مراحل اخلاق در قرآن سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
مراحل اخلاق در قرآن
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 1 , از مجموع 1
  1. #1
    عضو ماندگار
    خادمه صدیقه طاهره(س) آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 12,738      تشکر : 34,808
    35,558 در 11,353 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    خادمه صدیقه طاهره(س) آنلاین نیست.

    پیش فرض مراحل اخلاق در قرآن




    بسم الله الرحمن الرحیم

    مراحل اخلاق در قرآن

    دشمن بر دوگونه است: دشمن حسود و عيبجو كه فقط مى‏كوشد عيب را ببيند گرچه عيبى در ميان نباشد، و دشمن خردمند. دشمن حسود و عيب‏جو حشره گونه روى نقاط ضعف مى‏نشيند. اما دشمن خردمندى كه غرضش بد ولى كارش خوب است، حسن فعلى و قبح فاعلى دارد، چون از يك سو مى‏خواهد انسان را از پا در بياورد; ولى از سوى ديگر كارش خوب است و حساب شده، نقطه ضعفها را گوشزد مى‏كند; مثلا، اگر در حضور عده‏اى اعتراض كند و مقصودش ريختن آبروى انسان باشد، از اين نظر كارش بد است; ولى تشخيص درست عيب كار خوبى است. عده‏اى سعى مى‏كردند انتقاد سازنده دشمنان فرزانه را نيز مغتنم بشمارند. چون آنها به صورت حساب شده‏اى عيب را شناسايى مى‏كنند.
    ضعفهاى ديگران را، هم حشره گونه مى‏توان ديد و هم پزشك گونه. اگر انتقاد حشره گونه باشد، هم قبح فاعلى دارد و هم قبح فعلى و نارواست; اما اگر انتقاد، پزشك گونه باشد، حسن فاعلى و فعلى دارد. كسانى كه درصدد تهذيب روح هستند از اين شرط و راه سوم هم مدد مى‏گيرند.

    نتيجه شناخت دشمن
    وقتى انسان دوست و دشمن را شناخت، آنگاه بر اساس آيه
    «و اعدوا لهم ما استطعتم من قوة‏» (29)
    خود را مسلح مى‏كند و هنگامى كه وارد كار اجتماعى شد از گزند تهاجم محفوظ مى‏ماند و اين محصول تهذيب قرآنى است.
    اميرالمؤمنين (عليه السلام) مى‏فرمايد:
    اين زرق و برق دنيا شما را رها مى‏كند، ولى قبل از اين‏كه او شما را رها كند شما آن را رها كنيد:
    «و آمركم بالرفص لهذه الدنيا التاركة لكم، الزائلة عنكم و ان لم تكونوا تحبون تركها» (30) .
    انسان همانند گل، گلابى دارد و گلاب او حيثيت اوست. حال اگر گلاب از گل گرفته شد، تفاله بى ارزشى از آن باقى مى‏ماند كه آن را به دور مى‏ريزند. دنيا گلاب را از انسان مى‏گيرد و او را تفاله كرده، رها مى‏كند. البته ترك دنيا غير از ترك خدمت‏به مردم است. انزوا و گوشه‏گيرى و ترك خدمت‏به جامعه روا نيست; زيرا خدمت‏به مردم مسلمان عبادت است. ترك دنيا كه مطلوب است همان ترك زرق و برق و رهايى از هوا و هوس است. از اين كه اگر ما كارى انجام بدهيم، توقع تشكر داريم، معلوم مى‏شود كه براى رضاى خدا آن را انجام نمى‏دهيم. اين بيمارى در بسيارى از ما هست.
    اميرالمؤمنين (عليه‏السلام) در عهدنامه مالك اشتر مى‏فرمايند: خويشتن را از خودپسندى بر كنار دار و نسبت‏به آنچه از خودت اعجاب تو را برمى‏انگيزد اعتماد مكن. مبادا ستايش را دوست‏بدارى; زيرا كه آن مطمئن‏ترين فرصت‏براى شيطان است:
    «و اياك و الاعجاب بنفسك و الثقة بما يعجبك منها وحب الاطرء فان ذلك من اوثق فرص الشيطان في نفسه ليمحق ما يكون من احسان المحسنين‏» (31)
    پرشورترين صحنه تهاجم شيطان وقتى است كه ديگران از انسان تعريف مى‏كنند; چون انسان در آن حال حب نفس دارد و حب نفس با حب خدا سازگار نيست. در اين صورت، اين محبوب دروغين كه دشمن راستين است «امير» مى‏شود و او هم جز به زشتى امر نمى‏كند.
    برخى حيوانات از پليدترين مواد تغذيه مى‏كنند و از آنها لذت مى‏برند. مانند بعضى از حشرات كه گلهاى معطر را رها مى‏كنند و به سراغ مواد پليد، بدبو و عفن مى‏روند و از آنها لذت هم مى‏برند. آيا هيچ احتمال داده‏ايد كه ما هم احيانا مثل آنها باشيم؟ به هر تقدير تا انسان، دوست و دشمن حقيقى خود را نشناسد نجات نمى‏يابد.

    حق مدارى نه خود محورى
    همان‏گونه كه به حسب ظاهر، كعبه قبله مسلمانان و مطاف زايران است، از نظر باطن هم هر انسانى، قبله و مطافى دارد و قبله هر كسى، هدف خاص اوست كه براى نيل به آن هدف، به سمت آن حركت مى‏كند و مطاف هركسى، چيزى است كه در مدار آن مى‏گردد. برخى خود محور و خودمدار و برخى ديگر، حق محور و حق مدارند.
    قبله كسانى كه خود مدار و خودمحورند، منافع شخصى آنهاست. قرآن كريم از انسان خود محور، به
    «فمنهم ظالم لنفسه‏» (32)
    ياد كرده و در تعبيرات روايى آمده است كه او
    «يحوم حوم نفسه‏» (33)
    چنين كسى بر خود ستم كرده است; زيرا قبله اصلى خود را نشناخته و مطاف و مدار اصيل خويش را نيافته است.
    گروه ديگر، حق محورند و قبله و مطاف و مدار آنها، حق است; خواه به سود آنها باشد و خواه به زيان آنها. البته حق به زيان كسى نيست، چنان كه باطل به سود كسى نخواهد بود; چون باطل، نه موافق با نظام آفرينش است و نه موافق با هدف آفرينش انسان.
    از اين رو، امام صادق (عليه‏السلام) مى‏فرمايد:
    «ان من حقيقة الايمان ان تؤثر الحق و ان ضرك على الباطل و ان نفعك، و ان لا يجوز منطقك علمك‏» (34)
    از نشانه‏ها و آثار ايمان حقيقى آن است كه حق را گر چه به زيان شما باشد بپذيريد و باطل را گرچه به سود شما باشد نپذيريد. سود و زيان در اين حديث، راجع به تشخيص خود شخص و ناظر به خصوص نفع و ضرر مادى است، و گرنه هيچ حقى زيان‏آور نبوده و هيچ باطلى سودمند نيست.
    اين حديث‏شريف حاوى دو دستور در زمينه تهذيب اخلاق است كه يكى مربوط به امور عملى و ديگرى در ارتباط با امور نظرى و علمى است. حضرت فرمود: در كارهاى عملى، حق را انتخاب كنيد و به آن راى دهيد گرچه در ظاهر به زيان شما باشد، و باطل پسند نباشيد گرچه در ظاهر به سود شما باشد. از نظر علمى، بيش از مقدار دانشتان ننويسيد و سخن نگوييد. مبادا استادى در كلاس درس بخواهد از جهل شاگرد سوء استفاده كند، و بيش از نصاب علمى‏خود سخن بگويد يا كسى هنگام تنظيم مقاله‏اى از جهل خوانندگان سوء استفاده كرده بيش از مقدار دانشش بنويسد. براى مؤمن، زبان يا قلم امام نيست، بلكه عقل و علم امام است; يعنى زبان و قلم انسان بايد به عقل و علم او اقتدا كند.

    آزمون حق مدارى
    نصيحت پذيرى و حق گرايى، نشانه انتخاب راه درست وحق مدارى است. اگر نصيحت‏پذيرى يا حتى شنيدن نصيحت‏براى ما دشوار باشد و به ذائقه ما تلخ آيد، نشانه آن است كه بيماريم; چنانكه اگر از ميوه يا غذاى شيرين احساس تلخى كرديم، بايد بدانيم كه بيمار هستيم.
    ضرب‏المثل «حق تلخ است‏»، در حقيقت پيام بيماران است; نه پيام تندرستان! تندرستان حق را شيرين مى‏دانند. اگر كسى بگويد قند يا گلابى شاداب تلخ است، از حال خودش حرف زده، نه از حال قند و گلابى و بدين معناست كه من بيمارم. گاهى بدن متورم مى‏شود و انسان خود را فربه مى‏پندارد. يكى از مثلهاى رايج عربى كه به صورتهاى گوناگون در زبان فارسى هم ظهور كرده است، اين است: «قد استسمنت ذاورم‏» (35) ; يعنى متورم را فربه پنداشتى. آماس كه نوعى بيمارى است، غير از فربهى است. گاهى انسان ترقى كاذب را كه آماس است، فربهى و رشد اجتماعى يا اقتصادى تلقى مى‏كند، در حالى‏كه معيار رشد، حق‏پذيرى است.
    تنها حق به حال انسان نافع است و حق را هم جز خدا نمى‏گويد:
    «الحق من ربك‏» (36)
    حق، يعنى قانون و دستور درست، از خداست و خدا خود حق محض است و حق «از» او نشئت مى‏گيرد، نه اين كه حق «با» او باشد. پس چيزى «با» او نيست، بلكه هر حقى «از» اوست.

    خود بينى يا خدابينى؟
    انسان بر سر دوراهى قرار دارد، يا حقيقت‏خود را مى‏يابد و بر كمال آن مى‏افزايد; يا آن را گم كرده سرمايه را از دست مى‏دهد.
    كمال انسان در اين است كه خود را به «اصل‏» برساند و رسيدن انسان به اصل خود، كه كمال اوست‏با خودبينى جمع نمى‏شود و از اين جهت از كمال انسانى به «مقام فنا» ياد مى‏كنند; پس كسى كه خود را نبيند و به فكر خود نباشد و اصل خود را شناسايى كند و مطيع او باشد به كمال مى‏رسد.
    اين مرحله، بحث اخلاقى روشنى دارد كه خود بينى با كمال، سازگار نيست; اما مهم اين نيست كه انسان «خودبين‏» نباشد; مهم اين است كه انسان «خدابين‏» باشد; زيرا خود بينى مانع، ولى خدابينى، شرط رسيدن به كمال است و بين اين دو مطلب، فرق بسيار است. اگر گفتيم: «بايد از خود بينى نجات پيدا كنيم چون مانع كمال است‏»، بحثى اخلاقى است. در اين صورت حداكثر اين است كه انسان، متواضع و خدمتگزار باشد و بكوشد كه از جهنم برهد و به بهشت‏برسد، ولى اگر گفتيم: «خود بينى مانع كمال و خدابينى شرط آن است‏»، بحث صبغه عرفانى مى‏يابد. بنابراين، «كامل‏» كسى نيست كه خود را نبيند، بلكه كسى است كه خدا را ببيند; يعنى تكبر و مانند آن مانع كمال است و شرط اساسى كمال، خدابينى است.

    آثار خدابينى
    وقتى خدا بينى، محور كمال قرار گرفت، انسان سالك نه تنها خود را نمى‏بيند و به خود اعتماد و اعتنايى ندارد; بلكه به ديگران نيز اعتنا ندارد و علوم، اموال و حتى فضايلى كه فراهم كرده نيز نمى‏بيند و به آنها اعتماد ندارد; زيرا در اين ديدگاه وسيع تنها شرط كمال، خدابينى است و خدابينى با غيربينى جمع نمى‏شود. خدابين مجموعه جهان آفرينش را آيات، ابزار و مظاهر فيض خدا مى‏داند و هر چه يا هر شخصى را كه مى‏بيند به عنوان بنده و مجراى فيض خدا مى‏بيند. آنچه شاعر مى‏گويد:
    گرچه تير از كمان همى گذرد
    از كماندار بيند اهل خرد
    اختصاصى به تير و كمان و تيراندازى ندارد و اين سخن بلند مثال است و بدين معناست كه هر كار خيرى از كسى به انسان برسد، انسان سالك، خدا را منشا آن اثر، و آن شخص را وسيله مى‏دانسته، مى‏گويد: «خدا را شكر كه به اين وسيله، مشكلم را حل كرده است‏» و نمى‏گويد: «اين شخص، مشكل مرا حل كرده‏» تا «ملحد» شود و نه مى‏گويد: «اول خدا و دوم فلان شخص، مشكل مرا، حل كرده‏» تا «مشرك‏» گردد; نه تفكر قارونى دارد تا بگويد: «من خودم زحمت كشيده و اين علم يا مال را فراهم كرده‏ام‏» و نه تفكر قبطى و نبطى، كه گاهى فرعون و گاهى هامان را مرجع و ملجا حل مشكلها بداند.
    علت اين‏كه خدابينى، شرط كمال و خودبينى، مانع آن است اين است كه اگر كسى خودبين نباشد، غير را مى‏بيند و باز در بين راه مى‏ماند; ولى اگر خدا بين باشد، غير را نمى‏بيند. چون خداوند، هستى كامل و نامتناهى است و علم، قدرت، جود و سخا، حيات و احيا را به طور نامتناهى دارد. پس هر چيزى كه در هر گوشه عالم پيدا شود، آيت و علامت افاضه خداست.
    چون سراسر جهان آفرينش، فيض خداست، خدابين همه جهان را مجراى فيض خدا دانسته خود را ابزار دست‏خدا مى‏يابد و براى خود، استقلالى قايل نيست، بنابراين، فانى مى‏شود. البته «فانى‏» شدن كه يكى از كمالات انسانى است‏به معناى نابود شدن نيست; بلكه به معناى نديدن ماسواست. انسان فانى، نه خود را مى‏بيند و نه غير خود را، جهان را نيز فانى شده مى‏يابد. وقتى خود را در اختيار ذات اقدس خداوند قرار داده، از خود خواسته‏اى نداشت، همه شئون او را خدا اداره مى‏كند، و اين مقام منيع همان ولايت الهى است كه بنده تحت ولايت مولا اداره مى‏شود.

    احمق خودبينى
    در آثار ادبى آمده است كه انسان احمق از ستايش و مداحى لذت مى‏برد. پس آن كس كه از ستايش لذت مى‏برد گرفتار «حمق‏» است; زيرا ستايش در برابر كمال است و كمال واقعى از آن خداست:
    «الحمد لله رب العالمين‏».
    انسانى كه آيينه دار كمال و جمال و جلال حق است ذاتا مستحق مدح و ثنا نيست و اگر كسى از مدح و ثنا خوشحال شود، مى‏پندارد اين كمال، از آن خود اوست و او سزاوار مدح و ثناست از اين رو باد مى‏كند:
    «احمق را ستايش خوش آيد چون لاشه كه در كعبش دمى فربه نمايد» (43) .
    براى اين كه پوست گوسفند ذبح شده را آسانتر بكنند، از طريق كعب (نى) در آن مى‏دمند. آنگاه رهگذر ناآگاه، مى‏پندارد گوسفند فربه است. اين تمثيل، برداشتى اخلاقى است.
    همين مطلب، برداشتى عرفانى نيز دارد; مى‏گويند انسان اگر خودبينى را رها و خود را در خداى سبحان فانى كند، مانند گوسفندى است كه بميرد. وقتى گوسفند بميرد صاحب گوسفند از دم و نفس خود در آن مى‏دمد; يعنى، تا كنون گوسفند با نفس حيوانى مانوس بوده است و با آن دم برمى‏آورد، ولى اكنون نفس انسانى در آن دميده شده است. همچنين اگر كسى خود را ببيند، با نفس خودى و انسانى زندگى مى‏كند، ولى اگر به مقام فنا برسد، خود نفسى نمى‏كشد و فقط با نفس الهى زنده است، كسى كه به مقام فنا مى‏رسد، همه كارهاى او را خدا اداره مى‏كند.

    ولايت ‏خدا و ولايت‏ شيطان
    خداوند برخى انسانها را به حال خودشان وامى‏گذارد و بعضى را تحت ولايت‏شيطان اداره مى‏كند; كسى را كه خدا را ببيند و نفس الهى در او دميده شود، خداى سبحان خود، كارهايش را بر عهده مى‏گيرد و اين همان مقام «ولايت‏» است كه خدا ولى و مسئول تدبير و اداره انسان باشد:
    «الله ولى الذين امنوا».
    چنين انسانى در مسير بد نمى‏انديشد و در راه بد، قدم بر نمى‏دارد. اين راه، مخصوص انبيا و ائمه (عليهم السلام) نيست، گرچه آنها راهيان موفق اين راهند; بلكه براى شاگردان انبيا و اوليا هم باز است.
    اثر ولايت‏خدا كه متولى كار انسان است، اين است كه انسان را از تيرگيها خارج و به سوى نور مى‏برد:
    «يخرجهم من الظلمات الى النور» (44) .
    چنين انسانى در مسائل علمى، گرفتار تيرگى جهل و در مسائل عملى، گرفتار ظلمت ظلم و ضلالت نمى‏شود، ولى اگر كسى خدا را نبيند و خود را ببيند، به ناچار، جهان را هم مى‏بيند و براى آن اصالتى قايل است و معبود او همان زرق و برقى است كه برايش فريبا و زيباست. در نتيجه چنين انسانى به ناچار خود را گم مى‏كند كه از آن به «ضلالت‏» ياد مى‏شود. ضال يعنى گم‏شده كسى است كه راه را از دست داده است و هرگز به مقصد نمى‏رسد. انسان گم‏شده، ابزار دست‏شيطان است. اهل معرفت و عالمان اخلاق كوشيده‏اند تا در چهره مثلهايى بازگو كنند كه گم شده، تحت ولايت‏شيطان است. نمونه‏هايى از مثلهاى مزبور بدين شرح است:
    1. مرحوم شيخ بهائى مى‏گويد:
    مردى كه نشانه سجده، همچون دينارى مدور بر پيشانى او نقش بسته بود بر در بارگاه سلطانى به انتظار «صله‏» نشسته بود; زاهد صاحبدلى به اين داغدار گفت: تو كه آن سكه را بر پيشانى دارى، چرا در آستانه سلطانى؟ زاهد ديگرى گفت: اين سكه (داغى كه بر پيشانى داشت) قلب و مغشوش است و خريدار ندارد.
    از سوى ديگر، امام سجاد و ساير امامان(عليهم السلام) به اين فضيلت، موصوف بودند كه پيشانى آنان نشانه سجده داشت و اصولا يكى از نقصهاى مردم با ايمان اين است كه پيشانى آنان صاف باشد. در گذشته، مؤمنان يا صحابه به يكديگر مى‏گفتند: «مالي اراك جلحاء»; چرا پيشانيت صاف است؟ كنايه از اين كه چرا تنها به نماز واجب اكتفا مى‏كنى و نمازهاى نافله نمى‏خوانى! امام اميرالمؤمنين(عليه‏السلام) نيز مى‏فرمايد: مكروه مى‏دارم كه پيشانى آدمى صاف باشد و هيچ گونه اثر سجده بر آن نباشد:
    «اني لاكره للرجل ان ترى جبهته جلحاء ليس فيها شي‏ء من اثر السجود» (45) .
    اين سكه، سكه مقبول است; چون در بازار الهى خريدار دارد، اما آن سكه، مغشوش است و مانند اسكناس جعلى خريدار ندارد.
    2. به ژنده پوشى كه لباس مندرسى در بر داشت، گفتند: آيا اين خرقه را نمى‏فروشى؟ گفت اين، دام من است. اگر دامم را بفروشم، به چه وسيله شكار كنم؟ اگر كسى از راه حق گم شود شيطان او را اين چنين مى‏خرد و به دام مى‏اندازد.
    همان طور كه بعضى خريداران تنها لباس‏هاى كهنه و ظرفهاى شكسته را مى‏خرند، در بازار انسان فروشى نيز شيطان فقط گم شده‏ها را مى‏خرد و كارى با انسانهاى صالح ندارد. چون انسانهاى صالح او را «رجم‏»و به سوى او تيراندازى مى‏كنند. نه تنها به زبان مى‏گويند: «اگعوذ بالله من الشيطان الرجيم‏»، بلكه واقعا به سوى او تيراندازى مى‏كنند. هر قطره اشكى كه از چشم بنده صالح فرو مى‏ريزد سيلى بنيان كن براى شيطان و شيطنت است، هر قدم خيرى كه عبد صالح بر مى‏دارد، تيرى به سينه و چشم اوست.
    3. وعاظ السلاطين و تحصيل كرده‏هاى دربارها مانند انبر آتش بودند كه صاحبان زر و زور، به وسيله آنان، آتش را جابه جا مى‏كردند (46) .

    سرانجام خودبينى و خودستايى
    ذات اقدس خداوند خودستايى را وصف گروهى از اسرائيليها دانسته، مى‏فرمايد:
    «الم تر الى الذين يزكون انفسهم بل الله يزكى من يشاء و لا يظلمون فتيلا» (47)
    آيا نمى‏نگريد كسانى را كه خودپسند و مغرورند و خويش را مى‏ستايند!
    مدح و خودستايى سه حالت دارد: گاهى انسان دروغ مى‏گويد و ادعاى بى‏جايى دارد. چنين كسى كه در باره او گفته شده:
    «هلك من ادعى و خاب من افترى‏» (48)
    گذشته از خودبينى مذموم، سخنش كذب و حرام است; اما گاهى سخن و ستايش او كذب نيست; يعنى حقيقتا درجه‏اى علمى يا كمالى عملى دارد; اما همين عجب و غرور، زشت است. خودستايى به اين معنا كه من اين كمال را دارم، تكبر، غرور، عجب است و مذموم.
    گاهى كسى كمال علمى يا عملى را دارد و ضرورت هم اقتضا مى‏كند كه خودرا به داشتن آن معرفى كند كه ازباب عجب و خودستايى و خودپسندى نيست;بلكه از باب اتمام حجت و از باب
    «اما بنعمة ربك فحدث‏» (49)
    است،چنانكه اميرالمؤمنين (عليه السلام) گاهى در نامه‏هايى كه براى امويان‏مى‏نگارد خود را به عظمت معرفى مى‏كند و آنگاه مى‏فرمايد:
    «لولا ما نهى‏الله عنه من تزكية المرء نفسه لذكر ذاكر فضائل جمة‏» (50)
    اگر خداوند ازخودستايى نهى نكرده بود، فضايل فراوان خود را برمى‏شمردم. غرض آن كه، اگرانسان توفيق خدمتى يافت و آنگاه آن را به رخ ديگران كشيد، عمدا سعى خودراهدر داده است و اگر خدا به ما توفيقى داده، علمى آموخته و عملى اندوخته‏ايم بايد معتقد باشيم نعمت الهى است و آن را به خدا نسبت‏بدهيم نه به‏خود.
    خودستايى، كار اسرائيليها و برخى از ترسايان است كه به دروغ گفتند:
    «نحن ابناء الله و احباؤه‏» (51)
    يا گفتند:
    «لن يدخل الجنة الا من كان هودا او نصارى‏» (52)
    بهشت مخصوص يهوديها يا ترساهاست كه اين نيز دروغ است; يا گفتند:
    «لن تمسنا النار الا اياما معدودة قل اتخذتم عند الله عهدا فلن يخلف الله عهده ام تقولون على الله ما لا تعلمون‏» (53)
    ما در قيامت، بيش از چند روز معذب نيستيم. خداوند مى‏فرمايد: آيا شما از خداوند عهد و ميثاقى گرفته‏ايد؟ اين خودستاييها براى چيست؟
    خودبينى و خودستايى، بسيار زشت است و اگر به صورت بيمارى واگيردارى درآيد و به جامعه ستايى و گروه ستايى تبديل گردد، بلاى عظيمى مى‏شود و خطر نژاد پرستى مانند نژاد پرستى اسرائيليها، را در پى دارد; از اين رو قرآن و سنت معصومين (عليهم السلام) خودستايى فردى را تحريم و منع كرده‏اند تا به نژاد پرستى منجر نشود.

    فيض الهى
    قرآن كريم تزكيه را در عين حال كه لازم مى‏داند، دسترسى به آن را محصول فيض خدا شمرده، مى‏فرمايد: كسى كه توفيق تهذيب روح پيدا كرد، بايد بداند كه نعمت الهى نصيبش شده و بايد حق و قدر اين نعمت را با استمرار مجاهده با شيطان درون، حفظ كند. در سوره مباركه «نور» مى‏فرمايد:
    «لولا فضل الله عليكم و رحمته ما زكى منكم من احد ابدا» (54)
    اگر فضل و لطف الهى نبود، هيچ يك از شما به نزاهت روح راه نمى‏يافتيد. گرايشى كه در دل پيدا مى‏شود، فيض خداست.
    گرچه غير از انبيا و اولياى الهى (عليهم السلام) ديگران هرچه دارند فيض «با واسطه‏» است، ولى راه نزديكى را على (عليه السلام) ارائه كرده و به ما فرموده است: شما كريمانه زندگى كنيد; هرگز دستتان به جيب و كيف كسى نباشد. انسان همان طور كه مى‏تواند مستقيما روزى خود را از خدا دريافت كند، مى‏تواند تهذيب روح، معرفت و «عزوف‏» شدن نفس را نيز از خدا دريافت كند. كسى كه همواره سعى مى‏كند شاگرد ديگران باشد هميشه صدقه خور اين و آن است! انسان بايد به جايى برسد كه نيازى به استاد و كتاب نداشته باشد. كسى كه در محضر درس ديگرى يا در كنار كتاب مصنفى قرار مى‏گيرد در حقيقت، مهمان فكر اوست; ولى اگر كوشيد اين فيض علمى را بى‏واسطه يا با واسطه كمترى از ذات اقدس خداوند دريافت كند، علم او كريمانه است.
    بيان نورانى على (عليه السلام) كه فرمود:
    «و ان استطعت الا يكون بينك و بين الله ذو نعمة فافعل‏» (55)
    ناظر به همين است، يعنى اگر كريمانه كوشيدى تا بين تو و خدايت كسى فاصله و واسطه نباشد تا به وسيله او، روزى به دست تو برسد، اين كار را بكن. چون خدا با شما از همه ما سوا نزديكتر است.
    پس هر تزكيه‏اى فيض الهى است. كسى كه اين راهها را پيمود، در مصاف با شيطان شركت و بر اثر مخالفت‏با او پيروزمندانه و سرافراز از صحنه جهاد اكبر بيرون آمد و در نتيجه به تعبير اميرمؤمنان على (عليه‏السلام)، عقل عارف و نفس عزوف پيدا كرده:
    «لا يزكو عند الله سبحانه الا عقل عارف و نفس عزوف‏» (56)
    بايد اين راه را ادامه بدهد. مبادا بگويد: من آنم كه زحمت كشيدم و خود را مهذب كردم; زيرا اين تفاخر مذموم، مايه سقوط اوست.
    شيطان همين كه گفت: «انا خير منه‏»، خداوند به او فرمود:
    «فاهبط منها فما يكون لك ان تتكبر فيها» (57)
    اين منزلت، منزلت تكبر نيست; پايين برو. اين اصل براى هميشه هست. شيطانى كه ساليان متمادى عبادت كرد و منزلتى يافت، خودستايى و غرور، مايه هبوط او شد و ديگران نيز مانند او خواهند بود; زيرا در نظام كلى هيچ فرقى بين انسان و غير انسان نيست. در اين نظام، سنتهاى الهى حاكم است، نه سنتهاى قبيله‏اى و نژادى و روابط قوم و خويشى.
    اميرالمؤمنين (عليه السلام) مى‏فرمايد:
    خداوند بهشت را جاى پاكان قرار داده و كسى را كه اندك لغزشى داشته از بهشت‏بيرون كرده است پس ديگر، اهل لغزش را به بهشت راه نمى‏دهند. چون بهشت جاى لغزشكار نيست. اگر لغزشكار در بهشت جايى مى‏داشت، پس چرا آدم را بيرون كردند؟ خدايى كه لغزشكار را از بهشت مى‏راند، هرگز لغزشكار را به آن‏جا راه نمى‏دهد و اين اصلى كلى است:
    «ما كان الله سبحان ليدخل الجنة بشرا بامر اخرج به منها ملكا. ان حكمه في اهل السماء و الارض لواحد» (58) .
    كسى كه تلاش و كوشش علمى يا عملى كرده و مهذب شده است، اگر خودستايى كند از همان جا سقوط مى‏كند.


    منبع : مراحل اخلاق در قرآن كريم (حضرت آية الله جوادى آملى) فصل پنجم
    مراحل اخلاق در قرآن





    خیلی ازیـــــــــــــخ کردن های ما ازســـــــــــــرما نیســـــــــــــت…
    لحـــــــــــــن بعضــــــــــــــیها
    زمســــــــــــتونیــــــ ـــــه …
    ----------------------------------------------------------------

    به یکدیگر دروغ نگوییم......

    آدم است ....

    باور می کند،

    دل میبندد....


  2. تشكر

    parsa (01-01-1389)

  3.  

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •