### شهیدی که در قبر خندید ### سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
### شهیدی که در قبر خندید ###
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 1 , از مجموع 1
  1. #1
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    نرگس منتظر آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    نوشته : 18,972      تشکر : 41,292
    48,486 در 15,341 پست تشکر شده
    وبلاگ : 15
    دریافت : 0      آپلود : 0
    نرگس منتظر آنلاین نیست.

    پیش فرض ### شهیدی که در قبر خندید ###








    شهیدی که در قبر خندید


    محمد رضا حقیقی را می شناسی؟

    همان شهیدی كه خنده او در هنگام دفن پیكر مطهرش مشهور است.

    محمدرضا چهارسالگی ات یادت هست؟
    آن هنگام كه اولین حرف زشت را در خیابان شنیده بودی،



    بغض كرده بودی كه حرفی را شنیده ام كه اگر بگویم دهانم نجس می شود !
    تو در چهارسالگی ناپاكی باطنی را از كجا می فهمیدی؟ یا سیزده سالگی ات ؟

    • دوستانش برایم گفتند كه وقتی نماز جماعت تمام شد و همه رفتند محمدرضا سر گذاشت به سجده و مدتی همان جور ماند. خشكش زده بود هرچه صبر كردند او سر از سجده بر نداشت یكی از بچه ها گفت خیال كردیم مرده ! وقتی بلند شد صورتش غرق اشك بود از اشك او فرش مسجد خیس شده بود .

    پیرمردی جلو آمد و پرسید : بابا ! چیزی گم كرده ای ؟ پاسخ شنید نه . پرسید چیزی می خواهی پدرت برایت نخریده؟ سری تكان داد كه نه . پرسید : پس چرا اینجور گریه می كنی ؟ گفت : پدر جان! روی نیاز ما به خداست اگر من در سجده مرادم را نگیرم پس كی بگیرم؟

    • بعد از ظهری تو همان خانه ای كه در اهواز داشتیم استراحت می كردم اغلب همسایه هامان عرب بودند . سر و صدای بچه هایی كه در كوچه بازی می كردند آسایش را از ما سلب كرده بود تازه چشمهایم گرم شده بود كه با صدای شكستن شیشه از خواب پریدم . از وحشت بدنم می لرزید... با بی توجهی گفتم :

    ای خدا من از دست این بچه عرب ها چه كنم؟
    محمد رضا تا این حرف را شنید نگاهی به من كرد از آن نگاه ها پیش رویم ایستاد و گفت : بابا چه گفتی؟
    با غیظ حرف خودم را تكرار كردم .

    اخم هایش را درهم كشید و گفت : ‌باید بروی و از همه همسایه ها از بالا تا پایین كوچه عذر خواهی كنی . شما غیبت همه ی عرب ها را كردی بستانی ها سوسنگردی ها و ...

    من آنروز به او خندیدم در حالیكه باید به زبانی كه لجام آن گسیخته بود می گریستم.


    • در گوشه ای از دفتر خاطراتت شعر زیبای حافظ را به خط خوش نوشته بودی : آذر ماه 1364
    روز مرگم نفسی وعده ی دیدار بده

    وانگهم تا به لحد فارغ و آزاد ببر



    من كه خبر نداشتم پدرت آن را چون جان شیرین نگهش داشته بود و به من نشان داد شاید اگر خودم ندیده بودم باور نمی كردم تو به جای عبارت « فارغ و آزاد» با خط خود نوشته بودی « خرم و دلشاد» حالا شعر حافظ اندكی تغییر كرده بود
    وانگهم تا به لحد خرم و دلشاد ببر
    چه كسی می دانست این دعا دو ماه دیگر مستجاب خواهد شد؟ اجابت این دعا همان و آن خنده ی دندان نما همان!

    محمد رضا! من مانده ام كه تو چه كردی كه خدا این گونه سخنت را شنید و دعایت را اجابت كرد؟ تو چه دیدی كه با لب خندان رفتی؟ آن چه جذبه ای بود كه دگر بار روح تو را به جسم تو بازگرداند؟

    هزاران نكته دارد زندگی اش، یك از یك زیباتر، با شكوهتر، اگر خواستی بیشتر بدانی از كتاب « می شكنم در شكن زلف یار» صفحه خنده دندان نما را بخوان، حكایت محمد رضا را كه وعده ی دیدار گرفت لبخندش ثابت می كند .



    ### شهیدی که در قبر خندید ###

  2. تشكرها 2

    parsa (01-01-1389), درگاه محبوب (01-01-1389)

  3.  

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •