شناخت حیاء سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
شناخت حیاء
صفحه 1 از 4 1234 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 38
  1. #1
    عضو خودماني

    تاریخ عضویت : اسفند 1388
    نوشته : 1,355      تشکر : 0
    487 در 324 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    درج آنلاین نیست.

    پیش فرض شناخت حیاء




    کتاب احیای حیاء
    نویسنده : محمد علی هدایتی
    1 - قال رسول اللّه (ص) لعبد الرحمن ين عوف : و لو كان الحياء صورة لكان الحسن (ع) (مائة منقبة : ص 136)
    اگر حياء شكل و قالبى داشت ، همانا وجود حضرت امام حسين (ع) بود.»
    بخش اول : شناخت حياء

    در اين بخش ابتدا ريشه لغوى "حياء" در زبان عربى مورد بررسى قرار مى گيرد ؛ سپس در اصطلاح ، تعريف جامعى را براى آن جستجو كرده و بعد به شرح بعضى از ويژگي هاى حياء مى پردازيم :
    شناخت حیاء

  2.  

  3. #2
    عضو خودماني

    تاریخ عضویت : اسفند 1388
    نوشته : 1,355      تشکر : 0
    487 در 324 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    درج آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : شناخت حیاء




    فصل اول : لغت حياء

    در فارسى به آن "شرم" و " آزرم " گويند و نفى آن را با پيشوند "بى" بيان مى كنند.
    و در عربى "حياء" گفته مى شود و مقابل آن "وقاحت" است.
    حياء در لغت ، مصدر "حيى" است. اين فارس مى گويد : از ماده " ح ى ى " دو معنا گرفته شده است ، يكى "حياة " است كه مقابل موت است و ديگرى "حياء" است كه مخالف وقاحت است. (معجم مقاييس اللغة ، ذيل ماده حى. و نيز اكثر لغويين اصل آن دو معنا را همين ماده مى دانند لكن خليل بن احمد دركتاب العين ، ذيل ماده فوق ، ريشه اين دو معنا را "ح ى و" گرفته است.)
    برخى سعى نموده اند اين دو معنا را بهم برگردانند. در اين جا به بعضى از وجوهى كه براى ربط بين اين دو معنا گفته شده است و بعضاً برخلاف هم مى باشد ، اشاره مى كنيم :
    الف) الحياء مشتق من الحياة ؛ و من ذلك ايضا : الحياء للمطر ؛ لكنه مقصور و على حسب حياة القلب يكون فيه قوه خلق الحياء و قله الحياء من موت القلب و الروح. فكلما كان القلب احيا كان الحياء اتم. (1)
    ب) الحياء - هنا- بالمد ، و اما بالقصر فهو بمعنى المطر و كلاهما ماخوذ من الحياة ، لان احدهما فيه حياة الارض و الاخر فيه حياة القلب. (2)
    ج) اشتقاقه من الحياة ؛ يقال : "حيى الرجل" كما يقال : "نسى وحشى و شظى الفرس" اذا اعتلت هذه العضا. جعل الحيى لما يعتريه من النكسار و التغير ؛ منتكس القوه ، منقص الحياه كما قالوا : "هلك فلان حياء من كذ" و "مات حياء" (3)
    د) اما الستحياء ، فمرجعه الى حفظ النفس عن الضعف النقص ، و البعد عن العيب و الشين و ما يسوه و طلب السلامه و مطلق الحياة ص (4)
    ه) اصل الاستحا من الحياة. و استحيا الرجل من قوه الحياه فيه ، لشده علمه بمواقع العيب. فالحيا من قوه الحس و لطفه و قوه الحياه (5)

    در زبان عربى حيا بر اين وزن ها استعمال مى شود :
    "حيى" ، "حاي" ، "احيى" ، "استحيا" ؛ لكن بيشتر از باب استفعال است و به دو زبان هم وارد شده است : يكى به لغت تميم ، كه با يك "ي" است : استحى الرجل و يستحى و ديگرى لغت حجاز كه با دو "ي" است : استحيى الرجل و يستحيى و در قرآن كريم هم به همين لغت دوم آمده است. (6)
    و نيز در معناى فاعلى با اين وزن به كار رفته است : "حى" ، "مستحى" ، "مستح" ، "رجل حيى و حئى" و "امراه حييه".
    همانطور كه با اشاره گذشت ، لغت حيا در معناى مورد نظر ، هميشه ممدود نوشته و خوانده مى شود و قصر آن : "حي" غلط است. (7) گر چه در فارسى گاهى به قصر نيز استعمال شده است. (8)
    شناخت حیاء

  4. #3
    عضو خودماني

    تاریخ عضویت : اسفند 1388
    نوشته : 1,355      تشکر : 0
    487 در 324 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    درج آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : شناخت حیاء




    فصل دوم : تعريف حياء

    گفتار يكم : برداشت هاى متفاوت از حياء

    شرم و حياء را در كتب گوناگونى مثل لغت ، اخلاق ، سيره ، حديث و تفسير تعريف كرده اند. براى بدست آوردن تعريفى دقيق و سپس تامل در ويژگي ها و حقيقت آن ، ابتدا به بعضى از تعريف ها و توضيحاتى كه در اين باره گفته شده است نظر مى كنيم :
    الف) انقباض و انزوا ، احتشام ، بازگشت و توبه ، خجالت ، كم رويى ، رودروايستی (9)
    ب) حيرت و وحشتى كه در آدمى پيدا مى شود ، از آگاه شدن ديگرى بر عيب يا نقص او (10)
    ج ) مهارت در نگهدارى خويشتن در اجتماع به صورت شايسته و متواضع و خوددار و متحمل (11)
    د) حيا انحصار نفس است از خوف صدور و قبايح از او و تا ندر طينت او شعور به رذيلت نقصان و فضيلت كمال و وجوب هرب از آن و طلب اين مركوز نباشد اين معنا در او پيدا نگردد. (12)
    ه) انقباض النفس عن القبايح و تركه لذلك (13)
    و) الانقباض عن الشى و الامتناع منه خوفا من موافعه القبيح (14)
    ز) هو خوف الانسان من تفصير يقع به عند من هو افضل منه ؛ فى شى او فى كل شى (15)
    ح) هو الانفباض و الانزوا عن القبيح ، مخافه الذم (16)
    ط) ملكه للنفس ، توجب انقباضها عن القبيح و انزجارها عن خلاف الاداب ، خوفا من اللوم (17)
    ى) هو امتناع من الفعل ، مخافه ان يعاب عليه ؛ مع الفكر فى وجدان ما لايسلم به من العيب ، فلا يجده (18)
    ك) تغير و انكسار يعترى الانسان من خوف ما يعاب به و قال الجرجانى : هو انقباض النقس من شى و تركه حذرا عن اللوم فيه و قال المناوى : انقباض النفس عم عاده انبساطها فى ظاهر البدن ، لمواجهه ما تراه نقصا، حيث يتعذر عليها الفرار بالبدن (19)
    ل) هو انقباض النفس عما لا يلائم خطه الشرف ، من الناحيه الدينيه او الانسانيه (20)
    م) ان الحياء انفعال النفس و تالمها من النقص و القبيح بالغريزه الفضلى ، غريزه حب الكمال ، فهو كمال لها ، خلافا لاولى الوقاحه الذين يعدونه ضعفا و نقصا (21)
    ن) خلق يبعث على تجنب القبيح و يحيض على ارتكاب الحسن و يمنع من التقصير فى حق ذوى الحق (22)
    س) هو انحصار النفس خوف اتيان القبائح و الحذر من الذم و السب الصادق (23)(24)
    شناخت حیاء

  5. #4
    عضو خودماني

    تاریخ عضویت : اسفند 1388
    نوشته : 1,355      تشکر : 0
    487 در 324 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    درج آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : شناخت حیاء




    گفتار دوم : ژرفاى حياء و تعريف مختار

    تعريف هاى فوق براى تاثير و واكنش حياء در انسان نشانه هاى گوناگونى را بيان داشتند : گرفتگى و بستگى نفس ، تنگ شدن ، بهم رفتن و جمع شدن آن ، عقب نشينى و كناره گيرى ، دگرگونى و دردمندى و شكستگى نفس ، ترس و حيرت و ... همانگونه از ظاهر تعريف ها استفاده مى شود ، اين حالات را مى توان از جهت منطقى "جنس" تعريف در نظر گرفت.

    و نيز در بيان سبب حياء و منشاء حالات فوق ، اين اختلاف ديده مى شود : آگاه شدن ديگران بر عيب يا نقص او ، ترس از مذمت ، ملامت يا عيب گيرى ديگران ، كوتاهى كردن نسبت به برتر يا صاحب حق ، بدى و زشتى و نقص ، ناسازگارى با شرافت دينى يا انسانى و يا طبيعت كمال خواه آدمى و ... كه باز مى توان اين عوامل را بعنوان "فصل" تعريف قرار داد.
    حياء يك صفت ذاتى ، نهادى و يك پديده فطرى در انسان است. و چنان در وى ، رسوخ دارد و هميشگى است كه از آن به خلق و ملكه تعبير شده است. (25)
    2- عن اميرالمومنين : السخا و الحياء افضل الخلق (غرر الحكم : 156/2)
    «بخشندگى و شرم ، برترين خوى هاست.»حيا حالتى است در انسان ، برخاسته از شرافت ، عزت و عظمت و كمال سرشت او كه حتى در حال غفلت و لاشعورى هم عمل مى كند.
    بنابراين عامل اصلى در تغيير و انقباض و انبساط حياء ، جايگاه انسانيت و شررف و عزت او يا مهانت و ضعف نفس است.
    ترس از آشكار شدن عيب و نقص ، خوف سرزنش و عيب گيرى و مانند آن را گر چه بتوان از آثار حياء دانست ، ولى معرف واقــــعى حياء نمى باشد. بله ، حياء صاحب خود را از ارتكاب نقص ها و زشتى ها و بدى ها منع مى كند ؛ حريم و مرز و صيانت ايجاد مى كند ؛ او را از اظــهار و نمايش باز مى دارد و به پوشاندن متمايل مى سازد ؛ وى را به تحمل آداب و اوصاف پســــنديده خصوصاً در جمع وا مى دارد و تخلف از خوبى ها را براى او سخت و مايه ذلت و خوارى مى گردند. همانند يك صافى زشتى ها و نقص ها را به بيرون كنترل مى كند و موجبات مـــــلامت و سرزنش و عيب گيرى را دور مى سازد.
    حياء در نهاد آدمى ، نسبت به خوبى فضائل و بدى رذائل حساسيت ايجاد مى كند. منكرات را در نزد او منفور و ناپسند و وى را بــر كمالات و مظاهر آن ترغيب مى كند. حياء باعث مى شود كه انسان حقوق و مرتبه هر كسى را رعايت كند و قدر هر صاحبت فضيـــــلتى را بداند... اما اينها همه از آثار و نتايج حياء به حساب مى آيد.
    شناخت حیاء

  6. #5
    عضو خودماني

    تاریخ عضویت : اسفند 1388
    نوشته : 1,355      تشکر : 0
    487 در 324 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    درج آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : شناخت حیاء




    تعريف حياء :

    صفتى است نهادى در انسان ، برگرفته و متناسب با عزت و شرافت او كه در برابر امورى كه به سبب پستى ، زشتى ، حـــــقارت يا نقص ، منافات با حرمت و عزت او يا طرف مقابل دارد، حالت گرفتگى ، جمع شدن و عقب نشينى در نفس ايجاد مى كند.
    اين حالت انفعال در خيلى موارد همراه خجالت است. خجالت حالت سستى ، سرگشتگى و سرگردانى ، واماندگى ، اضطراب و تـــــحير را گويند كه در اثر شرم پديد مى آيد. (26)
    چنانچه گاهى هم با نوعى تنش روانى و عضلانى پيوسته است ، مثل : سرخ شدن چهره ، عرق كـردن ، تغيير صدا ، تشديد ضربان قـــلب ، ... پس حياء به معناى خجالت نيست ؛ چنانكه حياء با پرهيز و حفظ حريم و پوشاندن همراه است ، اما از جنس ترس هم نيست.
    نكته :
    از آنچه گذشت روشن مى شود كه عنصر نظارت در حياء ، نقش اساسى ندارد. مراقب و نظاره گرى هم كه در ميان نباشد ، حياء عمل مى كند ، حتى در حال غفلت از خود هم اين صفت كمال فعّال است ؛ و نيز ظاهر مى شود كه حياء ، يك حسّ اجتماعى صرف و يك پديده مصنوعى و قراردادى نيست ، بلكه يك اصل اصيل است و در نهاد و ذات انسان وجود دارد. (27)
    البته همانطور كه در بخش سوم از اين مجموعه تبيين مى شود ، تكامل حياء اكتسابى است :
    و قد ينطبع الشخص بالمكتسب حتى يصير كالغزيزى (28) حياء ذاتى و فطرى برخاسته از شرافت و غزت ذاتى انسان و حياء اكتسابى معلول تعقّل و درك مقام انسانى است.
    شناخت حیاء

  7. #6
    عضو خودماني

    تاریخ عضویت : اسفند 1388
    نوشته : 1,355      تشکر : 0
    487 در 324 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    درج آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : شناخت حیاء




    فصل سوم : خاستگاه و جايگاه حياء

    در روايات ، براى بعضى از قواى روحى و صفات اخلاقى انسان محل و منبعى در جسم معين شده است كه نشانه رابطه جسم و روح و تاثير پذيرى از يكديگر است. حياء نيز جزو اين صفات است كه بعضى روايات ، محل جسمى آن را ريه يعنى شش و جگر سفيد بيان كرده است :
    3- عن الامام الصادق : الحزم فى القلب و الرحمه و الفلظه فى الكبد و الحياء فى الريه . بحار الانوار: 304/58 از كافى ؛ 190/8 (29)
    «هوشيارى و استوارى در قلب و مهربان و رقّت و درشتى و سختى در جگر و شرم و حيا در شش است.»
    ليكن محل بروز و آشكار شدن حياء در انسان ، چهره به خصوص چشمان اوست.
    شناخت حیاء

  8. #7
    عضو خودماني

    تاریخ عضویت : اسفند 1388
    نوشته : 1,355      تشکر : 0
    487 در 324 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    درج آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : شناخت حیاء




    گفتار يكم : چشم و رو

    وقتى چشمى به چشم ديگر مى افتد ، تجلّى حياء كاملاً محسوس است. و اگر بعضى روايات وجه يا دو چشم انسان را موضع و جايگاه حياء بيان كرده است ، مراد همين جلوه گاه و محل ظهور است.
    4- «از جناب ابن عباس ، شاگرد مكتب ائمه نقل شده است كه : خداوند متعال به حضرت داود وحى فرمود كه از فرزند خود سليمان درباره چهارده امر سؤال كن ؛ اگر آنها را پاسخ گفت ، وى را مورث علم و نبوت قرار بده.
    حضرت داود هم از پسر خود خواست تا به اين سؤ الات پاسخ دهد :
    1- جايگاه عقل در شما كجاست ؟ حضرت سليمان عرض كرد : مغز
    2- فرمود : محل حياء ؟ عرض كرد : دو چشم
    3- محل دريافت باطل ؟ دو گوش
    4- دريچه خطا و گناه ؟ زبان
    5- مسير باد و تنفس ؟ دو سوراخ بينى
    6- جايگه ادبت و بيان ؟ دو كليه
    7- دروازه غلظت و درشتى ؟ كبد
    8- مخزن باد ؟ ريه
    9- جايگاه شادى ؟ طحال
    10- وسيله كسب و گرفتن ؟ دو دست
    11- وسيله راست بودن ؟ دو پا.
    12- دريچه و دروازه شهوت ؟ فرج و عورت
    13- جايگه نسل آينده ؟ صلب (استخوان پشت)
    14- جايگاه علم و فهم و حكمت ؟ قلب
    و بعد فرمود : قلب اگر نيكو و درست باشد تمام اين مواضع شايسته مى شود و اگر قلب تباه و فاسد شد ، آنها هم خراب و نابود مى گردد.»
    بحار الانوار : 331/58 از الدر المنثور فى التفسير 176/7
    5- عن الامام الباقر :
    اذا طلبتم الحوائج فاطلبوها بالنهار؛ فان اللّه جعل الحياء فى العينين ، و اذا تزوجتم فتزوجوا بالليل ؛ قال اللّه جعل الليل سكنا (30)
    بحار الانوار : 166/73 از تفسير عياشى : 370/1
    «براى نياز و خواهش خود ، روز بدنبال آن برويد چون خداوند حياء را در چشم قرار داده است و براى زناشوئى ، شب به آن اقدام كنيد ، چون خداوند شب را وقت آرامش و سكونت قرار داده است.»
    شناخت حیاء

  9. #8
    عضو خودماني

    تاریخ عضویت : اسفند 1388
    نوشته : 1,355      تشکر : 0
    487 در 324 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    درج آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : شناخت حیاء




    6- حضرت امام باقر به ميسر فرمودند :
    «اى ميسر! اگر حاجت و نيازى داشتى شب به دنبال آن نرو ؛ روز برو كه هوا روشن است ، چون حياء و شرم در چهره تجلّى دارد.»
    چشم محل نمايش بسيارى از ويژگي هاى روحى و اخلاقى انسان است و در اين ميان بازتابش نسبت به شرم ، از همه آشكارتر است. در وقت اعمال حياء ، چشم همانند آيينه ، اين صفت از سيماى اخلاقى آدمى را تصوير مى كند.
    مشكاة الانوار : ص 234
    ز شرم چشم او در چشمه آب
    همين لرزيد چون در چشمه مهتاب (31)
    در ادبيات فارسى هم اين رابطه و نسبت در تركيب هاى متعددى ديده مى شود : شوخ چشم ، چشم دريده ، چشم بى آب ، چشم زال ، چشم سپيد ، ديده سخت. كه همه كنايه از بى حيائى ، بى شرمى و گستاخى است.
    شوخ چشمى زيان ايمان است
    شرم ديده زبان ايمان است (32)
    چهره و روى انسان ، بر اثر چشم و بسيارى از قواى اصلى و ادراكى كه به همراه دارد ، جلوه گاه ويژگي هاى شخصيتى و ذاتى اوست.7- عن على بن موسى الرضا عن ابيه عن ابائه عن على بن ابى طالب : قال رسول اللّه : اطلبوا الخسر عند حسان الوجوه فان فعالهم اجراى ان تكون حسنا. (عيون اخبار الرضا: 79/2)
    «از حضرت امام رضا - تا پيامبر اكرم - نقل شده است كه : خير را در نزد خوبرويان جستجو كنيد، چون كردار آنها سزاوارتر است كه نيكو باشد.»
    8- «خير و خوبى ها را در نزد نيكورويان بخواهيد.» (الاختصاص : ص 233)

    درون حسن روى نيكوان چيست
    نه آن حسن است تنها گو كه آن چيست
    و از اين جهت ، وجه و روى انسان از اهميّت و حرمت ويژه اى برخوردار است.
    9- عن امير المؤمنين : من لم يتق وجوه الرجال لم يتق اللّه سبحانه (غرر الحكم : 442/5)
    «هر كس از روى مردان پروا نداشته باشد ، از خداوند سبحان هم پرهيز و تقوى ندارد.»
    اينكه در دو روايت روايت پنجم و ششم توصيه شد كه روز بدنبال نيازها و مطالبات خود برويد ، به جهت همين ويژگى است . در ادبيات فارسى نيز اين تعبير آمده است : "رو هست از زور بدتر" و هم اين عبارت اخلاقى بكار رفته است : "دور از رو" (33) اين جمله را براى مراعات ادب با مخاطب ، هنگامى استعمال مى كنند كه بخواهند كلمه ركيكى به زبان آورند.
    قرآن مجيد نيز بعضى از پيامبران را با عنوان "وجيه " ستوده است :
    - اسمه المسيح عيسى ابن مريم وجيها فى الدنيا و الاخره (سوره آل عمران 45)
    - و كان (حضرت موسى) عند الله وجيها سوره احزاب 69)
    و به جهت همين ارتباط صورت باطن با روى ظاهر ، كسى را به عنوان بهترين ديندار معرفى مى كند كه "وجه " خود را براى خداوند متعال تسليم كرده باشد : و من احسن دينا ممن اسلم وجهه للّه (سوره نساء 125)
    چنانكه در آيات متعددى از سعادت يا شقاوت نهاى انسان به "رو سفيدى" و "ور سياهى" تعبير شده است :
    يوم تبيض وجوه و تسود وجوه (سوره آل عمران 106)
    و نيز در نحوه حشر آخرت مى فرمايد : ما انسانها را بر همان صورتهايشان در روز قيامت برانگيخته مى كنيم :
    و نحشرهم يوم القيامه على وجوههم (سوره اسراء 97)
    پاكى عرض ز رخسار عيان مى گردد
    محضر از چهره خود عصمت مريم دارد
    ديوان صائب تبريزى : 636/1، غزل 1499
    شناخت حیاء

  10. #9
    عضو خودماني

    تاریخ عضویت : اسفند 1388
    نوشته : 1,355      تشکر : 0
    487 در 324 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    درج آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : شناخت حیاء




    همچنين در زبان فارسى و نيز عربى از "عرض" كه در برگيرنده شرف ، جاه ، اعتبار، عزت ، قدر، حرمت و ناموس - به معناى سّر و راز پنهان - است ، به آب روى (ما الوجه) تعبير مى شود :
    نريزد خداى آبروى كسى
    كه ريزد گناه آب چشمش بسى
    بوستان سعدى : ص 194، بيت 3888

    آب رو مى رود اى ابر خطا پوش ببار
    كه به ديوان عمل نامه سياه آمده ايم
    ديوان حافظ ، ص 293، غزل 366

    در حفظ آبرو ز گهر باش سخت تر
    كين آب رفته باز نيايد به جوى خويش
    ديوان صائب تبريزى : 2445/5
    10- عن الصادق جعفر بن محمد عن ابيه عن آبائه قال : قال رسول اللّه : كثره المزاج يذهب بماء الوجه
    (بحار الانوار : 58/73 از امالى مرحوم صدوق : ص 223؛ و نيز الاختصاص ، ص 230)
    «از حضرت امام صادق (ع) - تا پيامبر اكرم (ص) - نقل شده است كه : شوخى زياد آب رو را مى برد.»
    11- عن امير المومنين : ما وجهك جامد يقطره السؤال فانظر عند من تقطره (نهج البلاغه : حكمت 338، ص 1248؛ و نيز غرر الحكم : 243/6)
    «آب روى تو بسته و محفوظ است ؛ درخواست و خواهش آن را باز و شكسته مى سازد ؛ پس بنگر نزد چه كسى آن را خرد مى كنى (34)»
    و نيز در روايات ، از آبرو به مطلق "وجه " هم تعبير شده است.
    12- عن اميرالمؤ منين : اللّهم صن وجهى باليسار و لاتبذل جاهى بالاقتار. (نهج البلاغه : خطبه 216، ص 716)
    «خداوندا ! آبرويم را با توانگرى نگه دار و قدر و مرتبه ام را با نيازمندى و و تنگى معاش از بين مبر.»13- عن اميرالمؤمنين : ابذل مالك لمن بذل لك وجه فان بذل الوجه لايوازيه شى (غرر الحكم : 236/2)
    «ببخش مال خود را به كسى كه با درخواست از تو ابرويش را فدا مى كند ؛ چون خرج و صرف آبرو با هيچ چيز برابرى نمى كند.»
    "ما الوجه " همان طراوت و حيات روى انسان است كه شناساننده سلامت درون و زنده بودن شرافت و عزّت اوست. روايات زير در بيان كمبود يا نبود ويژگى فوق رسيده است :
    14- من دعا لزين العابدين : الهى ... فباى وجه القاك ، و قد اخلق الذنوب وجهى (بحار الانوار : 139/91)
    «خداى من ! به چه رويى با تو روبرو شوم ، در حاليكه گناهان ، صورتم را كهنه و خوار و بى ارزش كرده است.»
    15- عن الامام الصادق (ع) : من سال الناس و عنده قوت ثالثه ايام ، لقى اللّه تعالى يوم يلقاه و ليس فى وجهه لحم
    (ثواب الاعمال و عقاب الاعمال : ص 323)
    «كسى كه به گدايى از مردم بپردازد در حالي كه خوراك سه روز خود را دارد ، روز قيامت خداوند متعال را در حالتى ديدار مى كند كه در صورتش‍ گوشتى وجود ندارد.»
    16- عن الامام الرضا (ع) : من عرض لاخيه المؤمن فى حديثه فكانما خدش وجهه
    (الفقه المنسوب اللامام الرضا (ع) : ص 355؛ جامع الاحاديث : ص 119؛ مشكاة الانوار: ص 189)
    «كسى كه در گفتار خود به براد مومنش گوشه زند و به كنايه بدگويى كند (يا در ميان صحبت برادر مومنش سخن بگويد) گويا پوست روى او را خراشيده است.»
    شناخت حیاء

  11. #10
    عضو خودماني

    تاریخ عضویت : اسفند 1388
    نوشته : 1,355      تشکر : 0
    487 در 324 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    درج آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : شناخت حیاء




    در روايات همچنين از امور ديگرى كه طراوت و شادابى روى انسان را مى برد ، منع شده است.
    17- عن امام الرضا (ع) : و اياك ان تدلك راسك و وجهك بالمئزر الذى فى وسطك ، فانه يذهب بما الوجه
    (الفقه المنسوب للامام الرضا (ع) : ص 86 و نيز من لايحضر الفقيه : 64/1)
    «بپرهيز از اينكه سو و رويت را به لباسى كه بر كمر دارى بمالى و و خشك و پاك نمايى ، چون اين كار آب رو را مى برد.»
    18- «از پيامبر اكرم نقل شده است كه برادرم حضرت عيسى از شهرى گذشت كه در آن مرد و زنى با هم داد و فرياد مى كردند. فرمود :
    چه شده است ؟ مرد گفت : اى پيامبر خدا! اين زن من است ، هيچ بدى هم ندارد و زن شايسته اى است ، ولى دوست دارم از او جدا شوم.
    حضرت فرمود : بهر صورت علت ان را به من بگو. مرد گفت : اين زن بدون آن كه سن زيادى داشته باشد ، صورتش كهنه و درهم و بى نشاط است. حضرت به آن زن فرمود : آيا دوست دارى شادابى و طراوت به چهره ات برگردد و صورتت تازه و نو شود ؟
    زن عرض كرد : بلى. حضرت به او فرمود : هر وقت غذا تناول مى كنى پر مخور ، چون وقتى غذا از حد سينه افزون شد و بيشتر از اندازه اش ‍ انباشته گريد آب رو را مى برد. زن از آن به بعد اين برنامه را رعايت كرد و تازگى و شادابى به چهره اش بازگشت.»
    (بحار الانوار : 320/14 از علل الشرايع : 211/2)
    19- عن الامام الصادق (ع) : لا تكثر وضع يدك فى لحيتك فان ذلك يشين الوجه
    «دست خود را زياد در ميان موهاى صورتت قرار مده ، چون اين كار صورت را زشت و بى فروغ مى كند.»
    20- عن الامام الصادق (ع) : (مكارم الاخلاق : ص 162)
    «وقتى يكى از شما به حمام وارد شد ، سه مشت آب گرم بياشامد ؛ چون آن نيكويى و حسن صورت را مى افزايد و درد را از بدن مى برد.»
    اصل سخن در اين بود كه روى انسان عرضگاه حياء است. چنانكه نبود حياء هم در همان آشكار است.
    21- عن امير المؤمنين : بئس الوجه الوقاح (غرر الحكم : 253/3)
    «بد رويى است روى كه گستاخ و بى شرم باشد.»
    22- «هيچ انسانى را براى اينكه بدنبال روزى اش مى رود سرزنش مكن ؛ چون كسى كه روزى نداشت ، اشتباهاتش هم زياد است.
    اى فرزندم ! فقير چنان نزد مردم كوچك و خوار است كه نه سخنش را مى شــــنوند و نه شخصيتش را مى شناسند. فقــــــــير حتى اگر اهل راســتى باشد او را دروغگو مى نامند و اگر اهل بى رغبتى به دنيا باشد او را نادان به حساب مى آورند. فرزندم ! كسى كه به بـــــــــلاى فقر امتحان شد ، به چهار صفت دچار مى شود : ناتوانى در يقين ، كمبود در عقل ، سهل انگارى در دين ، كمى حياء در صورت ؛ پـــس از فقر به خداوند پناه مى برم»
    بحار الانوار: 47/69 از جامع الاخبار: ص 300
    23- عن الامام الرضا (ع) : ... و ان اللّه حرم الخمر لما فيها من الفساد و بطلان العقول فى الحقائق و ذهاب الحيا من الوجه ....
    (الفقه المنسوب للامام الرضا (ع) : ص 282)
    «خداوند متعال شراب را حرام فرمود، چون در آن تباهى وجود دارد و عقل ها را در فهم حقايق به بيراهه مى كشد و شرم را از صورت مى برد.»

    در زبان فارسى نيز براى بيان بى شرمى از كلمه "بى رويى " استفاده شده است :
    گويد سخن مهر به هر بى ره و رويى
    هيچش ز هم آوازيى اين طايفه نيست (35)
    شناخت حیاء

صفحه 1 از 4 1234 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •