`•.☆.•´ یک سیر استخوان و چند لیتر خون `•.☆.•´ سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
`•.☆.•´ یک سیر استخوان و چند لیتر خون `•.☆.•´
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 2 , از مجموع 2
  1. #1
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    نرگس منتظر آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    نوشته : 18,972      تشکر : 41,292
    48,486 در 15,341 پست تشکر شده
    وبلاگ : 15
    دریافت : 0      آپلود : 0
    نرگس منتظر آنلاین نیست.

    goll `•.☆.•´ یک سیر استخوان و چند لیتر خون `•.☆.•´






    حسین در حالی که همان طور با دست به سینه ی [...] می زد، ادامه داد:«ببین! یک سیر استخون داریم و چند لیتر خونِ نجس، که اگه خدا بخواد، می خوایم بدیم و بریم».
    بعد نشست و به خوردن غذا مشغول شد.
    به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق، حسین اسکندلو به سال 1341 در جنوب تهران متولد شد.
    وی پس از پیروزی انقلاب اسلامی به سپاه پاسداران انفلاب اسلامی پیوست و زمانی که در اردیبهشت 1365 در منطقه ی عملیاتی «فکه»، بال در بال ملائک گشود،
    فرماندهی گردان حضرت علی اصغر (از «لشکر10 سیدالشهدا(صلوات الله علیه)») را بر عهده داشتن
    .
    آنچه خواهید خواند، خاطره ای است از آن شهید بزرگوار که توسط یکی از همرزمانش، جناب «باقریان» روایت شده :





    شهید «حاج حسین اسکندرلو» فرمانده ی گردان حضرت علی اصغر(علیه السلام)
    (نفری که دست روی سینه گذاشته) -
    شهید «حاج عباس کریمی قهرودی» هم
    در تصویر دیده می شود(نفری که می خندد)





    `•.☆.•´ یک سیر استخوان و چند لیتر خون `•.☆.•´


  2.  

  3. #2
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    نرگس منتظر آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    نوشته : 18,972      تشکر : 41,292
    48,486 در 15,341 پست تشکر شده
    وبلاگ : 15
    دریافت : 0      آپلود : 0
    نرگس منتظر آنلاین نیست.

    پیش فرض







    بعد از عملیات «خیبر»، در بین یگان های تابعه ی «سپاه منطقه ی 10 تهران» اعتراضاتی نسبت به استراتژی رزمی سپاه در جبهه ی جنوب شکل گرفت که فرماندهی سپاه را تحت فشارهایی قرار داد.
    کانون این اعتراضات «لشکر10 سیدالشهدا (صلوات الله علیه)» بود. «حسین اسکندرلو» یکی از نفرات اصلی این ماجرا بود. مدتی قبل از عملیات «بدر»، امام خمینی، رزمندگان را به کنار گذاشتن اعتراضات و تبعیت از فرماندهی کل سپاه امر کردند.
    یادم می آید، بعد از اعلام نظر حضرت امام، روزی در مقر «لشکر10 سیدالشهدا (صلوات الله علیه)»، بعد از نماز ظهر، برای صرف نهار، به غذا خوری رفته بودیم. بچه ها، دیس های غذا را بر می داشتند و می رفتند داخل صفِ دریافت غذا. «حسین اسکندلو» و [...] جلوی من بودند.
    این دو نفر خیلی با هم رفیق بودند. [...] داشت به حسین حرف هایی می زد که من هم آن ها را شنیدم و متوجه شدم موضوع صحب همان اعتراضات است. [...] به حسین سرکوفت می زد که چرا ملجرا را پی گیری نمی کند و می گفت چی شده حسین؟ چرا دیگه صدات درنمیاد؟
    الان باید پای قضیه وایسیم؟ نباید پشت بچه ها را خالی کنی. نکنه ترسیدی؟ وجود نداری؟ پس اون جیگرت کجا رفته؟ از چی می ترسی پسر؟ آخرش مگه غیر از اینه که فرماندهی رو ازت می گیرن؟ پس اون همه ادعاهات چی شد و ...
    این بنده ی خدا یک ریز حرف های سنگین بارِ حسین می کرد و ایشان هم لام تا کام حرفی نمی زد.
    غذاهایمان را گرفتیم و رفتیم سر میزها. من هم که ماجرا برایم جالب شده بود، پشت سر حسین و [...] رفتم و کنار آن ها نشستم. [...] و حسین، روبروی هم نشستند و [...] همین طور حرف های سرزنش آمیز می زد که یک دفعه حسین بلند شد.
    ایشان آدم بسیار با اخلاقی بود اما لحن صحبت هایشان داش مشتی بود و خیلی که می خواست به کسی عتاب و خطاب کند، از عبارت «ازگل» استفاده می کرد.
    حسین اول دستش را گذاشت زیر چانه ی رفیقش و سرش را بالا آورد و بعد با همان لهجه ی جنوب شهری و تحکم آمیز در حالی که با دستش، به سینه ی او می زد، گفت: « ازگل! امام گفته تمومش کنید! من هم خفه شدم! تو هم خفه شو! تمام» بعد در حالی که همان طور با دست به سینه ی [...] می زد،
    ادامه داد: «ببین! یک سیر استخون داریم و چند لیتر خونِ نجس، که اگه خدا بخواد، می خوایم بدیم و بریم».
    بعد نشست و به خوردن غذا مشغول شد. [...] هم دیگر حرفی نزد. این ماجرا در ذهن من ماند تا سال 1365 که در جریان عملیات، حسین و گردانش جلو رفتند و خبر دادند که حسین را زدند. آمبولانسی فرستادیم برای انتقال حسین به عقبه. آمبولانس، حسین را برداشت و راه افتاد اما در میانه ی راه، گلوله خورد و منفجر شد. اوضاع که کمی آرام تر شد. بچه ها رفتند سراغ آمبولانس تا بقایای جنازه ها را جمع کنند.
    وقتی دیدم بچه های تعاون، از «حسین اسکندلو»، تنها یکی - دو مشت خاکستر را توانسته اند جمع کنند.
    یاد همان حرفی افتادم که حسین در سال 63 به آن رفیقش زد: «ببین! یک سیر استخون داریم و چند لیتر خونِ نجس، که اگه خدا بخواد، می خوایم بدیم و بریم».




    روحمان با یادش شاد

    شهید «حاج حسین اسکندرلو» فرمانده ی گردان حضرت علی اصغر(علیه السلام) - شب عملیات والفجر8



    `•.☆.•´ یک سیر استخوان و چند لیتر خون `•.☆.•´

  4. تشكرها 3


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •