خاطرات زیبای خواستگاری!!! سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
خاطرات زیبای خواستگاری!!!
صفحه 1 از 7 12345 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 66
  1. #1
    عضو كوشا

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1390
    نوشته : 108      تشکر : 139
    741 در 118 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    سلمان 313 آنلاین نیست.

    ghalb.. ,خاطرات زیبای خواستگاری!!!,




    سلام!!!
    می خواهیم خاطرات زیبای خواستگاری را در اینجا داشته باشیم تا همه استفاده ببرند ولی بدون توهین ویا هرگونه تمسخر!
    سلام!!!
    من خودم تجربه ندارم ولي چند تا مراسم شنيدم كه چطوري برگزار شدند!
    يكي تعريف مي كرد مي گفت گفتند يك دختر خانمي هست كه مي گويند همه چي تمامه.يعني مي گفتند برويد تحقيق كنيد وحتي امتحانش كنيد تا بفهميد كه چقدر باايمان وباتقوا است.وقتي مي گويم از اين آدم هاي متدين هستند واقعا متدين هستند نه از اينها كه فقط اسمن متدين هستند و وقتي تحقيق مي كني مي بيني دختره توي دانشگاه با يكي بوده توي محل با يكي ديگه.پدر مادره هم خبر ندارن ومردم هم از روي آبروي پدر مادره بهشون نمي گن.
    همكارم تعريف مي كرد آدرس منزل خانم را گرفتم تا يك روز تعيين كنيم برويم خواستگاري،اما يك روز جلوتر خودم رفتم تا از نزديك خونشون را ببينم ومحلشون را نگاه كنم ببينم توي چه محيطي بزرگ شده وآيا عوامل محيطي بر رفتار ويا كردار وشخصيت ايشان وخانواده ايشان تأثير داشته يا نه!
    رفتم ديدم محله محله ي معمولي بود با شرايط عادي يك محله ي ساده ومعمولي!
    اول مادرم با خواهرم رفتند دختر خانم را ببينند.صبح زود رفتند تا خانواده دختر خانم غافلگير شوند تا وسائل پذيرائي نچينند(از اين كار چند تا هدف داشتيم همكارم مي گفت:اول اينكه از قبل خانواده ودختر خانواده آمادگي قبلي را نداشته باشند تا دختره وقت كنه هرچي بتونه ولوازم آرايشه خالي كنه روز صورتش!!!دوم اينكه ميوه وشيريني را به زور توي حلقمون نكنن.سوم اينكه اگر آن طوري كه تعريف مي كنند ببينيم چهره خانم چطوريه!همان چهره پاك ومهربانانه ومتين وبا شرم حيا توي صورتش هست يا اينكه مثل بعضي دخترهاي امروزي گارد گرفتند تا اگر حرفي برعليشون زده بشه طرف رو ج..................خلاصه!)
    مادرم مي گفت رفتيم ديديم.دختر..............واي واي واي دختر نگو طلا بگو!!!!طلا اونم عياره 24 نه 100!!!!!
    خلاصه قرار گذاشتيم تا من هم بروم البته با اجازه بزرگترهاي خانواده خانم.رفتيم ديديم بله هماني بود كه من مي خواستم.باور كنيد من خودم در صحبت كردن نه اينكه فكر كنيد ادا در مي آورم ونقش آدم هاي با ادب وبا شخصيت را درمي آورم نه واقعا با هركسي كه باشه با نهايت ادب واحترام صحبت مي كنم.خدائي دارم مي گويم هنگام صحبت كردن پيش خانم كم آوردم.بي نهايت با ادب صحبت مي كردند مثل يك استاد ادبيات .نكات،كلمات،سخنان به جا،نكات كليدي،مثال ها ونوع نگاه به زندگي وهمه وهمه داشتيم صحبت مي كرديم كه داشتيم به لحظه ملكوتي اذان نزديك مي شديم كه يك نيم نگاهي به ساعتم انداختم كه آماده بشوم براي نماز اول وقت!!!بدون هيچ عملي ويا عكس العملي يك دفعه خانم صحبتش را قطع كرد.بلافاصله فرصت را غنيمت شمردم وخواستم سخني بگويم كه دوتائي باهم گفتيم بهتره بعد نماز اول وقت به صحبتها ادامه بدهيم!
    من رو مي گي گفتم جان دلم موسي بن جعفر عليه السلام
    نماز را خوانديم ودوباره صحبتها آغز شد ومن شروع كردم چون اول طبق برنامه كاريمان قرار شد اول خانم صحبت كند.بايد به همسرم تبرك بگويم كه بدون خجالت وخجالت با كمال آرامش ودر نهايت ادب وشرم حيا تمام مسائلي را كه بايد مطر مي كرد را در ميان گذاشت(نه مثل دخترهاي امروزي كه وقتي مي روي خواستگاري انگار داري با دختر 4 -5 ساله صحبت مي كني خودشون را لوس مي كنند وتوي صحبت كردن وپاسخ دادن طفره مي روند...اه اه
    من هم با يك بسم الله الرحمن الرحيم زيبا كلامم را آغاز كردم ويك حديث برايش خواندم چون ايشان هم يك حديث بنده را ميهمان كرد.
    خلاصه بقيه اش ديگه خصوصيه برام همه را تعريف كرد از سير تا پياز واقعا عالي برگزار كردند.
    خودتون قضاوت كنيد وقتي خواستگاري اين طوري بوده ببينيد مراسم عقد وعروسي چطور برگزار كردند!
    اگر خواستيد بقيه مراسم ها را براتون تعريف مي كنم!
    خاطرات زیبای خواستگاری!!!
    ویرایش توسط سلمان 313 : 08-07-1392 در ساعت 10:04 دلیل: برچسب گذاری

  2. تشكرها 14

    ╬✿╬ فاطمه ╬ ✿╬ (11-03-1392), saba m (07-02-1392), مليکه (07-03-1392), مانیل (07-03-1392), محامین (06-03-1392), مدير اجرايي (24-02-1392), یاس بهشتی (07-02-1392), کنیز فاطمه(سلام الله علیها) (07-02-1392), بیقرار ظهور (20-02-1392), حدیث*خادمه مهدی فاطمه(س)* (07-02-1392), خادمه صدیقه طاهره(س) (04-03-1392), سالک (07-02-1392), شهاب منتظر*غلام علی اصغر(ع) (06-03-1392), عبدالله91 (20-02-1392)

  3.  

  4. #2
    عضو كوشا

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1390
    نوشته : 108      تشکر : 139
    741 در 118 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    سلمان 313 آنلاین نیست.

    پیش فرض




    سلام!!!
    یک دوستی دارم در شرکت که تعریف می کرد که ما یک فامیلی داشتیم که خیلی حساس بود!
    هرکسی را که بهش معرفی می کردند نه می گفت!بابا این خوبه پسر نه مامان من این را نمی خواهم!پس دردت چیه پسر؟هزار نفر برای این دختره دست وپا می شکونند اما تو رد می کنی!
    خلاصه از حاشیه ها که بگذریم یک روز اومد گفت مامان من فلانی را می خواهم.گفتم این دختره فلان فلان شده.فلان فلان شده یعنی این خانمی که الان هم همسر فامیل ماست اهل نماز اول وقت آن هم به جماعت در مسجد است.یعنی زمانی که مجرد بود همراه با پدر ویا مادرش در نماز جماعت مسجد محل شرکت می کرده(خدا قسمت همه آقایان پاک ایمان کن)نماز جمعه وشرکت در منسایتهای اسامی البته طبق موازین شرعی.خلاصه فکر نکنم از حجابش بگم خودتون بهتر می دونید یک حجاب کامل طبق سفارس اسلام ناب محمدی(ص).نگاه دختر همیشه به پائین بوده در یک کلام سر به زیر ومتین.همکلام شدن با نامحرم در خیابان هرگز!!!(آهای خانمها دقت کنید)
    مادره پاشو کرد توی یک کفش نه!حالا من می گویم نه!!!!!
    آدم باید زرنگ باشه وباهوش!
    رفت به بابا گفت:بابا گفت:هرچی مادرت بگه!
    اما از آنجائی که در اسلام سفارش شده در این جور مواقع نقش یک واسطه می تواند مفید باشد رفت یک نفر را پیدا کرد که با پدرش خیلی دوست بودند وروی حرف ایشان حرف نمی زد!
    می گفت:این دوست بابام دو ساعت تمام با بابام صحبت کرد.بعد دیدم آمد وگفت:مبارکه
    قرار شد این آقای محترم واسطه بشه.آقا رفت با خانواده دختر هم صحبت کرد وقرار شد برویم خواستگاری!
    آقائی که شما باشی خانم محترمی که شما باشی رفتیم .اولش خیس عرق شدم زبانم بند آمده بود.جو سنگینی توی مجلس بود.که یکدفعه بابای خانمم,مهربان پدرم,نور چشمم گفت:حالا این پسر ما شغلش چیه؟(نمی دونید با نهایت ادب حرف می زد.از لبای باباهه عسل می ریخت)گفتم:آقاجان!من در شرکت.....................کار می کنم.الان نزدیک 9 سال است سابقه کار دارم.گفت پسرم شما درآ»دت چقدر است؟می تونی یک زندگی ساده را بچرخونی؟(نگفت می تونی برای دخترم هرچی بخواهد بخری؟؟؟)گفتم پدرجان!من درآمد نزدیم 1500000 نزدیک این حدود ها است.من 500 هزار هرماه پس انداز می کنم ویک میلیون را خرج زندگی می کنم.
    گفت:چقدر پس انداز داری؟می تونی یک خونه نقلی برای جفتتون اجاره کنی(نگفت باید برای دخترم یک خونه بخری بزنی به نامش!!!نگفت برای دخترم یک قصر حاضر کن)گفتم بله.در حد توانم هست یک خانه 70 الی 80 متری رهن کنم.گفت:نه پسرم!!!!گفتم:(وا بدبخت شدم دختره ی به این خوبی از دستم رفت.)گفت: رهن نه.پول پیش همراه با اجاره باید بدهی که از نظر شرعی هم درست باشد.حالا توی این گیر ودار بابا ومامانم دارن من را نگاه می کنند!!!
    مادرم ابرو بالا م انداخت ویکدفعه گفت:آقا مهدی ماشاءالله خوب زبان باز کردی
    یک نگاه همراه با شرم انداختم وبعد صحبتم را ادامه دادم که یکدفعه بابائی جونم گفت:دخترم نمی خواهی از پشت ابرها بیائی بیرون.برای آقا داماد چائی بیاور گلوش را تر کنه!من را می گی تا شنیدم پاهام سست شد.یکدفعه عرق سردی نشست روی تنم.فکرش را بکن استرس داشت هلاکم می کرد.
    خانمم,همه عمرم,عزیزن جونم,فداش بشم,تمام زندگیم اومد.دختر نگو یک پارچه ماه بگو.این قدر با حجب وحیا راه می آمد.این قدر آرام ومتین می آمد.قدمها مرتب و آرام وبا طمأنینه وبعد که نزدیک شد اول به پدر ومادر من سلام داد.وقتی مادرم لحن سلام دادن خانمم را شنید بلند شد وگفت:سلام عروسم!توی دلم گفتم:مامان چی شد؟نه می گفتی؟
    آقا وخانمی که شما باشی آمد به پدر ومادرش هم سلام داد وبعد به من .من هم به احترامش از روی صندلی بلند شدم وعرض ادب کردم.بعد چای را به پدرم تعارف کرد تا رسید به من(وای قلبم داشت از سینم می زد بیرون)نمی دانید,نمی توانم بیانش کنم ولی خودتون تصور کنید با یک حجب وحیایی مثال زدنی آمد وسینی چای را تعارف کرد وگفت:بفرمائید بعد یک نگاه همراه با متانت کرد ومن هم برای چند لحظه که معمول است مگاه کردم.این کار ماه آمده بود جلوی صورتم.
    خلاصه آقاجون های دوتائیمون گفتن ما برویم توی حیاط خونه صحبت کنیم شما هم هر حرفی دارید بزنید.بعد گفت:پسرم خجالت نکش هرچی دوست داشتی بپرس.حرف یک عمر زندگیه!گفتم:چشم!آقاجون.خلاص ه من گفتم ایشان گفت!من گفتم ایشان سخن می گفت!نزدیک دو ساعت شد.بعد دیدیم بابای خانمم آمد وگفت:دخترم بیا.یعنی برای امروز بسه بقیه اش بمونه برای بعد.حدود چهار تا پنج جلسه صحبت کردیم(این صحبت کردن هم برای این بود که آقای خانمم می دونست که من واقعا قصدم برای ازدواج است نه اینکه بیام ببینم وبعد نپسندم)خلاصه وقت تعیین مهریه شد.دل نبود که مثل سیر وسرکه می جوشید.گفت پسرم می خواهم مهریه تعیین کنم شما نظری نداری؟(کجا می تونید همچین پدری را پیدا کنید)گفتم:والله آقاجان.هرجور مصلحت است ولی من اگر اجازه بدهید کلامی بگویم!گفت:بفرما سراپا گوشیم.گفتم:باباجان من در حد توانم می توانم مهریه بدهم شما راضی هستید؟با این شرایط می توانید به من دخترتان را بدهید؟گفت: مثلا چقدر؟گفتم:14 تا سکه!!!خندید وگفت: من مهر السنه حضرت زهرا سلا مالله علیها را برای دخترم مهریه می گذارم.یعنی یک چهارم مهریه تعیینی شما!!!
    من را می گی.بلند شدم برم بابای خانمم را ببوسم که بابام گفت:پسر ادب را رعایت کن.مجلس مجلس رسمی وافرادی که نشسته اند توقع دارند ادب رعایت شود.نشستم وگفتم:ممنونم.
    خلاصه رفتیم وبقیه کارها را انتجام دادیم وبعد از عقد رفتیم مشهد الرضا علیه السلام زیارت!
    من توی کار این دختر موندم پیش خودم گفتم:بابا تو دختری یک چیزی درخواست کن بخرم.بالاخره زرق وبرق این مغازه ها چشم هرکسی را نوازش می دهد.اصلا وابداً.این دختر واقعا درست تربیت شده بود.فکر وذکرش زیارت خالصانه امام رضا علیه السلام بود.
    بعد از زیارت آمدیم هتل وبعد از چند روز که می رفتیم وحرم بر می گشتیم برگشتیم منزلی که اجاره کرده بودم.الان 5 سال می گذرد.خدا دوتا فرشته ی کوچولو بهمون داده که از خدا به خاطر محبت بی دریغش ممنونم!
    نقش واسطه مومن را فراموش نکنید!
    خاطرات زیبای خواستگاری!!!

  5. تشكرها 13


  6. #3
    عضو كوشا

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1390
    نوشته : 108      تشکر : 139
    741 در 118 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    سلمان 313 آنلاین نیست.

    پیش فرض




    پیوند آسمانی یک زوج دانشجوی دانشگاه شیراز درمنطقه عملیاتی فتح المبین +عکس



    در دورانی که تجمل گرایی بصورت یک امر پذیرفته شده در میان مردم تبدیل شده است و برگزاری مراسم های عروسی آنچنانی و پر خرج و پرهزینه چه برای دارا و چه برای ندار به مساله ای واجب تبدیل شده است ، ازدواج های بی آلایش و ساده ای همچون برگزاری مراسمی ساده ، اما با معنویت در جوار شهدای عزیزمان ، می تواند به همگان ثابت کند که هنوز با گذشت چندین سال از پایان دفاع مقدس ، فرهنگ و منش شهدا در میان جوانان نسل های بعد از میان نرفته است و هنوز هم افرادی پیدا می شوند که بدون توجه به زرق و برق دنیا ، مراسم ازدواج خود را با یاد و خاطره شهدا برگزار کنند و نیمی از ایمان خود را کامل کنند.
    زوج های جوان با برگزاری مراسم های ازدواج خود در جوار شهدا ، به زندگی خود جلوه ای آسمانی می دهند ، که این خود حرکت در مسیر الهی و مسیر انبیا است.
    زوج خوشبخت شیرازی دکتر محمد جواد احصایی که دوره پزشکی خود را به اتمام رسانده و خود را برای آزمون تخصصی آماده می کند و خانم ریحانه گیتی فروز دانشجوی پزشکی واحد بین الملل دانشگاه علوم پزشکی شیراز، در آخرین روزهای اسفند ماه سال جاری زندگی مشترک خود را در جوار قبور شهدای گمنام یادمان منطقه عملیاتی فتح المبین آغاز کردند.
    این زوج جوان شیرازی قصد و نیت خود را از برگزاری مراسم عقد خود در جوار قبور مطهر شهدا ، تبرک و بیعت دوباره با شهدای والا مقام دفاع مقدس و ادامه راه آنها دانستند.
    در این میان مسئولان و دستگاه های اجرایی ، وظیفه دارند این خرده فرهنگ‌ها را در جامعه گسترش داده و به فرهنگ کلی جامعه تبدیل کنند . فرهنگ ازدواج آسان و زندگی های بدون تجملات مبحثی است که نیاز به کارهای فرهنگی و زیربنایی در حوزه ی اجتماع دارد که این ازدواج های آسمانی و آسان می تواند زمینه ساز و آغازگر این فرهنگ باشد.







    جهت نمایش تصویر با اندازه اصلی 600x450 پیکسل کلیک کنید








    جهت نمایش تصویر با اندازه اصلی 600x800 پیکسل کلیک کنید
    خاطرات زیبای خواستگاری!!!


  7. #4
    عضو كوشا

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1390
    نوشته : 108      تشکر : 139
    741 در 118 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    سلمان 313 آنلاین نیست.

    پیش فرض




    سلام!!!
    ادامه دارد
    ولی منتظر خاطرات شما هم هستیم!
    خاطرات زیبای خواستگاری!!!

  8. تشكرها 10


  9. #5
    عضو كوشا

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1390
    نوشته : 108      تشکر : 139
    741 در 118 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    سلمان 313 آنلاین نیست.

    پیش فرض




    امروز سالگرد عقد ماست!

    این خاطره زیبا از سید کمیل باقرزاده را با اجازه خودشان در اینجا برای استفاده دوستان مخاطب گذاشتم
    امروز سالگرد عقد ماست!
    این متن رو پنج شش سال پیش نوشتم البته؛ خصوصاً، خوندن توصیه هاى آقا به زوجهاى جوان رو به همه توصیه میکنم:
    پنج شنبه، 9 اسفند 1380، خیابان جمهوری اسلامى، انتهای کوچه شهید کشوردوست
    ساعت 8:30
    مراحل بازرسی را طی می ‏کنیم و به داخل راهنمایی می ‏شویم. عاقل ‏مردی مؤدب به استقبالمان می ‏آید و سراغ «آقا داماد» را می ‏گیرد. خود را معرفی می‏ کنم و سند عقدنامه را تحویل می ‏دهم...
    ساعت 9
    همه نشسته‏ ایم و منتظریم. ردیف جلو سمت چپ، آقا دامادها و سمت راست، عروس خانم‏ها؛ پشت سرمان هم پدر و مادرها و بعضی فامیل‏های دیگر...
    ساعت 9:30
    دل تو دلم نیست! احساس می‏کنم همه وجودم قلب شده‏ است و می‏ تپد! حجت ‏الاسلام محمدی ‏گلپایگانی تذکراتی می ‏دهند؛ خصوصاً به عروس خانم‏ها: همون بار اول که آقا می‏ فرمایند «آیا وکیلم؟» زود جواب «بله» رو بدید! عروس رفته گل بچینه و گل بزنه و گل بخوره و... نداریم اینجا!
    ساعت 9:45
    در باز می ‏شود و آقا وارد می‏ شوند. از خود بیخود شده ‏ام. مات و مبهوت نورانیت و جمال آقا شده ‏ام. اصلاً یادم رفته برای چی اینجا هستم!... آقا از عروس خانم ها وکالت می ‏گیرند و آقای محمدی گلپایگانی هم وکیل آقا دامادها می ‏شوند.
    قبل از عقد، آقا چند جمله نصایح پدرانه ‏ای به فرزندانشان برای آغاز زندگی مشترک هدیه می‏ کنند:
    _ فرصت ازدواج و آرام گرفتن در خانواده برای مرد و زن فرصتی بزرگ و وسیله آسایش و آرامش و تسلّی و پیدا کردن یک غم‏خوار نزدیک در طول زندگی است و برای همین است که اسلام بر آن تاکید کرده ‏است.
    _ اسلام اصرار دارد که ازدواج در همان اوان خود و در ابتدای احساس نیاز صورت بگیرد تا هم برکات و خیرات آن زودتر حاصل شود و هم جلوی طغیان‏ها و محرومیت‏های جنسی را بگیرد؛ پس هر چه زودتر، بهتر!
    _ رسول خدا فرمود «من تزوّج فقد احرز نصف دینه»؛ از همین‏جا معلوم می ‏شود نصف تهدیدهایی که به دین انسان متوجه می ‏شود از طرف طغیان‏های جنسی است.
    _ قدر خانواده را بدانید؛ قدر ازدواج را بدانید؛ بنای خانواده را محکم نگه دارید و نگذارید متزلزل شود.
    _ اینکه در دنیای غرب بنیان خانواده متزلزل است به خاطر این است که در آنجا آزادی و بی‏ بندوباری جنسی بیشتر است؛ زن به شوهرش نیازی ندارد و شوهر هم به زن خودش احتیاجی ندارد.
    _ نتیجه‏ ى احکام و دستورات اسلام درباره ی حجاب و عفاف و رعایت حریم بین زن و مرد نامحرم، گرم شدن کانون خانواده‏ هاست.
    _ اکثر جدایی ‏ها و طلاق‏ها و افتراق‏ها برمیگردد به گرفتاری یکی از طرفین (زن یا مرد) به یکی از امور حرام.
    _ وقتی خانواده حفظ شد، بسیاری از بنیان‏های اخلاقی در جامعه حفظ میشود.
    _ مهم‏ترین عامل در تحکیم بنیان خانواده وجود محبت و عشق خدادادی بین زن و شوهر است که خیلی با ارزش است و باید این را روز به روز پرورش دهید که آن هم با وفاداری و سازگاری حاصل میشود.
    _ زن و شوهر باید قدر هم‏دیگر را بدانند؛ احترام هم‏دیگر را داشته باشند؛ حدّ یکدیگر را بشناسند؛ به هم اعتماد کنند و به هم وفاداری کنند؛ آن وقت محبت حفظ می‏شود. وقتی محبت بود، آن وقت از محبت خارها گل می‏شود!
    _ شرایط را باید برای ازدواج، سهل و آسان کرد.
    _ در امر عقد و عروسی و جشن و شادی، مراقب باشید هم اسراف نکنید و هم به دیگران فخرفروشی نکنید.
    _ ازدواج یک معامله است؛ اما معامله ‏ای انسانی است؛ معامله ‏ی دل‏ها و جان‏هاست.
    _ اینکه ما مقیّد کردیم مهریه 14 سکه باشد برای این است که خواستیم به عنوان یک امر نمادین وسیله‏ ای باشد تا زن و شوهر احساس کنند یک معامله تجاری و بازاری نمی‏کنند.
    ساعت 10:30
    خواندن صیغه‏ های عقد که شروع میشود، اشک‏هاست که جاری است... اشک شوق، اشک وصال، اشک محبت به ولایت و اشک شکر و سپاس از خالق عشق و پیوند دهنده ‏ی قلب‏ها...
    _ زَوَّجتُ موکّلتی بموکّلِکم علی المَهرِ و علی الشروط
    _ قبلتُ التزویجَ لموکّلی هکذا...
    _ ان شاء الله مبارکه!
    ساعت 11
    آقا که برمی‏ خیزند، چون نگینی درخشان در حلقه‏ ی عاشقانه‏ ی عروس و دامادها محاصره می‏ شوند. دستان نالایقم را به عبایشان متبرّک میکنم و بر چشمانم میکشم تا هم اشکم را پاک کرده باشم و هم چشمم را صفا بخشم.
    ساعت 11:30
    در عین شعف و نشاط قلبی، مسوولیت خطیری بر دوش خود احساس می‏کنم... خدایا ما را به خودمان وامگذار!
    خاطرات زیبای خواستگاری!!!


  10. #6
    عضو كوشا

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1390
    نوشته : 108      تشکر : 139
    741 در 118 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    سلمان 313 آنلاین نیست.

    پیش فرض




    رفته بودم مشهد
    یکی از رفیقام که خیلی شتاب داره واسه زن گرفتن من
    مخصوصا از وقتی خودش متاهل شده
    کلی مورد بهم معرفی کرده و...همشم زورکی
    و یکیشم به زور برامون در نظر گرفته که خیلی از شرایط منم داره
    خلاصه تو مشهد بودم گفت رفتی صحن انقلاب بهم زنگ بزن کارت دارم
    گفتم حتما عالمی شخص بزرگی و کسی رو قراره بهم معرفی کنه که اونجاس
    عصر داخل صحن انقلاب که رفتم بهش زنگ زدم
    گفت تو خروجی روبروی سقاخونه یه دری هست که قبر نخودکی اصفهانیه((میدونستم عالم بزرگیه ولی نمیدونستم جدیدا حاجت ازدواج میدن))
    و یه قران بردار و برو یاسین بخون کنار در کوچیکه تا یه زندگی خوب شروع کنی و...
    خلاصه ما هم نگاهمون سمت سقاخونه و کنبد طلا بود و داشتیم میرفتیم سمت خروجی
    یهو رسیدم دیدم وای...........
    کلی دختر ظاهرا مجرد و حاجتمند قران به دست دارن سوره یاسین میخونن و نگاهاشونم سمت گنبد و پنجره فولاد بود
    یعنی خود به خود تو معرض دیدشون بودم
    خیلی ترسیدم و خجالت کشیده بودم
    نمیدونستم بمونم در برم ....؟؟؟
    این وسط یهو 2 تا مرد رد شدن یکیشون به شوخی گفت اینا اومدن بختشون باز بشه وهرهرههرهر
    وای
    از بس بلند گفت همه شنیدن
    از خجالت و عصبانیت سرخ شده بودم
    سریع خودمو رسوندم یه صحن دیگه و رفتم زیر زمین که میگن دار الحجه...
    خلاصه اگر خواستید برید اونجا یه گوشه کنار کمین کنید تا مردم فیلمتون نکنن
    از دست مردم یه دعای خیر هم نمیشه کرد
    سلام!!!
    باتشکر از آقا بهروز گل
    خاطرات زیبای خواستگاری!!!


  11. #7
    عضو كوشا

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1390
    نوشته : 108      تشکر : 139
    741 در 118 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    سلمان 313 آنلاین نیست.

    پیش فرض




    ماجرای خواستگاری مخفیانه یک فرمانده از همسرش



    شهید اسماعیل دقایقی به سال ۱۳۳۳ در استان خوزستان و در شهر بهبهان به دنیا آمد. وی پس از ورود به دبستان و پشت سر گذاشتن این مرحله و اتمام دبیرستان، در سال ۱۳۴۹ در کنکور هنرستان شرکت ملی نفت شرکت کرد و پس از قبولی، به ادامه تحصیل در آن هنرستان پرداخت. اسماعیل در همین هنرستان با محسن رضائی (فرمانده سابق کل سپاه) آشنا شد.
    اسماعیل به خاطر مبارزات انقلابی‌ای که داشت در سال ۱۳۵۳ و پس از چند ماه از زندان آزاد شد. در پی همین اتفاق بود که از هنرستان نیز اخراج شد، اما در همان سال در رشته آبیاری دانشکده کشاورزی «دانشگاه اهواز» قبول شد و پس از دو سال تحصیل در این رشته، دوباره در کنکور شرکت کرد و به دانشکده علوم تربیتی دانشگاه وارد شد.
    وی در سال ۱۳۵۷ ازدواج کرد. شهید دقایقی در سال ۱۳۵۸با یک نسخه از اساسنامه جهاد سازندگی(سابق) که دانشجویان انجمن اسلامی دانشگاه‌ها آن را تنظیم کرده بودند؛ به «آغاجری» رفت و به اتفاق عده‌ای از دوستان، جهاد سازندگی را راه اندازی کرد.
    هنوز چند ماه از فعالیتش در این ارگان نگذشته بود که طی حکمی(در اوایل مردادماه ۱۳۵۸) مسئول تشکیل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در منطقه« آغاجری» شد.
    اسماعیل به دنبال شروع جنگ تحمیلی، به عنوان نماینده سپاه در اتاق جنگ «لشکر۹۲ زرهی اهواز» حضور یافت. در عملیات «فتح‌المبین» نیز در قرارگاه لشکر فجر با سردار شهید بقایی که در آن زمان فرماندهی قرارگاه فجر را به عهده داشت، همکاری کرد.
    در سال ۱۳۶۲، مسئول راه‌اندازی دوره عالی مالک اشتر (ویژه آموزش فرماندهان گردان) شد. در زمان اجرای طرح مالک اشتر، عملیات خیبر در منطقه عملیاتی جزایر مجنون انجام شد و شهید دقایقی نیز با حضور در این نبرد فراموش نشدنی، فرماندهی یکی از گردانهای خط مقدم را به عهده داشت. بعد از عملیات خیبر به پشت جبهه بازگشت و دوره یاد شده را در تابستان ۱۳۶۳ به پایان رسانید.
    وی پس از مدتی در لشکر ۱۷ علی‌بن ابیطالب(ع) در کنار شهید «مهدی زین‌الدین» قرار و با پذیرش مسئولیت طرح و عملیات لشکر به ادامه جهاد پرداخت.
    شهید دقایقی هنگامی که فرماندهی«تیپ ۹بدر» را پذیرفت، گردان «احرار» را از میان اسیران عراقی تشکیل داد. آنها به رغم آنکه اسیر بودند، با علاقه و اشتیاق در این گردان با ارتشی که خودشان سال‌ها در آن ارتش بودند، می‌جنگیدند و بسیاری از آنها هم به شهادت رسیدند. اسماعیل دقایقی سرانجام در ۲۸ دی ماه ۱۳۶۵ در عملیات کربلای ۵ به شهادت رسید.
    آنچه پیش روی شماست گفت و گویی است با خانم طیبه همراهی همسر شهید دقایقی که از دوران زندگی با اسماعیل می‌گوید:
    شهید اسماعیل دقایقی فرمانده لشکر بدر(نفر وسط)
    *اسماعیل پسر دایی من بود سال ۱۳۳۷ بود که در شهر بهبهان استان خوزستان در خانواده‌ای مذهبی و سنتی به دنیا آمدم. اسماعیل پسر دایی من بود و ما از بچگی همدیگر را می‌شناختیم. خانواده ایشان هم به لحاظ عقیده شبیه ما بود، یعنی به نماز و روزه مقید بودند.
    شهید دقایقی از نوجوانی بچه فعالی بود و زمینه‌های فعالیتش از ۱۵ سالگی شروع شد؛ یعنی زمانی که در هنرستان فنی حرفه‌ای درس می‌خواند. ایشان در مدرسه با محسن رضایی آشنا شده و عضو گروهی شده بود که آنها تشکیل داده بودند.
    اسماعیل همچنان به مبارزات ضد طاغوتی خود مشغول بود تا اینکه به همین دلیل در سن ۱۸ سالگی اولین دستگیری‌اش توسط ساواک را تجربه کرد. زمانی که او زندانی سیاسی شد، تلنگری برای خانواده‌ی ما بود و یکسری اعتقادات سیاسی پیدا کردیم و انگیزه‌ای برای مبارزه با شاه در وجود ما پدید آمد.
    در واقع شکنجه شدن اسماعیل در ساواک انگیزه‌ی مخالفت در خانواده‌ی ما با خاندان پهلوی بود. در اقوام ما شهید زیاد است، برادر و پسر عمه‌ام نیز به شهادت رسیدند و اهل فعالیت‌های انقلابی بودند اما نقش اولیه حرکت های مبارزاتی را در خانواده، شهید دقایقی داشت.
    اسماعیل قبل از اینکه زندانی شود اغلب کتاب‌هایی که به دستش می‌رسید برای من و خواهرم هم می‌آورد تا مطالعه کنیم. وقتی هم که نبود ما با دوستانی که می‌شناختیم کتاب و نوار رد و بدل می‌کردیم، مثلا نوارهای سخنرانی امام(ره) و کتاب‌های آقای شریعتی را می گرفتیم و مطالعات‌مان را ادامه می‌دادیم.
    شهید اسماعیل دقایقی(نفر وسط)
    *دلیل انصراف شهید دقایقی از رشته مهندسیشهید دقایقی حدودا ۵ سال از بنده بزرگتر بود. یادم هست زمانی که بحث ازدواج ما پیش آمد من ۲۱ ساله بودم و سال دوم دانشگاه را در رشته زمین شناسی می‌گذراندم. ایشان هم سال دوم بود، البته اسماعیل در رشته مهندسی کشاورزی درس می‌‌خواند اما انصراف داد و مجددا در رشته تربیت بدنی درسش را ادامه داد.
    انگیزه‌ی انتخاب ما برای ورود به دانشگاه تهران بیشتر سیاسی بود تا بتوانیم آنجا فعالیت‌هایمان را گسترش دهیم. خب دانشجویان این دانشگاه بسیار فعال بودند و فعالیت‌های زیادی در زمینه مبارزاتی داشتند.
    مادرم با آمدن من به تهران بسیار مخالف بود ولی پدرم می‌گفت: بچه‌ها باید حتما تحصیلات عالیه داشته باشند. ایشان خودش اگر چه شغل خیاطی داشت اما دیپلم نظام قدیم را گرفته بود و به درس علاقه زیادی نشان می‌داد.
    *هم‌خانه شدن با مجاهدین
    بعد از ثبت نام دانشگاه در خوابگاه خیابان اختیاریه ساکن شدم و فعالیت‌های مخفی‌‌ام را آغاز کردم. سرپرست خوابگاه که بوهایی برده بود چند بار اخطار داد. با چند نفر دیگر از دوستانم قبل از اینکه اخراج‌مان کنند تصمیم گرفتیم خودمان خانه‌ای اجاره کنیم. در خیابان نصرت سوئیتی گرفته و به آنجا نقل مکان کردیم. هم خانه‌ای هایم دانشجویانی بودند از رشته‌های مختلف که بعضی‌هایشان به مجاهدین خلق پیوسته و در عملیات مرصاد کشته شدند مثل مرضیه علی‌احمدی. با دوستانم زمانی که دانشگاه تعطیل می‌شد به شهرهای خودمان می‌رفتیم و در مساجد اعلامیه پخش می‌کردیم.
    *آشنایی با امام خمینی(ره)
    ما امام را اوایل انقلاب نمی‌شناختیم و کتاب های شریعتی را که به دستمان می رسید مطالعه می کردیم و همین کم کم زمینه علاقمندی به گرایشات سیاسی را در ما ایجاد کرد. وقتی هم گرایش‌های سیاسی واضح‌تر شد و اعلامیه‌های امام در دسترس قرار گرفت آشنایی ما با ایشان بیشتر شد و مطالعات‌مان به کتب شهید مطهری و امام سوق پیدا کرد. حتی خودمان هم اعلامیه‌های ایشان را مخفیانه پخش می‌کردیم.
    *مشخص شدن ماهیت منافقین زمانی که بحث لانه جاسوسی و تسخیر سفارت آمریکا توسط دانشجویان پیش آمد به علت انقلاب فرهنگی دانشگاه تعطیل بود و من شهرستان بودم، به این خاطر در آن اتفاق حضور نداشتم. در همین تعطیلی‌ها بود که بسیاری از همکلاسی‌هایمان به گروه مجاهدین خلق پیوستند و از سال دوم بعد از پیروزی انقلاب ما از آنها جدا شدیم.
    آن دوره خیلی از بچه‌ها دچار اشتباه شدند و گول این گروهک را خوردند ولی امثال بنده و اسماعیل به خاطر ریشه مذهبی-سنتی‌ای که داشتیم و همچنین اعتقادمان به امام خمینی(ره) باعث شد که خدا رو شکر دچار این سردرگمی نشویم.
    زمانی هم که مجاهدین هدفشان مشخص شد و دست به ترور افراد و شخصیت‌ها زدند دیگر ماهیت انحرافی‌شان برای همه بدیهی بود، به خصوص حضرت‌ امام هم سخنرانی‌هایی در این خصوص انجام دادند. بعد از این بحث‌ها بود که دیگر هر کسی واقعا با خط امام و انقلاب اسلامی مشکل داشت خط‌ش را جدا کرد.
    *مخالفت مادرم با پیشنهاد اسماعیل
    انتخاب من به عنوان همسر توسط خود شهید دقایقی مطرح شد البته اول به مادرش گفته بود و بعد با خودم صحبت کرد. ایشان فکر کرده بود که اگر می‌خواهد زندگی سیاسی داشته باشد مجردی راحت نیست و متاهل باشد بهتر می‌تواند کارهای مبارزاتی‌اش را دنبال کند. ما این قدر همدیگر را شناخته بودیم که متوجه شویم به لحاظ اعتقادات سیاسی و مذهبی با هم مشکلی نداریم و او فکر کرده بود ازدواج فامیلی انتخابی منطقی تر است.
    ولی با همه این احوال من شخصا توقع نداشتم ایشان از من خواستگاری کند چون زیاد رغبتی به ازدواج فامیلی نداشتم و از لحاظ ژنتیکی می‌ترسیدم. از طرفی علاقمند به تحصیل بودم، به همین علت بود که یک سال طول کشید تا بالاخره به ایشان جواب مثبت دادم. قبل از مطرح شدن موضوع ازدواج بیشتر با اسماعیل رفت و آمد داشتم اما بعد از آن در مدتی که طول کشید تا جواب دهم دیدنش برایم سخت بود. مادرم هم به خاطر مبارزات سیاسی‌ اسماعیل مخالف ازدواج ما بود اما بعد از مدتی به این نتیجه رسیدم که او یک آدم فرهنگی و به لحاظ اعتقادی و دینی کامل است و اگر چه دانشجو بود و درآمدی نداشت اما بی‌اهمیت به این موضوع پیشنهادش را پذیرفتم.
    *توقع نداشتم از خودم تقاضای ازدواج کند زمانی که اسماعیل برای ازدواج با من قدم جلو گذاشت و از خودم خواستگاری کرد خیلی ناراحت شدم و گفتم: «انتظار نداشتم چنین موضوعی را مطرح کنی. ما با هم ارتباط زیادی داشتیم و مدام کتاب رد و بدل می‌کردیم، فکر نمی‌کردم پشت این کارها منظور ازدواج با من را داشته باشی.» وقتی این صحبت‌ را کردم برای مدتی ارتباطم را هم با او قطع کردم و حتی جواب تلفن‌هایش را ندادم. می‌خواستم مدتی قطه رابطه کنم تا برای خودم عادی شود، احساس می‌کردم شوک به من وارد شده است. خوب انتظار نداشتم کسی که مانند برادرم بود و ارتباط کتاب و مسائل سیاسی و فرهنگی داشتیم یک دفعه از من خواستگاری کند، تعجب کردم و برایم سخت بود. مدتی که گذشت همسر خواهرم در جریان مسائل انقلاب به شهادت رسید و همین باعث شد گرایش من به کسی مانند ایشان بیشتر شود فلذا تصمیم گرفتم قبول کنم.
    بعد از خواستگاری رسمی یکسری صحبت‌های اولیه انجام شد و بعد اسماعیل برای تاکید گفت: از لحاظ مالی چیزی ندارم و شاید بعد از ازدواج بروم فلسطین و کارهای مبارزاتی‌ام بیشتر شود و اینکه ازدواج کردم چون دستور دین است.
    *تیپ و قیافه اسماعیل هم خوب بود البته شهید دقایقی به علاوه شخصیت فرهنگی و مذهبی‌اش که برای من جذابیت داشت و معیار بود از لحاظ تیپ و قیافه هم بی مشکل بود، هر چند این موضوع برایم مهم نبود. مادرم همیشه می‌گفت: این پسر شهید می‌شود و برای تو نمی‌ماند. حتی به خاطر مخالفت‌های مادرم خانواده او مرا مخفیانه از پدرم خواستگاری کردند. خلاصه اینگونه بود که ما با هم ازدواج کردیم.
    *شام عروسی ما دم پخت، غذای مورد علاقه او بود
    یادم هست که بعد از مراسم عقد رفتیم محضر و شب مادرش دم پخت که یکی غذای محلی و باب میل اسماعیل بود درست کرد و به همین سادگی زندگی ما آغاز شد. از عکس و خرید هم خبری نبود، تنها خرید ما یک حلقه ۱۵۰ تومانی بود که برای من گرفتند. حتی ماشین عروس هم نداشتیم. جالب است بدانید که آقای دقایقی کت و شلوارش را هم از دوستش امانت گرفته بود.
    مهریه‌ام نیز قرآن و کتاب معراج‌سعاده و ۶۵ مثقال طلا بود. کل مهمان آن شبمان یکی دو تا از دوستانمان و خانواده‌هایمان بودند. بعد از آن آمدیم تهران و در یکی از خانه‌های مصادره‌ای که موقتا در اختیارمان گذاشته شده بود زندگی کردیم. بعد از مدتی هم باز برگشتیم شهرستان. اسماعیل وسط مغازه پدرش یک دیوار کشید و همان شد خانه ما.
    *آشنایی با محسن رضایی شهید دقایقی و دوستانش گروهی تشکیل دادند به نام «مجاهدین انقلاب اسلامی» که آقای محسن رضایی هم در این جمع حضور داشتند و وقتی هم ایشان شدند فرمانده سپاه افرادی که در آن گروه بودند را از جمله آقای دقایقی، دعوت به همکاری کردند. اسماعیل قبل از اینکه نیروی رسمی سپاه شود در کمیته انقلاب اسلامی و بعد جهاد سازندگی بود.
    *روزی که جنگ شروع شد
    قبل از اینکه جنگ به صورت رسمی آغاز شود در خوزستان ناآرامی‌ها کاملا حس می‌شد به همین علت هم بود که شهید دقایقی ما را برد اهواز که امن تر به نظر می‌آمد. به یاد دارم که دقیقا روز اول جنگ ابراهیم فرزند اولمان دوماهش بود.
    *بچه ها با پدرشان غریبگی می‌کردند
    اسم ابراهیم را پدر و مادر اسماعیل انتخاب کردند اما اسم زهرا را خودش گذاشت. ایشان آدمی بود که بسیار بچه دوست بود. زمانی هم که به شهادت رسید ابراهیم ۷ ساله و زهرا ۵/۳ سالش بود با همه این احوال خیلی وقت نمی‌کرد کنار بچه‌ها باشد و حتی فرزندانمان هم به او عادت نداشتند و گاهی که می‌آمد احساس غریبگی می‌کردند.
    *تنها موضوعی که شهید دقایقی را عصبانی می‌کرد
    اسماعیل شخصیت آرامی داشت و کمتر عصبانی می‌شد برای همین زندگی پر تنشی نداشتیم. گاها هم که بحثی پیش می آمد بیشتر به خاطر دیر آمدن و حضور نداشتنش در خانه بود. تنها موضوعی که او را عصبانی می‌کرد به خاطر مسائل تربیتی بچه‌ها بود. ایشان خیلی اهل بحث و مطالعه بود به علاوه خوش‌فکر و خوش‌برخورد و منطقی هم بود. زمان دانشجویی خیلی پیش آمده بود که با بحث مخالفینش را قانع کند.
    یکبار به خاطر اینکه ابراهیم کوچک بود و به خاطر صدای آژیر گریه می‌افتاد حسابی ناراحت بودم و اینقدر بدخلقی کردم که اسماعیل سرم فریاد زد، البته بلافاصله آمد و از من عذرخواهی کرد.
    در زندگی مشترکمان خیلی از ایشان هدیه‌ای نگرفتم. اما بیشتر کتاب‌های تربیتی برایم می‌خرید و تشویقم می‌کرد که حتما بخوانم. اغلب کتاب‌هایی که درباره زندگی ائمه و شخصیت‌های بزرگ بود برایم تهیه می‌کرد.
    *من دعوا می‌کردم و او می‌خندید یکبار چهل روز نتوانست بیاید خانه و مجبور بود به خاطر عملیات در منطقه حضور داشته باشد. من خیلی بی تاب شده بود چون خبری هم از ایشان نداشتم. وقتی آمد با عصبانی صحبت کردم اما اسماعیل با آرامش گوش می‌داد و فقط می‌خندید.
    *بالا رفتن شهید دقایقی از دیوار
    یکدفعه از خانه رفته بودم بیرون و ایشان هم در منطقه بود. وقتی برگشتم دیدم نشسته داخل خانه، خیلی تعجب کردم و خوشحال‌ شدم. ازش پرسیدم تو که کلید نداشتی، چطور آمدی داخل؟! تعریف کرد که از دیوار آمده بالا و پریده داخل حیاط. گفتم: نترسیدی همسایه‌ها تو را ببینند و بگویند از دیوار مردم می‌روی بالا؟ گفت: دیوار مردم نیست که، دیوار خانه‌ی خودم است و شروع کرد به خندیدن. این خاطره هنوز بعد از چند سال برایم جالب است.
    *گریه اسماعیل برای برادرم
    اسماعیل خیلی اهل گریه نبود و من در چند سالی که ایشان را می‌شناختم تنها یکبار اشکش را دیدم آن هم هنگام شهادت برادر ۱۹ ساله‌ام بود که در عملیات والفجر مقدماتی شهید شد. آقای دقایقی گریه می‌کرد و می‌گفت: او خیلی کوچک بود که شهید شد. همچنین برای دوست و همبازی کودکی‌اش شهید قدرت علی دادی بسیار ناراحت بود و حتی در مراسم ختمش اسماعیل سخنرانی کرد.
    *شهادت من نزدیک است
    شهید دقایقی سعی می‌کرد کمتر جلوی ما از شهادت صحبت کند چون برادر و شوهر خواهرم شهید شده بود و می‌دانست پیش کشیدن این حرف‌ها باعث ناراحتی و حتی گریه کردن من می‌شود. بنابراین سعی می‌کرد غیر مستقیم حرف بزند، مثلا یکی از دوستانش ۶ ماه قبل از اسماعیل به شهادت رسید و ایشان همسر او را مثال می‌زد و می‌گفت: برای خانم فلانی شهادت شوهرش خیلی سخته و تحمل این اتفاق را ندارد و بعد ادامه داد: ممکن است شهادت من هم نزدیک باشد. با ناراحتی گفتم: الان لازم به گفتن این حرف‌ها نیست.
    *خطری که از بیخ گوشش رد شد
    یکبار برایم از خطری تعریف کرد که از بیخ گوشش رد شده بود. گویا وقتی در قایق بودند هلی‌کوپتری شلیک می‌کند که اینها را بکشد ولی تیر از بغل گوش اسماعیل رد می‌شد. وقتی آمد دیدم لاله‌ی گوشش را پانسمان کرده. همیشه به او می‌گفتم: دوست ندارم هیچ وقت اسیر شوی. شهادت و مجروحیتت را می‌توانم تحمل کنم اما اسارتت را نه.
    *کارتون مورد یک علاقه فرمانده لشکر
    اسماعیل عاشق کارتون پلنگ صورتی بود. هر وقت شروع می‌شد به شوخی می‌گفت برنامه کودکه و می‌نشست پای تلویزیون. اهل فوتبال و کوهنوردی بود ولی بیشتر زمان دانشجویی.
    *آخرین وداع با شهید دقایقی
    زمان عملیات کربلای ۵ در سال ۶۵ بود و من رفته بودم تهران چون فضای جنوب ناامن بود. برای اولین بار زنگ زد گفت: بیا اهواز من دو سه ماه می‌خواهم بروم عملیات برون مرزی شاید نبینمت. هیچ وقت به من نمی‌گفت قرار است چکار کنند اما این دفعه توضیح داد. چون فرزندانم کوچک بودند و رفتن برایم سخت بود مخالفت کردم اما اسماعیل اصرار کرد. با تعجب پرسیدم چرا اینقدر مصری؟ گفت: می‌خواهم این دفعه حتما شما را ببینم. گفتم: زمستان است و نمی‌توانم با بچه‌ها بیایم. وقتی مقاومت مرا دید گفت: پشیمان می‌شوی اگر نیایی!‌ این را که گفت: نتوانستم نروم. وقتی رسیدم اهواز ، یک ماشین فرستاد و ما را بردند آقاجری. قرار بود دو روز با هم باشیم ولی وقتی آمد گفت که برنامه عوض شده و باید صبح برگردد. خیلی ناراحت شدم و دلهره عجیبی گرفتم. شب را با ما گذراند و صبح به شهادت رسید. در واقع دیدار خداحافظی بود که من بی‌خبر بودم. لحظه خداحافظی ساعت ۶ صبح بود، هیچ وقت فراموش نمی‌کنم چون با همیشه رفتنش فرق داشت. مرا فرستاد منزل مادرم و خودش در این فاصله شهید شده بود.
    *اسماعیل به قربانگاه رفت!
    وقتی رسیدم خانه مادرم، قبلش به آنها خبر داده بودند که اسماعیل به شهادت رسیده. ایشان گفت پدرشوهرت مریض است و باید برویم خانه آنها. فهمیدم دروغ می‌گویند، چون شبش یک خواب دیدم که: یک صف بود و عده‌ای وضو می‌گرفتند، یک عده هم آن طرف دیگر بودند. همسر دوست اسماعیل که شهید شده بود را دیدم که به من گفت: نوبت شما هم شد. از خواب که بیدار شدم احساس کردم یک اتفاقی می‌خواهد بیفتد و یا افتاده است. از همان خواب دچار استرس شده بودم.
    خودم را آماده حادثه‌ای کرده بودم و چون تازه دیده بودمش خبر شهادتش ابتدا برایم خیلی سخت نیامد چون نمی‌توانستم هنوز داغ نبودنش را لمس کنم.
    اما لحظاتی که نیاز به همفکری ایشان داشتم و نبود برایم سخت می‌شد و یک وقت‌هایی که گله می‌کردم، به خوابم می‌آمد و تسکینم می‌داد اما هیچ وقت نمی‌گفت شهید شدم.
    *به مولوی علاقمند بود، به خصوص شعر «آتش در نیستان»
    اسماعیل شخصیتی ولایت‌مدار داشت و بسیار به کتاب‌های شهید مطهری و صحیفه‌ی نور معتقد بود. به مولوی علاقمند بود، به خصوص شعر «آتش در نیستان» را بسیار دوست داشت. آدمی بود که اهل رشد بود و تفکراتش رشد می‌کرد، دیروزش با امروزش بسیار فرق داشت. تا زمانی که زنده بود شوق کسب علم داشت و کتاب جدیدی می‌آمد می‌رفت می‌گرفت و می‌خواند. زهرا دخترمان هم از این نظر به پدرش شبیه است. شهید دقایقی آدم عمیق و توداری بود. خیلی عقلانی و منطقی رفتار می‌کرد. و آخر هم مزد سختی‌ها و زحماتی را که کشید با شهادت به دست آورد.
    خاطرات زیبای خواستگاری!!!

  12. تشكرها 6


  13. #8
    عضو كوشا

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1390
    نوشته : 108      تشکر : 139
    741 در 118 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    سلمان 313 آنلاین نیست.

    پیش فرض




    سلام!!!
    الحمدلله!هیچکس خواستگار نداره!
    بعضی ها هم اصلا خواستگاری یک خانم مومن نرفتن!
    ما گفتیم یک تایپیک ایجاد کنیم که همه بیان تجربیاتشون را بگن وهمه استفاده کنن اما دریغ از...........
    خودم می گم وخودمم می خونم
    خاطرات زیبای خواستگاری!!!

  14. تشكرها 7


  15. #9
    عضو كوشا

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1390
    نوشته : 108      تشکر : 139
    741 در 118 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    سلمان 313 آنلاین نیست.

    پیش فرض




    سلام!!!
    اين خاطره مربوط به خواستگاري نيست ولي خالي از لطفم نيست.
    همسايه روبروئي ما خانه اشان را از يك طبقه به پنج طبقه افزايش دادند يعني خودومني بگم ساختند!!!
    از طبقه سوم تا پنجم به راحتي مي شود حياط ما را ديد.توي حياط ما يك درخت انار-سيب-گوجه سبز-نارنگي-شليل است البته به خاطر يك سري مسائل فقط انار وسيب مونده!!!بگذريم
    دختر كوچولوي همسايه با مامانش داشت با مامانم صحبت مي كرد كه بچه اش با شيرين زباني گفت خاله جون از خونه ما پيازاتون معلومه!!!
    مامانم گفت:پياز گفت آره.مامنش بچه را يك تكاني داد وگفت بچه به تو چي بگم اين قدر شكموئي.مامانش گفت به انارهاي شما مي گه پياز!!!وقتي انارهاي ما رسيدند رفتند چند تا كندم ودادم بهش گفتم ببر با داداشي بخور.يكي را برداشت وگاز زد.بعد همسايمون اومد بيرون چشم توي چشم شدن با مرد همسايه يكدفعه گفت عمو من دارم پياز مي خورم توهم مي خوري؟؟؟؟آقائي كه شما باشي همسايمون زد زير خنده.گفت نه عمو خودت بخور!!!بعدش گفت:آقا..........سهم ما يادت نره.
    بعد كه مادرم بهم گفت گفتم بايد براي خونه از سايبون بگيريم وصل كنيم حياط ديده نشه.از اين ايرانت پلاستيكي ها.آخه خونه ما خيلي باصفاست فك وفاميل تابستونها وبعضي وقتها پائيز مي آيند خونه ما هفته اي مي مونن..بعضي اوقات هم سه روز.براي اينكه مي روند حياط مي نشينند كسي نگاه نكنه ويا ديده نشوند.بعضي از همسايهامون كه فاميلهاي ما را مي شناسند مي آيند منزل ما مي نشينند صحبت مي كنند.
    من به مادرم گفتم از سر كار كه بيام مي روم دنبال ايرانت قيمت بگيرم بخرم وصل كنم.مادرم زرنگي كرده بود صبح رفته بود بخره بياره.وقتي اومدم خونه خواستم برم ديدم مادرم با خواهرام همش مي خندند گفتم چي شده.گفت رفتيم ايرانت قيمت كنيم.ديدم توي خونه يكي تازه وصل كردند در زديم كه بپرسيم چند خريدن يكدفعه يك خانمه از توي خونه اومد بيرون وشروع كرد وگفت:دوتا دختر دارم.تازه درسشون را تموم كردند.كلاس اشپزي دارن مي روند.خانوم.محجبه-يكي ليسانسه وديگري هم فوق ليسانس داره-رشته تحصيلي هم.......................دارند.بعد صدا زد وگفت آقاي خونه بيا براي دخترا خواستگار اومده.مادرم حو.ل كرد وگفت:نه خانوم.بعد خواهرم ادامه داد ديديم شما روي سقف حياطتون ايرانت زديد اومديم بپرسيم از كجا خريديد وبه چه قيمتي.بنده خدا اون خانومه كمي پگر شد گفت:فكر كردم براي دخترم اومده بوديد مادرم گفت خدا خوشبختشون كنه.خانومه گفت:آقا پسر داريد.مادرم گفت بله داريم ومجرده.مادرم مي گفت مگه زنه را مي شد نگه داشت.مي گفت بيائيد خونه ما زنگ بزنيد آقا پسرتون بياد ما ببينيمش.مادرم مي گفت نه ممنونم.بعد كه به من تعريف كردند گفتم خوب آخرش چي شد؟گفتند خانواده فلاني بودند.انصافا خانواده خوبي بودند ولي پسرشون از آأم هاي نرمالي نبود.بود ها ولي از نظر من نرمال نبود.
    خاطرات زیبای خواستگاری!!!

  16. تشكرها 6


  17. #10
    عضو كوشا

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1390
    نوشته : 108      تشکر : 139
    741 در 118 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    سلمان 313 آنلاین نیست.

    پیش فرض




    سلام!!!
    يادش بخير.يكبار هم يك خانمي اومده بود در خونه ما مي گفت شنيدم يك پسر داريد دل همه دخترا رو برده.مادرم از اون خانومهائي كه روي من خيلي حساسه.گفته بود نه پسر من اهل نماز وروزه است اين كارها را كار نداره.توي اين حين بود كه من بدون اطلاع از موضوع از خونه اومدم بيرون برم نمازجمعه(اين نماز جمعه را براي ريا گفتم)رفتم.يكدفعه اون خانومه گفت خودشه اين همونه.آقا كه شما باشيد مگر ول مي كرد.از دخترش اين قدر تعريف كرد كه نگو.عكس دخترش را آورده بود من ببينم پسند كنم.واي چقدر حالم بد شد.بنده خدا دختره يا خودش خبر نداشت يا اگرم داشت اين طوري شخصيت دختره را مادرش آورد پائين.خلاصه بگم ما كه الان اهل وصلت نيستيم چون هنوز كسي را پيدا نكردم كه حداقلهاي من را داشته باشه ولي اوف اوف از اين خانمهاي كوچه ما آستين زده بودند بالا ما رو خرج كنند .اين دختر را معرفي مي كردند اين يكي رو معرفي مي كردند خلاصه.روزگاري داشتيم ما.با اين همسايه هامون.مادرم چند روز نگذاشت من برم بيرون مي گفت نمي دونم چي شده مي ترسم بچه ام را چشم بزنند.
    البته قيافه ما بيشتره به شهداء مي خوره تا آدم معمولي به قول دوستم آقا .............شهيد زنده است يا آخر فيلم شهيد مي شود!!!
    ولي ما خاك هركسي هستيم كه براي امام عصر(عج)دعا كنه.منم براش دعا مي كنم.همين
    خاطرات زیبای خواستگاری!!!

  18. تشكرها 7

    ╬✿╬ فاطمه ╬ ✿╬ (11-03-1392), مانیل (07-03-1392), محامین (06-03-1392), یارمهدی (04-03-1392), خادمه صدیقه طاهره(س) (04-03-1392), شهاب منتظر*غلام علی اصغر(ع) (06-03-1392), عبدالله91 (06-03-1392)

صفحه 1 از 7 12345 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •