▐◄•✿•►  فریاد مهتاب (خاطرات مادر مظلوم مدینه) ◄•✿•►▐ سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
▐◄•✿•►  فریاد مهتاب (خاطرات مادر مظلوم مدینه) ◄•✿•►▐
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 8 , از مجموع 8
  1. #1
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض ▐◄•✿•► فریاد مهتاب (خاطرات مادر مظلوم مدینه) ◄•✿•►▐








    کتاب فریاد مهتاب

    نویسنده : دکتر مهدی خُدّامیان آرانی








    ▐◄•✿•►  فریاد مهتاب (خاطرات مادر مظلوم مدینه) ◄•✿•►▐


  2.  

  3. #2
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض





    مقدمه:


    بسم الله الرحمن الرحیم

    من می خواهم برای تو از مادر مظلوم مدینه سخن بگویم، همسفر من باش!
    بیا به مدینه سفر کنیم و از حوادثی که بعد از وفات پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در آن شهر روی داد، باخبر شویم.
    به راستی چگونه شد که مردم مدینه، عهد و پیمان خود را شکستند و مظلومیت دختر پیامبر را رقم زدند؟
    من میخواهم تو را با حماسه ای که حضرت فاطمه علیهاالسلام، آن را آفرید، آشنا کنم. حماسه ی یاری حق و حقیقت!
    حماسه ای به بلندی تاریخ آزادی و شرافت!
    من می خواهم مظلومیّت مادرم فاطمه علیهاالسلام را بیان کنم و تو را از ماجرای خانه ای باخبر کنم که در آتش کینه سوخت!
    دوست من! بیا با هم دفترِ تاریخ را باز کنیم و در ده ها کتاب پژوهشی - تاریخی به جستجوی حقیقت بپردازیم تا بدانیم بر مادر مظلوم شیعه چه گذشته است.
    کتابم را به حضرت فاطمه علیهاالسلام اهدا می کنم، باشد که شفاعتش نصیب همه ی ما گردد.



    مهدی خُدّامیان آرانی

    قم، 1388




    ▐◄•✿•►  فریاد مهتاب (خاطرات مادر مظلوم مدینه) ◄•✿•►▐


  4. #3
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض






    «شب تاریک و بیم موج»



    نگاه من به آسمانِ پر ستاره دوخته شده است ، نمى دانم فردا چه خواهد شد . با خود فكر مى كنم ، كاش الآن در مدينه بودم !
    خدايا ! آيا خواهم توانست بار ديگر پيامبر را ببينم ؟
    امروز خبردار شدم كه بيمارى پيامبر ، بسيار شديد شده است ، ديگر اميدى به بهبودى او نيست . من خيلى نگران هستم . فردا صبح زود به سوى مدينه خواهم رفت ، من مى خواهم بار ديگر پيامبر را ببينم .
    اكنون، خورشيد روز سه شنبه ، بيست و نهم ماه صَفَر طلوع مى كند و من آماده رفتن مى شوم . دستى به يالِ اسب سفيد و زيبايم مى كشم ، پا در ركاب مى نهم ، من مى خواهم به سوى مدينه بروم .
    آيا تو نيز همراه من مى آيى ؟ تو بايد با عجله همراه من بيايى ، از اينجا تا مدينه ، دو ساعت راه داريم . عشق ديدن پيامبر مرا بى قرار كرده است ، يادم مى آيد آخرين بارى كه پيامبر را ديدم ، خبر از رفتن خود مى داد ، او ديگر از ماندن در اين قفس تنگ دنيا خسته شده بود و دوست داشت كه به اوج آسمان ها پر بكشد و همنشين فرشتگان گردد . آيا من موفّق خواهم شد بار ديگر پيامبر را ببينم ؟[1]
    آنجا را نگاه كن ، آيا ديوارهاى شهر مدينه را مى بينى ؟
    اكنون ما به مدينه رسيده ايم ، بيا جلوتر برويم ، به مركز شهر ، مسجد پيامبر .
    آيا تو هم صداى گريه ها را مى شنوى ؟ براى چه صداى گريه از خانه ها بلند است ؟ چه خبر شده است ؟
    خداى من ! پيامبر از دنيا رفته است .[2]
    اينجا خانه پيامبر است ، صداى گريه فاطمه(س) ، دختر پيامبر به گوش مى رسد .
    آرى ، پيامبر دنيا را وداع گفته است ، اكنون على(ع) دارد بدن مطهر آن حضرت را غسل مى دهد .
    پيامبر خودش وصيّت كرده است كه فقط على(ع) بدن او را غسل دهد ، فرشتگان آسمانى او را يارى مى كنند .[3]
    من با خود مى گويم خوب است به داخل مسجد پيامبر بروم ، مسجدى كه پيامبر در آنجا براى ما بالاى منبر مى رفت و سخن مى گفت ، هنوز طنينِ صداى مهربان او در گوش من است .
    خداى من ! در اين شهر چه خبر است؟ چرا در اين لحظه، مسجد اين قدر خلوت است ؟ پس مردم كجا هستند ؟ آيا كسى از راز خلوتى مسجد خبر دارد ؟[4]




    ▐◄•✿•►  فریاد مهتاب (خاطرات مادر مظلوم مدینه) ◄•✿•►▐


  5. #4
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض







    از مسجد بيرون مى آيم، درِ خانه چند نفر از دوستان خود را مى زنم ، امّا كسى جواب نمى دهد .
    يك نفر دارد به سوى من مى آيد:
    ــ سلام ، آيا مى دانى مردم كجا رفته اند ؟ چرا شهر اين قدر خلوت است .
    ــ مگر خبر ندارى كه همه مردم به سقيفه رفته اند ؟[5]
    ــ سقيفه ديگر كجاست ؟ آنجا چه خبر است ؟
    ــ همراه من بيا ، آنجا خبر مهمّى است .
    من همراه او حركت مى كنم ، تو نيز همراه من بيا .
    او مرا به سوى غرب مدينه مى برد ، ما از شهر خارج مى شويم .
    آنجا را نگاه كن ، آنجا سايبانى است كه به آن سقيفه مى گويند .
    چه جمعيّتى در آنجا جمع شده است ! چه سر و صدايى بلند است !
    به راستى اينجا چه خبر است ؟
    داخل سقيفه ديگر جا نيست ، هر جا را نگاه كنى جمعيّت موج مى زند ، من جمعيّت را مى شكافم و جلو مى روم .
    ــ آقا چه مى كنى ، كجا مى خواهى بروى ؟ مگر نمى بينى كه راه بسته است ؟
    ــ امّا من بايد جلو بروم ، مى خواهم براى دوستانم كه كتابِ مرا مى خوانند گزارش بدهم و سخن بگويم ، آنها حق دارند بفهمند امروز اينجا چه خبر است .
    هر طور كه هست وارد سقيفه مى شوم ، تختى را مى بينم كه پيرمردى بر روى آن خوابيده است .[6]
    جلو مى روم ، گويا پيرمرد مريض است ، رنگ زردى به چهره دارد .
    يك جوان كنار او ايستاده است ، پيرمرد يك جمله مى گويد و جوان سخن او را با صداى بلند تكرار مى كند تا همه بشنوند .[7]
    آيا اين پيرمرد را مى شناسى ؟
    او سَعد است ، رئيس قبيله خَزْرَج ، آن جوان هم ، قيس، پسر اوست كه در كنار او ايستاده است .
    حتماً مى دانى كه مدينه از دو طايفه بزرگ اَوْس و خَزْرَج تشكيل شده است ، اين دو طايفه قبل از اسلام ، همواره در حال جنگ بودند، امّا به بركت اسلام ، صلح و آرامش به ميان آنها برگشته است .
    اكنون ، بزرگان اين دو طايفه در كنار هم جمع شده اند تا براى آينده اين شهر تصميم بگيرند .
    سعد ، بزرگ قبيله خزرج چنين سخن مى گويد:
    اى مردم مدينه ! شما بايد قدر خود را بدانيد ، شما بوديد كه پيامبر را يارى كرديد و اگر شما نبوديد ، اسلام به اين شكوه و عظمت نمى رسيد .
    آرى ، مردم شهر مكّه ، نه تنها پيامبر را يارى نكردند ، بلكه همواره باعث اذيّت و آزار او شدند ، امّا خداوند به ما اين توفيق را داد كه يارى پيامبر را بنماييم و ما تا پاى جان او را يارى كرديم .
    اى مردم مدينه ، با شمشيرهاى شما بود كه دين اسلام ، قدرت پيدا كرد ، آگاه باشيد كه پيامبر از دنيا رفت در حالى كه از شما راضى بود و شما نور چشم او بوديد .
    اكنون پيامبر به ديدار خدا شتافته است و بعد از او حكومت و خلافت، حقّ شما مى باشد .[8]
    همه مردم يك صدا فرياد مى زنند: «اى سعد ! چه زيبا و خوب سخن گفتى ، ما فقط به سخن تو عمل مى كنيم ، تو بايد خليفه مسلمانان باشى» .
    مردم، حسابى به شور افتاده اند ! نگاه كن ! چگونه دور سعد مى چرخند و فرياد مى زنند: «اى سعد ! تو مايه اميد ما هستى ، مرگ بر دشمن تو ! » .[9]
    اين همان شعارى است كه آنها در روزگار جاهليّت مى خواندند ، چه شده است كه اين مسلمانان ، به ياد آن روزها افتاده اند ؟
    هنوز بدن پيامبر دفن نشده است ، آيا بايد اين گونه به جاهليّت برگردند ؟
    گوش كن !
    گويا سخن از خلافت است ، بحث خيلى جدّى است ، اين مردم اينجا جمع شده اند تا جانشين پيامبر را معيّن كنند .
    مگر پيامبر در روز غدير خُمّ ، على(ع) را به عنوان خليفه و جانشين خود معيّن نكرده است ؟
    مگر همين مردم با على(ع) بيعت نكردند ؟ چرا به اين زودى ، همه چيز را فراموش كردند ؟
    از روز غدير خُمّ ، حدود دو ماه گذشته است .
    آيا آنها سخن پيامبر را فراموش كرده اند كه در ميان هزاران نفر، فرياد زد: «مَن كنتُ مَولاه فَهذا عليٌّ مولاه: هر كه من مولا و رهبر او هستم ; اين على مولا و رهبر اوست».[10]
    من در همين فكرها هستم كه صدايى به گوشم مى رسد ، يكى از عقب جمعيّت مى گويد: «مهاجران ، سخن ما را قبول نخواهند كرد ، آنها باسعد بيعت نخواهند كرد ، براى اين كه آنها زودتر از ما مسلمان شده اند و پيامبر از طايفه آنهاست» .
    همه به فكر فرو مى روند ، آرى ، مهاجران كسانى هستند كه در شهر مكّه به پيامبر ايمان آوردند و همراه آن حضرت به مدينه هجرت كردند .
    آنها اوّلين كسانى هستند كه به پيامبر ايمان آوردند و خيلى از آنها از طايفه پيامبر (قريش) هستند .
    يكى جواب مى دهد: «ما به آنها خواهيم گفت: دو خليفه معيّن مى كنيم ، يكى از شما ، ديگرى از ما» .
    سعد اين سخن را مى شنود رو به او مى كند و مى گويد: «اين سخن را نگوييد كه اين آغاز شكست شما خواهد بود ، شما بايد بر حرف خود ثابت بمانيد ، شما تأكيد كنيد كه خليفه بايد از ميان مردم مدينه باشد ، آنها مجبور مى شوند قبول كنند» .[11]



    ▐◄•✿•►  فریاد مهتاب (خاطرات مادر مظلوم مدینه) ◄•✿•►▐


  6. #5
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض






    حتماً تو هم مثل من با دیدن این صحنه ها خیلی تعجب می کنی. من نزدیک یکی از این مردم می روم و به او چنین می گویم:

    • مگر در غدیر خمّ، پیامبر، علی علیه السلام را به عنوان جانشین خود معرفی نکرد؟

    پس چرا می خواهید در میان مسلمانان اختلاف بیاندازید؟

    • ما اختلاف را آغاز نکرده ایم، این مهاجران بودند که اختلاف را شروع کردند.
    • عجب حرف هایی میزنی! این جمعیت را شما در اینجا جمع کرده اید یا مهاجران؟ این شما هستید که می خواهید خلیفه ی پیامبر، همشهری شما باشد، تو را به خدا! دست از این حرفها بردارید، قدری به فکر اسلام باشید، آیا گناه علی علیه السلام این است که اهل مکّه است؟! آخر شما چه کسی را بهتر از او می توانید پیدا کنید؟
    • ما با خلافت علی، هیچ حرفی نداریم.
    • پس برای چه اینجا جمع شده اید و می خواهید سعد را خلیفه ی خود کنید؟

    • خبر هایی به ما رسیده است که مهاجران می خواهند شخص دیگری را به عنوان خلیفه معرّفی کنند. ما می دانیم عُمَر (پسر خطّاب) فکر هایی را در سر دارد.
    • آخر برای چه؟
    • مگر تو نمی دانی بعضی از این مهاجران که اهل مکّه هستند، کینه علی به دل دارند، مگر نمی دانی در جنگ بدر و اُحُد، علی عدّه ی زیادی از مشرکان مکّه را به قتل رساند؟ آنهایی که به دست علی کشته شدند؛ برادر، پدر و یا یکی از اقوامِ این مهاجران بودند، برای همین، آنها کینه ی علی را به دل دارند .[12].
    • مگر نمی دانی که علی برای دفاع از اسلام دست به شمشیر برد؟ اگر شمشیر او نبود مشرکان، همه ی مسلمانان را می کشتند.
    • درست است، اما آن ها امروز به فکر انتقام خون بزرگان خود هستند، آنها قسم خورده اند که علی را خانه نشین کنند، وقتی که ما از تصمیم مهاجران با خبر شدیم، تصمیم گرفتیم تا از آنها عقب نیافتیم و برای همین این جلسه را تشکیل دادیم، مگر خبر نداری که آنها زودتر از ما جلسه گرفته اند و در مورد خلافت به نتایجی رسیده اند؟ .[13]

    همسفر خوبم!
    گویا در این شهر خبرهای زیادی است، به راستی چه کسانی قسم خورده اند که حقّ علی علیه السلام را غصب کنند؟




    ▐◄•✿•►  فریاد مهتاب (خاطرات مادر مظلوم مدینه) ◄•✿•►▐


  7. #6
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض







    نمی دانم آیا بدن پیامبر دفن شده است؟ چرا مردم، این قدر بی وفا شده اند؟
    این ها که تا دیروز، احترام زیادی به پیامبر می گذاشتند، چرا امروز نمی خواهند بر بدن پیامبر نماز بخوانند؟[14]
    همسفرم! بیا، من و تو به سوی خانه ی پیامبر برویم.
    نگاه کن، علی علیه السلام، بدن پیابمر را غسل داده و کفن نموده است و خودش اولین کسی است که بر پیکر پاک او، نماز خوانده است.
    پیامبر در آخرین لحظه های زندگی خود، از علی عیله السلام خواست، تا زمانی که بدن او را به خاک نسپرده است از پیکر او جدا نشود. [15]
    نگاه کن، علی علیه السلام از خانه پیامبر بیرون می آید و از مردم می خواهد تا بیایند و بر پیکر پیامبر نماز بخوانند.
    مردم ده نفر، ده نفر، وارد خانه می شوند و بر آن حضرت نماز می خوانند.
    علی علیه السلام تصمیم دارد وقتی نماز مسلمانان تمام شود، بدن پیامبر را در خانه خودش دفن کند.
    البته عده ای می گویند که پیامبر را در قبرستان بقیع دفن کنیم، عده ای هم می گویند که بدن پیامبر را در کنار منبر، در داخل مسجد به خاک بسپاریم.
    اما نظر علی علیه السلام این است که پیامبر در همان مکانی که جان داده است، دفن شدد. [16]
    خانه ی پیامبر، خانه کوچکی است، مساحت آن، حدود نه متر مربع است، برای همین، باید صبر کرد تا مردم ده نفر ده نفر، وارد خانه شوند و نماز بخوانند و این زمان زیادی می گیرد. [17]
    نگاه کن، عده ای که نماز خوانده اند، به سوی سقیفه حرکت می کنند تا ببینند آنجا چه خبر است.
    آری، تعداد کمی هم که در اینجا بودند به سوی سقیفه می روند، دیگر اینجا خیلی خلوت شده است، در مقابل، در سقیفه خیلی شلوغ است.





    ▐◄•✿•►  فریاد مهتاب (خاطرات مادر مظلوم مدینه) ◄•✿•►▐


  8. #7
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض






    همسفرم! آنجا را نگاه کن! آن دو نفر را می گویم که سراسیمه به این سو می آیند. گویا آنها از سقیه می آیند. [18]
    نمی دانم چرا آنها خیلی ناراحت هستند، آیا موافقی با آنها سخن بگوییم؟
    صبر کنید، آخر با این عجله به کجا می روید؟
    ما هر چه سریع تر باید نزد بزرگان خود برویم، ما هرگز اجازه نخواهیم داد خلیفه از میان مردم مدینه انتخاب شود.
    آنها این را می گویند و بهسرعت به سوی خانه ی پیامبر می روند.
    یکی از آنها وارد خانه می سود و در کنار عُمَر ( پسر خطّاب) می نشیند، او دست عُمَر را می گیرد و به او می گوید:

    • هر چه زودتر بلند شو!
    • مگر نمی بینی من اینجا کار دارم؟ پیکر پیامبر هنوز دفن نشده است.
    • چاره ای نیست، من با تو کار مهمی دارم.
    • خوب، حرف تو چیست؟
    • اینجا که نمی شود، باید برویم بیرون.

    عُمَر از جای خود بلند می شود و همراه او به بیرون خانه می رود:

    • حرفت را زود بزن! ببینم چه خبری داری.
    • ای عُمَر، چرا نشسته ای؟ مردم مدینه در سقیفه جمه شده اند و می خواهند با سعد، بزرگ قبیله ی خزرج، بیعت کنند. ما باید زود به آنجا برویم و گرنه همه نقشه های ما خراب خواهد شد.

    عُمَر لحظه ای با خود فکر می کند، او به یاد می آورد که مدتی قبل با مهاجران سخن گفته بود و نقشه ی خود را به آنان خبر داده بود، اکنون عُمَر باور نمی کند که انصار این قدر شریع برای خلافت، دست به کار شده باشند!
    عُمَر با عجله به خانه پیامبر می رود، شاید خیال کنی او می خواهد به علی علیه السلام خبر بدهد، امّا این طور نیست، عمر قبلاً فکر هایی را درسر داشته است، او برای مقام خلافت نقشه هایی کشیده است!!
    خوب است ما هم داخل خانه شویم، نگاه کن، عُمَر دست ابوبکر را گرفته است و از او می خواهد که بلند شود.
    ابوبکر به او می گوید:

    • می خواهی چه کنی؟ چرا بین قدر عجله داری؟
    • باید با هم به جایی برویم، ما زود برمیگردیم.
    • کجا برویم؟ ما تا پیامبر را دفن نکنیم نباید جایی برویم.
    • فتنه ای بزرگ در سقیفه روشن شده است، ما باید خود را به آنجا برسانیم. [19]

    نگاه کن، عُمَر و ابوبکر همراه با عده ای به سوی سقیفه می روند.

    ▐◄•✿•►  فریاد مهتاب (خاطرات مادر مظلوم مدینه) ◄•✿•►▐


  9. #8
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض







    در سقیفه چه شوری برپا شده است، همه ی انصار به توافق رسیده اند که با سعد بیعت کنند.
    آنها دور سعد می چرخند و شعار می دهند، ظاهراً هیچ کس با خلافت سعد مخالف نیست.
    سعد بسیار خوشحال است، او تا خلافت و حکومت بر سرزمین حجاز بیش از چند قدم، فاصله ندارد.
    در این میان ابوبکر و عُمَر و همراهان او از راه می رسند، انها از دیدن این همه جمعیت که در آنجا جمع شده اند تعجب می کنند.
    نگاه کن!
    ابوبکر جلو می رود، او سنش از همه بیشتر است و ریش سفید مهاجران می باشد.
    او رو به مردم می کند و چنین می گوید: « ای مردم مدینه! شما بودید که دین خدا را یاری کردید، ما هیچ کس را به اندازه ی شما دوست نداریم، شما برادران ما هستید. مگر نمی دانید که ما اولین کسانی بودیم که به پیامبر ایمان آوردیم. ما از نزدیکان پیامبر هستیم. بیایید خلافت ما را قبول کنید، ما قول می دهیم که هیچ کاری را بدون مشورت شما انجام ندهیم.» [20]


    ▐◄•✿•►  فریاد مهتاب (خاطرات مادر مظلوم مدینه) ◄•✿•►▐


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •