*** کرامات شهدا *** سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
*** کرامات شهدا ***
صفحه 2 از 5 نخستنخست 12345 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 20 , از مجموع 41
  1. #11
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    نرگس منتظر آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    نوشته : 18,972      تشکر : 41,292
    48,486 در 15,341 پست تشکر شده
    وبلاگ : 15
    دریافت : 0      آپلود : 0
    نرگس منتظر آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : *** کرامات شهدا ***




    اسلامي خواه-سيد مهدي

    مادرم مي‌گفت: «از هجران سيد مهدي» ناراحت بودم. يك شب او را در خواب ديدم، به او گفتم: تو از پيش من رفتي و ديگر يادي از من نمي‌كني و سراغي از ما نمي‌‌گيري؛

    مهدي گفت: مادر من مي‌توانم به شما سر بزنم ولي در انظار مردم نمي‌شود، شما ناراحت نباش، چند روز ديگر به سراغت مي‌آيم.

    يك روز بعدازظهر كه در منزل تنها و روي پله‌هاي جلوي اتاق نشسته بودم، ناگهان چشمم به حياط افتاد،
    با كمال تعجب ديدم سيد مهدي در حالي كه لباس روحاني به تن دارد و تسبيحي را هم در دستش مي‌چرخاند و با خود چيزي را شبيه شعر زمزمه مي‌كند به طرف من مي‌آيد.

    او جلو آمد و با من صحبت كرد. به او گفتم: «چرا دير آمدي؟» گفت: «حالا كه آمده‌ام و پيش تو هستم.»

    من از شوق به گريه افتادم و با او حرف زدم و درد دل كردم و ازخود بي‌خود شدم.
    وقتي متوجه شدم، كه او نبود.

    مرتبه‌ي ديگر كه سيد مهدي را ديدم، در حال خواندن نماز مغرب و عشا بودم، ناگهان احساس كردم سيد مهدي وارد اتاق شد و جلوي من به نماز ايستاد، نمازم را مدتي طول دادم كه بيشتر او را ببينم، او هم نمازش را ادامه داد، بعد فكر كردم نمازم را تندتر بخوانم تا پس از نماز او را بهتر ببينم و با او صحبت كنم، به سجده رفتم، از سجده كه برخاستم هيچ‌كس جلوي من نبود.

    منبع :كتاب لحظه هاي آسماني
    راوي : خواهر شهيد

    *** کرامات شهدا ***

  2. تشكرها 3

    parsa (21-12-1388), محب فاطمه (30-01-1389), محب الحسین (17-12-1388)

  3. #12
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    نرگس منتظر آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    نوشته : 18,972      تشکر : 41,292
    48,486 در 15,341 پست تشکر شده
    وبلاگ : 15
    دریافت : 0      آپلود : 0
    نرگس منتظر آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : *** کرامات شهدا ***




    پاسداري ازغيب

    پيش از عمليات فتح المبين قرار بود امكانات وسيعي در اختيارمان بگذارند اما موقع عمليات امكانات رسيده بسيار اندك بود. اين امر باعث نگراني من شد.

    پيش خود فكر كردم كه چطور با اين امكانات كم مي‌توانيم يك تيپ جديد تشكيل بدهيم و عمليات موفقيت آميز انجام شود؟ شب هنگام، براي وضو گرفتن، به محوطه آمدم.

    در همان تاريكي شب، گرمي دستي را بر شانه‌ام حس كردم. روي برگرداندم و برادرسپاهي را ديدم كه مي‌گفت: برادر احمد! شما خدا و ائمه را فراموش كرده‌ايد؟

    به خدا توكل كنيد و امكانات را ناديده بگيريد. به حق قسم، شما پيروز خواهيد شد.
    انشاالله به زودي براي جنگ با اسرائيل عازم لبنان خواهيد شد.
    پايان كار شما در آن‌جا نيست!

    سخنانش قلبم را آرام كرد آنشب آموختم كه امكانات اصلي نزد خداوند است.


    منبع :كتاب همپاي صاعقه
    راوي : حاج احمد متوسليان


    *** کرامات شهدا ***

  4. تشكرها 3

    parsa (21-12-1388), محب فاطمه (30-01-1389), محب الحسین (17-12-1388)

  5. #13
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    نرگس منتظر آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    نوشته : 18,972      تشکر : 41,292
    48,486 در 15,341 پست تشکر شده
    وبلاگ : 15
    دریافت : 0      آپلود : 0
    نرگس منتظر آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : *** کرامات شهدا ***




    بوي عطر قبر شهيد

    سيد احمد پلارك فرزند سيدعباس متولد 1344 تهران و اصالتاً تبريزي است. در سال 66 عمليات كربلاي 8 در شلمچه به شهادت رسيد.

    در 6 سالگي پدر را از دست داد و چون تك پسر خانواده بود، علاوه بر تحصيل،‌ بار مسئوليت خانواده نيز بر عهده‌ي او افتاد و تن به كار داد و توانست خواهرانش را در ازدواج ياري دهد.
    او در خيابان ايران ميدان شهدا و در محله‌اي مذهبي زندگي مي‌كرد. مسجد حاج آقا ضيا آبادي (علي‌بن‌موسي الرضا (ع)) مأمن هميشگي‌اش بود.

    اگرچه او را از بچگي مي‌شناختم، اما از سال 63 رفاقتمان شديدتر شد. وي دائماً به منطقه مي‌رفت و من از سال 65 به او ملحق شدم و از نزديك همراهيش نمودم. او فرمانده‌ي آرپي‌جي زن‌هاي گردان عمار در لشگر 27 محمد رسول‌الله (ص) بود خالص و بي‌ادعا».

    احمد مثل خيلي از شهداي ديگه بود. به مادرش احترام مي‌گذاشت به نماز اول وقت اعتقاد داشت، نماز شبش ترك نمي‌شد هميشه غسل جمعه مي‌كرد، سوره‌ي واقعه رو مي‌خوند و....

    اما اين‌كه چرا مزارش خوش‌بو شده و دو سه باري هم كه سنگش رو عوض كردن باز هم خيلي از نيمه شب‌ها خصوصاً تابستون‌ها فضا رو معطر مي‌كنه به نظر من يه دليلي داره... سيد احمد يه مادر داره كه هنوزم زنده است. خدا حفظش كنه كه خيلي مؤمنه و اهل دله.
    معروف بود كه تو قنوت نماز از لباش آبي مي‌ريخت كه معطر بود. بعضي از زن‌ها مي‌گن ما با چشم خودمون ديديم...
    اما يه عده اون‌قدر با طعنه و كنايه‌هاشون پيرزن رو اذيت كردن كه بنده خدا گوشه‌نشين شده....
    فكر مي‌كنم خدا خواست با خوش‌بو كردن مزار احمد قدرتش رو به اون‌ها نشون بده... تازه خيلي‌ها هم از احمد حاجت مي‌گيرن....


    منبع :كتاب كرامات شهدا - صفحه: 68

    *** کرامات شهدا ***

  6. تشكرها 3

    parsa (21-12-1388), محب فاطمه (30-01-1389), محب الحسین (17-12-1388)

  7. #14
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    نرگس منتظر آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    نوشته : 18,972      تشکر : 41,292
    48,486 در 15,341 پست تشکر شده
    وبلاگ : 15
    دریافت : 0      آپلود : 0
    نرگس منتظر آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : *** کرامات شهدا ***




    امضايي از بهشت

    ماه شعبان رسيده بود و حال و هواي جشن و شادي در همه‌جا موج مي‌زد. به حاج آقا پيشنهاد كردم كه در ايام شعبان، سفري به تهران داشته باشيم كه بچه‌ها هم هوايي عوض كنند. ايشان هم ما را به تهران فرستادند.

    چند شبي نگذشته بود كه در عالم خواب، آقا اباعبدالله الحسين (ع) را ديدم كه به خانه‌ي ما آمده‌اند و دنبال چيزي مي‌گردند، از ايشان پرسيدم: «آقا چي مي‌خواين؟» ايشان فرمودند: «من مي‌خواهم چيزي را از شما بگيرم!
    گفتم:

    _ آقا! شما اختيار دارين! اين چه فرمايشي است كه مي‌فرمايين...؟!
    _ اومدم زيارت! شما اين‌جا چه مي‌كني! چرا كردستان رو رها كرده‌اي؟!
    _ خسته شدم؛ از كردستان خسته شدم و تسويه كردم.
    حاجي تعجب نمود و نگاه عميقي به من كرد؛
    _ نه به كردستان برو! مي‌خواهي برات حكم جديدي بزنم؟!

    و بعد حكمي به من داد؛ وقتي نگاه كردم ديدم كه حكم، درست مثل سربرگ‌هاي سپاه بود، آرم هم داشت؛ به محل امضايش دقت كردم، ديدم نوشته:

    فرمانده‌ي سپاه خراسان _ علي‌بن موسي الرضا (ع) از طرف محمد بروجردي.

    ديدم امضا، امضاي شهيد بروجردي است.....

    خواب، واضح و گويا بود، هيچ احتياجي به تعبير و تأويل نداشت، صبح كه از خواب برخاستم، يك‌راست به محل كارم بازگشتم! جايي كه به هزار مشقت آن را رها كرده بودم».


    منبع :كتاب كرامات شهدا - صفحه: 113
    راوي : سردار سيد رحيم صفوي


    *** کرامات شهدا ***

  8. تشكرها 2

    parsa (21-12-1388), محب فاطمه (30-01-1389)

  9. #15
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    نرگس منتظر آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    نوشته : 18,972      تشکر : 41,292
    48,486 در 15,341 پست تشکر شده
    وبلاگ : 15
    دریافت : 0      آپلود : 0
    نرگس منتظر آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : *** کرامات شهدا ***




    پارچه ي سبز

    از مادر شهيد «مهرداد زماني» درخواست نمودم تا خاطره‌اي را برايم نقل نمايد، ايشان به روايت چند خاطره پرداخت».

    «چندماهي از اعزام شهيدم نگذشته بود، شبي در خواب ديدم زني با لباس سبز وارد حياط منزلمان شد، در حالي كه دو جانباز به همراه داشت، بر روي يكي پارچه‌ي سبز، و بر ديگري پارچه‌ي قرمز كشيده شده بود».

    آن زن گفت، اين جنازه كه پارچه‌ي سبز دارد شهيد شماست، از خواب پريدم، شوهرم را بيدار كردم و گفتم: اسفنديار! مهرداد شهيد شده است! شوهرم گفت: «مگر عقلت را از دست دادي اين وقت شب».

    من چيزي نگفتم از آن‌جا كه چندين بار خواب‌هاي صادقه‌ي من تعبير شده بود، اطمينان داشتم كه اتفاقي افتاده است.

    همسرم ديگر بيدار شده بود، بر اعصابم مسلط شدم و خوابم را برايش تعريف كردم.
    او فقط سكوت كرد.
    فرداي آن روز به بازار رفتم و تمام وسايل و لوازم پذيرايي، به تعداد وابستگان و فاميل كه به ديدن ما مي‌آمدند را خريدم.

    شوهر و فرزندانم هاج و واج مانده بودند و با ناباوري وسايل خريداري شده را تماشا مي‌كردند. سه روز بعد خبر شهادت مهرداد را براي ما آوردند.



    منبع :كتاب كرامات شهدا - صفحه: 43
    راوي : رضاسربازي


    *** کرامات شهدا ***

  10. تشكرها 2

    parsa (21-12-1388), محب فاطمه (30-01-1389)

  11. #16
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    نرگس منتظر آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    نوشته : 18,972      تشکر : 41,292
    48,486 در 15,341 پست تشکر شده
    وبلاگ : 15
    دریافت : 0      آپلود : 0
    نرگس منتظر آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : *** کرامات شهدا ***




    بشارت

    جرياني به واسطه‌ي توسل به امام حسين (ع) در محرم سال 1366 بر من (1) واقع گرديد. يك شب بعد از انجام عهدي كه با خود نمودم و آن خواندن زيارت عاشورا و قرآن براي امام زمان (عج) و امام حسين (ع) بود، پس از عزاداري در بقعه‌ي متبرك علي‌مالك جهت استراحت به منزل يكي از برادران رفتيم و در آن‌جا خوابيديم.


    حدود ساعت 2 صبح در عالم خواب در حالي كه اسلحه‌اي در دست داشتم، يكي از برادران را ديدم و او به من گفت: سيد تو و سه نفر ديگر شهيد خواهيد شد،‌ و مرا نزد لوحي كه پرده‌اي بر روي آن كشيده شده بود،‌ برد.



    پرده را كنار زد و گفت: «ببين، اسم‌هاي شما چهار نفر بر روي آن ثبت گرديده است»، بعد روي آن را پوشاند و من با همان وضع نزد چند تن از برادران كه اولين آن‌ها شهيد سيد هبت‌الله فرج‌اللهي بود رفتم.


    ‌ با آن‌ها دور يك سفره نشستيم و غذا خورديم، بعد كه از خواب بيدار شدم به شكرانه‌ي اين بشارت، يك‌بار سوره‌ي «انا انزلنا» و سه بار سوره‌ي توحيد را خواندم و بعد دعاي «قل‌اللهم‌مالك‌الملك» را قرائت كردم و پس از اقامه‌ي نماز صبح سجده‌ي شكر به جاي آوردم.


    1_ شهيد سيدرضا پورموسوي در سال 1345 در دزفول متولد شد، پس از عضويت در بسيج و فعاليت قرآني و شركت در عمليات‌هاي نظامي مختلف در سال 1367 در عمليات والفجر 10 در شمال عراق به فيض شهادت نايل آمد.


    منبع :كتاب لحظه هاي آسماني
    راوي : شهيد سيدرضا پور‌موسوي


    *** کرامات شهدا ***

  12. تشكرها 3

    parsa (21-12-1388), محب فاطمه (30-01-1389), شكوفه ياس (18-12-1388)

  13. #17
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    نرگس منتظر آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    نوشته : 18,972      تشکر : 41,292
    48,486 در 15,341 پست تشکر شده
    وبلاگ : 15
    دریافت : 0      آپلود : 0
    نرگس منتظر آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : *** کرامات شهدا ***




    تجلي كرامت

    در سال 1362 كه به حج مشرف شده بودم، در يك شب جمعه در مسجد النبي، نام شهيد "مهدي قلي‌فيروزي" يكي از شهداي محل به ذهنم رسيد.
    از يادآوري خاطرات او متأثر شده و گريستم،‌ حتي آن زمان به ياد فرزند شهيدم هم نبودم. پس از لحظاتي دو ركعت نماز خوانده و به روحش هديه كردم.

    وقتي به شيراز بازگشتم، مادر آن شهيد به زيارت قبولي آمد و در حالي كه گريه مي‌كرد پرسيد:
    راستش را بگوييد شما شب جمعه‌ي قبل براي پسرم چه كار خيري انجام داديد؟
    پرسيدم: چه‌طور؟
    گفت: شب جمعه فرزندم به خوابم آمد
    و گفت: هفته‌ي ديگر مادر شهيد عبدالعظيم فيروزي از مكه باز مي‌گردد.

    حتماً براي زيارت قبولي به منزلش برويد و به هر طريقي مي‌توانيد به او خدمت كنيد.
    چون امشب براي من زحمت زيادي كشيده و هديه‌ي پر بركتي براي من فرستاده است.

    منبع :كتاب لحظه هاي آسماني - صفحه: 57
    راوي : مادرشهيد عبدالعظيم فيروزي

    *** کرامات شهدا ***

  14. تشكرها 2

    parsa (21-12-1388), محب فاطمه (30-01-1389)

  15. #18
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    نرگس منتظر آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    نوشته : 18,972      تشکر : 41,292
    48,486 در 15,341 پست تشکر شده
    وبلاگ : 15
    دریافت : 0      آپلود : 0
    نرگس منتظر آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : *** کرامات شهدا ***




    جرعه اي از آب زلال

    حاج آقا كربلايي، مسئول عقيدتي سياسي يگان ژاندارمري مستقر درفكه تعريف مي‌كرد: «در يگان ما عده‌اي كارشناس آب و مسائل كشاورزي بودند.

    يك روز از آن‌ها پرسيدم: «اگر آبي داخل قمقه، دوازده سال زير خاك بماند، چه مي‌شود؟»

    خيلي عادي گفتند: «خب معلوم است، به دليل شرايط فيزيكي و زمان زياد، به لجن تبديل مي‌شود.»

    سپس به هر كدام جرعه‌اي آب دادم،

    بعد پرسيدم: «حالا به نظر شما اين آب چه‌طور بود؟»

    همه گفتند: «آبي تازه و زلال است.»

    با خنده‌ي من علت را جويا شدند، قمقمه را نشانشان داده، گفتم:
    «اين آبي كه شما خورديد، متعلق به قمقمه‌اي بود كه 12 سال تمام زير خاك، كنار يك شهيد قرار داشت.»

    مات و مبهوت به يكديگر نگاه كرده،فكر كردند شوخي مي‌كنم،باورشان نمي‌شد كه اين آب آن‌قدر زلال و خوش طعم باشد.

    همه تعجب و بهتشان را با يك صلوات اعلام كردند.

    منبع :كتاب تفحص - صفحه: 157
    راوي : سيد احمد مير طاهري


    *** کرامات شهدا ***

  16. تشكرها 2

    parsa (28-12-1388), محب فاطمه (30-01-1389)

  17. #19
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    نرگس منتظر آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    نوشته : 18,972      تشکر : 41,292
    48,486 در 15,341 پست تشکر شده
    وبلاگ : 15
    دریافت : 0      آپلود : 0
    نرگس منتظر آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : *** کرامات شهدا ***




    جست و جوي دوباره

    يك شب در خواب ديدم، از همان منطقه سه راهي شهادت (در طلاييه) از زمين به سمت آسمان نور ساطع است.

    همين خواب زمينه شد تا آن منطقه را دوباره جست‌وجو كنيم كه در نتيجه‌ي آن پيكر تعدادي از شهدا كشف شد.

    واقعيت آن است كه خود شهدا راه‌كار را به ما نشان مي‌دهند و با عنايات و توجه ائمه معصومين موانع و مشكلات را از پيش روي ما برمي‌دارند.



    منبع :كتاب كرامات شهدا - صفحه: 34
    راوي : سردار باقرزاده


    *** کرامات شهدا ***

  18. تشكرها 2

    parsa (06-01-1389), محب فاطمه (30-01-1389)

  19. #20
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    نرگس منتظر آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    نوشته : 18,972      تشکر : 41,292
    48,486 در 15,341 پست تشکر شده
    وبلاگ : 15
    دریافت : 0      آپلود : 0
    نرگس منتظر آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : *** کرامات شهدا ***




    حكايت اذان شهيد

    سال 74 بود كه باز دلمان هواي خوزستان كرد و در خدمت بچه‌هاي «تفحص» راهي طلائيه شديم.
    عليرغم آب‌گرفتگي منطقه، بچه‌ها با دل‌هايي مالامال از اميد يك نفس به دنبال پيكرهاي مطهر شهدا بودند و با لطف و عنايت خداوند، هر روز تعدادي پيكر شهيد را كشف و منتقل مي‌كرديم.

    يك روز تا ظهر هرچه گشتيم پيكر شهيدي را پيدا نكرديم… دل بچه‌ها شكسته بود. هركس خلوتي براي خود دست و پا كرده بود، صدايي جز صداي آب و نسيمي كه بر گونه‌هاي زمين مي‌وزيد به گوش نمي‌آمد، در همين حين يكي از برادران رو به ما كرد
    و گفت: «صداي اذان مي‌شنوم!»
    ما تعجب كرديم و حرف آن برادر را زياد جدي نگرفتيم
    تا اين‌كه دوباره گفت:
    «صداي اذان مي‌شنوم، به خدا احساس مي‌كنم كسي ما را صدا مي‌زند…».

    باور اين حرف براي ما دشوار بود، بچه‌ها مي‌خواستند باز هم با بي‌اعتنايي بگذرند، آن برادر مخلص اين بار خطاب به ما گفت: «بياييد همين جايي كه ايشان ايستاده است را با بيل بكنيم».

    ما هم درست همان‌جايي كه ايشان ايستاده بود را با بيل كنديم.

    حدود نيم متر خاك را برداشتيم، با كمال تعجب پيكر مطهر شهيدي را يافتيم كه هنوز كارت شناسايي او كاملاً‌ خوانا بود و پلاكش در لابه‌لاي استخوان‌هاي تكيده‌اش به چشم مي‌خورد.

    قدر آن لحظات توكل و اخلاص را فقط بچه‌هاي تفحص مي‌فهمند..!


    منبع :كتاب كرامات شهدا - صفحه: 37
    راوي : برادر ستائي _ از يگان تفحص تيپ 26 انصارالمؤمنين

    *** کرامات شهدا ***

  20. تشكرها 2

    parsa (06-01-1389), محب فاطمه (30-01-1389)

صفحه 2 از 5 نخستنخست 12345 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •