خاطرات زیبای خواستگاری!!! سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
خاطرات زیبای خواستگاری!!!
صفحه 3 از 7 نخستنخست 1234567 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 21 تا 30 , از مجموع 66
  1. #21
    عضو وفادار
    عبدالله91 آواتار ها

    تاریخ عضویت : اسفند 1391
    نوشته : 466      تشکر : 4,493
    2,848 در 493 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عبدالله91 آنلاین نیست.

    پیش فرض




    بسم الله الرحمن الرحیم
    پس بگیم شاید تلخ باشه اما میگیم از اول

    عصر پنج شنبه بود داشتم تو مزار شهدا قدم میزدم 24 ساله بودم دانشجوی رشتۀ مدیریت صنعتی؛ همون طور که قدم میزدم یهو نمیدونم از کجا به فکرم افتاد که باید آدم کامل بشه به خدا بهتر نزدیک بشه بهترین کار ازدواج بود.اعتقاد داشتم که برا ازدواج زیاد پول و... نداشتی هم مشکلی نیس فقط کافیه یه استعدادی داشته باشی تا منبع درآمدش کنی و اقتصاد خانواده رو تأمین کنی خدا همه چیزو جور میکنه. نیتت خدایی باشه بقیه چیزا حله با ذوق و شوق اومدم برا خودم برنامه ریزی کردم...

    دانشجو هستم بعد ببینم چی دارم ،سیم کشی ساختمان که بلدم میرم یه مدرک از فنی حرفه ای میگیرم و وام اشتغال زایی هم که میدن؛ سیم کشی هم که میکردم بعده وام یه مغازه اجاره میکنم و کارمو گسترش میدم، هم کار میکنم و هم درس میخونم تا بعد که مدرک گرفتم میرم دنبال یه شغل بهتر و... {چه فکرای عجیب غریبی}

    رفتیم فنی حرفه ای و ... خلاصه مجبورمون کردن بریم سر کلاس و ... ما هم رفتیم کلاس. هم دانشگاه میرفتم و هم سر کلاس سیم کشی بعضی روزا حتی فرصت نداشتم یه ربع بشینم و آخر بعده 3 ماه امتحان نظری و عملی دادیم و قبول شدیم مدرک گرفتیم.

    مسأله رو با خانواده مطرح کردیم و... خانواده به شدت مخالفت کردند و بنده هم اصرار. هر کسی رو که میتونستم واسطه میکردم خلاصه نشد که نشد . میگفتن فلانی 30 ساله است و خونه و... داره ازدواج نکرده این هیچ چی نداره ازدواج کنه.... منم میگفتم بابا خدا روزی رسان است سیم کشی هم که بلدم خدا با ازدواج برکت میاره به زندگیم.... خلاصه نشد که نشد 3 سال پشت سر هم اصرار کردم نشد... رها کردم. دانشجوی برتر شده بود دانشجوی آخر. بعده 3 سال دیدم عقب موندم فوت دامادمون هم از طرف دیگه که یه دختر کوچولو داشت دوران دانشجوییم رو در مجموع مختل کرده بود.ازدواج سوار بر اسب بود منم پیاده دنبالش راه افتاده بودم با فوت دامادمون و دختر بچۀ یتیم دیگه ازدواج فراموش شد.تا اینکه رسیدم به 28-29 سالگی...
    خاطرات زیبای خواستگاری!!!

  2. تشكرها 11


  3. #22
    عضو وفادار
    عبدالله91 آواتار ها

    تاریخ عضویت : اسفند 1391
    نوشته : 466      تشکر : 4,493
    2,848 در 493 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عبدالله91 آنلاین نیست.

    پیش فرض




    تو همین سن بودم که برادر کوچیکتر از خودم گف که میخواد ازدواج کنه... خلاصه خانواده راضی شده بودند که برن خواستگاری برا برادرم اما پدرم شرط کرده بود که قبلش باید بنده ازدواج کنم بعد. منم گفتم من هیچ مشکلی با ازدواج برادر کوچیکترم ندارم برین خواستگاریش ؛ اونو مثه من بدبخت نکنین بذارین بره سر زندگی خودش؛ من خوشحال هم میشم اگه ازدواج کنه.

    دغدغۀ فکری بنده بعده فوت دامادمون فقط و فقط خواهر زاده ام بود مخصوصا که دختر هم بود ، دخترا حساس هستن باید همه چیزش فراهم بشه تا پیش دوستاش بخاطر چیزای مادی سر به زیر نباشه.
    خلاصه یه دختری رو خونواده به زور معرفی کردن که برم ازدواج کنم. قبول نمی کردم با اصرارشون قبول کردم دختر طلبه بود فعالیتهای مذهبی داشت و... رفتم خونشون باهم صحبت کردیم.... گفتم در زندگیم هر چی که شرع بگه همون قبوله و در جاهایی که اختلاف نظر بود مشورت بین خودمون بدون اظلاع خانواده ها از اینکه اختلاف نظری پیش اومده... اسرارمون باید بین خودمون بمونه.... دختر خانم شروع کرد خونه؛ ماشین؛ اینقد جواهرات و... عقد با فلان شرایط و... اختیار طلاق دادن رو هم باید به ایشون منتقل میکردم. گفتم باشه من میرم دنبال شغل بهتر و...اما محاله اجازۀ چنین کاری رو که خدا بر عهدۀ مرد گذاشته رو بهت بدم اگه اینارو فراهم کردم میام اگه جور نشد که هیچ ... بعده یه مدت: شما اگه خواستگار داشتین ازدواج کنین بنده در توانم نیس که اینارو جور کنم... اتفاقات جالب{یعنی دردآور برا بنده که فکرش هم الان اذیتم میکنه،خلاصه به ظواهر و فعالیتهای طرفتون نگاه نکنین شناختتون مهمه و این شناخت نباید بر پایۀ فعالیتهاش باشه} در حین این ماجرا افتاده.

    حالا شده ایم 30-31 ساله.
    خواهر زاده چند روز پیش عقد کرد با اینکه به شدت مخالف بودم ...

    بعد خانواده هر چند روز یک بار یک دختری رو معرفی میکنن میگن ازدواج کن زندگیت سامون میگیره، پشیمانی خانواده هیچ نفعی به زندگیم نداره تازه اذیتم هم میکنه که چرا بعده چندین سال تازه متوجه شدن و میگن که اشتباه کرده ایم و بهت ظلم کرده ایم.اما نمیشه.اتفاقات زیادی در این مدت افتاد که از بیانش عاجزیم طوری که خیلی هاش رو حتی خانواده خبر ندارن جز خودم و خدام کسی باخبر نیست. حالا همه به فکر ما افتادن و ما به فکر کار دیگه...

    حرف اصلی این است که مانع ازدواج کسی نشید پشیمانی بعدی شما هیچ نفعی نخواهد داشت. با زندگی برادر یا فرزندانتان بازی نکنید.اگه کسی رو داشتید که قصد ازدواج داشت کمکش کنید نه اینکه جلوش رو سد کنین.من از خاطرات فقط قطره ای از دریارو گفتم تا شاید به درد یکی بخورد چون دختران و پسران امروزی مادران و پدران فردا هستند. گیر الکی به پسر ندهید به خواستگار دخترتون گیر بدید ینی از ایمان و برنامۀ زندگیش بپرسین اما به پسرانتون که قصد و نیت خدایی شدن دارن الکی گیر ندین.همین که برا زندگیش برنامه داشته باشه و از یه جایی یه درآمد هرچند کمی داشته باشه یا استعدادی داشته باشه که بتونه ازش استفاده کنه مانعش نشین. خدا روزی رسان است. افراد کمی همه چی دارن.

    تقریبا 3 چیز برا پسرتون مهمه اگه داشت مانعش نشین :

    1 . نیت خدایی داشتن

    2 . برنامۀ زندگی داشتن {برا آینده چه طرحی داره}

    3 . یه استعداد یا به عبارت دیگه یه روزنه ی امیدی داشته باشه که بتونه از اون راه برا اوایل زندگیش درآمدی داشته باشه.
    خاطرات زیبای خواستگاری!!!

  4. تشكرها 10

    *❀*نازبانو*❀* (11-03-1392), saba m (07-03-1392), مانیل (07-03-1392), محامین (07-03-1392), مدير اجرايي (07-03-1392), یارمهدی (09-03-1392), یاس بهشتی (10-03-1392), کنیز فاطمه(سلام الله علیها) (07-03-1392), خادمه صدیقه طاهره(س) (09-03-1392), شهاب منتظر*غلام علی اصغر(ع) (10-03-1392)

  5. #23
    عضو كوشا

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1390
    نوشته : 108      تشکر : 139
    741 در 118 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    سلمان 313 آنلاین نیست.

    پیش فرض




    سلام!!!آقا عبدالله ممنونم.برای این حرفات حرف دارم ویک داستان واقعی از دخترهای باصطلاح مذهبی!!!!یک داستان خیلی سنگین که خدا کنه به بعضی ها بر نخوره.خیلی دردناکه که یک خانم از حجابش واز موقعیتش این طور به صورت بسیار کثیف سوءاستفاده کنه.
    دخترهای مذهبی واقعی که شأن ومنزلتشون معلومه.با وقار ومتین(مشکل اینجاست که همه خودشون را باوووقار ومتین می دونند در صورتی که همه ما می دونیم که یک دختر واقعاً مذهبی چه ویژگی هائی دارد.پس سعی کنید کسی را گول نزنید.
    خاطرات زیبای خواستگاری!!!

  6. تشكرها 12

    *❀*نازبانو*❀* (11-03-1392), ╬✿╬ فاطمه ╬ ✿╬ (29-03-1392), saba m (07-03-1392), مانیل (07-03-1392), محامین (07-03-1392), مدير اجرايي (07-03-1392), یارمهدی (09-03-1392), یاس بهشتی (10-03-1392), کنیز فاطمه(سلام الله علیها) (07-03-1392), خادمه صدیقه طاهره(س) (09-03-1392), شهاب منتظر*غلام علی اصغر(ع) (10-03-1392), عبدالله91 (07-03-1392)

  7. #24
    عضو كوشا
    یارمهدی آواتار ها

    تاریخ عضویت : فروردین 1392
    نوشته : 124      تشکر : 1,695
    1,078 در 129 پست تشکر شده
    دریافت : 4      آپلود : 0
    یارمهدی آنلاین نیست.

    پیش فرض




    با عرض سلام خدمت سلمان بزرگوار و برادر عبدالله ارجمند
    بابا برادر اشکمون دراومد که!!!
    شاید من که از بیرون زندگیت دارم نظر میدم و خیلی طعم تلخ شکستو نخوردم نظر دادنم سخت گیرانه باشه!
    ولی طبق این زندگینامه شما فهمیدم که خانوادم اگه مخالفتی راجع به ازدواجم کردن حداقل هدف کلی زندگیم که کار باشه ر اادامه بدم یعنی هدفهام چسبیده به هم نباشه ، کارم، زن گرفتنم و درس خوندنم و خانوادم چند مقوله مجزاست که باید مرد باشم و بجنگم
    یادمه یکی گفت هرچی بزرگتر میشی مشکلاتت بزرگتر میشه ؛ ولی من میگم مشکلات آدمو بزرگ میکنه ؛ واقعا داداش شما بزرگ شدی واین یک ارزشه، درسته خیلی موقعییتها رو از دست دادی ولی پشتوانه ای مثل غیرت داری که حتما با اون میتونی یک جهش بزرگ داشته باشی
    من روانشناس نیستم ولی به نظرم برو دنبال کار و فکر زن گرفتنو وقتی داشته باش که واقعا جدی شدی چون اونجوری آدم بدتر اذیت میشه
    فقط عروسیت بچه های انتظار رو یادت نره تا شام ندی ولت نمیکنیما
    خاطرات زیبای خواستگاری!!!
    تمام افتخار من همین است
    که نقش پیشانی بند من یا فاطمه سلام الله علیها است


  8. تشكرها 8


  9. #25
    عضو كوشا

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1390
    نوشته : 108      تشکر : 139
    741 در 118 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    سلمان 313 آنلاین نیست.

    پیش فرض




    شاید خاطره من جالب نباشه اما دوست دارم بنویسم البته با اجازه شما
    درسم تموم شده بود و خیال دانشگاه رفتن نداشتم اما به خاطر دل مادرم درس میخوندم برای کنکور
    خاستگار که میومد همه رو رد میکردم چون دلم میخواست با طلبه ازدواج کنم فقط طلبه ها رو رد نمیکردم اما اکثرا نمیدونستن که این خانواده دختر دارن حتی همسایه ها اونایی هم که میومدن خاستگاری فامیل بودن
    شوهرم وقتی تصمیم به ازدواج میگیره و به مادرش میگه خودش نظرش رو خواهر استادشون بوده اما مادرش مخالف بوده و به دوستش میگه برای پسرم دختر پیدا کن همون دوستش خواهر فرمانده پایگاهمون بود منو به اون بنده خدا پیشنهاد میدن میگن خواهر شیخ محسن (داداشم تو شهر ما به شیخ محسن معروفه) مادر شوهرم میگه مگه شیخ محسن خواهر داره اون میگه بله الان اینجاس تو مسجد صداش کنم بیاد گفته بود نه حالا
    به یکی دیگه هم سپرده بوده اونم میاد میگه خواهر شهید جلیلی الان تو بسیج خیلی فعاله برین دنبال اون
    باز یکی دیگه اونم میگه خواهر فلانی
    خلاصه اینا نمیدونن چطور از من خبر دار بشن زنگ میزنن بنیاد شهید میگن فلان شهید خواهر داره میگن داره اما کوچیکه احتمالا راهنمایی درس میخونه
    میان تو محل پرس و جو اونا هم میگن نه بابا ما سالهاست همسایه ایم حاجی فقط یه دختر داره اونم که پنج تا بچه داره
    ((یه بار که با مادرم رفتیم در خونه یکی ازهمسایه ها که خیلی تند حرف میزد و امون به کسی نمیداد برای حرف زدن .بعد از سلام و احوالپرسی تند تند گفت ا حاج خانم مبارکه عروستونه به سلامتی پای هم پیر شن برا کدومشنه وا چی میپرسم حتما برای مهدی زن گرفتی دیگه چه به هم میان انشاالله خوشبخت بشن چرا مارو خبر نکردی ... خب من برم امانتی تون رو بیارم
    رفت داخل خونه
    منو مادرم فقط به هم نگاه میکردیم امون نداد حرفی بزنیم))
    خلاصه اینا ناامید میشن
    دوباره یکی از اونایی که منو بهشون پیشنهاد داده بود رو میبینن بهش قضیه رو میگنن اون میگه نه من خودم رفتم خاستگاری بهم ندادنش(دوست شوهرم بود که اونم طلبه بود اما قسمت نشد)شما برو امتحان کن و مطمئن باش دختر دارن
    خلاصه یبار
    با فرماندهپایگاهمون اومدن خونه وبقیه ماجرا
    یه عقد خیلی مختصر داشتیم با فامیل نزدیک اکثر همسایه ها باورشون نمیشد
    خاطره خواستگاری یکی از کاربران محترم سایت کانون گفتمان قرآن
    خاطرات زیبای خواستگاری!!!

  10. تشكرها 9


  11. #26
    عضو كوشا

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1390
    نوشته : 108      تشکر : 139
    741 در 118 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    سلمان 313 آنلاین نیست.

    پیش فرض




    رفته بودم مشهد
    یکی از رفیقام که خیلی شتاب داره واسه زن گرفتن من
    مخصوصا از وقتی خودش متاهل شده
    کلی مورد بهم معرفی کرده و...همشم زورکی
    و یکیشم به زور برامون در نظر گرفته که خیلی از شرایط منم داره
    خلاصه تو مشهد بودم گفت رفتی صحن انقلاب بهم زنگ بزن کارت دارم
    گفتم حتما عالمی شخص بزرگی و کسی رو قراره بهم معرفی کنه که اونجاس
    عصر داخل صحن انقلاب که رفتم بهش زنگ زدم
    گفت تو خروجی روبروی سقاخونه یه دری هست که قبر نخودکی اصفهانیه((میدونستم عالم بزرگیه ولی نمیدونستم جدیدا حاجت ازدواج میدن))
    و یه قران بردار و برو یاسین بخون کنار در کوچیکه تا یه زندگی خوب شروع کنی و...
    خلاصه ما هم نگاهمون سمت سقاخونه و کنبد طلا بود و داشتیم میرفتیم سمت خروجی
    یهو رسیدم دیدم وای...........
    کلی دختر ظاهرا مجرد و حاجتمند قران به دست دارن سوره یاسین میخونن و نگاهاشونم سمت گنبد و پنجره فولاد بود
    یعنی خود به خود تو معرض دیدشون بودم
    خیلی ترسیدم و خجالت کشیده بودم
    نمیدونستم بمونم در برم ....؟؟؟
    این وسط یهو 2 تا مرد رد شدن یکیشون به شوخی گفت اینا اومدن بختشون باز بشه وهرهرههرهر
    وای
    از بس بلند گفت همه شنیدن
    از خجالت و عصبانیت سرخ شده بودم
    سریع خودمو رسوندم یه صحن دیگه و رفتم زیر زمین که میگن دار الحجه...
    خلاصه اگر خواستید برید اونجا یه گوشه کنار کمین کنید تا مردم فیلمتون نکنن
    از دست مردم یه دعای خیر هم نمیشه کرد
    باز هم خاطره یکی از کاربران محترم
    خاطرات زیبای خواستگاری!!!

  12. تشكرها 7


  13. #27
    عضو كوشا

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1390
    نوشته : 108      تشکر : 139
    741 در 118 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    سلمان 313 آنلاین نیست.

    پیش فرض




    نقل قول نوشته اصلی توسط یارمهدی نمایش پست ها
    با عرض سلام خدمت سلمان بزرگوار و برادر عبدالله ارجمند
    بابا برادر اشکمون دراومد که!!!
    شاید من که از بیرون زندگیت دارم نظر میدم و خیلی طعم تلخ شکستو نخوردم نظر دادنم سخت گیرانه باشه!
    ولی طبق این زندگینامه شما فهمیدم که خانوادم اگه مخالفتی راجع به ازدواجم کردن حداقل هدف کلی زندگیم که کار باشه ر اادامه بدم یعنی هدفهام چسبیده به هم نباشه ، کارم، زن گرفتنم و درس خوندنم و خانوادم چند مقوله مجزاست که باید مرد باشم و بجنگم
    یادمه یکی گفت هرچی بزرگتر میشی مشکلاتت بزرگتر میشه ؛ ولی من میگم مشکلات آدمو بزرگ میکنه ؛ واقعا داداش شما بزرگ شدی واین یک ارزشه، درسته خیلی موقعییتها رو از دست دادی ولی پشتوانه ای مثل غیرت داری که حتما با اون میتونی یک جهش بزرگ داشته باشی
    من روانشناس نیستم ولی به نظرم برو دنبال کار و فکر زن گرفتنو وقتی داشته باش که واقعا جدی شدی چون اونجوری آدم بدتر اذیت میشه
    فقط عروسیت بچه های انتظار رو یادت نره تا شام ندی ولت نمیکنیما
    سلام!!!
    یک وقت این اشتباه در ذهنتان خطور نکند که مثلا یک آقا پسرس کار ندارد وپس انداز ندارد می خواهد زن بگیرد این لازمه هر اقدام وقدم مثبتی است که تا کار وپس اندازی نداشته باشد نمی تواند اقدامی کند(عقل سلیم این را می گوید)
    من هم کار دارم وهم پس انداز وهم ثروت ولی آدم خوب سراغ ندارم!
    من خودم یک شغل پردرآمد دارم خدارا شکر وشغل دومی هم درام که آزاد است وسالی چند میلیونی کاسبم!
    ولی برای خودم شرایط دارم
    خاطرات زیبای خواستگاری!!!

  14. تشكرها 7


  15. #28
    عضو كوشا

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1390
    نوشته : 108      تشکر : 139
    741 در 118 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    سلمان 313 آنلاین نیست.

    پیش فرض




    خاطرات زیبای خواستگاری!!!

  16. تشكرها 8


  17. #29
    عضو وفادار
    عبدالله91 آواتار ها

    تاریخ عضویت : اسفند 1391
    نوشته : 466      تشکر : 4,493
    2,848 در 493 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عبدالله91 آنلاین نیست.

    پیش فرض




    نقل قول نوشته اصلی توسط سلمان 313 نمایش پست ها
    یک وقت این اشتباه در ذهنتان خطور نکند که مثلا یک آقا پسرس کار ندارد وپس انداز ندارد می خواهد زن بگیرد این لازمه هر اقدام وقدم مثبتی است که تا کار وپس اندازی نداشته باشد نمی تواند اقدامی کند(عقل سلیم این را می گوید)
    نه داداش ما وقتی تصمیم به ازدواج گرفتیم پول آنچنانی یا پس انداز به اون شکل نداشتیم. فقط اون سه نکتۀ بالایی رو داشتیم. ینی برا رسیدن به آرامش و برکت زندگی تصمیم گرفتیم ازدواج کنیم.پول و پس انداز و.. خیلی خوبه اما گاهی اوقات پیش میاد که آدم تا اون اندازه برا شروع نداره اما میبینه میتونه با توکل به خدا و با نظر خدا و تلاشش شروع کنه. ینی اوضاع رو میسنجه میبینه اگه شروع کنه به نفعش است.خیلیا با ازدواج تونستن به جاهایی برسن که قبلا نداستن یا نبودن. بعضی مواقع ازدواج برا بعضیا مثه نماز واجب میشه. رسالۀ امام (ره) رو ببینین. جاهایی هست که دیگه اجازه نداری به پول و جیب و حساب بانکی و... نگاه کنی فقط و فقط توکل میکنی. یعنی سلسله مراتبی هست اول قرآن میگه خودتون رو حفظ کنین بعدا میگه دختران و پسران فقیر را به نکاح هم درآورید. یعنی تا جایی که میتونیم باید صبر کنیم و تقوا پیشه کنیم اما وقتی میبینیم که احتمال شکستن دستور خدا هست دیگه ازدواج واجبترین مورد زندگی میشه اگه در چنین شرایطی ازدواج نکنیم در محضر خدا عذری نخواهیم داشت. ینی نمیتونیم بگیم نداشتم چون میگن مگه روزی رسان خودت بودی که میگی نداشتم.روزی رسان خداست. توکل و همت و تلاش می خواهد.ینی آدم برا ازدواج کردن باید مسئولیت پذیر باشد.

    بنده خودم الان 5 نفر از دوستانی رو میشناسم که هیچ چی نداشتن و ازدواج کردن و الان سر زندگی خودشون هستند و با شیرینی تمام زندگی میکنن. حتی یکیشون با همسرشون باهم برا نماز شب بیدار میشن. از جوونای قدیمی هم نیستن همسن و سالای خودم هستن. به خدا اعتماد نکنیم پس به کی اعتماد کنیم. اونایی که اعتماد کردن بردند.

    الحمدالله شما دارین زود ازدواج کنین تا ماهم شاد بشیم. یه روز زودتر ازدواج کنی برنده تر از اون فردی هستی که یه روز دیرتر ازت ازدواج کرده.چرا دس دس میکنی. زیباترین سنت است. مگه آرامش و زیبایی مثه ازدواج وجود داره. به حرف اونایی گوش نکن که بعده ازدواج میگن مجردی خوبه و... هیچ چیزی تو مجردی وجود نداره.اونایی این حرفو میزنن که مسئولیت پذیر نیستن.

    بدون پول و مادیات زیاد میشه ازدواج کرد اما بدون معنویت و نیت خدایی ازدواج و آرامش چندان مفهومی نداره.

    به امید خوشبختی و عاقبت بخیر شدن همۀ جوانان مسلمان. انشاالله

    خاطرات زیبای خواستگاری!!!

  18. تشكرها 7


  19. #30
    عضو وفادار
    عبدالله91 آواتار ها

    تاریخ عضویت : اسفند 1391
    نوشته : 466      تشکر : 4,493
    2,848 در 493 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عبدالله91 آنلاین نیست.

    پیش فرض




    نقل قول نوشته اصلی توسط یارمهدی نمایش پست ها
    فقط عروسیت بچه های انتظار رو یادت نره تا شام ندی ولت نمیکنیما
    چشم عزیز همه آب نخود مهمون من.{افعال معکوس}


    پیامبر اکرمصلی الله علیه و آله به یاران می فرمودن از خدا پول و ثروت ... نخواهین ،«نعم العون علی طاعة الله» بخواهین. گفتن «نعم العون»چیه ؟ فرمودن زن خوب

    عزیز انشاالله خدا یه «نعم العون علی طاعةالله»رو قسمتت کنه
    خاطرات زیبای خواستگاری!!!

  20. تشكرها 9

    *❀*نازبانو*❀* (11-03-1392), ╬✿╬ فاطمه ╬ ✿╬ (29-03-1392), مانیل (12-03-1392), مدير اجرايي (10-03-1392), یارمهدی (11-03-1392), یاس بهشتی (10-03-1392), خادمه صدیقه طاهره(س) (12-03-1392), سلمان 313 (10-03-1392), شهاب منتظر*غلام علی اصغر(ع) (10-03-1392)

صفحه 3 از 7 نخستنخست 1234567 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •