چادرم را از عشق به حضرت رقیه دارم سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
چادرم را از عشق به حضرت رقیه دارم
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 1 , از مجموع 1
  1. #1
    عضو ماندگار
    معصومه خانم آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 433      تشکر : 1,613
    1,938 در 452 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    معصومه خانم آنلاین نیست.

    shamee چادرم را از عشق به حضرت رقیه دارم







    چادرم را از عشق به حضرت رقیه دارم


    شهدا رفتند تا چادر سیاه مادرمان فاطمه (س) به زمین نیفتد، آنان رفتند تا جامعه مذهبی و اسلامی‌مان، غربی نشود.


    وقتی من چادری شدم، 3 سالم بود. خیلی به شخصیت حضرت رقیه (ع) احترام میذاشتم. جزء آخر قرآن رو هم حفظ بودم. چون مادرم همش برام از رقیه سه ساله می‌گفت، منم عاشقش شدم. البته تا شش سالگی، دائم چادر سرم نمی‌کردم. هنوز با بلیز و شلوار، پیش نامحرم نرفته بودم. همیشه یه مانتو کوچولو داشتم كه با اون می‌رفتم بیرون یا جاهای دیگه.
    یه شب یه بانویی رو که همسن خودم بود، تو خواب دیدم. به من گفت: تو که اینقدر با رقیه (س) دوستی، چرا چادر سر نمی‌کنی؟
    گفتم: بعضی وقت‌ها سر می‌کنم.
    گفت: نه!! همیشه باید مثل رقیه (س) باشی. مگه رقیه (س) رو دوست نداری. مگه در صغیر بودن او گریه نمی‌کنی؟
    گفتم: آره؛ ولی مادرم میگه اذیت میشی.
    گفت: اگه می‌خوای انتقام رقیه (س) را بگیری، چادرت را محکم گره بزن و با کفار بجنگ.
    گفتم: چشم.
    من بچه که بودم، مادرم از رقیه (س) و کشته شدن و بیگناهی او می‌گفت. برای همین، همیشه می‌گفتم من که انتقام رقیه (س) رو می‌گیرم. از خواب که بیدار شدم، به مادرم همه خوابم رو گفتم. مادرم گفت: چشم دخترم؛ چادر هم برایت می‌دوزم. گفتم: ممنون.
    روز بعد، با چادر، قدم می‌زدم. اونقدر چادرم رو محکم می‌گرفتم که نگو! فکر می‌کردم چون کوچک هستم، از سرم درمیارنش، برای همین محکم می‌گرفتمش. یه پسر 16 یا 17 ساله، دم در خونمون من رو دید. گفت: هه، اینو باش! چه بامزه شده! منم گفتم: کجام بامزه است؟ گفت: چادرت. خیلی قشنگ شدی. وایسا یه عکس بگیرم. گفتم: مگه حضرت رقیه (س) چادر پوشیده بود، بامزه شده بود که من شدم؟
    ماتش برده بود. گفت اون حضرت رقیه (س) بود. اما تو که نیستی. گفتم منم یکی از یاورانشم. بهش قول دادم انتقامش رو بگیرم و اون‌هایی که مثل تو، بچه‌ها رو به مسخره میگیرن رو آدم کنم. كمی رفت تو فکر و گفت: آدم کنی؟ گفتم: آره. گفت: خب ببخشید، حالا میذاری یه عکس بگیرم. گفتم واسه‌ی چی؟ گفت: واسه مسابقه عکاسی. گفتم: نه، راضی نیستم. نگیر. خیلی اصرار کرد. گفتم: میگم نه دیگه. چرا گوش نمی‌کنی؟ نه نه نه.
    گفت: باشه، خداحافظ ان‌شاءلله رقیه‌ها رو تنها نذاری. منظورش رو نفهمیدم. هنوزم نفهمیدم. این هم یك خاطره بود از اولین روز چادری شدنم. الان 16 سالمه و چادرم رو حفظ کردم. چادر یه حرمتی داره که هیچ چیز نمیتونه جاش رو بگیره. شهدا رفتند تا چادر سیاه مادرمان فاطمه (س) به زمین نیفتد، آنان رفتند تا جامعه مذهبی و اسلامی‌مان، غربی نشود. آنان رفتند تا کودکان سه‌ساله، بی گناه کشته نشوند...






    چادرم را از عشق به حضرت رقیه دارم

  2. تشكرها 2


  3.  

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •