سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
˜Ï æÈáǐ
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 7 , از مجموع 7

موضوع: ˙·٠•●♥ Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ ♥●•٠·˙ همپای مردان خطر ˙·٠•●♥ Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ ♥●•٠·˙

  1. Top | #1

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    تاریخ عضویت
    خرداد 1397
    شماره عضویت
    143
    نوشته
    18,953
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    تشکر
    41,292
    مورد تشکر
    48,533 در 15,350
    وبلاگ
    15
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    ˙·٠•●♥ Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ ♥●•٠·˙ همپای مردان خطر ˙·٠•●♥ Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ ♥●•٠·˙



    یادی از خاطرات زنان و حضورشان در عرصه دفاع مقدس

    ˙·٠• Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ•٠·˙ همپای مردان خطر ˙·٠• Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ•٠·˙

    اسارت

    با شروع جنگ، ما نیز مانند تعدادی دیگر از خواهران در شهر ماندیم و به مجروحین کمک می کردیم یا در منزل برای رزمندگان غذا درست می کردیم تا این که در تاریخ 16 مهر 1359 به همراه سه نفر دیگر به اسارت عراقی ها در آمدیم و از طریق مرز شلمچه به زبیر منتقل شدیم و بعد از سه ماه به وسیله قطار حمل حیوان و بار، بدون آب و غذا به همراه تعدادی دیگر از اسرا ما را به بغداد و از آن جا به موصل منتقل کردند.
    در زمستان سرد بدون هیچ امکاناتی در اتاقی سرد و تاریک بودیم که با بازدید بازرسین صلیب سرخ و اعتراض یکی از خواهران در زمان رئیس جمهوری شهید رجائی، از طریق معاوضه اسرا در سال 61 به ایران باز گشتیم.

    راوی: خواهر آزاده منیره جمشیدی_ خرمشهر

    تدوین و تنظیم توسط گروه فرهنگی هاتف (سایت صبح)


    امضاء


  2.  

  3. Top | #2

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    تاریخ عضویت
    خرداد 1397
    شماره عضویت
    143
    نوشته
    18,953
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    تشکر
    41,292
    مورد تشکر
    48,533 در 15,350
    وبلاگ
    15
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض





    امانت خدا
    در سال 1361 حدود ده روز مانده به عملیات والفجر مقدماتی مسئول تسلیحات لشکر 7 ولی عصر (عج) برادر نعمت اله کلول به درجه رفیع شهادت رسیده بود چون من با خانواده شهید هم محله بودم قرار شد که خبر شهادتش را من به خانواده شهید بدهم.
    فردا صبح به اتفاق یکی از برادران جهت شناسایی جسد مطهر این عزیز به بیمارستان افشار دزفول رفتم و به مسئول سردخانه گفتم: آمده ایم تا جسد متبرک شهید کلول را شناسائی کنیم.
    مسئول سرد خانه گفت: کدام کلول؟
    ما این جا دو شهید به نام کلول داریم یکی نعمت اله کلول که پاسدار بود و دیگری محمد رضا که سرباز وظیفه بوده است.
    وقتی آن ها را مشاهده کردیم هر دو برادر مثل این که در بستر در کتار هم خوابیده اند حقیقتاً نمی توانم حالت خودم را توصیف کنم؛بالا جبار به منزل ایشان رفتم خدمت پدر و مادر بزرگوار این دو شهید رسیدم و پس از مقدمه چینی فراوان گفتم:
    می خواهم مطلبی را عرض کنم.
    مادر این دو شهید گفتند: بفرمائید.
    گفتم: حقیقت این است که نعمت اله شهید شده است.
    مادرش تنها یک کلمه گفت: شکر.ادامه دادم مطلب به همین جا ختم نمی شود. محمدرضا هم شهید شده.
    پس از این که مادر گرانقدر این دو شهید به حرف هایم گوش داد با همان لهجه دزفولی گفت:
    خدا داد، خدا هم برد.
    راوی: علی فاضل_ دزفول
    تدوین و تنظیم توسط گروه فرهنگی هاتف (سایت صبح)


    امضاء


  4. Top | #3

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    تاریخ عضویت
    خرداد 1397
    شماره عضویت
    143
    نوشته
    18,953
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    تشکر
    41,292
    مورد تشکر
    48,533 در 15,350
    وبلاگ
    15
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض




    امدادگرجنگ
    در زمان محاصره آبادان برادران سپاهی خبر آوردند که عراقی ها به شهر نزدیک شده اند و از آن سوی شط دیده می شوند.
    در آن زمان کارها توسط سپاه سازماندهی شده بود و من زیر نظر سپاه به عنوان امدادگر در بیمارستان طالقانی از همان شروع جنگ تحمیلی مشغول به انجام وظیفه شدم، مجروحین زیادی را به بیمارستان می آوردند و برای نجات جان آنان از هیچ کوششی دریغ نداشتم.
    حاضر به ترک شهر نشدم چرا که می گفتم من این جا کار می کنم و از مجروحین پرستاری خواهم کرد هر چند که صحنه های دلخراش و تکان دهنده ای بود ولی در این 5 سال خاطرات با ارزش از مقاومت ها، ایثارها و معجزات و آن چه در کلام نمی آید دیدم و من تا آخر عمر این همه را با هیچ چیز عوض نخواهم کرد.

    راوی: معصومه حسینی_ آبادان
    تدوین و تنظیم توسط گروه فرهنگی هاتف (سایت صبح)


    امضاء


  5. Top | #4

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن ایران شناسی
    تاریخ عضویت
    آبان 1390
    شماره عضویت
    1938
    نوشته
    11,533
    صلوات
    1998
    دلنوشته
    2
    « اَلـلّـــهُـــمَّ عَـجِّـــل لِـولـیِّـــنَاالـفَـــرَجَ »
    تشکر
    114,344
    مورد تشکر
    42,037 در 11,159
    دریافت
    0
    آپلود
    1

    پیش فرض





    عملیات مسلم ابن عقیل بود ... حاج بهزاد می گفت: تا رمز عملیات رو گفتم دیدم ستون از هم باز شد.

    دیدم قمقمه ها رو دارن خالی می کنن ،گفتم 15کیلومتر راهه چرا آب رو میریزید!

    گفتند: مگه خودتون رمز عملیات رو نگفتی یا ابوالفضل العباس(علیه السلام) ؟ ما حیا می کنیم باخودمون آب برداریم وبا رمز یا ابوالفضل العباس(علیه السلام) بریم عملیات!

    حاج رحیم میگفت خدا می دونه بعضی هاشونو می دیدم در قمقمه ها باز و آبی نبود و..........

    رو پیراهناشون نوشته بودند

    قربان لب تشنه ات ابوالفضل العباس ....





    امضاء

    http://www.ayehayeentezar.com/signaturepics/sigpic1938_35.gif



  6. Top | #5

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    تاریخ عضویت
    خرداد 1397
    شماره عضویت
    143
    نوشته
    18,953
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    تشکر
    41,292
    مورد تشکر
    48,533 در 15,350
    وبلاگ
    15
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض



    جنگ خياباني

    من و عده اي از خواهران كه درگروه امداد بوديم خود را مسلح كرده و آماده جنگ خياباني شديم. بعضي ديگر هم به سنگرها رفته بودند.
    بعضي از زنان خرمشهري كه نمي توانستند خود را از فرزندان جوان دليرشان، از سربازان، پاسداران و از فدائيان اسلام و ديگر نيروهاي مردمي جدا كنند و آنها را زير رگبار مسلسل و توپخانه دشمن رها كنند، همچنان در شهر ايستادگي مي كردند و با پختن غذاهاي مطبوع، آنها را به افراد در جبهه مي رساندند. من و بعضي از خواهران در مقر مانده و به كار امداد مجروحين مي پرداختيم. اما بقيه خواهران همدوش با برادران، با مزدوران رژيم بعث مي جنگيددند.
    مقر ما نزديك مسجد جامع بود كه در آن مقداري از وسايل و مهمات قرار داشت. اين موضوع از طرف ستون پنجم به دشمن گزارش داده شده بود و به همين دليل بود كه دشمن مرتب اطراف مسجد را با خمپاره و توپ مي زد و در همين گلوله باران بود كه يكي از خواهران كنار مسجد جامع به شهادت رسيد، او در حالي از دنيا رفت كه مرتب نام امام خميني را تكرار مي كرد و الله اكبر و خميني رهبر را تكرار مي كرد، تا اينكه روحش به درگاه الهي پيوست.
    روز 20 مهرماه وضع جبهه ها خيلي وخيم و آتش دشمن شديد شد. لذا تعداد زخمي ها و شهداي ما بسيار زياد شده بود.
    به ما گفتند كه به محلي دورتر منتقل شويم اما ما حاضر نشديم و گفتيم هرگز از جايمان قدمي عقب تر نخواهيم گذاشت، حتي گر شبانه روز بر ما خمپاره بريزند، مگر بين ما و شما چه فرقي است؟
    من و تمام خواهران مقاوم پابرجامانديم و ايستادگي كرديم.
    خود را مسلح كرده و هركدام يك نارنجك در جيب خود گذاشته و با هم قرار گذاشته بوديم اگر عراقي ها به مقر رسيدند تا آنجا كه برايمان امكان دارد بجنگيم و همين كه به آخر خط رسيديم با نارنجك خود و چند نفر از دشمنان را كشته تا زنده به دست آنان نيفتيم.

    راوي: خواهر ملكيان زاده - خرمشهر
    منبع: كتاب همپاي مردان خطر - صفحه 13

    امضاء


  7. Top | #6

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    تاریخ عضویت
    خرداد 1397
    شماره عضویت
    143
    نوشته
    18,953
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    تشکر
    41,292
    مورد تشکر
    48,533 در 15,350
    وبلاگ
    15
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض



    انتقال اجساد

    در ماه‌هاي اول جنگ، سه يا چهار خواهري بودند كه آمبولانس در اختيارشان بود كه اجساد را از داخل خرمشهر وصحنه نبرد بيرون مي‌كشيدند و به قبرستان منتقل مي‌كردند زهرا و ليلا حسيني دو خواهر بودند كه براي اجساد شهيدان قبر مي‌كندند و بدون ترس از سگ‌هايي كه در قبرستان بودند و از خوردن لاشه‌ها، هار شده بودند، آن‌ها را دفن مي‌كردند.
    يك روز خبر شهادت پدرشان را آوردند آن دو با چهراه‌اي آرام و روحيه‌اي قوي، جسد پدرشان را پيدا كرده به قبرستان بردند و به خاك سپردند، روز ديگر خبر شهادت برادرشان را آوردند.
    گفتيم حتماً دست از تلاش برداشته و دو سه روزي سوگواري مي‌كنند اما گويي قلب‌شان از فولاد بود. نعش برادر را مانند هر نعش ديگر خون‌سرد و متين برداشته و به خاك سپردند.

    خواهر فرهادي_ خرمشهر راوي:
    منبع: كتاب همپاي مردان خطر &nbsp- صفحه: 36



    امضاء


  8. Top | #7

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    تاریخ عضویت
    خرداد 1397
    شماره عضویت
    143
    نوشته
    18,953
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    تشکر
    41,292
    مورد تشکر
    48,533 در 15,350
    وبلاگ
    15
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض





    امداداسيران

    مهم‌ترين خاطره من روز شكست حصرآبادان بود.
    وقتي مجروحين عراقي را به بخش منتقل كرده بودند ما تنفر شديدي از آن‌ها داشتيم ولي بايد به عنوان يك امدادگر مسلمان انجام وظيفه مي‌كرديم وقتي وارد بخش شدم ديدم كه مادر شهيدان شولي، ظرف آبي به دست دارد و با پارچه‌اي خون اسيران عراقي را از سر و صورت‌شان پاك مي‌كند من خيلي ناراحت شدم به طرف ايشان رفتم خواستم ظرف آب را از ايشان بگيرم كه ايشان گفتند اين‌ها اسير اسلام هستند و ما بايد آن‌ها را مداوا كنيم.

    خواهر صفري_ آبادان راوي:
    منبع: كتاب همپاي مردان خطر &nbsp- صفحه: 100




    امضاء


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi بر قالب منتشر شده از ویکی وی بی