سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
صفحه 3 از 3 نخستنخست 123
نمایش نتایج: از شماره 21 تا 30 , از مجموع 30
  1. #21
    مدیر ارشد انجمن چند رسانه ای
    ستايش آواتار ها

    تاریخ عضویت : 1389/6/1
    نوشته : 2,320      تشکر : 3,062
    8,382در2,467 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ستايش آنلاین نیست.

    پیش فرض







    امروز مردی آسمانی به ایران می‏آید. این خبر ـ با همه سادگی‏اش ـ تمام دل‏های عاشق را بی‏قرار کرده است. حالا نبض تمام ساعت‏ها تندتر می‏زند.
    امروز مردی به ایران می‏آید؛ مردی که چشمانش باران و دست‏هایش کرامت بهار دارند. عجیب نیست که نهال‏های خردسال باغ، این قدر بی‏قراری می‏کنند و نام این آقای نورانی را از پدرها و مادرهایشان می‏پرسند. عجیب نیست که همه کبوترهای شهر، بر لبِ بام‏ها کِز کرده‏اند و آمدن این مرد را انتظار می‏کشند. بازگشتن این مرد، توفانی است که رخوت مرداب را می‏آشوبد، توفانی که پاییز را از این سرزمین بیرون خواهد راند و مقدّمه ظهور سبزترین بهار خداوند را فراهم خواهد آورد.
    مردی که عکس او در حافظه کودکان فردای این سرزمین، قاب خواهد شد و نامش، مثل رازی روشن، سینه به سینه در دلِ آزادگان جهان خواهد ماند.
    مردی که به نام علی علیه‏السلام آمد تا برای عدالت بجنگد، و قسط واقعی را بر پایه شریعت الهی برقرار سازد. مردی آسمانی که دل‏های مردم ما را به سادگی تسخیر کرد، به سادگیِ افتادنِ عکسِ ماه در دلِ حوض‏های کوچکِ خانه‏های شهر؛ با تواضع و صداقتی که باور کردنی نبود، صداقتی که رو در رویی با دشمنان خدا، با صراحت می‏آمیخت و به تیزترین شمشیرها بدل می‏شد. مردی که از لبانش سلام و تبسّم می‏ریخت، و آمده بود تا پیام‏آور وحدت و همدلی برای مردم سرزمینی باشد که سال‏ها در زیر چکمه‏های زور گویان و استعمارگران به اسارت رفته بودند. مردی که از مردان این دیار، هزاران شهید ساخت، تا بیرق عزّت و آزادگی را در عالم به اهتزاز درآورند.
    امروز، مردم، کوچه‏ها و خیابان‏ها را با گل‏های سرخ فرش کرده‏اند تا آمدن بهاری‏ترین مرد را جشن بگیرند، مردی که می‏خواهد ورق گردان تاریخ تاریک این سرزمین مه زده باشد.
    مردی که مسیر زمان را به سمت روشن‏ترین روزهای موعود، تغییر خواهد داد و سفره‏های خالی این مردم را از نان و گل سرشار خواهد کرد.
    این مرد، پدر مهربان تمام کودکان دیار ماست. آقای مهربانی که همه ما را دوست داشت و دارد. مردی که هرگاه به نامش توسّل بجوییم، پاسخ ما را می‏دهد. مردی که همواره با ماست.



  2. تشكرها 4

    ╫*╬ حدیث انتظار ╫*╬ (1391/11/18), مانیل (1391/11/18), مدير اجرايي (1391/11/19), شهاب منتظر (1391/11/19)

  3. #22
    مدیر ارشد انجمن چند رسانه ای
    ستايش آواتار ها

    تاریخ عضویت : 1389/6/1
    نوشته : 2,320      تشکر : 3,062
    8,382در2,467 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ستايش آنلاین نیست.

    پیش فرض







    چه بودی؟
    شعله‏ای باستانی
    پشت پلک خاک و خاکستر
    و شب بر تو پرده‏ای سنگی کشیده بود
    ماه بر حجم پنهانت نمی‏تابید
    و آفتاب، پیدایت نمی‏کرد
    ای نهفته از چشم‏های زندگی!
    ای جاری در لایه‏های فراموشی!
    چه قدر بی‏تو در انجماد سرما و سکوت
    دهه‏ها و سده‏ها بی‏تپش گذشتند
    چه توفان‏هایی از نَفَس افتاد
    و بادیه‏ها در پرده‏های غبار خفتند؛
    با اسبان و سواران شرزه.
    ای عطش به استخوان رسیده!
    ای شعله‏ی ابدی!
    ای چراغ متروک در دهلیزهای هزار توی زمان!
    ای فریباتر از آرزو در چشم‏های خسته‏ی تردید!
    زندانیِ تحکّم تاریخ؛ در برج‏های تاج‏ها و تاراج‏ها!
    ببین! این نقب‏های مانده به جا از سالیان دور؛
    در کوه‏ها و صخره‏ها
    عرق ریزان روح اجداد من است
    به دنبال نشانی از تو
    و استخوان‏ها و تیشه‏های پوسیده‏ی آنان؛
    در گورستان‏های متروک تاریخ
    دلیل آشکار مدّعا
    چه بسیار کودکانِ قرون در حسرت دیدارت
    فوج‏فوج پیر شدند
    پیران، قالب تهی کردند
    و جوانان از کُشته پشته ساختند
    امّا ای آفتاب پنهان! برنیامدی
    آه! چه روزهای کسالت‏باری تو را به زمزمه گریستیم در زمین
    که آسمان از ابر اندوه پُر شد؛
    امّا از پشت پلک خاک و خاکستر سر بر نکردی
    نگاه غرّش مردی از تبار محمّد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وس م
    تمام بُغض تاریخ را ترکاند
    غریوش، میدان‏گاه‏های شهر را متراکم ساخت
    و زمزمه‏های ما جرأت بروز یافت
    پس آن گاه، مُشت و درفش، مقابل گشت
    و تن و تانک پنجه در پنجه‏ی هم، مرگ و زندگی را آزمودند
    و ما به رغم هر شکست، تکثیر شدیم؛ چون نور
    و خطّ خونمان
    سنگی شد و دژهای شیشه‏ای دژخیمان را شکست و گشود.
    حُباب گُنده‏ی «طاغوت» ترکید
    و «شیطان بزرگ» چون گرگ نعره کشید؛ یأس آلود
    دنیای خواب آلود، آهسته گوش خواباند
    و سراسیمه از جا جهید
    زلزله‏ای در ارکان هستی در افتاده بود!
    و ما یکصدا فریاد می‏زدیم:
    آنک، آفتاب پنهان!
    آنک، شعله‏ی تنیده در خاک و خاکستر!
    آنک …
    خورشید، به تماشای «انفجار نور»
    دستانش را سایه‏بان چشمانش ساخته بود
    ما بغض‏آلوده تکرار می‏کردیم:
    «در بهار آزادی، جای شهدا خالی»
    و شهیدان، به هلهله می‏خواندند:
    بهمن!
    امید باستانی میهن!
    خوش آمدی!
    مردی که …در قحط‏سالی عاطفه و فریاد، در شبی که جغدان و خفّاشان نفیر می‏زدند و سکوت و سیاهی بر گستره‏ی زندگی‏ها سایه افکنده، مردی آمد که در خشکسالی حنجره‏ها بذر فریاد می‏افشاند و با تیغی از امید و ایمان، پرده‏های ضخیم ظلمت را چاک می‏زد. مردی آمد؛ ردایی از آفتاب بر دوش و عصایی از توکّل بر کف.
    مردی که با ضربان قلب همه‏ی گنجشک‏ها و نگاه معصوم کبوتران زیسته بود و هم‏نوای قناریان قفس، آوای غریبانه و سوگوارانه سر داده بود. مردی آمد که طعم باران داشت، بوی نسیم سحرگاهان می‏داد و هر شب را مثل خورشید، بی‏دمی پلک برهم‏زدن، در انتظار سپیده نشسته بود.
    مردی آمد که خواهش رُستن را در همه‏ی سبزه‏های نارسته و گل‏های ناشکفته می‏خواند. مردی که در سوگواری همه‏ی نخل‏های سربریده شریک بود و هر روز به هزار شاخه‏ی شکسته تسلیت می‏گفت.
    مردی که ۲۳ بهار زمین را می‏شناخت و خاطره‏ی تلخ ۲۵۰۰ شب یلدایی را چشیده بود.
    مردی آمد که در بدری‏های پیامبر و غربت و تنهایی علی را در اشک‏های تلخ شبانه، به تلخی گریسته بود. مردی که پا به پای قافله‏ی کودکان کربلا دویده و با ۷۲ سر، از کوچه‏های کوفه و شام گذشته بود. مردی که مزار گمشده‏ی بقیع را می‏شناخت. او به انتشار سپیده آمده بود. آمده بود تا شیرازه‏ی گسسته‏ی حقیقت را نظام بخشد و مظلوم غریبی را که بر دار نیزه‏ها آویخته مانده بود و همنفس مردگانش ساخته بودند به متن زندگی و حیات بازآورد.
    مردی آمد که با ۱۱۴ سوره زیسته بود و ۶۶۶۶ آیه را در روشنای ذهنش، زلال و زنده و زیبا جاری ساخته بود. مردی که مأذنه‏های مغموم و مساجد مخروب و کاخ‏های معمور را با نگاهی همه اشک، می‏دید و بر نمی‏تابید و بازی و بازیچه شدن‏ها و تمسخر همه‏ی حقیقت‏ها را طاقت نمی‏آورد.
    مردی که در یازده رکعت شبانه در لرزش مداوم شانه‏ها، تا انتهای تذلل پیش می‏رفت و در رکعتان عشق پیش روی همه‏ی ستم و شقاوت، بی‏هیچ لرزش و اضطرابی، هر چه خشم و فریاد بود شلیک می‏کرد.
    مردی آمد که به تحریم سکوت و به وجوب خروش ایمان داشت.
    مردی آمد با روح گردباد، با اندیشه‏ی آفتاب، با آرمان باران، مردی که همزاد موج و همسایه‏ی توفان بود. او که آمد، تندیس‏های ایستاده‏ی ستم، شکست و نقش سیاه فساد و غبار دیرینه‏ی باطل، در فواره‏ی خون شهیدان فروخوابید و آسمان شفاف و شسته، در حجم پرواز پرندگان رها شد. وقتی آمد، سی میلیون قلب، گرد منظومه‏ی وجودش چرخید و ۶۰ هزار آغوش سرخ در بی‏تابی سبز خویش به میزبانیش گشوده شد.
    وقتی آمد، در آن سوی خندق، همه‏ی کفر در زیر ذوالفقار دست و پا می‏زد و خیبر مخوف تزویر فرو می‏ریخت. وقتی آمد، همه‏ی زمینیان، هم‏نوا با خویش، زمزمه‏ی دلنشین فرشتگان را می‏شنیدند که سرود مبارک «خمینی ای امام» می‏خواندند و در پایکوبی ذرّه‏ها و دست افشانی درختان و ازدحام اشک‏ها و لبخندها، به حضور آفتاب خوش آمد می‏گفتند.
    وقتی آمد، دیگر کسی به احترام سیاهی برنمی‏خاست و حرمت بی‏حرمتان پاس نمی‏داشت.
    وقتی آمد، خدا را در دسترس همگان گذاشت، صداقت را تکثیر کرد. و سی جزء قرآن را با قلب‏ها شیرازه گرفت. وقتی آمد، یک جلد نهج‏البلاغه به همه‏ی زبان‏ها و دو جفت نگاه به چشمان بی‏سو و بی‏فروغ بخشید.
    وقتی آمد، به جان‏ها فرمان آمده باش داد. خود در هشت خوان خطر و یازده عقبه و صدها گردنه، پا به پای قافله پیش آمد و تا لحظه‏ی آرمیدنِ ناگزیر، دمی قرار و آرام نشناخت و آنگاه که همراهان سوگوار را به شوق پروازی که هماره بی‏تابش بود، تنها گذاشت؛ به باغبانی لاله‏هایی پرداخت که خود با دست خویش در خاک حاصلخیز عشق کاشته بود.
    اینک او، در انتهای جاده، کمی آنطرف‏تر از آسمان، ایستاده است و به همه‏ی آنان که راه می‏جویند و راه می‏پویند جاده را نشان می‏دهد و خطرگاه‏ها را می‏نمایاند و کدام رهنورد است که پژواک صدایش در گوش و سر انگشت هدایت او فراپیش داشته باشد و لذّت یافتن و حلاوت رسیدن را نچشد؟





  4. تشكرها 4

    ╫*╬ حدیث انتظار ╫*╬ (1391/11/18), مانیل (1391/11/18), مدير اجرايي (1391/11/19), شهاب منتظر (1391/11/19)

  5. #23
    مدیر ارشد انجمن چند رسانه ای
    ستايش آواتار ها

    تاریخ عضویت : 1389/6/1
    نوشته : 2,320      تشکر : 3,062
    8,382در2,467 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ستايش آنلاین نیست.

    پیش فرض







    «امام آمد!» این بود خوشایندترین مژده‏ی زمستان پنجاه و هفت. این بود نویدی گواراتر از بهار، که سرمای بهمن‏ماه را به گرمی روزهای شهریور پیوند می‏زد و طعم خوش سیب‏های تجلّی را به حلق درختان خشک می‏چشاند.
    با آمدنش، بهار خانه‏هامان را در زَد و شکوفه‏ها، درختانِ خشک را عروس کردند؛ قطره‏ها، راه اقیانوس را یافتند و به بی‏کرانه‏ی آن پیوستند. تاریخ، این تماشاگر همیشه‏ی پیکار زورمندان و ضعیفان، بی‏همتایی او را فریاد زد و اندیشه، این مونس هماره‏ی آدمی، به ژرفای او متحیرانه درنگریست.
    این، او بود که ابراهیم‏وار، تبر به دوش گرفت و بُت‏های زمانه را در هم شکست. هم او بود که آتش ستم را بَر ایمان گلستان ساخت. هم او بود که با قیامی چنین، کره‏ی زمین را عکسِ جهتِ چرخشِ همیشگی‏اش چرخاند و آفتابِ وجودش، تابشی دیگرگونه را بر سرزمین پهناور ایران آغاز کرد. هم او بود که آمدنش، مدینه را فرا یاد می‏آورد و روزهای آغازین حضور پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وس م را. هم او بود که کالبد مرده‏ی زمان را «روح اللّه‏» شد و مقتدای مردمانی از حقیقت «فَانَّ حِزْبَ اللّهِ هُمُ الْغالِبُونَ». هم او بود که باوراند، «دیو چو بیرون رود فرشته درآید.» را.
    وقتی که آمد، «تُعِزُّ من تَشاء» معنا گرفت و سینه‏های مردم، پر از هوای پاک «هیهات من الذلة» شد. او که آمد، «عاشورا» در رگ‏های قیام، خون تازه دمید و سراسر ایران، «کربلا» شد. هر که بت در آستین داشت، رسوا شد و هر که را«لباسُ التَّقوی» به بَر بود، عزّت یافت.
    یعقوب‏های انتظار، آن روز به استقبال یوسف خود آمده بودند؛ با دسته‏های گل و دل‏هایی مشتاق تا طعم خوش «جاء الحق و زهق الباطل» را حس کنند.
    اکنون، ایران یاد خوش روزهای پرطروات «روح اللّه‏» را زنده نگه می‏دارد.



  6. تشكرها 4

    ╫*╬ حدیث انتظار ╫*╬ (1391/11/18), مانیل (1391/11/18), مدير اجرايي (1391/11/19), شهاب منتظر (1391/11/19)

  7. #24
    مدیر ارشد انجمن چند رسانه ای
    ستايش آواتار ها

    تاریخ عضویت : 1389/6/1
    نوشته : 2,320      تشکر : 3,062
    8,382در2,467 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ستايش آنلاین نیست.

    پیش فرض







    عطر دل‏انگیز حضور، می‏وزد. به گمانم، بهار، در راه است. این را از آوازِ خوش پرنده‏ها فهمیدم؛ از آسمان که از همیشه آبی‏تر است، از رود، که عاشقانه به پیشواز می‏رود، از گرمای دلپذیری که خواب یخیِ، کوچه و خیابان را شکسته است و از فرارِ دزدانه‏ی برف‏هایِ روی دیوار، که از شرم حضور، قطره قطره، می‏گریزد!
    من این راز را از انتظار شیرینی که در کوچه کوچه‏ی نگاهِ شهر، قدم می‏زند، دریافتم. بهار، در راه راست و آمدنش این بار حتمی است! می‏توان این اتّفاق را، از بی‏تابیِ لحظه‏هایی که برای درک حضورش، دقیقه شماری می‏کنند، فهمید!
    ای باغ پاییززده‏ی تاریخ! پلک بگشا و کوچ زمستان را به تماشا بنشین؛ نفس بکش و ریه‏هایت را از بوی بهار لبریز کن؛ قیام کن و با تمامِ سروْهایت، بازگشتِ بهار را جشن بگیر!
    امروز، روزِ به گُل نشستنِ غنچه‏های پرپرِ توست. قیام کن و برف‏های تعلّق را از شانه‏هایت، بتکان! دیگر جسارتِ هیچ دستی، برای قطع نهال‏های کوچک، قد نخواهد کشید و گل‏های نورس و نوشکفته‏ات را نخواهد چید! دیگر قیام سبز هیچ جوانه‏ای در خاک مدفون نخواهد شد و هیچ گیاهی به جرم رویش، محکوم!
    پلک بگشا، نفس بکش؛ باغ کوچکم و قشنگم ـ وطن ـ!
    بلند شو و لحظه لحظه شکوفایی‏ات را ـ با گل و لبخند ـ به تماشا، بنشین.
    خوش باش! که از این لحظه به بعد، صدای هیچ «کلاغی»، دِل شاخه‏هایت را نخواهد لرزاند و آهنگ قدم‏های هیچ «تَبری»، آرامش درختانت را نخواهد آشفت!
    این رایحه‏ی نفس‏های “مسیحاییِ” بهار است که در تار و پود جانت می‏پیچد و زندگی را میهمان پیکرت می‏کند؛ تا برای همیشه، باقی بمانی و تقدیرت، تا ابد، شکوفایی و بالندگی باشد!




  8. تشكرها 4

    ╫*╬ حدیث انتظار ╫*╬ (1391/11/18), مانیل (1391/11/18), مدير اجرايي (1391/11/19), شهاب منتظر (1391/11/19)

  9. #25
    مدیر ارشد انجمن چند رسانه ای
    ستايش آواتار ها

    تاریخ عضویت : 1389/6/1
    نوشته : 2,320      تشکر : 3,062
    8,382در2,467 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ستايش آنلاین نیست.

    پیش فرض






    «ده روز»
    بهمن؟ زمستان؟
    ده روز آفتاب؛ نه، ده روزِ شروعِ آفتاب و از آن پس، همیشه آفتابی؟!
    برف روی زمین بود؛ سرد بود.
    یادش به خیر، همیشه می‏خندید؛
    همان که کوچه را به نامش کرده‏اند؛ برادرم را می‏گویم.
    غروب بود. دست‏هایش رنگی بود و لباسش خاکی، روی دیوارها شعار می‏نوشت، کوچه به کوچه، دیوار به دیوار؛ همکلاسیم را می‏گویم. غروب که می‏شد، با یک رنگِ سرخ راه می‏افتاد توی کوچه‏ها و به در و دیوار، شعار می‏نوشت و همیشه دست‏هایش رنگی بود. آن‏روز غروب هم دست‏هایش مثل همیشه سرخ رنگ بود و پایش هم سرخ رنگ؛ امّا سرخی پایش از رنگ نبود.
    «عاقبت، ابرها کنار خواهند رفت»؛ این را برادرم می‏گفت و همان همکلاسیم، که همیشه روی تخته سیاه، کلمه‏ی شاه را وارونه می‏نوشت. «یوغِ دو هزار ساله، عاقبت ده روزه فروریخت» این را هم پدرم می‏گفت؛ در حالی‏که اشک می‏ریخت و خاکِ تازه آب خورده‏ی برادرم را می‏بوسید. یادم است حرارت خون، همه‏ی برف‏ها را آب کرده بود. بی‏شک بهار بود نه زمستان.
    چه روزهای روشنی بود این ده روز؛ ده روزِ خون و خورشید، آب و سنگ، گلوله و سینه. ده روزِ انفجار، انفجارِ نور. روزهایی که جماران، پدر پیرِ خود را بازیافت. و میله‏ها شکسته شد و از دیوار حصارها، حریم ساختیم. دیگر میدان انقلاب، مجسّمه‏ی هیچ ابلیسی را در خود نمی‏پذیرد؛ که ما تندیس همه‏ی تن‏ها را پایین کشیده‏ایم. دیگر هیچ زنجیری بر دست‏هایمان نخواهد نشست؛ که قطورترین زنجیرها را گسسته‏ایم. بگذار همه‏ی دنیا ما را از خود براند! ما برای ایستادن، زین پس تکیه بر زانوی خود می‏زنیم.
    مجالِ پرواز، همیشگی نیست. پس خوشا به حال آنان‏که چون دروازه‏ی آسمان را گشوده یافتند، بی‏تردید بال گشودند و تا فراسوی درهای بهشت، یک نَفَس کوچیدند. آزادی قیمتی دارد که باید پرداخت. «گر همسفر عشق شدی مرد سفر باش». بی‏شک: آنان که پای در این سفر نهادند، جاودان شدند و نزد خدای خویش، روزی می‏خورند.





  10. تشكرها 4

    ╫*╬ حدیث انتظار ╫*╬ (1391/11/18), مانیل (1391/11/18), مدير اجرايي (1391/11/19), شهاب منتظر (1391/11/19)

  11. #26
    مدیر ارشد انجمن چند رسانه ای
    ستايش آواتار ها

    تاریخ عضویت : 1389/6/1
    نوشته : 2,320      تشکر : 3,062
    8,382در2,467 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ستايش آنلاین نیست.

    پیش فرض






    نبض نگاه‏ها تند می‏زد؛ امّا زمان در آستانه‏ی توقف بود.
    تمام چشم‏ها، آسمان را دور می‏زدند؛ تا همای سعادت بر سریرِ صداقت، فرود آید. انتظار دیرینه‏ی نگاه‏ها، هرگونه تأخیر را قبول نداشت و تاریخ، در انتظار جشنی به وسعت آزادی بود.
    او می‏آمد؛ تا جاده‏های سبز، آماده‏ی تماشا شوند؛ تماشای بهار، تماشای روزهای بی‏غبار.
    او می‏آمد؛ از فراز ابرها، سرشار از نور و لبریز از عشق؛ آمدنش نوید آزادی بود؛ نوید روزهای آفتابی، نوید پنجره‏های باز باز باز … .
    وقتی او نبود، خورشید اشتیاق نورافشانی نداشت و پنجره‏ها از تماشا محروم بودند.
    روزگار، روزگارِ تارهای سیاه بود؛ تنیده بر قامت آزادی. اهریمن، مشاطه‏وار، خود را در آیینه‏ی «کورش» به تماشا ایستاده بود؛ آیینه‏ای که قامت‏های حقیر را، هیچ‏گاه تحمّل نمی‏کرد.
    یاران آفتاب، در سیاه‏چال‏ها به دنبال روزنه‏ای بودند که نگاه سبز خود را به آن عادت بدهند و مردان حماسه و عشق، در انتظار فرصتی، تا شور حسینی علیه‏السلام را در قیام خمینی رحمه‏الله تجلّی بخشند.
    …انتظارها به سرآمده بود و «فرودگاه مهرآباد»، سرشار از تبسّمِ عشق و ترنّم مِهر، به قدم‏های آفتاب بوسه می‏زد.
    عطر گل‏های سرخ، با سرودهای سبز آمیخته شده بود. چشمه‏ها، جاری، درختان، بهاری و پرستوها، محو بی‏قراری بودند. آن‏چه از نگاه‏ها می‏تراوید، امید بود و شادی، صداقت و اشتیاق.
    دست‏ها بوی گل می‏داد و دل‏ها بوی خدا.
    هرکس به آسانی می‏توانست پنجره را باز کند و آزادی را با تمام وجود لمس نماید.
    امام رحمه‏الله به «استقلال» و «آزادی»، عظمت بخشید؛ تا در کنار «جمهوری‏اسلامی»، نشان دهنده‏ی آرمانی‏ترین مکتب انسان باشند. خاطره‏ی حضورش، مقدس‏ترین تصویر انقلاب در قاب دل‏هاست.
    یاد آن گرامی‏ترین، گرامی باد.




  12. تشكرها 4

    ╫*╬ حدیث انتظار ╫*╬ (1391/11/18), مانیل (1391/11/18), مدير اجرايي (1391/11/19), شهاب منتظر (1391/11/19)

  13. #27
    مدیر ارشد انجمن چند رسانه ای
    ستايش آواتار ها

    تاریخ عضویت : 1389/6/1
    نوشته : 2,320      تشکر : 3,062
    8,382در2,467 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ستايش آنلاین نیست.

    پیش فرض






    در برابرت ملّتی ایستاده است که خسته است و امیدوار؛ ملّتی که اینک سر به دامنِ تو نهاده و دل به همّت تو بسته است. در برابرت ملّتی ایستاده است که دیگر زنجیر را تاب نیاورده است؛ ملّتی که عشق و آزادی را و تو را به قیمتِ خونِ خویش، به این خاکِ خون‏دیده بازآورده است. در برابرت ملّتی ایستاده است که می‏خواهد ایستاده بماند.
    روزگاری جماعتی بود که هر دو پایش را از زانو قطع کرده بودند و دستانش را نیز؛ سیاه‏ترین چشم بندها از صورتش آویخته شده بود؛ امّا اینک جماعتی را می‏بینم ایستاده؛ که اعضای خویش را بازیافته است، چشم بندها را به دور افکنده و اینک دل به یاری تو بسته است. ای پیر! بگذار تنها فانوسِ تو، راهنمای این جماعتِ از سیاهی گریخته باشد.
    تهران، همهمه‏ی خون است و گلوله و خیابان‏هایی که به آتش کشیده شده‏اند و دیوارهای سوراخ شده از ناخنِ سُربی شیطان؛ جوان‏هایی که هر لحظه، در خون خود به خاک می‏افتند و مردانی که عاشقانه به افق خیر شده‏اند و با خود می‏گویند: «عاقبت از راه خواهد رسید.»
    امروز، روزِ وعده‏ی دیرین است و بوی معطّری ناشناخته، هوا را پُر کرده است. تهران در خود می‏تپد و همه‏ی کوچه‏ها که در حجم خود نمی‏گنجند، به خیابان‏ها سرازیر شده‏اند. پس ناگهان، افق شکافته می‏شود و تو، پا بر ذهنِ مِه گرفته‏ی این خاک می‏گذاری. اینک همه‏ی مردانی که عاشقانه به افق خیره شده بودند با خود می‏گویند: «عاقبت از راه رسید.»؛ درود بر آمدنت!
    زین پس، خاکِ مِه گرفته از غبار، صاف‏ترین هوای زمین را نَفَس خواهد کشید؛ پس بی‏شک، تو زلال‏ترین تجربه‏ی این سرزمین خواهی بود.
    ای پیر، ای مرشد! خوش آمدی. لبّیک جماران را بپذیر و بیعتِ جوانانِ به خاک افتاده‏ای که با چهره‏ی پاره پاره به تو لبخند می‏زنند. و نیز به مهر، دستِ آنانی را بفشار که اگر چه خسته و داغ بر دل، امّا هنوز ایستاده‏اند و آمدنِ تو را درود می‏گویند. بشنو هلهله‏ی بادهای بهاری را که به استقبال تو آمده‏اند و ابرهایی که بر حرارت این شهر، می‏گریند. ای پیر! تمام پانزده سال رنج و دوری را بر شانه‏ی این قوم اشک بریز که این جماعت، هنوز به شوقِ پناهی چون تو، برپای مانده است و هنوز نَفَس می‏کشد.
    خوش آمدی ای مرد! که تصویر تو را همه‏ی آینه‏های این سرزمین از یکدیگر می‏دزدند و صدایت را، پرندگان این سرزمین به غنیمت می‏بَرَند. این جماعتِ مشتاق، تشنه‏ی دیدار توست و تشنه‏ی آن جویباری که بر ایشان به ارمغان خواهی آورد. بذرِ عشق و اشتیاق، دیری‏ست که در این سرزمین، آماده‏ی شکفتن است، ای باغبانِ پیر!




  14. تشكرها 4

    ╫*╬ حدیث انتظار ╫*╬ (1391/11/18), مانیل (1391/11/18), مدير اجرايي (1391/11/19), شهاب منتظر (1391/11/19)

  15. #28
    مدیر ارشد انجمن چند رسانه ای
    ستايش آواتار ها

    تاریخ عضویت : 1389/6/1
    نوشته : 2,320      تشکر : 3,062
    8,382در2,467 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ستايش آنلاین نیست.

    پیش فرض






    سکوت طاغوت شب و تابش دلفریب ماه و طنازی ستاره‏های دروغین، روی به عدم نهاد.
    شام سیاه هجران به سر رسید و سپیده‏های وصل یاران، از افق ایران بردمید.
    «مهرآباد»، با آغوشی پرمهر، با فرشی از گل‏های محمدی، میزبان مردی از جنس نور و از تبار یاس بود؛ مردی آسمانی و بزرگ، با اندیشه‏ای سبز و با کوله‏باری از محنت غربت بر دوش.
    مژده ای دل که مسیحا نفسی می‏آید
    که از انفاس خوشش بوی کسی می‏آید
    اینک، خیابان‏ها را با عطر و گلاب شسته‏ایم و کوچه‏ها را آذین بسته‏ایم؛ همای سعادت می‏آید و بهار را با دامن دامن سبزی و ترنم و طراوت به ارمغان می‏آورد.
    خنکای نسیم خوش عطری از بهشت زهرا می‏وزد، بذر هدایت و نصرت در سینه‏های آسمانی می‏پاشد و سینه‏ها، روشن از کهکشان عشق می‏شود.
    قلب‏ها در قفس سینه پرپر می‏زند و نفس‏ها به شماره می‏افتد و چشم‏های بی‏قرار و منتظر، به آسمان دوخته شده‏اند.
    نبض زمان از حرکت بازمی‏ایستد و به تماشای شکوهِ روزگاری جاودانه می‏نشیند.
    … مردی می‏آید؛ خسته از سال‏ها رنج فراق، با دلی پرامید و عزمی راسخ، با قدم‏هایی استوار و قامتی باصلابت و کوله‏باری از آزادی بر دوش.
    می‏آید و چون خورشیدی تابان، بر سایه‏ی شوم ابلیس می‏تازد.
    می‏آید و عَلَم فتح و پیروزی را افراشته می‏کند: «نَصْرٌ مِنَ اللَّهِ وَ فَتْحٌ قَرِیبٌ».
    می‏آید و آسمان دل‏ها را، از زیورِ معرفت و ایمان لبریز می‏کند و ریشه‏ی ظلم و ستم و تباهی را، با روشنیِ نگاه مقتدرش می‏خشکاند.
    می‏آید؛ با لب‏های تشنه‏ی دیدار، در پی عطش طولانی و سوزان هجران، از زلال حیات‏بخش حضورش سیراب شوند.
    می‏آید؛ تا دمی مسیحایی و عصایی موسایی در دست پرچم و رهایی و پیروزی بر دوش.
    آب زنید راه را هین که نگار می‏رسد
    مژده دهید باغ را بوی بهار می‏رسد




  16. تشكرها 4

    ╫*╬ حدیث انتظار ╫*╬ (1391/11/18), مانیل (1391/11/18), مدير اجرايي (1391/11/19), شهاب منتظر (1391/11/19)

  17. #29
    مدیر ارشد انجمن چند رسانه ای
    ستايش آواتار ها

    تاریخ عضویت : 1389/6/1
    نوشته : 2,320      تشکر : 3,062
    8,382در2,467 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ستايش آنلاین نیست.

    پیش فرض






    اینک، آغوش گشوده‏ایم تا به استقبال فجر آفرین بی بدیل نهضت برویم؛ مردی که وارث رسالت بود و مفسر راستین ولایت؛ حضورش قصیده‏ی بلند آزادی بود و شعر زیبای معرفت؛ سخنش، مرهمی بر دل‏های دردمندِ عاشق بود و پیکانی بر قلب ستم پیشگان؛ قلمش، ذوالفقاری بود بر فرق نفاق و کفر؛ و گام هایش، استوار بود و بت شکن. از تلالو نگاهش، امید شکوفه می‏زد و آرزو بال و پر می‏گشود.
    امام، خورشید زادی بود که از نَفَسش سپیده می‏تراوید و از کلامش نور زندگانی می‏بارید؛ مردی که در قنوتش، قنات بزرگواری جاری بود.
    «دهه‏ی فجر»، تجلی شکوهمند حماسه و سرافرازی ملتی است که در عصر اسارت انسان و در روزگار قحطی انسانیت، صفحه‏ای زرین در تاریخ حیات طیبه آدمی گشود و صلای خداخواهی، معنویت، آزادی، استقلال و اسلام خواهی را در گوش جان جهانیان طنین انداز کرد.
    «دهه‏ی فجر»، یاد آور روزی است که آن سوار سرافراز از راه رسید و در حالی که پرچم هماره پیروز ولایت را به دست داشت، عرصه‏ی زمین و زمان را نور باران کرد. به راستی! او از دیار ایمان و یقین آمده بود؛ تا به حکومت ظلم و ظلمت پایان دهد.
    روح خدا که قامت بر افراشته‏ی ولایت بود، لباس عزت و کرامت، بر اندام موزون ولایت پوشاند.
    سلام خدا بر آن روح ریحان، خمینی بزرگ که همه عزت و کرامتش از خدا بود.



  18. تشكرها 4

    ╫*╬ حدیث انتظار ╫*╬ (1391/11/18), مانیل (1391/11/18), مدير اجرايي (1391/11/19), شهاب منتظر (1391/11/19)

  19. #30
    مدیر ارشد انجمن چند رسانه ای
    ستايش آواتار ها

    تاریخ عضویت : 1389/6/1
    نوشته : 2,320      تشکر : 3,062
    8,382در2,467 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ستايش آنلاین نیست.

    پیش فرض






    قسم به شکافتن نور، آن گاه که خورشید، جان سرخش را در طبق ایثار می‏نهد. قسم به تکه تکه شدن تاریکی، آن هنگام که «روز» از آغوش سرخ صبحگاه پیروزی متولّد می‏شود. قسم به «خون»، وقتی که به ستیزه بر می‏خیزد با شمشیر. قسم به انسان، وقتی که به مقام حقیقی خود ـ خلیفة الهی ـ باز می‏گردد و پروردگارش را به ذکر دوباره‏ی «احسن الخالقین» می‏خواند.
    قسم به توفان، آن گاه که با هزاران جانِ به زلال حقیقت رسیده، می‏خروشد و خشمگنانه به تلاطم در می‏آید.
    قسم به تلاطم، آن گاه که تزلزل می‏آفریند در دل کاخ‏ها و کاخ‏نشین‏ها.
    قسم به «مرد»، آن گاه که مطمئن و آگاه، کتاب عشق را می‏بوسد، فریاد حماسه بر لب جاری می‏کند، و کفن حقیقت بر تن، پای در میدانگاه مبارزه می‏نهد.
    قسم به عشق، قسم به عشق، آن گاه که دست انسان را می‏گیرد و می‏برد به اوج یقین و آن گاه شعله‏ور می‏شود در روح نیم جانِ یک ملت و آن‏گاه که حماسه را بر لب‏های عاشق جاری می‏سازد تا از انسان، نامی دوباره بسازد.
    و قسم به نور، آن‏گاه که شکافته شود و تن زمخت تاریکی را، تکه تکه به بایگانی تاریخ بسپرد.
    و قسم به حقیقت مردی که جهان را زیر پروبال ایمان خویش گرفت. و قسم بر بهمن جاودانِ خونین! «والفجر و لیالٍ عشر»!!



  20. تشكرها 4

    ╫*╬ حدیث انتظار ╫*╬ (1391/11/18), مانیل (1391/11/18), مدير اجرايي (1391/11/19), شهاب منتظر (1391/11/19)

صفحه 3 از 3 نخستنخست 123

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •