حکایاتی از کرامات امام حسن عسکری (ع) سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
حکایاتی از کرامات امام حسن عسکری (ع)
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 7 , از مجموع 7
  1. #1
    مدیر ارشد انجمن اخلاق و عرفان
    کنیز فاطمه(سلام الله علیها) آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1391
    صلوات
    28000
    دلنوشته
    1
    اللهم صلّ علی محمد و ال محمد و عجّل فرجهم
    نوشته : 13,141      تشکر : 27,295
    57,760 در 13,226 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    کنیز فاطمه(سلام الله علیها) آنلاین نیست.

    پیش فرض حکایاتی از کرامات امام حسن عسکری (ع)











    1) يكي از راويان از شخصي به نام محمدبن علي نقل مي‌كند كه گفت:

    كار زندگي بر ما سخت شد. پدرم گفت: بيا برويم نزد اين مرد، يعني حضرت عسكري (ع) مي‌گويند مردي بخشنده است. گفتم:

    او را مي‌شناسي؟ گفت: نه او را مي‌شناسم و نه تا به حال او را ديده‌ام
    .
    به قصد منزل او در حركت شديم. در بين راه پدرم به من گفت: چقدر محتاجيم كه او دستور دهد پانصد درهم به ما بدهند؟ دويست درهم براي لباس و دويست درهم براي آرد و صد درهم براي هزينه. محمد فرزندش گويد: نيز با خود گفتم، اي كاش او سيصد درهم براي من دستور دهد،‌ صد درهم براي خريد يك مركوب و صد درهم براي هزينه و صد در هم براي پوشاك تا به ناحيه جبل (اطراف قزوين) بروم

    .
    چون به سراي امام رسيديم، غلامش بيرون آمد و گفت: علي بن ابراهيم و پسرش محمد وارد شوند. چون داخل شديم و سلام كرديم به پدرم فرمود: چرا تا الان اينجا نيامدي؟ پدرم عرض كرد: سرورم! شرم داشتم شما را با اين حال ديدار كنم.




    حکایاتی از کرامات امام حسن عسکری (ع)

  2. تشكرها 8


  3.  

  4. #2
    مدیر ارشد انجمن اخلاق و عرفان
    کنیز فاطمه(سلام الله علیها) آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1391
    صلوات
    28000
    دلنوشته
    1
    اللهم صلّ علی محمد و ال محمد و عجّل فرجهم
    نوشته : 13,141      تشکر : 27,295
    57,760 در 13,226 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    کنیز فاطمه(سلام الله علیها) آنلاین نیست.

    پیش فرض









    چون از محضر آن امام بيرون آمديم غلامش نزد ما آمد و كيسه‌اي به پدرم داد و گفت: اين 500 درهم است! دويست در هم براي خريد لباس و دويست درهم براي خريد لباس و دويست درهم براي خريد آرد و صد درهم براي هزينه.

    آنگاه كيسه‌اي ديگر در آورد و به من داد و گفت: اين سيصد درهم است! صد درهم براي خريد يك مركوب و صد درهم براي خريد لباس و صد درهم براي هزينه، ولي به ناحيه جبل نرو بلكه به طرف سورا (جايي در اطراف بغداد) حركت كن.

    (سیره الائمه الاثنی عشر ، ص274)


    حکایاتی از کرامات امام حسن عسکری (ع)

  5. تشكرها 8


  6. #3
    مدیر ارشد انجمن اخلاق و عرفان
    کنیز فاطمه(سلام الله علیها) آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1391
    صلوات
    28000
    دلنوشته
    1
    اللهم صلّ علی محمد و ال محمد و عجّل فرجهم
    نوشته : 13,141      تشکر : 27,295
    57,760 در 13,226 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    کنیز فاطمه(سلام الله علیها) آنلاین نیست.

    پیش فرض








    2- در روايتي از علي بن حسن بن سابور روايت شده است كه گفت:

    در زمان حيات امام حسن‌عسكري (ع) در سامراء خشكسالي روي داد .... خليفه به دربان و مردم مملكت خود دستور داد براي خواندن نماز باران از شهر بيرون روند.

    سه روز پياپي رفتند و هر چه دعا كردن باران نباريد. در چهارمين روز، بزرگ مسيحيان (جاثليق) و راهبان و تعدادي از مسيحيان در اين مراسم شركت كردند. در ميان آنها راهبي بود كه هر گاه دست خويش را به سوي آسمان بالا مي‌برد، باران باريدن مي‌گرفت، مردم از كار او در دين خود به شك افتادند و شگفت زده شدند و به دين نصاري گراييدند.

    حکایاتی از کرامات امام حسن عسکری (ع)


  7. #4
    مدیر ارشد انجمن اخلاق و عرفان
    کنیز فاطمه(سلام الله علیها) آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1391
    صلوات
    28000
    دلنوشته
    1
    اللهم صلّ علی محمد و ال محمد و عجّل فرجهم
    نوشته : 13,141      تشکر : 27,295
    57,760 در 13,226 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    کنیز فاطمه(سلام الله علیها) آنلاین نیست.

    پیش فرض







    خليفه كسي را به سراغ امام عسكري (ع) كه در زندان بود فرستاد. او را از زندان نزد خليفه آوردند. خليفه گفت: امت جدت را درياب كه هلاك شدند. امام فرمود: به خواست خداي تعالي فردا به صحرا خواهم رفت و شك و ترديد را بر طرف خواهم كرد.

    روز پنجم كه رئيس نصاري و راهبان بيرون آمدند،‌ حضرت با عده‌اي از ياران بيرون رفت. همين كه نگاهش به راهب افتاد كه دست خود را به سوي آسمان بلند كرده بود به يكي از غلامانش دستور داد دست راست راهب را و آنچه را كه ميان انگشتانش بود، بگيرد. غلام فرمان امام را اطاعت كرد و از بين انگشتان او استخوان سياهي را در آورد. امام عسكري استخوان را در دست گرفت و فرمود: اينك دعا كن و باران بخواه. راهب دعا كرد، اما ابرهايي كه آسمان را گرفته بودند كنار رفتند و خورشيد پيدا شد!!

    خليفه پرسيد: ابو محمد! اين استخوان چيست؟ امام (ع) فرمود: اين مرد از كنار قبر يكي از پيامبران گذر كرده و اين استخوان را برداشته است. و هيچ گاه استخوان پيامبري را آشكار نسازند جز آنكه آسمان باريدن گيرد.

    (سیره الائمه الاثنی عشر ، ص271)





    حکایاتی از کرامات امام حسن عسکری (ع)

  8. تشكرها 8


  9. #5
    مدیر ارشد انجمن اخلاق و عرفان
    کنیز فاطمه(سلام الله علیها) آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1391
    صلوات
    28000
    دلنوشته
    1
    اللهم صلّ علی محمد و ال محمد و عجّل فرجهم
    نوشته : 13,141      تشکر : 27,295
    57,760 در 13,226 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    کنیز فاطمه(سلام الله علیها) آنلاین نیست.

    پیش فرض








    3- ابو يوسف شاعر متوكل معروف به شاعر قصير يعني شاعر كوتاه قد.

    روايت كرده است كه پسري برايم زاده شد و تنگدست بودم.
    به عده‌اي يادداشتي نوشتم و از آنها كمك خواستم. با نا اميدي بازگشتم به گرد خانه امام حسن (ع) يك دور چرخ زدم و به طرف در رفتم كه ناگهان ابوحمزه كه كيسه‌اي سياه در دست داشت بيرون آمد. درون كيسه چهار صد درهم بود. او گفت:

    سرورم مي‌گويد: اين مبلغ را براي نوزادت خرج كن كه خداوند در او براي تو بركت قرار دهد.

    (سیره الائمه الاثنی عشر ، ص271)






    حکایاتی از کرامات امام حسن عسکری (ع)

  10. تشكرها 8


  11. #6
    مدیر ارشد انجمن اخلاق و عرفان
    کنیز فاطمه(سلام الله علیها) آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1391
    صلوات
    28000
    دلنوشته
    1
    اللهم صلّ علی محمد و ال محمد و عجّل فرجهم
    نوشته : 13,141      تشکر : 27,295
    57,760 در 13,226 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    کنیز فاطمه(سلام الله علیها) آنلاین نیست.

    پیش فرض






    4- ابوهاشم گويد:




    يكي از دوستان امام (ع) نامه‌اي به او نوشت و از او خواست دعايي به وي تعليم دهد. امام به او نوشت:

    اين دعا را بخوان: «يا اسمع السامعين، و يا ابصر المبصرين، و يا عز الناظرين، و يا اسرع الحاسبين، و يا ارحم الراحمين، و يا احكم الحاكمين، صل علي محمد و آل محمد، و اوسع لي في رزقي و مدفي عمري، وامنن علي برحمتك، واجعلني ممن تنتصر به لدينك و لاتستبدل بي غيري».

    ابو هاشم گويد: با خود گفتم: خدايا، مرا در حزب و زمره خويش قرار ده. پس امام عسكري (ع) به من رو كرد و فرمود:

    تو نيز اگر به خدا ايمان داشته باشي و پيامبرش را تصديق كني و اوليايش را بشناسي و آنان را پيرو باشي در حزب و گروه او هستي پس شاد باش!

    (سیره الائمه الاثنی عشر ، ص299)




    حکایاتی از کرامات امام حسن عسکری (ع)


  12. #7
    مدیر ارشد انجمن اخلاق و عرفان
    کنیز فاطمه(سلام الله علیها) آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1391
    صلوات
    28000
    دلنوشته
    1
    اللهم صلّ علی محمد و ال محمد و عجّل فرجهم
    نوشته : 13,141      تشکر : 27,295
    57,760 در 13,226 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    کنیز فاطمه(سلام الله علیها) آنلاین نیست.

    پیش فرض








    آنچه گفته شد، گزيده‌اي اندك از كرامات امام عسكري (ع) است.

    اما كرامتهاي فراوان ديگري نيز از آن حضرت به ظهور رسيده كه اين مقال، گنجايش آن را ندارد و بسياري ديگر نيز هست كه راويان، آنها را نقل نكرده‌اند ....

    بدليل همين كرامتها بود كه مردم به ايشان به عنوان جانشين بر حق رسول خدا و امام معصوم از ذريه آن حضرت ايمان داشته‌اند.


    منبع:
    سایت عاشورا



    حکایاتی از کرامات امام حسن عسکری (ع)


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •