دوره کامل قصه هاي قرآن از آغاز خلقت تا رحلت خاتم انبياء (ص) سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
دوره کامل قصه هاي قرآن از آغاز خلقت تا رحلت خاتم انبياء (ص)
صفحه 6 از 27 نخستنخست ... 234567891016 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 51 تا 60 , از مجموع 268
  1. #51
    عضو خودماني

    تاریخ عضویت : اسفند 1388
    نوشته : 1,355      تشکر : 0
    487 در 324 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    درج آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : دوره کامل قصه هاي قرآن از آغاز خلقت تا رحلت خاتم انبياء (ص)




    هنوز از ورود ميهمانان چيزى نگذشته بود كه اشرار دسته دسته، دوان دوان و شادى كنان به خانه لوط هجوم آوردند و قصد ورود به خانه را داشتند. لوط جلو در، به مقابله آنها شتافت و زبان به نصيحت آنها گشود: اى مردم، اينها ميهمانان من هستند، حرمت آنها را پاس داريد، مرا رسوا نكنيد، آبروى مرا نزد ميهمانان نريزيد. اينها در پناه من و در خانه منند. ديوانگان شهوت و انسان نماهاى افسار گسيخته، گويا سخنان درد آلود و ملتمسانه لوط را نمى شنيدند و براى ورود به خانه هر لحظه بر فشار خود مىافزودند.
    لوط كه خود را در برابر آن گروه ناتوان مىديد فرياد زد: آيا در ميان شما يك مرد رشيد، يك انسان با شرف، يك فرد عاقل و فرزانه كه جلوى طغيان و ديوانگى شما را بگيرد نيست اگر قوه و قدرت داشتم يا پشتيبان نيرومندى در اختيارم بود، نشان ميدادم كه با شما چگونه بايد رفتار كرد.
    تا اين لحظه فرشتگان تماشاگر ماجرا بودند و سخنى نمى گفتند ولى وقتى وقاحت و بيشرمى قوم از حد گذشت و ناراحتى و اضطراب ميزبان بزرگوار بآن درجه رسيد، خود را معرفى كردند و لوط را دلدارى كردند:
    اى لوط، ما فرستادگان پروردگار توايم. آسوده خاطر باش كه آنها نمى توانند به تو آسيبى برسانند. تو همراه خانواده ات در اين دل شب از اين روستا بروى و نگاهى هم پشت سرتان نكنيد. لحظه نابودى اين قوم از جانب خداوند هنگام طلوع صبح تعيين شده است.
    اين سخنان، سروش نجاتى بود كه در آن لحظه حساس بر دل دردمند و پر اضطراب لوط فرود آمد و او را از آنهمه تشويق و نگرانى نجات داد و خاطرش آسوده گشت.
    اشرار كه هنوز ميهمانان را نشناخته بودند، فشار ميآوردند تا داخل شوند ولى فرشتگان مشتى خاك بر صورت آنها پاشيدند كه همگى كور شدند و پا به فرار گذاشتند.
    شايد مهلت آنشب و تاخير عذاب تا بامدادان، لطفى بود از جانب خداوند مهربان كه باز هم فرصتى به آن قوم داده شود، شايد بخود آيند و از كردار زشت خود پشيمان شوند و بدرگاه حضرت ابديت توبه كنند. و نجات يابند. ولى انحراف آن قوم به حدى رسيده و شيطان به گونه اى بر آن ها تسلط يافته بود كه توبه و بازگشت به حق نيز در آنها راه نيافت.
    لوط همراه خانواده اش، شبانه از آن منطقه خارج شدند ولى همسرش با آنها همراهى نكرد و در روستا ماند. ساعت مقرر فرا رسيد. صبح طالع شد. زلزله اى بسيار شديد روستا را لرزانيد، زلزله اى كه ساختمانها را ويران و بناها را در هم فروريخت و منطقه را زير و رو كرد. آنگاه بارانى از سنگريزه هاى مخصوص بر آنها فرو باريد و آن قوم سركش، با تمامى آثارشان زير باران سنگريزه ها مدفون گرديدند و نام و نشانى از آنان در صفحه روزگار باقى نماند.
    اين سرنوشت شوم و دردناك، به خاطر گناه دامنگير آنقوم شد ولى اينگونه كيفرهاى وحشتناك مخصوص قوم لوط نبود كه هر جامعه آلوده و گناهكارى در معرض اينگونه عذابهاست.
    دوره کامل قصه هاي قرآن از آغاز خلقت تا رحلت خاتم انبياء (ص)

  2. #52
    عضو خودماني

    تاریخ عضویت : اسفند 1388
    نوشته : 1,355      تشکر : 0
    487 در 324 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    درج آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : دوره کامل قصه هاي قرآن از آغاز خلقت تا رحلت خاتم انبياء (ص)




    ذوالقرنين

    و يسئلونك عن ذى القرنين قل ساءتلوا عليكم منه ذكرا.
    (سوده كهف: 83)
    مردى بزرگ و بزرگوار، كه خداوند باو اقتدار فراوان بخشيده بود. پيامبر نبود، اما با پيامبران خدا در ارتباط و از راهنمائى هاى آنان بهره مند ميشد.
    خداوند باو شخصيتى قوى، ايمانى محكم، قدرت اداره جامعه، عقل و دور انديشى و وسائل و امكانات مادى و معنوى، عطا فرموده بود.
    او نيز از آن سرمايه هاى خدا داده به بهترين وجه استفاده كرد و براى گسترش عدل و داد و ريشه كن كردن ظلم و فساد، تلاش فراوان نمود.
    مركز فرمانروائى ذوالقرنين و ديگر خصوصيات زندگانى او در قرآن كريم ذكر نشده ولى از آياتيكه درباره او نازل شده، اطلاعات بسيارى ميتوان بدست آورد.
    او با سپاهيانش، سفرى بسوى غرب نمود و در انتهاى سفر بجائى رسيد كه - مانند همه مسافران دريا - بنظرش آمد، خورشيد در دريا يا مردابهاى آن آورد و ساكنان آن منطقه تسليم او شدند.
    ترس و نگرانى ساكنان آن منطقه را فرا گرفته بود. ذوالقرنين را نميشناختند و از برنامه ها و اهداف او بى خبر بودند. پادشاهان و كشور گشايان، معمولا زورگو، بى رحم و ستمكارند. مبادا اين قدرتمند تازه وارد نيز از آنگونه باشد.
    فرمان قتل و غارت بدهد و دامان از روزگار مردم برآورد.
    ذوالقرنين با صدور يك اطلاعيه كوتاه، ترس و نگرانى مردم را برطرف و برنامه كار خود را باين شرح به اطلاع مردم رسانيد:
    كسانى كه راه خداپرستى را برگزينند و به كارهاى شايسته بپردازند، مورد حمايت ما خواهند بود و از كمكهاى همه جانبه ما بهره مند خواهند شد، بار سنگينى بر دوش آنها نخواهيم گذاشت و فشارى بر آنها متحمل نخواهيم كرد.
    كسانى كه راه سركشى و طغيان را برگزينند و به شرك و ظلم و فساد رو آورند و براى جامعه زيانبار باشند، به سختى مجازات خواهند شد. ما اينگونه افراد را آزاد نخواهيم گذاشت و اجازه فعاليت هاى مخرب به آنان نخواهيم داد. اينگونه مردم را نه تنها ما مجازات مىكنيم، كه در آينده به عذاب سخت خداوند نيز گرفتار خواهند شد.
    دوره کامل قصه هاي قرآن از آغاز خلقت تا رحلت خاتم انبياء (ص)

  3. #53
    عضو خودماني

    تاریخ عضویت : اسفند 1388
    نوشته : 1,355      تشکر : 0
    487 در 324 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    درج آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : دوره کامل قصه هاي قرآن از آغاز خلقت تا رحلت خاتم انبياء (ص)




    ذوالقرنين پس از فتح مناطق غربى و تسلط بر آن نقطه از جهان، لشكر كشى به جانب شرق را آغاز كرد و همه جا با فتح و پيروزى روبرو بود و از آنجا كه شيوه عدل و داد و روش پسنديده و انسانى او بگوش مردم رسيده بود، هيچگونه مقاومتى در برابر او انجام نمى شد. او هر شهرى را متصرف مىشد، مهد و محبت را بكار مىبست و حمايت از مظلومان و دفع شر ستمكاران را باجرا در مىآورد.
    ذوالقرنين در اين سفر طولانى، بآخرين منطقه شرقى جهان آنروز رسيد و در آنجا قومى را ديد كه زندگى بسيار ابتدائى داشتند. نه خانه و مسكنى، نه لباس و جامه اى، بلكه برهنه در صحرا زندگى مىكردند.
    در آن منطقه نيز ذوالقرنين آنچه مورد نظرش بود بانجام رسانيد و سپس سفر سوم خود را با تمام امكاناتى كه خداوند باو عنايت فرموده بود، همراه با سپاهيانش، بسوى شمال آغاز كرد.
    در اين سفر،بااقوام گوناگونى روبرو شد. در مناطق كوهستانى و ارتفاعات عظيم و گاهى در دره ها و صحراها، هر نقطه اى با ويژگيهائى و هر قومى با خصوصيتهائى.
    يكى از اقواميكه ذوالقرنين با آنها ملاقات كرد، گروهى بودند كه وضع مادى آنها خوب بود ولى از نظر فكر عقب مانده و حتى از فهم و درك سخن ناتوان بودند و اين پادشاه نيك سرشت به تحقيق در وضع زندگى و مشكلات و دردهاى آنها پرداخت، تا كمى از رنج آنها را بكاهد و زندگى را براى آنها آسان تر سازد.
    آنقوم كه رفتار محبت آميز او را ديدند، با او انس گرفتند و به هر ترتيبى بود، با زبان يا اشاره به او گفتند:
    اى پادشاه مهربان، در آن سوى كوههائى كه ما زندگى مىكنيم، قومى وحشى و جنايتكار بنام ياءجوج و ماءجوج وجود دارند كه همواره در اين منطقه فساد برپا مىكنند. گاه و بيگاه از شكافى كه بين اين كوهها است بما حمله مىكنند و زندگانى ما را به تباهى مىكشانند.
    آيا ممكن است با اين امكانات عظيمى كه در اختيار دارى، بين ما و آنها سدى ايجاد كنى و و ما را از حملات گاه و بيگاه آنها نجات دهى و ما هزينه حداث سد را به تو خواهيم پرداخت.
    ذو القرنين با آغوش باز، درخواست آنانرا پذيرفت و هزينه سد را نيز خود به عهده گرفت و گفت:
    اعتبار و اقتدارى كه خدا به من عطا فرموده، بهتر و بالاتر از پولى است كه شما مىخواهيد بپردازيد. شما با نيروى انسانى مرا يارى كنيد تا با كمك يكديگر، اين سد عظيم را احداث كنيم.
    دوره کامل قصه هاي قرآن از آغاز خلقت تا رحلت خاتم انبياء (ص)

  4. #54
    عضو خودماني

    تاریخ عضویت : اسفند 1388
    نوشته : 1,355      تشکر : 0
    487 در 324 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    درج آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : دوره کامل قصه هاي قرآن از آغاز خلقت تا رحلت خاتم انبياء (ص)




    آنگاه دستور داد: قطعات آهن فراهم كنيد. همه به تلاش افتادند. از هر گوشه و كنار قطعه هاى بزرگ و كوچك آهن را به محل آوردند. طبق راهنمايى ذوالقرنين، آهنها را در دره ميان دو كوه روى هم چيدند و سپس دستور داد آتش تهيه كنيد. مقادير زيادى هيزم و ديگر مواد سوختنى كه در اختيار داشتند زير و رو و اطراف آهنها چيدند و آنها را شعله ور ساختند.
    آتش عظيمى برافروخته شد و مدتها بآن ادامه دادند. حرارت، آهنها را نرم و به يكديگر متصل ساخت. سپس ذوالقرنين از مردم خواست مقدارى مس بياورند. بزودى مقدار زيادى مس آماده شد. مسها را بالاى آهنها گذاشت و با حرارت زياد آنها را ذوب كرد، بطوريكه پوششى از مس، آن سد آهنين را در بر گرفت تا از نفوذ آب و هوا و زنگ زدگى و فرسودگى آهنها جلوگيرى شود و بدين ترتيب سدى پولادين و غير قابل نفوذ، با ارتفاعى در حد ارتفاع كوههاى دو طرف ساخته شد كه ياءجوج و ماءجوج نه قدرت سوراخ كردن آن را داشتند و نه توان عبور از روى آنرا و در نتيجه، آنقوم محروم و درمانده از خطر حمله اشرار مصونيت يافتند.
    روزى كه سد بپايان رسيد، مردم شاديها كردند و جشنها برپا نمودند و از ذوالقرنين كه چنين شاهكار بزرگ و حيرت آورى را بوجود آورده بود، ستايش و تجليل فراوان كردند.
    ذوالقرنين وقتى ديد، چشمهاى مردم به او دوخته شده و عظمت او و كارش مردم را مبهوت ساخته و ممكن است مردم ظاهر بين، آنهمه اقتدار و عظمت را از او بدانند و كسى را كه همه چيز از آن اوست فراموش كنند، با نهايت ادب و خضوع گفت:
    اى مردم، آنچه ديديد و مىبينيد، مربوط به ذوالقرنين نيست. او هم مانند شما انسانى است ضعيف و ناتوان. موجودى است كوچك و فناپذير.
    اين فكر و انديشه توانا، اين قدرت و هوش حيرت آور، اين توانائى مادى و معنوى همه و همه از آن خدا است. رحمت او شامل حال ما شد و اين پديده شگفت انگيز بوجود آمد. اين سد عظيم و پولادين ابدى نخواهد بود. اين جهان و هر چه در آن است، فناپذير و بر اساس وعده خداوند، روزى خواهد رسيد كه عمر اين سد نيز پايان خواهد يافت و كسيكه باقى ميماند و فنا و زوال در حريم مقدسش راه ندارد، خدا است.
    از زندگانى ذوالقرنين، لشكركشيهايش، سفرهاى شرق و غربش، سد ساختنش، تاريخ تولد و وفاتش، مركز حكومت و فرمانروايش و بسيارى از خصوصيات حياتش، چيزى جز آنچه در بالا خوانديد، در قرآن كريم نيامده است. زيرا قرآن تاريخ نيست و از تاريخ گذشتگان آن مقدار كه در راه هدايت انسانها سودمند است نقل مىكند.
    ذوالقرنين كيست اسكندر مقدونى است فريدون، پنجمين پادشاه پيشدايان است كورش، پادشاه هخامنشى است يا شخصى ديگر؟
    سدى ساخت كجااست ديوار چين است سدى بين كوههاى قفقاز و ارمنستان است يا سدى ديگر؟
    او در چه زمانى حكومت داشته است معاصر با ابراهيم خليل بوده معاصر با خضر بوده قبل از ميلاد مسيح مىزيسته يا زمانى ديگر؟
    ياءجوج و ماءجوج چه كسانى بودند؟ قوم مغول يا طايفه اى ديگر؟
    محققين و علاقه مندان به مطالعه و كسب اطلاعات بيشتر در اين زمينه ميتوانند به تفسير شريف «الميزان»
    جلد سيزدهم، صفحات 358 ببعد و «تفسير نمونه» جلد 12، صفحات 523 ببعد و كتاب «ذوالقرنين يا كورش كبير» تاءليف دانشمند شهير «ابو الكلام آزاد» وزير اسبق فرهنگ هند، مراجعه فرمايند.
    دوره کامل قصه هاي قرآن از آغاز خلقت تا رحلت خاتم انبياء (ص)

  5. #55
    عضو خودماني

    تاریخ عضویت : اسفند 1388
    نوشته : 1,355      تشکر : 0
    487 در 324 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    درج آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : دوره کامل قصه هاي قرآن از آغاز خلقت تا رحلت خاتم انبياء (ص)




    يعقوب

    و وهبنا له اسحاق و يعقوب و جعلنا فى ذريته النبوة و الكتاب و اتيناه اجره فى الدنيا و انه فى الاخرة لمن الصالحين.
    (سوره عنكبوت: 27)
    اسحاق با دختر عموى خود «رفقا» ازدواج كرد. خداوند دو پسر تواءما به او عطا كرد، يكى بنام «عيسو» و ديگرى بنام «يعقوب» ناميده شد.
    يعقوب، محبوبيت خاصى نزد پدر و مادر داشت و اسحاق در باره او دعا كرد كه خدا باو بركت و طول عمر و زندگى گوارا عنايت كند.
    همين محبوبيت سبب شد كه عيسو خشمگين شود و او را ببدى ياد كند و تهديد نمايد.
    يعقوب بااشاره پدر و مادرش، از فلسطين، به سرزمين «فدان آران» كه مسكن دائيش «لابان» بود رفت و در آنجا خدمت دائى خود را بعهده گرفت و در نظر داشت كه در مقابل اين خدمات، دختر او «راحيل» را به همسرى خود در آورد ولى دائيش دختر ديگر خود «ليئه» را بهمسرى يعقوب نامزد كرد.
    يعقوب درباره راحيل با دائى خود مذاكره كرد. او گفت اگر مايل به ازدواج با راحيل هستى بايد ده سال خدمت مرا عهده دار شوى. يعقوب پذيرفت و با راحيل ازدواج نمود.
    در پايان مدت قرارداد ده ساله، لابان دو كنيز هم از مال خود به آنان بخشيد و يعقوب بار سفر بست و با اهلبيت و اموال بيشمار به فلسطين بازگشت و هدايائى براى برادرش فرستاد. عيسو هم هداياى او را پذيرفت و با روى گشاده از يعقوب استقبال كرد و كدورت از بين آنها برداشته شد و يعقوب در كنعان ساكن گرديد. خداوند دوازده پسر به يعقوب عطا كرد كه به اسباط معروف شدند.
    دوره کامل قصه هاي قرآن از آغاز خلقت تا رحلت خاتم انبياء (ص)

  6. #56
    عضو خودماني

    تاریخ عضویت : اسفند 1388
    نوشته : 1,355      تشکر : 0
    487 در 324 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    درج آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : دوره کامل قصه هاي قرآن از آغاز خلقت تا رحلت خاتم انبياء (ص)




    يوسف

    اذقال يوسف لابيه ياابت انى راءيت احد عشر كوكبا و الشمس و القمر راءيتهم لى ساجدين.
    (سوره يوسف: 4)
    همه ماجرا از يك خواب آغاز شد. آرى يك روياى الهام آميز.
    در ميان دوازده پسرى كه خداوند به يعقوب عطا كرده يوسف از همه كوچكتر، از همه زيباتر، از همه فرزانه تر و از همه شايسته تر بود.
    فرزندان يعقوب از مادران متعددى بوجود آمده و يوسف از مادر خود «راحيل» تنها يك برادر بنام «بنيامين» داشت.
    امتيازات جسمى و روحى يوسف، سبب محبوبيت فوق العاده او نزد پدر شده بود و علاوه بر آن، مادرش «راحيل» كه از آغاز مورد علاقه شديد يعقوب بوداينك از دنيا رفته و تنها يادگار آن همسر محبوب، يوسف و بنيامين بودند.
    پدر سالخورده بدون توجه به احساسات ساير فرزندانش به يوسف عشق ميورزيد و مجنون وار او را مورد احترام و تكريم قرار ميداد.
    اين دلدادگى پدر، از چشم برادران پنهان نميماند و آتش حسد در دل آنان شعله ور ميساخت. آنها خود را بزرگتر، قوى تر و شايسته تر از يوسف ميدانستند و در خلوت، از پدر گله و انتقاد مىكردند و كار پدر را نادرست ميدانستند.
    رؤياى يوسف كه حكايت از آينده درخشان و سيادت و سرورى او داشت آتش حسد را شعله ورتر ساخت و آنانرا به اتخاذ تصميمى عجولانه و نابخردانه وادار كرد.
    آنروز بامدادان، يوسف با چهره گشاده و لبخند زنان نزد پدر آمد و گفت: پدر جان، خواب خوبى ديدم. ميخواهم آنرا برايت بگويم تا تو نيز مانند من خوشحال شوى.
    يعقوب پرسيد: چه خوابى ديدى
    گفت: در خواب ديدم يازده ستاره همراه با ماه و خورشيد بر من سجده مىكردند.
    پدر كه داراى مقام نبوت بود و تعبير و تفسيرخوابها را خوب ميدانست آينده درخشان يوسف رااز آن رؤيا استنباط كرد و چون روحيه فرزندان خود را ميدانست، با اصرار و تاءكيد فراوان از يوسف خواست كه خواب خودرابراى برادان نقل نكند، مبادا از روى حسادت توطئه كنند و نقشه نابودى يوسف راطرح نمايند سپس تعبير خواب او را سربسته برايش بيان كرد و گفت: اين خواب نشان ميدهد كه خداوند ترابرمى گزيند و مقامى عالى و ارجمند بتوميبخشد و امتيازات مادى و معنوى بتو ارزانى ميدارد. علم و فهم و تفسير رؤيا بتو مياموزد و همانگونه كه نعمت خود را بطور كامل به پدرانت،ابراهيم و اسحاق عطاكرد بتو و خاندان يعقوب عطا خواهد كرد.
    دوره کامل قصه هاي قرآن از آغاز خلقت تا رحلت خاتم انبياء (ص)

  7. #57
    عضو خودماني

    تاریخ عضویت : اسفند 1388
    نوشته : 1,355      تشکر : 0
    487 در 324 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    درج آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : دوره کامل قصه هاي قرآن از آغاز خلقت تا رحلت خاتم انبياء (ص)




    يعقوب ازلابلاى آن رؤيا، پيامبرى فرزندش يوسف، سلطنت و فرمانروائى او و همچنين سرورى و سيادت او بر خاندان يعقوب را پيش بينى كرد. چيزى كه بهيچوجه براى برادران يوسف خوش آيند نبود و بهمين جهت تاءكيد كرد كه اين رؤيا رابراى برادرانت بازگو مكن.
    دانسته نيست كه آيا برادران از ماجراى خواب يوسف آگاه شدنديا نه ولى احساس خصمانه آنها، آنقدر ريشه دار و عميق بود كه براى اجراى يك توطئه خطرناك نيازى به اطلاع يافتن بر آن خواب نبود.
    در يكى از جلسات خانوادگى، كه برادران از هر درى سخن ميگفتند، موضوع محبوبيت يوسف و برادرش بنيامين نزد يعقوب بميان آمد.
    يكى از آنها گفت: اشتباه بزرگى دامنگير پدر ما شده. او برادر كوچك و نوجوان ما را بر ما مقدم ميدارد، در حاليكه ما جوانانى برازنده، توانا و پرقدرت هستيم. او به نيرو و حمايت ما نيازمند است و مائيم كه در همه زمينه ها پشتيبان و حامى نيرومند او هستيم.
    ديگرى گفت: ما بايد منشاء اين اشتباه پدر را از ميان برداريم. بيائيد دست بدست هم بدهيم و با يك نقشه دقيق و ماهرانه يوسف را از پدر بگيريم. ما بايد به زندگى يوسف خاتمه دهيم و يا او را بشهر وديارى دور دست تبعيد كنيم كه در دسترس پدر نباشد و در نتيجه او را فراموش كند و تمام توجهش بما باشد.
    يكى از برادران كه عاقلانه تر فكر ميكرد و احتمالا قلبى مهربانتر داشت گفت:
    يوسف را نكشيد، زيرا قتل نفس، آنهم قتل برادر، كه هيچ گناهى جز محبوبيت نزد پدر ندارد، كارى زشت و غير قابل قبول است. حالا كه شما تصميم گرفته ايد بلائى برسر يوسف بياوريد، من پيشنهاد ميكنم: يوسف را در چاهى كه در مسير كاروانها است بياندازيد تا كاروانيان او را با خود ببرند و ديگر نام و نشانى از او باقى نماند. با اين تدبير شما بدون خونريزى و جنايت بهدف خود دست خواهيد يافت.
    دوره کامل قصه هاي قرآن از آغاز خلقت تا رحلت خاتم انبياء (ص)

  8. #58
    عضو خودماني

    تاریخ عضویت : اسفند 1388
    نوشته : 1,355      تشکر : 0
    487 در 324 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    درج آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : دوره کامل قصه هاي قرآن از آغاز خلقت تا رحلت خاتم انبياء (ص)




    اين پيشنهاد را همه پذيرفتند و براى اجراى اين تؤطئه شوم دست بكار شدند.
    يوسف را چگونه از پدر جدا كنند؟
    برادران يوسف، باهم نزد پدر آمدند و لحنى احترام آميز و دوستانه گفتند: پدر جان چه دليلى دارد كه تو ما را نسبت به يوسف امين نميدانىمگر از ما تا كنون رفتار بدى نسبت به او ديده اى او برادر ماست و ما همچون جان شيرين او را دوست داريم. اجازه بده فردا همراه ما بصحرا بيايد. از هواى آزاد استفاده كند. از مناظر زيباى طبيعت لذت ببرد. بدود، بازى كند، ميوه و غذا بخورد و ما هم با تمام وجود مراقب او و نگهبان او خواهيم بود.
    شايد برادران اين سخنانرا زمانى با پدر در ميان گذاشتند كه يوسف نيز حضور داشت، تا آن نوجوان پر شور نيز تحريك شود و براى جلب موافقت پدر با آنها هماواز گردد.
    پدر سالخورده در محذور عجيبى قرار گرفته بود. جواب فرزندانش را جه بگويد؟ پيشنهاد آنانرا بپذيرد و به آنها اعتماد كند؟ دلش راضى نميشود. به آنها جواب رد بدهد، وضع از آنچه هست بدتر ميشود و حسادت و دشمنى آنها با يوسف شدت ميابد. بدينجهت بدنبال يافتن عذرى برآمد تا فرزندان خود را قانع كند و از بردن يوسف منصرف سازد.
    گفت: عزيزان من، چرا فكر بد به ذهن خود راه ميدهيد؟ من هرگز نسبت به شما بدبين نيستم و در امين بودن شما ترديدى ندارم ولى چه كنم، يوسف به جان من بسته است، طاقت دورى او را ندارم. اگر از من جدا شود، غم و اندوه مرا فرو ميگيرد و از آن مهم تر، يوسف كودك است و صحرا جولانگاه درندگان. از آن ميترسم كه شما لحظه اى از او غافل شويد و در همان لحظه، گرگى به او حمله كند و او را از پاى درآورد و براى هميشه مرا داغدار و آشفته خاطر سازد.
    برادران گفتند: پدرجان اين ترس تو بى مورد است. جاى نگرانى نيست ما خود يك لشكريم. همه ما پهلوان و پرتوان و قدرتمنديم. كدام گرگ به خود اجازه ميدهد به ما نزديك شود يا به ربودن يكى از ما طمع كند؟ از طرف ديگر اگر چنين حادثه اى پيش آيد، آبرو و حيثيت ما در جامعه خدشه دار ميشود. مردم ما را تحقير ميكنند و ديگر نميتوانيم سر بلند كنيم و در ميان مردم زندگى آبرومندى داشته باشيم. نه، هرگز چنين چنين اتفاقى نميافتد و ما سلامت يوسف را از دل و جان تضمين ميكنيم.
    يعقوب در مقابل اصرار فرزندان، چاره اى جز تسليم نديد و با پيشنهادشان موافقت كرد. روز بعد برادران براى يك سفر تفريحى يكروزه آماده شدند و يوسف را نيز از پدر گرفتند و براه افتادند. پدر پير تا دروازه شهر آنها را بدرقه كرد و درباره يوسف سفارشها نمود. در آنجا براى آخرين بار يوسفش را بوسيد و در حاليكه قطرات اشك ازديدگانش فرو ميريخت، از آنها جدا شد.
    آنها بسوى صحرا براه افتادند و يعقوب ايستاده بود و با نگاههاى حسرت بارش، آنها را دنبال ميكرد.
    دوره کامل قصه هاي قرآن از آغاز خلقت تا رحلت خاتم انبياء (ص)

  9. #59
    عضو خودماني

    تاریخ عضویت : اسفند 1388
    نوشته : 1,355      تشکر : 0
    487 در 324 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    درج آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : دوره کامل قصه هاي قرآن از آغاز خلقت تا رحلت خاتم انبياء (ص)




    برادران تا زمانى كه پدر را ميديد، يوسف را احترام و تكريم كردند و از هيچگونه اظهار محبتى دريغ نداشتند، ولى وقتى دور شدند و از ديد پدر خارج گشتند، بى مهريها آغاز شد و عقده هاى چندين و چند ساله مجال بروز يافت. او را بر زمين افكندند. آزارش كردند. به هر كدام پناه مىبرد، جز شكنجه و خشونت چيزى دريافت نميكرد.
    اشگها، ناله ها و استمدادهاى يوسف بى نتيجه بود. در آنحال ناگهان يوسف به خنده افتاد. اشگ و لبخند؟! برادران به حيرت افتادند. علت خنده اش را پرسيدند گفت:
    يكروز كه در كنار پدر بودم و غرق در بوسه هاى مهرآميز او، شماها دسته جمعى، درست مثل امروز، وارد شديد. من نگاهى به اندامهاى برازنده، سينه هاى سطبر و بازوهاى تواناى شما كردم. بفكرم رسيد كه با داشتن چنين برادران
    نيرومند و توانائى، هيچ دشمنى توانائى آزار مرا نخواهد داشت.
    و امروز...
    آرى امروز همانها كه مىپنداشتم پناهگاه من خواهند بود، خود دشمن منند و كسانيكه آنانرا شبان دلسوز و مهربان و قدرتمند تصور ميكردم، امروز گرگ منند. آيا جاى خنده نيست
    خنده و گريه يوسف، تغييرى در وضع نداد. تصميم برادران قطعى و تغييرناپذير بود. او را كنار چاه آبى كه كاروانيان از آن آب بر ميداشتند بردند و طنابى به كمر او بستند و به اعماق چاه فرستادند. هنوز يوسف به انتهاى چاه نريسده بود، برادران تصميم گرفتند پيراهن او را بعنوان سند با خود نزد پدر ببرند تا سخن آنانرا باور كند.
    دگر باره او را بالا كشيدند و پيراهنش را از تنش در آوردند. آنچه التماس كرد كه مرا برهنه نكنيد، اعتنا نكردند و با خشونت، پيراهن را از او گرفتند و دگر باره او را در چاه سرازير كردند.
    در كنار آب چاه، سكوئى بود. يوسف روى آن سكو نشست و برادران نيز پس از اجراء نقشه خود از چاه دور شدند.
    يوسف تنها ماند، تاريكى و محيط وحشت آور چاه براى آن نوجوان نازپرورده غم انگيز و ناراحت كننده بود ولى ناگهان يك الهام غيبى، قلب او را روشن و آرام كرد.
    سروش آسمانى، در دل يوسف ندا در داد:
    اى يوسف، آزرده خاطر و اندوهگين مباش. تو تنها نيستى. تو بى پشت و پناه نيستى. آنكس كه مهر تو را در دل پدر افكند، آنكس كه برادرانت را از كشتن تو منصرف ساخت، ترا نگهدارى خواهد كرد. دوران سختى چاه پايان خواهد رسيد. ديگر باره عزت و اقتدار خواهى يافت و اين برادران سنگدل و حسود در برابر عظمت تو بخاك خواهند افتاد و تو جنايات امروزشان را قدرتمندانه به آنها خواهى گفت و غرق در شرمندگى و خجلشان خواهى كرد.
    دوره کامل قصه هاي قرآن از آغاز خلقت تا رحلت خاتم انبياء (ص)

  10. #60
    عضو خودماني

    تاریخ عضویت : اسفند 1388
    نوشته : 1,355      تشکر : 0
    487 در 324 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    درج آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : دوره کامل قصه هاي قرآن از آغاز خلقت تا رحلت خاتم انبياء (ص)




    اين الهام درونى، آنچنان يوسف را مطمئن و آرام ساخت كه گوئى هم اكنون در آغوش گرم پدر و غرق نوازشها و بوسه هاى او است.
    هنوز برادران از منطقه دور نشده بودند كه كاروانى از راه رسيد. كاروانيان به سوى مصر مىرفتند و براى برداشتن آب، در آن نقطه فرود آمدند.
    يكى از كاروانيان، كنار چاه آمد و دلو بزرگى را بدرون چاه فرستاد و پس از لحظه اى بخيال اينكه دلو پر از آب شده، آنرا بالا كشيد. اما بجاى آب نو جوانى زيبا و جذاب را درون دلو ديد. كاروانيان مقدم او را گرامى داشتند و از ديدار او بسى خوشحال شدند.
    برادران كه از دور، همه چيز را زير نظر داشتند، خود را به آنجا رساندند و گفتند: اين نوجوان برده فرارى ما است كه ما در جستجوى او بوده ايم. در همانحال آهسته به گوش يوسف خواندند كه اگر خود را معرفى كند و لب به تكذيب سخن آنان بگشايد كشته خواهد شد.
    كاروانيان كه مهر يوسف در دلشان افتاده بود، ببرادران گفتند: اين غلام را بما بفروشيد. برادران موافقت كردند و او را به قيمتى بسيار ارزان به يكى از متقاضيان فروختند.
    كاروان بسوى مصر رهسپار شد و برادران با خيال آسوده بسوى خانه بازگشتند. آنها ديگر از جانب يوسف نگرانى نداشتند و تنها فكرى كه آنانرا تحت فشار قرار مىداد ملاقات پدر و پاسخگوئى او بود.
    بايد طورى صحنه سازى كنند كه پدر، دروغشان را راست پندارد و سخنشان را بپذيرد. بنابراين پيراهن يوسف را با كشتن حيوانى، خون آلود ساختند و باقيمانده روز را در صحرا ماندند كه شب فرا رسد و در تاريكى شب تشخيص حركات چهره آنها براى پدر قابل تشخيص نباشد و از سوئى ديگر، دير آمدن آنها پدر را نگران كند و او را آماده شنيدن آن خبر دردناك سازد.
    شبانگاه در حالى كه پيراهن خون آلود يوسف در دستشان بود، گريه كنان بخانه بازگشتند. يعقوب كه از دير آمدنشان نگران و پريشان شده بود و گريه و شيون آنها بر نگرانيش افزوده بود با عجله پرسيد: يوسف كجا است چرا گريه ميكنيد؟ حرف بزنيد.
    گفتند پدرجان، بصحرا رفتيم، به گشت و گذار پرداختيم. تفريح كرديم. چه روز خوشى بود. اما افسوس و هزار افسوس، ما مسابقه دويدن ترتيب داديم و چون يوسف كوچك بود و نميتوانست در مسابقه شركت كند، براى حفظ اثاث و اموالمان او را نزد آنها گذاشتيم. درست در همان زمان كه ما از او دور شديم، گرگى درنده كه در كمين بود، باو حمله كرد و او را خورد. اينهم پيراهن خون آلود او، سند صدق گفتار ما است. گرچه ميدانيم كه تو حرف ما را باور نخواهى كرد و ما را در حفظ و نگهدارى يوسف متهم خواهى ساخت.
    دوره کامل قصه هاي قرآن از آغاز خلقت تا رحلت خاتم انبياء (ص)

صفحه 6 از 27 نخستنخست ... 234567891016 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •