سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
˜Ï æÈáǐ
صفحه 2 از 2 نخستنخست 12
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 11 , از مجموع 11

موضوع: ماجرای نماز جماعت در هواپیمای ایرفرانس و گم‌شدن عبای امام(ره) در بهشت زهرا

  1. Top | #11

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    تاریخ عضویت
    خرداد 1397
    شماره عضویت
    143
    نوشته
    18,953
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    تشکر
    41,292
    مورد تشکر
    48,533 در 15,350
    وبلاگ
    15
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض

    ما پیاده شدیم اطبا و کارکنان و سایر حضار با آنکه نشناختند، صف بندی کردند. ما هم گفتیم یک بیمار داریم و یک آمبولانس لازم داریم. ماشین گیر نیامد، یک دکتری ماشین "پژو" خود را آماده کرد و نزدیک هلیکوپتر آورد. در هلیکوپتر را باز کردیم، امام با آن بی حالی لبخندی زدند و شروع کردند دست تکان دادن، که به مردم حالت شوکی دست داد، و ناگهان حمله ور شدند که امام را زیارت کنند.
    به ماشین گفتیم حرکت کند و من خودم را با زحمت زیاد به سقف ماشین آویزان کردم و آمدیم بیرون و رفتیم انتهای بلوار کشاورز. جایی که صبح آن روز ماشینها را پارک کرده بودیم. ماشین من هم (که پیکان قراضه ای بود) آنجا پارک شده بود.
    رفتیم و امام و حاج احمد آقا و من سوار شدیم. در خیابانهای تهران می رفتیم و ملت هم در بهشت زهرا و رفاه منتظر امام بودند. چون آن روز همه به استقبال رفته بودند و شهر خلوت بود نمی دانستند که امام در ماشین قراضه ماست و در خیابانهای تهران. در خدمت ایشان رفتیم به خیابان دکتر شریعتی به منزل یکی از بستگان امام.
    فقط احمد آقا آدرس را می دانست چون امام بعد از گذشت پانزده سال فراموش کرده بودند و احمد آقا در خیابان بدون عبا پیاده می شد و آدرس را می پرسید، کسی هم نمی دانست امام در ماشین است و این هم پسر اوست.
    وقتی به منزل بستگان امام رسیدیم مردهای خانه برای استقبال به مدرسه رفاه رفته بودند، فقط زنهای خانه در منزل بودند، وقتی در را باز کردند تا امام را دیدند، نزدیک بود از خوشحالی بیهوش شوند، امام که هفده سال بود آنان را ندیده بودند آرام وارد شدند. به آشپزخانه رفتند و حال همگی را پرسیدند.
    ناهار ساده ای ترتیب دادند و خوردیم. لازم به توضیح است که نه امام عبا داشتند، نه احمد آقا و نه من. بعد از ظهر رفتند شمیران چند عبا آوردند و تا ساعت ده شب ماندیم و در این ساعت ایشان را به کمیته استقبال و مدرسه رفاه منتقل کردیم .
    (خاطرات ناطق نوری – مجله حضور شماره3)



    *فدای سر امام(ره)
    بعد از ورود امام خمینی وضعیت به جایی رسیده بود که مردم نیازی به اعمال قدرت دولت نمی دیدند، مردم سعی می «مردم خودشان مأمور راهنمایی و رانندگی شده بودند.
    اگر تصادفی اتفاق میکردند با ایثار و گذشت مسایل را بین خود حلّ و فصل نمایند.
    صاحبان ماشین پیاده می شدند و باهم روبوسی کرده و از خسارت می گذشتند و می گفتند فدای سر امام و می رفتند. [و به عبارتی دیگر] در آن روزها از سراسر ایران بوی بهشت به مشام می رسید.»
    (خاطرات محمدرضا اعتمادیان، ص81)


    برگرفته از مشرق



    امضاء

  2. تشكرها 2


صفحه 2 از 2 نخستنخست 12

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi بر قالب منتشر شده از ویکی وی بی