داستان های قرآنی سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
داستان های قرآنی
صفحه 5 از 7 نخستنخست 1234567 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 41 تا 50 , از مجموع 62
  1. #41
    مدیر افتخاری
    شكوفه ياس آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 2,557      تشکر : 4,053
    5,625 در 2,309 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوفه ياس آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : داستان های قرآنی




    آشوب داخلي بيت المقدس

    قوم بر خواسته و شورش بالا گرفت، آشوب گسترده اي بر اورشليم حاكم شد و بيم آن مي رفت كه تر و خشك را نابود سازد. داود از جريان آگاه شد و بر او گران آمد كه فرزندش عليه وي قيام كند، اما خويشتنداري كرد و به اطرافيان خود گفت: بياييد از شهر خارج شويم تا از غضب آبيشالوم در امان باشيم. داود و اطرافيان او با عبور از نهر اردن به بالاي كوه زيتون پناه بردند. عده اي به ناسزا گويي و فحاشي به داود پرداختند و با حرفهاي نامربوط او را ناراحت ساختند. اطرافيان داود عليه السلام خواستند آنان را كيفر دهند ولي داود با ناراحتي و افسوس گفت: اگر فرزندم مرا مي جويد، ديگران به مخالفت من سزاوارترند. داود به درگاه خدا شتافت و دست به تضرع برداشت و از خدا خواست وي را از اين ناراحتي نجات دهد و اين بلايي كه او را احاطه كرده است از او بر طرف گرداند. آنگاه كه داودعليه السلام اورشليم را رها كرد و از آن خارج شد، آبيشالوم وارد شهر شد و زمام امور را به دست گرفت. داود ناچار فرماندهان خود را فرستاد و به آنان سفارش كرد كه اين آشوب را با عقل و تدبير كنترل نمايند و حتي الامكان در سلامت فرزندش آبيشالوم سعي نمايند، ولي سرنوشت فرزند داود غير از خواسته پدر مهربان بود. فرماندهان لشكرداود بر آبيشالوم مسلط شدند و راهي غير از قتل او نيافتند، لذا او را كشتند و آشوب فرو نشست و مردم نفس راحتي كشيدند.




    داستان های قرآنی

    http://upload.tazkereh.ir/images/836...5081474558.gifhttp://shiaupload.ir/images/66430553806342539936.gif


    تا وعده قيامت تو صبر مي کنيم
    بر داغ بي نهايت تو، صبر ميکنيم

    اي از تبار آينه و آفتاب و عشق
    تا مژده زيارت تو، صبر ميکنيم


  2. #42
    مدیر افتخاری
    شكوفه ياس آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 2,557      تشکر : 4,053
    5,625 در 2,309 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوفه ياس آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : داستان های قرآنی




    حكومت سليمان عليه السلام

    پس از داود عليه السلام سلطنت و حكومت به فرزندش سليمان منتقل شد و به لطف خداوند سليمان بر سلطنتي استوار و مملكتي پهناور و مقامي ارجمند دست يافت. خداوند دانش و اسرار بسياري از علوم و فنون از جمله درك زبان پرندگان و حشرات را در اختيار سليمان قرار داد. خداوند نيروي باد را در اختيار او گذاشت تا سليمان در امور زراعت و حمل و نقل دريايي و ديگر امور زندگي از آن استفاده كند. خداوند زبان حيوانات را به سليمان آموخت و او قادر به درك صداي حيوانات شد و از اين قدرت، براي كسب اطلاعات صحيح و سريع استفاده مي كرد. خداوند براي سليمان عليه السلام چشمه مس را جاري ساخت و صنعتگران جن را در اختيار او نهاد تا در عمران و اصلاح امور از آنها استفاده كند. ايشان از مس، ديگهاي بسيار بزرگ و قدح هايي مانند حوض مي ساختند و براي استفاده سپاهيان نصب مي كردند. عده اي از آنها كه به فنون ساختمان آشنا بودند، در مدت كوتاهي بناهاي عظيم و كاخهاي با شكوه و برجها و پلهاي بزرگي ساختند و ساختمانهاي مهمي مانند "حاصور و مجد و جازر و بيت حورون و بعله و تدمر" را به پايان رساندند و مخازن و سربازخانه هاي مورد نياز را بنا نمودند. در يكي از قصرهاي سليمان كه از چوب و سنگهاي گرانقيمت ساخته و به جواهرات و تصاوير الوان آراسته شده بود، تختي جواهر نشان وجود داشت كه بر فراز آن مجسمه دو كركس و در طرفين آن دو شير قرار داده شده بود كه هنگام نشستن سليمان بر تخت، شيرها دستان خود را مي گشودند و پس از نشستن، كركسها بالهاي خود را بر سر سليمان باز مي كردند. داودعليه السلام در سالهاي آخر عمر خود قصد بناي بيت رب يا معبد عظيم بيت المقدس را كرده بود كه قبل از اقدام، عمرش پايان پذيرفت ولي چهار سال پس از آن، فرزندش سليمان، كار بناي آن را شروع و در سال يازدهم آن را به اتمام رساند و بر آن نام هيكل سليمان نهاد. اين كاخ مدت 424 سال با رونق و شكوه باقي ماند ولي پس از آن به دست پادشاهان مصر و ديگران دستخوش غارت و سرانجام به دست پادشاه بابل ويران گشت.




    داستان های قرآنی

    http://upload.tazkereh.ir/images/836...5081474558.gifhttp://shiaupload.ir/images/66430553806342539936.gif


    تا وعده قيامت تو صبر مي کنيم
    بر داغ بي نهايت تو، صبر ميکنيم

    اي از تبار آينه و آفتاب و عشق
    تا مژده زيارت تو، صبر ميکنيم


  3. #43
    مدیر افتخاری
    شكوفه ياس آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 2,557      تشکر : 4,053
    5,625 در 2,309 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوفه ياس آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : داستان های قرآنی




    سليمان عليه السلام و مور

    سليمان، پيغمبري و سلطنت داود را به ارث برد، خداوند سلطنتي بي نظير و شايسته به او عطا كرد و زبان حيوانات را به او آموخت، جنيان و باد را به تسخير وي در آورد و به خواست خدا، قدرت درك سخن جانوران و پرندگان را يافت و بدين ترتيب از موضوع و مقصد آنان اطلاع مي يافت. روزي پيغمبر خدا، برخوردار از شكوه و جلال سلطنت به همراه عده اي از جن و انس و پرندگان در حركت بود تا به سرزمين عسقلان و وادي مورچگان رسيد. يكي از مورچگان كه شكوه و جلال سليمان و سپاهيانش را ديد به وحشت افتاد و ترسيد كه مورچگان زير دست و پاي لشكر سليمان لگد كوب شوند، لذا دستور داد، كه به لانه هاي خويش پناه ببرند تا سليمان و يارانش بدون توجه آنها را پايمال نكنند. سليمان عليه السلام سخن مور را شنيد و مقصود او را دريافت، لذا به سخن مور لبخندي زد و خنده او به اين جهت بود كه خدا نيروي درك سخن مور را به او عطا كرده بود و به علاوه از سخن مورچگان كه بر رسالت سليمان واقف بودند و مي دانستند كه پيغمبر خدا بيهوده مخلوق او را نمي كشد در تعجب بود. پيغمبر خدا از پروردگار خويش در خواست كرد كه وسيله شكرگزاري وي را فراهم و توفيق اعمال شايسته را به وي عطا كند و راه هدايت را همواره فراروي او قرار دهد و آنگاه كه وفات يافت او را با بندگان صالح خود محشور سازد.




    داستان های قرآنی

    http://upload.tazkereh.ir/images/836...5081474558.gifhttp://shiaupload.ir/images/66430553806342539936.gif


    تا وعده قيامت تو صبر مي کنيم
    بر داغ بي نهايت تو، صبر ميکنيم

    اي از تبار آينه و آفتاب و عشق
    تا مژده زيارت تو، صبر ميکنيم


  4. #44
    مدیر افتخاری
    شكوفه ياس آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 2,557      تشکر : 4,053
    5,625 در 2,309 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوفه ياس آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : داستان های قرآنی




    سليمان و بلقيس

    سليمان پيغمبر به فكر بناي بيت المقدس در سرزمين شام بود تا اسباب عبادت و تقرب به خدا را فراهم سازد. او ساختمان اين بنا را به پايان رساند و آنگاه كه از احداث اين بناي رفيع و با شكوه فارغ شد، دلش آرام و فكرش آسوده شد، سپس به قصد انجام فريضه الهي حج به همراه اطرافيان و گروه زيادي كه آماده زيارت خانه خدا بودند، عازم سرزمين مكه شد. سليمان(ع) چون به آن سرزمين رسيد در آن اقامت گزيد و عبادت و نذر خود را به پايان رسانيد، سپس آماده حركت شد و سرزمين حرم را به قصد يمن ترك كرد و وارد صنعا شد، در آنجا با سختي و مشقت به جستجوي آب پرداخت و در اين راه چشمه ها، چاهها و زمينهاي زيادي را كاوش كرد ولي به مقصود، خود دست نيافت و سرانجام براي نيل به مقصود متوجه پرندگان شد. سليمان كه از يافتن آب مايوس شده بود از هدهد خواست تا او را به محل آب راهنمايي كند، اما متوجه غيبت هدهد شد. سليمان از اين امر سخت ناراحت شد و سوگند ياد كرد كه او را به سختي شكنجه دهد و يا ذبحش نمايد، مگر اينكه دليل روشني براي غيبت خود بياورد و خود را تبرئه سازد و عذر خويش را موجه گرداند تا از كيفر رها شود. اما هدهد غيبت كوتاهي كرده بود و پس از لحظاتي بازگشت و براي تواضع نسبت به سليمان سر و دم خود را پايين آورد. سپس در حالي كه از غضب سليمان بيم داشت نزد او شتافت و براي جلب رضايت او گفت: من بر موضوعي واقف شده ام كه تو از آن اطلاعي نداري و علم و قدرت تو نتوانسته است بر آن احاطه پيدا كند. من رازي را كشف كرده ام كه موضوع آن بر تو پوشيده مانده است. اين خبر، تا حدودي از ناراحتي سليمان كاست و شوق و علاقه اي در او به وجود آورد. سپس سليمان از هدهد خواست كه هرچه زودتر داستان خود را به طور مشروح بيان كند و دليل و عذر خود را روشن سازد. هدهد گفت: من در مملكت سبا زني را ديدم كه حكومت آن ديار را در اختيار خود دارد. وي از هر نعمتي برخوردار و داراي دستگاهي عريض و تختي عظيم است، ولي شيطان در آنها نفوذ كرده و بر آن قوم مسلط گشته و چشم و گوششان را بسته و آنان را از راه راست منحرف ساخته است. من ملكه و قوم او را ديدم كه بر خورشيد سجده مي كنند. و از مشاهده اين منظره سخت ناراحت شدم و كار آنها مرا به وحشت انداحت. زيرا اين قوم با اين قدرت و شوكت، سزاوار و شايسته است خدايي را بپرستند كه از راز دلها و افكار آگاه است و او يگانه معبود و صاحب عرش عظيم است.




    داستان های قرآنی

    http://upload.tazkereh.ir/images/836...5081474558.gifhttp://shiaupload.ir/images/66430553806342539936.gif


    تا وعده قيامت تو صبر مي کنيم
    بر داغ بي نهايت تو، صبر ميکنيم

    اي از تبار آينه و آفتاب و عشق
    تا مژده زيارت تو، صبر ميکنيم


  5. #45
    مدیر افتخاری
    شكوفه ياس آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 2,557      تشکر : 4,053
    5,625 در 2,309 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوفه ياس آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : داستان های قرآنی




    نامه سليمان عليه السلام به بلقيس

    سليمان از اين خبر دچار حيرت و تعجب شد و تصميم به پي گيري خبر هدهد گرفت، لذا گفت: من در باره اين خبر تحقيق و صحت آن را بررسي مي كنم اگر حقيقت همان است كه بيان كردي، اين نامه را نزد سران قوم سبا ببر و به آنان برسان، سپس در كناري بايست و نظر آنان را جويا شو. هدهد نامه را برداشت به سوي بلقيس رفت و او را در كاخ سلطنتي در شهر مارب يافت و نامه را پيش روي او انداخت. بلقيس نامه را برداشت و چنين خواند: "اين نامه از سليمان و بنام خداوند بخشنده مهربان است، از روي تكبر، از دعوت من سرپيچي نكنيد و همگي در حالي كه تسليم هستيد نزد من بشتابيد". ملكه سبا، وزرا و فرماندهان و بزرگان دولت خود را به مشورت فرا خواند، تا بدينوسيله اعتماد آنان را جلب و از تدبير و پشتيباني ايشان استفاده كند و به اين ترتيب تاج و تخت خود را حفظ نمايد. چون ملكه موضوع را شرح داد، مشاورين بلقيس گفتند: ما فرزندان جنگ و نبرديم، اهل فكر و تدبير نيستيم، ما امور خود را به فكر و تدبير تو واگذار كرده ايم و شئون سياست و اداره مملكت را به تو سپرده ايم، شما امر بفرماييد، ما همچون انگشتان دست در اختيار توايم و آن را اجرا مي كنيم. ملكه از پاسخ مشاورين خود دريافت كه بيشتر مايل به جنگ و دفاع هستند، لذا نظر آنها را نپسنديد و به آنان اعلام كرد كه صلح بهتر از جنگ است، سزاوار عاقلان صاحبنظر اموري است كه براي آنان نافع و نيكو باشد و خردمند بايد حتي الامكان در حفظ صلح بكوشد و سپس در استدلال آن چنين گفت: هر گاه زمامداران بر دهكده اي غلبه كردند و به زور وارد آن شدند، آن را ويران مي سازند، آثار تمدن را نابود و عزيزان آن سرزمين را ذليل مي نمايند، بر مردم ظلم و ستم روا مي دارند و در بيدادگري افراط مي نمايند، اين روش هميشگي زمامداران در هر عصر و زماني است، از اين رو من هديه اي از جواهر درخشان و تحفه هاي نفيس و گرانبها براي سليمان مي فرستم تا منظور او را درك كنم و روش او را بسنجم و به اين وسيله موقعيت خود را حفظ نمايم.



    داستان های قرآنی

    http://upload.tazkereh.ir/images/836...5081474558.gifhttp://shiaupload.ir/images/66430553806342539936.gif


    تا وعده قيامت تو صبر مي کنيم
    بر داغ بي نهايت تو، صبر ميکنيم

    اي از تبار آينه و آفتاب و عشق
    تا مژده زيارت تو، صبر ميکنيم


  6. #46
    مدیر افتخاری
    شكوفه ياس آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 2,557      تشکر : 4,053
    5,625 در 2,309 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوفه ياس آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : داستان های قرآنی




    هداياي بلقيس به سليمان عليه السلام

    بلقيس هدايايي به همراه انديشمندان و بزرگان قوم خود روانه ديدار سليمان كرد، چون نمايندگان ملكه حركت كردند، هدهد پيش سليمان شتافت و خبر را به او رساند. سليمان خود را براي ديدار با آنها آماده ساخت تا زمينه نفوذ در آنها را فراهم سازد و به همين منظور جنيان را دستور داد آنچنان قصري عظيم و تختي با شكوه ترتيب دهند كه قلبها را بلرزاند، چشمها را خيره سازد و دلها را به طپش اندازد. آنگاه كه نمايندگان قوم به بارگاه سليمان رسيدند، مبهوت و متحير شدند. سليمان آنان را با روي باز استقبال كرد و مقدم آنان را گرامي داشت و از حضورشان خرسند شد و سپس از مقصود ايشان پرسيد و گفت: چه خبري داريد و در مورد پيشنهاد من چه تصميمي گرفته ايد؟ نمايندگان بلقيس هدايا و اشياء نفيس خود را نزد سليمان آوردند و انتظار داشتند كه مورد پسند و پذيرش پيغمبر خدا واقع شود. سليمان از قبول آنها خودداري كرد و به ديده بي نيازي به آنها نگريست و به نماينده بلقيس گفت: هدايا را باز گردان، زيرا خدا به من رزق فراوان و زندگي سعادتمندي عنايت كرده و اسباب رسالت و سلطنت را به نحوي براي من فراهم كرده است، كه به هيچكس ارزاني نداشته است. چگونه ممكن است شخصي مثل من با مال دنيا فريفته شود و زر و زيور دنيا او را از دعوت حق باز دارد. شما مردمي هستيد كه غير از زندگي ظاهري دنيا چيز ديگري نمي بينيد، اكنون به همراه هدايا نزد ملكه خود باز گرديد و بدانيد كه به زودي من با لشكري بزرگ به سوي شما خواهم آمد كه شما توان مقاومت در برابر آن را نداشته باشيد و آنگاه قوم سبا را در ذلت و خواري از شهر و ديار خود بيرون مي رانم. نمايندگان بلقيس، آنچه ديده و شنيده بودند به اطلاع بلقيس رساندند. سپس ملكه گفت: ما ناگزيريم گوش به فرمان او دهيم و از وي اطاعت نماييم و براي پاسخ و قبول دعوت او نزد او بشتابيم.



    داستان های قرآنی

    http://upload.tazkereh.ir/images/836...5081474558.gifhttp://shiaupload.ir/images/66430553806342539936.gif


    تا وعده قيامت تو صبر مي کنيم
    بر داغ بي نهايت تو، صبر ميکنيم

    اي از تبار آينه و آفتاب و عشق
    تا مژده زيارت تو، صبر ميکنيم


  7. #47
    مدیر افتخاری
    شكوفه ياس آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 2,557      تشکر : 4,053
    5,625 در 2,309 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوفه ياس آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : داستان های قرآنی




    تخت بلقيس نزد سليمان آمد

    سليمان كه شنيد بلقيس و درباريان او به زودي پيش وي مي آيند، به اطرافيان خود كه از بزرگان جن و انس و همگي در اختيار او بودند گفت: كداميك مي توانيد قبل از اين كه بلقيس و اطرافيانش پيش من بيايند و تسليم من گردند تخت او را نزد من آوريد؟ يكي از جنيان زيرك گفت: من مي توانم قبل از اين كه از جاي خود برخيزي، آن تخت را نزد تو حاضر كنم. من چنين قدرتي دارم و نسبت به اشياء قيمتي آن نيز شرط امانت را بجا مي آورم. جني ديگر گفت: من مي توانم قبل از اين كه پلك برهم زني، تخت بلقيس را نزد تو حاضر كنم. سليمان خواست تخت بلقيس نزد وي آيد و چون آن را نزد خود ديد، گفت: اين پيروزي از لطف و كرم پروردگار نسبت به من است. اين نعمتي از نعمتهاي اوست كه به من عطا شده است تا مرا آزمايش كند كه آيا سپاس آن را بجا مي آورم و يا كفران نعمت مي كنم؟ هر كس ارزش نعمتهاي خداوند را بداند و او را سپاسگزار باشد در اصل به سود خويش عمل نموده است، و كساني كه نعمت پروردگار خويش را كفران نمايند، از جمله افرادي هستند كه در دنيا و آخرت زيان كرده اند و خدا از جهانيان و شكر آنان بي نياز است. سليمان به سربازان خود گفت: وضعيت تخت بلقيس را تغيير دهيد و منظره آن را دگرگون سازيد، تا ببينم آن را مي شناسد يا دچار اشتباه مي شود. چون بلقيس به بارگاه سليمان آمد از او پرسيدند: آيا تخت تو اين چنين است؟ بلقيس بعيد مي دانست كه تخت او باشد، زيرا آن را در سرزمين سبا جاي گذاشته بود ولي چون نشانها و محاسن تخت خود را در آن ديد، دچار حيرت و وحشت شد و گفت: گويا همان تخت من باشد و سپس افكار وي پريشان و دلش لرزان شد. سليمان دستور داده بود كاخي بلورين براي وي بنا كنند، سپس ملكه سبا را به آن كاخ دعوت كرد. آنگاه كه بلقيس وارد كاخ شد، گمان كرد دريايي مواج در نزديك تخت سليمان است، لذا دامن لباسش را بالا گرفت تا وارد آب شود، سليمان گفت: اين تخت از شيشه ساخته شده است. پرده هاي غفلت از جلوي چشم بلقيس برداشته شد و گفت: بار خدايا، من روزگاري از عبادت تو سرپيچي كردم و در گمراهي بودم، به خود ظلم كردم و از نور و رحمت تو محروم ماندم و اكنون فارغ از هر شرك و ريا، به تو ايمان آوردم، دل به تو مي سپارم و گردن به طاعتت مي نهم، همانا كه تو ارحم الراحمين هستي.



    داستان های قرآنی

    http://upload.tazkereh.ir/images/836...5081474558.gifhttp://shiaupload.ir/images/66430553806342539936.gif


    تا وعده قيامت تو صبر مي کنيم
    بر داغ بي نهايت تو، صبر ميکنيم

    اي از تبار آينه و آفتاب و عشق
    تا مژده زيارت تو، صبر ميکنيم


  8. #48
    مدیر افتخاری
    شكوفه ياس آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 2,557      تشکر : 4,053
    5,625 در 2,309 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوفه ياس آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : داستان های قرآنی




    وفات سليمان

    سلطنت و حكومت سليمان به مدت چهل سال در كمال قدرت و عظمت تداوم داشت تا در غروب يكي از روزها كه سليمان در قصر زيبا و با شكوه خود كه از آبگينه صاف و شفاف بنا شده بود، در يكي از اطاقهاي فوقاني به تماشاي اطراف و اكناف شهر مشغول بود و از تجلي عظمت و قدرت خداوند درس حكمت و پند و عبرت مي آموخت. در همان حال كه سليمان بر عصاي خود تكيه زده بود ناگهان صداي ورود شخصي را احساس كرد و سلسله افكار او گسيخته شد، با نزديك شدن صدا، به يكباره چهره جواني ناشناس با هيمنه و هيبتي بي نظير پديدار گشت، سليمان كه از ورود بدون اجازه وي بيمناك شده بود پرسيد، تو كيستي و چه حاجتي داري و چرا بدون اجازه وارد قصر شده اي؟ جوان پاسخ داد: من پيك مرگم و براي گرفتن جان تو آمده ام و براي اين كار كلبه فقرا و كاخ پادشاهان براي من فرقي ندارد و به علاوه براي ورود، به كسب اجازه نيازي ندارم. اينك تو بايد فوراً سلطنت و حكومت را به ديگران، و جان خود را به من و تن خود را به خاك بسپاري و به فرمان خداوند جاويد ولايزال تن در دهي. با شنيدن اين سخنان، لرزه بر اندام سليمان افتاد و از جوان فرصتي خواست تا در امور خود و سپاهيانش ترتيبي بدهد، اما درخواست او رد شد و پيك مرگ در همان حال كه ايستاده بود جان وي را گرفت و سليمان از سلطنتي با چنان شكوه و جلال كه مدت چهل سال زحمت آن را كشيده بود ديده فرو بست. پس از وفات سليمان، بدن او تا مدتي همچنان بر عصا تكيه داشت و پا بر جا ايستاده بود و كسي بدون اجازه قدرت ورود به كاخ را نداشت. اما پس از مدتي، موريانه ها عصاي وي را خوردند و چون تعادل سليمان بهم خورد، جسدش به زمين افتاد و اطرافيانش دريافتند كه مدتي از مرگ وي مي گذرد.





    داستان های قرآنی

    http://upload.tazkereh.ir/images/836...5081474558.gifhttp://shiaupload.ir/images/66430553806342539936.gif


    تا وعده قيامت تو صبر مي کنيم
    بر داغ بي نهايت تو، صبر ميکنيم

    اي از تبار آينه و آفتاب و عشق
    تا مژده زيارت تو، صبر ميکنيم


  9. #49
    مدیر افتخاری
    شكوفه ياس آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 2,557      تشکر : 4,053
    5,625 در 2,309 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوفه ياس آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : داستان های قرآنی









    ناسپاسي قوم عاد

    قبيله عاد در سرزمين احقاف1 بين يمن و عمان، روزگاري متمادي در زندگي سرشار از خوشي و نعمت بسر مي بردند. خدا نعمتهاي فراوان و بركات زيادي به آنان عطا كرده بود، اين قوم در آنجا قناتها حفر كردند، زمين را زراعت و باغهايي ايجا كردند و كاخهايي محكم بنا نمودند. يكي از نعمتهايي كه اين قوم از آن برخوردار بودند؛ اندامهايي نيرومند و هيكل هايي تنومند و مقاوم بود. خدا به اين ملت نعمتهاي فراواني عطا كرده بود كه كمتر قومي از آن برخوردار بود، ولي اين مردم به مبدا آفرينش و بخشنده اين نعمتها فكر نكردند تا او را بشناسند و به جاي سپاس و حق شناسي خداي يگانه، تنها به اين نتيجه رسيدند كه بتهايي را انتخاب و آنها را معبود خويش قرار دهند. آنها در پيشگاه اين خدايان تواضع مي كردند و صورتهاي خود را به خاك مي ساييدند. هر گاه به نعمتي دست مي يافتند، براي شكرگزاري نزد همين بتها مي شتافتند و به هنگام گرفتاري و بيماري از همين موجودات بي جان استمداد و كمك مي طلبيدند. ديري نپاييد كه سنگدلي و رذايل اخلاقي نيز بر تيرگي بت پرستي آنها افزوده گشت، نيرومند ، ضعيف را ذليل خود ساخت و بزرگ بر كوچك غضب كرد. خدا براي راهنمايي نيرومندان و حمايت از ضعيفان و زدودن تيرگي جهالت از روح مردم و پاكسازي نفوس و آگاهي قوم از حقايق جهان، اراده كرد پيغمبري از ميان آنان بر ايشان برانگيزد كه با زبان آنان سخن بگويد، با روش آنان برايشان حرف بزند، آنان را به سوي خداي يگانه راهنمايي نمايد و به آنان بفهماند كه عبادت بتها سفيهانه است و اين نيز نمونه اي از رحم و لطف الهي به بندگانش بود. هود كه از نظر شرافت خانوادگي و محاسن اخلاق و حلم و بردباري در ميان قوم خود ممتاز بود، براي رسالت از ميان اين قوم بت پرست برگزيده شد، تا امين رسالت و صاحب دعوت خدا باشد، شايد افكار گمراه آنان را به راه راست هدايت كند و فساد اخلاقي ايشان را بر طرف سازد. هودعليه السلام به وظيفه خود قيام كرد و براي رسالت خويش مهيا گشت و همانند ديگر صاحبان دعوت و شريعت، خود را به سلاح بلاغت، حلم و سعه صدر و پشتكار مسلح كرد. هود با عزمي كه كوهها را منهدم و حلمي كه جاهلين نادان را شكست مي داد، بپا خواست و قيام كرد و به مخالفت با بتهايشان پرداخت و عبادتشان را بي فايده و از روي جهل و ناداني دانست. هود عليه السلام به قوم خويش گفت: مردم! اين سنگ هايي كه تراشيده ايد و آنها را عبادت مي كنيد و به آن پناه مي بريد چيست؟ ضرر و نفع اين كار كدام است؟ اين بتها كه براي شما نفعي ندارند و فسادي را از شما بر طرف نمي سازند، اين كار شما علامت كوته فكري و ضعف شان و شخصيت و غفلت شما است. براي شما خدايي است يكتا و شايسته پرستش و پروردگاري است لايق بندگي و خضوع و او همان كسي است كه شما را بوجود آورده و روزي داده است، اوست كه شما را آفريده و روزي شما را از اين جهان مي برد. اوست كه در روي زمين به شما قدرت داده، زراعت شما را مي روياند و به شما كالبدي نيرومند براي فعاليت روي زمين عطا كرده است و گوسفندان و حيوانات را به شما ارزاني داشته و از عزت و شوكت بر خوردارتان ساخته است. به اين خدا ايمان آوريد و هوشيار باشيد كه چشم از حق نپوشيد و با خداي يكتا، عناد و دشمني نورزيد كه در اين صورت ممكن است همان عذاب نوح متوجه شما گردد، هنوز از سرگذشت قوم نوح و عذابي كه متوجه آنان شد زمان زيادي نگذشته و شما آن را بخاطر داريد!







    داستان های قرآنی

    http://upload.tazkereh.ir/images/836...5081474558.gifhttp://shiaupload.ir/images/66430553806342539936.gif


    تا وعده قيامت تو صبر مي کنيم
    بر داغ بي نهايت تو، صبر ميکنيم

    اي از تبار آينه و آفتاب و عشق
    تا مژده زيارت تو، صبر ميکنيم


  10. #50
    مدیر افتخاری
    شكوفه ياس آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 2,557      تشکر : 4,053
    5,625 در 2,309 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوفه ياس آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : داستان های قرآنی




    هودعليه السلام و اتهام ديوانگي!

    هود عليه السلام به اميد اين كه گفتار او به اعماق روح و دل آنان راه يابد و ايمان آورند و سخنانش به قلبهاي آنان نفوذ كند و ايشان را به تفكر و تعقل وا دارد، آنان را پند و اندرز داد، ولي بر خلاف انتظار زماني كه هود با آنان سخن مي گفت غير از صورتهاي برافروخته و چشمهاي خيره چيز ديگري نديد. گويا قبلاً چنين سخناني را نشنيده اند و مطلبي غير منتظره بر آنها عرضه شده است كه با منطق آنها سازگار نيست. مخالفين هود در جواب گفتند: اين چه راهي است كه در پيش گرفته اي و خود را به آن آلوده ساخته اي؟ چگونه ممكن است كه ما خداي يكتا را بدون شريك پرستش كنيم؟ ما اين بتها را مي پرستيم تا ما را به خدا نزديك سازند و در پيشگاه او شفيع ما شوند. هودعليه السلام آنان را مخاطب قرار داد و چنين گفت: خداي يكتا شريكي ندارد، عبادت او جوهر و خلاصه عبادتها است، حقيقت ايمان، عبادت اوست. اين خدا به شما نزديك است و شما نيازي به شفيع نداريد. او به شما از رگ گردنتان نزديكتر است و بدانيد اين بتها كه براي تقرب و وساطت پيش خدا پرستش مي كنيد، شما را از راه صحيح و تقرب به خداوند يكتا دور مي سازد. اين عبادت نه تنها موجب تقرب شما به خداي يكتا نيست، بلكه موجب دوري از خداوند و دليل بر ناداني و جهل شما است. قوم هود از او روي گردانده و گفتند: تو مرد جاهلي هستي و عقل خود را از دست داده اي كه عبادت ما را سفيهانه مي داني و روش پدران ما را عيب مي شماري. تو در ميان ما چه مزيتي داري؟ امتياز تو بر ديگران چيست؟ تو نيز مانند ما غذا مي خوري و آب مي آشامي، سنن و قوانين زندگي تو با ما يكي است. چه شد كه خدا تو را براي رسالت برگزيد و براي دعوت خود اختصاص داد. ما غير از دروغگويي درباره تو گمان ديگري نداريم. هود گفت: اي قوم! مرا به سفاهت متهم نكنيد، من روزگاري طولاني در بين شما زندگي كردم و شما عيبي بر من نگرفتيد، هيچگاه سوء رفتار و تندخويي از من نديده ايد. تعجبي ندارد كه خدا يك نفر را از ميان قومي براي رسالت انتخاب كند و او را پرچمدار دعوت خود نمايد، بلكه تعجب دراين است كه مردم بدون رسول و راهنما باشند و خداوند سرنوشت آنها را بدست هرج و مرج بسپارد و آنان را بدون قانون و آيين بگذارد! بدانيد كه من از گرايش شما به حق نااميد نيستم. از سوء رفتار و اهانتهاي شما دلتنگ نشده ام، فقط از شما انتظاردارم با عقل خود فكر كنيد و با بصيرت به حقايق بنگريد تا ببينيد، يگانگي خدا در تمام نظام آفرينش آشكار است: نظم فلك گردون، مخلوقات شگفت انگيز، گردش ستارگان و "در هر آفرينشي، علامتي براي اثبات يگانگي خدا مشهود است." و في كلّ شيء له آية تدل علي انّه واحد شما به چنين خدايي ايمان آوريد و از او طلب آمرزش كنيد تا بارش آسمان را هميشه براي شما جاري سازد و شما را ياري كند تا بر ثروتتان بيفزاييد و نيروي شما را افزايش دهد. پس بكوشيد تا مانند مجرمان از حق رو گردان نباشيد. سپس هود عليه السلام قوم را خطاب قرار داد و گفت: بدانيد كه پس از مرگ زنده مي شويد، هر كس كار نيكو انجام داده باشد، سود مي برد و هر كس به كار زشت پرداخته باشد به كيفر مي رسد. براي نجات خويش تدبيري كنيد و براي رستاخيز خود توشه اي بيندوزيد. من ماموريت خود را درباره شما به پايان رساندم و به وضوح رسالت خود را به شما اعلام كردم. قوم هود گفتند: بدون ترديد يكي از خدايان ما بر تو غضب كرده وعقل تو را مختل نموده و طرز تفكر تو را در هم ريخته است و به همين دليل هزيان مي گويي، به تصوراتي كه فقط در ذهن خودت وجود دارد زبان مي گشايي و خيالبافي مي كني و به بيان خرافات مي پردازي. قوم هود گفتند: آن استغفاري كه پس از آن باران مي آيد و به ثروت ما افزوده مي گردد و نيروي ما دو چندان مي شود چيست؟ و آنروز قيامتي كه گمان مي كني پس از پوسيدن استخوانهاي ما و متلاشي شدن كالبدمان برپا مي شود، چيست؟ افسوس كه وعده ها و پند و اندرزهاي تو بعيد و غير معقول است ! ما غير از زندگي دنيوي و طبيعي چيز ديگري نداريم. ما طبق قوانين طبيعت بوجود مي آييم، زندگي مي كنيم و مي ميريم و همه چيز در دست طبيعت است. بعلاوه آن عذابي كه ما را به آن تهديد مي كني و انتظار داري كه ما به آن گرفتار شويم چيست؟ ما گفتار تو را تصديق نمي كنيم، از عبادت خدايان خود باز نمي گرديم، اگر راست مي گويي آنچه ما را به آن تهديد مي كني بياور و آن عذاب كذايي را بر ما نازل كن. آنگاه كه هودعليه السلام لجاجت را از گفتارشان و اصرار به مخالفت را از اعمالشان دريافت، ايشان را خطاب كرد و گفت: من خداي خود را گواه مي گيرم كه وظيفه خود را انجام دادم و در ابلاغ رسالت خود كوتاهي نكردم. هيچگاه بر اثرترس، دست از كار خود بر نداشتم و در راه اين رسالت آسماني و جهاد مقدس نهايت سعي خود را به خرج دادم. من از جمعيت شما باكي ندارم، از غضب شما نمي ترسم، از اين به بعد عليه من هر طرح و نقشه اي داريد اجرا كنيد و هر آنچه در قدرت داريد بكار گيريد، توكل من به خدايي است كه پروردگار من و شما است. آن خدايي كه زندگي هر جنبده اي در يد قدرت اوست، و پروردگار من بر صراط مستقيم، و حكيم است.





    داستان های قرآنی

    http://upload.tazkereh.ir/images/836...5081474558.gifhttp://shiaupload.ir/images/66430553806342539936.gif


    تا وعده قيامت تو صبر مي کنيم
    بر داغ بي نهايت تو، صبر ميکنيم

    اي از تبار آينه و آفتاب و عشق
    تا مژده زيارت تو، صبر ميکنيم


صفحه 5 از 7 نخستنخست 1234567 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •