امامت سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
امامت
صفحه 4 از 6 نخستنخست 123456 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 31 تا 40 , از مجموع 58
  1. #31
    مدیر افتخاری
    شكوفه ياس آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 2,557      تشکر : 4,053
    5,625 در 2,309 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوفه ياس آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : امامت





    چند پيش فرض مهم اين برهان

    عقل سليم حكم مى كند كه پيمودن راه كمال و رسيدن به سعادتِ مقصود، با عمل و پيروى از برنامه هايى است كه عقل و شرع آن ها را بيان كرده اند و چون اين هدف، مربوط به نوع انسان است، پس حالا كه نوع انسان، بدون لطف الهى به آن نمى رسد، انجام دادن اين لطف واجب است .
    علاوه بر اين، چون مرتبه ى لطف مقرّب. بعد از اثبات اصل شريعت و وحى است، مراد و مقصود شارع از تشريع احكام اش را از مطالعه ى قرآن كريم هم مى شود به دست آورد. قرآن، در موارد متعدّد. اين مضمون را بيان مى كند كه اگر خداوند، دستورى داده و يا لطفى كرده و يا ضررى را متوجه انسان ها كرده، هدف، انجام دادن دستورها بوده است تا در سايه ى آن، به كمال مطلوب برسند. در اين جا، به ذكر چند نمونه از آيات بسنده مى شود :
    ( وبلوناهم بالحسنات والسيئات لعلّهم يرجعون )
    آيت الله سبحانى مى فرمايند، مراد از حسنات و سيئات، نعمتها و ضررهاى دنيايى بوده و هدف از اين ابتلا، وادار كردن آنان به حق مدارى و اطاعت است.
    ( وما أرسلنا فى قرية من نبىّ إلّا أخذنا أهلها بالبأساء والضرّاء لعلهم يضرّعون )
    در اين آيه، به هر دو قسم از لطف اشاره شده است. مفاد آيه ى كريمه اين مى شود كه خداوند، پيامبران را براى ابلاغ تكاليف و ارشاد بندگان، به سوى كمال فرستاده ( لطف محصّل ) منتها چون رفاه طلبى و سستى و فرو رفتن به نعمت هاى دنيايى، مى تواند سبب سركشى و بى خبرى انسان از هدف خلقت و اجابت درخواست انبيا شود، حكمت الهى اقتضا مى كند تا آنان را گرفتار سختى ها كند تا به سوى اوامر الهى برگردند.
    1- هدف و غرض اصلى خداوند از تشريع تكاليف، اطاعت و پيروى و امتثال بندگان است، نه اين كه هدف، صرفاً، بيان تكاليف باشد، و لو عدّه ى اندكى، مثل اوليا كه بدون وعد، وعيد و يا نصب امام امتثال مى كنند، عمل كنند و يا اصلاً، هدف، امتحان باشد كه در اين صورت. اگر خداوند از لطف دريغ كند، هيچ نقض غرضى لازم نمى آيد . چون هدف اصلى، انجام دادن دستورهاى الهى بوده، انبيا، صرفاً، به اقامه ى حجّت و برهان اكتفا نكرده اند، بلكه اقدام به نمايش معجزات و بشارت نيكوكاران و ترسانيدن بدكاران مى كردند ?( رسلاً مبشرين ومنذرين ) - و اين امور، در گرايش مردم به اطاعت و دورى گزيدن از معصيّت، دخالت دارد.

    شكى نيست كه حفاظت از قوانين و ساير وظايف امام كه قبلاً يادآورى شد، انسان ها را به سوى پيروى از دستور نزديك مى كند و از سركشى بر كنار مى دارد. اين مسئله، نزد عقلا، معلوم است كه هر گاه جامعه، رييسى داشته باشد كه آنان را از تجاوز و نزاع باز دارد و به صلاح و عدل و انصاف وادارد، چنين جامعه اى، به صلاح نزديك و از فساد تباهى به دور است. حالا اگر چنين رييسى، از جانب خدا و معصوم هم باشد، ديگر جاى ترديد در لطف بودن آن نمى ماند .

    در مقام تحليل بايد گفت، منكر اين پيش فرض، در حقيقت، اصل وجوب لطف را قبول دارد، منتها مى گويد، احراز مصاديق بدون مزاحم و مفسده، بايد آشكار شود .
    حل اين مشكل نيز با توجّه به حد و مرز لطف محصّل و مقرّب، ساده است. اگر مورد، داخل در مصاديق لطف محصّل باشد، برهان مفاد لطف محصّل بر گرفته از دلايل حكما، متكّلمان، جامعه شناسان بود. مطالعه ى ساختمان انسان، دلالت بر ضرورت لطف محصّل داشت كه با بيانات قبل، جايى براى اين ترديد نمى ماند كه مثلاً تشريع يا معرّفى پيشواى الهى، مبتلا به معارض باشد .
    اگر مورد، داخل در مصاديق لطف مقرّب باشد، چون مرتبه ى برهان لطف مقرّب، بعد از اثبات اصل تشريع و بعثت و وحى است، از طريق برهان انّى، حكم مى شود كه چون شارع مقدّس، اين لطف را انجام داده، پس حتماً خالى از جهات مفسده بوده است .
    در سايه ى بحث و بررسى مبادى و پيش فرضهاى مهم قاعده ى لطف، اشكالات عمده ى دفع شدند و يا اصلاً زمينه ى طرح ندارند، لذا نيازى به طرح و ارزيابى آنها نيست و نتيجه ى نهايى اين مى شود كه برهان لطف هم چنان يكى از براهين مورد پذيرش، پويا و با پشتوانه ى عقلى و نقلى مى باشد .
    2- نصب امام از مصاديق لطف مقرّب نيز هست، اين پيش فرض، با توجّه به تعريف مقام امامت و وظايف و اوصاف، آن كاملاً روشن و قابل قبول است . مرتبه ى امامت، نزديك به مرتبه ى نبوّت است، با اين فرق كه پيامبر، مؤسّس تكاليف شرعى است و امام، حافظ و پاسدار آن به نيابت از پيامبر 3- تا اين جا، پذيرفته شد كه خداوند، در كارهايش هدف دارد و غرض از تكليف، عمل به دستور و رسيدن به سعادت است و لطف به معناى هر كارى كه مقرّب بندگان به طاعت است، در حوزه ى اختيار او است، لكن اين مقدار كفايت نمى كند مگر حكم كنيم، فلان كار ( مثلاً امامت ) حتماً مقرّب است و هيچ گونه صارف و مانع و مزاحم و مفسده ى جانبى ندارد؛ زيرا، انديشه و عقل بشرى، ناتوان از آن است كه در گستره ى هستى، چنين حكمى براند. اين جا است كه به بيان پيش فرض سوم مى رسيم؛ يعنى، نصب پيشوا و امام معصوم الهى، هيچ گونه مفسده و مزاحمى ندارد .
    امامت

    http://upload.tazkereh.ir/images/836...5081474558.gifhttp://shiaupload.ir/images/66430553806342539936.gif


    تا وعده قيامت تو صبر مي کنيم
    بر داغ بي نهايت تو، صبر ميکنيم

    اي از تبار آينه و آفتاب و عشق
    تا مژده زيارت تو، صبر ميکنيم


  2. #32
    مدیر افتخاری
    شكوفه ياس آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 2,557      تشکر : 4,053
    5,625 در 2,309 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوفه ياس آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : امامت




    لطف و غيبت حجت ( عج )
    مهم ترين پرسشى كه بعد از پذيرش مفاد قاعده ى لطف مطرح مى شود، اين است كه »اگر امامت، لطف است تا در امور معاش و معاد مردم تصرّف كند و زمينه را براى امتثال احكام الهى فراهم سازد، پس چرا دوازدهمين پيشواى الهى غايب است؟ «.
    اين پرسش، سرگذشتى ديرنه دارد و در كتاب هاى مهمّ كلامى به آن، پاسخ هاى روش و قابل قبولى داده شده است. اين جا، به قسمتى از آن پاسخ ها اشاره مى شود :
    همان طورى كه در بيان هاى مختلف برهان لطف اشاره شده، لطف بودن امام، منحصر در تصرّف و ظهورش در متن زندگى مادّى و محسوس انسان ها نيست، بلكه وجود امام، از جهات مختلف، لطف است. امام و پيشواى الهى، داراى مناصب و وظايف متعددّى است . برخى از آن ها، چنين است :
    - پيشوا و مقتداى امّت ( ارشاد حيات معنوى انسان )
    - ولايت الهى، حجّت زمان، انسان كامل و واسطه ى فيض الهى؛
    - مرجعيّت دينى ( بيان احكام و معارف دين )
    - رهبرى جامعه ( زعامت و حكومت )
    اصولاً، پيشوايى كه از رهگذر برهان لطف و ساير براهين اثبات امامت استفاده مى شود، داراى تمام اوصاف و وظايف نبوّت است، مگر دريافت وحى به عنوان نبىّ . بنابراين، رهبرى ظاهرى جامعه و تشكيل حكومت و اجراى حدود الهى، گوشه اى از وظايف رهبر الهى استكه اگر اين بخش از وظايف.

    زمينه ى اجرا پيدا نكرد، لطف بودن چنين رهبرى منتفى نمى شود، نظير همين وظايف، در سال هاى اوّل بعثت رسول اكرم ( صلّى اللّهُ عليه وآله وسلّم ) تعطيل بود، امّا لطف بودن حضرت نسبت به ديگر وظايف، محرز بود .
    محروميّت از فيض ظهور پيشواى الهى، به خاطر موانعى است كه خود انسان ها ايجاد كرده اند و از آن جا كه فراهم ساختن زمينه براى انجام دادن طاعت و اجراى احكام الهى از سوى امام، از مصاديق لطف مقرّب است و لطف مقرّب هم اختيار را از مكلّفان سلب نمى كند، پس استفاده از اين لطف، به اختيار خود مكلّفان است.

    اگر آنان، لياقت و استعداد حفظ و استفاده ى از اين موهبت را نداشتند، اصل لطف بودن آن زير سؤال نمى رود. مرحوم محقق طوسى مى گويد، اصل وجود امام، لطف است و تصرّف آن حضرت، لطفِ ديگر، و اين ما هستيم كه موجب غيبت آن حضرت شده ايم.



    مقايسه ى لطف در كلام مسيحى با شيعى
    با توجّه به گسترگى حوزه ى بحث در كلام مسيحيت، در اين جا، به بررسى نظر متكلّم نامدار مسيحى، توماس اكويناس بسنده شده است .
    مسائلى كه در دو جانب بحث، چندان از هم بيگانه بوده اند كه امكان مقايسه شان نبود، حذف شده است .
    امامت

    http://upload.tazkereh.ir/images/836...5081474558.gifhttp://shiaupload.ir/images/66430553806342539936.gif


    تا وعده قيامت تو صبر مي کنيم
    بر داغ بي نهايت تو، صبر ميکنيم

    اي از تبار آينه و آفتاب و عشق
    تا مژده زيارت تو، صبر ميکنيم


  3. #33
    مدیر افتخاری
    شكوفه ياس آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 2,557      تشکر : 4,053
    5,625 در 2,309 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوفه ياس آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : امامت





    سير تطوّر لطف در كلام مسيحى
    اصطلاح لطف، معادل واژه ى انگليسى و فرانسوى، Grace است كه از دو كلمه ى لاتين " gratia " و يونانى " charis " ريشه گرفته و در فارسى، احياناً. به فيض هم ترجمه شده است(44). معناى لغوى اين واژه، عنايت خداوند به انسان و نتيجه ى آن است و نيز نيرويى است كه از خداوند نشئت گرفته و موجب بخشش گناهان و رستگارى انسان مى شود. تفسيرهاى گوناگون از ماهيّت لطف با همين معنا هم خانواده است .
    متكلّم نامدار صدر مسيحيت، يعنى پولس قديس، شرحى از مضمون لطف به دست داده است. او، تجلّى خداوند در عيسى عليه السّلام، تحمّل رنج انسان و تصليب وى را فيض خداوند به انسان تلقى كرده كه بخشش گناهان و حيات جاويد در مسيح را براى انسان تضمين مى كند، به شرط پيوستن به كليسا و ايمان آوردن به مسيحيّت .
    لطف خداوند، به منزله ى مداخله ى مهرورزانه و بى دريغ براى رستگار ساختن و نجات آدمى از گناه است. پولس، در واكنش به ظاهرگرايى مقدّس مابانه و عموماً رياكارانه ى فرقه هاى يهودى معاصرش، بويژه فريسيان بر عامل ايمان و باطنى گرايى تأكيد كرد و لطف را بسيار فراتر از مقرّر داشتن شرع در استكمال انسان معرفى كرد.
    در قرن دوم كه جدايى دو جريان دينى كليساى شرق و غرب اتفّاق افتاد، اگوستين قديس با تأثيرگذارى روى كليساى غرب، انسان را موجود مختار مى دانست كه آثار گناه نخستين، زنجيرى برگردن اراده ى آزاد او افكنده و نجات، فقط، به يُمّن لطف خداوند است .
    به نظر او، لطف خداوند، يك ضلع از مثلث اراده و شر است. لطف، نيروى است كه به كمك آدمى مى آيد چشم او را بر حقيقت مى گشايد و اراده ى او را بر ضد تمايل او به شر غالب مى سازد .
    تفسير سوم، از سوى حكيم قرون وسطاى مسيحى، اكويناس قديس پرداخته شده است. او كه درصدد آشتى دادن كتاب مقدّس با حكمت ارسطويى و مبرهن ساختن ايمان مسيحى بود، سعى در عقلى كردن برداشت دينى از لطف داشت .
    آكويناس، شاگرد مكتب ارسطو و متأثّر از حكمت مشايى بوعلى، رساله ى به نام مقاله اى در باب لطف نوشت. بخش هاى از اين رساله را در اين جا ذكر مى كنيم .
    آيا لطف، در شناخت حقيقت از سوى انسان مدخليّت دارد؟ نصوص كتاب مقدّس و تصريحات آباى كليسا، اين بود كه هيچ معرفتى بدون مدد لطف خداوند، حاصل نمى شود، حال آن كه نفس آدمى به موجب خلقت، قادر به شناخت امورى است، وى، در مقام جمع ميان متون دين و حكمت عقلى گفت : نفس، در شناخت، محدودى از امور طبيعى مستقل است، امّا شناخت امور خارج از طبيعت، بدون لطف ممكن نيست .
    آيا انسان، بدون لطف خداوند، مى تواند كار خير انجام دهد، از نظر اگوستين، گناه نخستين، آدمى را اسير كرده و قدرت او را بدون لطف خداوند بر انجام دادن كار خير سلب كرده است. آكويناس مى گويد، نه آدم نخستين )قبل از گناه جبلى(، به طور كامل، بى نياز از مداخله ى خداوند بود و نه انسان امروز، به طور مطلق و كامل، محتاج به دخالت خداوند در اراده و فعل خير است .
    آيا انسان، بدون لطف خداوند، قدرت بر امتثال شريعت را دارد، او مى گويد، آدم، قبل از گناه جبلى، مى توانست امتثال بشريعت به معناى مطلق انجام دادن مأموّربه كند، امّا امتثال شريعت به معناى انجام دادن مأموّربه با نيّت قربت را بدون لطف خداوندى، در هيچ حالتى قادر نيست، چه قبل از گناه جبلى يا بعد از آن .
    آيا دست يابى به سعادت، بدون لطف ممكن است، وى مى گويد، چون هيچ علّتى نمى تواند معلولى اشرف و بزرگ تر از خود بيآفرند و سعادت جاويدان، بسى شريف تر از تمام اعمال خير انسانى است، پس بدون لطف خداوندى، رسيدن به سعادت جاويدان ممكن نيست .
    رهايى انسان از گناه اوّل، فقط به مدد لطف ميسر است. بخشودگى مجازات اخروى نيز فقط از جانب خداوند ممكن است. تقوا و خوددارى از معصيّت، بدون لطف و فقط با بهره گيره از شرع، خطا است، هر چند ممكن است .
    امامت

    http://upload.tazkereh.ir/images/836...5081474558.gifhttp://shiaupload.ir/images/66430553806342539936.gif


    تا وعده قيامت تو صبر مي کنيم
    بر داغ بي نهايت تو، صبر ميکنيم

    اي از تبار آينه و آفتاب و عشق
    تا مژده زيارت تو، صبر ميکنيم


  4. #34
    مدیر افتخاری
    شكوفه ياس آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 2,557      تشکر : 4,053
    5,625 در 2,309 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوفه ياس آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : امامت





    ماهيّت لطف چيست؟
    از دوره اى اگوستين تا عهد روشنگرى، تصوّر عمومى مسيحيان مؤمن از لطف خداوند، نيروى الهى و مستقل از آدمى است كه بر او اثر مى كند . اكويناس، در مقام تبينى عقلانى از اين تصور است .
    آيا لطف در فردى كه مشمول آن است، چيزى مى افزايد و آيا اين امر افزوده از مقوله ى كيف است؟ در لطف مخلوق، به مخلوق، چون خيرى در شخص لطف شونده سراغ دارد، لذا بر او لطف مى كند، امّا در مورد لطف خدا به مخلوقات، خود لطف، علامت ظهور خير در شخص لطف شونده است .
    لطف خالق به مخلوق، يك بار، عام و شامل تمام موجودات است همان مهرورزى خداوند كه به سبب آن، اشيا، موجود شده اند كه از بحث خارج است، و يك بار، خاص است عنايتى كه بر انسان دارد و او را از مرز طبيعت ترقّى داده است. به اين معنا، لطف، حتّى به معناى نخست، چيزى به انسان مى افزايد و اين چيز خير حقيقى است كه يك سر، در ذات حق، و يك سر، در روح خلق دارد. در ذات حق، صورتى جوهرى است و در خلق عرضى.
    در ادامه ى اين رساله، مطالبى از قبيل »آيا لطف همان فضيلت است؟«،»آيا موضوع لطف، خود نفس است يا يكى از قواى آن؟«،»آيا علّت فاعلى لطف، منحصراً خداوند است يا اين كه مخلوقات نيز مى توانند لطف كنند؟«،»آيا شمول لطف خداوند، مشروط به آمادگى فرد از طريق اعمال ارادى هست يا خير؟«،»آيا مى شود لطف، در يك فرد بيش تر از ديگرى باشد؟«، بحث شده است .
    در آخرين فصل اين رساله، مسئله ى لطف و استحقاق است. آيا اساساً، مى توان گفت، انسان، مستحق چيزى از خداوند است، آكويناس توضيح مى دهد كه انديشه ى استحقاق به معناى واقعى، در مورد دو موجود همطراز و مساوى هم قابل تصور است، لذا ميان خداوند و انسان، تصوّر چنين استحقاقى نمى رود، امّا گونه ى ديگر از استحاقق كه در روابط مولا و عبد يا پدر و فرزند وجود دارد، در مورد خدا و انسان قابل تصوّر است . بدين صورت كه مولا، خودش، استحقاقى براى عبد در ازاى انجام دادن وظايفى كه خود مقرّر كرده، وضع كند. در اين صورت، با اين كه هر چيزى كه از عبد نشئت مى گيرد، در واقع، از مولا است، در عين حال، شرط لازم براى استحقاق قراردادى را مى تواند احراز كند .
    آكويناس مى گويد، بدون لطف الهى، نمى توان كسى، مستحق رستگارى ابدى و حيات جاويدان شود. اگر كسى مشمول لطف خداوند شد، نه از جهت ذات اعمالى است كه انجام مى دهد، بلكه از جهت صرف همت خود در طاعت است و به موجب قراردادى كه ذكر شد، نوعى استحقاق پيدا مى كند .
    تا اين جا فقط به گوشه هاى از سخنان برخى متكلّمان مسيحى درباره ى لطف خداوندى اشاره كرديم. جهت تكميل بحث، بايد گفت، متكلّمان مسيحى قرون ميانه، مباحث مربوط به لطف را با شور و حماس پى مى گرفتند. تا قرن هجدهم، مجموع كلام مسيحى، تصوّر »نيروى الهى و فوق طبيعى« از لطف را حفظ كرده بودند.
    با طلوع عصر روشنگرى و ظهور عقل گرايى و ايمان به توانايى هاى انسان، تصوّر »نيروى الهى« به حاشيه رانده شد و انسان، فطرتاً، خيرخواه معرفى شده و گفته شده، شرور و بدها كه از او سر مى زند، محصول تربيت فاسد اجتماعى تلقى مى شود. لطف خداوند، به معناى همين عقل و اراده ى انسانى گرفته شد .
    نظر متأخرتر معاصر كه آميخته اى از انسان شناختى اگز يستانسياليستى وتاريخى گرى است، متكلّمان معاصر، مانند تيليخ، راهنر، تيلهارد نسبت به لطف، تحت تأثير فضاى فكرى غليظ شكل گرفته است. تصويرى كه اين متكلّمان نامور از لطف ارايه داده اند، »افق آگاهى« انسان را به جاى فعل و قوه و مداخله ى خداوند نشانده اند؛ چنان كه گويى اين مداخله، از طريق سوق دادن هستى به سمت و سوى است كه هم طرح پيشين و هم سرنوشت آينده خود ذات بارى است .
    بدين سان، لطف، هويّتى جارى در متن عالم پيدا مى كند.

    تيليخ، بدين باور رسيده بود كه سر رشته ى تحوّل، در زيست شناختى و اخلاق، نه به دست ژنها، بلكه به دست لطف خداوندى است، يعنى، لطف، هويتى ماورايى و بيرون از زندگى ملموس و حقيقى انسان ندارد، بلكه لطف، هم حضور خداوند است در پهنه ى آگاهى بشر و هم افق گسترش تاريخ
    در اين مرحله و تفسير، لطف خداوندى، مجدداً. احيا شده و محدوديّت آن در خلق اراده و عقل، زايل مى شود، ولى رنگ و بوى فوق طبيعى خود را كاملاً بافته و به عنصرى معنايى و نظامى تفسيرى از جهان مادّى حقيقى مبدل مى گردد .
    امامت

    http://upload.tazkereh.ir/images/836...5081474558.gifhttp://shiaupload.ir/images/66430553806342539936.gif


    تا وعده قيامت تو صبر مي کنيم
    بر داغ بي نهايت تو، صبر ميکنيم

    اي از تبار آينه و آفتاب و عشق
    تا مژده زيارت تو، صبر ميکنيم


  5. #35
    مدیر افتخاری
    شكوفه ياس آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 2,557      تشکر : 4,053
    5,625 در 2,309 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوفه ياس آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : امامت




    مقايسه نقاط اشتراك

    نيز برداشت مسيحى از ماجراى خلقت، حيات، تصليب، رستاخيز، و عروج مسيح، تحت عنوان وحى الهى و لطف و عطوفت خداوندى براى رستگار ساختن انسان در حيات جاويد و رها سازى او از چنگال گناه نخستين، در جهت گيرى عمومى خود، با چشم پوشى از ويژگى هاى كه در كلام مسيحى مراد است - از قبيل تجسسيد، تثليث، تصليب و... - روايت متفاوتى از مصداق اهم لطف الهى است كه عبارت است از بعثت، تكليف، تشريع، لطف محصّل و فعل تشريعى خداوند براى تضمين رستگارى اخروى انسان لطف مقرّب كه بدون آن، بنا به باور متكلمان شيعى، مصالح عظيمى از انسان فوت مى شد هدف خلقت و هدف تكليف .



    فى الجمله، مى توان چنين نتيجه گرفت كه هسته ى اصلى انديشه ى لطف در هر دو دستگاه، مشتركاً، داراى دو جزء اساسى است: تجلّى عنايت الهى به ايشان از طريق بر انگيختن پيامبران و فروفرستادن وحى و دستگيرى مستمر از ابناى بشر در جهت توفيق او به فعل خير به هدف رستگار ساختن او كه غايت نهايى خلقت است .
    1- در هر دو نظر، لطف، نوعى مداخله ى خداوند در زندگى انسان است كه در جهت رستگارى او صورت مى گيرد. اين مداخله، هيچ گاه، با اختيار بندگان منافات ندارد. تصور نيرويى كه محرك ده روح انسان به خير است، بسيار نزديك به تصوّر شيعى از توفيق. امداد، تقرب عبد به طاعت، دور كردن او از معصيت است. اين دو برداشت، در غايت، با هم وحدت دارند، هر چند در جزئيات متفاوت اند . 3- سعادت اخروى از نظر هر دو دستگاه، فقط و فقط، از طريق لطف الهى ميّسر مى گردد . 4- آخرين وجه اشتراك كه مربوط به بحث، يعنى ضرورت و نياز انسان ها به امامت، مى شود، اين نكته است كه لطف تفضّلى، انديشه ى آكويناس كه به معناى لطفى است كه مستقيماً به رستگارى فرد مربوط نيست، بلكه در جهت وسيله قرار دادن او براى رستگارى ديگران است و آثار گوناگونى از جمله اعجاز و اخبار از غيب و تكلّم به زبان هاى گوناگون و... از خود نشان مى دهد، با اندكى مسامحه، قابل انطباق با لطف تشريعى به معناى انزال كتب و بعثت انبيا و حتّى نصب امامان براى هدايت مردم است. خصوصيّات مذكور نيز در كلام شيعى، اوصافى است كه به طور يك جا در امامان وجود دارد . 2- در كلام آكويناس، انسان، بدون لطف خداوند، قادر به كسب خير بهتر از مقتضاى طبع خود نيست. در كلام شيعى نيز لطف به معناى ارسال رسل و تشريع ( لطف محصلّ ) يگانه راه دست يابى انسان به كمال برتر است كه غايت اصلى از خلقت آدمى معرفى شده است. با اندكى توسعه، مى توان گفت، هر دو دستگاه، به انسان اجازه مى دهند با كمك عقل خود، حاجات عادى و طبيعى خود را برآورند. ولى او را از شناخت خير و صلاح اعلاى خود، بدون كمك لطف خداوندى عاجز مى دانند .
    امامت

    http://upload.tazkereh.ir/images/836...5081474558.gifhttp://shiaupload.ir/images/66430553806342539936.gif


    تا وعده قيامت تو صبر مي کنيم
    بر داغ بي نهايت تو، صبر ميکنيم

    اي از تبار آينه و آفتاب و عشق
    تا مژده زيارت تو، صبر ميکنيم


  6. #36
    مدیر افتخاری
    شكوفه ياس آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 2,557      تشکر : 4,053
    5,625 در 2,309 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوفه ياس آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : امامت





    نقاط افتراق


    1- در كلام شيعى، اصل، اثبات عقلى ضرورت لطف وحلّ ابهامات و شبهات آن است، امّا در كلام مسيحى، براى اثبات لطف، تلاش چشم گيرى صورت نمى گيرد . 2- آكويناس، در توجيه كم و كيف و ماهيّت و خواصّ لطف كه مقوله ى لاهوتى است و كم و زياد مى پذيرد و... به طور مشروح سخن گفته، امّا در كلام اسلامى، به اين جهت پرداخته نشده است كه سبب آن، شايد، ضرورت نداشتن آن باشد . 3- از آن جا كه مبانى كلامى اين دو ديد، مختلف است، موجب اختلاف در محتواى بحث لطف شده است. مثلاً، تفسير و ماهيّت وحى، شريعت، رابطه ى خداوند با انسان، اوصاف و اسماى الهى، رابطه ى، دنيا و آخرت و...، لذا لطف از نظر آكويناس، همسايه ى ديوار به ديوار گناه جبلى است؛ يعنى، انسانى كه مرتكب گناه نخستين شده، اميد به رستگارى را از دست داده، مگر آن كه از رهگذر لطف خداوند اصلاح شود، امّا در كلام شيعى، چنين تفكراتى، اصلاً، راه ندارد. كلام اسلامى، به گناه جبلى باور ندارد. در بحث توبه و احباط و تكفيركه از حيث ملاك مى تواند با مفهوم اصلاح مسيحى قرابت داشته باشد، سخنى از قاعده ى لطف به ميان نيامده است .
    امامت

    http://upload.tazkereh.ir/images/836...5081474558.gifhttp://shiaupload.ir/images/66430553806342539936.gif


    تا وعده قيامت تو صبر مي کنيم
    بر داغ بي نهايت تو، صبر ميکنيم

    اي از تبار آينه و آفتاب و عشق
    تا مژده زيارت تو، صبر ميکنيم


  7. #37
    مدیر افتخاری
    شكوفه ياس آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 2,557      تشکر : 4,053
    5,625 در 2,309 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوفه ياس آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : امامت




    امامت ونص

    شيعه معتقد است كه قدرت امام معصوم عليه السلام منبعث از خداست، امام را امت انتخاب نمى كند، بلكه امامت او مثل نبوت پيامبران، به نص الهى است.
    وصيت و نص رسول خدا
    على عليه السلام خلافت را حق مسلم و قطعى خود مى دانست و در نهج البلاغه بر مدعاى خود از طرق گوناگون استدلال كرده است.
    آن حضرت در موارد زيادى از حق خويش سخن گفته است كه جز با مساله ى تنصيص و مشخص شدن حق خلافت براى او به وسيله پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم قابل توجيه نيست. در نهج البلاغه صريحا درباره ى اهل بيت مى فرمايد:
    «...ولهم خصائص حق الولاية وفيهم الوصية والوراثة، الان اذ رجع الحق الى اهله ونقل الى منتقله!» . (1) يعنى ويژگى هاى ولايت و حكومت از آن آنهاست و وصيت پيامبر و وراثت او در ميان آنان، هم اكنون حق به اهلش برگشته و دوباره به جايى كه از آنجا منتقل شده بود، باز گرديده است.
    و همچنين در سرتاسر نهج البلاغه، گلايه امام از مردم براى اين است كه چرا او را از حق مسلم و قطعى اش محروم كردند بديهى است كه تنها با نص و تعيين قبلى از طريق رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم است كه مى توان از حق مسلم و قطعى دم زد; زيرا اگر انتخاب امام، حق امت بود معنى نداشت على عليه السلام تنها به خاطر شايستگى اش به امامت، قبل از انتخاب مردم حكومت را حق مسلم خود بداند و با كسى كه على الظاهر مدعى خلافت از طريق مردم بود، به مبارزه برخيزد; زيرا صلاحيت و شايستگى حق بالقوه، ايجاد مى كند نه حق بالفعل و در صورت حق بالقوه، سخن از ربوده شدن حق مسلم و قطعى صحيح نيست. اكنون به ذكر مواردى مى پردازيم كه امام على عليه السلام خلافت را حق مسلم خود مى داند:
    1. على عليه السلام براى اثبات حقانيت خود نوعا به ادله و نصوصى كه درباره او وارد شده است، استناد مى كند:
    ابوالطفيل ليثى يكى از اصحاب پيامبر مى گويد: روزى على عليه السلام مردم را در ميدان وسيعى جمع كرد ، سپس به آنها فرمود: شما را به خدا سوگند مى دهم، هر كس از شما روز غدير خم و هر چه از رسول خدا شنيده، بگويد. سى نفر از مردم بلند شدند و شهادت دادند. ابونعيم مى گويد:
    گروه كثيرى از مردم برخاستند وبه اين جمله شهادت دادند كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم هنگامى كه دست على عليه السلام را گرفته بود، به مردم مى فرمود: «اتعلمون انى اولى بالمؤمنين من انفسهم؟ قالوا:
    نعم يا رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم: آيا شما مى دانيد كه من نسبت به مؤمنان از خود آنها اولى تر هستم، مردم گفتند: آرى پيامبر خدا فرمود: «من كنت مولاه، فعلى مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه » : هر كس من مولاى او هستم على عليه السلام هم مولاى او است بار خدايا دوست بدار، دوستان او را و دشمن بدار دشمنان او را.
    ابوالطفيل مى گويد: من اين اجتماع را ترك گفتم ولى شبهه اى در دلم ايجاد شد. در راه با زيد بن ارقم ملاقات كردم و جريان را براى او بازگو كردم و سپس پرسيدم: چرا انكار مى كنى؟ من نيز همين مطلب را از رسول خدا شنيدم. (2) 2. هنگامى كه امام از طغيان عايشه و طلحه و زبير آگاه شد و تصميم به سركوبى آنها گرفت ضمن هشدار به رهبران مذهبى فرمود:
    «...فوالله ما زلت مدفوعا عن حقى مستاثرا على منذ قبض الله نبيه صلى الله عليه و آله و سلم حتى يوم الناس هذا» . (3) «به خدا سوگند از روزى كه خدا جان پيامبرش را گرفت تا امروز همواره حق مسلم من از من سلب شده است » .
    3. اميرمؤمنان على عليه السلام مى گويد: روز شورا شخصى در حضور جمعى به من گفت: پسر ابوطالب! تو بر امر خلافت حريصى، من در پاسخ گفتم:
    «بل انتم والله احرص وابعد وانا اخص واقرب وانما طلبت حقا لى وانتم تحولون بينى و بينه و تضربون وجهى دونه فلما قرعته بالحجة فى الملاء الحاضرين هب كانه بهت لا يدرى ما يجيبنى » . (4)
    «به خدا سوگند بلكه شما با اين كه ازپيامبر دورتريد از من حريصتريد. من حق خود را طلب كردم شما مى خواهيد ميان من و حق خاص من مانع شويد و مرا از آن منصرف سازيد. آيا آن كه حق خويش را مى خواهد حريصتر است يا آن كه به حق ديگران چشم دوخته است؟ همين كه در جمع حاضران اقامه دليل نمودم به خود آمد و نمى دانست در پاسخ من چه بگويد» .
    ابن ابى الحديد مى گويد: اعتراض كننده سعد وقاص و آن هم بعد از قتل عمر در روز شورا بود و سپس مى گويد: ولى اماميه معتقدند كه اعتراض كننده ابوعبيده جراح و آن هم در روز سقيفه بود» . (5)
    امامت

    http://upload.tazkereh.ir/images/836...5081474558.gifhttp://shiaupload.ir/images/66430553806342539936.gif


    تا وعده قيامت تو صبر مي کنيم
    بر داغ بي نهايت تو، صبر ميکنيم

    اي از تبار آينه و آفتاب و عشق
    تا مژده زيارت تو، صبر ميکنيم


  8. #38
    مدیر افتخاری
    شكوفه ياس آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 2,557      تشکر : 4,053
    5,625 در 2,309 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوفه ياس آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : امامت





    4. در دنباله همان جمله ها آمده است:
    «اللهم انى استعديك على قريش ومن اعانهم، فانهم قطعوا رحمى وصغروا عظيم منزلتى واجتمعوا على منازعتى امرا هولى، ثم قالوا: الا ان في الحق ان تاخذه وفى الحق ان تتركه » .
    «بار خدايا! من در برابر قريش و كسانى كه به كمك آنان برخاسته اند از تو استعانت مى جويم و شكايت را پيش تو مى آورم آنها پيوند خويشاوندى مرا قطع كرده اند و مقام و منزلت عظيم مرا كوچك شمردند و در غصب حق، و مبارزه ى با من هماهنگ شدند (به اين هم اكتفا نكردند) بلكه گفتند:
    «بعضى از حقوق را بايد گرفت و پاره اى را بايد رها كرد» (و اين از حقوقى است كه بايد رها سازى) .
    ابن ابى الحديد مى گويد: اين گونه جملات از امام به طور تواتر نقل شده از جمله فرموده است:
    1. ما زلت مظلوما منذ قبض الله رسوله....
    2. و نيز فرموده: «اللهم اخز قريشا فانها منعتنى حقى وغصبتنى امرى » .
    پروردگارا! قريش را رسوا ساز كه مرا از حقم ممنوع ساختند وخلافتم را غصب نمودند.
    3. و هنگامى كه شنيد كسى داد مى زد «انا مظلوم » من ستمديده ام به او فرمود: «هلم فلنصرخ معا فانى ما زلت مظلوما» بيا با هم فرياد بزنيم كه من همواره مظلوم بوده ام!
    امام با اين كار، هم ناراحتى او را تسكين داد و هم مظلوميت خويش را اعلام فرمود.
    4. و فرمود: «وانه ليعلم ان محلى منها محل القطب من الرحى » ابوبكر خوب مى دانست وجود من نسبت به خلافت همچون محور وسط سنگ آسياست.
    و نيز از آن حضرت رسيده است:
    «ما زلت مستاثرا على، مدفوعا عما استحقه واستوجبه » : من هميشه تحت فشار حكومت استبداد بوده ام و از آنچه حقم بود و سزاوار آن بودم ممنوع گشتم. (6) ابن ابى الحديد پس از نقل كلمات فوق، به دست و پا افتاده و مى گويد:
    «معتزلى ها اين سخنان را دليل بر افضليت و سزاوارتر بودن امام به خلافت مى گيرند نه اين كه نص صريحى بر خلافت بوده و امام با اين كلمات اشاره به آن فرموده باشد.
    اما اماميه و زيديه به آنها استدلال مى كنند و به گمان قوى همين معنى از الفاظ مراد باشد ولى اگر اين حرف را بپذيريم بايد عده اى از مهاجر و انصار را تكفير و تفسيق كنيم، لذا بايد گفت اين جملات جزو متشابهات است كه بايد ظاهر آنها را ناديده گرفت وآنها را به معنايى حمل نمود كه لطمه اى به صحابه نزند! !
    اما واقعيت اين است كه چون ابن ابى الحديد سنى مذهب مى باشد لذا مجبور است چنين توجيهى نامربوط براى سخنان امام بكند در صورتى كه جملات بالا صراحت دارد در اين كه امام صريحا به مسئله خلافت پرداخته و آن را حق مسلم خويش مى داند كه غصب شده است.
    چه لزومى دارد ما سخنان امام را از معنى حقيقى اش منصرف كنيم با توجه به اين كه ابن ابى الحديد نيز گفته گمان قوى همان معنى ظاهرى الفاظ است به علاوه اين جملات هيچ گونه ابهامى ندارد تا آنها را از متشابهات بدانيم!
    امامت

    http://upload.tazkereh.ir/images/836...5081474558.gifhttp://shiaupload.ir/images/66430553806342539936.gif


    تا وعده قيامت تو صبر مي کنيم
    بر داغ بي نهايت تو، صبر ميکنيم

    اي از تبار آينه و آفتاب و عشق
    تا مژده زيارت تو، صبر ميکنيم


  9. #39
    مدیر افتخاری
    شكوفه ياس آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 2,557      تشکر : 4,053
    5,625 در 2,309 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوفه ياس آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : امامت




    وانگهى صحابه كه معصوم از خطا و اشتباه نبودند تا با تكيه بر عصمت آنها مجبور باشيم آنان را بى گناه قلمداد كنيم. (7) استاد شهيد مطهرى، بعد از نقل مطالب فوق از ابن ابى الحديد مى گويد:
    ابن ابى الحديد خود طرفدار افضليت و اصلحيت على عليه السلام است جمله هاى نهج البلاغه تا آنجا كه مفهوم احقيت مولى را مى رساند از نظر ابن ابى الحديد نيازى به توجيه ندارد ولى جمله هاى بالا از آن جهت از نظر او نياز به توجيه دارد كه تصريح شده است كه خلافت حق خاص على عليه السلام بوده است و اين جز با منصوصيت و اين كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم از جانب خدا تكليف را تعيين و حق را مشخص كرده باشد، متصور نيست. (8) 5. مردى از بنى اسد از اصحاب على عليه السلام از آن حضرت پرسيد:
    «كيف دفعكم قومكم عن هذا المقام و انتم احق به » ، چه طور شد كه قوم شما، شما را از اين مقامى كه سزاوارتر بوديد بركنار نمودند؟ امام در پاسخ فرمود:
    «اما الاستبداد علينا بهذا المقام و نحن الاعلون نسبا و الاشددن برسول الله نوطا فانها كانت آثرة شحت عليها نفوس قوم و نحت عنهانفوس آخرين » . (9) رهبرى امت از آن ما بود و پيوند ما با پيامبر از ديگران استوارتر بود اما گروهى بر آن مقام بخل ورزيدند وگروهى ديگر (خود ما) با سخاوت از آن صرف نظر كردند و داور ميان ما و آنها خداوند است و بازگشت همه به سوى اوست...» .
    ابن ابى الحديد مى گويد از استادم: ابوجعفر يحيى بن محمد علوى نقيب بصره كه مردى منصف بود و عقل وافرى داشت، پرسيدم منظور سؤال كننده از افرادى كه امام عليه السلام را از حقش بر كنار ساختند، كيانند؟ آيا منظور روز «سقيفه » است يا روز «شورا» ؟ گفت: «سقيفه » گفتم: من به خود اجازه نمى دهم بگويم اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مخالفت پيامبر را نمودند و نص خلافت را كنار گذاشتند، در پاسخم گفت: من هم به خود اجازه نمى دهم به پيامبر اين نسبت را بدهم كه در امر خلافت و امامت پس از خود اهمال و سستى ورزيده و مردم را بى سرپرست گذارده باشد، او كه براى مسافرتى در بيرون مدينه، كسى را به جاى خود برمى گزيد، چگونه براى پس از مرگش كسى را به خلافت تعيين نكرد؟ ! (10) 6.
    عبدالله بن جناده مى گويد: من در نخستين روزهاى زمامدارى على عليه السلام از مكه وارد مدينه شدم، ديدم همه مردم در مسجد پيامبر در انتظار ورود امام هستند، ناگهان امام از خانه بيرون آمد و سخنان خود را پس از حمد و ثناى خداوند، چنين آغاز كرد: لما قبض الله نبيه ، قلنا نحن اهله و ورثته و عترته و اوليائه دون الناس...و ايم الله لولا مخالفة الفرقة بين المسلمين و ان لا يعود الكفر و يبور الدين لكنا على غير ما كنا لهم عليه » . (11)
    امامت

    http://upload.tazkereh.ir/images/836...5081474558.gifhttp://shiaupload.ir/images/66430553806342539936.gif


    تا وعده قيامت تو صبر مي کنيم
    بر داغ بي نهايت تو، صبر ميکنيم

    اي از تبار آينه و آفتاب و عشق
    تا مژده زيارت تو، صبر ميکنيم


  10. #40
    مدیر افتخاری
    شكوفه ياس آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 2,557      تشکر : 4,053
    5,625 در 2,309 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوفه ياس آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : امامت




    اى مردم! روزى كه پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله و سلم از ميان ما رخت بربست، گفتيم كه ما وارث و ولى و عترت او هستيم ديگر كسى با ما درباره حكومتى كه او پى ريزى كرده است نزاع نكند و به آن چشم طمع ندوزد اما بر خلاف انتظار گروهى از قريش به حق ما دست دراز كردند و فرمانروايى را از ما سلب نمودند و از آن خود ساختند، به خدا سوگند اگر ترس از پيدا شدن شكاف و اختلاف در ميان مسلمانان نبود و اين كه بار ديگر كفر و بت پرستى به نقاط اسلامى بازگردد و اسلام محو و نابود شود وضع ما غير از اين بود كه مشاهده مى كنند.
    7. در خطبه شقشقيه صريحا مى فرمايد: «... ارى تراثى نهبا» . (12) جمله ى «با چشم خود مى ديدم، ميراثم را به غارت مى برند» ، اشاره به اين است كه ميراث الهى مرا به غارت مى برند، قرآن نيز خلافت را «ارث الهى » خوانده است:
    «وورث سليمان داود...» (13) و همچنين در جاى ديگر مى خوانيم كه يعقوب از خداوند فرزندى خواسته و چنين دعا مى كند: «يرثنى و يرث من آل يعقوب...» (14) روشن است كه وراثت سليمان از داود و يحيى از زكريا و آل يعقوب ظاهرا چيزى جز خلافت الهى نبوده است. (15) 8. انتقاد امام از امت مسلمان بعد از تعيين ابوبكر به خلافت، كه چرا بر خلاف دستور الهى عمل كردند: «ايتها الامة المتحيرة بعد نبيها لو كنتم قدمتم من قدم الله و اخرتم من اخر الله جعلتم الولاية و الوراثة حيث جعلها الله ما عال ولي الله سهم من فرائض الله و لا اختلف اثنان فى حكم الله...» . (16)
    اى امت سرگردان بعد ازپيامبر خود! اگر شما آن كسى را كه خدا مقدم داشته است مقدم مى داشتيد و حكومت و ولايت را آن طورى كه خدا مقرر فرموده، رعايت مى كرديد، يك دوست خدا در مانده نمى گرديد و در امر خداوند در هيچ چيز، امت دچار نزاع نمى گشت، آگاه باشيد علم كتاب خداوند نزد ماست، پس بچشيد كيفر كار خود را كه درباره ى آن تقصير كرديد و در آنچه دستهايتان از پيش آماده كرده است » .
    پس اگر حكومت و خلافت حق خاص على عليه السلام نبود، پس آن همه احتجاجات و مبارزات در اين باره براى چه بود؟
    امامت

    http://upload.tazkereh.ir/images/836...5081474558.gifhttp://shiaupload.ir/images/66430553806342539936.gif


    تا وعده قيامت تو صبر مي کنيم
    بر داغ بي نهايت تو، صبر ميکنيم

    اي از تبار آينه و آفتاب و عشق
    تا مژده زيارت تو، صبر ميکنيم


صفحه 4 از 6 نخستنخست 123456 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •