سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
˜Ï æÈáǐ
صفحه 2 از 2 نخستنخست 12
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 18 , از مجموع 18

موضوع: برگی از یاد شهدا

  1. Top | #11

    عنوان کاربر
    عضو وفادار
    تاریخ عضویت
    اسفند 1391
    شماره عضویت
    5362
    نوشته
    466
    تشکر
    4,493
    مورد تشکر
    2,856 در 493
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض




    یا لیتنی کنّا معکم

    به عنوان کارگر ناشناس آمده بود قاطی کارگرهای آسفالت کار، چند تن از کارگرها هم به بهانه های مختلف کارشان

    را به گردن کارگر جدید می انداختند.بازرس درحال بازرسی بود که ناگهان با دیدن صحنه ای خشکش زد. بلی ،

    آقا مهدی قاطی کارگرها کار می کرد. سَرکارگر افتاده بود به معذرت خواهی و حلالیت طلبی. آقا مهدی گفت :

    « چیزی نیست برادر ، ناراحت نباش. من برای اینکه از نزدیک در سختی شما شریک باشم آمدم اینجا ،نه برای چیز دیگر»


    کجایند مردان بی ادعا





    ویرایش توسط فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* : 15-01-1392 در ساعت 11:10
    امضاء


  2. Top | #12

    عنوان کاربر
    عضو وفادار
    تاریخ عضویت
    اسفند 1391
    شماره عضویت
    5362
    نوشته
    466
    تشکر
    4,493
    مورد تشکر
    2,856 در 493
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض




    کجایند مردان بی ادعا؟


    وقتی آقا مهدی شهردار بود:


    گروههای امداد به سرپرستی آقا مهدی{شهردار} به سوی محلۀ مستضعف نشینی که گرفتار سیل شده بود، راهی شدند.
    مهدی به خانه ای رسید که پیرزنی در حیاطش فریاد می کشید: «خانه و زندگیم زیر آب مانده... قربانت بروم پسرم...کمکم کن.
    جهیزیّۀ دخترمتو زیرزمین مانده. با بدبختی جمعش کردم.» آقا مهدی با بچه ها رفتند کمکش. مهدی غرق گل و لای بود.پیرزن گفت:
    «خیر ببینی پسرم. یکی مثه تو کمکم می کند آن وقت، شهردار ذلیل شده از صبح تا حالا پیداش نیست. مگر دستم بهش نرسد. اگر دستم به
    شهردار برسد، حقش را کف دستش می گذارم. خدا بگویم این شهردار را چه کند. کاش یک جو از غیرت و مردانگی تو را داشت!»
    کار تمام شده بود ومهدی داشت از خانه بیرون می رفت و پیرزن همچنان او را دعا و شهردار را نفرین می کرد.



    ویرایش توسط فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* : 15-01-1392 در ساعت 11:11
    امضاء


  3. Top | #13

    عنوان کاربر
    عضو وفادار
    تاریخ عضویت
    اسفند 1391
    شماره عضویت
    5362
    نوشته
    466
    تشکر
    4,493
    مورد تشکر
    2,856 در 493
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض




    همسر شهید مهدی باکری می گوید:

    بچه های لشکر ،پنج، شش قرص نان آوردند. وقتی آقا مهدی نان به روی دست از پله ها بالا می آمد، گفت:

    «تو حق نداری از این نان ها بخوری!» گفتم: «چرا؟» گفت: «این مال رزمنده هاست. برای رزمنده ها فرستادن.»

    من آن شب از نان خرده هایی که از قبل داشتیم خوردم.






    ویرایش توسط فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* : 15-01-1392 در ساعت 11:12
    امضاء


  4. Top | #14

    عنوان کاربر
    عضو كوشا
    تاریخ عضویت
    فروردین 1392
    شماره عضویت
    5435
    نوشته
    124
    تشکر
    1,695
    مورد تشکر
    1,087 در 129
    دریافت
    4
    آپلود
    0

    پیش فرض




    حر انقلاب اسلامی

    نام : شاهرخ ضرغام
    لقب: شاهرخ
    تولد: اول دیماه 1328
    اطلاعات نظامی
    فرماندهی گروه پیشرو زیرمجموعهٔ فداییان اسلام
    درگیری‌های داخلی محلی پس از انقلاب


    خصوصیات: در پس هیکل درشت و ظاهر خشنی که شاهرخ داشت،

    باطنی متفاوتی وجود داشت که او را از بسیاری از همردیفانش جدا می ساخت.

    هیچگاه ندیدیم در محرم و صفر لب به نجاستهای کاباره بزند.

    پدرش به نون حلال خیلی اهمیت می داد.








    ویرایش توسط فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* : 15-01-1392 در ساعت 11:17
    امضاء
    تمام افتخار من همین است
    که نقش پیشانی بند من یا فاطمه سلام الله علیها است



  5. Top | #15

    عنوان کاربر
    عضو كوشا
    تاریخ عضویت
    فروردین 1392
    شماره عضویت
    5435
    نوشته
    124
    تشکر
    1,695
    مورد تشکر
    1,087 در 129
    دریافت
    4
    آپلود
    0

    پیش فرض






    صبح یکی از روزها با هم به کاباره پل کارون رفتیم . به محض ورود ،نگاه شاهرخ به گارسون جدیدی افتاد که سر به زیر، پشت قسمت فروش قرار گرفته بود . با تعجب گفت: این کیه؟ تا حالا اینجا ندیده بودمش؟! در ظاهر، زن بسیار باحیائی بود. اما مجبور شده بود بدون حجاب به این کار مشغول شود . شاهرخ جلوی میز رفت و گفت :همشیره تا حالا ندیده بودمت،تازه اومدی اینجا ؟! زن خیلی آهسته گفت: بله، من از امروز اومدم . شاهرخ دوباره با تعجب پرسید : تو اصلا قیافت به این جور کارها و این جور جاها نمی خوره،اسمت چیه؟ قبلا چیکاره بودی؟
    زن در حالی که سرش رو بالا نمی گرفت گفت: مهین هستم، شوهرم چند وقته که مرده، مجبور شدم که برای اجاره خانه و خرجی خودم و پسرم بیام اینجا! شاهرخ ،حسابی به رگ غیرتش برخورده بود ،دندانهایش را به هم فشار می داد ،رگ گردنش زده بود بیرون ،بعد دستش رو مشت کرد و محگم کوبید روی میز و با عصبانیت گفت: ای لعنت بر این مملکت کوفتی!!
    بعد بلند گفت: همشیره راه بیفت بریم، شاهرخ همینطور که از در بیرون می رفت رو کرد به ناصر جهود و گفت: زود بر می گردم! مهین هم رفت اتاق پشتی و چادرش رو سر کرد و با حجاب کامل رفت بیرون. بعد هم سوار ماشین شاهرخ شد و حرکت کردند. مدتی از این ماجرا گذشت. من هم شاهرخ را ندیدم. تا اینکه یک روز در باشگاه پولاد همدیگر را دیدیم . بعد از سلام و علیک ،بی مقدمه پرسیدم: راستی قضیه اون مهین خانم چی شد؟
    اول درست جواب نمی داد. اما وقتی اصرار کردم گفت: دلم خیلی براشون سوخت ، اون خانم یه پسر ده ساله به اسم رضا داشت. صاحب خونه بخاطر اجاره، اثاث ها رو بیرون ریخته بود . من هم یه خونه کوچیک تو خیابون نیرو هوائی براشون اجاره کردم. به مهین خانم هم گفتم: تو خونه بمون بچه ات رو تربیت کن، من اجاره و خرجی شما رو میدم!!






    ویرایش توسط فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* : 15-01-1392 در ساعت 11:17
    امضاء
    تمام افتخار من همین است
    که نقش پیشانی بند من یا فاطمه سلام الله علیها است



  6. Top | #16

    عنوان کاربر
    عضو كوشا
    تاریخ عضویت
    فروردین 1392
    شماره عضویت
    5435
    نوشته
    124
    تشکر
    1,695
    مورد تشکر
    1,087 در 129
    دریافت
    4
    آپلود
    0

    پیش فرض

    محرم شروع تولدی برای حر ی دیگر

    عاشق امام حسین علیه السلام بود. شاهرخ از دوران کودکی علاقه شدیدی به آقا داشت . این محبت قلبی را از مادرش به یادگار داشت .
    راه اندازی هیئت با کمک دوستان ورزشکار، عزاداری و گریه برای سالار سهیدان در سطح محل،آن هم قبل از انقلاب از برنامه های محرم او بود .

    صبح عاشورا دسته حرکت کرد. ظهر هم به حسینیه برگشت. شاهرخ میاندار دسته بود. محکم وبا دو دست سینه می زد.
    نمی دانم چرا، اما آنروز حال و هوای شاهرخ با سالهای گذشته بسیار متفاوت بود . بعد از صرف غذا،مردم به خانه هاشان رفتند .
    اما حاج آقا در حسینیه ماند و با شاهرخ شروع کرد به صحبت کرد. ما چند نفر هم آمدیم و در کنار حاج آقا نشستیم .

    صحبتهای او به قدری زیبا بود که گذر زمان را حس نمی کردیم .
    این صحبتها تا اذان مغرب به طول انجامید. بسیار هم اثر بخش بود. من شک ندارم ،اولین جرقه های هدایت ما در همان عصر عاشورا زده شد. آن روز،بعد از صحبتهای حاج آقا و پرسشهای ما، حرّ دیگری متولد شد.آن هم سیزده قرن پس از عاشورا! حرّی به نام شاهرخ ضرغام برای نهضت عاشورایی حضرت امام (ره)
    امضاء
    تمام افتخار من همین است
    که نقش پیشانی بند من یا فاطمه سلام الله علیها است



  7. Top | #17

    عنوان کاربر
    عضو كوشا
    تاریخ عضویت
    فروردین 1392
    شماره عضویت
    5435
    نوشته
    124
    تشکر
    1,695
    مورد تشکر
    1,087 در 129
    دریافت
    4
    آپلود
    0

    پیش فرض







    دوران جنگ


    سید ادامه داد :رفقا ،سعی کنید با اسیر رفتار خوبی داشته باشید .مولا امیر المومنین علیه السلام سفارش کرده اند که،با اسیر رفتار اسلامی داشته باشید . اما متأسفانه بعضی از رفقا فراموش ومیکنند . همه فهمیدند منظور سید کار های شاهرخه خودش هم خندش گرفت .سید و بقیه بچه ها هم خندیدند .

    سید با خنده زد سر شانه شاهرخ و گفت :خودت بگو دیشب چیکار کردی ؟!

    شاهرخ هم خندید و گفت :با چند تا از بچه ها رفته بودیم شناسایی ،بعد هم کمین گذاشتیم و چهار تا عراقی رو اسیر گرفتیم . تو مسیر برگشت پای من خورد به سنگ و حسابی درد گرفت. کمی جلوتر یه در آهنی پیدا کردیم.
    من نشستم وسط در و اسرای عراقی چهار طرفش را بلند کردند. مثل پادشاهای قدیم شده بودیم.

    نمی دونید چقدر حال میداد ! وقتی به نیروهای خودی رسیدیم دیدم سید داره با عصبانیت نگاهم می کنه ، من هم سریع پیاده شدم و گفتم : آقا سید ، این ها اومده بودند ما رو بکشند ، ما فقط ازشون سواری گرفتیم. اما دیگه تکرار نمی شه.










    امضاء
    تمام افتخار من همین است
    که نقش پیشانی بند من یا فاطمه سلام الله علیها است



  8. Top | #18

    عنوان کاربر
    مدیرارشد انجمن فن آوری و اطلاعات وهمکار انجمن دفاع مقدس
    تاریخ عضویت
    خرداد 1397
    شماره عضویت
    8676
    نوشته
    13,041
    صلوات
    34724
    دلنوشته
    182
    الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد یا امام حسین(ع) ادرکنی#یا رسول الله(ص)
    تشکر
    12,671
    مورد تشکر
    11,544 در 6,948
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض





    شهید مهدی زین الدین:

    هر گاه در شب جمعه شهدا را یاد کنید؛

    آنها شما را نزد اباعبدالله یاد می‌کنند!

    در هر شب جمعه یادشان کنیم، حتی با یک صلوات!



    اَللّٰهُمَّ صَلِّ عَلیٰ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّد وَ عَجِّلْ فَرَجَهُمْ
    امضاء


صفحه 2 از 2 نخستنخست 12

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi بر قالب منتشر شده از ویکی وی بی