سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
˜Ï æÈáǐ
صفحه 6 از 7 نخستنخست ... 234567 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 51 تا 60 , از مجموع 69

موضوع: ۩`✾` ۩ زخمه های قلم{ نگاهی به آلام و دردهای اسرای کربلا درشهرشام } ۩`✾` ۩

  1. Top | #51

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن اخلاق و عرفان
    تاریخ عضویت
    امرداد 1391
    شماره عضویت
    3467
    نوشته
    13,145
    صلوات
    28000
    دلنوشته
    1
    اللهم صلّ علی محمد و ال محمد و عجّل فرجهم
    تشکر
    27,295
    مورد تشکر
    57,784 در 13,226
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض





    خطبه زینب کبری در مسجد شام

    زينب‌ آن‌ خواهر غمين‌ وپريش‌
    که‌ كنون‌ مانده‌ است‌ با دل‌ِ ريش

    زين‌ مصيبت‌ چقدر نالان‌ است‌
    تكيه‌گاه‌ همه‌ اسيران‌ است

    در ميانه‌ بدون‌ ياور ويار
    شده‌ او نيز، كاروان‌ سالار

    ‌ بسكه‌ در بزم‌ آن‌ يزيد پليد
    از يزيد دَني‌ جسارت‌ ديد

    وقت‌ را تا كه‌ او مناسب‌ ديد
    ذوالفقار زبان‌ خويش‌، كشيد

    او كه‌ با درد وغم‌ شده‌ دمساز
    بِنِمود اين‌ چنين‌ سخن‌، آغاز

    مي‌نمايم‌ خداي‌ خويش‌، سپاس
    ‌اين‌ ستايش‌ بُوَد ز روي‌ قياس

    چون‌ خداي‌ بزرگ‌ من‌ فرمود
    هر كسي‌ را كه‌ كار زشت‌ نمود

    يا كه‌ آيات‌ من‌ كند تكذيب‌
    شود اندر حضور من‌ تأديب

    ودرود خدا به‌ پيغمبر
    بر همه‌ خاندان‌ آن‌ سَرور

    بعد، رو بر يزيد دون‌ بنمود
    با كلام‌ رسا چنين‌ فرمود

    اي‌ يزيدي‌ كه‌ خائن‌ وپستي‌
    راه‌ها را به‌ روي‌ ما بستي

    از ره‌ِ مكر، با ريا وفريب‌
    همه‌ آيات‌ را كني‌ تكذيب

    فكر كردي‌ كه‌ در حضور خدا
    ما ذليل‌ رهيم‌ وتو والا؟

    اي‌ كه‌ هستي‌ ز آدميت‌ دور
    مي‌خرامي‌ كنون‌ به‌ كبر وغرور

    از ره‌ِ عُجب‌ وكبر وخودبيني
    ‌بر چنين‌ بارگاه‌، بنشيني

    آنْقَدَر زين‌ پديده‌ سرمستي‌
    باب‌ فكرت‌ به‌ خويشتن‌ بستي

    تو فراموش‌ كردي‌ امر خدا
    چشم‌ داري‌ به‌ لذت‌ دنيا

    همه‌ آنان‌ كه‌ در خطا رفتند
    در ره‌ ناحق‌ شما رفتند

    همگي‌ در عذاب‌ وجدانند
    دور از مهر ولطف‌ يزدانند

    غافل‌ از آن‌ كه‌ زينت‌ دنيا
    مهلت‌ امتحان‌ بُوَد بر ما




    امضاء


  2. Top | #52

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن اخلاق و عرفان
    تاریخ عضویت
    امرداد 1391
    شماره عضویت
    3467
    نوشته
    13,145
    صلوات
    28000
    دلنوشته
    1
    اللهم صلّ علی محمد و ال محمد و عجّل فرجهم
    تشکر
    27,295
    مورد تشکر
    57,784 در 13,226
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض





    اي‌ يزيد پليد وبي‌ بنياد
    پدرت‌ شد به‌ دست‌ ما آزاد

    حاليا تو امير دوراني
    ‌شاهد حال‌ ما اسيراني

    ما كه‌ از عترت‌ پيامبريم‌
    بايد از بين‌ دشمنان‌ گذريم

    پردة‌ آبرويمان‌ بِدَري‌
    به‌ اسيري‌ به‌ هر كجا ببري

    در حقيقت‌ تو يك‌ ستمكاري‌
    چون‌ كه‌ فرزند آن‌ جگرخواري

    به‌ خدا، اي‌ يزيد بدكردار
    تو نداني‌ چه‌ هست‌ آخر كار

    بار سنگين‌ به‌ دوش‌ خود داري
    ‌كه‌ به‌ هر كيفري‌ سزاواري

    در قيامت‌، حضور پيغمبر
    با چه‌ رويي‌ كني‌ يزيد، نظر

    بر سر ما ببين‌ چه‌ آوردي‌!
    چه‌ خيانت‌ به‌ ما زنان‌ كردي

    ما زنان‌ را زشهر خود راندي
    ‌پيش‌ چشم‌ عموم‌، بنشاندي

    تو بدان‌ اي‌ يزيد اگر بر ما
    روزگار اين‌ چنين‌ نمود، جفا

    كه‌ دمي‌ با تو من‌ سخن‌ گويم‌
    سخني‌ با تو اهرمن‌ گويم

    سرزنش‌هاي‌ تو بُوَد نيكو
    چون‌ نباشيم‌ تا ابد، هم‌خو

    چه‌ كنم‌، ديده‌ها چو گريان‌ است‌
    همه‌ دل‌ ها ز داغ‌ سوزان‌ است

    مي‌ندانم‌ كه‌ از چه‌ حزب‌ خدا
    شد شهيد خدا به‌ دست‌ شما

    آري‌ آري‌، چه‌ حزب‌ شيطانيد
    در حقيقت‌ ز نسل‌ سُفيانيد

    هر كدامين‌ چو گله‌ ننگيد
    صاحِب‌ِ قلب‌هاي‌ چون‌ سنگيد

    وحي‌ وقرآن‌ بُوَد زپيغمبر
    او كه‌ خود هست‌ شافع‌ محشر

    ما همه‌ پيرو ره‌ِ اوييم
    ‌مدح‌ پيغمبر خدا گوييم‌

    اقدس‌ كاظمي‌(مژگان‌)




    امضاء


  3. Top | #53

    عنوان کاربر
    کارشناس پاسخگوی سایت
    تاریخ عضویت
    خرداد 1391
    شماره عضویت
    2970
    نوشته
    87
    تشکر
    56
    مورد تشکر
    447 در 86
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض چه گذشت خدا مي داند

    يه دختري مي گفت من در 5سالگي بابامو از دست دادم سه روز بي حال بودم،واينگار جسم بي روح باشم به اين ور واون ور ميبردند،
    خيلي برايم سنگين بود تصور كنم دختر سه ساله ابا عبد الله الحسين آن صحنه كربلا را ديد،من فكر ميكنم در مسير حركت هنوز اين دختر بي حال بوده ،چطور تا شام زنده ماند خدا مي داند

    براي من كه قابل تصور نيست چنين مصائب ودردها،چيزي كه اين سختيها را باعث ميشود به جان خريد،عشق يار است وبس

    آنچه را در خواب شيرين خواست ديد درد و دل ها گفت و پاسخ ها شنيد
    اي پدر داني چه آمد بر سرم!
    من سر ني با تو بودم دخترم
    تو ز هجر خويش آبم كرده اي
    تو زاشك خود كبابم كرده اي
    تو، ز، ني بر من نگاه انداختي
    تو مرا ديدي ولي نشناختي
    بابا حق داري نشناسي، آن قدر با سنگ به پيشاني ام زده بودند...
    تو كجا بودي كه بي ما بوده اي؟
    تو چرا اين گونه خاك آلوده اي؟
    تو چرا بي اكبرت برگشته اي
    تو چرا چون لاله پرپر گشته اي؟
    تو برايم از علي اصغر بگو
    و به من از عمه و خواهر بگو
    من تو را گم كرده بودم كربلا
    من تو را مي ديدم از طشت طلا
    من تو را چون روح گيرم در برم
    من تو را امشب به همره مي برم
    كاش طفل خردسالت مرده بود
    كاش بابايت به همره برده بود
    من چهل منزل صدايت كرده ام
    من به نوك ني دعايت كرده ام



  4. Top | #54

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن اخلاق و عرفان
    تاریخ عضویت
    امرداد 1391
    شماره عضویت
    3467
    نوشته
    13,145
    صلوات
    28000
    دلنوشته
    1
    اللهم صلّ علی محمد و ال محمد و عجّل فرجهم
    تشکر
    27,295
    مورد تشکر
    57,784 در 13,226
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض





    دقایق سنگینی بود.

    سنگ بود که می‏بارید.

    نیزه بود که خون می‏چکاند.

    و شلاق‏ها که می‏چرخیدند و زخم می‏شدند .

    و ناله‏ها که می‏روییدند و خون می‏شکفتند

    و چشم‏ها که آوار می‏شدند و شعله می‏زاییدند

    خدا نخواست از این بیشتر، بی‏پناهی‏ات را ببیند

    آسمان نتوانست بیش از این حوصله کند.

    زمین نتوانست از این بیشتر، شاهد رنج تو باشد.

    باران خون، کوچه‏ها را درنوردید.

    سیل اشک، پنجره‏ها را در هم کوبید.

    توفان، پنجه بر گیسوان شام انداخت.

    تاریکی از در و دیوار بالا رفت.

    مصیبت، زمین را مچاله کرد.

    شام غریبی بود.

    شام سنگدلی‏ها و شقاوت ها

    شام دربدری‏ها و مصیبت‏ها

    شام دل آزاری ها

    شلاق‏ها، احترام تورا نگه نداشتند

    کوچه‏های شقی، انگشتان به خار خلیده‏ات را نادیده گرفتند

    خرابه‏ها، کفش‏های سه‏سالگی‏ات را طعنه زدند.

    تازیانه‏ها، پیش پایت سر خم نکردند

    دهان‏های تهمت، از چشم‏های معصومت شرم نکردند.

    دندان‏های تیز و گرسنه، روشنان گیسوانت را دریدند

    رگبارهای شب و تازیانه، کوتاه نیامدند.

    مردان شقاوت، کودکی‏ات را رحم نکردند.

    شامِ بی‏حرمتی بود.

    شامِ بی‏خبری بود.

    شامِ گرسنگی دروغ بود.

    شامِ سیری دیوسیرتی بود.

    شامِ حیوان سیرتی بود.

    شامِ درنده خویی بود.

    کوچه‏ها، زخمه آتش می‏زدند.

    لبخنده‏ها، مست متولد می‏شدند.

    چشم‏ها، مست به بار می‏نشستند.

    شامِ دل گرفتگی مداوم بود؛

    شامِ دست‏های نیازمندِ حریص.

    شامِ تالارهای سیاه‏بخت.

    شامِ دریچه‏های تاریک اشرافی.

    شامِ پنجره‏های فروبسته.

    تو بودی و زنی صبور که آواز گوشواره‏هایت را در گوش باد می‏خواند.

    تو بودی و کفش‏های سه سالگی که بر شانه‏های کاروان رها بودند.

    تو بودی و دستان کوچکی که پرندگی مشق می‏کرد.

    تو بودی و گونه‏های سرخی که شادی می‏پراکند.

    شام ساده‏لوحی بود.

    شام فخر فروشی بود

    شام فریادهای جگرخراش!

    کوچه‏ها، گرگ می‏شدند

    مرگ در ویرانه‏ها، پناه می‏گرفت

    دهان‏ها، به لکنت می‏افتادند

    کاروان بر مرگ فایق می‏آمد

    زنجیرها را در هم می‏شکست

    تشنگی دیدار پدر بر تو غلبه می‏کرد.

    شراره شمشیر بود و ضربه‏های مهلک تازیانه

    و سنگبارانِ بدن‏های معصوم

    و دقایق بی‏رغبتِ اندوه

    و صدای روشن کودکانه‏ات:

    پدر! چه کسی تو را به خاک و خون کشید؟

    پدر! چه کسی رگ‏های تو را برید؟

    پدر! چه کسی مرا در کودکی یتیم کرد؟

    پدر....






    امضاء


  5. Top | #55

    عنوان کاربر
    مدير کل سایت
    تاریخ عضویت
    خرداد 1397
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    66,776
    صلوات
    23723
    دلنوشته
    50
    یا صاحب الزمان .... بهار قرآن رسید ... بهار دلها بیا .....
    تشکر
    61,694
    مورد تشکر
    177,898 در 52,563
    وبلاگ
    173
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض




    ای شام!
    ای پیچیده در حرارت عصیان!
    محکم‏تر بزن این تازیانه‏ های پی در پی را
    که فردا از جای تازیانه‏ ها، هزاران بهار جوانه خواهد زد.
    خرابه‏ هایت، آرامگاه ملائکه ‏یست
    که بر دیواره ‏های ویرانِ شرم سر می‏ کوبند
    می‏روی و کوچکی دنیا را به طالبانش وامی‏ گذاری.
    اندوهت را بر صورت خرابه می‏ پاشی
    و می‏گذری تا به لبخندی ابدی بپیوندی.


    امضاء
    *******************************
    اشتباه من این بود ….هر جا رنجیدم ، لبخند زدم ….
    فکر کردند
    درد ندارد ، محکم تر زدند
    *******************************
    وقتی عهدت را بخاطرآرامش دل دیگران با امام زمانت شکستی ,
    از
    شکسته شدن دلت هرگز گله ای نکن

    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت
    *******************************
    كسي كه طعم زبان عسل نمي فهمد
    توهرچه هم بخواني غزل ؛ نمي فهمد
    حكايت نرود ميخ اهني درسنگ ؛
    مخوان كه سنگ ضرب المثل نمي فهمد

    حديث عاشقي به پايان نمي رسد اما...
    دريغ ودرد كه اين را
    اجل نمي فهمد

    *******************************




  6. Top | #56

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن اخلاق و عرفان
    تاریخ عضویت
    امرداد 1391
    شماره عضویت
    3467
    نوشته
    13,145
    صلوات
    28000
    دلنوشته
    1
    اللهم صلّ علی محمد و ال محمد و عجّل فرجهم
    تشکر
    27,295
    مورد تشکر
    57,784 در 13,226
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض






    سيد بن طاوس در لهوف خود مي‌نويسد:
    وقتی مزدوران یزید اهل بیت را نزدیک شام آوردند، امّ کلثوم شمر را خواست. فرمود: مطلبی با تو دارم.

    شمر ملعون گفت: چیست؟

    فرمود: این جا شهر دمشق است، ما را از دروازه ای وارد کنید که مردمان کمتری در رفت و آمد باشند و کمتر به تماشای ما برخیزند و سرهای بریدۀ شهیدان ما را جلوتر از ما حرکت بدهید که مردم با تماشای آن سرهای نورانی، به تماشای ما نپردازند.


    ولی شمر برخلاف خواستۀ دختر امیرالمؤمنین (ع)، فرمان داد اهل بیت را از دروازۀ ساعات که پرجمعیت ترین جمعیت را همیشه در کنار خودش داشت، عبور دهند و سرهای بریده را لا به لای کجاوه ها ببرند. اهل بیت را به این صورت حرکت دادند، تا در میان شهر کنار مسجد جامع که محل بازداشت اسرا بود، قرار بدهند.





    امضاء


  7. Top | #57

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن مناسبت ها
    تاریخ عضویت
    خرداد 1397
    شماره عضویت
    1889
    نوشته
    30,289
    صلوات
    3665
    دلنوشته
    21
    تشکر
    53,332
    مورد تشکر
    88,553 در 29,334
    دریافت
    1
    آپلود
    0

    پیش فرض




    پشت سر فریبگاه فتنه خیز كوفه است و پیش رو شهر شوم شام. كاش كوفه، نقطه ختم مصیبت بود. كاش شهری به نام شام در عالم نبود.کاروان حسینی به شام نزدیک می‌شود.

    چهار ساعت، این كاروان خسته و مجروح و ستم كشیده را بر دروازه جیران نگاه می‌دارند تا شهر را برای جشن این پیروزی بزرگ مهیا كنند.به نحوی كه دروازه از این پس به خاطر این معطلی چند ساعته، دروازه ساعات نام می‌گیرد.


    پیش از رسیدن به شام، تو خودت را به شمر می‌رسانی و می‌گویی: "نگاه نامحرمان، دختران و زنان آل الله را آزار می‌دهد. ما را از دروازه‌ای وارد شام كن كه خلوت‌تر باشد و چشمهای كمتری نگران كاروان شود."

    شمر پوزخندی می‌زند و می‌گوید: "عجب! نگاه ها آزارتان می‌ دهد. پس از شلوغترین دروازه شهر وارد می‌شویم؛ جیران!"

    و برای اینكه دلت را بیشتر بسوزاند، اضافه می‌كند: "یك خاصیت دیگر هم این دروازه دارد. فاصله‌اش با دارالاماره بیشتر است و مردم بیشتری در شهر می‌توانند تماشایتان كنند."




    امضاء


    استشمام عطر ظهور در کانال آیه های انتظار

    channel :@ayeha





    اَلـــلّــــهـُــــمَّ عَــــجِـّـــلْ لِـــوَلـــیـــِّکَ الــــْفــــَرَجْ





    اَلـــلّــــهـُــــمَّ عَــــجِـّـــلْ لِـــوَلـــیـــِّکَ الــــْفــــَرَجْ





  8. Top | #58

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن مناسبت ها
    تاریخ عضویت
    خرداد 1397
    شماره عضویت
    1889
    نوشته
    30,289
    صلوات
    3665
    دلنوشته
    21
    تشکر
    53,332
    مورد تشکر
    88,553 در 29,334
    دریافت
    1
    آپلود
    0

    پیش فرض




    كاروان در پشت دروازه ایستاده است كه زنی پرس و جو كنان خودش را به تو می‌رساند، پسر جوانی كه همراه اوست، به تو سلام می‌كند و می‌گوید: "من اسمم زینبه است. آمده‌ام بپرسم كه شما كیستید و در كدام جنگ اسیر شده اید."

    تو سؤال می‌كنی: "خانم شما كیست؟" كنیز می‌ گوید: "حمیده از طایفه بنی هاشم، آن جوان هم پسر او سعد است "


    تو می‌گویی: "حمیده را می‌شناسم. سلام مرا به او برسان و بگو من زینبم، دختر علی بن ابیطالب. بگو كه...

    پیش از آنكه كلام تو به پایان برسد، كنیز از شنیدن خبر، بی هوش بر زمین می‌افتد. و جوان را می‌بینی كه گریان و بر سر زنان می‌گریزد. به زحمت از مركب فرود می‌آیی و سر كنیز را به دامن می‌گیری. كنیز انگار سالهاست كه مرده است.


    صدای فریاد و شیون، تو جهت را جلب می‌كند. زنی را می‌بینی، با سر و پای برهنه كه افتان و خیزان پیش می‌آید، نزدیكتر كه می‌آید، می‌بینی حمیده است. سر كنیز را زمین می‌گذاری و به استقبال او می‌شتابی.

    برای اینكه زن را در بغل بگیری و تسلا دهی، آغوش می‌گشایی، اما زن پیش از آنكه آغوش تو را درك كند صیحه‌ای می‌كشد و بر روی پاهایت می‌افتد.

    می‌نشینی و سر و شانه‌هایش را بلند می‌ كنی، اما درمی یابی كه هم الان روح از بدنش مفارقت كرده است، اگر چه چشمهای اشكبارش به تو خیره مانده است. مأموران، حتی مجال گریستن بر سر جنازه را به تو نمی‌ دهند.


    امضاء


    استشمام عطر ظهور در کانال آیه های انتظار

    channel :@ayeha





    اَلـــلّــــهـُــــمَّ عَــــجِـّـــلْ لِـــوَلـــیـــِّکَ الــــْفــــَرَجْ





    اَلـــلّــــهـُــــمَّ عَــــجِـّـــلْ لِـــوَلـــیـــِّکَ الــــْفــــَرَجْ





  9. Top | #59

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن مناسبت ها
    تاریخ عضویت
    خرداد 1397
    شماره عضویت
    1889
    نوشته
    30,289
    صلوات
    3665
    دلنوشته
    21
    تشکر
    53,332
    مورد تشکر
    88,553 در 29,334
    دریافت
    1
    آپلود
    0

    پیش فرض



    خون از قلم جاری شد وبنوشت الشام
    کوبیده سر بر صفحه و بنوشت الشام

    او از مدینه همره این کاروان است
    پای پیاده تا نگارد جور ایام

    پایش ز ره پرآبله ، خونابه داراست
    زان رو به رنگ خون نوشته قصه شام

    می خواست وا گوید کلام شامیان را
    با عالمی شرمندگی بنوشت دشنام

    کنجی نشست و نقش راس روی نی زد
    برصفحه خون پاشید از سنگ سر بام

    تا خواست شرح کوچه و بازار گوید
    خشکید جوهر در قلم چون آب در کام

    دالی شبیه قامت بانو نمی یافت
    آخر بجای قد خم بگذاشت یک لام

    آخر نوشت از بین تشت زر شهنشاه
    باگوشه چشمش به زینب داد پیغام

    کای خواهرم خیره مشو تو بر سر من
    زین پس دگر جان تو جان دختر من



    شاعر : یاسر رحمانی
    امضاء


    استشمام عطر ظهور در کانال آیه های انتظار

    channel :@ayeha





    اَلـــلّــــهـُــــمَّ عَــــجِـّـــلْ لِـــوَلـــیـــِّکَ الــــْفــــَرَجْ





    اَلـــلّــــهـُــــمَّ عَــــجِـّـــلْ لِـــوَلـــیـــِّکَ الــــْفــــَرَجْ





  10. Top | #60

    عنوان کاربر
    عضو كوشا
    تاریخ عضویت
    فروردین 1390
    شماره عضویت
    1175
    نوشته
    185
    تشکر
    1,263
    مورد تشکر
    986 در 195
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض




    خراب آباد ویرانه هوای تازه ای دارد
    نوای بلبل ویران نشین آوازه ای دارد

    ببین ای مرغ قنطاره فضای آشیانم را
    قدو بام خراباتم چه سقف و سازه ای دارد

    میان دخترت در دفتر غم برگ زرین شد
    کتاب عمر کوتاهم عجب شیرازه ای دارد

    لبت را بیشتر وا کن اگر خون ریخت ان با من
    دم گرم یتیمانه شفای تازه ای دارد

    سحر با سر تو را خواندم به ویر ان یک سخن گویم
    که بابا انتظار طفل هم اندازه ای دا رد

    من از لبخند این مردم به اشک عمه میمیرم
    ندیدی شهر نامردان عجب دروازه ای دارد



    امضاء
    گفته بودم چو بيائي غم دل با تو بگويم
    چه بگويم ! غمم از دل برود چون تو بيائي


صفحه 6 از 7 نخستنخست ... 234567 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi بر قالب منتشر شده از ویکی وی بی