من بودی به دیگری تعلق داری.



    زندگی نامه سینوهه

  10. تشكرها 2


  11. #76
    کاربر توقیفی
    آستان جانان آواتار ها

    تاریخ عضویت : آذر 1391
    نوشته : 733      تشکر : 2,112
    2,006 در 721 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    آستان جانان آنلاین نیست.

    پیش فرض






    زندگی نامه سینوهه ( گریه آورترین واقعه جوانی من )



    (کاپتا) پرسید این شخص کیست آیا یک مرد است یا یک زن؟ گفتم او یک زن می باشد همین که (کاپتا) فهمید که صاحب جدید او یک زن است طوری ناله را سر داد که من مجبور شدم او را با عصا تهدید به سکوت نمایم .

    بعد گفت ای مادر برای چه روزی که من متولد شدم تو مرا با ریسمان نافم خفه نکردی که من زنده نمانم و این ناملایمات را تحمل نکنم؟ برای چه من یک غلام آفریده شده ام که بعد از این گرفتار یک زن بشوم برای این که زن ها همواره بی رحم تر از مردها هستند آن هم زنی مثل این زن که همه چیز تو را از دستت گرفته و این زن از صبح تا شام مرا وارد به دوندگی خواهد کرد و نخواهد گذاشت که یک لحظه آسوده بمانم و هرگز به من غذای درست نخواهد داد و این در صورتی است که مرا در خدمت خود نگاه دارد وگرنه مرا به یک معدن چی خواهد فروخت تا اینکه در معدن مشغول به کار شوم و بعد از چند روز من بر اثر کار معدن با سختی خواهم مرد بدون اینکه هیچ کس لاشه مرا مومیائی کند و قبری برای خوابیدن داشته باشم .

    (در قدیم کارگران حاضر نمی شدند که در معدن کار کنند و برای استخراج فلزات از غلامان که به اجبار آنها را به کار وادار میداشتند استفاده می نمودند).


    زندگی نامه سینوهه

  12. تشكرها 2


  13. #77
    کاربر توقیفی
    آستان جانان آواتار ها

    تاریخ عضویت : آذر 1391
    نوشته : 733      تشکر : 2,112
    2,006 در 721 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    آستان جانان آنلاین نیست.

    پیش فرض






    زندگی نامه سینوهه ( گریه آورترین واقعه جوانی من )


    من میدانستم که کاپتا درست می گوید و در خانه (نفر نفر نفر ) جای سکو نت پیرمردی چون او که بیش از یک چشم ندارد نیست و آن زن او را به دیگری خواهد فروخت و با (کاپتا) بدرفتاری خواهند کرد و او در اندک مدت از سختی زندگی جان خواهد سپرد . و از گریه غلام به گریه درآمدم ولی نمیدانستم که آیا بر او گریه میکنم یا بر خودم که همه چیزم را از دست داده بودم.

    وقتی (کاپتا) دید که من گریه می کنم آرام گرفت و از جا برخاست و دست را روی سرم گذاشت و گفت تمام این ها گناه من است که نمیدانستم ارباب من مثل یک پارچه آب ندیده ساده می باشد و از وضع زندگی اطلاع ندارد و نمی داند که یک مرد جوان شب ها هنگامی که در خانه خود استراحت میکند باید یک زن جوان را در کنار خود بخواباند.



    زندگی نامه سینوهه

  14. تشكرها 2


  15. #78
    کاربر توقیفی
    آستان جانان آواتار ها

    تاریخ عضویت : آذر 1391
    نوشته : 733      تشکر : 2,112
    2,006 در 721 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    آستان جانان آنلاین نیست.

    پیش فرض






    زندگی نامه سینوهه ( گریه آورترین واقعه جوانی من )


    من هرگز یک مرد جوان مثل تو ندیده ام که نسبت به زن ها اینطور بی اعتناء باشد و هیچ وقت اتفاق نیفتاد که تو از من بخواهی که بروم و یکی از زن های جوان را که در خانه های عیاشی فراوان هستند اینجا برای تو بیاورم .

    یک مرد جوان که در امور مربوط به زن ها تجربه ندارد مانند یک مشت علف خشک است و اولین زنی که به او میرسد چون تنور میباشد و همان طور که علف خشک را به محض اینکه در تنور بیندازند آتش میگیرد، مرد جوان بی تجربه هم همین که به یک زن جوان رسید، آتش می گیرد و برای آن که بتواند از او برخوردار شود، همه چیز خود را فدا میکند و متوجه نیست چه ضرری به خویش میزند و تاسف میخورم که چرا تو از من در خصوص زن ها پرسش نکردی تا اینکه من تو را راهنمائی نمایم و به تو بگویم که در دنیا یک زن وقتی مردی را دوست دارد که بداند که وی دارای نان و گوشت است و همین که مشاهده نمود که مردی گدا شد او را رها می نماید و دنبال مردی میرود که نان و گوشت داشته باشد . چرا با من مشورت نکردی که به تو بگویم مرد وقتیکه نزدیک یک زن میرود باید یک چوب با خود ببرد و به محض ورود به خانه زن اول چوب بر فرق او بکوبد.





    زندگی نامه سینوهه

  16. تشكرها 2


  17. #79
    کاربر توقیفی
    آستان جانان آواتار ها

    تاریخ عضویت : آذر 1391
    نوشته : 733      تشکر : 2,112
    2,006 در 721 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    آستان جانان آنلاین نیست.

    پیش فرض






    زندگی نامه سینوهه ( گریه آورترین واقعه جوانی من )


    اگر این احتیاط را نکند همان روز زن دست ها و پاهای او را با طناب خواهد بست و دیگر مرد از چنگ آن زن رهائی نخواهد یافت مگر هنگامی که گدا شود و آن وقت زن او را رها مینماید و هر قدر مرد محجوب تر باشد زودتر گرفتار زن میشود و زیادتر از او رنج و ضرر میبیند.

    اگر تو به جای اینکه به خانه این زن بروی؟ هر شب یک زن را اینجا می آوردی و بامداد یک حلقه مس به او می بخشید و او را مرخص میکردی ما امروز گرفتار این بدبختی نمی شدیم.

    غلام من مدتی صحبت کرد ولی من به صحبت او گوش نمیدادم برای اینکه نمیتوانستم فکر خود را از (نفر نفر نفر ) دور کنم و هر چه غلام به من میگفت از یک گوش من وارد میگردید و از گوش دیگر بیرون میرفت.

    آن شب تا صبح بیش از ده مرتبه بیدار شدم و هر دفعه بعد از بیداری به یاد (نفر نفر نفر ) می افتادم و خوشوقت بودم که روز بعد او را خواهم دید.



    زندگی نامه سینوهه

  18. تشكرها 2


  19. #80
    کاربر توقیفی
    آستان جانان آواتار ها

    تاریخ عضویت : آذر 1391
    نوشته : 733      تشکر : 2,112
    2,006 در 721 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    آستان جانان آنلاین نیست.

    پیش فرض






    زندگی نامه سینوهه ( گریه آورترین واقعه جوانی من)


    به قدری برای دیدار ان زن شتاب داشتم که روز بعد وقتی به خانه زن رفتم هنوز از خواب بیدار نشده بود و مثل گدایان بر درب خانه او نشستم تا اینکه از خواب بیدار شود.

    وقتی وارد اطاقش گردیدم دیدم که کنیز وی مشغول مالش دادن بدن او میباشد همین که مرا دید گفت (سینوهه) برای چه باعث کسالت من میشوی؟ گفتم من امروز آمده ام که با تو غذا بخورم و تفریح کنم و تو دیروز به من وعده دادی که امروز را با من بگذرانی.

    (نفر نفر نفر )
    خمیازه ای کشید و گفت : تو دیروز به من دروغ گفتی، گفتم چگونه به تو دروغ گفتم؟ زن گفت دیروز تو اظهار میکردی که غیر از خانه و غلام خود چیزی نداری در صورتی که من تحقیق کردم و دانستم پدر تو که نابینا شده و نمی تواند نویسندگی کند مهر خود را به تو داده و گفته است که تو باید خانه او را بفروشی.



    زندگی نامه سینوهه

  20. تشكرها 2


صفحه 8 از 43 نخستنخست ... 45678910111218 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

sinohe pezeshke saltanatiye fero'nha, قدیمی, منجمین ، پیش گویی, مسافرت ، طولانی, معبد ایشتار, هورم هب آشنای قدیمی, ورود به شهر سوریه, یک بیماری ساری و ناشناس, کاپتا غلام یک چشم من, کشتی, گوی, گریه آورترین واقعه جوانی من ، غلام من, پاتور سرشکاف سلطنتی ، تحصیل در دالحیات, پادشاه آمورو, پرستش گاو, پرستش خدای احد و واحد, پزشک فرعون, zendegi nameye sinohe, آشنا, اورشلیم, ابن الحمار, اختراع سینوهه ، اختراع دندان مصنوعی, ارتش, ازمیر, بورابورباش ، مینا ، کنیز, بابل ٍ ملاقات, بابل ، پادشاه ، حرم, برودت, تخم مرغ, جنگ ، با خبیری ها, جشن ، دروغ, جشن ، روز ، دروغگویی, حالت تهوع, حالت تهوع در کشتی, ختنه ، بابل, خدا, خدای آمون ، خدای بعل, خدای تموز, خدای عجیب برای مصری ها, خروج از طبس ، گوی فرعون ها, خرید و فروش کنیز ، کنیز از سرزمین آدم خور ها, زندگی نامه سینوهه, زندگی نامه سینوهه ، سرشکاف فرعون, زندگی در سوریه, سفر با کشتی ، خدایان مصر, سینوهه پزشک فقرا شد ، مومیایی کردن فرعون, سربازان ، الاغ سینوهه, صلیب ، نماد صلح, غده ، جراحی نمایش برچسب‌ها

نمایش برچسب‌ها

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •