║✿║مجموعه داستانی "پروانه های کربلا" (نوشته ی ناجی) ║✿║ سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
║✿║مجموعه داستانی "پروانه های کربلا" (نوشته ی ناجی) ║✿║
صفحه 2 از 2 نخستنخست 12
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 17 , از مجموع 17
  1. #11
    عضو ماندگار
    ناجی دلها آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 519      تشکر : 1,328
    1,860 در 562 پست تشکر شده
    وبلاگ : 4
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ناجی دلها آنلاین نیست.

    پیش فرض






    عمرو تمام وجودش به سوی پدر پر می کشد
    آن صحابی مهربان و باوفا
    یاد روزی افتاد که همراه با امام مکه را ترک کردند وبه سمت نینوا رهسپار شدند
    چقدر خوشحال بود که قدم به قدم همراه نوجوانان هاشمی سفر میکند
    در این سفر چه انسی گرفته است با شیرمردان کوچک هاشمی
    همه در این روزها وقتی شمشیر به دست بزرگترها میدیدند تیرو کمان و شمشیر برمیداشتند و مشق میکردند
    این مردان کوچک و شجاع چه ماهرانه شمشیر به دست میگیرند
    و مادرش چه با افتخار قامت عمرو را هنگام تمرین با نوجوانان اهل بیت میستود
    اینک عمرو خیره به قاسم مانده که او نیز بی تاب شمشیرش شده ...

    ║✿║مجموعه داستانی "پروانه های کربلا" (نوشته ی ناجی) ║✿║


  2. #12
    عضو ماندگار
    ناجی دلها آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 519      تشکر : 1,328
    1,860 در 562 پست تشکر شده
    وبلاگ : 4
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ناجی دلها آنلاین نیست.

    پیش فرض





    امام وقت تسلیت گفتن به عمرو و مادرش، بغض کردن عمرو را میبیند دلداریش میدهد
    او را به آغوش میگیرد چونان فرزند خود وآرامش میکند
    عمرو شرمنده تنهایی امام است و به یاد حرفهای پدر و یاران شهید پدر می افتد
    چه عاشقانه با هم قرار میبستند: یاران!!! مباد که ما زنده باشیم و نور چشمان هاشمی پا به میدان بگذارند
    مباد که در حیات ما خونی از آنان ریخته شود
    این حرفها تمام ذهن عمرو را پر میکند و در درونش فریاد میکشد
    عمرو تمام نگاهش به سمت دوستانش است قاسم، عون، عبدالله
    دلش میلرزد از اینکه لحظه ای افتادن ماه پاره ها به روی خاک ببیند
    خوب میداند امروز مردان خدا بزرگ و کوچک نمیشناسند و همه مسافر دیار عشقند ...

    ║✿║مجموعه داستانی "پروانه های کربلا" (نوشته ی ناجی) ║✿║


  3. #13
    عضو ماندگار
    ناجی دلها آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 519      تشکر : 1,328
    1,860 در 562 پست تشکر شده
    وبلاگ : 4
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ناجی دلها آنلاین نیست.

    پیش فرض






    مادر دست عمرو را میگیرد و به خیمه می آورد
    خوب قامتش را نگاه میکند و میگوید : مادر به قربانت پسرکم
    شمشیر پدرت در میدان افتاده و اکنون میزبان پیامر خداست
    عزیز زهرای ما به همراه اهل بیتش میان قوم دغل کار تنها مانده
    میدانم چشمان پدر به راه توست تا رو سفیدش کنی
    عمرو اشک شوق در چشمانش حلقه میزند و به دستان مادر بوسه میزند
    مادر رزم جامه را به قامت عمرو میپوشاند و چونان مردان مقابل پسرش می ایستد
    مباد اشک مادر را ببیند و پایش بلرزد
    شمشیر را به کمر عمرو می بندد و او را روانه کسب اجازه از امام می کند
    عمرو با شوق وذوقی از پوشیدن رزم جامه دارد به سمت خیمه امام میرود
    با تواضع در مقابل امام می ایستد و سر به زیر
    امام خوب نگاهش میکند و در لباس رزم براندازش میکند ...





    ║✿║مجموعه داستانی "پروانه های کربلا" (نوشته ی ناجی) ║✿║


  4. #14
    عضو ماندگار
    ناجی دلها آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 519      تشکر : 1,328
    1,860 در 562 پست تشکر شده
    وبلاگ : 4
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ناجی دلها آنلاین نیست.

    پیش فرض






    عمرو ملتمسانه امام را مینگرد و با چشمانی اشک آلود منتظر جواب میماند
    مردانه می ایستد میخواهد مرد باشد و مردانه راهی میدان
    امام نگاهی مهربان به عمرو میکند ومی گوید: پدرت به تازگی شهید شده پسرم
    شاید مادرت راضی نباشد
    عمرو بار دیگر چشمان ملتمس خود را به امام میدوزد و این بار مسرانه تر میگوید:
    آقا ومولای من !!! مادرم خود رزم جامه را بر من پوشانیده و گفته در رکابتان باشم
    مادرم خواسته پیش مرگتان باشم
    عمرو دستان امام را بوسید و گفت: اجازه دهید من نیز در رکابتان باشم
    امام با حزن نگاهی کرد قامت این مرد کوچک را و با تبسمی اشاره کرد
    اندکی با عمرو حرف زد و دعای خیرش را بدرقه راهش کرد ...

    ║✿║مجموعه داستانی "پروانه های کربلا" (نوشته ی ناجی) ║✿║


  5. #15
    عضو ماندگار
    ناجی دلها آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 519      تشکر : 1,328
    1,860 در 562 پست تشکر شده
    وبلاگ : 4
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ناجی دلها آنلاین نیست.

    پیش فرض






    عمرو با نگاهی که شوق پرواز دارد همه ی خیمه ها را نگاهی میکند
    از قاسم و عون وعبدالله و جعفر از همه خداحافظی میکند
    و به نزد مادر میرود خوب میداند دیدار آخر است
    روبروی مادر می ایستد ، مادر که سعی دارد غم چشمانش را نشان ندهد لبخندی به لب می نشاند
    و می گوید :پسرکم !!! تو در رکاب سرور جوانان بهشتی
    و من چه خوشحالم که پسری چون تو دارم که نام نیکش در کنار پدرش میدرخشد
    پسرکم شیر مادر حلالت
    عمرو برای آخرین بار دستان چروکیده و پیر مادر را میبوسد
    همان مادری که او را با مهر خدا آشنا کرد و دامانش بوی مهر اهل بیت داشت
    عمرو به سوی میدان رفت در حالی که هیجان پرواز داشت
    از شوق ولای حسین رجز میخواند
    و چه مردانه وزیبا میخواند که رجزش جاودانه تاریخ شد:

    امیری‏ حُسَینٌ وَنِعْمَ الامیرُ
    سُرُور فُؤادِ البَشیر النّذیرِ
    عَلِی وَفاطِمَةٌ والِداهُ
    فَهَلْ تَعْلَمُونَ لَهُ مِنْ نَظیرٍ
    لَهُ طَلْعَةٌ مِثْلُ شَمْسِ الضُّحی
    لَهُ غُرَّةٌ مِثْلُ بَدْرِ الْمُنیرِ


    ║✿║مجموعه داستانی "پروانه های کربلا" (نوشته ی ناجی) ║✿║


  6. #16
    عضو ماندگار
    ناجی دلها آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 519      تشکر : 1,328
    1,860 در 562 پست تشکر شده
    وبلاگ : 4
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ناجی دلها آنلاین نیست.

    پیش فرض






    عمرو شمشیر میکشید و هراسی از کور دلان بر دل نداشت
    تشنگی توانش را میگرفت ولی میخواست سرفرازانه بر زمین بیفتد
    شمشیر به دست بتازد رجز میخواند و حمله میکرد
    تا اینکه ناگهان ضربات شمشیر ونیزه بیتابش کرد
    توانش تمام شد و ناگهان نقش زمین شد
    عمرو نایی برای برخاستن نداشت و نگاهش به سمت امام بود شاید دوباره او را ببیند
    مالک بن نسربدی وحشیانه به سمت عمرو آمد
    در حالی که عمرو تمام قلبش به سوی ملکوت بود و هراسی نداشت با ضرت شمشیر سر عمرو را جدا کرد
    این کور دل شادمان و مسرور سر عمرو را به دست گرفته بود و قهقهه مستانه میزد
    سواره به سمت لشکریان و خیمه ها می تازید ...

    ║✿║مجموعه داستانی "پروانه های کربلا" (نوشته ی ناجی) ║✿║


  7. #17
    عضو ماندگار
    ناجی دلها آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 519      تشکر : 1,328
    1,860 در 562 پست تشکر شده
    وبلاگ : 4
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ناجی دلها آنلاین نیست.

    پیش فرض





    مادر عمرو از خیمه بیرون بود و صحنه را میدید با فتخار ایستاد تا مباد خنده دشمن او را بلرزاند یا اشکش را ببینند
    مالک با وقاحت سر عمرو را به سمت مادرش پرتاب کرد
    بحریه مادر عمرو پیر بود ولی چون شیر زنی شجاع وبی باک ایستاده بود
    سر عمرو را برداشت با دل خونین لبخندی به چشمان بسته عمرو زد و گفت:
    «آفرین پسرم، ای شادی دلم و ای نور چشمم»
    مادر عمرو حالتی عجیب داشت در فراق عمرو
    سر عمرو را برداشت و به سمت لشکریان روانه شد سر عمرو را به سمت یکی از مردان پرتاب کرد
    که در دم او را هلاک کرد
    بحریه دوان به سمت خیمه اش رفت با تمام توانش عمود خیمه را کشید و به سمت لشکریان دوید
    میدوید و اینگونه مردانه رجز میخواند:

    انَا عَجُوزٌ فِی النِّساء ضَعیفَةٌ • بالِیةٌ خاویةٌ نَحیفَةٌ
    اضْرِبُکمْ بِضَرْبَةٍ عَنیفَةٍ • دُونَ بَنی‏ فاطِمَةِ الشَّریفَةِ

    من در میان زنان، زنی ضعیف و پیر و ناتوان هستم؛ در راه دفاع از فرزندان فاطمه شریف ضربه محکم بر شما می‏زنم.
    اگر او را به حال خود میگذاشتی چونان عمرو وپدرش مردانه میجنگید و هلاکشان میکرد
    امام به سرعت خود را به بحریه رساند و فرمود: خداوند جزای خیرت دهد
    جهاد بر زنان واجب نیست به خیمه برگرد
    بحریه به دنبال امام روانه خیمه شد در حالی که لشکریان ضربه خورده با حیرت او را مینگریستند




    ║✿║مجموعه داستانی "پروانه های کربلا" (نوشته ی ناجی) ║✿║


صفحه 2 از 2 نخستنخست 12

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. آشنايي با حديث مشهور ""سلسلة الذهب""
    توسط seyed yasin در انجمن علوم حديث
    پاسخ: 1
    آخرين نوشته: 04-11-1391, 22:11
  2. پاسخ: 1
    آخرين نوشته: 28-07-1391, 23:27
  3. پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 12-06-1391, 19:32
  4. آیا بهائیت یك "اقلیت دینی" یا "تفكر متفاوت" است؟
    توسط سابحات در انجمن اديان ، فرق و مكاتب غير آسماني
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 21-04-1390, 05:14
  5. •*"۞"*•توجه ...کلید زندگی موفق: بگویید...•*"۞"*•
    توسط خادمه صدیقه طاهره(س) در انجمن خانواده
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 24-08-1389, 01:16

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •