کرامات امام رضا علیه السلام سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
کرامات امام رضا علیه السلام
صفحه 10 از 11 نخستنخست ... 67891011 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 91 تا 100 , از مجموع 102
  1. #91
    مدیرارشدانجمن مهارتهای زندگی
    محب فاطمه آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 9,293      تشکر : 2,655
    6,967 در 3,863 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    محب فاطمه آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : امام رضا علیه السلام




    نوفلى مى گويد : وقتى متكلّمين ، كيفيت مناظره و تسليم شدن عمران را مشاهده كردند ، با توجّه به اين كه او كسى بود كه تا كنون هيچ كس

    در فنّ مناظره بر او پيروز نشده بود، هيچ كدام جرأت بحث كردن با امام را پيدا نكردند . بنابراين ، مجلس پايان يافت و مردم ، متفرق شدند .

    من با گروهى از ياران بودم كه محمّد بن جعفر به دنبال من فرستاد. پيش او رفتم.


    او به من گفت : نوفلى! ديدى كه دوستت امروز چه كرد ؟ به خدا سوگند ، گمان نمى كردم كه على بن موسى بتواند اين گونه بحث كند،

    و تا كنون ما او را اين گونه نشناخته بوديم! مگر در مدينه درس كلام مى گفت ، يا اهل كلام نزد او جمع مى شدند ؟


    گفتم : مردم هنگام حج رفتن نزد او مى آمدند و مسائلى از حلال و حرام سؤال مى كردند، و گاه مى شد كه با كسى كه مى آمد ، مناظره [ ى كلامى ]مى كرد .

    محمّد بن جعفر گفت : من مى ترسم كه اين مرد (مأمون) به وى حسد برد و او را مسموم كند، يا بلاى ديگرى بر سرش آورد. به او بگو كه در اين گونه

    مجالس شركت نكند . گفتم : از من نمى پذيرد، و تنها هدف اين مرد (مأمون ) ، اين بود كه او را بيازمايد كه آيا چيزى از دانش پدرانش نزد او هست ، يا خير .


    محمّد بن جعفر گفت : از قول من به او بگو كه عمويت مايل نيست در اين گونه مسائل وارد شوى و از جهات مختلف دوست داردكه اين گونه برخوردها را

    نداشته باشى .


    نوفلى مى گويد: وقتى خدمت امام رسيدم و پيغام عمو را به او رساندم،

    امام لبخندى زد و سپس فرمود : خدا عمويم را حفظ كند؛ چه خوب او را مى شناسم چرا مايل نيست ؟ اين را بگفت و خدمتكارش را صدا زد و به او گفت :

    برو سراغ عمران و او را پيش من بياور .


    من گفتم : فدايت شوم! من مى دانم عمران كجاست. او نزد يكى از برادران شيعه است .


    فرمود : مانعى ندارد. مركَبى براى او بياوريد. سوار شدم و او را آوردم.

    امام به او « خوش آمد » گفت و يك لباس و يك مركَب و ده هزار درهم به او هديه داد .

    گفتم : فدايت شوم! مانند جَدّت اميرالمؤمنين عليه السلام رفتار كردى !

    سپس فرمود شام آوردند.

    مرا طرف راست خود نشاند و عمران را طرف چپ، و با امام ، شام را صرف كرديم . پس از آن مجلس، متكلّمين از مكتب هاى مختلف، پيش عمران جمع مى شدند و

    او نظريّه هاى آنان را باطل مى ساخت تا اين كه از او اجتناب كردند ... .
    (1)


    --------- پی نوشت -------------------------------

    1- بحارالأنوار ، ج 10 ، ص 299 ـ 318 (به نقل از : التوحيد ، صدوق ، ص 428 ـ 457 و عيون أخبار الرضا عليه السلام ، ص 10087 و الاحتجاج ، طبرسى ، ص 226 ـ 233) .
    کرامات امام رضا علیه السلام
    یقین که آتش دوزخ حرام گردیده

    به جسم آنکه بود یار آشنای حسین



    برای بخشش کوه گناه یک راه است

    بریز قطره ی اشکی تو در عزای حسین










  2. #92
    مدیرارشدانجمن مهارتهای زندگی
    محب فاطمه آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 9,293      تشکر : 2,655
    6,967 در 3,863 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    محب فاطمه آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : امام رضا علیه السلام




    وجود و شناخت خدا با حواس پنجگانه

    خدمتگذار امام رضا ـ عليه‌السّلام ـ مي‌گويد يكي از زنادقه [1]
    در حالي كه جماعتي نزد آن حضرت بودند،

    خدمت امام رسيد، امام رو به او نمود و فرمود:
    اگر فرضاً نظرية شما، در رابطة با مبدأ و معاد صحيح باشد ـ و حال آنكه چنين نيست ـ آيا قبول داري كه در نهايت،

    ما و شما يكسان هستيم و نمازها و روزه‌ها و زكاتهاي ما و اعتراف ما به مبدأ و معاد براي ما زياني ندارد؟


    زنديق كه پاسخي نداشت، سكوت اختيار كرد.

    امام ادامه داد و فرمود: اگر نظرية ما در رابطه با مبدأ و معاد صحيح باشد ـ در حاليكه چنين هم هست ـ آيا قبول داري كه شما هلاك شده‌ايد و ما نجات يافته‌ايم؟

    زنديق كه باز پاسخي نداشت، سخن را بجاي ديگر كشيد و گفت: خدا رحمت كند تو را به من بگو كه او (خدا) چگونه است و كجا است؟

    امام: واي بر تو، راه را اشتباه رفتي ، او «كجا» را بوجود آورد، او بود و «مكاني» نبود، ونيز او «چگونگي» را ايجاد كرد، او بود و «چگونگي» وجود نداشت،

    خداوند با كيفيت و مكان شناخته نمي‌شود و با حواس، قابل درك نيست و او را با هيچ چيز نمي‌توان مقايسه نمود.


    زنديق: بنابراين او چيزي نيست، چون با هيچيك از حواس قابل درك نمي‌باشد.

    امام: واي برتو، چون حواس نمي‌تواند او را ادراك كند منكر او ‌مي‌شوي، و ما درست بر عكس، بدليل اينكه حواس ما از ادراك او ناتوان است يقين مي‌كنيم

    كه او پروردگارما است، و شباهتي با ساير موجودات ندارد.


    زنديق: پس به من بگو او كي بوجود آمده؟

    امام: تو بمن بگو كه كي نبوده تا به تو بگويم كه كي وجود يافته؟

    زنديق: بچه دليل مي‌گويي كه هست؟

    امام: به دليل اينكه وقتي به خويش مي‌نگرم مي‌بينم كه نمي‌توانم در طول و عرض، چيزي به خود اضافه كنم و يا كم نمايم و نمي‌توان ناخوشيها را از خويش

    دفع، و منفعت را به سوي خود جلب كنم، روي اين حساب فهميدم كه بنياد هستي من بنائي دارد و لذا به او اعتراف كردم.

    علاوه بر اين با رؤيت... پديدة ابرها و گردش بادها و جريان خورشيد و ماه و ستارگان و غيره كه آيات شگفت انگيز و متقن آفرينش هستند، دانستم كه اين

    امور تدبير كننده و پديد آورنده‌اي دارند.


    زنديق: اگر خدا وجود دارد پس چرا چشم او را نمي‌بيند؟

    امام: تا ميان او «كه پديده نيست» و آفريد‌‌ه‌ها تفاوت باشد او بالاتر از آنست كه ديده او را درك كند، يا خيال به او احاطه يابد، يا عقل به كنه او برسد.

    زنديق: پس حد و مرز او را براي من بيان كن.

    امام: او بي‌نهايت است، حد و مرزي ندارد.

    زنديق: چرا؟

    امام: چون هر چه محدود باشد، نهايت دارد، و احتمال محدوديت مساوي است با احتمال زياده و نقصان. بنابراين او محدود نيست و زياده و نقصان نمي‌پذيرد

    و قابل تجزيه نمي‌باشد، و به وهم نمي‌آيد.


    زنديق: توضيح بدهيد، اينكه مي‌گوييد خداوند لطيف، شنوا، بينا، دانا و حكيم است، آيا شنيدن جز با گوش و ديدن جز با چشم ، و ظريف كاري جز با دست،

    وحكمت جز با سازندگي امكان پذيراست؟


    امام: مقصود از اينكه مي‌گوييم خداوند لطيف و ظريفكار است اين است كه او در پديد آوردن مصنوعات، ظرافت و دقت دارد نمي‌بيني وقتي شخصي در اخذ

    چيزي ظرافت و دقت به خرج مي‌دهد، مي‌گويند فلاني چقدر با لطافت كار مي‌كند، بنابراين چرا اين معني به آفرينندة با شكوه جهان گفته نشود؟...

    و اينكه ما مي‌گوييم خداوند شنوا است براي اين است كه هيچ صدائي از او پنهان نيست... و در تشخيص هيچ لغتي اشتباه نمي‌كند بنابراين او شنوا است

    ولي نه بوسيلة گوش.

    و گفتيم او بينا است زيرا او جاي پاي مورچة ريز سياه در شب تاريك، بر سنگ سياه را مي‌بيند، او حركت مور را در شب قيرگون مشاهده مي‌نمايد...

    بنابراين او بينا است ولي نه به وسيله چشم همانند آفريده‌هاي خود.


    اين مناظره آنقدر طول كشيد، تا اينكه در همان جلسه، زنديق اسلام اختياركرد.
    [2]

    -------------- پی نوشت ---------------------
    [1] . زنادقه جمع زنديق به معناي بي دين.
    [2] . احتجاج طبرسي ج 2 ص 171 ـ 173.
    کرامات امام رضا علیه السلام
    یقین که آتش دوزخ حرام گردیده

    به جسم آنکه بود یار آشنای حسین



    برای بخشش کوه گناه یک راه است

    بریز قطره ی اشکی تو در عزای حسین










  3. #93
    مدیرارشدانجمن مهارتهای زندگی
    محب فاطمه آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 9,293      تشکر : 2,655
    6,967 در 3,863 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    محب فاطمه آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : امام رضا علیه السلام




    علت مُلقّب شدن امام هشتم به "رضا" چه بود؟

    ایشان مورد رضا و پسند خدا در آسمان و پسند رسول خدا صلی الله علیه و آله و امامان علیهم السلام در زمین بوده است.


    O مخالف و موافق، شیعه و سنی او را پسندیدند و ایشان مورد رضا و پسند همه بودند.

    O آن حضرت به رضای پروردگار راضی بودند و این خصلت ارزشمند را که مقامی بالاتر از صبر است را به طور کامل داشتند، چنانکه روایت شده در نقش انگشتر حضرت این جمله نقش بسته بود: «ماشاءالله لا قوه الا بالله»(1)

    ایشان در هر عصری که بودند، ظهور چنین خصلتی برای اسلام بسیار کارساز بود از این رو این خصلت (رضا بودن) در همه عرصه‌های زندگی ایشان بروز و ظهور کرد .

    ایشان مشکلات پیچیده عصرش را با دریایی از سعه صدر، متانت، بردباری حل کردند و مصداق عالی سخن جدشان امیرالمومنین علیه السلام شدند که در مناجات خودشان به خداوند عزوجل چنین فرموند:

    «الهی لو ادخلتنی نارک لم اتل انها نار، اقول انها جنتی لان رضاک جنتی، فاینما انزلتنی اعرف رضاک فیه»؛

    «ای معبود من! هرگاه تو مرا در آتش دوزخت وارد سازی نمی‌گویم آن آتش است بلکه می‌گویم آن بهشت من است زیرا خشنودی تو، بهشت من است در هر کجا که مرا وارد کنی، رضای تو را در آن می‌شناسم.»(2)

    این که برخی معتقدند چون مامون به ولایت عهدی آن حضرت راضی شد از این رو به ایشان رضا گفتند، این نسبت در روایات اسلامی رد شده است، بلکه امام کاظم علیه السلام؛ قبل از خلافت مامون، ایشان را رضا نامیدند. از سلیمان حفص مروزی نقل شده که امام کاظم علیه السلام فرزندش علی را رضا می‌نامید و می‌فرمود فرزندم رضا را صدا کنید و یا فرزندم رضا به من گفت. و زمانی که با حضرت رضا علیه السلام صحبت می‌کردند ایشان را با ابالحسن خطاب می‌فرمودند.(3)


    پی‌نوشت‌ها:

    1- جعفر مرتضی حسینی، زندگی سیاسی هشتمین امام، ص 91.

    2 - حسین، عمادزاده، چهارده معصوم، ص 1064.

    3- ابن بابویه، صدوق، عیون اخبارالرضا، علی اکبر، غفاری، ج 1، ص 26/ علی بن عیسی، الاربلی، کشف الغمه، ج 3، ص 128.
    کرامات امام رضا علیه السلام
    یقین که آتش دوزخ حرام گردیده

    به جسم آنکه بود یار آشنای حسین



    برای بخشش کوه گناه یک راه است

    بریز قطره ی اشکی تو در عزای حسین










  4. #94
    مدیرارشدانجمن مهارتهای زندگی
    محب فاطمه آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 9,293      تشکر : 2,655
    6,967 در 3,863 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    محب فاطمه آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : امام رضا علیه السلام




    « نگاهی اجمالی به زندگانی امام رضا (ع) »



    ــ ولادت : 11 ذی القعده سال 148 هـ . در مدینه

    ــ شروع امامت : سال 183 هـ . ( در سن 35 سالگی )

    ــ مدت عمر شریف ایشان : 55 سال .

    ــ هجرت از مدینه به مرو : سال 200 هـ .

    ــ شهادت : سال 203 در مرو .

    ــ نام مادر ایشان : تکتم ( نجمه یا ام البنین )

    ــ کنیه : ابوالحسن یا ابوالحسن ثانی

    ــ لقب : رضا


    ــ خلفای ظالم زمان حضرت (ع) :


    • 1 - منصور عباسی : سال 136 - 158 هـ .
    ( البته ولادت امام رضا (ع) در سال 148 هـ . بوده است ولی شروع خلافت منصور عباسی از سال 136 هـ . بوده است . )



    • 2 – مهدی عباسی : سال 158 – 169 هـ .

      3 – هادی عباسی : سال 169 – 170 هـ .

      4 – هارون الرشید : 170 – 193 هـ .

    ( که دوران امامت امام رضا (ع) در سال 183 هجری پس از به شهادت رسیدن امام موسی کاظم (ع) در 5 رجب سال 183 هـ . در این دوران آغاز شد )



    • 5 – امین : سال 193 – 198 هـ .

      6 – مآمون : سال 198 – 203 هـ .

    ( البته مآمون تا سال 218 هـ. خلافت کرد )



    کرامات امام رضا علیه السلام
    یقین که آتش دوزخ حرام گردیده

    به جسم آنکه بود یار آشنای حسین



    برای بخشش کوه گناه یک راه است

    بریز قطره ی اشکی تو در عزای حسین










  5. #95
    مدیرارشدانجمن مهارتهای زندگی
    محب فاطمه آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 9,293      تشکر : 2,655
    6,967 در 3,863 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    محب فاطمه آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : امام رضا علیه السلام





    فضايل و مناقب امام رضا(ع)


    1 ـ امام باقر(ع)، از جدّش، از اميرالمؤمنين(ع) نقل كرده است كه پيامبر(ص) فرمود: پاره اى از پيكر من در خراسان دفن خواهد شد،

    هر گرفتارى كه او را زيارت كند، خدا ناراحتى او را برطرف سازد، و هر گنهكارى كه به زيارت او رود، خداوند گناه او را ببخشد.


    (عيون اخبار الرضا(ع) ج2 ص 257 ؛ امالى صدوق ص119)


    2 ـ ابوهاشم جعفرى گويد: از امام جواد(ع) شنيدم كه فرمود:
    ميان دو كوه طوس، پاره اى است كه آن را از بهشت ستانده اند،

    هر كه بدان جا درآيد، روز رستاخيز از آتش ايمن خواهد ماند.
    (عيون اخبارالرضا(ع) ج 2 ص 256)


    3 ـ حسين بن زيد گويد: از امام صادق(ع) شنيدم كه مى فرمود:
    مردى از نسل فرزندم موسى ، قيام خواهد كرد كه همنام اميرالمؤمنين(ع) است

    و در سرزمين طوس كه در خراسان است، دفن خواهد شد... او در همان جا با زهر كشته مى شود و غريبانه به خاكش مى سپارند.

    هر كه او را با معرفت زيارت كند، خداوند او را همسان كسانى كه پيش از پيروزى ، بخشش و پيكار كرده باشند، پاداش خواهد داد.
    (عيون

    اخبارالرضا(ع) ج 2 ص 255 ؛ امالى صدوق 118)



    4 ـ بزنطى گويد: از امام رضا(ع) شنيدم كه فرمود: هر يك از دوستان من كه عارفانه به ديدار من آيد، من خود در روز رستاخيز از او شفاعت كنم.
    (امالى صدوق 119)


    5 ـ امام رضا(ع) فرمود:
    هر كس كه دورى سفر را بر خود بپذيرد و به زيارت من آيد، من در روز قيامت در سه جايگاه به نزد او خواهم شتافت

    تا او را از تنگنا به در آورم: آن جايى كه نامه اعمال دست به دست مى شود، در صراط، و هنگام سنجش اعمال.
    (خصال ج 1 ص 109؛ امالى صدوق 121.)


    6 ـ
    هروى گويد: امام رضا(ع) وارد بارگاهى شد كه هارون را آن جا در خاك نهاده بودند، در كنار گور او با دست خويش خطى بر زمين كشيد و فرمود:

    اين تربت من است كه در آن دفن مى شوم و خدا اين جا را محل آمدوشد پيروان و دوستداران من خواهد ساخت. هر زائرى كه به ديدار من آيد

    و هر مسلمانى كه بر من سلام دهد، با شفاعت ما اهل بيت، بخشش و رحمت خداوندى را از آن خود خواهد كرد.
    (عيون اخبارالرضا(ع) ج 2ص 136.)


    7 ـ
    عبدالعظيم حسنى گويد: به امام جواد(ع) عرض كردم: من ميان زيارت قبر جدّتان امام حسين(ع) و زيارت بارگاه پدرتان در طوس حيران مانده ام،

    شما چه مى گوييد؟ فرمود: اندكى درنگ كن! سپس به خانه رفت و در حالى كه گونه هايش آغشته به اشك بود، بيرون آمد و فرمود:


    زائران بارگاه امام حسين(ع) فراوان اند و زائران قبر پدرم در طوس اندك. (عيون اخبارالرضا (ع) ج2ص256)


    8 ـ صقر بن دلف گويد: از سرورم امام هادى (ع) شنيدم كه فرمود:
    هر كه به درگاه خداوند نيازى دارد، قبر جدّم امام رضا(ع) در طوس را

    بدين سان زيارت نمايد كه نخست غسل كند، در بالاسر دو ركعت نماز بگزارد و در قنوت حاجت خويش را بر زبان آورد... اگر در خواسته اش معصيت

    يا بريدن از خويشان نباشد، مستجاب خواهد شد؛ زيرا جاى قبر آن حضرت پاره اى از بهشت است و هر مؤمنى كه آن را زيارت كند، خدا او را از آتش

    رهايى بخشد و در سراى امنيت جاى دهد.
    (عيون اخبارالرضا(ع) ج2 ص 262؛ امالى صدوق 588)


    کرامات امام رضا علیه السلام
    یقین که آتش دوزخ حرام گردیده

    به جسم آنکه بود یار آشنای حسین



    برای بخشش کوه گناه یک راه است

    بریز قطره ی اشکی تو در عزای حسین










  6. #96
    مدیرارشدانجمن مهارتهای زندگی
    محب فاطمه آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 9,293      تشکر : 2,655
    6,967 در 3,863 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    محب فاطمه آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : امام رضا علیه السلام





    پرتوى از سيره و سيماى امام رضا(عليه السلام)

    حضرت على بن موسى، ملقّب به رضا، در سال 148 هجرى قمرى در روز 11 ذيقعده در مدينه به دنيا آمد.
    پدر آن حضرت، امام موسى بن جعفر و مادرش بانويى بزرگوار به نام نجمه بود. كه او را سمانه و تُكْتَمْ و طاهره نيز مىگفتند.
    بعد از شهادت امام كاظم(عليه السلام)، آن حضرت در 35 سالگى عهدار دار مسئوليت امامت و حفظ مبانى اسلامى و رهبرى شيعيان گرديد.

    مدّت امامت امام هشتم در حدود بيست سال بود كه مىتوان آن را به سه بخش جداگانه تقسيم كرد:

    1ـ ده سال اوّل امامت آن حضرت كه همزمان با دوره زمامدارى هارون بود.

    2ـ پنج سال بعد از آن كه مقارن با خلافت امين، فرزند هارون بود.

    3ـ پنج سال آخر امامت آن بزرگوار كه مصادف با خلافت مأمون و تسلّط او بر قلمرو اسلامى آن روز بود.

    امام رضا(عليه السلام) در هر يك از اين سه دوره، به مقتضاى مسئوليت خطير امامت، با اوضاع و احوال پيچيده خلافت آن روز كه به نام اسلام بر مردم حكومت مىشد و با وجود نابسامانى هاى زيادى كه از جهات مختلف در زندگى اجتماعى مردم وجود داشت، وظايف متناسب خود را در راه خدمت به اسلام انجام مىداد.
    امام هشتم تا آنجا كه قدرت و امكان داشت از فرصتى كه در سه سال آخر عمرش پيش آمد، در بيدارى مردم و توجّه دادن آنان به اصول مسائل و پرده برداشتن از چگونگى اغفال آنان به صورت ها و عناوين گوناگون، حدّاكثر استفاده را نمود.

    شهادت آن حضرت در سال 203 هجرى در سناباد نوقان، كه امروز يكى از محله هاى مشهد است، در 55 سالگى، به وسيله سمّى كه مأمون به او خوراند، اتّفاق افتاد.
    اكنون مزار و مرقد شريفش بزرگترين زيارتگاه در ايران اسلامى، در شهر مقدّس مشهد، مورد توجّه شيفتگان حضرتش مىباشد.


    سفر امام رضا(عليه السلام) به ايران

    مأمون كه در زمان پدرش از طرف وى والى خراسان بود، بعد از درافتادن با برادرش امين و كشتن او، مركز خلافت را از بغداد به مرو منتقل كرد.

    بعد از استقرار حكومت مطلقه، دو چيز او را واداشت كه از امام على بن موسى الرّضا(عليه السلام) دعوتى مصرّانه به عمل آورد تا حضرت را به زور و اكراه هم كه شده به مقرّ حاكميّت خود بكشاند:1ـ خالى بودن دستگاه حكومتى از وجود يك ركن مهمّ علمى و معنوى،2ـ جلوگيرى از نفوذ چشمگير مردم آگاه، به ويژه طرفداران آل على(عليه السلام).

    مأمون گمان مىكرد با آمدن على بن موسى الرّضا(عليه السلام) به ايران، ضمن پر شدن خلأ علمى و معنوى، با عَلَم كردن وليعهدىِ آن حضرت، در ظاهر به خواسته هاى طرفداران آل على و پيروان امام هشتم جامه عمل پوشانده مىشود و آرامشى در قلمرو حكومت ايجاد و راه بهره بردارى هاى سياسى هم هموار مىگردد، يا دستكم با اين اقدام، سرپوشى روى كارهايى كه شده و يا در شرف انجام است، گذاشته مىشود.


    مردم ايران و آل على(عليه السلام)

    اشاره به اين نكته نيز لازم است كه در خطّه ايران، مردم به آل على(عليه السلام) و امامان شيعه، علاقه و محبّتى خاصّ داشتند و زمينه مساعدى از نظر معنوى در دلهاى مردم ايران درباره علويان وجود داشت.
    ايرانيان آگاه و خيرخواه از حكومت هاى گذشته خود خاطرات خوبى نداشتند، زيرا با آنان از طرف زمامداران طورى رفتار مىشد كه گويى مردم عادى براى خدمت متصدّيان امور آفريده شده اند و بايستى بدون چون و چرا فرمانبردار آنان باشند! اين بود كه مردم با آشنايى به اسلام و درك سادگى و طبيعى بودن مقرّرات آن، شيفته اسلام شدند و خواستار برقرارى حكومت اسلامى گرديدند.

    امّا با ملاحظه اين كه زمامداران و متصدّيان امور كه پس از پيغمبر اسلام قدرتهاى عامّه را در دست داشتند، بر خلاف آنچه اسلام مىخواست عمل كردند، مردم ايران هدفهاى اسلام را عملاً در آن حكومتها نيافتند، لذا به سوى «على»(عليه السلام) كه حقّ خلافت او مورد تعدّى قرار گرفته بود متوجّه شدند.

    روش على(عليه السلام) و ساير امامان شيعه، از امام حسن و امام حسين تا حضرت موسى بن جعفر(عليهم السلام) كه سالهاى سال از اواخر عمرش را در زندان خليفه و عمّال ستمكارش گذرانده بود، زمينه بسيار مساعدى را فراهم ساخته بود كه در جامعه اسلامى و يا دستكم يك ناحيه آن، حكومتى نمونه از آنچه اسلام مىخواست تشكيل شود و تحت نظارت امام و پيشوايى از خاندان على(عليه السلام)قرار گيرد.
    در آن زمان چشم هاى اميد شيعيان به سوى امام على بن موسى الرّضا(عليه السلام) خيره شده بود، امامى كه آوازه دانش و پاكى او به همه اقطار اسلامى رسيده بود، امّا امكان بهره بردارى از افكار بلند و اهداف الهى او فراهم نبود.

    پدر بزرگوارش سالهاى طولانى را در زندان هارون گذرانده بود و خودش نيز مدّتها تحت نظر دستگاه هاى حاكم بود.
    آرى خلفاى گذشته راضى نبودند كه اين چهره هاى پاك در جامعه اسلامى شناخته شوند، زيرا بيم آن داشتند كه اگر مردم با آنان و كمالاتشان آشنا شوند، بىمايگى خود آنان و چاپلوسانى كه در دستگاه شان حاكم بر مقدَّرات مردم شده بودند و هيچ گونه صلاحيتى نداشتند ظاهر گردد.
    آن گروهِ عارى از اسلامى كه از اسلام فقط رياست و بهره بردارى از آن را براى خود مىخواستند و تنها به منافع خود مىانديشيدند، طبيعى بود كه صالحان و لايقان را منزوى سازند و خود بر اريكه قدرت بنشينند و مركب هوس را بتازند و نيكان را به حساب نياورند.

    مأمون مىخواست، ضمن استفاده از موقعيّت علمى و اجتماعى حضرت رضا(عليه السلام)، كارهاى او را تحت نظارت كامل خود قرار دهد.
    از طرف ديگر، با اين كار، مىتوانست محبوبيّت قابل ملاحظه اى در ميان مردم بسيارى كه امام رضا را دوست مىداشتند به دست آورد.
    و شايد مقاصد ديگرى نيز در بين بوده است، چنان كه معمولاً متصدّيان امور سياسى براى هموار كردن راهها به منظور رسيدن به مقاصد سياسى و اجتماعى خود، هميشه اغراضى در سر و يا در سرّ و ضمير دارند كه از آن جمله مىتوان از لطمه زدن به نفوذ و موقعيت كسانى كه موقعيّتهاى حسّاسى دارند و خودخواهى هاى سلطه گران اجازه تحمّل آنها را نمىدهد، نام برد.
    در اين مورد هم اگر متانت و طرز زندگى ساده امام(عليه السلام) نبود، سوء استفاده گران و هوچيان، بىميل نبودند او را به دنيا دوستى و حبّ جاه و مقام و نظاير آن متّهم سازند.

    با توجّه به همه اين نكات، قرار شد كه حضرت رضا(عليه السلام) را براى حضور در مركز خلافت اسلامى، كه از حدود كشورهاى عربى به ايران منتقل شده بود، حاضر سازند.
    در اين امر، نقش و نقشه فضل بن سهل، وزير اعظم و مورد اعتمادِ مأمون را، كه اصالتاً نژاد ايرانى داشت، نمىتوان ناديده انگاشت.


    عكس العمل امام رضا(عليه السلام) در برابر دعوت مأمون

    امام رضا(عليه السلام) براى اين كه به مأمون و كارگزاران او بفهماند كه از مقاصد نهانى و نقشه هاى طرح شده آگاهى دارد، ابتدا آن دعوت را نپذيرفت، ولى اصرار و تأكيدهاى فراوانى انجام گرفت تا سرانجام، منجرّ به حركت امام از مدينه به طرف مَروْ، مركز خلافت اسلامى آن روز گرديد.
    امام(عليه السلام) طىّ مسافرتى به مكّه، از طريق عراق، عازم خراسان شد. از مكّه تا بصره، قافله با تشريفاتى خاصّ به راه افتاد. هودج هاى مجلّلِ دستگاه خلافت و وسايل مفصّل و اعجابانگيز دربار حكومت، كه خود آنها جزء نقشه هاى طرح شده بود، همراهان امام را حمل مىكرد.

    اين همراهان، شامل والى مدينه و گروهى از رجال و اشراف آن روز بودند. امّا امام رضا(عليه السلام) هيچ كس از افراد خانواده را همراه نياورد، حتّى يگانه فرزند عزيز خود محمّد، ملقّب به جواد را هم در مدينه گذاشت و خود به تنهايى، راهى سفر به ايران شد. امام(عليه السلام) در طول راه حجاز تا بصره، در هر شهرى به مناسبتى، با مردم مذاكراتى داشت. از بصره تا خرّمشهر از راه آب و از خرّمشهر به اهواز و سپس از راه اراك، رى و نيشابور، مسافرت ادامه يافت. سرانجام، روز 10 شوّال 201 هجرى قمرى اين قافله به مرو رسيد.

    حضرت رضا(عليه السلام) در مركز خلافت اسلامى با دانشمندان مختلف آن زمان، به ويژه رهبران مذاهب و اديان غير اسلامى، مناظرات و مباحث علمى جالبى داشتهاند.
    همه علماى مذاهب و صاحبان افكار و آراى مختلف، به بزرگوارى و احاطه علمى آن حضرت ـ كه در مواقع لزوم هم با همان زبان و اصطلاحات خاصّ و حتّى از منابعِ دينىِ خود آنان صحبت مىكرد ـ اقرار و اعتراف كردهاند.

    مجموعه مناظرات حضرت رضا(عليه السلام) با دانشمندان زرتشتى و مادّيگرايان و اسقف هاى بزرگ كاتوليك و علماى بزرگ يهود، در كتاب پرارج و گرانبهاى الإحتجاج، تأليف ابىمنصور احمد بن على بن ابى طالب طبرسى، از علماى قرن ششم هجرى، نقل گرديده است.

    آنچه در همه اين موارد چشمگير بود اين بود كه تمام كسانى كه با آن حضرت رو به رو مىشدند و مباحثاتى انجام مىدادند، در برابر كمالات معنوى امام(عليه السلام) تسليم مىشدند و جز قبول حقّ و اقرار و اعتراف به مقام شامخ علمى امام(عليه السلام) و صحّت مطالبى كه مىفرمود، چاره اى نداشتند. اين مسأله خود موجب شهرت فوق العاده آن حضرت در زمينه احاطه كامل علمى و شايستگى همه جانبه از نظر رهبرى مىشد.

    از درس ها و مطالب آموزنده حضرت رضا(عليه السلام) مطالبى توسّط دانشمندان بزرگوار اسلامى جمع آورى گرديده، از جمله كتاب عيون اخبار الرّضا و نيز كتاب علل الشّرايع كه در آن از حكمت و مصالحى كه در مورد احكام و دستورهاى علمى اسلام، فوائد و آثار آنها از امام(عليه السلام) رسيده ياد شده است. اين دو كتاب به وسيله مرحوم شيخ صدوق تأليف گرديده است.
    كتابهاى ديگرى نيز مانند طبّ الرّضا يادگار آن حضرت است كه هر يك در جاى خود، كمالات و بزرگوارى آن امام عزيز را معرّفى مىكند.


    سفارشى از امام رضا(عليه السلام)

    على بن شعيب، يكى از شاگردان با استعداد و لايق آن حضرت، مىگويد: روزى به ديدار امام رضا(عليه السلام) رفتم، از من پرسيد: يا على! چه كسى از نظر زندگى بهترين مردم است؟ جواب دادم: اى سرور و آقاى من! شما به اين مطلب از من داناتريد. بعد از آن فرمود: «يا على، مَنْ حَسَّنَ مَعاشَ غَيْرِهِ فى مَعاشِهِ.»; كسى كه امور زندگى ديگران را از طريق امورِ زندگى خويش نيكو مىگرداند. و سپس ادامه داد: مىدانى چه كسى از نظر زندگى از همه مردم بدتر است؟ جواب دادم: شما داناتريد. فرمود: كسى كه ديگران از زندگى او بهره اى ندارند. از ميان كلمات گهربار حضرت رضا(عليه السلام) چهل حديث را برگزيدم، باشد كه اين سخنان سازنده براى حقيقت جويان، سرآغاز گرايشى عميق به سوى تمام دستورها و رهنمودهاى آن حضرت باشد.
    کرامات امام رضا علیه السلام
    یقین که آتش دوزخ حرام گردیده

    به جسم آنکه بود یار آشنای حسین



    برای بخشش کوه گناه یک راه است

    بریز قطره ی اشکی تو در عزای حسین










  7. #97
    مدیرارشدانجمن مهارتهای زندگی
    محب فاطمه آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 9,293      تشکر : 2,655
    6,967 در 3,863 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    محب فاطمه آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : امام رضا علیه السلام




    زندگینامه امام علی بن موسی الرضا (علیه السلام )


    مقدمه :

    امام علي ‌بن موسي‌الرضا عليه‌السلام هشتمين امام شيعيان از سلاله پاك رسول خدا و هشتمين جانشين پيامبر مكرم اسلام مي‌باشند.
    ايشان در سن 35 سالگي عهده‌دار مسئوليت امامت ورهبري شيعيان گرديدند و حيات ايشان مقارن بود با خلافت خلفاي عباسي كه سختي‌ها و رنج بسياري رابر امام رواداشتند و سر انجام مامون عباسی ايشان رادرسن 55 سالگی به شهادت رساند.دراين نوشته به طور خلاصه, بعضی ازابعاد زندگانی آن حضرت را بررسی می نماييم.

    نام ،لقب و كنيه امام :

    نام مبارك ايشان علي و كنيه آن حضرت ابوالحسن و مشهورترين لقب ايشان "رضا" به معناي "خشنودي" مي‌باشد. امام محمدتقي عليه‌السلام امام نهم و فرزند ايشان سبب ناميده شدن آن حضرت به اين لقب را اينگونه نقل مي‌فرمايند :" خداوند او را رضا لقب نهاد زيرا خداوند در آسمان و رسول خدا و ائمه اطهار در زمين از او خشنود بوده‌اند و ايشان را براي امامت پسنديده اند و همينطور ( به خاطر خلق و خوي نيكوي امام ) هم دوستان و نزديكان و هم دشمنان از ايشان راضي و خشنود بود‌ند".

    يكي از القاب مشهور حضرت " عالم آل محمد " است . اين لقب نشانگر ظهور علم و دانش ايشان مي‌باشد.جلسات مناظره متعددی که امام با دانشمندان بزرگ عصر خويش, بويژه علمای اديان مختلف انجام داد و در همه آنها با سربلندی تمام بيرون آمد دليل کوچکي براين سخن است، که قسمتي از اين مناظرات در بخش " جنبه علمي امام " آمده است. اين توانايي و برتري امام, در تسلط بر علوم يكي از دلايل امامت ايشان مي‌باشد و با تأمل در سخنان امام در اين مناظرات, كاملاً اين مطلب روشن مي‌گردد كه اين علوم جز از يك منبع وابسته به الهام و وحي نمي‌تواند سرچشمه گرفته باشد.


    پدر و مادر امام :

    پدر بزرگوار ايشان امام موسي كاظم (عليه السلام ) پيشواي هفتم شيعيان بودند كه در سال 183 ه.ق. به دست هارون عباسي به شهادت رسيدند و مادرگراميشان " نجمه " نام داشت.


    تولد امام :

    حضرت رضا (عليه السلام ) در يازدهم ذيقعده‌الحرام سال 148 هجري در مدينه منوره ديده به جهان گشودند. از قول مادر ايشان نقل شده است كه :" هنگامي‌كه به حضرتش حامله شدم به هيچ وجه ثقل حمل را در خود حس نمي‌كردم و وقتي به خواب مي‌رفتم, صداي تسبيح و تمجيد حق تعالي وذکر " لااله‌الاالله " رااز شكم خود مي‌شنيدم, اما چون بيدار مي‌شدم ديگر صدايي بگوش نمي رسيد. هنگامي‌كه وضع حمل انجام شد، نوزاد دو دستش را به زمين نهاد و سرش را به سوي آسمان بلند كرد و لبانش را تكان مي‌داد؛ گويي چيزي مي‌گفت" (2).

    نظير اين واقعه, هنگام تولد ديگر ائمه و بعضي از پيامبران الهي نيز نقل شده است, از جمله حضرت عيسي كه به اراده الهي در اوان تولد, در گهواره لب به سخن گشوده و با مردم سخن گفتند كه شرح اين ماجرا در قرآن كريم آمده است. (3)

    زندگي امام در مدينه :

    حضرت رضا (عليه السلام) تا قبل از هجرت به مرو در مدينه زادگاهشان، ساكن بودند و در آنجا در جوار مدفن پاك رسول خدا و اجداد طاهرينشان به هدايت مردم و تبيين معارف ديني و سيره نبوي مي پرداختنند. مردم مدينه نيز بسيار امام را دوست مي داشتند و به ايشان همچون پدري مهربان مي نگريستند.تا قبل ازاين سفر با اينکه امام بيشترسالهای عمرش را درمدينه گذرانده بود, اما درسراسرمملکت اسلامي پِيروان بسياری داشت که گوش به فرمان اوامر امام بودند.

    امام در گفتگويي كه با مامون درباره ولايت عهدی داشتند، در اين باره اين گونه مي فرمايند:" همانا ولايت عهدی هيچ امتيازي را بر من نيفزود. هنگامي كه من در مدينه بودم فرمان من در شرق و غرب نافذ بود واگرازکوچه های شهر مدينه عبورمي کردم, عزيرتراز من كسي نبود . مردم پيوسته حاجاتشان را نزد من مي آوردند و كسي نبود كه بتوانم نياز او ر ا برآورده سازم, مگر اينكه اين كار را انجام مي دادم و مردم به چشم عزيز و بزرگ خويش، به من مى نگريستند ".

    امامت حضرت رضا (عليه السلام ) :

    امامت و وصايت حضرت رضا (عليه السلام ) بارها توسط پدر بزرگوار و اجداد طاهرينشان و رسول اكرم (صلي الله وعليه واله )اعلام شده بود. به خصوص امام كاظم (عليه السلام ) بارها در حضور مردم ايشان را به عنوان وصي و امام بعد از خويش معرفي كرده بودند كه به نمونه‌اي از آنها اشاره مي‌نمائيم.

    يكي از ياران امام موسي كاظم (عليه السلام ) مي‌گويد:" ما شصت نفر بوديم كه موسي بن‌جعفر به جمع ما وارد شد و دست فرزندش علي در دست او بود. فرمود :" آيا مي‌دانيد من كيستم ؟" گفتم:" تو آقا و بزرگ ما هستي". فرمود :" نام و لقب من را بگوئيد". گفتم :" شما موسي بن جعفر بن محمد هستيد ". فرمود :" اين كه با من است كيست ؟" گفتم :" علي بن موسي بن جعفر". فرمود :" پس شهادت دهيد او در زندگاني من وكيل من است و بعد از مرگ من وصي من مي باشد"". (4) در حديث مشهوری نيزکه جابر از قول نبى ‌اكرم نقل مي‌كند امام رضا (عليه السلام ) به عنوان هشتمين امام و وصي پيامبر معرفي شده‌اند. امام صادق (عليه السلام ) نيز مكرر به امام كاظم مي‌فرمودند كه "عالم‌ آل‌محمد از فرزندان تو است و او وصي بعد از تو مي‌باشد".

    اوضاع سياسي :

    مدت امامت امام هشتم در حدود بيست سال بود كه مي‌توان آن را به سه بخش جداگانه تقسيم كرد :

    1- ده سال اول امامت آن حضرت، كه همزمان بود با زمامداري هارون.
    2- پنج سال بعد از‌ آن كه مقارن با خلافت امين بود.
    3- پنج سال آخر امامت آن بزرگوار كه مصادف با خلافت مأمون و تسلط او بر قلمرو اسلامي آن روز بود.

    مدتي از روزگار زندگاني امام رضا (عليه السلام ) همزمان با خلافت هارون الرشيد بود. در اين زمان است كه مصيبت دردناك شهادت پدر بزرگوارشان و ديگر مصيبت‌هاي اسفبار براي علويان ( سادات و نوادگان اميرالمؤمنين) واقع شده است. در آن زمان كوشش‌هاي فراواني در تحريك هارون براي كشتن امام رضا (عليه السلام ) مي‌شد تا آنجا که در نهايت هارون تصميم بر قتل امام گرفت؛ اما فرصت نيافت نقشه خود را عملي كند. بعد از وفات هارون فرزندش امين به خلافت رسيد. در اين زمان به علت مرگ هارون ضعف و تزلزل بر حكومت سايه افكنده بود و اين تزلزل و غرق بودن امين درفساد و تباهی باعث شده بود كه او و دستگاه حكومت, از توجه به سوي امام و پيگيري امر ايشان بازمانند. از اين رو مي‌توانيم اين دوره را در زندگي امام دوران آرامش بناميم.

    اما سرانجام مأمون عباسي توانست برادر خود امين را شكست داده و اورابه قتل برساند و لباس قدرت را به تن نمايد و توانسته بود با سركوب شورشيان فرمان خود را در اطراف واکناف مملكت اسلامي جاري كند. وي حكومت ايالت عراق را به يكي از عمال خويش واگذار كرده بود و خود در مرو اقامت گزيد و فضل ‌بن ‌سهل را كه مردي بسيار سياستمدار بود ، وزير و مشاور خويش قرار داد. اما خطري كه حكومت او را تهديد مي‌كردعلويان بودند كه بعد از قرني تحمل شکنجه وقتل و غارت, اکنون با استفاده از فرصت دودستگي در خلافت هر يك به عناوين مختلف در خفا و آشكار علم مخالفت با مأمون را برافراشته و خواهان براندازي حكومت عباسي بودند؛ به علاوه آنان در جلب توجه افكار عمومي مسلمين به سوي خود ، و كسب حمايت آنها موفق گرديده بودند و دليل آشكاربر اين مدعا اين است كه هر جا علويان بر ضد حكومت عباسيان قيام و شورش مي کردند, انبوه مردم از هر طبقه دعوت آنان را اجابت کرده و به ياري آنها بر مي‌خواستندو اين ،بر اثر ستم‌ها وناروائيها وانواع شكنجه‌های دردناكي بود كه مردم و بخصوص علويان از دستگاه حكومت عباسي ديده بودند. ا زاين رو مأمون درصدد بر آمده بود تاموجبات برخورد با علويان را برطرف كند. بويژه كه او تصميم داشت تشنجات و بحران‌هايي را كه موجب ضعف حكومت او شده بود از ميان بردارد و براي استقرار پايه‌هاي قدرت خود ، محيط را امن و آرام سازد. لذا با مشورت وزير خود فضل‌بن‌سهل تصميم گرفت تا دست به خدعه‌اي بزند. او تصميم گرفت تا خلافت را به امام پيشنهاد دهد وخود از خلافت به نفع امام كناره‌ گيري كند, زيرا حساب مي‌كرد نتيجه از دو حال بيرون نيست ، يا امام مي‌پذيرد و يا نمي‌پذيرد و در هر دو حال براي خوداو و خلافت عباسيان، پيروزي است. زيرا اگر بپذيرد ناگزير, بنابر شرطي كه مأمون قرار مي‌داد ولايت عهدي آن حضرت را خواهد داشت و همين امر مشروعيت خلافت او را پس از امام نزد تمامي گروه‌ها و فرقه‌هاي مسلمانان تضمين مي‌كرد. بديهي است براي مأمون آسان بود در مقام ولايتعهدي بدون اين كه كسي آگاه شود، امام را از ميان بردارد تا حكومت به صورت شرعي و قانوني به او بازگردد. در اين صورت علويان با خوشنودي به حكومت مي‌نگريستند و شيعيان خلافت او را شرعي تلقي مي‌كردند و او را به عنوان جانشين امام مي پذيرفتند.ازطرف ديگر چون مردم حکومت را مورد تاييدامام مي دانستند لذا قيامهايی که برضدحکومت مي شد جاذبه و مشروعيت خود را از دست مي‌داد.

    او مي‌انديشيد اگر امام خلافت را نپذيرد ايِشان را به اجبار وليعهد خودمي کند که دراينصورت بازهم خلافت وحکومت او درميا ن مردم و شيعيان توجيه مي گردد وديگر اعتراضات وشورشهايي که به بهانه غصب خلافت وستم, توسط عباسيان انجام مي گرفت دليل وتوجيه خودراازدست مي دادوبااستقبال مردم ودوستداران امام مواجه نمي شد. ازطرفي اومي توانست امام را نزد خود ساكن كند و از نزديك مراقب رفتار امام و پيروانش باشد و هر حركتي از سوي امام و شيعيان ايشان را سركوب كند. همچنين اوگمان مي کردکه ازطرف ديگر شيعيان و پيروان امام ، ايشان را به خاطر نپذيرفتن خلافت در معرض سئوال و انتقاد قرار خواهند دادوامام جايگاه خودرادرميان دوستدارانش ازدست مي دهد.

    سفر به سوي خراسان :

    مأمون براي عملي كردن اهداف ذكر شده چند تن از مأموران مخصوص خود را به مدينه, خدمت حضرت رضا (عليه السلام ) فرستاد تا حضرت را به اجبار به سوي خراسان روانه كنند. همچنين دستور داد حضرتش را از راهي كه كمتر با شيعيان برخورد داشته باشد, بياورند. مسير اصلي در آن زمان راه كوفه ، جبل ، كرمانشاه و قم بوده است كه نقاط شيعه‌نشين و مراكز قدرت شيعيان بود. مأمون احتمال مي‌داد كه ممكن است شيعيان با مشاهده امام در ميان خود به شور و هيجان آيند و مانع حركت ايشان شوند و بخواهند آن حضرت را در ميان خود نگه دارند كه در اين صورت مشكلات حكومت چند برابر مي‌شد. لذا امام را از مسير بصره ، اهواز و فارس به سوي مرو حركت داد.ماموران او نيزپيوسته حضرت رازير نظر داشتندواعمال امام رابه او گزارش مي دادند.

    حديث سلسلة الذهب :

    در طول سفر امام به مرو ، هركجا توقف مي‌فرمودند, بركات زيادي شامل حال مردم ان منطقه می شد. از جمله هنگامي‌كه امام در مسير حركت خود وارد نيشابور شدند و در حالي كه در محملي قرار داشتند از وسط شهر نيشابور عبور كردند. مردم زيادي كه خبر ورود امام به نيشابور را شنيده بودند, همگي به استقبال حضرت آمدند. در اين هنگام دو تن از علما و حافظان حديث نبوي, به همراه گروه‌هاي بيشماري از طالبان علم و اهل حديث و درايت، مهار مرکب را گرفته وعرضه داشتند :" اي امام بزرگ و اي فرزند امامان بزرگوار، تو را به حق پدران پاك و اجداد بزرگوارت سوگند مي‌دهيم كه رخسار فرخنده خويش را به ما نشان دهي و حديثي از پدران و جد بزرگوارتان پيامبر خدا براي ما بيان فرمايي تا يادگاري نزد ما باشد ". امام دستور توقف مركب را دادند و ديدگان مردم به مشاهده طلعت مبارك امام روشن گرديد. مردم از مشاهده جمال حضرت بسيار شاد شدند به طوري كه بعضي از شدت شوق مي‌گريستند و آنهايي كه نزديك ايشان بودند ، بر مركب امام بوسه مي‌زدند. ولوله عظيمي در شهر طنين افكنده بود به طوري كه بزرگان شهر با صداي بلند از مردم مي‌خواستند كه سكوت نمايند تا حديثي از آن حضرت بشنوند. تا اينكه پس از مدتي مردم ساكت شدند و حضرت حديث ذيل را كلمه به كلمه از قول پدر گراميشان و از قول اجداد طاهرينشان به نقل از رسول خدا و به نقل از جبرائيل از سوي حضرت حق سبحانه و تعالي املاء فرمودند: " كلمه لااله‌الاالله حصار من است پس هركس آن را بگويد داخل حصار من شده و كسيكه داخل حصار من گردد ايمن از عذاب من خواهد بود. " سپس امام فرمودند: " اما اين شروطي دارد و من خود از جمله آن شروط هستم ".

    اين حديث بيانگر اين است كه از شروط اقرار به كلمه لااله‌الاالله كه مقوم اصل توحيد در دين مي‌باشد، اقرار به امامت آن حضرت و اطاعت وپذيرش گفتار و رفتارامام مي‌باشد كه از جانب خداوند تعالي تعيين شده است. در حقيقت امام شرط رهايي از عذاب الهي را توحيد و شرط توحيد را قبول ولايت و امامت مي‌دانند.


    ولايت عهدي :

    باري ، چون حضرت رضا (عليه السلام ) وارد مرو شدند, مأمون از ايشان استقبال شاياني كرد و در مجلسي كه همه اركان دولت حضور داشتند صحبت كرد و گفت :" همه بدانند من در آل عباس و آل علي (عليه السلام ) هيچ كس را بهتر و صاحب حق‌تر به امر خلافت از علي‌بن‌موسي‌رضا (عليه السلام ) نديدم". پس از آن به حضرت رو كرد و گفت:" تصميم گرفته‌ام كه خود را از خلافت خلع كنم و آنرا به شما واگذار نمايم". حضرت فرمودند:" اگر خلافت را خدا براي تو قرار داده جايز نيست كه به ديگري ببخشي و اگر خلافت از آن تو نيست ، تو چه اختياري داري كه به ديگري تفويض نمايي ". مأمون بر خواسته خود پافشاري كرد و بر امام اصرار ورزيد. اما امام فرمودند :‌ " هرگز قبول نخواهم كرد ". وقتي مأمون مأيوس شد گفت:" پس ولايت عهدي را قبول كن تا بعد از من شما خليفه و جانشين من باشيد". اين اصرار مأمون و انكار امام تا دو ماه طول كشيد و حضرت قبول نمي‌فرمودند و مي‌گفتند :" از پدرانم شنيدم, من قبل از تو از دنيا خواهم رفت و مرا با زهر شهيد خواهند كرد و بر من ملائك زمين و آسمان خواهند گريست و در وادي غربت در كنار هارون ‌الرشيد دفن خواهم شد". اما مأمون بر اين امر پافشاري نمود تا آنجاكه مخفيانه و در مجلس خصوصي حضرت را تهديد به مرگ كرد. لذا حضرت فرمودند :" اينك كه مجبورم, قبول مي‌كنم به شرط آنكه كسي را نصب يا عزل نكنم و رسمي را تغيير ندهم و سنتي را نشكنم و از دور بر بساط خلافت نظرداشته باشم". مأمون با اين شرط راضي شد. پس از آن حضرت, دست را به سوي آسمان بلند كردند و فرمودند: " خداوندا ! تو مي‌داني كه مرا به اكراه وادار نمودند و به اجبار اين امر را اختيار كردم؛ پس مرا مؤاخذه نكن همان گونه كه دو پيغمبر خود يوسف و دانيال را هنگام قبول ولايت پادشاهان زمان خود مؤاخذه نكردي. خداوندا عهدي نيست جز عهد تو و ولايتي نيست مگر از جانب تو، پس به من توفيق ده كه دين تو را برپا دارم و سنت پيامبر تو را زنده نگاه دارم. همانا كه تو نيكو مولا و نيكو ياوري هستي" .


    جنبه علمي امام :

    مأمون كه پيوسته شور و اشتياق مردم نسبت به امام واعتبار بي‌همتاي امام را در ميان ايشان مي‌ديد مي خواست تااين قداست واعتبار را خدشه دارسازدوازجمله کارهايی که برای رسيدن به اين هدف انجام داد تشکيل جلسات مناظره‌اي بين امام و دانشمندان علوم مختلف از سراسر دنيا بود، تا آنها با امام به بحث بپردازند، شايد بتوانند امام را ازنظر علمي شکست داده ووجهه علمي امام را زيرسوال ببرند.که شرح يكي از اين مجالس را مي‌آوريم:

    "براي يكي از اين مناظرات مأمون فضل‌بن‌سهل را امر كرد كه اساتيد كلام و حكمت را از سراسر دنيا دعوت كند تا با امام به مناظره بنشينند. فضل نيز اسقف اعظم نصاري و بزرگ علمای يهود و روساي صابئين ( پيروان حضرت يحيي) بزرگ موبدان زرتشتيان و ديگر متكلمين وقت را دعوت كرد. مأمون هم آنها را به حضور پذيرفت و از آنها پذيرايي شاياني كرد و به آنان گفت:" دوست دارم كه با پسر عموی من ( مأمون از نوادگان عباس عموی پيامبر است كه ناگزير پسر عمومي امام می باشد.) كه از مدينه پيش من آمده مناظره كنيد". صبح رروز بعد مجلس آراسته‌اي تشكيل داد و مردي را به خدمت حضرت رضا (عليه السلام ) فرستاد و حضرت را دعوت كرد. حضرت نيز دعوت او را پذيرفتند و به او فرمودند :" آيا مي‌خواهي بداني كه مأمون كي از اين كار خود پشيمان مي‌شود". او گفت : "بلي فدايت شوم". امام فرمودند :" وقتي مأمون دلايل مرا بر رد اهل تورات از خود تورات و بر اهل انجيل از خود انجيل و از اهل زبور از زبورشان و بر صابئين بزبان ايشان و بر آتش‌پرستان بزبان فارسي و بر روميان به زبان رومي‌شان بشنود و ببيند كه سخنان تك ‌تك اينان را رد كردم و آنها سخن خود را رها كردند و سخن مرا پذيرفتند آنوقت مأمون مي‌فهمد كه توانايي كاري را كه مي‌خواهد انجام دهد ندارد و پشيمان مي‌شود و لاحول و لا قوه الا بالله العلي العظيم". سپس حضرت به مجلس مأمون تشريف ‌فرما شدند و با ورود حضرت مأمون ايشان را براي جمع معرفي كرد و سپس گفت : " دوست دارم با ايشان مناظره كنيد ". حضرت رضا (عليه السلام)نيز با تمامي آنها از كتاب خودشان درباره دين و مذهبشان مباحثه نمودند. سپس امام فرمود:" اگر كسي درميان شما مخالف اسلام است بدون شرم و خجالت سئوال كند". عمران صایي كه يكي از متكلمين بود از حضرت سئوالات بسياري كرد و حضرت تمام سئوالات او را يك به يك پاسخ گفتند و او را قانع نمودند. او پس از شنيدن جواب سئوالات خود از امام شهادتين را بر زبان جاري كرد و اسلام آورد و با برتري مسلم امام، جلسه به پايان رسيد و مردم متفرق شدند. روز بعد حضرت، عمران صایي را به حضور طلبيدند و او را بسيار اكرام كردند و از آن به بعد عمران صایي خود يكي از مبلغين دين مبين اسلام گرديد.

    رجاءابن ضحاک که ازطرف مامون مامور حرکت دادن امام ازمدينه به سوی مرو بود,مي گويد: "آن حضرت در هيچ شهری وارد نمي شد مگر اينکه مردم از هرسو به او روی مي آوردند و مسائل ديني خود را از امام می پرسيدند.ايشان نيز به آنها پاسخ مي گفت و احاديث بسياری از پيامبر خدا و حضرت علي (عليه السلام) بيان مي فرمود.هنگامي که ازاين سفربازگشتم نزد مامون رفتم .او ازچگونگي رفتار امام در طول سفر پرسيد و من نيز آنچه را در طول سفر از ايشان ديده بودم بازگوکردم . مامون گفت: "آری، ای پسرضحاک !ايشان بهترين، دانا ترين و عابدترين مردم روي زمين است"".

    اخلاق و منش امام:

    خصوصيات اخلاقي و زهد و تقواي آن حضرت به گونه اي بود كه حتي دشمنان خويش را نيز شيفته و مجذوب خود كرده بود. با مردم در نهايت ادب تواضع و مهرباني رفتار مي كرد و هيچ گاه خود را از مردم جدا نمي نمود.

    يكي از ياران امام مي گويد:" هيچ گاه نديدم كه امام رضا (عليه السلام) در سخن بر كسي جفا ورزد و نيز نديدم كه سخن كسي را پيش از تمام شدن قطع كند. هرگز نيازمندي را كه مي توانست نيازش را برآورده سازد رد نمي كرد در حضور ديگري پايش را دراز نمي فرمود. هرگز نديدم به کسي ازخدمتکارانش بدگوئي کند. خنده او قهقه نبود بلكه تبسم مي فرمود. چون سفره غذا به ميان مي آمد, همه افراد خانه حتي دربان و مهتر را نيز بر سر سفره خويش مي نشاند و آنان همراه با امام غذا مي خوردند. شبها كم مي خوابيد و بسياري از شبها را به عبادت مي گذراند. بسيار روزه مي گرفت و روزه سه روز در ماه را ترك نمي كرد. كار خير و انفاق پنهان بسيار داشت. بيشتر در شبهاي تاريك, مخفيانه به فقرا كمك مي كرد". (5) يكي ديگر از ياران ايشان مي گويد:" فرش آن حضرت در تابستان حصير و در زمستان پلاسي بود. لباس او در خانه درشت و خشن بود, اما هنگامي كه در مجالس عمومي شركت مي كرد ، خود را مي آراست (لباسهاي خوب و متعارف مي پوشيد). (6) شبي امام ميهمان داشت، در ميان صحبت چراغ ايرادي پيدا كرد، ميهمان امام دست پيش آورد تا چراغ را درست كند، اما امام نگذاشت و خود اين كار را انجام داد و فرمود:" ما گروهي هستيم كه ميهمانان خود را به كار نمي گيريم". (7)

    شخصي به امام عرض كرد:" به خدا سوگند هيچكس در روي زمين ازجهت برتري و شرافت اجداد، به شما نمي رسد". امام فرمودند:" تقوي به آنان شرافت داد و اطاعت پروردگار آنان را بزرگوار ساخت". (8)

    مردي از اهالي بلخ مي گويد:" در سفر خراسان با امام رضا( عليه السلام) همراه بودم. روزي سفره گسترده بودند و امام همه خدمتگذران حتي سياهان را بر آن سفره نشاند تا همراه ايشان غذا بخورند. من به امام عرض كردم:" فدايت شوم بهتر است اينان بر سفره اي جداگانه بنشينند".امام فرمود:" ساكت باش, پروردگار همه يكي است. پدر و مادر همه يكي است و پاداش هم به اعمال است". (9)

    ياسر، خادم حضرت مي گويد: "امام رضا (عليه السلام) به ما فرموده بود:" اگر بالاي سرتان ايستادم (و شما را براي كاري طلبيدم) و شما مشغول غذا خوردن بوديد بر نخيزيد تا غذايتان تمام شود:، به همين جهت بسيار اتفاق مي افتاد كه امام ما را صدا مي كرد و در پاسخ او مي گفتند:" به غذا خوردن مشغولند" و آن گرامي مي فرمود: "بگذاريد غذايشان تمام شود"". (10)

    يكبار غريبي خدمت امام رسيد و سلام كرد و گفت:" من از دوستداران شما و پدران و اجدادتان هستم. ازحج بازگشته ام و خرجي راه را تمام كرده ام اگر مايليد مبلغي به من مرحمت كنيد تا خود را به وطنم برسانم و در آنجا معادل همان مبلغ را صدقه خواهم داد زيرا من در شهر خويش فقير نيستم و اينك در سفر نيازمند مانده ام". امام برخاست و به اطاقي ديگر رفت واز پشت در دست خويش را بيرون آورد و فرمود:" اين دويست دينار را بگير و توشه راه كن و لازم نيست كه از جانب من معادل آن صدقه دهي".

    آن شخص نيز دينار ها را گرفت و رفت. از امام پرسيدند:" چرا چنين كرديد كه شما را هنگام گرفتن دينار ها نبيند؟" فرمود:" تا شرمندگي نياز و سوال را در او نبينم ".(11)

    امامان معصوم و گرامي ما در تربيت پيروان و راهنمايي ايشان تنها به گفتار اكتفا نمي كردند و در مورد اعمال آنان توجه و مراقبت ويژه اي مبذول مي داشتند.

    يكي از ياران امام رضا (عليه السلام) مي گويد:" روزي همراه امام به خانه ايشان رفتم. غلامان حضرت مشغول بنايي بودند. امام در ميان آنها غريبه اي ديد و پرسيد:" اين كيست ؟" عرض كردند:" به ما كمك مي كند و به او دستمزدي خواهيم داد".امام فرمود:" مزدش را تعيين كرده ايد؟" گفتند:" نه هر چه بدهيم مي پذيرد".امام برآشفت و به من فرمود:" من بارها به اينها گفته ام كه هيچكس را نياوريد مگر آنكه قبلا مزدش را تعيين كنيد و قرارداد ببنديد. كسي كه بدون قرارداد و تعيين مزد، كاري انجام مي دهد، اگر سه برابر مزدش را بدهي باز گمان مي كند مزدش را كم داده اي ولي اگر قرارداد ببندي و به مقدار معين شده بپردازي از تو خشنود خواهد بود که طبق قرار عمل كرده اي و در اين صورت اگر بيش از مقدار تعيين شده چيزي به او بدهي, هر چند كم و ناچيز باشد؛ مي فهمد كه بيشتر پرداخته اي و سپاسگزار خواهد بود"". (12)

    خادم حضرت مي گويد:" روزي خدمتكاران ميوه اي مي خوردند. آنها ميوه را به تمامي نخورده و باقي آنرا دور ريختند. حضرت رضا (عليه السلام) به آنها فرمود:" سبحان الله اگر شما از آن بي نياز هستيد, آنرا به كساني كه بدان نيازمندند بدهيد"".


    مختصري از كلمات حكمت‌آميز امام :

    امام فرمودند : "دوست هركس عقل اوست و دشمن هركس جهل و ناداني و حماقت است".
    امام فرمودند : "علم و دانش همانند گنجي مي‌ماند كه كليد آن سئوال است، پس بپرسيد. خداوند شما را رحمت كند زيرا در اين امرچهار طايفه داراي اجر مي‌باشند :
    1- سئوال كننده 2- آموزنده
    3- شنونده 4- پاسخ دهنده "
    امام فرمودند :" مهرورزي و دوستي با مردم نصف عقل است".
    امام فرمودند :"چيزي نيست كه چشمانت آنرا بنگرد مگر آنكه در آن پند و اندرزي است".
    امام فرمودند :" نظافت و پاكيزگي از اخلاق پيامبران است".

    شهادت امام :

    در نحوه به شهادت رسيدن امام نقل شده است كه مأمون به يكي از خدمتکاران خويش دستور داده بود تا ناخن‌هاي دستش را بلند نگه دارد و بعد به او دستور دادتا دست خود را به زهر مخصوصي آلوده كند و در بين ناخن‌هايش زهر قرار دهد و اناري را با دستان زهر‌آلودش دانه كند و او دستور مأمون را اجابت كرد. مأمون نيز انار زهرآلوده را خدمت حضرت گذارد و اصرار كرد كه امام ازآن انار تناول کنند.اما حضرت از خوردن امتناع فرمودند و مأمون اصرار كرد تا جايي‌كه حضرت را تهديد به مرگ نمود و حضرت به جبر, قدري از آن انار مسموم تناول فرمودند. بعد از گذشت چند ساعت زهر اثر كرد و حال حضرت دگرگون گرديد و صبح روز بعد در سحرگاه روز 29 صفر سال 203 هجري قمري امام رضا ( عليه السلام ) به شهادت رسيدند .

    تدفين امام :

    به قدرت و اراده الهي امام جواد ( عليه السلام ) فرزند و امام بعد از آن حضرت به دور از چشم دشمنان, بدن مطهر ايشان را غسل داده وبر آن نماز گذاردند و پيکر پاك ايشان با مشايعت بسياري از شيعيان و دوستداران آن حضرت در مشهد دفن گرديد و قرنهاست كه مزار اين امام بزرگوار مايه بركت و مباهات ايرانيان است.

    پانوشتها

    (1)- منتهي الاامال
    (2)- منتهي الاامال
    (3)- سوره مريم آيه 30
    (4)- عيون اخبارالرضا جلد 1 صفحه 21
    (5)- اعلام الوری صفحه 314
    (6)- اعلام الوری صفحه 315
    (7)- اصول کافي جلد 6 صفحه 383
    (8)- عيون اخبارالرضا جلد2 صفحه 174
    (9)- اصول کافي جلد 8 صفحه 230
    (10)- اصول کافي جلد 6 صفحه 298
    (11)- مناقب جلد 4 صفحه 360
    (12) - اصول کافي جلد 5 صفحه 288
    کرامات امام رضا علیه السلام
    یقین که آتش دوزخ حرام گردیده

    به جسم آنکه بود یار آشنای حسین



    برای بخشش کوه گناه یک راه است

    بریز قطره ی اشکی تو در عزای حسین










  8. #98
    عضو ماندگار
    خادمه صدیقه طاهره(س) آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 12,738      تشکر : 34,808
    35,558 در 11,353 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    خادمه صدیقه طاهره(س) آنلاین نیست.

    kabotar --**داستان کرامتی از حضرت رضا علیه السلام**--





    دست شفابخش





    داستان کرامتی از حضرت رضا علیه السلام

    امام رضا علیه السلام بر روی صندلی نشسته بود و گل قشنگی در دست داشت. امام گل را به دست یکی از خادمین داد و فرمود آن را به من بدهد. همین که گل را به دستم داد، احساس بهبودی کردم !


    آیة اللّه حاج شیخ حبیب اللّه گلپایگانی تحصیلات خود را در اصفهان به پایان رساند. سپس به مشهد هجرت و امام جماعت مسجد گوهرشاد شد و در مدرسه علمیه «خیرات خان» تدریس فقه، حدیث، تفسیر و درس اخلاق داشت و در جمادی الثانی 1384 ق. رحلت نمود و در حرم مطهر امام رضا علیه السلام به خاک سپرده شد.1
    حجة الاسلام صالحی خوانساری در شب 21 ماه مبارک رمضان 1381 ش. در مصلای قدس شهر قم درباره شیخ حبیب اللّه گلپایگانی فرمودند:
    خودم شاهد بودم که عده ای از بیماران لاعلاج بعد از نماز در مسجد گوهرشاد به دور وی گرد آمده و از او خواستند تا برای آنها از خدا شفا بخواهد. آن عالم وارسته دست مبارک خود را بر سر هر مریضی که می‌کشید، بدنش عرق می‌کرد و شفا می‌یافت.
    آقای صالحی خوانساری، به نقل از یکی از مراجع تقلید کنونی، گفت: وقتی که فلسفه آن را از وی پرسیدم، در جواب فرمود:
    مدت چهل سال تمام همیشه نماز شب را پشت دربهای بسته حرم مطهر امام رضا علیه السلام می‌خواندم و همه روزه هنگامی که دربهای حرم را باز می‌کردند،2 اوّلین کسی بودم که قبر مطهر آن حضرت را زیارت می‌کردم.
    یکبار یک هفته مریض شدم، به طوری که توان رفتن به حرم را نداشتم؛ یک شب از پنجره خانه چشمم به گلدسته های حرم امام رضا علیه السلام افتاد. رو کردم به حرم و عرض کردم: آقا! خودت می‌دانی که مدت چهل سال همه روزه اوّل زائر تو بودم ولی یک هفته است که مریضم؛ معذرت می‌خواهم که نتوانستم به زیارتت بیایم!


    شیخ حبیب اللّه می‌گوید:
    یکباره خوابم برد؛ در عالم رؤیا دیدم امام رضا علیه السلام بر روی صندلی نشسته و گل قشنگی در دست دارد و دو خادم جلوی امام ایستاده‌اند. امام گل را به دست یکی از خادمین داد و فرمود آن را به من بدهد. همین که گل را به دستم داد، احساس بهبودی کردم. ناگهان از خواب بیدار شدم. اتاق پر از بوی عطر بود و همان دسته گلی که امام در خواب به من داده بود، در دستم بود و کاملاً بهبود یافتم.
    بلند شدم طبق معمول همیشه، به جلوی حرم آمده و مشغول عبادت شدم تا اینکه درب حرم باز شد و مثل همیشه، اوّل زائر بودم. بعد از زیارت برای اقامه جماعت به مسجد گوهرشاد رفتم. بعد از نماز دیدم عده ای از بیماران جواب کرده دورم را گرفته و می‌گفتند: «شیخ حبیب اللّه! از آن گل که امام علیه السلام به تو داده، به بدن ما بمال تا خوب شویم!» متوجه شدم که این افراد که در جریان نبودند حتماً امام رضا علیه السلام آنها را پیش من فرستاده است. از برگ گل به سر و صورت آنها مالیدم؛ متوجه شدم که بیماری آنها خوب شده، از آن زمان به بعد فقط همین دستم که با آن گل را گرفته بودم، مریضها را شفا می‌دهد.
    آن مرجع تقلید بزرگوار می‌گوید: به شیخ حبیب اللّه گفتم: این گل را امام رضا علیه السلام به یکی از خادمین داد تا آن را به تو بدهد؛ از آن زمان به بعد دستت مریض، شفا می‌دهد. اگر خود امام رضا علیه السلام گل را به دستت می‌داد، چه کار می‌کردی؟
    یک وقت شیخ حبیب اللّه چهره اش دگرگون شد و فرمود: واللّه اگر امام رضا علیه السلام خودش گل را به دستم می‌داد و دست مبارکش با بدنم تماس می‌گرفت بعد از آن، مطمئن بودم دستم اگر به مرده می‌خورد، آن را زنده می‌کرد.
    1. گنجینه دانشمندان، محمدشریف رازی، ج 7، ص 512.
    2. قبلاً شبها درب حرم امام رضا علیه السلام را می‌بستند.

    منبع: ماهنامه کوثر، شماره 53
    تنظیم: گروه دین و اندیشه - عسگری



    کرامات امام رضا علیه السلام





    خیلی ازیـــــــــــــخ کردن های ما ازســـــــــــــرما نیســـــــــــــت…
    لحـــــــــــــن بعضــــــــــــــیها
    زمســــــــــــتونیــــــ ـــــه …
    ----------------------------------------------------------------

    به یکدیگر دروغ نگوییم......

    آدم است ....

    باور می کند،

    دل میبندد....


  9. #99
    كاربر ويژه
    سابحات آواتار ها

    تاریخ عضویت : آبان 1389
    نوشته : 4,017      تشکر : 9,324
    9,371 در 3,220 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    سابحات آنلاین نیست.

    پیش فرض ماجرای شفای دختر فلج و نابینا پشت پنجره فولاد




    ماجرای شفای دختر فلج و نابینا پشت پنجره فولاد
    آنچه در ادامه می‌خوانید ماجرای مرضیه عظیمی، ۱۵ ساله، ساکن مشهد است که پیش از این دارای بیماری اعصاب و تشنج، فلج پاها و نابینایی بوده و در تاریخ ۱۳/۳/۷۲، پشت پنجره فولاد حرم قدس رضوی شفا پیدا کرده و پایگاه اطلاع رسانی آستان قدس رضوی آن واقعه را به ثبت رسانیده است.
    به گزارش ادیان نیوز، حرم امام علی بن موسی الرضا(ع) پهنه پرتو فشانی انوار الهی و به فرمایش رسول خدا(ص) «قسمتی از بهشت»، یا دارالشفای دردمندان و خانه امید غم رسیدگان و محل نزول ملائک است. در هر لحظه از شب و روز که به زیارت حرمش بشتابی صحن و سرای ملکوتی‌اش را آکنده از شیفتگان و دلباختگانی می‌یابی که سرشک شوق از دیده می‌بارند و آرامش حضور در این بارگاه را بر جان خویش می‌افشانند چنان که گروهی برای رسیدن به مراد خویش انگشتانشان را حلقه ضریح کرده، عطش چشمانشان را با نگریستن به گلدسته‌ها فرو می‌نشانند و تپش دل‌های بی‌قرارشان را با نظاره به گنبد طلا آرامش می‌بخشند.

    شکوه حرم رضوی از هر منظری که بنگری چشم‌نواز است و جذبه‌اش تکرار را بر نمی‌تابد و هر دردمندی، سالخورده یا میانسال یا خردسال، روی سوی تنها آرامشگاهی دارد که در آن امید خالصانه هیچ مخلصی رنگ نمی‌بازد.

    پیرامون ضریح مطهرش هماره آکنده از ولایت پیشگانی است که هرگز دل به غیر بارگاه ولایت نسپرده‌اند و امیدی جز از این بارگاه نمی‌برند و این احساس آسمانی خود را با فریاد کردن صلوات‌های پیاپی به آگاهی می‌رسانند.

    اشک دیدگان هر یک از آن‌ها فریاد رسایی است گویای دردهاشان که تنها سرورشان عرض حال آنان را از سرشک دیده‌هاشان می‌خواند و بی‌هیچ گفتگویی خواسته ایشان بر می‌آورد.

    آنچه در ادامه می‌خوانید ماجرای مرضیه عظیمی، ۱۵ ساله، ساکن مشهد است که پیش از این دارای بیماری اعصاب و تشنج، فلج پاها و نابینایی بوده و در تاریخ ۱۳/۳/۷۲، پشت پنجره فولاد حرم قدس رضوی شفا پیدا کرده و پایگاه اطلاع رسانی آستان قدس رضوی آن واقعه را به ثبت رسانیده است.

    دکتر عینک ذره‌بینی‌اش را از روی چشمهایش برداشت، از پشت میز بزرگش بلند شد و به طرف صندلی چرخ‌دار مرضیه آمد. مقابل او ایستاد و در حالی که با تعجب به هیکل بزرگ او که به بی‌حرکت میان صندلی افتاده بود نگاه می‌کرد، گفت: چند سال دارد؟
    صغری خانم با گوشه چادرش اشکهایش را پاک کرد: پانزده سال آقای دکتر!
    دکتر سرش را به طرف او برگرداند: فقط پانزده سال؟
    و بدون اینکه منتظر جواب بماند، دوباره نگاهش را به طرف مرضیه چرخاند. پاهای ورم کرده و بزرگی که به صورت ناخوشایندی آویزان شده بودند، تنه بزرگی که بر روی صندلی به یک طرف خم شده بود و صورت گوشت آلودی که بیشتر به یک توپ پر باد شباهت داشت.
    پرسید: باید دویست و پنجاه کیلویی وزنش باشد، اینطور نیست؟
    صغری خانم کمی جلو آمد: سیصد کیلو آقای دکتر!
    ـ شما مادرش هستید؟
    ـ بله!
    ـ گفتید تمام پزشکان جوابش کرده‌اند؟
    ـ بله آقای دکتر!
    لطفاً پرونده پزشکی‌اش را به من بدهید.
    صغرا خانم پرونده قطور مرضیه را به دست دکتر داد و به گوشه اتاق رفت، گوشه چادرش را به دندان گرفت و شروع کرد به جویدن آن.
    دکتر پشت میزش نشست، عینکش را دوباره بر چشم گذاشت و به مطالعه پرونده مشغول شد، بعد سرش را بلند کرد و پرسید: سکته مغزی هم داشته؟
    ـ بله آقا، سکته مغزی، بعد هم تشنج. نمی‌تواند دستهایش را کنترل کند، کتری را که به دست می‌گیرد، هر لحظه ممکن است آب جوش را روی پاهایش بریزد.
    ـ اما وزنش چطور؟ این همه اضافه وزن چطور پیدا شد؟

    ـ وقتی بیماری اعصاب گرفت، گفتیم که دیگر کار خانه نکند، البته قبل از بیماری خیلی کار می‌کرد، کارهای سنگین و طاقت‌فرسا، البته من مقصر نبودم، رسیدگی به شش بچه کوچک کار آسانی نبود، همین موقع بود که تعادل روحی او به هم خورد، بیمار که شد دیگر کار نکرد، کارش این بود که گوشه‌ای می‌نشست و با کسی حرف نمی‌زد، ما اصلاً متوجه اضافه وزن او نبودیم و عاقبت هم این وزن زیاد پاهایش را از کار انداخت.

    مادر مرضیه ساکت شد، اشکهایش را پاک کرد و دوباره به جویدن گوشه چادرش مشغول شد. دکتر آه سردی کشید، از پشت میز کارش بلند شد، به طرف مرضیه آمد، دستش را به طرف چشم راست او برد و پلکش را بالا زد، دستش را پایین آورد و این بار چشم چپ را معاینه کرد. سپس پرسید: اما درباره چشمهایش چه می‌گویید، آیا قبل از اینکه به بیماری چاقی مبتلا شود، چشمهایش عیبی داشته‌اند؟

    ـ نه آقای دکتر چشمهایش خوب خوب بود، اما نمی‌دانم چطور خیلی زود چشمهایش را هم از دست داد، حالا هم که یک تکه گوشت شده، نه راه می‌رود نه جایی را می‌بیند.

    هر چه دوا و درمان کردیم فایده نداشته، حالا فقط امید من به شماست.

    دکتر با ناراحتی به طرف پنجره اتاق رفت، آن را باز کرد و به خورشید که همه جا را روشن کرده بود، نگاهی انداخت و وقتی به این مسأله فکر کرد که چشمهای مرضیه از این دریای نور نصیبی ندارند، بر ناراحتی‌اش افزوده شد، اما از دست او هیچ کاری ساخته نبود و او این را خوب می دانست. لذا به طرف صغرا خانم آمد، سرش را پایین انداخت و گفت: ببین خانم من فکر می‌کنم به نفع شماست که دیگر بیش از این پولهایتان را هدر ندهید، همان طور که قبلاً همکارانم هم به شما گفته‌اند، هیچ امیدی نیست، هیچ‌کس نمی‌تواند برای این بچه کاری انجام دهد، یک معجزه. فقط یک معجزه ممکن است او را نجات دهد.

    دکتر لحظه‌ای ساکت شد، نفس عمیقی کشید و ادامه داد: بنابراین من به شما پیشنهاد می‌کنم اگر تحملش را دارید او را به خانه ببرید و او را با همین وضعی که دارد بپذیرید و اگر نمی‌توانید، عقیده اینست که او را به آسایشگاه معلولان تحویل دهید، آنها می‌دانند این طور بچه‌ها را چطور نگهداری کنند.

    مادر مرضیه بدون اینکه چیزی بگوید به طرف دخترش آمده، پشت سرش قرار گرفت و صندلی چرخ‌دار را به طرف در خروجی حرکت داد. قبل از اینکه از در خارج شود، برگشت و یکبار دیگر به دکتر نگاه کرد. اما او سرش را همچنان پایین نگه داشته بود.

    از مطب دکتر فاصله گرفت، چند راهرو از راهروهای دراز و طولانی بیمارستان قائم(عج) را پشت سر گذاشت، قبل از اینکه به آخرین راهرو برسد، ناگهان متوجه صدها چشمی شد که به او و دخترش خیره شده بودند، مردها و زنهای زیادی در دو طرف راهرو ایستاده بودند و مانند کسانی که چیز عجیبی را برای اولین بار ببینند، به او و دخترش نگاه می‌کردند. ایستاد، چرخ را رها کرد و به مقابل دخترش آمد، وقتی اشکهای او را دید بی‌اختیار او را در آغوش کشید.

    مرضیه که حالا گریه‌اش بیشتر شده بود گفت: مادر، من می‌خواهم پیش شما باشم، نمی‌خواهم به آسایشگاه معلولان بروم، من شما را دوست دارم، مرا به آسایشگاه نبرید.صغرا خانم این بار محکمتر دخترش را در آغوش فشرد، دستهایش را گرفت و گفت: ما باید دنبال دکتر دیگری بگردیم.
    ـ اما شما نباید دیگر پولهایتان را به خاطر من هدر دهید.

    و مادر فقط گفت: می‌دانم دخترم، می‌دانم.
    بلافاصله، صندلی چرخ‌دار را به حرکت در آورد، از میان جمعیت راهی باز کرد و به سرعت از آنجا دور شد.

    به خانه آمد. مرضیه را به زحمت از روی صندلی پایین آورده او را در گوشه اتاق قرار داد. بالش را زیر سرش گذاشت و پتو را روی او کشید و بلافاصله از خانه خارج شد او تصمیمش را گرفته بود، به سرعت خودش را به بازار رساند، مقدار زیادی سبزی آش خرید. وقتی فکر کرد فردا سه‌شنبه است و اولین روز ماه ذی‌الحجه، لبخند زد، تصمیم گرفت به نیت شفای مرضیه، آش نذری بپزد.

    وقتی سه‌شنبه از راه رسید او به نذر خود عمل کرد. سینی‌های بزرگ که چند کاسه آش در آنها قرار داشت ناگهان تمام کوچه را پر کرد، دَرِ تمام خانه‌ها به صدا در آمد و کاسه‌های کوچک و بزرگ آش در سفره‌ها جای گرفت.

    صغرا خانم در آخرین دقایق پایانی شب و آن هنگام که شستن دیگ بزرگ آش را به پایان برده بود، سرش را بلند کرد و به آسمان نگاهی انداخت، وسیع بود و بی‌انتها.

    هزاران ستاره، مانند هزاران چراغ پرنور در یک لحظه به او لبخند زدند. او هم خندید، درد کمرش را هم از یاد برد. نگاهش را از آسمان و از ستاره‌ها گرفت و به درون اتاق آمد، سجاده را پهن کرد دو رکعت نماز خواند. قرآن را باز کرد و چند آیه از آیات خداوند را زمزمه کرد. وقتی قطرات اشک از چشمانش سرازیر شد حاجت خود را طلبید؛ چند لحظه بعد خواب پلکهای خسته‌اش را روی هم آورد. مدت زیادی از خوابیدن او نگذشته بود که احساس کرد دو بانو، بانوانی با حجاب و نورانی، گویی از دنیایی دیگر به سویش آمدند. اول ترسید و بعد تعجب کرد، اما وقتی آن دو بانوی بزرگوار با مهربانی به او گفتند که به زیارت خانه خدا برود لبخند زد.

    وقتی از خواب بیدار شد، هیچکدام از آنها را آنجا ندید، چشمهایش را مالید ولی خبری نبود، از جایش بلند شد، به طرف مرضیه آمد. مرضیه خوابیده بود. به سختی نفس می‌کشید.

    به طرف پنجره اتاق آمد. به حیاط نگاهی انداخت. دیگ بزرگ آش نزدیک دیوار خانه قرار داشت. به آسمان نگاهی انداخت. به زیارت فکر کرد. اما برای رفتن به مکه پول لازم بود. وقتی به یاد آورد که بیماری مرضیه دیگر پولی برایش باقی نگذاشته است، دلش گرفت.خورشید اولین اشعه‌های نورش را به حیاط بزرگ خانه سپرده بود که صغرا خانم با خوشحالی به طرف دخترش دوید، او را از خواب بیدار کرد و گفت: باید به حرم برویم، مرضیه بلند شو!

    باید به حرم امام رضا(ع) برویم، حج ما آنجاست، حج فقرا آنجاست. به زحمت مرضیه را روی چرخ قرار داد و ساعتی بعد او را با پارچه‌ای سبز رنگ به پنجره فولاد دخیل بست.مادر با قلب شکسته اشک می‌ریخت. مرضیه که با چشمان بی‌فروغ به اطراف می‌نگریست، احساس دلتنگی عجیبی داشت. وقتی این دلتنگی بیشتر شد، اشکش سرازیر شد.

    چند لحظه بعد اختیار اشک‌ها را از دست داد. باران اشک‌ها، اشک‌های درخواست و دعا، اشک‌های امید و رجا اشکهای پاک و زلال آمدند و آمدند تا غبار نابینایی مرضیه را شستند و با خود بردند. دو بانوی بزرگوار حالا مقابل چشمان مرضیه قرار داشتند. از پنجره فولاد بوی بهشت به مشام می‌رسید به او اشاره کردند که از جایش بلند شود، ولی او نمی‌توانست. ناگهان آقایی که هیچ نشانه خاکی در وجود او به چشم نمی‌خورد از طرف پنجره فولاد پیدا شد. جلو آمد با هیبت بود و با عظمت، نزدیک شد. حضورش بوی امید می‌داد. پوشش سبز رنگش نتوانسته بود نورانیت چهره‌اش را پنهان کند. حجاب را کنار زد، یک پارچه نور مانند هزاران چلچراغ ناگهان پدیدار شد، گفت بلند شو!

    با مهربانی به او گفت که دیگر دارو مصرف نکند و ناگهان ناپدید شد.
    نقاره‌های حرم به افتخار این شفایافته به صدا درآمدند، کبوتران به شکرانه این لطف به پرواز درآمدند و در اطراف گنبد طلا به طواف پرداختند، مرضیه عظیمی، دختر ۱۵ ساله مشهدی، ناگهان بر روی دست‌ها قرار گرفت./شیعه آنلاین
    کرامات امام رضا علیه السلام
    او منتظر ماست تا شرایط را برای ظهورش مهیا کنیم

    هر یک از ما در قبال خون هر مظلومی که در جهان بر زمین میریزد مسوولیم


  10. تشكرها 5


  11. #100
    كاربر ويژه
    خادم کریمه اهل بیت آواتار ها

    تاریخ عضویت : فروردین 1390
    نوشته : 12,137      تشکر : 19,988
    15,886 در 7,078 پست تشکر شده
    وبلاگ : 34
    دریافت : 0      آپلود : 1
    خادم کریمه اهل بیت آنلاین نیست.

    doooaaa





    اللهم ارزقنا فی الدنیا زیارهّ علی ابن موسی الرضا
    و فی الآخرهّ شفاعته بفضلک یا جواد السائلین


    کرامات امام رضا علیه السلام
    إِلَهِي أَنْتَ كَمَا أُحِبُّ فَاجْعَلْنِي كَمَا تُحِبُّ

  12. تشكرها 3

    *آیه های انتظار* (19-07-1390), نرگس منتظر (19-07-1390), سابحات (19-07-1390)

صفحه 10 از 11 نخستنخست ... 67891011 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •