( ✿◕‿◕✿) لحظات شیرین کودکانه( ✿◕‿◕✿) سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
( ✿◕‿◕✿) لحظات شیرین کودکانه( ✿◕‿◕✿)
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 6 , از مجموع 6
  1. #1
    مدیر ارشد انجمن مناسبت ها
    نیایش*خادمه یوسف فاطمه(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    3665
    دلنوشته
    21
    نوشته : 29,996      تشکر : 52,572
    86,740 در 28,695 پست تشکر شده
    دریافت : 1      آپلود : 0
    نیایش*خادمه یوسف فاطمه(س)* آنلاین نیست.

    پیش فرض ( ✿◕‿◕✿) لحظات شیرین کودکانه( ✿◕‿◕✿)










    با سلام خدمت همه ی دوستان و بزرگواران

    در این تایپیک قصد داریم از لحظا ت شیرینی که با فرزندانتون , خواهران
    و برادرانتان و کلا با کودکان داشته اید مطالبی بگذاریم

    لحظاتی که یک گفتار آنها شما را شگفت زده کرده
    لحظاتی که از رفتار آنها متعجب شده اید
    لحظات شیرین و خاطره انگیزی که هر وقت به یادش می افتید
    تبسم بر لبهاتون نقش می بنده

    منتظر شنیدن این لحظات ناب هستیم
    و امیدواریم از آنها هم لذت ببریم هم درس بگیریم




    ( ✿◕‿◕✿) لحظات شیرین کودکانه( ✿◕‿◕✿)


    استشمام عطر ظهور در کانال آیه های انتظار

    channel :@ayeha





    اَلـــلّــــهـُــــمَّ عَــــجِـّـــلْ لِـــوَلـــیـــِّکَ الــــْفــــَرَجْ





    اَلـــلّــــهـُــــمَّ عَــــجِـّـــلْ لِـــوَلـــیـــِّکَ الــــْفــــَرَجْ





  2.  

  3. #2
    مدیر ارشد انجمن مناسبت ها
    نیایش*خادمه یوسف فاطمه(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    3665
    دلنوشته
    21
    نوشته : 29,996      تشکر : 52,572
    86,740 در 28,695 پست تشکر شده
    دریافت : 1      آپلود : 0
    نیایش*خادمه یوسف فاطمه(س)* آنلاین نیست.

    پیش فرض







    سلام خدمت همه دوستان

    خب من به عنوان شروع یک لحظه کودکانه از پسرم براتون می گم
    زمانی که این پسر شیطون و بازیگوش ما دو ساله بود و تازه شروع کرده به صحبت کردن
    و خب به طبع همه ی کلمات را درست ادا نمی کرد

    به دوچرخه می گفت دوچرخره و البته هنوز هم می گه و بیشتر کلماتی که می گه
    با الف شروع می کنه


    یک روز مادر بزرگش آمده بود و حرف دوچرخره ( آخ ببخشید دوچرخه ) بود

    که پسر من گفت بابا بیاااااااااااااااااد دوچرخره اخره
    ( حرفها را هم گاهی می کشه گردنش هم کج )


    بعد مادر شوهر گرام رو به ما کرد و گفت اااااا اینا چیه از حالا این بچه می گه از شما بعیده
    یه کاری کن از سرش بیوفته

    ایشون گویا فقط همون قسمت قرمز را متوجه شده بودند


    گفتم نه خانم جون
    داره می گه بابا بیاد دوچرخه بخره

    خلاصه این دوچرخره برای ما شده سوژه حتی گاهی خودمون هم در حرف زدن
    عادی به جای دوچرخه اینو می گیم


    و اما نتیجه ی اخلاقی :
    گاهی ممکنه کسی حرفی بزنه به زبان خودش و منظوری نداشته باشه
    پس زود قضاوت نکنیم و جبهه نگیریم



    ( ✿◕‿◕✿) لحظات شیرین کودکانه( ✿◕‿◕✿)


    استشمام عطر ظهور در کانال آیه های انتظار

    channel :@ayeha





    اَلـــلّــــهـُــــمَّ عَــــجِـّـــلْ لِـــوَلـــیـــِّکَ الــــْفــــَرَجْ





    اَلـــلّــــهـُــــمَّ عَــــجِـّـــلْ لِـــوَلـــیـــِّکَ الــــْفــــَرَجْ




  4. تشكرها 7


  5. #3
    عضو ماندگار
    خادمه صدیقه طاهره(س) آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 12,738      تشکر : 34,808
    35,558 در 11,353 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    خادمه صدیقه طاهره(س) آنلاین نیست.

    dokhtar








    این خاطره مربوط به سال 87 مشهد مقدس که به همراه خانواده مشرف شده بودیم




    کوثر خواهرزاده ی عزیزم اون موقع 3سالش بود

    یادش بخیر وقتی رسیدیم کوثر اونموقع از رفتن به حمام میترسید چون من عاشق بچه ها هستم واونا هم عاشق من به زور فرستادنش تا من حمامش بدم وقتی او حاضر نبود لباساش در بیاره، من هم کم نیاوردم همینطور که لباساش تنش بود حمامش دادم با فن خاصی تونستم لباساش دربیارم و خلاصه تمام شد از بس جیغ زده بود زیر چمشاش داشت کبود میشد کل ساختمان گذاشته بود رو سرش. من عین خیالم نبود فقط به فکر زیارت بودم....از شوق داشتم بال درمیاوردم بعدش آمده شدیم وبه سمت حرم رفتیم، وقتی رسیدیم به حرم کوثر را در آغوش گرفتم واز میان جمعیت ورودی به سختی عبور کردیم رفتیم داخل صحن انقلاب .... به سمت پنجره فولاد رفتیم کوثر نگاهش به اطراف بود ودستش به طرف ضریح چه خوب بود اون لحظات هیچ وقت از یادم نمیره .... وقت نماز ظهر بود رفتیم برای نماز جماعت، نماز را خواندیم ماجرا شروع شد...من چون دفعه اولم بود که به حرم میرفتم راه هتل را گم کرده بودم البته کارت هتل همراهم بود ولی خوب کلی گشتیم تا هتل را پیدا کردیم خیلی خسته شدیم این از صبح و ظهر .... روز اول... تقریبا 3تا 4ساعت مانده به نماز مغرب به اتفاق خانواده دوباره رفتیم حرم،؛ کوثر که ظهر نخوابیده بود در حرم خوابش برد مادرم و خواهرم برای زیارت به زیر زمین رفتند من تقریبا روبروی ضریح که نه کمی آنطرف تر نشسته بود کوثر که خوابش برده بود رو بغل کردم و گذاشتم روی پاهایم تا راحت تر باشد...مادرم یادم داده بود اگر بچه در خواب تکان خورد بدون که میخواد خودشو خیس کنه شانس من بود دیگه... نگاهم فقط به کوثر بود دیدم داره تکون میخوره یک لحظه دیدم به اندازه دایره یکوچیک شلوارش خیس شد وای ... خودمو کنترل کردم گفتم اشکال نداره جایی نجس نشده چون کم بود یک دفعه دیدم واییییییییییییییییییییییی ییییییییییی اوضاع خراب شد بدجور عصبی شدم چون هم خودم هم زمین نجس شد ترسیده بودم نمیدونستم چه کنم..؟؟؟؟ دستانم را به بلوز کوثر گرفته بودم و تکانش میدادم که کوثر بلند شود جان من پاشو اما انگار که نه انگار اعصابم ییشتر به هم ریخت چند دقه بعد مادرمو وخواهرم اومدن ... تا مادرمو دیدم گفتم وای مامان کوثر......... مامانم گقفت اشکال نداره ، و رفت به یکی از خدام گفت و آنها باروی باز و خوشرفتاری برای پاک کردن محل آماده شدند و من خیلی ناراحت شدم چون میدونستم دیگه نمیشه برای نماز مغربی که لحظه شماری کردم بمونم و باید برمیگشتم کوثر را بغل کردم وآمدم بیرون چون نجس شده بودیم حواسم بود نه من نه کوثر به چیزی و کسی برخورد نکنیم .... هر چه کوثر را صدا میزدم پاشو پاشو هنوز هم خواب بود در آغوشم، تا هتل بغلم بود .... واسه من این خاطره هم تلخه و هم شیرین





    نتیجه : کنترل عصبانیت در جاهای حساس زندگی خصوصا پیش کودکان....




    اینم کوثر کوچولوی قصه

    عکس مربوط همون سفر






    ( ✿◕‿◕✿) لحظات شیرین کودکانه( ✿◕‿◕✿)
    ویرایش توسط خادمه صدیقه طاهره(س) : 21-05-1392 در ساعت 16:07





    خیلی ازیـــــــــــــخ کردن های ما ازســـــــــــــرما نیســـــــــــــت…
    لحـــــــــــــن بعضــــــــــــــیها
    زمســــــــــــتونیــــــ ـــــه …
    ----------------------------------------------------------------

    به یکدیگر دروغ نگوییم......

    آدم است ....

    باور می کند،

    دل میبندد....



  6. #4
    مدیر ارشد انجمن ایران شناسی
    شهاب منتظر*غلام علی اصغر(ع) آواتار ها

    تاریخ عضویت : آبان 1390
    صلوات
    1998
    دلنوشته
    2
    « اَلـلّـــهُـــمَّ عَـجِّـــل لِـولـیِّـــنَاالـفَـــرَجَ »
    نوشته : 11,560      تشکر : 114,281
    41,986 در 11,148 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 1
    شهاب منتظر*غلام علی اصغر(ع) آنلاین نیست.

    پیش فرض




    نقل قول نوشته اصلی توسط محب سکینه نمایش پست ها




    این خاطره مربوط به سال 87 مشهد مقدس که به همراه خانواده مشرف شده بودیم




    کوثر خواهرزاده ی عزیزم اون موقع 3سالش بود

    یادش بخیر وقتی رسیدیم کوثر اونموقع از رفتن به حمام میترسید چون من عاشق بچه ها هستم واونا هم عاشق من به زور فرستادنش تا من حمامش بدم وقتی او حاضر نبود لباساش در بیاره، من هم کم نیاوردم همینطور که لباساش تنش بود حمامش دادم با فن خاصی تونستم لباساش دربیارم و خلاصه تمام شد از بس جیغ زده بود زیر چمشاش داشت کبود میشد کل ساختمان گذاشته بود رو سرش. من عین خیالم نبود فقط به فکر زیارت بودم....از شوق داشتم بال درمیاوردم بعدش آمده شدیم وبه سمت حرم رفتیم، وقتی رسیدیم به حرم کوثر را در آغوش گرفتم واز میان جمعیت ورودی به سختی عبور کردیم رفتیم داخل صحن انقلاب .... به سمت پنجره فولاد رفتیم کوثر نگاهش به اطراف بود ودستش به طرف ضریح چه خوب بود اون لحظات هیچ وقت از یادم نمیره .... وقت نماز ظهر بود رفتیم برای نماز جماعت، نماز را خواندیم ماجرا شروع شد...من چون دفعه اولم بود که به حرم میرفتم راه هتل را گم کرده بودم البته کارت هتل همراهم بود ولی خوب کلی گشتیم تا هتل را پیدا کردیم خیلی خسته شدیم این از صبح و ظهر .... روز اول... تقریبا 3تا 4ساعت مانده به نماز مغرب به اتفاق خانواده دوباره رفتیم حرم،؛ کوثر که ظهر نخوابیده بود در حرم خوابش برد مادرم و خواهرم برای زیارت به زیر زمین رفتند من تقریبا روبروی ضریح که نه کمی آنطرف تر نشسته بود کوثر که خوابش برده بود رو بغل کردم و گذاشتم روی پاهایم تا راحت تر باشد...مادرم یادم داده بود اگر بچه در خواب تکان خورد بدون که میخواد خودشو خیس کنه شانس من بود دیگه... نگاهم فقط به کوثر بود دیدم داره تکون میخوره یک لحظه دیدم به اندازه دایره یکوچیک شلوارش خیس شد وای ... خودمو کنترل کردم گفتم اشکال نداره جایی نجس نشده چون کم بود یک دفعه دیدم واییییییییییییییییییییییی ییییییییییی اوضاع خراب شد بدجور عصبی شدم چون هم خودم هم زمین نجس شد ترسیده بودم نمیدونستم چه کنم..؟؟؟؟ دستانم را به بلوز کوثر گرفته بودم و تکانش میدادم که کوثر بلند شود جان من پاشو اما انگار که نه انگار اعصابم ییشتر به هم ریخت چند دقه بعد مادرمو وخواهرم اومدن ... تا مادرمو دیدم گفتم وای مامان کوثر......... مامانم گقفت اشکال نداره ، و رفت به یکی از خدام گفت و آنها باروی باز و خوشرفتاری برای پاک کردن محل آماده شدند و من خیلی ناراحت شدم چون میدونستم دیگه نمیشه برای نماز مغربی که لحظه شماری کردم بمونم و باید برمیگشتم کوثر را بغل کردم وآمدم بیرون چون نجس شده بودیم حواسم بود نه من نه کوثر به چیزی و کسی برخورد نکنیم .... هر چه کوثر را صدا میزدم پاشو پاشو هنوز هم خواب بود در آغوشم، تا هتل بغلم بود .... واسه من این خاطره هم تلخه و هم شیرین





    نتیجه : کنترل عصبانیت در جاهای حساس زندگی خصوصا پیش کودکان....




    اینم کوثر کوچولوی قصه

    عکس مربوط همون سفر







    خدا حفظتون کنه و برای هم.


    ( ✿◕‿◕✿) لحظات شیرین کودکانه( ✿◕‿◕✿)

    http://www.ayehayeentezar.com/signaturepics/sigpic1938_35.gif



  7. #5
    مدیر ارشد انجمن مناسبت ها
    نیایش*خادمه یوسف فاطمه(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    3665
    دلنوشته
    21
    نوشته : 29,996      تشکر : 52,572
    86,740 در 28,695 پست تشکر شده
    دریافت : 1      آپلود : 0
    نیایش*خادمه یوسف فاطمه(س)* آنلاین نیست.

    پیش فرض







    خانم جوانی که در کودکستان با بچه های 4 ساله کار می کرد می خواست
    چکمه های یه بچه ای رو پاش کنه ولی چکمه ها به پای بچه نمی رفت.

    بعد از کلی فشارو خم و راست شدن، بچه رو بغل می كنه و می ذاره روی
    میز، بعد روی زمین... و بالاخره با هزار جابجایی و فشار چکمه ها رو پای
    بچه می کنه و یه نفس راحت می کشه که...


    هنوز آخیش گفتنش تموم نشده که بچه می گه این چکمه ها لنگه به لنگه است!

    خانم ناچار با هزار زور و اینور و اونور شدن و در حالی که مواظب هست
    که بچه نیافته هرچه می تونه می کشه تا بالاخره بوت های تنگ رو یکی یکی از
    پای بچه درمیاره و باز با همان زحمت زیاد پوتین ها رو این بار دقیق و درست
    پای بچه می کنه که لنگه به لنگه نباشه.


    در این لحظه بچه می گه این بوت ها مال من نیست!

    خانم جوان با یه بازدم طولانی و سر تکان دادن که انگار یک مصیبتی
    گریبان گیرش شده، با خستگی تمام نگاهی به بچه می اندازه و می گه آخه چی بهت بگم؟
    دوباره با زحمت بیشتر این بوت های بسیار تنگ رو در میاره.


    وقتی کار تمام می شه از بچه می پرسه: خوب، حالا بوت های تو کدومه؟
    بچه می گه: همین ها! این ها بوت های برادرمه ولی مامانم
    گفته اشکالی نداره می تونم پام کنم...

    مربی که دیگه خون خونشو می خورد سعی می کنه خونسردی خودش رو
    حفظ کنه و دوباره این بوت هایی رو که به پای بچه نمی رفت به پای اون بکنه...
    بعد از اتمام کار یک آه طولانی می کشه و می پرسه:
    خوب، حالا دستکش هات کجا هستند؟ توی جیبت که نیستن...


    بچه می گه: توی بوت هام بودن دیگه!




    ( ✿◕‿◕✿) لحظات شیرین کودکانه( ✿◕‿◕✿)


    استشمام عطر ظهور در کانال آیه های انتظار

    channel :@ayeha





    اَلـــلّــــهـُــــمَّ عَــــجِـّـــلْ لِـــوَلـــیـــِّکَ الــــْفــــَرَجْ





    اَلـــلّــــهـُــــمَّ عَــــجِـّـــلْ لِـــوَلـــیـــِّکَ الــــْفــــَرَجْ





  8. #6
    مدیر ارشد انجمن مناسبت ها
    نیایش*خادمه یوسف فاطمه(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    3665
    دلنوشته
    21
    نوشته : 29,996      تشکر : 52,572
    86,740 در 28,695 پست تشکر شده
    دریافت : 1      آپلود : 0
    نیایش*خادمه یوسف فاطمه(س)* آنلاین نیست.

    پیش فرض







    سلام خدمت همگی
    با یک لحظه کودکانه دیگه در خدمتتون هستم

    زمانی که دخترم کوچک بود حدودا 4 , 5 ساله
    در حین تماشای سریالی از تلویزیون
    داشت آلو می خورد که چشمتون روز بد نبینه یک دفعه
    دراثر هیجان فیلم هسته پرید تو حلقش


    خلاصه خدا حسابی رحم کرد و با وجود بزرگان خانواده همه چیز به
    خیر و خوشی تموم شد

    از آن به بعد ما هر دفعه می خواستیم بهش میوه ای بدیم که هسته داشت
    هسته ها را در می آوردیم تا خدای ناکرده دوباره اتفاقی نیوفته


    تا اینکه یک روز بهش گفتم
    بیا بشین برات کیوی پوست بکنم
    گفت باشه
    بعد وقتی پوست کندم براش
    می دونید چی گفت

    گفت مامان تمام هسته هاشو در بیار تا من بخورم


       






    نتیجه اخلاقی :

    اولا فیلمهایی که مناسب بچه ها نیست را نذاریم ببینند
    حالا کو گوش شنوا


    دوما از کودک باید یاد گرفت وقتی یک بلایی سر ش اومد
    دیگه تحت هیچ شرایطی نمی ذاره دوباره اون اتفاق براش بیوفته
    حالا ما بزرگتر ها .................






    ( ✿◕‿◕✿) لحظات شیرین کودکانه( ✿◕‿◕✿)


    استشمام عطر ظهور در کانال آیه های انتظار

    channel :@ayeha





    اَلـــلّــــهـُــــمَّ عَــــجِـّـــلْ لِـــوَلـــیـــِّکَ الــــْفــــَرَجْ





    اَلـــلّــــهـُــــمَّ عَــــجِـّـــلْ لِـــوَلـــیـــِّکَ الــــْفــــَرَجْ





اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •