آبادان؛ حماسهء مقاومت؛ آباد از خون شهیدان سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
آبادان؛ حماسهء مقاومت؛ آباد از خون شهیدان
صفحه 2 از 2 نخستنخست 12
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 13 , از مجموع 13
  1. #11
    عضو ماندگار
    خادمه صدیقه طاهره(س) آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 12,738      تشکر : 34,808
    35,558 در 11,353 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    خادمه صدیقه طاهره(س) آنلاین نیست.

    gol..




    «قبادی»ها:






    سه برادر که دوتایشان شهید و دیگری جانباز است.

    بچه های ایستگاه 12 و البتّه مسجدی با نام با مسمّای «مهدی موعود(عج)».

    «سردار شهید بهمن قبادی»: او را باید قافله سالار شهدای مخابرات آبادان نامید. همو که مابین اعلام مسوولیّتش به عنوان «رئیس ادارهء مخابرات شهرستان آبادان» و شهادتش در فردای پنجمین سالگرد پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی ایران، «فقط 29 روز» فاصله افتاد...
    «سردار شهید بهزاد قبادی»: با وجود سنّ کمش، در بحبوحهء مبارزات قبل از پیروزی انقلاب اسلامی به همراه بچه های مسجد مهدی موعود(عج) نقشی فعّال و چشم گیر داشت. «فرماندهی گردان مستقلّ شهدای تخریب قرارگاه خاتم الأنبیاء» آخرین مسوولیّتش در سپاه و بحبوحهء نبرد «کربلای پنج» بود...

    خوب است یادکردی هم از پسرعمویشان «شهید هادی قبادی» نیز بشود. سلام بر «قبادی»های شهید...

    ***
    «شریفی»ها:






    در وصف این دو برادر یعنی «ابراهیم و اسماعیل» کم نشنیده ام:

    رزمندهء جانباز حاج قربانعلی لاردور: در کُل بچه های آبادان، به دلیل بومی بودن و حضور در خط مقدّم نبرد با دشمن، از استعدادهای خاصّی بهره مند بودند، که یکیش توان رهبری و مدیریّت در جنگ بود. مثلاً همین «شهید ابراهیم شریفی» دوتا عملیّات رفت، فرماندهء گروهان (یا گردان - تردید از بنده) شد!

    رزمندهء جانباز عبدالرّضا حویزاوی [بعد از اینکه عکس «شهید اسماعیل شریفی» را نشانش دادم]: یکی از بچه ها میخواست ازدواج کنه، به مقداری پول نیاز داشت. ایشان مبلغی پول را به من داد تا به او بدهم. اون بنده خدا زمانی پول را باز گرداند که اسماعیل شهید شده بود...

    این دوبرادر تحت نظر و تعلیم برادر بزرگترشان «رزمندهء جانباز عبّاس شریفی» بودند. آن هم در جبهه های «مدن»، «ذوالفقاری»، «فیّاضیّه»، «میدان تیر» و ... که پرداختن به هریک از آنها، خود تفصیلی جدا میخواهد.





    و امّا حکایت فراق:

    ابتدا «اسماعیل» در جریان «عملیّات بیت المقدّس» شهید میشود. شهادتش بر ابراهیم بسیّار گران آمد. بطوری که در نوشته هایش آمده:

    اسماعیل، عزیزی برای من بود. او یک حزب اللّهی به تمام معنا بود. خدایش رحمت کند. خدایا! حرف قلبم را نمیتوانم به قلم بیاورم! آنرا در قلبم جاودان نگه دار تا روزی که من نیز به قافلهء پیروزمندان شهید بپیوندم. اسماعیل! دوستت دارم! مرا هم شفاعت کن، و به خدایت سفارش مارا هم بکن. پیشت می آیم برادر عزیزم...

    سرانجام، یکسال و 10 ماه بعد از شهادت اسماعیل، «ابراهیم» هم در جریان «عملیّات خیبر» به سوی او پر میکشد...

    من مانده ام که در وصف این عکسها چه بگویم؟! اصلاً «عبّاس» در آن لحظات چه حالی داشت؟






    «غابشی»ها:



    ابتدا به ساکن، باید به سراغ «علی» رفت:

    "چریک شجاع" این دوکلمه را پدرم زیر عکسش نوشته بود. در مراسم گرامیداشت حماسهء ذوالفقاری که در آبان 1389 در محلّ یادمان شهید تندگویان برگزار شد، برادر بزرگتر غابشی ها را دیدم: «آزادهء سرافراز محمّد غابشی». خاطرات ایشان در آن مراسم، بسیّار جالب و شنیدنی بود. از جمله در خصوص برادرانش «علی و حسن»:

    من اگرچه طرز کار تفنگ 106 را خودم به «علی و حسن» آموزش دادم؛ ولی خودم به عینه دیدم که اونها خیلی بهتر از من، به کار کردن با تفنگ 106 وارد شدند. و در ذوالفقاری، دمار از روزگار عراقیها درآوردند...

    محمّد و علی و حسن، هرسه باهم وارد سپاه شدند. باز هم از جمع بچه های مسجد مهدی موعود(عج). از اوّلین روزهای جنگ، پاتوق هرسه نفرشان خرّمشهر بود و تا آخرین روزهای قبل از سقوط، در آنجا بودند. حتّی شهادت پسرعمویشان «معلّم شهید عبدالحسین غابشی» (که در پشت بام مسجد راه آهن خرّمشهر و در نبرد تن به تن با عراقیها به شهادت رسید) هم خللی در عزم راسخ شان در مواجهه و مقابله با دشمن وارد نکرد.

    نهم آبان 1359 و «عملیّات ذوالفقاری» مشهد «علی غابشی» بود. آنهم بعد از شکار بیش از پنجاه دستگاه تانک! (نقل قول از جانباز عبدالعلی فرهانیان)

    «عبدالزّهراء غابشی» پدر خانواده، نوحه خوان و مدّاح مسجد مهدی موعود(عج) و عضو بسیجی سپاه آبادان، که خود پدر یک شهید بود، در تمام طول محاصرهء شهر، حاضر به ترک خانه و کاشانهء خویش نشد و در 12 آذر 1360، کمی پس از سپری شدن نخستین سالگرد شهادت پسر، در مجاورت مسجد مهدی موعود(عج) به شهادت رسید.

    و سرانجام «حسن» برادر کوچکتر خانواده، دوسال بعد از شهادت پدر و سه سال بعد از شهادت علی، در جریان «عملیّات خیبر» به شهادت رسید، امّا پیکر پاکش به دست نیامد. تا اینکه حدوداً 10 سال بعد و در سال 1372 در تفحّص شهدای منطقه، پیکر پاکش پیدا شده و در مراسم تشییع باشکوهی، در آبادان تشییع و در جوار برادر و پدرش در گلزار شهدای آبادان به خاک سپرده شد...



    «سلام بر شهیدان آبادان»




    آبادان؛ حماسهء مقاومت؛ آباد از خون شهیدان





    خیلی ازیـــــــــــــخ کردن های ما ازســـــــــــــرما نیســـــــــــــت…
    لحـــــــــــــن بعضــــــــــــــیها
    زمســــــــــــتونیــــــ ـــــه …
    ----------------------------------------------------------------

    به یکدیگر دروغ نگوییم......

    آدم است ....

    باور می کند،

    دل میبندد....



  2. #12
    عضو ماندگار
    خادمه صدیقه طاهره(س) آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 12,738      تشکر : 34,808
    35,558 در 11,353 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    خادمه صدیقه طاهره(س) آنلاین نیست.

    پیش فرض





    شهید
    اسماعیل زارعیان فرزند نعمت الله درسال1334 در شهر قهرمان پرور آبادان در یک خانواده زحمتکش و مذهبی به دنیا آمد. درسن 6 سالگی وارد دبستان شد و شروع به تحصیل نمود .



    در سن 18 موفق به کسب دیپلم شد و برای ادامه تحصیل بنا به علاقه ای که نسبت به نظامی بودن داشت وارد دانشکده افسری شد و 3 سال دوره دانشکده افسری به سختیها و مشقات آن زمان به پایان رسانید و درجه ستوان دومی و اخذ لیسانس علوم اجتماعی مفتخر گردید.




    سپس برای آموختن دوره مقدماتی فرمادهی یکسال در شیراز اقامت کرد و پس از آن به خوزستان منتقل شد و فرماندهی گروهان 2 از گردان دژ خرمشهر که وابسته به لشکر 92 زرهی عراق بود به عهده گرفت و مدت دوماه مرز شلمچه و کوچک مرز ایران عراق و دو ماه نیز در پادگان دژ خرمشهر انجام وظیفه نمود.

    هنگام هجوم ارتش بعث عراق به مبهن اسلامی ما شهید سروان زارعیان در مرز شلمچه حضور داشت که مقاومت در خور یک مسلمان از خود نشان داد آن طور که عملش گویای این حقیقت است. آن زمان که خرمشهر میرفت به دست نیروهای بعثی سقوط کند. شهید در جنگهای تن به تن خرمشهر شرکت داشت. در این بین از طرف بعثی ها تیری به بازویش اثابت کرد ولی او شهر را ترک نکرد چرا که خودش می گفت در اینجا به من نیاز است طرفش باز نماند و مانند کوهی استوار ماند. 45 روز همگام با نیروها در شهر خرمشهر دفاع کرد تا اینکه هدف رگبار مسلسل قرار گرفت و مجبور شد انجا را ترک کند. جریان زخمی شدنش را از زبان خودش باز گو میکنیم: (شب هنگام موقعی که در خرمشهر مشغول گشت بودم. به ایست داده شد ومن فکر کردم نیرو های خودی هستند ودر نتیجه پیاده شدم ناگهان خودم و ماشینم به رگبار مسلسل بسته شد و من پشت ماشین پریدم هنگامی که از مهلکه در میرفتم متوجه شدم که شلوارم از خون آغشته شده است.سردار شهید زارعیان به بیمارستان در شیراز منتقل شد و به علت جراحت شدید ناحیه ران پا دکتر مجبور شد استخوان را که مورد اصابت کلوله قرار گرفته بود بهوسیله پلاتین به هم ربط داده و از کمر به پایین را در گچ قرار دهد. حدود 6ماه وضع این چنین بود و هنوز پایش کاملا خوب نشده بود که میگفت باید خرمشهر از شر دشمن پاک شود و امید من آزادی خرمشهر است و به این ترتیب بار دیگر وارد جبهه جنگ با دشمنان شد. در هنگام آزادی شوش نیز بار دیگر پایش مورد اصابت ترکش خمپاره قرار گرفت و هفت روز در بیمارستان اهواز بستری شد. در عملیات بیت المقدس به آرزویش رسید و توانست آزادی خرمشهر را ببیند و در آن شرکت کند. و سر انجام این افسر قهرمان در اولین حمله رمضان در جبهه شلمچه بر اثر اثابت ترکش به کتفش در تاریخ 24/4/1361 به لقاء الله پیوست و درس فداکاری و شهمت را به ما آموخت.



    این چند کلمه همیشه آرزویش بود:



    امید است روزی همچون قهرمانی فدای میهن شویمتا تاریخ یاد مارا برای آیندگان گرامی بدارد.


    یادش گرامی بهشت جایگاهش باد




    راوی:همرزم شهید










    آبادان؛ حماسهء مقاومت؛ آباد از خون شهیدان





    خیلی ازیـــــــــــــخ کردن های ما ازســـــــــــــرما نیســـــــــــــت…
    لحـــــــــــــن بعضــــــــــــــیها
    زمســــــــــــتونیــــــ ـــــه …
    ----------------------------------------------------------------

    به یکدیگر دروغ نگوییم......

    آدم است ....

    باور می کند،

    دل میبندد....


  3. تشكرها 2


  4. #13
    عضو ماندگار
    خادمه صدیقه طاهره(س) آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 12,738      تشکر : 34,808
    35,558 در 11,353 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    خادمه صدیقه طاهره(س) آنلاین نیست.

    پیش فرض





    «طبرزدی»ها:







    پنج برادر که سه تاشان جانباز و دوتاشان شهید شده اند.
    «احسان الله طبرزدی»؛ به قول یکی از رزمندگان آبادان «اصلاً نیاز به معرّفی ندارد!»:
    زندانی سیاسی و محکوم به اعدام در پیش از انقلاب اسلامی، عضو شورای فرماندهی و مسوول واحد گزینش و استخدام سپاه پاسداران انقلاب اسلامی آبادان، و از فرماندهان عملیّات ایذایی «جبههء روستای مارِد» که در همانجا هم به فیض عظیم شهادت نائل آمد.
    نویسنده و محقّق برجستهء جنگ «جانباز حاج نعمت الله سلیمانی خواه»: اگر بخواهیم بگوییم که «احسان» که بود، مثنوی هفتاد من کاغذ میشود. اصلاً به تنهایی باید دربارهء این دو برادر، کتابی را مستقلّ تألیف کرد.
    کوچکترین برادرش «دکتر بهروز طبرزدی»: گزینش و استخدام در سپاه آبادان به آسانی و بدون عبور از فیلتر «احسان» ممکن نبود! یعنی اینکه اگر در جلسهء مصاحبه، بدون مطالعهء کتابهای «انسان و ایمان»، «انسان کامل»، «خدمات اسلام و ایران» و ... حاضر میشدی، محال بود که «احسان» زیر بار ضعف معلومات و کمکاری تو برود! همیشه میگفت که: یک پاسدار باید «بهترین» باشد و سرآمد همه...

    رزمندهء جانباز «احمدرضا ناظمی»: حتّی شخصیّتی مثل «سردار شهید خسرو امینیان» برای عبور از فیلتر احسان خیلی سر دوانده شد! و اونقدر رفت و اومد تا بلأخره تأییدیّهء استخدامی را از ایشان دریافت کرد.
    خلاصهء مطلب اینکه «احسان» در همه چیز سرمشق و الگو بود، حتّی در برگزاری مراسم عروسی ساده و بی آلایشش، که با حضور همرزمان پاسدارش برگزار شد. همان مراسمی که مرحوم آیت الله جمی(ره) انگشتر ازدواج را در دستش کرد...







    «ابوذر طبرزدی»؛ عضو مؤثر «کمیتهء عشایر آبادان» که سرپرستی اش را مرحوم آیت الله حاج شیخ عیسی طُرفی(ره) به عهده داشت؛ و عضو واحد تبلیغات و انتشارات سپاه پاسداران انقلاب اسلامی آبادان. او و شهیدان: «مقداد(فریدون) تُرکی زاده» و «احمدرضا لیراوی» اُنس و رفاقتی دیرینه داشتند. حتّی تغییر نامش از «تیمور» به «ابوذر» هم تحت تأثیر همین دوستی قرار گرفت. «ابوذر»، نماد واقعی و مجسّم «السّابقون السّابقون» بود، و شهادت «مقداد» و حتّی پدر همسرش «بسیجی شهید اسدالله بهرامی ده توتی» عزمش را در وصال یار، بیش از پیش جزم میکرد.

    «پدرم» میگوید: من چند نفر از شهداء را دقیقاً یا یکروز یا چندساعت قبل از شهادتشان دیدم؛ یکیشان «ابوذر» بود. در جایی همدیگر را دیدیم و یکدیگر را در آغوش کشیدیم، بعد از احوالپرسی و گفتگویی کوتاه خداحافظی کردیم. فردای همون روز شنیدم که بر اثر اصابت گلولهء خمپاره که در تقاطع یکی از خیابانهای فرعی منتهی به «خیابان شهرداری آبادان» حادث شد، او که سوار بر ترک موتور و به همراه «شهید احمدرضا لیراوی» بوده، به شهادت می رسد...





    آبادان؛ حماسهء مقاومت؛ آباد از خون شهیدان





    خیلی ازیـــــــــــــخ کردن های ما ازســـــــــــــرما نیســـــــــــــت…
    لحـــــــــــــن بعضــــــــــــــیها
    زمســــــــــــتونیــــــ ـــــه …
    ----------------------------------------------------------------

    به یکدیگر دروغ نگوییم......

    آدم است ....

    باور می کند،

    دل میبندد....


  5. تشكرها 2


صفحه 2 از 2 نخستنخست 12

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •