شفایافتگان حرم امام رضا (ع) سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
شفایافتگان حرم امام رضا (ع)
صفحه 3 از 4 نخستنخست 1234 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 21 تا 30 , از مجموع 35
  1. #21
    عضو ماندگار
    خادمه صدیقه طاهره(س) آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 12,738      تشکر : 34,808
    35,558 در 11,353 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    خادمه صدیقه طاهره(س) آنلاین نیست.

    پیش فرض





    عطش نگاه







    نام شفايافته : زهرا. غ

    نوع بيماري : تومور استخوانی- درد کلیه و کم سویی چشم






    شوهرم گفت:

    - چیز مهمی نیست. یک سرماخوردگی معمولی است که انشااله زود خوب می‌شی.

    گفتم:

    - این حرف توست یا تشخیص دکتر؟

    تو فکر رفت. کمی تامل کرد و سپس جواب داد:

    - معلومه. تشخیص دکتره. گفت خیلی زود خوب میشی. فقط باید کمی استراحت کنی. همین.

    در چشمانش خیره شدم و پرسیدم:

    - واقعا همین؟ یعنی باورکنم که این تب و درد و لرز شدید، فقط یک بیماری معمولی است؟

    نگاهش را از چشمانم دزدید و در حالیکه حواسش را با تاریک و روشن کردن کرکره پنجره مشغول کرده بود، گفت:

    - آره. باور کن. غیر از این نیست. نباید بترسی. بیم اگه به دلت بیفتد، بدتر از بیماری است. مرضِ ترس مثل موریانه از تو می خوردت. خورد و خمیرت می کند. تو که اینقدر ترسو نبودی. بودی؟ چیزی نیست که بترسی. مگه تا بحال سرما نخوردی؟ چند تا قرص و آمپول و کمی استراحت حالتو جا می‌یاره.

    قیافه باورپذیری به خود گرفته بود و اصرار داشت تا حرفش را بپذیرم. نمی دانست که من از همه چی با خبرم و همه حرفهای او را با دکتر شنیده ام. صبح وقتی دکتر به بالینم آمد و گمانش بود که من در بیهوشی هستم، در مورد بیماری‌ام با شوهرم صحبت کرد.

    - متاسفانه همسرتان دچار یک تومور بدخیم استخوانی شده‌است.

    - ولی من تصور می کردم که این فقط یک سرما خوردگی ساده است.


    - خیر. این بیماری را ساده نگیرید. درسته که همسرتان ابتدا دچار یک سرماخوردگی معمولی شده‌است، ولی به علت بی‌توجهی ایشان و عدم درمان به موقع، همان بیماری بظاهر ساده، تبدیل به یک تومور استخوانی بدخیم شده‌است.

    - حالا چاره‌اش چیه دکتر؟ آیا درمان دارد؟

    - بله. باید زودتر اقدام کنید وگرنه گسترش بیماری باعث آسیب رسانی به کلیه‌ها خواهد شد. اگر درمان بموقع صورت نگیرد و مرض پیشرفت بیشتری داشته باشد، ابتدا کلیه‌ها از کار می افتد و سپس امکان کوری بیمار هم هست.

    به شوهرم چیزی نگفتم. ‌خواستم تا در خیال خوش باورانه‌اش، نسبت به بی‌خبری من از وخیم بودن حالم، بماند. اما این حقیقت بد و آگاهی من از بیماری خطرناکم، مرا با دیو ترسی بزرگ روبرو کرد. دیوی که هر لحظه بر من ظاهر می‌شد و با چهره کریه خود، مرگ را در برابرم می نمایاند.

    بیماری‌ام از یک روز سرد زمستانی آغاز شده بود. آن‌روز با آنکه لباس گرمی بر تن نداشتم، برای انجام کاری از منزل بیرون رفتم. سوز سردی که می وزید، لرز را بجانم ریخت و وقتی بخانه برگشتم، تب شدیدی همه تنم را گر داد. با خود گفتم این سرماخوردگی هم مثل همه سرماخوردگی‌ها با یک پیاله سوپ و چندتا قرص و یک بخور آب گرم، خوب خواهد شد. با این خیال پوچ به نزد دکتر نرفتم و با نسخه خودم، بیماری‌ام را درمان کردم. نسخه‌ای که سخت به ضرر من تمام شد و چهره کریه مرگ را دربرابرم نمایان ساخت.

    روزهای زیادی را در بیمارستان بستری بودم، اما آگاهیم از علت دردی که می‌کشیدم، حال مرا بد و بدتر کرد. کم کم بیماری، شدت وخامتش را نمایاند و حرفهایی که از دکتر شنیده بودم، جامه عمل پوشید. ابتدا کلیه هایم از کار افتاد و سپس سوی چشمانش تقلیل پیدا کرد. حالا دیگر همه اشیا را تار و ناواضح می دیدم. شوهرش مدام در کنارم بود و مثل پروانه دورم می چرخید. اما من شاهد بودم که او هم مثل شمع در کنار من می سوخت و آب می شد.

    شبی در خواب دیدم که به زیارت رفته‌ام. در لحظه‌های بودن در آن زیارتگاه که جا و مکانش را نمی دانستم، حس خوب سلامت به سراغم آمد. صبح وقتی از خواب بیدار شدم پر از حس انتظار گفتن بودم. تا شوهرم به ملاقاتم بیاید، چند بار خواسته‌ام را در ذهن مرور کردم و حرفهای گفتنی با شوهرم را در دلم تکرار نمودم. وقتی او به بالینم آمد از دیدن چهره شاداب و لبخندی که بر لب داشتم غرق در تعجب شد.

    - چه خبره؟ خندان می بینمت.

    - می خواهم از تو یک خواهش بکنم. دوست دارم جوابت مثبت باشد.

    - بگو. سراپا گوشم.

    - اول باید به مثبت بودن جوابت اطمینان داشته باشم.

    - آخه تا ندانم درخواستت چی هست، چطوری جواب مثبت بدهم؟

    - دلم هوای زیارت کرده. دوست دارم با هم برویم مشهد.

    از شنیدن پیشنهادم در فکر رفت. شاید با خود می اندیشید که چگونه می تواند همسر مریضش را به زیارت ببرد؟ آیا دکتر چنین اجازه‌ای به او خواهد داد ؟ تشویشش را که در سکوت طولانی‌اش دیدم. گفتم:

    - اجازه بیمارستان با من. تو فقط قبول کن که مرا همراه خودت ببری. هم زیارتی می کنیم و هم طلب شفایی. چطور است؟

    در یک تصمیم‌گیری سخت قرار گرفته بود. مِن و مِن کرد و گفت:

    - حالا... ببینم دکتر چه می گوید. بعید می دانم که اجازه بدهد. تو حالت مساعد نیست. شاید سفر برایت ضرر داشته باشد. با دکتر صحبت می‌کنم. اگر اجازه داد بعد تصمیم می گیریم.

    در صدا و نگاهش تردید موج می زد. برای آن‌که تردید را از ذهنش دور کنم، ماجرای خوابی را که دیده بودم برایش گفتم. لحظاتی خیره در نگاهم ماند و سپس پر از لبخند شادمانی شد. با فریاد گفت:

    - موافقم.

    و درحالیکه به سمت در می رفت، ادامه داد:

    - پس من می‌روم تا بلیط تهیه کنم، اجازه گرفتن از دکتر هم با خود تو باشد.

    با لبخند دور شدنش را تا پیچ انتهای سالن که از نگاهم دور می شد، نگریستم. دکتر از اتاقش بیرون آمد و جای او را در قاب چشمانم گرفت. جلو آمد و وارد اتاقم شد و حالم را که بهتر دید لبخندی زد و پرسید:

    - چه خبر شده؟ همسرتان را دیدم که با شتاب از جلوی اتاقم رد شد. شما را نیز بهتر از هر روز می بینم. اگر خبر خوشی به شما رسیده‌است به من هم بگویید.

    ماجرا را برای دکتر توضیح دادم و از او خواستم تا با سفر ما به مشهد موافقت کرده و برگه ترخیص مرا بنویسد.

    کمی فکر کردو گفت:

    - اشکالی ندارد. شوهرتان که برگشت، به او بگویید تا به نزد من بیاید که اقدامات ترخیص شما را فراهم کنیم.

    فردای آنروز ما در راه سفر به مشهد بودیم. دشت خشک، آفتاب زرد پاییز را با عشق در آغوش گرفته بود. قطار زوزه کشان در دل کویر می تاخت و جلو می رفت. همسرم غرق در اندیشه‌ای مبهم، به دشت خیره شده بود و سایه قطار را که چونان ماری بر سینه کویر می خزید، دنبال می کرد.


    نمی دانستم تعبیر خوابی که دیده‌ام چیست و این سفر چه سرانجامی دارد. تنها به امید دل بسته بودم و خیالم را به این باور شاد پیوند داده بودم: شفا.

    به مشهد که رسیدیم، بدون هیچ معطلی زیارت رفتیم. پشت پنجره فولاد بست نشستم و دلم را بخدا دادم:

    - خدایا. با امید آمده‌ام. این آرزو را در دل و ذهن من نمیران. می دانم که هر چه مقدّر است، آن خواهد شد. امااین را هم می دانم که تقدیر نیز در دستان توست. تقدیر مرا بر شفا قرار بده و به جوانیم رحم کن. من این امام را واسطه خود با خدایم قرار داده‌ام، تا اگر من آبرویی نزد تو ندارم، تو به آبروی این عزیز خواهشم را برآورده سازی. در این واگویه های دل با خدا بودم که خوابم برد. در خواب خودم را گمشده در بیابانی برهوت دیدم. به هر سو می دویدم، تاریکی بود و سیاهی. فریاد کمک سر دادم. اما هیچ گوشی صدایم را نمی شنید. ناگهان از دور نوری پدیدار شد. گویی کسی با فانوس یا چراغی در دست جلو می آمد. نور پیش آمد و همه صورتم را در بر گرفت. از تابش آن بدنم گرم شد. حس کهولت و درد از تنم خارج شد. کم‌کم صدای آرامش‌بخشی در گوشم طنین انداز شد. صدایی که موسیقی لذتبخشی داشت و چون حریر، لطیف بود. از شنیدن این هارمونی زیبا به وجد آمدم و همچون غنچه بهاری شکفتم.. خودم را در باغی پر از گل و ریحان دیدم. خوب که نظر انداختم، کودکی خویش را دیدم که در میان درختان پر از گل، در حال دویدن است. سالم و شاداب. صدای بلبلان و قناری‌ها، لذت پرسه زدن و دویدن در باغ را دوچندان کرده بود. صدای باغ خود را به همهمه‌ای عاشقانه داد. گوشم از ذکر و دعا و نیایش پر شد. چشم که گشودم. خود را در صحن و چشت پنجره پولاد دیدم. نگاهم کدر نبود. صاف و ذلال و پاک، چون آیینه. نگاهم را درپی یافتن همسرم به اطراف چرخاندم. او را کمی آنسوتر از خود در حال نماز دیدم. نگاهم را از روی همسرم به آسمان دادم و پرواز کبوتران در طواف حرم را به دیدگانم کشیدم. گویی نگاهم عطش دیدن داشت.






    شفایافتگان حرم امام رضا (ع)





    خیلی ازیـــــــــــــخ کردن های ما ازســـــــــــــرما نیســـــــــــــت…
    لحـــــــــــــن بعضــــــــــــــیها
    زمســــــــــــتونیــــــ ـــــه …
    ----------------------------------------------------------------

    به یکدیگر دروغ نگوییم......

    آدم است ....

    باور می کند،

    دل میبندد....



  2. #22
    عضو ماندگار
    خادمه صدیقه طاهره(س) آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 12,738      تشکر : 34,808
    35,558 در 11,353 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    خادمه صدیقه طاهره(س) آنلاین نیست.

    doooaaa






    سرباز تو هستم ای امام







    نام شفایافته: عبدالحسین پاکزاد

    شغل: استوار یکم ارتش

    اهل: ارومیه

    ساکن: مشهد

    نوع بیماری: مجروحیت از ناحیه دست و پا

    تاریخ شفا: 1307 ه.ش



    - شما باید آماده بشین برای انتقال به اتاق عمل.

    به محض شنیدن خبر، شوکه شدم. سرم از شدت درد حالت دوّار گرفت. دستم را محکم به لبه تخت گرفتم و سرم را بر بالش فشار دادم تا از شدت درد بکاهم . پرستار که گویی مشتاق بود توضیحات بیشتری درخصوص عمل جراحی‌ام بدهد، تا حالم را چنین دید، از گفتن بقیه حرفش پشیمان شد. بیاد آوردم قبلا که چنین تصمیمی برایم گرفتند به حرم رفتم و با امام درددل کردم و وقتی برگشتم دکتر از صرافت عمل افتاد و مرا بحال خود گذاشت. اما حالا باز هم... رو به پرستار کردم و گفتم:

    - اگه نخوام عمل بشم باید به کی بگم؟

    پرستار فوری گفت: به آقای دکتر.

    بعد تند و سریع از اتاق بیرون رفت تا سوال بیشتری از او نکرده باشم.

    نگاهم را به سقف دوختم و خاطرات گذشته‌ را مثل یک فیلم سینمایی از خاطرم مرور دادم.

    وقتی در ارومیه لباس خاکی ارتش را به تن کردم و شغل نظامی‌گری را پذیرا شدم با خود عهد کردم برای دین و میهنم مثل یک سرباز، آماده جانفشانی باشم. همان اوایل خدمتم به مشهد منتقل شدم و خوشحال از همجواری با امام(ع) به زیارت او رفتم و به ایشان گفتم:

    - ای امام . من سرباز تو هستم. پس از تو می خواهم که در مدت خدمتم در این شهر که حریم تو و کشوری که ولایت پادشاهی توست،مرا در امان خود نگهداری و از خدایت بخواهی که از هر لغزش و خطایی مرا محافظت بدارد.

    در این شهر تشکیل خانواده دادم و زندگی آرامی را شروع کردم. سالها گذشت و من در آستانه اتمام خدمتم بودم که قائله ترکمن صحرا و شورش جان محمدخان خزاعی پیش آمد، گروهان ما را از مشهد به ترکمن صحرا فرستادند. من نیز در این اعزام حضور داشتم و در درگیری با شورشیان از جانب دست و بازو و پا مورد اصابت گلوله واقع شدم و فوری مرا که مجروح و بیهوش شده بودم، به مشهد برگرداندند. در بهداری لشکر بستری شدم و وقتی بهوش آمدم دست خود را فاقد حرکت یافتم. اطبا برای درمانم شور کردند و جملگی رای به قطع دستم دادند. من مخالفت کردم و گفتم: من یک سربازم و سرباز بی دست هیچ جایگاهی در لشکر نخواهد داشت.

    دکتر گفت: جز این چاره‌ای نیست.

    گفتم: هست.

    با تحیر در من نگریست و پرسید: چه چاره‌ای؟

    گفتم: شفا.

    نگاهناباورش را در نگاهم دوخت. پوزخندی زد و رفت. دانستم به اعتقاد من ایمانی ندارد. پس درخواست مرخصی دادم و به میل و رضایت خود و به کمک دو تن از پرستاران ارتش، بر درشکه‌ای نشستم و به حرم مشرف شد تا قبل از عمل از امام درخواست استشفا کنم. در پیشگاه امام(ع) سخت گریستم. با او از صمیم قلب به گفتگونشستم.

    - ای امام من. من در برابر نگاه کسی که ایمانی به شفاعت تو و عنایت خدا نداشت تحقیر شدم. درخواست او را برای عمل جراحی رد کردم و به نزد تو آمدم. حال خود دانی و پاسخ به این بی اعتقادی او به شفا. دلم می خواهد وقتی دوباره او را می بینم سرم را بالا گرفته و با او از شفا بگویم. ای قبله حاجات. ای امام هشتم مرا دریاب. بخدا از پیشگاهت نمی روم مگر با شفا یا مرگ.

    آنقدر گریستم که پرستاران همراهم نیز از شدت گریه‌هایم به گریستن پرداختند. آنها هم نماز حاجت خواندند و از خدا شفای مرا تقاضا کردند. ساعتی در حرم بودیم و بعد دوباره با درشکه به بیمارستان ارتش مراجعت کردیم. دکترها مهیای عمل شدند و مرا به اتاق عمل منتقل کردند. اما نمیدانم چرا در آخرین لحظات، دکتر از عمل جراحی و قطع دستم منصرف شد و دوباره مرا به اتاق بازگرداند.

    روز بعد از او علت را جویا شدم. گفت: شاید بشود با دارو درمان را ادامه داد. باید مدتی صبر کنیم تا اثر داروها را ببینیم.

    شش ماه از این قضیه گذشت و من از زیادت قرص و آمپولی که مصرف می کردم، خسته و درمانده شدم. تا امروز که پرستار به دیدنم آمد و خبر آورد که دوباره باید مهیای انتقال به اتاق عمل شوم. از شنیدن خبر پر واهمه و اضطراب شدم. ساعتی از رفتن پرستار نگذشته بود که دکتر به بالینم آمد و خبرنیمه گفته پرستار را تکمیل کرد:

    - ما به این نتیجه رسیدیم که درمان دارویی فایده‌ای ندارد و باید هرچه زودترعمل صورت بگیرد و دست چپ شما قطع شود تا از نفوذ و سرایت عفونت به قلب جلوگیری شود.

    با عمل مخالفت کردم. نمی خواستم دربرابر نگاه بی اعتقاد او زیر تیغ جراحی بروم. به میل خود درخواست ترخیصی دادم و از بیمارستان بیرون آمدم. بطرف دژبانی لشکر رفتم تا شرح حال خود را در مرقومه‌ای نوشته و به تهران گزارش دهم. در نزدیکی دژبانی بر زمین افتادم و از هوش رفتم. وقتی بهوش آمدم خود را در اتاق دژبانی دیدم. چند سرباز آمدند تا دوباره مرا به بهداری لشکر ببرند.

    گفتم: من هم اکنون از بهداری آمده‌ام و در آنجا امیدی به بهبود حال من نیست. باید دوباره به حرم بروم و از عنایت امام بهره بگیرم. پس درشکه‌ای برایم کرایه کردند و مرا به حرم رساندند. وارد صحن که شدیم از همراهان خواستم که مرا به حال خودم رها کنند و به دژبانی بازگردند. اصرار و ابرار مرا که دیدند، بالاجبار پذیرفتند و رفتند. خودم را به نزدیکی ضریح رساندم. در آنجا مردی را در حال زیارتنامه‌خوانی دیدم. از او خواستم تا برایم زیارتنامه بخواند. در اواسط زیارتنامه حالم دگرگون شد و بیهوش شدم. در همین حال بوی خوشی به مشامم رسید و سیدی را دیدم که به بالینم آمد و گفت: برخیز.

    بهوش آمدم و از جای برخاسته، شرح خوابی را که دیده بودم به مرد زیارتنامه خوان گفتم. باشوق گریست و گفت: تو شفا می‌گیری. از من خواست تا سجده شکر بجای آورم. نماز خواندم و سجده بجا آوردم و به زیارت شتافتم. از امام خواستم که یا عنایت کرده، شفای مرا از خدا بخواهد یا مرگ مرا نزدیک سازد.


    حسی در من می گفت که دستت را تکان بده. با ترس و دلهره دستم را که یارای حرکتش نبود تکان دادم. دستم به اختیارم بود. دردی در این حرکت بر من مستولی نشد. دستم را بالا آوردم ومشبک ضریح را در کف گرفتم. انگار از مجروحیت و درد خبری نبود. پر شعف و شادمان از حرم بیرون آمدم و در صحن اسماعیل طلایی شرح حالم را با فریاد به مردم بازگفتم. جمع زیادی بر گردم جمع شده و با ناباوری به دهانم چشم دوخته بودند. حرف‌هایم که تمام شد،همه چشم‍‌ها را خیس و گریان دیدم.



    مردی که نشان از روحانیت داشت و در میانه جمع ایستاده بود و به حرف‌هایم گوش می‌داد، به نزدیکم آمد. دستم را گرفت و با خود به دفتری در گوشه صحن حرم برد. از من خواست تا شرح واقعه ای را که بر من رفته است در دفتری به تفصیل بنویسم. نوشتم. از من گواه طلب کرد. زیارتنامه خوان را به گواهی خواستم. آمد و آنچه دیده بود گفت. پس از دژبانی ارتش، دژبان را فراخواندم. آمد و گواهی داد. پرستارها و دکتر هم آمدند و شرح بیماری‌ام را گفتند و رفتند. همه ماجرا در دفتر شفایافتگان ثبت شد. بعدها در کتابی دیدم که توسط محمد حسن جرقویی اصفهانی معروف به میرجهانی شرح حال و شفای من به تفصیل چاپ شده است.

    از آن واقعه سالها گذشت ومن اثری از درد زخم جنگ با شورشیان ترکمن صحرا را در تن خود حس نکردم. این همه از عنایت آقایی بود که سربازش را در لحظه درد و نیاز تنها نگذاشت.






    شفایافتگان حرم امام رضا (ع)





    خیلی ازیـــــــــــــخ کردن های ما ازســـــــــــــرما نیســـــــــــــت…
    لحـــــــــــــن بعضــــــــــــــیها
    زمســــــــــــتونیــــــ ـــــه …
    ----------------------------------------------------------------

    به یکدیگر دروغ نگوییم......

    آدم است ....

    باور می کند،

    دل میبندد....



  3. #23
    عضو ماندگار
    معصومه خانم آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 433      تشکر : 1,613
    1,938 در 452 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    معصومه خانم آنلاین نیست.

    doooaaa




    فریاد عطش



    نام شفایافته : حسین


    نوع بیماری : قطع نخاع بر اثر تصادف

    حال عجیبی داشتم . حس غریبی همه وجودم را پر کرده بود . یک جور یاس ، سرخوردگی و ناامیدی در وجودم ریشه دوانده ومرا از درون می کاست . احساس می کردم خدا را از دست داده ام . یا نه ، خدا مرا رها کرده و از یاد برده بود . او که می توانست در این لحظه های ناامیدی و یاس یاور و پشتیبان من باشد ، گویی مرا برای همیشه فراموش کرده بود .
    ***
    از صبح چیزی نگذشته بود که مشوش و پریشان از خواب بیدار شدم . تنم به شدت می لرزید و عرق سردی بر پیشانی ام نشسته بو د . ضربان قلبم همچون ضربه های چکش در محفظه استخوانی سینه ام شدید می کوفت و صدا می داد . دهانم مثل کبریت خشک شده بود . دنده هایم تیر می کشید . انگار که ته گلویم یک استخوان بزرگ ایستاده ، و مانع نفس کشیدنم شده بود . نگاهم را از پنجره اتاق به بیرون دادم . به پرنده ای که از قاب نگاهم پرید و در پس ابرهای تکه تکه گم شد .
    کسی در منزل نبود . سکوت خانه اینگونه گواهی می داد .
    تشنگی بر لبهایم نشسته بود . تمنای آب داشتم . اما توان حرکتم نبود . از این ناتوانی ، یک نوع زاری و التماس مثل عجز اشک در نگاهم پیدا شد . بی آنکه بخواهم ، گوله ی اشکی بر گونه ام غلتید و فرو افتاد .
    صدای باز شدن در بگوشم آمد و متعاقب آن صدای گامهای همسرم که از پله ها بالا می آمد . صدای پای او را می شناختم . همیشه عجله داشت . از تنهایی من بیمناک بود . وقتی برای کاری بیرون می رفت ، زود و با عجله بر می گشت . در اتاق بر پاشنه چرخید و قامت همسرم میان دو لنگه آن نمایان شد . تا بیداری ام را دید ، به شتاب به سمتم آمد و پرسید:
    - زود بیدار شدی ؟ چیزی می خوای؟
    گفتم :
    - تشنه ام .
    بی حرف به سمت آشپزخانه رفت . پرسیدم :
    - صبح به این زودی کجا رفته بودی ؟
    لیوان آبی را پر کرد و برایم آورد . در حالیکه آن را جلوی دهانم گرفته بود تا بنوشم ، سرش را بیخ گوشم گذاشت و آهسته گفت :
    - رفته بودم حرم .
    نگاه مهربانش را در نگاه پر سوالم دوخت و با لبخندی غمگین ادامه داد :
    - برای شفا خواهی ، دست به دامان امام (ع) شده ام . شاید ....
    انگار توی صدایش رنگ غم پاشیده باشند ، فشار اندوه پنهان در نگاه محزونش هویدا بود .

    آب را که نوشیدم ، احساس خنکایی همه وجودم را پر کرد و خاطر خوابی که لحظاتی پیش دیده بودم در انحنای کوچه ذهنم هویدا گشت . از این خیال ، احساس خوشی وجودم را پرکرد.
    از اتصال خیال و واقعیت ، نوید معجزه ای حس می شد . خواب خوشی که دیده بودم و زیارت صبحگاهی همسرم ، نشان یک اتفاق بود . اتفاقی که ماهها در انتظار وقوعش ، پر اشک گریسته بودم.
    ***
    معمولا حرم همیشه پر زائر و پر همهمه است . اما اینک خلوت و ساکت بود ، بی آنکه ولوله و ازدحامی باشد . تنها زائر دل شکسته آن آستان مقدس من بودم. پشت پنجره فولاد دخیل بسته و پنجه هایم را در مشبک ضریح ، به التجای شفاعت، گره بسته و در حالیکه اشک میهمان نگاهم شده بود ، با زبان دل با امام (ع) گفتگو داشتم :
    - اماما ، دستهای ملتمس من بسوی خدای توست و دستهای نیاز خانواده ام ، به سوی من . پس شفیع من در نزد خدای خویش شو و شفایم را از درگاه احدیتش بخواه ، تا نگاه نیازمند خانواده ای ، بی نیاز شود .
    خدایا ، خودت خوب می دانی که من راننده ام و خرج خانواده ام را از این راه به دست می آورم . اما از بد حادثه ، اکنون که خانه نشین شده ام ، خود را وبال دیگران می دانم . کسی که همگان به همت او چشم دوخته بودند ، اکنون محتاج کمک دیگران است .
    خدایا ، ترا به این امام همام قسم می دهم ، این اندوه جانکاه را از من دور کن .
    گویی صدایی در درونم گفت :
    - برخیز . تو شفا گرفته ای . برو .
    از شنیدن این ندا ، یک شادی گنگ و مبهم ، همراه با اضطرابی نامفهوم ، در وجودم جاری شد . سرمایی در تنم پیچید و قلبم تند تند شروع به تپیدن کرد . دهانم کاملا گس شده بود . تشنگی بر لبهایم نشسته بود و بد جوری عذابم می داد :
    - آب ......
    با فریاد عطش از خواب بیدار شدم . خانه خالی و خلوت . بی آنکه کسی جوابگوی فریاد نیاز من باشد . وه . چه رویایی . آیا تعبیری خواهد داشت این خواب پریشانی خیال من ؟
    ***
    ماجرای خوابم را که به همسرم گفتم ، مسرور شد و با چشمهای ملتهبش در من نگریست .
    - یعنی ممکنه ؟
    با این سوال ، بذر تردید را در دلم افشاند . با خود اندیشه کردم :
    - من قطع نخاع هستم . دکترها فلج کاملم را تایید و اعلام کرده اند . مگر ممکن است کسی که نخاعش بر اثر ضربه سهمگین تصادف قطع شده است ، با دیدن یک رویا بهبود یابد ؟
    خود پاسخ ابهام خویش را دادم :
    - آری ممکن است . مگر ندیدی که امام چگونه بیماران قطع امید شده را شفاعت کرد و آنان را از دروازه مرگ به میدان زندگی باز گرداند ؟ مگر ندیدی دختر کوری را که پزشکان امکان بینایی اش را ناممکن می دانستند ، چگونه با التجا به امام و دل شکسته ، شفا گرفت و با چشمانی بینا به شهرش برگشت ؟ تو ندیدی آن جانباز فلجی را که با چرخی که سالها زندانی آن بود ، به حرم آمد و رها از حصار چرخ و عصا ، به خانه بازگشت ؟ تو ندیدی ....
    با صدای شبیه به فریاد ، افکارم پاره پاره شدند . به خود آمدم . نگاه ملتهبم را به سمت صدا چرخاندم . همسرم در حالیکه در خطوط چهره اش علامت مسرت مشهود بود . در ادامه همان فریاد ، شادمانه جیغ زد :
    - انگشت پایت تکان می خورد .

    نگاهم را به انگشت پایم دادم و سعی کردم تا آنرا تکانی دوباره بدهم . توانستم .
    زن حیران و شگفت زده ، گفت :
    - حالا آرام پاهایت را تکان بده .
    ترسیدم : اگر نتوانم چه ؟
    - سعی کن . می توانی .
    پتو را روی پاهایم کشیدم و داد زدم : نه......، این امکان ندارد .
    همسرم با مهربانی و امیدگفت : تلاش کن . من به کسی توسل بسته ام که دلهای امیدوار را ناامید نمی کند .
    سپس در حالیکه نگاه بارانی اش را به آسمان داده بود ، زمزمه کرد :

    - اگر او بخواهد ، هر ناممکنی ممکن می شود .
    با یاس و تردید ، همه قدرتم را به پایم دادم و تلاش کردم تا بتوانم تکانی به آن بدهم . اما نتوانستم . همسرم همچنان می گریست و پر امید از من می خواست تا دوباره تلاش کنم .
    در مغزم صداهای عجیبی شنیده می شد . اشباح با صورتکهای شیطانی ، مثل جغد در برابرم می رقصیدند و زوزه می کشیدند .از هیاهویی که در مغزم ایجاد شده بود ، ترسیدم . احساس خفه گی داشتم . ناامیدی مثل خوره به جانم افتاده بود . با اکراهی که نمایاننده یاس بود ، سعی کردم تا دوباره به پاهایم تکانی بدهم . ناگهان فریاد همسرم در گوشهایم پیچید .
    - تو موفق شدی . پاهایت تکان می خورند . این نشانه خوب شفاست . بی شک خواب تو ، رویای شفا بوده و زیارت من باور آن .
    پر از باور های شاد شدم . از این خیال ، احساس گرمی همه وجودم را اشباع کرد . اشباح تردید از برابر نگاه خیالم دور و گم شدند . تصور کردم دوباره خدا را بدست آورده ام . او مرا از یاد نبرده و من هیچگاه او را از دست نخواهم داد . اوست که می تواند همیشه همراه و مونس تنهایی و امید لحظه های یاس من باشد . او را باور کرده و همیشه در کنار خود حس می کنم.






    شفایافتگان حرم امام رضا (ع)


  4. #24
    عضو ماندگار
    خادمه صدیقه طاهره(س) آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 12,738      تشکر : 34,808
    35,558 در 11,353 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    خادمه صدیقه طاهره(س) آنلاین نیست.

    doooaaa




    تنها




    نام شفا یافته : رقیه. خ
    18 ساله از روستای گازار بیرجند


    تنها بود. تنهای تنها.
    خانواده‌اش عصر آنروز به خانه عمو رفته بودند تا در یک میهمانی خانوادگی شرکت کنند و او در خانه تنها مانده بود تا به درسهایش برسد. مادر وقت رفتن از وی پرسید بوده: آیا همراه آنان به خانه عمو خواهد آمد؟ و او در جواب پاسخ منفی داده و گفته بود:
    - فردا امتحان دارم، باید به درس‌هایم برسم.

    مادر اصرار بیشتری نکرده بود، چون از علاقه دخترش به درس آگاهی داشت و می دانست در چنین وقتهایی باید او را به حال خودش وا گذارد و مزاحمتی برایش فراهم نیاورد.

    روزهای سرد پاییزی کوتاه و زودگذرند و رقیه تا بخود آمد و درسی را برای مطالعه آماده کرد، شب رسید و تاریکی رخت سیاهش را برتن شهر پوشانید. در بیرون برف شروع به باریدن کرده بود. اما رقیه چنان در درس و کتابهایش غرق شده‌بود، که متوجه بارش برف نشد و اگر چنانچه برق خانه یکهوی قطع نمی‌شد و تاریکی را به تن اتاق نمی ریخت و ترس رقیه را به سمت پنجره نمی کشاند، شاید هنوز متوجه برفی که درختان و زمین را سپیدپوش کرده بود، نمی‌شد. رقیه کورمال کورمال خودش را به آشپزخانه رساند. جعبه کبریت را برداشت و شمعی را روشن نموده و بطرف در ورودی خانه رفت. چفت در را محکم بست و دوباره به اتاقش برگشت. صدای وزش توفان و بادی که به پنجره اتاق می‌کوفت و پوره‌های برف و سرما را از درز پنجره به داخل می‌داد، فرصت مطالعه را از او گرفت. نگاهش را از قاب پنجره به بیرون داد. همه جا تاریک بود و جز هوهوی باد و ریزه‌های برف که رقص کنان بر زمین می نشستند و عبور گاه‌بگاه اتومبیلی که از خیابان می‌گذشت و ردّی از خود را بر روی برف باقی می‌گذاشت، صدایی به گوش نمی‌آمد و جنبنده‌ای در آن حوالی نبود. رقیه از بابت بدشانسی‌ای که آورده بود و در این توفان و تاریکی در خانه تنها مانده و حالا با این وضعیت سرما و تاریکی و ترسی که در خانه نگاهش رخنه کرده بود، نمی‌توانست درسش را بخواند، دچار پشیمانی شد. با خود اندیشید که ای‌کاش با خانواده به خانه عمو می رفت. اما پشیمانی سودی نداشت و او باید تا آمدن پدر و مادر با تاریکی و سرما بسازد و به صدای هوهوی باد عادت کند. در همین افکار بود که ناگهان در میان تاریکی صحن حیاط متوجه سایه‌ای شد که از پس دیوار به سمت در ورودی آمد. وَهم در نگاه رقیه ریخت. از پنجره فاصله گرفت و خودش را روی تخت انداخت. پتو را روی سرش کشید و چشمهایش را بست. صدای ضربه‌هایی که بر در می‌کوفت، ترسش را بیشتر کرد. به یاد فیلم ترسناکی افتاد که چند شب پیش در تلویزیون دیده و از ترس تا صبح خوابش نبرده بود. انگشتانش را در سوراخ گوشهایش فرو برد تا صدایی نشنود. به این‌صورت می خواست وحشت را از دل و خیالش گم و دور کند. خودش را در زیر پتو مچاله کرد و منتظر ماند تا شاید کسی که بر در می‌کوفت، ناامید شود و از آنجا برود. لحظاتی در همان حالت ماند. بعد به تصور آنکه سایه از جلوی خانه‌شان رفته است، چشمهایش را باز کرد و از زیر پتو بیرون آمد. شنید که کسی او را بنام صدا زد. از ترس در جا خشکش زد. حتی جرات جواب دادن هم نداشت. آخرچه کسی می‌توانست در آن‌موقع شب به خانه آنها آمده باشد و با او کار داشته باشد؟ آهسته از جای برخاست و خود را به پنجره رساند. نگاهش را به بیرون داد و سعی کرد تا در میان مه وغبار جاری در فضا، صاحب آن سایه و صدا را ببیند و بشناسد. اما کسی در آنجا نبود. ترسش بیشتر شد. پشتش را به دیوار داد و چشمانش را که اشکی شده بودند، بست. در دل هرآنچه دعا بلد بود، زمزمه کرد. از صدای باز شدن دراتاق بخود آمد و چشمهایش را گشود. سایه‌ای را دید که از قاب در گذشت و به درون آمد. رقیه از شدت ترس جیغ بلندی کشید و همانجا بیهوش بر زمین افتاد. سایه جلو آمد و زیر بغل‌های رقیه را گرفت و او را به زحمت بر روی تخت نشاند و در حالی‌که سعی می کرد بیدار و بهوشش کند، گفت:
    - هی رقیه... من هستم... خواهرت... آمده‌ام تا تو تنها نباشی. پاشو خواهر... بیدار شو...
    اما رقیه از جا تکان نمی خورد. خواهر که حال او را وخیم دید، چند بار آهسته به صورتش سیلی زد، اما باز هم فایده نکرد و رقیه بهوش نیامد.
    خواهر به سمت تلفن رفت و با عجله شماره‌ای را گرفت و بریده بریده ماجرا را برای کسی که در آنسوی سیم گوشی را برداشته بود، شرح داد. سپس دوباره به سمت رقیه آمد و او را در آغوش گرفت و صورتش را نوازش کرد و چند بار نامش را صدا زد. رقیه بآرامی نگاهش را گشود. خواهر از دیدن چشمان لوچ شده او فریادی کشید و چند قدم به عقب رفت.
    ***

    دکتر رقیه را معاینه کرد و گفت:
    - متاسفانه شدت ترس ، باعث شده که ایشان قدرت تکلمش را از دست بدهد. ضمنا باید بگویم که متاسفانه قسمتی از بدن ایشان فلج شده‌است.
    پدر چشمان اشکی‌اش را پاک کرد و گفت:
    - علاجش کنید دکتر. شما را به خدا قسم هر کاری از دستتان ساخته است ، انجام بدهید. می دانید او... او یکی از درسخوان ترین دانش آموزان مدرسه است. الآن فصل امتحانات اوست و اگر از درس عقب بماند...
    دکتر حرف پدر را قطع کرد و گفت:
    - متاسفانه از من کاری ساخته نیست. اما ناامید نباشید. من دکتری را در مشهد می شناسم که از دوستان قدیمی من است و در این رشته حاذق و استاد است. اگر مایل باشید، شما را به ایشان معرفی کنم.
    بعد بر روی کاغذ آدرسی نوشت و به دست پدر داد. پدر تشکر کرد و همراه با رقیه از مطب خارج شد .
    همانروز بلیط سفر به مشهد را تهیه کرد و همراه با همسر و فرزندش راهی مشهد شدند. قبل از هر کاری به زیارت شتافت و رقیه را پشت پنجره فولاد دخیل بست. خودش به سمت حوض آب رفت. وضو گرفت و برای نماز حاجت وارد حرم شد. نمازش را خواند و کنار ضریح به توسل نشست. چه مدت زمانی در آن حالت بود ، نفهمید. وقتی بخود آمد که صدای مردی را شنید که او را مخاطب قرار داده و می گفت:
    - لطفا بیدار بشوید . اینجا جای خوابیدن نیست .
    تعجب کرد. او بخواب رفته بود و خود نمی دانست؟ همزمان صدای مرد دیگری شنیده شد که به مرد اولی می گفت:
    - بگذار در حال و هوای خودش باشد. او حاجتمند است. بیماری را به طلب شفا دخیل بسته است و آرزوی شفا دارد.
    پدر به سمت صدا برگشت و آن دو مرد را دید که درست در بالای سر او ایستاده‌ و با هم به گفتگو مشغولند.
    در همان موقع مرد دیگری از جانب ضریح به سمت آنان آمد. دو مردی که بالای سر پدر ایستاده بودند، با دیدن مرد سوم ، تعظیم کردند و از آنجا دور شدند . مرد کنار پدر نشست و با محبت در نگاه اشکی او خیره شد.
    - اینجا چه می خواهی ؟
    - به حاجت آمده‌ام. دختری دارم که سخت مریض احوال است. او را بقصد معالجه به مشهد آورده‌ام و البته بقصد شفا به اینجا.
    مرد با شال سبزی که بر گردن داشت، چشمهای اشک آلود پدر را پاک کرد و با مهربانی به او گفت:
    - برخیز و به نزد دخترت برو. او مدتی است که منتظر و نگران توست.
    پدر خواست از جای برخیزد. اما دستی بر شانه اش نشست و صدایی او را بخود خواند:
    - چرا اینجا خوابیده‌ای پدر؟ مگر اینجا جای خواب است؟ پاشو . برو بیرون حرم و آبی به سر و صورتت بزن تا خواب از نگاهت بپرد .
    پدر در حیرت شد. اندیشید که این جملات را لحظاتی پیش از زبان آن دو مرد که با هم گفتگو می کردند شنیده است. چشمهایش را باز کرد و به مرد خادمی که بالای سرش ایستاده بود خیره شد.
    - بگذار در حال و هوای خودش باشد. او حاجتمند است.

    مرد دیگری که از سمت ضریح به جانب آنها می آمد این حرفها را بر زبان راند. پدر با تحیر به آن دو خیره شد و تعجبش وقتی زیادتر شد که آنها را درست شبیه مردانی که در خواب دیده بود یافت. پدر نگاه جستجوگرش را به اطراف سوق داد تا شاید مرد نورانی را که با شال سبزش چشمان اشکی او را پاک کرده بود بیابد. اما خبری از او نبود. بیاد آورد که مرد به او گفته بود باید به نزد دخترش برگردد، چون او منتظر پدر است. پس سراسیمه از جا برخاست و از حرم بیرون آمد. همینکه به صحن حرم رسید، چشمش به جمعیتی از زنان افتاد که در پشت پنجره فولاد تجمع کرده بودند و رقیه را مثل نگینی در میان خود داشتند. بدان سمت رفت. هنگامه‌ای برپا بود. صدای صلوات و ذکر و دعا در فضا جاری بود. زنان یک‌به‌یک رقیه را در آغوش می کشیدند و او را گرم و صمیمی می بوسیدند و چون گل می بوییدندش.
    ***
    مادر در کنار رقیه نشست. سر او را به دامن گرفت و گفت:
    - یکبار دیگر برایم بگو. آنجا و در حرم چه اتفاقی افتاد.
    رقیه در حالی که با همه صورتش می خندید، نگاهش را از روی مادر به سمت پدر کشاند و خطاب به او گفت: دعای تو کارساز شد پدر. وقتی از من جدا شدی و به داخل حرم رفتی. دانستم که دل پاک‌ات را نزد امام گرو گذاشتی تا شفای مرا از خدای مهربانش بخواهی. همانطور که با چشمهای اشک آلودم ترا در حال ورود به حرم دنبال می کردم، سردرد غریبی به سراغم آمد. گیچ شدم و سرم دوّار گرفت. بی اختیار گریستم. از شدت گریه حالت ضعف بر من دست داد و در نوعی بیهوشی و خواب فرو رفتم . در همان حال ترا دیدم که دامن مرد سبزپوسی را گرفته‌ای و از او ملتمسانه شفای مرا می خواهی. با اشاره دستت مرا به مرد سبزپوش نشان دادی و گفتی: تا شفای دخترم را نگیرم، از حَرَمت بیرون نخواهم رفت. مرد سبزپوش به من نزدیک شد. نگاهی به صورتم انداخت و رفت. سراسیمه بدنبالش دویدم و گوشه عبایشان را گرفتم. به او گفتم :

    - شفا می خواهم آقا.
    برگشت و با لبخند گفت:

    - تو شفا گرفته‌ای. می‌توانی بروی.

    با خوشحالی از آن حالت خلسه و خواب بیرون آمدم و با تعجب خودم را سالم یافتم. مردم و جمعیت زنانی که در کنارم بودند همینکه متوجه شفایافتن من شدند، گِردم را گرفتند و به تبّرک چادرم را تکه‌تکه کردند. بعد تو را دیدم که از حرم بیرون آمدی و همراهت مردی سبزپوش بود که با لبخند بدرقه‌ات می‌کرد. از حصار زنان بیرون آمدم و در برابر تو ایستادم، خواستم از تو بپرسم آن مرد کیست که مرا نوید شفا و سلامتی داد؟ اما از مرد خبری نبود.تو تنها بودی پدر . تنهای تنهای تنها.



    شفایافتگان حرم امام رضا (ع)





    خیلی ازیـــــــــــــخ کردن های ما ازســـــــــــــرما نیســـــــــــــت…
    لحـــــــــــــن بعضــــــــــــــیها
    زمســــــــــــتونیــــــ ـــــه …
    ----------------------------------------------------------------

    به یکدیگر دروغ نگوییم......

    آدم است ....

    باور می کند،

    دل میبندد....



  5. #25
    عضو ماندگار
    خادمه صدیقه طاهره(س) آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 12,738      تشکر : 34,808
    35,558 در 11,353 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    خادمه صدیقه طاهره(س) آنلاین نیست.

    پیش فرض





    دو رکعت نماز عشق









    شفایافته:خانم سلطنت. م

    نوع بیماری: فلج پا

    اهل: مشهد

    تاریخ شفا: اول شوال1343 ه.ق



    رضا تند و سریع ، با گامهایی کشیده و بلند، به سمت حرم می رود. عجله دارد و سخت در اندیشه‌است . فکور و از خود بدرجسته و ناباور. آنقدر شتاب دارد که در آن سکوت بامدادی که خیابان منتهی به حرم خلوت و عبور و مرور آدم‌ها اندک است، با تک و توک عابری که از حرم به سمت خانه می آیند، تنه می زند و بدون عذرخواهی از کنارشان می گذرد. می داند که نگاه سرزنش بار عابرها، لحظاتی چند در پی و دنبال او می ماند و شاید هم زیر لب دشنامی بدرقه راهش کنند. اما او عجول‌تر از آنست که به این چیزها توجه کند. می بایست خود را هر چه زودتر به حرم برساند ، همسرش را ببیند و واقعه ای را که بر او رخ نموده است، از زبان و کلام خودش بشنود.

    ذهن مشوش‌اش ناباورتر از آن است که به‌گفته های امیدوارانه زن بسنده کند. می اندیشد که باید همسرش را از حرم به بیمارستان ببرد ، تا صحت مدعای او را دکترها تایید یا ردّ نمایند. با خود عهد می کند که اگر دکترها پاسخشان مثبت باشد و بپذیرند که همسرش شفا گرفته است، هر شب جمعه به حرم خواهد آمد و از طرف همه عاشقان و طالبان زیارت که توان سفرشان به مشهد نیست، نایب‌الزیاره خواهد شد. نذر می کند که اگر ادعای زن واقعی باشد و واقعیتش توسط دکترها ثابت شود، هر شب دو رکعت نماز شکر وعشق بخواند و تقدیم این شفاعت امام و عنایت خداوند نماید. مسیر خانه (رضا) تا حرم کم و کوتاه است، اما نمی داند چرا اینک ، راه طولانی و دراز می نماید؟ از کوچه، به خیابان منتهی به حرم که می پیچد، با دوچرخه‌ جوانی تنومند که از سمت حرم می آید برخورد می کند. جوان و دوچرخه بر زمین می‌افتند. اما رضا نمی ایستد و بدون عذرخواهی از آنجا دور می شود. جوان با عصبانیت از جا بر می خیزد و ناسزایی حواله او می کند. رضا شنیده اما بی جواب همچنان با عجله دور می شود . جوان که بی تفاوتی وی را می بیند بیشتر عصبانی می شود . دوچرخه‌اش را بر می دارد و در پی رضا می رود. در پیچ (میدان آب) به او می رسد ، دستی بر شانه اش می گذارد و او را از رفتن باز می دارد. رضا که هنوز در افکار پریشان خود غرقه است، مشوّش بر می گردد و با تعجب جوان را که خشم همه صورتش را پر کرده است در برابر خود می بیند. قبل از آنکه جوان حرفی بگوید و دشنام دوباره ای نثارش کند، او را در آغوش می گیرد و صورتش را می بوسد و تند و عجولانه می گوید:

    - ببخشید برادر. من... من... عجله دارم . آخر الآن بِهِم خبر داده‌اند که همسرم در حرم شفا گرفته است و باید زود خودم را به آنجا برسانم.

    آسمان گرفته و ابری نگاه مرد بیکباره تغییر آب و هوا می دهد و آفتابی می شود. خورشید لبخندی بر پهنه صورتش می روید و رضا را با مهربانی در آغوش می گیرد و در همان حال با لحنی سوالی می پرسد:

    - پس آن خانم فلجی که ساعتی پیش شفا پیدا کرد ، همسر شماست؟

    رضا با اشاره سر جواب آری می دهد. جوان با گریه ادامه می دهد:

    - من ایشان را دیدم. او بر پاهای خودش ایستاده بود و با گریه، فریاد می زد: که من شفایافته ام. زنانی که در کنارش بودند مدعی بودند که او را دیده‌اند با عصا و همراه با زنی به حرم آمده است ولی حالا بدون کمک کسی و بر پاهای خودش ایستاده و از شفا می گوید. او را به دفتر شفایافته‌ها ‌بردند تا واقعه شفایش را در دفتر ثبت کنند. بروید آنجا . او را در دفتر شفایافته‌ها خواهید یافت‌.

    رضا با شادمانی از جوان دور شد. اما لحظاتی چند، سنگینی نگاه بارانی او را در پشت سر خود حس می کرد.

    حالا دیگر آفتاب طلوع کرده و انوار طلایی رنگش را بر گنبد زرد امام پرتو افشان نموده بود . رضا به حرم که رسید، نقاره خانه هنوز مشغول نواختن بود. مردمی که هم‌زمان از حرم بیرون می آمدند، با یکدیگر پچ پچ داشتند و از شفایافتن زنی سخن می گفتند که مورد عنایت آقا قرار گرفته بود. رضا خیلی دوست داشت که با فریاد بگوید آن زنی که درباره‌اش می گویید، همسر من است. همسری که مدت بیست و دو ماه درد و رنجش پیرم نموده‌است. اما چیزی نگفت و با غرور از کنار آنها گذشت. به محض ورود به حرم، سلام داد و از خادمی که جلوی در ایستاده بود و پر طاووسی در دست داشت، آدرس دفتر شفایافتگان را پرسید. خادم پیر با همان دستی که پر طاووس را گرفته بود، به سمت اتاقکی اشاره کرد و گفت: آنجاست. رضا به سمت اتاقک رفت و در زد . صدایی دورگه او را به ورود دعوت کرد. در را گشود و وارد شد . به محض ورود، همسرش را دید که همراه با مادرش بر کرسیچه ای نشسته اند و در برابرشان مردی با موهای مجعد سیاه وسفید و چهره‌ای گندمگون ، پشت میزی نشسته و سوالاتی را از آنان می پرسد و جوابها را در دفتری یادداشت می کند. مرد با ورود رضا، سرش را از روی دفتر بالا آورد و نگاه پرسانش را از میان ابروان پرپشتش بر روی وی ریخت و پرسید:

    - کاری داشتید؟

    زن بلافاصله به جواب آمد و گفت:

    - آقامون هستن.

    مادر رضا به صندلی خالی کنارش اشاره نمود و از او خواست که در کنارش بنشیند. رضا در کنار مادر نشست و با همه وجودش گوش شد. مرد دوباره سرش را در دفترش فرو برد و پرسید:

    - چند وقت بود که به این بیماری دچار بودید؟


    زن گفت:

    - چیزی حدود دو سال.

    و مادررضا حرف او را تکمیل کرد:


    - درست بیست و دو ماه و شانزده روز.

    مرد پرسید: مدرک هم دارید؟ گواهی دکتر یا مدرک معالجه ای؟

    رضا قبل از همسرش پاسخ این سوال مرد را داد:

    - بله آقا. نسخه‌هاش همه موجود است. ایناهاشش. همه‌اش را آورده ام.

    دست در جیب برد و تعدادی از نسخه ها را بیرون آورد و در برابر مرد روی میز گذاشت. همانطورکه مرد نسخه ها را با نگاه کنجکاوانه‌اش می کاوید ، رضا ادامه داد:

    - نزد چند دکتر بردمش. اما دوا و درمان افاقه نکرد. بردمش پیش یک دکتر آلمانی، اما از او هم کاری بر نیامد. همسرم گفت: ما که همسایه آقا هستیم، چرا از این حق همسایگی استفاده نکنیم. با اصرار او بود که آوردمش حرم. صبح دوشنبه بود. دخیلش بستیم و امید به شفایش دادیم. شب وقتی درهای حرم را می بستند از ما خواستند که حرم را ترک کنیم . زنم دلش شکست. گفت: دوست دارد تا صبح در حرم باشد. پرسان شدیم. گفتند شبهای جمعه حرم تا صبح باز است. دیشب دوباره آوردمش. او را دخیل شفاعت امام(ع) بستم و خود به خانه نزد فرزندانم برگشتم، اما مادرم با او ماند.

    زن گفت: دوشنبه که به زیارت آمدیم، قصد کردم تا شفا نگیرم برنگردم. اما شب وقتی درهای حرم را بستند و از ما خواستند که حرم را ترک کنیم. رو به حرم کردم و گفتم: آقا من با این پای علیل آمدم تا شفا بگیرم. اما خادمین تو مرا بیرون می کنند. امشب می روم، اما پنجشنبه که درهای حرمت تا صبح بازند، دوباره بر می گردم و دخیل می نشینم و تا شفایم را نگیرم، باز نخواهم گشت. آن شب شوهرم آمد و مرا بر پشتش گرفت و بخانه برد. اما من آن چند شب را انتظار کشیدم تا شب جمعه برسد و دوباره به حرم بیایم. دیشب درست نمی دانم که تا کی و تا چه ساعتی از شب به تضرع و التجا و دعا مشغول بودم ؟ یکباره دیدم که حرم شلوغ و پر ازدحام است. همه جمعیت حاضر در صحن و حرم سادات بودند و شال و عمامه سبز داشتند. من در میان آنها حیران بودم و سرگردان می گشتم و تماشایشان می کردم . ناگهان مادر شوهرم به سمتم آمد و با تغیّر و عصبانیت گفت: تو برای شفا آمده‌ای یا تماشا؟


    از فریاد اعتراض آلود وی از خواب بیدار شدم و دیدم که وقت نماز صبح است و موذن اذان می گوید. از جای برخاستم تا وضو بسازم و نماز بجای آورم که با ناباوری دیدم بدون عصا بر پای خود ایستاده‌ام و هیچ دردی حسّ نمی کنم. مادر شوهرم که برای وضو گرفتن از من دور شده بود ، همینکه برگشت و مرا ایستاده بر پاهای خودم دید، فریاد خوشحالی سر داد و موضوع شفایم را به همگان گفت و از جوانی که همسایه ما بود خواست تا زود به خانه برود و شوهرم را از این موضوع باخبر سازد.

    مرد همه گفته های زن را در دفترش نوشت و نسخه‌ها را هم ضمیمه کرد و با چشمانی که رنگ گریه بخود گرفته بودند و صدایی که بغضش آشکار می نمود، گفت : کس در این درگه نیاید بازگردد ناامید- گر گدا کاهل بود تقصیر صاحبخانه چیست؟






    شفایافتگان حرم امام رضا (ع)





    خیلی ازیـــــــــــــخ کردن های ما ازســـــــــــــرما نیســـــــــــــت…
    لحـــــــــــــن بعضــــــــــــــیها
    زمســــــــــــتونیــــــ ـــــه …
    ----------------------------------------------------------------

    به یکدیگر دروغ نگوییم......

    آدم است ....

    باور می کند،

    دل میبندد....


  6. تشكرها 2


  7. #26
    عضو ماندگار
    معصومه خانم آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 433      تشکر : 1,613
    1,938 در 452 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    معصومه خانم آنلاین نیست.

    پیش فرض









    نگاه دوباره



    چشمهایش سوز می داد . درست مثل آنکه سیخ داغی توی آن فرو کرده باشند .

    فریاد بلندی کشید و کمک طلبید . اما صدایش در هوای دم کرده کوه پیچید و چندین بار منعکس شد و تنها خودش پژواک صدایش را شنید . آخر در آن هوای تنوری تموز که گرمی خورشید هوا را می پخت ، در آن حوالی چه کسی می توانست پرسه بزند تا فریاد کمک خواهی او را بشنود و به یاری اش بشتابد ؟ هیچکس.

    اشک توی چشمان غبار گرفته اش گرد شد و با خون از خانه تاریک نگاهش بیرون لغزید. سعی کرد تا اطراف را ببیند . اما جز سیاهی چیزی در نگاهش نمی نشست . براستی کور شده بود .

    صبح خروسخوان گله را برای چرا به سمت کوه هی کرد و پس از آنکه ساعتها از ده دور شد ، نزدیکی های ظهر بود که به دامنه ی کوهی رسید . امسال خشکسالی مثل آفتی ویرانگر به جان روستا افتاده بود و او مجبور بود برای یافتن چراگاهی مناسب ، گله را تا دوردستها بیاورد و حتی شبها نیز در کوهها بخوابد .

    آنروز پس از آنکه گله را در دامنه کوه مستقر کرد ، لحظاتی در کنار تخته سنگی نشست تا خستگی از تن بدر کرد . اما گویی خستگی قرچماقتر از طاقت او بود ، چون بی اختیار پلکهایش بر روی هم افتاد و خوابی عمیق به سراغش آمد .

    نفهمید چه مدتی به این منوال گذشت که صدای واق واق سگهای گله ، چرتش را پاره کرد و تا چشم باز کرد، گرگی را دید که به گله اش زده و چند گوسفند را زخمی کرده است . بسرعت از جا برخاست ، چوبش را بالای سرش برد و فریاد کشان ، آن را چندین بار دور سرش چرخاند و با همه قدرتش به سمت گرگ پرتاب کرد . چوب اما به گرگ نخورد و او در حالیکه بره ای را به دهان گرفته بود، با سرعت در شیب دامنه کوه پایین رفت . سگها برای نجات بره بیچاره ، در پی گرگ گرسنه از دامنه پایین دویدند .شبان نیز به امید آنکه شاید گرگ از سگها بترسد و بره را بر زمین بگذارد ، در پی آنها راهی شد . هنوز چند قدمی جلو نرفته بود که ناگهان زیر پایش خالی شد و به داخل گودالی عمیق فرو افتاد . سرش به جسم سختی خورد ، چشمهایش تیر کشیدند و درد همه وجودش را فرا گرفت . فریاد بلندی کشید و کمک طلبید. صدایش در هوای دم کرده کوه پیچید و چندین بار منعکس شد و تنها خودش پژواک صدایش را شنید ، نه هیچکس دیگر .

    آنشب، روستائیان با مشاهده گله بی شبانی که به روستا بازگشته بود ، و با دیدن گوسفندان زخمی، متوجه موضوع شده و برای پیدا کردن چوپان راهی کوه شدند . نیمه های شب بود که او را بیهوش و بی توان در داخل گودال بزرگی یافتند . درحالیکه خون همه صورتش را پر کرده و همچنان از چشمانش جاری بود .

    ***


    شبان برای معالجه چشمانش به شهر رفت ، اما درمان بی فایده بود و روشنایی به چشمان بی سوی او برنگشت . چوپان بیچاره که دیگر کاری از دستش بر نمی آمد ، یکی یکی گوسفندانش را فروخت و خرج زندگی و درمانش کرد ، اما درمان هم افاقه نکرد و فروغی به نگاه بی سویش نیامد .

    یکروز که از همه کس و همه جا ناامید شده بود ، با خود و خدایش خلوت نمود و با خدا شروع به صحبت کرد . با او شرط و پی کرد و زیر لب گفت :

    - ای خدای بزرگ ، خودت خوب می دانی که من چوپانم و شبانی بی چشم و نگاه باز نشاید . خداوندا من کار دیگری نمی دانم . زن و بچه هایم نگاه نیازشان به بازوی منست . با این نگاه تاریک چه کنم ؟ مرا شرمنده آنان قرار مده . خدایا شفایم را از تو می خواهم و رک و پوست کنده می گویم : یا نگاهم را بازگردان ، یا جانم را بستان تا شاهد شیون و گریه آنان نباشم.

    آنقدر گلایه و گریه کرد تا خوابش برد . در عالم خواب رویای عجیبی دید . و این رویا مقدمه سفر او به مشهد شد .

    ***

    پنجره فولاد دری به بهشت فضل و سخاوت خداست . چه بی شمار حاجتمندانی که کوبه این کومه بهشتی را کوبیده و خداوند رحمان، خودش در رحمت خویش را به روی آنان باز کرده است .


    شبان نابینا نیز به امید فضل و عنایت خدا ، پشت پنجره فولاد دخیل نشست و گره دلش را بر ضریح مقدس امام (ع)محکم کرد .

    سه روز در همانجا بست نشسته بود و جز با خدا ، با کسی حرفی نگفت . روز سوم در میان سیاهی نگاهش، ستاره روشنی دید . ستاره ای که از دوردستها هویدا شد و پیش آمد و بزرگ و بزرگتر شد و روشنایی فوق العاده اش همه نگاهش را پر کرد . چند بار پلک زد . چشمهایش را باز و بسته کرد ، اما از شدت نور کاسته نشد . کم کم گرمای مطبوعی را در وجودش حس کرد . حرارت همه اندامش را فرا گرفت و بیشتر بر چشمهایش نشست . چشمانش از شدت گرما سوز داشت . درست مثل آنروز که در گودال افتاده بود . دستهایش را روی چشمانش گذاشت و با تعجب سایه دستش را حس کرد . فریادی کشید و نگاهش را رو به آسمان باز کرد. آسمان آبی و کبوتران در پرواز، قاب چشمانش را پر کرد . حریصانه به این سو و آنسو نگریست . به سقاخانه اسماعیل طلایی . به دروازه ساعت . به گنبد زرد و طلایی . به پرچم سبزی که در بالای گنبد ، با وزش نسیم می تابید و صدایش در فضای پر همهمه و دعای صحن می پیچید . ناباورانه نگاهش را پایین آورد . صحن حرم و مردم به نگاهش آمدند . از هیجان و ترسی که نکند خواب می بیند ، چند بار پلکهایش را باز وبسته کرد . اما خواب نبود . همسرش را دید که با چشمانی ملتهب به او می نگریست . نگاه زن ترسیده بود .مات و مبهوت. مرد به رویش لبخند زد . زن به خود آمد و به سوی مرد دوید . اما قبل از رسیدن به او ، حلقه جمعیت مردم ، شوهرش را از نگاه او گرفتند و بر دستها بالا بردند . صدای صلوات و تکبیر در فضا پیچید . مرد را دید که بر امواج دستها به سوی دفتر شفایافتگان می رود . نقاره خانه که شروع به نواختن کرد ، زن از حالت شوکه بیرون آمد . حالا حقیقت ماجرا را فهمیده بود . ابر نگاهش شروع به باریدن کرد . سجده شکر به جای آورد و با همه دل از امام (ع) تشکر کرد .


    ***

    خشکسالی از ده رفته و برکت باران ، سرسبزی و طراوت را به روستا بازگردانده است . گوسفندان در دشت می چرخند و می چرند . شبان کنار جویبار کوچکی که از کنار دشت می گذرد و آب صاف و زلالش پای درختها را قلقلک می دهد و سبزه های خود روی کنار جوی را به بازی گرفته است، نشسته و به تصویر شفافش در آب می نگرد .

    از اینکه خدا نگاه دوباره ای به او بخشیده است تا بتواند تصویر خود در زلال آب و زیبایی آسمان آبی و سرسبزی دشت پر گیاه و کوههای سر به فلک کشیده را مشاهده کند ، احساس شادمانی کرد .

    دستها را در آب فرو برد . تصویرش در امواج بوجود آمده بر هم خورد. مشتی آب به صورت زد و وضو گرفت . در کنار درخت پیری دستار خود را پهن کرد و به نماز قامت راست کرد .

    پس از واقعه خوش شفا، او نذر کرده است که هر وقت بیاد آن روز خوب بیفتد ، دو رکعت نماز شکر به جای آورد .







    شفایافتگان حرم امام رضا (ع)


  8. #27
    عضو ماندگار
    معصومه خانم آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 433      تشکر : 1,613
    1,938 در 452 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    معصومه خانم آنلاین نیست.

    پیش فرض





    گلایه





    نام شفایافته : ربابه تبریزی


    سن در زمان شفا : 16 سال

    اهل: تبریز

    ساکن : مشهد

    نوع بیماری : فلج

    تاریخ شفا : هفتم شوال 1343 قمری


    غریبه بود و تا آنروز ندیده بودمش . زنی را هم که همراهش بود نمی شناختم . از پشت شیشه پنجره اتاق نشیمن نگاهشان می کردم . مرد جوان وسط حیاط ، کنار حوض بزرگ خانه مان که پر از ماهی های قرمز بزرگ بود ، لحظه ای ایستاد و نگاهش را به پنجره اتاق نشیمن داد . از ترس و خجالت فریادی زدم و سرم را دزدیدم .دوباره که به حیاط نگاه کردم ، رفته بود . سوالی در ذهنم نقش بست .آنها که بودند ؟ و دلیل آمدنشان به خانه ما چه بود؟

    صدای گفتگویشان با پدر از اتاق مهمانها می آمد . گوشم را به شیشه چسباندم تا شاید از حرفهایشان چیزی بفهمم و دلیل آمدن آن مرد غریبه و زن ناشناس را بدانم.

    صدای پدرم بگوشم آمد که می گفت : او هنوز بچه است .

    و زن ناشناس جوابش را داد : نه آقا. اصلا هم بچه نیست . وقت شوهر کردنشه.

    مادرم حرف زن را تکمیل کرد : بله . شانزده سالشه .

    صدای مرد آمد که : من خوشبختش می کنم .قول می دهم.

    از خودم پرسیدم : آنها راجع به کی صحبت می کنند ؟

    و اصلا در فکرم نگنجید که موضوع صحبت آنها خود من هستم .

    موقع رفتن بار دیگر مرد در کنار حوض خانه مان که پر از ماهی های بزرگ قرمز بود ، ایستاد و نگاهش را به پنجره اتاق نشیمن داد . سرم را دزدیدم و لحظه ای بعد که دوباره نگاهم را بالا آوردم ، هنوز نرفته بود .همانجا ایستاده بود و نگاهم می کرد . گویی می خواست با نگاهش به من چیزی بگوید . حرفی بزند .

    فردای آنروز دوباره آمدند . این بار چند زن دیگر هم همراهشان بودند .مادرم به اتاق نشیمن آمد و از من خواست لباس های نو ام را بپوشم .

    - چرا ؟

    - خواستگار آمده .

    - خواستگار کی ؟

    مادر با طعنه جوابم را داد :

    - خواستگار من . خب معلومه دختر ، آمدن خواستگاری تو .

    از تعجب خشکم زد . هاج و واج مانده بودم که مادر نهیبم زد :

    - یالاه زود باش . این پیراهن را بپوش . این روسری نو را هم ببند و این چادر را بکش روی سرت . چایی را ریخته ام . سینی را بردار و زود برای مهمانها بیاور. خوب گوش کن دستپاچه نمی شی ، آبروریزی نمی کنی . سنگین و باوقار چایی را تعارف می کنی و یک گوشه می نشینی . تا چیزی هم ازتو نپرسیدن ، حرفی نمی زنی .

    چادر سفید نوی را که همیشه آرزو داشتم یه روزی سرم کنم ، به سر کردم و سینی چای را از آشپزخانه برداشتم و وارد اتاق مهمانها شدم .

    - سلام .


    همه نگاهها به سمت من برگشت .و یکی از زنها با صدای بلند گفت :

    - سلام عروس خوشگلم . به به . ماشااله خانمی شده .

    با اشاره مادر چایی را تعارف کردم . جلوی مرد جوان غریبه که رسیدم ، دستم لرزید . استکانها به هم خورد و صدا داد . مادرم چشم غره رفت . فهمیدم که نباید معطل کنم . از جلوی جوان زود گذشتم و به دیگران تعارف کردم . بعد با سرعت از اتاق بیرون رفتم و بیرون در منتظر و گوش ایستادم .

    صحبتشان درباره وقت و زمان عروسی بود و خیلی زود به توافق رسیدند :

    - تولد امام رضا (ع).

    حس عجیبی داشتم . فکر کردم آن مرد غریبه را دوست دارم و دلم می خواهد دوباره او را ببینم و سنگینی نگاهش را بر روی خود حس کنم .

    ***

    دو هفته بعد میلاد امام رضا (ع) رسید و ما را به عقد هم درآوردند. مرد که حالا دیگر غریبه نبود و من او را شوهر خود می دیدم ،مرد مهربانی بود . ما به خانه کوچکی نقل مکان کرده و زندگی ساده و خوبی را آغاز نمودیم.

    حادثه یک هفته بعد از این روزهای خوب و شاد اتفاق افتاد و مرضی به جانم آمد که طبیب آنرا ( دامنه ) نامید . دوا و درمان هم افاقه نکرد و من فلج شدم .

    شوهرم هر کاری که از دستش ساخته بود ، انجام داد . به او گفتند که مرا به نزد دکتری آلمانی برد . گفتند : دستش شفاست و طبیب حاذقی است . شوهرم شال و کلاه کرد و مرا بر پشتش گرفت و به نزد آن دکتر برد . طبابت دکتر آلمانی هم چاره کار نکرد و بهبودی در حال خراب من حاصل نشد .

    دلم به حال شوهرم سوخت . ابتدای جوانی و آغاز زندگی اش که باید با شادی و خوشی توام باشد ، با رنج و بیماری من تلخ شده بود . یک شب او را به نزد خویش خواستم و حرف دلم را با او گفتم:

    - درسته که از وقتی پا به زندگی ات گذاشتم ، جز درد و بیماری چیزی به همرام نیاوردم . ولی دلم می خواهد عشق و وفاداری یک شوهر به زنش را برایم اثبات کنی .

    گفت : تو حالا جزئی از وجود من هستی . زن من هستی و هر کاری بخواهی ، برایت انجام میدهم .

    گفتم : این شب جمعه مرا به حرم امام غریبمون ببر . آنجا مرا تنها بگذار و خودت به خانه برگرد. می خواهم از آقا بخواهم که یا شفایم را بدهد و یا مرگم را برساند .

    حرفم را پذیرفت و شب جمعه با درشکه ای مرا به همراه مادرم به حرم برد . در کنار ضریح جایی را برایم فراهم آورد ، مرا نشاند و بنا به خواهشی که کرده بودم ، ما را تنها گذاشت و خود به منزل برگشت . از مادرم نیز خواستم مرا تنها بگذارد و خود به مسجد زنانه برود و قدری استراحت کند . قبول کرد و رفت . تنها که شدم ، دلم شکست و شروع به گریستن کردم .با امام به درد دل نشستم و از بخت سیاه خود نالیدم . از اینکه در آغاز فصل بهار خوش زندگی، به خزان رسیده بودم و پژمرده و زرد شده بودم ، با خدا گلایه کردم .

    نمی دانم خواب بودم یا بیدار ؟ مدهوش بودم یا بهوش؟ فقط می دانم احساس کردم ضریح امام (ع) شکافته شد و نور شدیدی بر من تابید و صدایی به من نهیب زد:

    - برخیز و به مسجد گوهرشاد برو. آنجا نماز صبحت را بجا آور و به خانه برگردد . خداوند ترا شفا عنایت نمود .

    به خود آمدم . احساس کردم روح تازه ای به دست و پای خشک شده ام دمیده شده است . دستم را تکان دادم . در اختیار بود . پاهایم نیز به اختیارم بودند . از جا برخاستم و به مسجد زنانه رفتم و مادر را از خواب بیدار کردم . با تحیر در من خیره شد :

    - تو اینجا چه می کنی ؟ کی ترا به اینجا آورد ؟


    خندیدم و گفتم : کسی مرا به اینجا نیاورد . من با پتی خودم به مسجد و پیش تو آمدم .

    بعد ماجرا را برایش شرح دادم . با خوشحالی گفت:

    - باید به منزل برویم و شوهرت را از این واقعه آگاه کنیم .

    گفتم : نه . من باید نماز صبح را در مسجد گوهرشاد بخوانم . امام از من چنین خواسته است .

    مادرم پذیرفت. مرا به آغوش گرفت و در حالیکه همچنان می گریست ، دست و پای شفا گرفته ام را غرق بوسه کرد .

    خادمین حرم که متوجه شفا یافتن من شده بودند ، از ما آدرس خانه را گرفتند و در پی شوهرم رفتند ، تا از او درباره سابقه بیماری من بپرسند و صحت ادعایم بر آنان روشن شود .

    شوهرم بعدها برایم تعریف کرد که :

    - آنشب وقتی در خانه را کوفتند و گفتند که از آستانه مبارکه آمده اند ، نزدیک بود از ترس قالب تهی کنم . تصور کردم باید اتفاق ناگواری برایت افتاده باشد که چنین سراسیمه در آن نیمه شب به در خانه ام آمده اند .

    گفتند : کسی از خانه شما در حرم امام رضا (ع) دخیل به شفا خواهی بسته است ؟

    گفتم : آری . همسرم.


    پرسیدند : بیماری اش چه بوده است ؟

    گفتم : فلج دست و پا .

    گفتند : سندی داری که حرف تو و صحت این بیماری را ثابت کند ؟

    بلفاصله مدارک بیماری ات را نشانشان دادم .

    گفتند : بشتاب که همسرت شفا گرفته و با سلامت کامل به انتظار توست .

    فردای آنروز خبر شفای من در تمام شهر پیچید و شرح ماجرا را در روزنامه مهر منیر با تفصیل کامل به چاپ رساندند .

    دکتر لقمان الملک که همشهری من و تبریزی بود ، از معاریف دکترهای مشهد و انسان بسیار متدینی بود . می گفتند وی هر صبح به هنگام سحربه حرم مشرف می شود و نماز صبحش را در آنجا بجا می آورد . او مدتی نیز دکتر معالج من بود و بخوبی از بیماری ام آگاهی داشت و گفته بود که این بیماری هیچ راه علاجی ندارد . وی وقتی شنید که من شفا گرفته ام ، به همراه دکتری دیگر به دیدنم آمد و پس از معاینه بر کاغذی نوشت :

    (( در تاریخ هشتم ماه رجب ، بنده با دکتر سید مصطفی خان ، عیال مشهدی علی اکبر نجار را که تقریبا شانزده سال دارد ، معاینه نمودیم .او که نصف بدنش و یک دست و صورتش مفلوج و متشنج بود و یک هفته بود که امکان خوردن یک قاشق آب را هم نداشت ، بعد از چند روز معالجه ، تنها موفق شدیم که قدری دهانش را باز کنیم ، بطوریکه می توانست خودش غذا بخورد ولی سایر اعضا به همان صورت باقی ماند و دوماه بود که کسان مریضه از بهبود او مایوس و متروک شده و بنده هم تقریبا مایوس از معالجه شده بودم . حال که شنیدم بعد از استشفا از دربار اقدس طبیب الهی و التجا به خاک مطهربقعه رضوی بهبود حاصل کرده، این واقعه به جز اعجاز چیزی به نطر نمی رسد . و از قوه طبیعیه بشری خارج است . دکتر عبدالحسین مبین لقمان الملک .





    شفایافتگان حرم امام رضا (ع)


  9. #28
    عضو ماندگار
    خادمه صدیقه طاهره(س) آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 12,738      تشکر : 34,808
    35,558 در 11,353 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    خادمه صدیقه طاهره(س) آنلاین نیست.

    doooaaa






    آقای مهربانی دارید






    شفا یافته: یک کودک مسیحی
    اهل: مشهد
    نوع بیماری: فلج پا

    مردی روحانی قصه‌ای را برایم تعریف کرد که در نوع خود جالب و شنیدنی بود. او می‌گفت:
    اگر چه قبل از انقلاب بی‌حجابی در جامعه آزاد بود و زنان هرطوری که می‌خواستند در انظارعمومی ظاهر می‌شدند، اما زنان بی‌حجاب حرمت هم‌جواری با حرم‌مطهر را همیشه رعایت می‌کردند و اگر زمانی گذارشان به سمت و سوی حرم می‌افتاد، تا وارد خیابانهای منتهی به حرم می‌شدند، چادرشان را از کیف‌ در آورده، به‌سر می‌کردند و با سر و وضعی مرتب به سوی حرم می‌رفتند.
    در همان ایّام، یک‌روزکه به زیارت رفته بودم، هنگام خروج از حرم، ناخودآگاه با زنی همراه شدم که چند قدمی از من جلوتر می‌رفت . آن‌زن از نوع چادر سر کردنش کاملا مشخص بود که جزو زنان بی‌حجاب است و چادر بسر کردن بلد نیست. کاملا محسوس بود که به زحمت چادر را روی سرش نگه داشته و هرازگاهی چادر از سرش سُر می‌خورد و روی شانه‌اش می‌افتاد و او دوباره آنرا به سر می‌کشید و موهایش را می‌پوشاند. کمی که از حرم دور شدیم، زن چادر و روسری‌اش را از روی سر برداشت و داخل کیفش گذاشت. از کار او بسیار ناراحت شدم . قدم‌هایم را به سمت او تند کردم و همینکه به کنارش رسیدم، بی آنکه نگاهم را بصورتش بیندازم ، با حالت تغیّر و اعتراض گفتم:
    - خانم عزیز. حجاب تنها برای داخل حرم نیست. شما اگر به امام اعتقاد دارید و به زیارتش می‌آیید، باید رعایت دستورات اسلام را بکنید و در برابر نامحرم خود را بپوشانید.
    برگشت و با دیدن من با حالتی شادمانه سلام کرد و گفت:
    - چه خوب که شما را دیدم. داشتم دنبال یک روحانی می گشتم.
    فکر کردم قصد استهزاء و تمسخر مرا دارد، با پرخاش بیشتری وی را مخاطب قرار دادم و گفتم:
    - از پاسخ پرهیز می‌کنید؟ پرسیدم شما که به زیارت معتقد هستید، چرا حرمت مسلمانی نمی‌دانید؟
    خنده بر روی لبهایش ماسید. سرش را پایین انداخت و با لحنی آرام گفت:
    - ببخشید آقا. من مسلمان نیستم.
    از شنیدن این کلام خشکم زد. تحیرم از آن رو بیشتر شد که اگر مسلمان نیست، پس در حرم امام‌رضا(ع) چه می کند؟
    سکوتم را که دید، با همان لحن آرام ادامه داد: من مسیحی هستم حاج آقا. اما...
    ه میانه حرفش دویدم و پرسیدم : پس در حرم مسلمانها چه می کنید؟
    گقت: ماجرایش مفصل است. حوصله شنیدن دارید؟
    با آنکه وقت روضه داشتم و باید می‌رفتم، اما حس کنجکاوی‌ تحریکم می‌کرد که بمانم و قصه آن زن زائر مسیحی را گوش کنم.
    گفتم: وقت روضه دارم. اما خیلی دوست دارم ماجرای شما را بدانم.
    زن چادرش را از داخل کیفش در آورد و آنرا روی سرش انداخت تا حرمت همراهی با من را بجا آورد. پس گفت: با من همراه شوید تا در خانه همه ماجرایم را برایتان تعریف کنم.
    عذر آوردم و گفتم: خیر. الآن نمی‌توانم. مجلس دارم و باید بروم تا خلف وعده نشود.اگر اجازه بدهید بعدا مزاحم می شوم.
    گفت: من نیز دوست دارم به خانه ما بیایید و روضه‌ای برای پسرم بخوانید.
    تحیرم از این پیشنهاد او بیشتر شد. گفتم: مگر شما به روضه‌خوانی اعتقاد دارید؟
    لبخندی زد و گفت بعد از آن ماجرا من همیشه در ایام محرم در مجالس روضه‌خوانی شرکت می کنم و نذری هم می دهم.
    دیگر مشتاق شده بودم که ماجرای غریب آن زن و فرزندش را بشنوم. با او قراری گذاشتم و قول دادم که بعد از مجلس روضه‌خوانی، به خانه‌اش رفته و برای او و پسرش روضه بخوانم. آدرس خانه‌اش را داد و من ساعتی بعد زنگ در خانه او را فشردم. مردی موقر در را برویم گشود و با لهجه ارمنی سلام و تعارف کرد. جواب سلامش را دادم و به دنبال او وارد منزل شدم. در وسط حیاط پسرکی زیبارو در حال بازی بود. مرد او را صدا کرد. پسر جلو آمد و درحالیکه با تعجب به من خیره شده بود، سلام کرد. دستی به سرش کشیدم و با مهربانی جوابش را دادم. هر سه وارد خانه شدیم. زن به احترام حضور من روسری به سر کرده و منتظر نشسته بود. تعارف کرد که بنشینم. بر مبلی نشستم. کودک و مرد هم در کنارم نشستند. زن از من خواست تا روضه بخوانم. خواندم. سخت گریست. مرد نیز. کودک اما متحیّر به من خیره شده بود و پلک نمی زد. روضه‌ام که تمام شد. زن اشکهایش را پاک کرد و گفت:
    - این پسرشفایافته امام غریب شماست.
    پسر لبخندی زد و نگاهش را به من دوخت. زن ادامه داد:

    - پسرم فلج بود. او را برای معالجه به نزد هر دکتری که بردیم، گفت: خوب نمی‌شود. باجبار او را با همان وضعیت به مدرسه فرستادیم. روزی پسرم وقتی در حیاط مدرسه با همکلاسی‌هایش بازی می کرد، یکی از بچه‌ها از او پرسیده بود:
    - چرا برای معالجه پایت به نزد دکتر نمی روی؟
    پسرم گفته بود: رفته‌ام. اما همه دکترها از معالجه پایم قطع امید کرده‌اند.
    کودک پرسیده بود: به نزد همه دکترها رفته‌ای؟
    پسرم گفته بود : آری.
    کودک پرسیده بود: پیش آقا امام رضا هم رفته‌ای؟
    پسرم گفته بود : نه. مگر ایشان هم دکتر هست؟
    پسر گفته بود: هر کس از معالجه ناامید می شود به ایشان روی می آورد و ایشان هم بیمارهای لاعلاج را شفا می دهند.
    آن‌روز فرزندم پریشان به خانه آمد و با عصبانیت به من گفت:
    - چرا مرا به نزد دکتر مسلمان‌ها نمی‌بری؟
    با مهربانی به او گفتم: همه آن دکترهایی که به نزدشان رفتیم که مسیحی نبودند. خیلی‌هاشان مسلمان بودند.
    با عصبانیت بیشتری گفت: منظورم دکتر امام‌رضاست.
    از حرف و خطابش خنده‌ام گرفت. پرسیدم: نکند منظورت رفتن به حرم امام‌رضا و دخیل بستن است؟
    با گریه گفت: آری. دوستانم می گویند که ایشان هر بیماری را درمان می کند و شفا می‌دهد.
    صورت خیسش را بوسیدم و گفتم:
    - شفا دست خداست. مسیح یا امام‌رضا و یا دیگر بزرگان واسطه این شفا هستند.
    بعد برایش توضیح دادم که: همانطور که ما حضرت عیسی را داریم و ایشان به اذن خداوند بیماران را شفا می دهد، مسلمان‌ها هم پیغمبر و امامانی دارند که کار مسیحایی می‌کنند. اما این دکتری که تو از او حرف می زنی، دکتر ما نیست، دکتر مسلمان‌هاست. حالا هم که اصرار داری برایت طلب شفا کنیم، این یکشنبه ترا به کلیسا می برم و برای شفایت دعا می کنم.
    پسرم نپذیرفت. دو پایش را یک پا و آن یک پا را هم در یک لنگه کفش کرد که الّا و بلّا باید وی را به نزد امام‌رضا ببرم. وقتی دیدم به هیچ صراطی مستقیم نیست سرش داد کشیدم و از او خواستم که به اتاقش برود و دیگر در باره این موضوع حرفی نزند. با گریه به اتاقش رفت و در را پشت سرش بست. هنوز لحظه ای نگذشته بود که سراسیمه از اتاق بیرون دوید و فریاد زد:
    - مادر... مادر... دیدی آن آقا مرا هم ویزیت کرد.
    با تعجب در او نگریستم و دیدم که دیگر نمی لنگد. سرش را به آغوش گرفتم و با گریه پرسیدم:
    - تو ایشان را دیدی؟ بگو که به تو چه گفتند؟
    گفت: همینکه به اتاقم رفتم. آقایی را دیم که نورانی بود و برتخت من نشسته بود. پرسیدم: اینجا چه می کنید؟ با لبخند گفتند: به عیادت تو آمده ام.
    گفتم: شما که هستید؟

    گفتند: همان دکتری که دوست داشتی ترا ویزیت کند.
    بعد دستی به پایم کشیدند و گفتند: تو خوب شدی . برو و به مادرت بگو که هر کسی در خانه ما را بکوبد، ما او را ویزیت می‌کنیم.
    زن سخنش تمام شد. سکوت کرد و آرام گریست. مرد درحالیکه اشکهایش را پاک می‌کرد، گفت:
    - به مسیح قسم شما آقای مهربانی دارید. قدر این حرم و این بارگاه و این امام را بدانید.
    من بی اختیار شروع به خواندن کردم:
    - شهنشهی که نوازد ز مهر آهو را – کجا ز درگه لطفش کسی رود مایوس؟






    شفایافتگان حرم امام رضا (ع)





    خیلی ازیـــــــــــــخ کردن های ما ازســـــــــــــرما نیســـــــــــــت…
    لحـــــــــــــن بعضــــــــــــــیها
    زمســــــــــــتونیــــــ ـــــه …
    ----------------------------------------------------------------

    به یکدیگر دروغ نگوییم......

    آدم است ....

    باور می کند،

    دل میبندد....



  10. #29
    عضو ماندگار
    خادمه صدیقه طاهره(س) آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 12,738      تشکر : 34,808
    35,558 در 11,353 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    خادمه صدیقه طاهره(س) آنلاین نیست.

    پیش فرض




    سرگشته




    نام شفایافته: بتول.
    نوع بیماری: استسقا
    تاریخ شفا: ذی‌الحجه سال 1341ه.ق



    مرد مستاصل شده بود و راهی برای رهایی از این عذاب نداشت. همسرش از شدت درد فریاد می‌زد و ضجه می‌کشید و مثل مار گزیده‌ها به خود می‌پیچید. روز قبل که او را در بیمارستان آمریکایی بستری کرد، دکتر پس از معاینه وی، مرد را به نزد خویش خواند و بی‌مقدمه از او خواست تا همسرش را از بیمارستان مرخص کرده و با خود به خانه ببرد. مرد مغموم پرسیده بود:
    - یعنی کارش تمام است؟
    دکتر به علامت تایید سری تکان داده و گفته بود:
    - آری. از ما هیچ کاری ساخته نیست و متاسفانه مرضش درمانی ندارد. امروز نه، فردا شکمش از شدت آب‌آوردگی پاره خواهد شد و خواهد مرد. پس بهتر است در منزل باشد و در کنار خانواده و فرزندانش جان بدهد.

    مرد همسرش را از بیمارستان مرخص کرده و با خود به خانه آورده بود. همه در کنار زن جمع شده و به او که چون شمع آرام‌آرام می‌سوخت و شعله عمرش بخاموشی می‌گرایید، می‌نگریستند. زن از شدت درد فریاد می‌زد و می‌گریست. مرد طاقت نیاورد. او نمی توانست زجز کشیدن زنی را که سالها با او در زیر یک سقف زندگی کرده بود، ببیند. پس از خانه بیرون رفت و همچنان که سرگشته و پریشان در خیابان قدم می‌زد، خودش را در حرم امام‌رضا(ع) یافت. سلامی به حضرت داد و وارد صحن شد. کنار پنجره فولاد نشست و سخت گریست. از امام عاجزانه خواست تا واسطه توسل او و خدا شود و از خدا بخواهد تا همسر بیمار و ناتوان او هرچه زودتر از این درد و رنج آسوده شود. در همین احوال بود که دستی بر شانه‌اش نشست و صدایی او را به نام خواند:
    - شیخ عبدالکریم ترا چه شده است؟ چرا پریشان احوالی؟ آیا از من کمکی ساخته است؟
    مرد نگاه اشکی‌اش را به سمت صدا گرداند و حاج سیدعلی علم‌الهدی را در برابر خود دید. به احترام آن دانشمند بزرگ که حق استادی بر گردنش داشت، از جای برخاست، اشک‌هایش را پاک کرد و سلام گفت. بعد ماجرای همسر را برای سید تعریف نمود و از او خواست تا برای راحتی و مرگ همسرش دعا کند.
    سید گفت : من برای شفای همسرت دعا می‌کنم، نه برای مرگ او. من از خدای رحمان و کریم می‌خواهم تا درد او را با شفا، درمان بخشد.
    عبدالکریم با بغض گفت: متاسفانه کار از معجزه و شفا گذشته است. با وضعیتی که او دارد، بی‌شک مرگ بهترین هدیه برای اوست.
    سید پرسید: مگر بیماری همسرت چیست؟
    مرد گفت: مرض استسقا گرفته است. او را در بیمارستان آمریکایی‌ها بستری کردم و سه بار به شکمش میله زدند و آب شکمش را بیرون آوردند، اما باز هم افاقه نکرد و دوباره شکمش ورم کرده و پر آب شد. دیروز که دوباره او را به بیمارستان بردم، دکتر از درمانش عاجز شد و او را مرخص کرد تا در خانه جان بدهد. وقتی او را بخانه بردم، چنان از شدت درد ضجه می‌کشید که طاقت ماندن در کنارش را از کف دادم و به خیابان زدم. نمی‌دانم چه و چگونه شد که سر از حرم درآوردم.
    سید لبخندی زد و گفت:
    - همان کسی که پای ترا به سمت حرم کشانده است، یاری‌ات خواهد کرد تا شفای او را بگیری.
    مرد با ناامیدی آمین گفت.سپس از سید خداحافظی کرده و از حرم بیرون آمد. جلوی در خروجی صحن لحظه‌ای تامل کرد. رو گرداند به سمت حرم و از ته دل برای راحتی همسرش از درد و رنج دعا کرد. بعد گام‌های شتابانش را به سمت خانه حرکت داد. به خانه که رسید، در زد. دخترش در را به روی پدر باز کرد و با گریه گفت:
    - کجا رفتی پدر؟ چرا با این اوضاع ما را تنها گذاشتی؟
    پدر دانست که کار زن تمام شده و علت گریه و پرسش عتاب‌گونه دختر، درد فراق مادر است. پرسید: راحت شد؟

    دختر با گریه گفت: راحتی ندارد. یکریز و مداوم فریاد می‌کشد و مثل مار گزیده‌ها بخود می‌پیچد. مرد لحظه‌ای گوش کرد، اما صدایی نشنید. قبل از آنکه در این‌باره سوالی بپرسد، دختر که متوجه کنجکاوی پدر شده بود، گفت:
    - از هوش رفته است. آنقدر فریاد زده که از بنیه افتاده است.
    مرد سراسیمه خودش را به بالین زن رساند. کنار او نشست و شروع به خواندن دعا کرد. لختی نگذشته بود که درد دوباره بجان زن افتاد و فریاد غریوگونه‌اش به هوا برخاست. مرد داروهای زن را به وی خورانید تا شاید دردش کمی تسکین یابد. اما فایده‌ای نداشت. تا شب که تاریکی بر روشنایی غلبه کند و لشکر روز را به پشت کوه بلند مغرب بتاراند، زن همچنان لحظه به لحظه فریادمی زد و بر زمین چنگ می‌کشید. مرد که دیگر طاقتش طاق شده بود، از مادر همسرش خواست تا به نزد او بیاید و خود برای دعای رهایی همسر از رنج وعذاب بیماری ، دوباره به حرم رفت. گمان می‌کرد که آن‌شب آخرین شب دردکشیدن همسرش خواهد بود و بی‌شک ‌شب را به صبح نخواهد رساند . پس تصمیم گرفت تا صبح و شنیدن خبر مرگ همسر در حرم بماند و برای آمرزش و راحتی او در لحظه جان سپردن دعا کند.
    از شدت خستگی و درد خوابش برد. صبح با صدای اذان از خواب بیدار شد. وضو گرفت و نماز خواند و سپس به سمت خانه حرکت کرد. به کوچه منزلشان که رسید، متوجه شد که دربِ خانه‌شان باز است. یقین کرد که حدس او درست بوده و به حتم زنش دیشب را به صبح نرسانده است. بر سرعت گام‌هایش افزود و وارد خانه شد. مرد قصاب را دید که گوسفندی را ذبح کرده است و مشغول پوست کندن آن می‌باشد. آنسوتر مادر همسرش نیز با صدای بلند شیون می‌کرد و می‌گریست. مرد خود را به مادر رساند و به او تسلیت گفت. بعد برای آن‌که تسکینش دهد، گفت:
    - تقدیرچنین خواسته است و ما را به تغییر آن توانی نیست. باید راضی به رضایش باشیم. هرچه خدا بخواهد همان ‌می‌شود و از ما کاری ساخته نیست.
    مادر با تحیر در مرد نگریست. مرد بی‌تامل و قبل از آنکه وی چیزی بگوید، از او پرسید: آیا جنازه را برده‌اند؟
    مادر جلوی گریه‌اش را گرفت و گفت: از چه سخن می‌گویی؟
    مرد گفت: از همسر مرحومم بتول.
    مادر به سمتی اشاره کرد و گفت: بتول آن‌جاست. ببین. او سالمِ سالم است.
    مرد انگشت اشاره مادر را دنبال کرد و در چارچوب در اتاق، زنی ضعیف و لاغر را دید که لبخند کمرنگی به لب‌هایش داشت و به او می‌نگریست. مرد او را نشناخت و به تصور آنکه زنی از همسایگان برای عرض تسلیت و سرسلامتی به خانه‌شان آمده، نگاهش را از او گرفت و به مادر گفت: چه وقت شوخی است مادر؟

    مادر با چشمانی که هم خنده داشت و هم می‌گریست، به مرد خیره شد و گفت: بخدا که او همسر توست.
    مرد برگشت و با دقت بیشتری در زن خیره شد. زن در نگاه مرد خندید. مرد او را به نام صدا کرد:
    - بتول.... این تو هستی؟ پس کو آن ورم شکم و ...
    زن نگذاشت حرف مرد تمام شود. وسط صحبت او دوید و گفت:
    گفت:- حضرت رضا(ع) مرا شفا دادند.
    مرد به سمت زن رفت و با دقت بیشتری در او نگریست:
    - نه باورم نمی‌شود. این یک معجزه است.
    بعد پرسید: چگونه این اتفاق افتاد؟
    بتول دست مرد را گرفته و او را به داخل اتاق کشاند. روبرو با مرد نشست و گفت:
    - تو باید بگویی که به امام چه گفتی که ایشان زود به دیدارم آمدند.
    مرد گفت: تنها از او خواستم که از خدا بخواهد تا ترا از درد برهاند و مرگ را تسکین رنج و عذاب تو نماید.
    زن در نگاه مرد گریست و گفت: ایشان به دیدنم آمدند و گفتند: برخیز. گفتم: خاستن نتوانم. گفتند: شوهرت در بیم و هراس است. او را دریاب. پرسیدم: شما که هستید که از حال همسر من آگاهی دارید؟ گفتند: من امام هستم. سپس دست مبارکشان را بر شکم من کشیدند و گفتند: همانگونه که شوهرت خواست، به اذن خداوند از درد و رنج راحت شدی. من با تحیر در خویش نگریستم و دریافتم که از ورم شکم خبری نیست. پس فریاد برآوردم و ماجرا را برای مادرم بازگفتم. مادر سراسیمه به همسایگان خبر داد و آنها قصاب آوردند و برای این اتفاق خوش گوسفند قربانی کردیم تا در بین مستمندان تقسیم کنیم.
    مرد بوی خوشی را که در فضای خانه جاری بود به ریه‌هایش داد و گفت: پس این بوی خوش، نشانه حضور آقاست؟ بتول با اشاره سر تایید کرد و گفت: وقتی ایشان رفتند، درد هم از وجودم رفت. با تحیر در خود نگریستم. دیدم هیچ اثری از ورم در شکمم نیست. تعجّبم زمانی بیشتر شد که دیدم بستر خوابم کاملا خشک است و هنوز هم ندانسته‌ام که آن همه آب شکمم چه شد و کجا رفت؟
    مرد در ابهام و اندیشه این اتفاق نادر بود که بیکباره فریادی زد و گفت:
    - آسید علی...
    بتول نگاه کنجکاوش را بر دهان وی دوخت. مرد ادامه داد : من از آقا سیدعلی خواستم برای مرگ تو و راحتی‌ات از این عذاب دعا کند. او گفت: برای شفایت دعا خواهد کرد. پس دعای او کارساز بوده‌است. بی‌شک باید چنین باشد. چون سیّد مرد خداست و خدا مردان با ایمانش را دوست دارد.





    شفایافتگان حرم امام رضا (ع)





    خیلی ازیـــــــــــــخ کردن های ما ازســـــــــــــرما نیســـــــــــــت…
    لحـــــــــــــن بعضــــــــــــــیها
    زمســــــــــــتونیــــــ ـــــه …
    ----------------------------------------------------------------

    به یکدیگر دروغ نگوییم......

    آدم است ....

    باور می کند،

    دل میبندد....



  11. #30
    عضو ماندگار
    خادمه صدیقه طاهره(س) آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 12,738      تشکر : 34,808
    35,558 در 11,353 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    خادمه صدیقه طاهره(س) آنلاین نیست.

    پیش فرض






    جز اشک یاوری نیست





    نام شفایافته: بی‌بی صدیقه

    سن: سه ساله

    نوع بیماری: سرطان

    تاریخ شفا: ؟


    پلکهایش را که اشکی و خیس بودند باز کرد و نگاه خسته‌اش را به من دوخت. لحظه‌ای میانِ ما به سکوت و نگاه گذشت. آنگاه لب به سخن گشود و با غم گفت:
    - دیگر به خانه بر نمی‌گردم.
    در عمق نگاهش درد بود.غم و یاسی توامان. با تحیر در وی نگریستم .
    پرسیدم: چرا؟

    با صدایی که آشکارا می‌لرزید، گفت:
    - دخترم مدتی است که بیمار سختی گرفته است. دکترها جوابش کرده اند و من به هر دری که زدم چاره‌یِ دردش را نیافتم. هر راهی برای معالجه نشانم دادند، رفتم. اما جوابی نگرفتم. امروز از شدت فریادهای عذاب‌آور دخترم و گریه و شیون‌ مداوم مادرش، خُلقم تنگ شد و طاقتم طاق گردید و از خانه بیرون زدم. با خود گفتم که به حجره می‌روم و همانجا می‌مانم تا خبر مرگش را برایم بیاورند. نمی دانم چه شد همین‌که از در بست بالا وارد شده و می‌خواستم از میان صحن بگذرم و به حجره‌ام در بست پایین بروم، گام‌هایم لرزید و از رفتن ماند. پشت پنجره فولاد نشستم و نه به طلب شفا که به قصد مرگ و راحتی دخترم دعا کردم. به امام گفتم که تا خبر راحتی وی را برایم نیاورند، هرگز به خانه بر نمی‌گردم . گفتم:
    - اماما، می‌دانم که رئوف و مهربان هستی. پس خدا را به رافتت قسم می دهم که دخترم را از این عذاب برهاند. می دانم در پیشگاه او قرب و منزلت داری. پس از او بخواه تا این خواست مرا برآورده سازد و مرگ دختر بیمارم را برساند. به بزرگی خودش قسم که دیگر طاقت دیدن رنج او را ندارم.
    سرش را در آغوش گرفتم و گفتم: به خوب کسی توکل کرده‌ای. شک ندارم پاسخ ترا خواهد داد. اما چرا از مرگ سخن بگویی وقتی که شفا هست؟ تو که با این دل شکسته و پاک، در خانه این بزرگوار را زده‌ای، از خدای او شفای دخترت را طلب کن.
    با نگاه خیس در چشمان پر امید من خیره شد و گفت: چیزی را از امام ‌خواستم که یقین دارم برای دخترم شفاست.
    گفتم: ولی من از خدای بزرگ برای او سلامت می‌خواهم. در بین دو نماز برایش روضه توسل به حضرت رقیه می خوانم و ازخدا می خواهم به مظلومیت سه ساله کربلا، کودک سه ساله ترا شفا بدهد. تو هم بهتر است که عهدت را بشکنی و به خانه برگردی و برای سلامتی‌اش دعا کنی.
    آنروز سیدحسن رفت. نمی دانم عهدش را شکست و به خانه برگشت یا در حجره‌اش بست نشست تا خبر مرگ کودکش را بیاورند. اما من بین دو نماز ذکر توسلی به حضرت رقیه کردم و برای بی‌بی معصومه طلب شفا نمودم. از آنروز و آن ملاقات چند روز گذشت و من در این مدت، نه سیدحسن را دیدم و نه از وی خبری جستم. تا اینکه یکروز اتفاقی باز وی را در صحن حرم و به حال تضرع و گریه یافتم. جلو رفتم و سلام کردم. با گریه گفت:
    - نه رقیه سه ساله کاری برای فرزندم کرد و نه این امام تو. اشک به نگاهم آمد. حرف‌هایش بوی کفر می داد. اما سرزنشش نکردم. به او حق دادم. چون می دانستم که هر کدام از ما نیز در چنین وضعیتی گیر کنیم، شاید گلایه کنیم و کفر بگوییم. کنارش نشستم و آرام گفتم: نباید ناامید بشوی.
    گفت: به چه امید داشته باشم؟ به اینکه کودکم از درد می نالد و فریادش همسایه‌ها را به ستوه آورده‌است؟
    سرش را به سینه فشردم و از او خواستم تا دلش را بتکاند و با گریه درد درونی اش را بیرون بریزد و خودش را سبک کند. کمی که آرام شد، از او خواستم دوباره به حرم برود و نماز حاجت بخواند. با ناامیدی پذیرفت. از من دور شد و به سمت حرم رفت. نمی دانم چه حسی بود که منتظرش ماندم. زمان نمازش به درازا کشید. کمی نگران شدم. اما همان حس به من می گفت: باز هم منتظر بمان. ساعتی بعد از حرم بیرون آمد. به استقبالش رفتم. پر واهمه و سوال بود. پرسیدم: چه شده ؟
    گفت: همانگونه که گفتی به حرم رفتم و نماز حاجت خواندم.
    پرسیدم: آیا حاجتت را گرفتی؟
    گفت: نمی دانم. بین نماز بسیار گریستم. آنقدر که از هوش رفتم. در همین حال دخترکی که شبیه عربها بود و چادر عربی به سر داشت، به نزدیکم آمد و مرا به نام صدا کرد .

    - : سید حسن از دخترت خبری داری؟
    گفتم: خیر. خبری شده است؟
    گفت: باید به خانه بروی. همه منتظر تو هستند.
    با خود اندیشیدم که به حتم دخترم از فراوانی اندوه و درد تمام کرده و جان به جان آفرین تسلیم نموده است . بخودم گفتم که این دختر هم باید از همسایگان باشد که پدر و مادرش او را برای خبر دادن به من به اینجا فرستاده اند. خواستم از او بپرسم که فرزند کیست و چه کسی او را به نزد من فرستاده است؟ اما با تعجب دیدم که از دختر خبری نیست. او رفته بود و من همه رواقها را در پی او گشتم ولی اثری از او نیافتم. با عجله بیرون آمدم تا به خانه بروم و از دخترم خبری بگیرم.
    پرسیدم: آن دختررا هرگز ندیده بودی ؟ او را نشناختی؟
    گفت: نه. آشنا نبود. ولی او مرا می شناخت و نام مرا می دانست. به حتم از همسایه‌ها بوده‌است.
    گفتم: وشاید هم بی‌بی رقیه.
    از حرف من یکّه‌ای خورد. پر ابهام شد و در فکر فرو رفت. پرسید: یعنی ممکن است؟
    گفتم: شاید.
    قدمهایش را تند کرد و بدون خداحافظی از من دور شد . دانستم که شتاب دارد. می‌خواهد بداند که واقعیت دیده است یا وهم و خیال؟
    طولی نکشید که سیدحسن برگشت. از دور می توانستی قیافه شادابش را تشخیص بدهی. مستقیم به نزد من آمد و گفت:
    - شیخ معجزه شد.
    پر از تمنای شنیدن شدم. گفتم: بگو.
    گفت: به محض آنکه به خانه رفتم و در زدم، دخترم در را برویم گشود. با چهره‌ای که هیچ نشانی از درد در آن نبود، در من نگریست و گفت: من خوب شدم بابا. دیگر درد ندارم.
    او را در آغوش گرفتم و از وی خواستم تا ماجرا را برایم توضیح بدهد. گفت:
    - آن دختر خانمی که فرستاده بودی، برایم کاسه آبی آورد و من تا آب را نوشیدم، گویی تمامی دردها از تنم بیرون رفت.
    پرسیدم: کدام خانم؟ من که کسی را نزد تو نفرستاده بودم.
    گفت: او خود گفت که از جانب شما آمده و آب شفا برایم آورده است.
    در اندیشه شدم: از جانب من؟

    و پرسیدم: حالا کجاست آن دختر؟
    گفت: مگر به نزد شما نیامد؟

    گفتم: به نزد من؟
    گفت: آری. او خیلی شتاب داشت. گفت باید زود به نزد تو بیاید و خبر سلامتی مرا به تو بدهد.
    چشمانم ناخودآگاه اشکی شدند. بی‌بی صدیقه را در آغوش گرفتم و عاشقانه بوسیدم. هیچ وقت او را تا این اندازه با عشق نبوسیده بودم.
    خودش را به آغوش من انداخت و های های گریستیم. گویی جز اشک، یاوری نداشتیم.




    شفایافتگان حرم امام رضا (ع)





    خیلی ازیـــــــــــــخ کردن های ما ازســـــــــــــرما نیســـــــــــــت…
    لحـــــــــــــن بعضــــــــــــــیها
    زمســــــــــــتونیــــــ ـــــه …
    ----------------------------------------------------------------

    به یکدیگر دروغ نگوییم......

    آدم است ....

    باور می کند،

    دل میبندد....



صفحه 3 از 4 نخستنخست 1234 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •