۩۩۩... دکلمــــــــــــــه به مناسبت دهه فجــــــر...۩۩۩ سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
۩۩۩... دکلمــــــــــــــه به مناسبت دهه فجــــــر...۩۩۩
صفحه 3 از 3 نخستنخست 123
نمایش نتایج: از شماره 21 تا 30 , از مجموع 30
  1. #21
    عضو حرفه‌ ای
    ستايش آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1395
    نوشته : 2,250      تشکر : 3,017
    8,463 در 2,450 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ستايش آنلاین نیست.

    پیش فرض







    امروز مردی آسمانی به ایران می‏آید. این خبر ـ با همه سادگی‏اش ـ تمام دل‏های عاشق را بی‏قرار کرده است. حالا نبض تمام ساعت‏ها تندتر می‏زند.
    امروز مردی به ایران می‏آید؛ مردی که چشمانش باران و دست‏هایش کرامت بهار دارند. عجیب نیست که نهال‏های خردسال باغ، این قدر بی‏قراری می‏کنند و نام این آقای نورانی را از پدرها و مادرهایشان می‏پرسند. عجیب نیست که همه کبوترهای شهر، بر لبِ بام‏ها کِز کرده‏اند و آمدن این مرد را انتظار می‏کشند. بازگشتن این مرد، توفانی است که رخوت مرداب را می‏آشوبد، توفانی که پاییز را از این سرزمین بیرون خواهد راند و مقدّمه ظهور سبزترین بهار خداوند را فراهم خواهد آورد.
    مردی که عکس او در حافظه کودکان فردای این سرزمین، قاب خواهد شد و نامش، مثل رازی روشن، سینه به سینه در دلِ آزادگان جهان خواهد ماند.
    مردی که به نام علی علیه‏السلام آمد تا برای عدالت بجنگد، و قسط واقعی را بر پایه شریعت الهی برقرار سازد. مردی آسمانی که دل‏های مردم ما را به سادگی تسخیر کرد، به سادگیِ افتادنِ عکسِ ماه در دلِ حوض‏های کوچکِ خانه‏های شهر؛ با تواضع و صداقتی که باور کردنی نبود، صداقتی که رو در رویی با دشمنان خدا، با صراحت می‏آمیخت و به تیزترین شمشیرها بدل می‏شد. مردی که از لبانش سلام و تبسّم می‏ریخت، و آمده بود تا پیام‏آور وحدت و همدلی برای مردم سرزمینی باشد که سال‏ها در زیر چکمه‏های زور گویان و استعمارگران به اسارت رفته بودند. مردی که از مردان این دیار، هزاران شهید ساخت، تا بیرق عزّت و آزادگی را در عالم به اهتزاز درآورند.
    امروز، مردم، کوچه‏ها و خیابان‏ها را با گل‏های سرخ فرش کرده‏اند تا آمدن بهاری‏ترین مرد را جشن بگیرند، مردی که می‏خواهد ورق گردان تاریخ تاریک این سرزمین مه زده باشد.
    مردی که مسیر زمان را به سمت روشن‏ترین روزهای موعود، تغییر خواهد داد و سفره‏های خالی این مردم را از نان و گل سرشار خواهد کرد.
    این مرد، پدر مهربان تمام کودکان دیار ماست. آقای مهربانی که همه ما را دوست داشت و دارد. مردی که هرگاه به نامش توسّل بجوییم، پاسخ ما را می‏دهد. مردی که همواره با ماست.


    ۩۩۩... دکلمــــــــــــــه به مناسبت دهه فجــــــر...۩۩۩


  2. #22
    عضو حرفه‌ ای
    ستايش آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1395
    نوشته : 2,250      تشکر : 3,017
    8,463 در 2,450 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ستايش آنلاین نیست.

    پیش فرض







    چه بودی؟
    شعله‏ای باستانی
    پشت پلک خاک و خاکستر
    و شب بر تو پرده‏ای سنگی کشیده بود
    ماه بر حجم پنهانت نمی‏تابید
    و آفتاب، پیدایت نمی‏کرد
    ای نهفته از چشم‏های زندگی!
    ای جاری در لایه‏های فراموشی!
    چه قدر بی‏تو در انجماد سرما و سکوت
    دهه‏ها و سده‏ها بی‏تپش گذشتند
    چه توفان‏هایی از نَفَس افتاد
    و بادیه‏ها در پرده‏های غبار خفتند؛
    با اسبان و سواران شرزه.
    ای عطش به استخوان رسیده!
    ای شعله‏ی ابدی!
    ای چراغ متروک در دهلیزهای هزار توی زمان!
    ای فریباتر از آرزو در چشم‏های خسته‏ی تردید!
    زندانیِ تحکّم تاریخ؛ در برج‏های تاج‏ها و تاراج‏ها!
    ببین! این نقب‏های مانده به جا از سالیان دور؛
    در کوه‏ها و صخره‏ها
    عرق ریزان روح اجداد من است
    به دنبال نشانی از تو
    و استخوان‏ها و تیشه‏های پوسیده‏ی آنان؛
    در گورستان‏های متروک تاریخ
    دلیل آشکار مدّعا
    چه بسیار کودکانِ قرون در حسرت دیدارت
    فوج‏فوج پیر شدند
    پیران، قالب تهی کردند
    و جوانان از کُشته پشته ساختند
    امّا ای آفتاب پنهان! برنیامدی
    آه! چه روزهای کسالت‏باری تو را به زمزمه گریستیم در زمین
    که آسمان از ابر اندوه پُر شد؛
    امّا از پشت پلک خاک و خاکستر سر بر نکردی
    نگاه غرّش مردی از تبار محمّد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وس م
    تمام بُغض تاریخ را ترکاند
    غریوش، میدان‏گاه‏های شهر را متراکم ساخت
    و زمزمه‏های ما جرأت بروز یافت
    پس آن گاه، مُشت و درفش، مقابل گشت
    و تن و تانک پنجه در پنجه‏ی هم، مرگ و زندگی را آزمودند
    و ما به رغم هر شکست، تکثیر شدیم؛ چون نور
    و خطّ خونمان
    سنگی شد و دژهای شیشه‏ای دژخیمان را شکست و گشود.
    حُباب گُنده‏ی «طاغوت» ترکید
    و «شیطان بزرگ» چون گرگ نعره کشید؛ یأس آلود
    دنیای خواب آلود، آهسته گوش خواباند
    و سراسیمه از جا جهید
    زلزله‏ای در ارکان هستی در افتاده بود!
    و ما یکصدا فریاد می‏زدیم:
    آنک، آفتاب پنهان!
    آنک، شعله‏ی تنیده در خاک و خاکستر!
    آنک …
    خورشید، به تماشای «انفجار نور»
    دستانش را سایه‏بان چشمانش ساخته بود
    ما بغض‏آلوده تکرار می‏کردیم:
    «در بهار آزادی، جای شهدا خالی»
    و شهیدان، به هلهله می‏خواندند:
    بهمن!
    امید باستانی میهن!
    خوش آمدی!
    مردی که …در قحط‏سالی عاطفه و فریاد، در شبی که جغدان و خفّاشان نفیر می‏زدند و سکوت و سیاهی بر گستره‏ی زندگی‏ها سایه افکنده، مردی آمد که در خشکسالی حنجره‏ها بذر فریاد می‏افشاند و با تیغی از امید و ایمان، پرده‏های ضخیم ظلمت را چاک می‏زد. مردی آمد؛ ردایی از آفتاب بر دوش و عصایی از توکّل بر کف.
    مردی که با ضربان قلب همه‏ی گنجشک‏ها و نگاه معصوم کبوتران زیسته بود و هم‏نوای قناریان قفس، آوای غریبانه و سوگوارانه سر داده بود. مردی آمد که طعم باران داشت، بوی نسیم سحرگاهان می‏داد و هر شب را مثل خورشید، بی‏دمی پلک برهم‏زدن، در انتظار سپیده نشسته بود.
    مردی آمد که خواهش رُستن را در همه‏ی سبزه‏های نارسته و گل‏های ناشکفته می‏خواند. مردی که در سوگواری همه‏ی نخل‏های سربریده شریک بود و هر روز به هزار شاخه‏ی شکسته تسلیت می‏گفت.
    مردی که ۲۳ بهار زمین را می‏شناخت و خاطره‏ی تلخ ۲۵۰۰ شب یلدایی را چشیده بود.
    مردی آمد که در بدری‏های پیامبر و غربت و تنهایی علی را در اشک‏های تلخ شبانه، به تلخی گریسته بود. مردی که پا به پای قافله‏ی کودکان کربلا دویده و با ۷۲ سر، از کوچه‏های کوفه و شام گذشته بود. مردی که مزار گمشده‏ی بقیع را می‏شناخت. او به انتشار سپیده آمده بود. آمده بود تا شیرازه‏ی گسسته‏ی حقیقت را نظام بخشد و مظلوم غریبی را که بر دار نیزه‏ها آویخته مانده بود و همنفس مردگانش ساخته بودند به متن زندگی و حیات بازآورد.
    مردی آمد که با ۱۱۴ سوره زیسته بود و ۶۶۶۶ آیه را در روشنای ذهنش، زلال و زنده و زیبا جاری ساخته بود. مردی که مأذنه‏های مغموم و مساجد مخروب و کاخ‏های معمور را با نگاهی همه اشک، می‏دید و بر نمی‏تابید و بازی و بازیچه شدن‏ها و تمسخر همه‏ی حقیقت‏ها را طاقت نمی‏آورد.
    مردی که در یازده رکعت شبانه در لرزش مداوم شانه‏ها، تا انتهای تذلل پیش می‏رفت و در رکعتان عشق پیش روی همه‏ی ستم و شقاوت، بی‏هیچ لرزش و اضطرابی، هر چه خشم و فریاد بود شلیک می‏کرد.
    مردی آمد که به تحریم سکوت و به وجوب خروش ایمان داشت.
    مردی آمد با روح گردباد، با اندیشه‏ی آفتاب، با آرمان باران، مردی که همزاد موج و همسایه‏ی توفان بود. او که آمد، تندیس‏های ایستاده‏ی ستم، شکست و نقش سیاه فساد و غبار دیرینه‏ی باطل، در فواره‏ی خون شهیدان فروخوابید و آسمان شفاف و شسته، در حجم پرواز پرندگان رها شد. وقتی آمد، سی میلیون قلب، گرد منظومه‏ی وجودش چرخید و ۶۰ هزار آغوش سرخ در بی‏تابی سبز خویش به میزبانیش گشوده شد.
    وقتی آمد، در آن سوی خندق، همه‏ی کفر در زیر ذوالفقار دست و پا می‏زد و خیبر مخوف تزویر فرو می‏ریخت. وقتی آمد، همه‏ی زمینیان، هم‏نوا با خویش، زمزمه‏ی دلنشین فرشتگان را می‏شنیدند که سرود مبارک «خمینی ای امام» می‏خواندند و در پایکوبی ذرّه‏ها و دست افشانی درختان و ازدحام اشک‏ها و لبخندها، به حضور آفتاب خوش آمد می‏گفتند.
    وقتی آمد، دیگر کسی به احترام سیاهی برنمی‏خاست و حرمت بی‏حرمتان پاس نمی‏داشت.
    وقتی آمد، خدا را در دسترس همگان گذاشت، صداقت را تکثیر کرد. و سی جزء قرآن را با قلب‏ها شیرازه گرفت. وقتی آمد، یک جلد نهج‏البلاغه به همه‏ی زبان‏ها و دو جفت نگاه به چشمان بی‏سو و بی‏فروغ بخشید.
    وقتی آمد، به جان‏ها فرمان آمده باش داد. خود در هشت خوان خطر و یازده عقبه و صدها گردنه، پا به پای قافله پیش آمد و تا لحظه‏ی آرمیدنِ ناگزیر، دمی قرار و آرام نشناخت و آنگاه که همراهان سوگوار را به شوق پروازی که هماره بی‏تابش بود، تنها گذاشت؛ به باغبانی لاله‏هایی پرداخت که خود با دست خویش در خاک حاصلخیز عشق کاشته بود.
    اینک او، در انتهای جاده، کمی آنطرف‏تر از آسمان، ایستاده است و به همه‏ی آنان که راه می‏جویند و راه می‏پویند جاده را نشان می‏دهد و خطرگاه‏ها را می‏نمایاند و کدام رهنورد است که پژواک صدایش در گوش و سر انگشت هدایت او فراپیش داشته باشد و لذّت یافتن و حلاوت رسیدن را نچشد؟




    ۩۩۩... دکلمــــــــــــــه به مناسبت دهه فجــــــر...۩۩۩


  3. #23
    عضو حرفه‌ ای
    ستايش آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1395
    نوشته : 2,250      تشکر : 3,017
    8,463 در 2,450 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ستايش آنلاین نیست.

    پیش فرض







    «امام آمد!» این بود خوشایندترین مژده‏ی زمستان پنجاه و هفت. این بود نویدی گواراتر از بهار، که سرمای بهمن‏ماه را به گرمی روزهای شهریور پیوند می‏زد و طعم خوش سیب‏های تجلّی را به حلق درختان خشک می‏چشاند.
    با آمدنش، بهار خانه‏هامان را در زَد و شکوفه‏ها، درختانِ خشک را عروس کردند؛ قطره‏ها، راه اقیانوس را یافتند و به بی‏کرانه‏ی آن پیوستند. تاریخ، این تماشاگر همیشه‏ی پیکار زورمندان و ضعیفان، بی‏همتایی او را فریاد زد و اندیشه، این مونس هماره‏ی آدمی، به ژرفای او متحیرانه درنگریست.
    این، او بود که ابراهیم‏وار، تبر به دوش گرفت و بُت‏های زمانه را در هم شکست. هم او بود که آتش ستم را بَر ایمان گلستان ساخت. هم او بود که با قیامی چنین، کره‏ی زمین را عکسِ جهتِ چرخشِ همیشگی‏اش چرخاند و آفتابِ وجودش، تابشی دیگرگونه را بر سرزمین پهناور ایران آغاز کرد. هم او بود که آمدنش، مدینه را فرا یاد می‏آورد و روزهای آغازین حضور پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وس م را. هم او بود که کالبد مرده‏ی زمان را «روح اللّه‏» شد و مقتدای مردمانی از حقیقت «فَانَّ حِزْبَ اللّهِ هُمُ الْغالِبُونَ». هم او بود که باوراند، «دیو چو بیرون رود فرشته درآید.» را.
    وقتی که آمد، «تُعِزُّ من تَشاء» معنا گرفت و سینه‏های مردم، پر از هوای پاک «هیهات من الذلة» شد. او که آمد، «عاشورا» در رگ‏های قیام، خون تازه دمید و سراسر ایران، «کربلا» شد. هر که بت در آستین داشت، رسوا شد و هر که را«لباسُ التَّقوی» به بَر بود، عزّت یافت.
    یعقوب‏های انتظار، آن روز به استقبال یوسف خود آمده بودند؛ با دسته‏های گل و دل‏هایی مشتاق تا طعم خوش «جاء الحق و زهق الباطل» را حس کنند.
    اکنون، ایران یاد خوش روزهای پرطروات «روح اللّه‏» را زنده نگه می‏دارد.


    ۩۩۩... دکلمــــــــــــــه به مناسبت دهه فجــــــر...۩۩۩


  4. #24
    عضو حرفه‌ ای
    ستايش آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1395
    نوشته : 2,250      تشکر : 3,017
    8,463 در 2,450 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ستايش آنلاین نیست.

    پیش فرض







    عطر دل‏انگیز حضور، می‏وزد. به گمانم، بهار، در راه است. این را از آوازِ خوش پرنده‏ها فهمیدم؛ از آسمان که از همیشه آبی‏تر است، از رود، که عاشقانه به پیشواز می‏رود، از گرمای دلپذیری که خواب یخیِ، کوچه و خیابان را شکسته است و از فرارِ دزدانه‏ی برف‏هایِ روی دیوار، که از شرم حضور، قطره قطره، می‏گریزد!
    من این راز را از انتظار شیرینی که در کوچه کوچه‏ی نگاهِ شهر، قدم می‏زند، دریافتم. بهار، در راه راست و آمدنش این بار حتمی است! می‏توان این اتّفاق را، از بی‏تابیِ لحظه‏هایی که برای درک حضورش، دقیقه شماری می‏کنند، فهمید!
    ای باغ پاییززده‏ی تاریخ! پلک بگشا و کوچ زمستان را به تماشا بنشین؛ نفس بکش و ریه‏هایت را از بوی بهار لبریز کن؛ قیام کن و با تمامِ سروْهایت، بازگشتِ بهار را جشن بگیر!
    امروز، روزِ به گُل نشستنِ غنچه‏های پرپرِ توست. قیام کن و برف‏های تعلّق را از شانه‏هایت، بتکان! دیگر جسارتِ هیچ دستی، برای قطع نهال‏های کوچک، قد نخواهد کشید و گل‏های نورس و نوشکفته‏ات را نخواهد چید! دیگر قیام سبز هیچ جوانه‏ای در خاک مدفون نخواهد شد و هیچ گیاهی به جرم رویش، محکوم!
    پلک بگشا، نفس بکش؛ باغ کوچکم و قشنگم ـ وطن ـ!
    بلند شو و لحظه لحظه شکوفایی‏ات را ـ با گل و لبخند ـ به تماشا، بنشین.
    خوش باش! که از این لحظه به بعد، صدای هیچ «کلاغی»، دِل شاخه‏هایت را نخواهد لرزاند و آهنگ قدم‏های هیچ «تَبری»، آرامش درختانت را نخواهد آشفت!
    این رایحه‏ی نفس‏های “مسیحاییِ” بهار است که در تار و پود جانت می‏پیچد و زندگی را میهمان پیکرت می‏کند؛ تا برای همیشه، باقی بمانی و تقدیرت، تا ابد، شکوفایی و بالندگی باشد!



    ۩۩۩... دکلمــــــــــــــه به مناسبت دهه فجــــــر...۩۩۩


  5. #25
    عضو حرفه‌ ای
    ستايش آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1395
    نوشته : 2,250      تشکر : 3,017
    8,463 در 2,450 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ستايش آنلاین نیست.

    پیش فرض






    «ده روز»
    بهمن؟ زمستان؟
    ده روز آفتاب؛ نه، ده روزِ شروعِ آفتاب و از آن پس، همیشه آفتابی؟!
    برف روی زمین بود؛ سرد بود.
    یادش به خیر، همیشه می‏خندید؛
    همان که کوچه را به نامش کرده‏اند؛ برادرم را می‏گویم.
    غروب بود. دست‏هایش رنگی بود و لباسش خاکی، روی دیوارها شعار می‏نوشت، کوچه به کوچه، دیوار به دیوار؛ همکلاسیم را می‏گویم. غروب که می‏شد، با یک رنگِ سرخ راه می‏افتاد توی کوچه‏ها و به در و دیوار، شعار می‏نوشت و همیشه دست‏هایش رنگی بود. آن‏روز غروب هم دست‏هایش مثل همیشه سرخ رنگ بود و پایش هم سرخ رنگ؛ امّا سرخی پایش از رنگ نبود.
    «عاقبت، ابرها کنار خواهند رفت»؛ این را برادرم می‏گفت و همان همکلاسیم، که همیشه روی تخته سیاه، کلمه‏ی شاه را وارونه می‏نوشت. «یوغِ دو هزار ساله، عاقبت ده روزه فروریخت» این را هم پدرم می‏گفت؛ در حالی‏که اشک می‏ریخت و خاکِ تازه آب خورده‏ی برادرم را می‏بوسید. یادم است حرارت خون، همه‏ی برف‏ها را آب کرده بود. بی‏شک بهار بود نه زمستان.
    چه روزهای روشنی بود این ده روز؛ ده روزِ خون و خورشید، آب و سنگ، گلوله و سینه. ده روزِ انفجار، انفجارِ نور. روزهایی که جماران، پدر پیرِ خود را بازیافت. و میله‏ها شکسته شد و از دیوار حصارها، حریم ساختیم. دیگر میدان انقلاب، مجسّمه‏ی هیچ ابلیسی را در خود نمی‏پذیرد؛ که ما تندیس همه‏ی تن‏ها را پایین کشیده‏ایم. دیگر هیچ زنجیری بر دست‏هایمان نخواهد نشست؛ که قطورترین زنجیرها را گسسته‏ایم. بگذار همه‏ی دنیا ما را از خود براند! ما برای ایستادن، زین پس تکیه بر زانوی خود می‏زنیم.
    مجالِ پرواز، همیشگی نیست. پس خوشا به حال آنان‏که چون دروازه‏ی آسمان را گشوده یافتند، بی‏تردید بال گشودند و تا فراسوی درهای بهشت، یک نَفَس کوچیدند. آزادی قیمتی دارد که باید پرداخت. «گر همسفر عشق شدی مرد سفر باش». بی‏شک: آنان که پای در این سفر نهادند، جاودان شدند و نزد خدای خویش، روزی می‏خورند.




    ۩۩۩... دکلمــــــــــــــه به مناسبت دهه فجــــــر...۩۩۩


  6. #26
    عضو حرفه‌ ای
    ستايش آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1395
    نوشته : 2,250      تشکر : 3,017
    8,463 در 2,450 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ستايش آنلاین نیست.

    پیش فرض






    نبض نگاه‏ها تند می‏زد؛ امّا زمان در آستانه‏ی توقف بود.
    تمام چشم‏ها، آسمان را دور می‏زدند؛ تا همای سعادت بر سریرِ صداقت، فرود آید. انتظار دیرینه‏ی نگاه‏ها، هرگونه تأخیر را قبول نداشت و تاریخ، در انتظار جشنی به وسعت آزادی بود.
    او می‏آمد؛ تا جاده‏های سبز، آماده‏ی تماشا شوند؛ تماشای بهار، تماشای روزهای بی‏غبار.
    او می‏آمد؛ از فراز ابرها، سرشار از نور و لبریز از عشق؛ آمدنش نوید آزادی بود؛ نوید روزهای آفتابی، نوید پنجره‏های باز باز باز … .
    وقتی او نبود، خورشید اشتیاق نورافشانی نداشت و پنجره‏ها از تماشا محروم بودند.
    روزگار، روزگارِ تارهای سیاه بود؛ تنیده بر قامت آزادی. اهریمن، مشاطه‏وار، خود را در آیینه‏ی «کورش» به تماشا ایستاده بود؛ آیینه‏ای که قامت‏های حقیر را، هیچ‏گاه تحمّل نمی‏کرد.
    یاران آفتاب، در سیاه‏چال‏ها به دنبال روزنه‏ای بودند که نگاه سبز خود را به آن عادت بدهند و مردان حماسه و عشق، در انتظار فرصتی، تا شور حسینی علیه‏السلام را در قیام خمینی رحمه‏الله تجلّی بخشند.
    …انتظارها به سرآمده بود و «فرودگاه مهرآباد»، سرشار از تبسّمِ عشق و ترنّم مِهر، به قدم‏های آفتاب بوسه می‏زد.
    عطر گل‏های سرخ، با سرودهای سبز آمیخته شده بود. چشمه‏ها، جاری، درختان، بهاری و پرستوها، محو بی‏قراری بودند. آن‏چه از نگاه‏ها می‏تراوید، امید بود و شادی، صداقت و اشتیاق.
    دست‏ها بوی گل می‏داد و دل‏ها بوی خدا.
    هرکس به آسانی می‏توانست پنجره را باز کند و آزادی را با تمام وجود لمس نماید.
    امام رحمه‏الله به «استقلال» و «آزادی»، عظمت بخشید؛ تا در کنار «جمهوری‏اسلامی»، نشان دهنده‏ی آرمانی‏ترین مکتب انسان باشند. خاطره‏ی حضورش، مقدس‏ترین تصویر انقلاب در قاب دل‏هاست.
    یاد آن گرامی‏ترین، گرامی باد.



    ۩۩۩... دکلمــــــــــــــه به مناسبت دهه فجــــــر...۩۩۩


  7. #27
    عضو حرفه‌ ای
    ستايش آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1395
    نوشته : 2,250      تشکر : 3,017
    8,463 در 2,450 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ستايش آنلاین نیست.

    پیش فرض






    در برابرت ملّتی ایستاده است که خسته است و امیدوار؛ ملّتی که اینک سر به دامنِ تو نهاده و دل به همّت تو بسته است. در برابرت ملّتی ایستاده است که دیگر زنجیر را تاب نیاورده است؛ ملّتی که عشق و آزادی را و تو را به قیمتِ خونِ خویش، به این خاکِ خون‏دیده بازآورده است. در برابرت ملّتی ایستاده است که می‏خواهد ایستاده بماند.
    روزگاری جماعتی بود که هر دو پایش را از زانو قطع کرده بودند و دستانش را نیز؛ سیاه‏ترین چشم بندها از صورتش آویخته شده بود؛ امّا اینک جماعتی را می‏بینم ایستاده؛ که اعضای خویش را بازیافته است، چشم بندها را به دور افکنده و اینک دل به یاری تو بسته است. ای پیر! بگذار تنها فانوسِ تو، راهنمای این جماعتِ از سیاهی گریخته باشد.
    تهران، همهمه‏ی خون است و گلوله و خیابان‏هایی که به آتش کشیده شده‏اند و دیوارهای سوراخ شده از ناخنِ سُربی شیطان؛ جوان‏هایی که هر لحظه، در خون خود به خاک می‏افتند و مردانی که عاشقانه به افق خیر شده‏اند و با خود می‏گویند: «عاقبت از راه خواهد رسید.»
    امروز، روزِ وعده‏ی دیرین است و بوی معطّری ناشناخته، هوا را پُر کرده است. تهران در خود می‏تپد و همه‏ی کوچه‏ها که در حجم خود نمی‏گنجند، به خیابان‏ها سرازیر شده‏اند. پس ناگهان، افق شکافته می‏شود و تو، پا بر ذهنِ مِه گرفته‏ی این خاک می‏گذاری. اینک همه‏ی مردانی که عاشقانه به افق خیره شده بودند با خود می‏گویند: «عاقبت از راه رسید.»؛ درود بر آمدنت!
    زین پس، خاکِ مِه گرفته از غبار، صاف‏ترین هوای زمین را نَفَس خواهد کشید؛ پس بی‏شک، تو زلال‏ترین تجربه‏ی این سرزمین خواهی بود.
    ای پیر، ای مرشد! خوش آمدی. لبّیک جماران را بپذیر و بیعتِ جوانانِ به خاک افتاده‏ای که با چهره‏ی پاره پاره به تو لبخند می‏زنند. و نیز به مهر، دستِ آنانی را بفشار که اگر چه خسته و داغ بر دل، امّا هنوز ایستاده‏اند و آمدنِ تو را درود می‏گویند. بشنو هلهله‏ی بادهای بهاری را که به استقبال تو آمده‏اند و ابرهایی که بر حرارت این شهر، می‏گریند. ای پیر! تمام پانزده سال رنج و دوری را بر شانه‏ی این قوم اشک بریز که این جماعت، هنوز به شوقِ پناهی چون تو، برپای مانده است و هنوز نَفَس می‏کشد.
    خوش آمدی ای مرد! که تصویر تو را همه‏ی آینه‏های این سرزمین از یکدیگر می‏دزدند و صدایت را، پرندگان این سرزمین به غنیمت می‏بَرَند. این جماعتِ مشتاق، تشنه‏ی دیدار توست و تشنه‏ی آن جویباری که بر ایشان به ارمغان خواهی آورد. بذرِ عشق و اشتیاق، دیری‏ست که در این سرزمین، آماده‏ی شکفتن است، ای باغبانِ پیر!



    ۩۩۩... دکلمــــــــــــــه به مناسبت دهه فجــــــر...۩۩۩


  8. #28
    عضو حرفه‌ ای
    ستايش آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1395
    نوشته : 2,250      تشکر : 3,017
    8,463 در 2,450 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ستايش آنلاین نیست.

    پیش فرض






    سکوت طاغوت شب و تابش دلفریب ماه و طنازی ستاره‏های دروغین، روی به عدم نهاد.
    شام سیاه هجران به سر رسید و سپیده‏های وصل یاران، از افق ایران بردمید.
    «مهرآباد»، با آغوشی پرمهر، با فرشی از گل‏های محمدی، میزبان مردی از جنس نور و از تبار یاس بود؛ مردی آسمانی و بزرگ، با اندیشه‏ای سبز و با کوله‏باری از محنت غربت بر دوش.
    مژده ای دل که مسیحا نفسی می‏آید
    که از انفاس خوشش بوی کسی می‏آید
    اینک، خیابان‏ها را با عطر و گلاب شسته‏ایم و کوچه‏ها را آذین بسته‏ایم؛ همای سعادت می‏آید و بهار را با دامن دامن سبزی و ترنم و طراوت به ارمغان می‏آورد.
    خنکای نسیم خوش عطری از بهشت زهرا می‏وزد، بذر هدایت و نصرت در سینه‏های آسمانی می‏پاشد و سینه‏ها، روشن از کهکشان عشق می‏شود.
    قلب‏ها در قفس سینه پرپر می‏زند و نفس‏ها به شماره می‏افتد و چشم‏های بی‏قرار و منتظر، به آسمان دوخته شده‏اند.
    نبض زمان از حرکت بازمی‏ایستد و به تماشای شکوهِ روزگاری جاودانه می‏نشیند.
    … مردی می‏آید؛ خسته از سال‏ها رنج فراق، با دلی پرامید و عزمی راسخ، با قدم‏هایی استوار و قامتی باصلابت و کوله‏باری از آزادی بر دوش.
    می‏آید و چون خورشیدی تابان، بر سایه‏ی شوم ابلیس می‏تازد.
    می‏آید و عَلَم فتح و پیروزی را افراشته می‏کند: «نَصْرٌ مِنَ اللَّهِ وَ فَتْحٌ قَرِیبٌ».
    می‏آید و آسمان دل‏ها را، از زیورِ معرفت و ایمان لبریز می‏کند و ریشه‏ی ظلم و ستم و تباهی را، با روشنیِ نگاه مقتدرش می‏خشکاند.
    می‏آید؛ با لب‏های تشنه‏ی دیدار، در پی عطش طولانی و سوزان هجران، از زلال حیات‏بخش حضورش سیراب شوند.
    می‏آید؛ تا دمی مسیحایی و عصایی موسایی در دست پرچم و رهایی و پیروزی بر دوش.
    آب زنید راه را هین که نگار می‏رسد
    مژده دهید باغ را بوی بهار می‏رسد



    ۩۩۩... دکلمــــــــــــــه به مناسبت دهه فجــــــر...۩۩۩


  9. #29
    عضو حرفه‌ ای
    ستايش آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1395
    نوشته : 2,250      تشکر : 3,017
    8,463 در 2,450 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ستايش آنلاین نیست.

    پیش فرض






    اینک، آغوش گشوده‏ایم تا به استقبال فجر آفرین بی بدیل نهضت برویم؛ مردی که وارث رسالت بود و مفسر راستین ولایت؛ حضورش قصیده‏ی بلند آزادی بود و شعر زیبای معرفت؛ سخنش، مرهمی بر دل‏های دردمندِ عاشق بود و پیکانی بر قلب ستم پیشگان؛ قلمش، ذوالفقاری بود بر فرق نفاق و کفر؛ و گام هایش، استوار بود و بت شکن. از تلالو نگاهش، امید شکوفه می‏زد و آرزو بال و پر می‏گشود.
    امام، خورشید زادی بود که از نَفَسش سپیده می‏تراوید و از کلامش نور زندگانی می‏بارید؛ مردی که در قنوتش، قنات بزرگواری جاری بود.
    «دهه‏ی فجر»، تجلی شکوهمند حماسه و سرافرازی ملتی است که در عصر اسارت انسان و در روزگار قحطی انسانیت، صفحه‏ای زرین در تاریخ حیات طیبه آدمی گشود و صلای خداخواهی، معنویت، آزادی، استقلال و اسلام خواهی را در گوش جان جهانیان طنین انداز کرد.
    «دهه‏ی فجر»، یاد آور روزی است که آن سوار سرافراز از راه رسید و در حالی که پرچم هماره پیروز ولایت را به دست داشت، عرصه‏ی زمین و زمان را نور باران کرد. به راستی! او از دیار ایمان و یقین آمده بود؛ تا به حکومت ظلم و ظلمت پایان دهد.
    روح خدا که قامت بر افراشته‏ی ولایت بود، لباس عزت و کرامت، بر اندام موزون ولایت پوشاند.
    سلام خدا بر آن روح ریحان، خمینی بزرگ که همه عزت و کرامتش از خدا بود.


    ۩۩۩... دکلمــــــــــــــه به مناسبت دهه فجــــــر...۩۩۩


  10. #30
    عضو حرفه‌ ای
    ستايش آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1395
    نوشته : 2,250      تشکر : 3,017
    8,463 در 2,450 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ستايش آنلاین نیست.

    پیش فرض






    قسم به شکافتن نور، آن گاه که خورشید، جان سرخش را در طبق ایثار می‏نهد. قسم به تکه تکه شدن تاریکی، آن هنگام که «روز» از آغوش سرخ صبحگاه پیروزی متولّد می‏شود. قسم به «خون»، وقتی که به ستیزه بر می‏خیزد با شمشیر. قسم به انسان، وقتی که به مقام حقیقی خود ـ خلیفة الهی ـ باز می‏گردد و پروردگارش را به ذکر دوباره‏ی «احسن الخالقین» می‏خواند.
    قسم به توفان، آن گاه که با هزاران جانِ به زلال حقیقت رسیده، می‏خروشد و خشمگنانه به تلاطم در می‏آید.
    قسم به تلاطم، آن گاه که تزلزل می‏آفریند در دل کاخ‏ها و کاخ‏نشین‏ها.
    قسم به «مرد»، آن گاه که مطمئن و آگاه، کتاب عشق را می‏بوسد، فریاد حماسه بر لب جاری می‏کند، و کفن حقیقت بر تن، پای در میدانگاه مبارزه می‏نهد.
    قسم به عشق، قسم به عشق، آن گاه که دست انسان را می‏گیرد و می‏برد به اوج یقین و آن گاه شعله‏ور می‏شود در روح نیم جانِ یک ملت و آن‏گاه که حماسه را بر لب‏های عاشق جاری می‏سازد تا از انسان، نامی دوباره بسازد.
    و قسم به نور، آن‏گاه که شکافته شود و تن زمخت تاریکی را، تکه تکه به بایگانی تاریخ بسپرد.
    و قسم به حقیقت مردی که جهان را زیر پروبال ایمان خویش گرفت. و قسم بر بهمن جاودانِ خونین! «والفجر و لیالٍ عشر»!!


    ۩۩۩... دکلمــــــــــــــه به مناسبت دهه فجــــــر...۩۩۩


صفحه 3 از 3 نخستنخست 123

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •