๑۩๑۞๑۩๑دیوان اشعـار مهدی سهیلی ๑۩๑۞๑۩ •• سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
๑۩๑۞๑۩๑دیوان اشعـار مهدی سهیلی ๑۩๑۞๑۩ ••
صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 13
  1. #1
    مدیر افتخاری
    درگاه محبوب آواتار ها

    تاریخ عضویت : اسفند 1388
    نوشته : 729      تشکر : 2,082
    2,086 در 648 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    درگاه محبوب آنلاین نیست.

    ๑۩๑۞๑۩๑دیوان اشعـار مهدی سهیلی ๑۩๑۞๑۩ ••








    ناله ای در شب


    ای یاد تو در ظلمت شب همسفر من
    وی نام تو روشنگر شام و سحر من
    جز نقش تو نقشی نبود در نظر من
    شب ها منم و عشق تو و چشم تر من
    وین اشک دمادم که بود پرده در من
    در عطر چمن های جهان بوی تو دیدم
    در برگ درختان سر گیسوی تو دیدم
    هر منظره را منظری از روی تو دیدم
    چشم همه ی عالمیان سوی تو دیدم
    با یاد تو شادست دل در به در من
    از نور تو مهتاب فلک اینه پوشست
    وز بوی تو هر غنچه و گل عطر فروشست
    دریا به تمنای تو در جوش و خروشست
    عکس تو به هر آب فتد چشمه ی نوشست
    خود دیده بود اینه ی حق نگر
    دانی تو که در راه وصالت چه کشیدم
    چون تشنه ی گرمازده ی خسته دویدم
    بسیار از این شاخه به آن شاخه پریدم
    آخر به طربخانه ی عشق تو رسیدم
    ام به طلب سوخت همه بال و پر من
    غم نیست کسی را که دلش سوی خدا بود
    در خلوت خود شب همه شب مست دعا بود
    جانش به درخشندگی اینه ها بود
    بیچاره اسیری که گرفتار طلا بود
    گوید که بود آتش من سیم و زر من
    هر جا نگرم یار تویی جز تو کسی نیست
    از غم نفسم سوخت ولی همنفسی نیست
    بی نغمه ی تو باغ جهان جز قفسی نیست
    غیر از تو به فریاد کسان دادرسی نیست
    ای دوست تویی دادرس و دادگر من
    محروم کسی کز تو جدا بود و ندانست
    در گوش دلش از تو صدا بود و ندانست
    آثار تو در ارض و سما بود و ندانست
    عالم همه ایات خدا بود و ندانست
    ای وای اگر نفس شود راهبر من
    هر پل که مرا از تو جدا کرد شکستم
    هر رشته نه پیوند تو را داشت گسستم
    آن در که نشد غرفه ی دیدار تو بستم
    صد شکر که از باده ی توحید تو مستم
    هرگز نرود مستی این می ز سر من
    راه تو مرا از ره بیگانه جدا کرد
    یاد تو مرا از غم بیهوده رها کرد
    عشق تو مرا شاعر انگشت نما کرد
    گفتم به همه خلق که این طرفه خدا کرد
    بی لطف توکاری نرود از هنر من
    من بی کسم و جز تو خدایی که ندارم
    گر از سر کویت بروم رو به که آرم
    بر خاک درت گریه کنان سر بگذارم
    خواهم که به آمرزش تو جان بسپارم
    اینست دعای شب و ذکر سحر من




    ๑۩๑۞๑۩๑دیوان اشعـار مهدی سهیلی ๑۩๑۞๑۩ ••

    تاکه ما همسفر عشق به افلاک شویم

    بارالها!مددی کن که همه پاک شویم

    دست تقدیر چنان کن که پس از دادن جان

    درجوارحرم عشق همه خاک شویم


  2. تشكرها 2

    ╬✿╬ سوگند ╬✿╬ (07-03-1395), RUHOLLAAH (11-03-1389)

  3.  

  4. #2
    مدیر افتخاری
    درگاه محبوب آواتار ها

    تاریخ عضویت : اسفند 1388
    نوشته : 729      تشکر : 2,082
    2,086 در 648 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    درگاه محبوب آنلاین نیست.

    پاسخ : ๑۩๑۞๑۩๑دیوان اشعـار مهدی سهیلی ๑۩๑۞๑۩ ••








    عارف کیست ؟


    عارف کسی بود که به شب ای خدا کند
    با سوز سینه خسته دلان را دعا کند
    با لطف دوست تکیه به تخت غنا زند
    بی آنکه دیده بر صله ی پادشا کند
    پیچد سر از عنایت سلطان به کبر و ناز
    در کوی فقر قامت خدمت دو تا کند
    بر پای شاه اگر سر ذلت نهاده است
    با شرم تو به سجده ی حق را قضا کند
    حکم خدای لم یزلی را به سر نهد
    شاید به عهد بسته ی دیرین وفا کند
    دست محبتی به سر بی نوا کشد
    درد دلی ز راه مروت دوا کند
    تا قصر خواجگان نرود از پی نیاز
    بر او حرام باد که کار گدا کند
    هر جا که می رود به دل بی هوس رود
    هر کار میکند به رضای خدا کند
    با او بگو که در پی زر از چه می رود
    آن کس که خاک را به نظر کیمیا کند
    عارف اگر که خرقه دهد در بهای می
    خود را به چشم اهل نظر بی بها کند
    باید به باده ی خانه ی وحدت قدم نهد
    گرمست اوست پیر مغان را رها کند
    عرفانن نه راه شک که ره عشق و بندگیست
    عارف کجا به غیر خدا التجا کند
    گر سالک است بر در منعم چرا رود
    ور عارف است بندگی شه چرا کند






    ๑۩๑۞๑۩๑دیوان اشعـار مهدی سهیلی ๑۩๑۞๑۩ ••
    ویرایش توسط درگاه محبوب : 01-01-1389 در ساعت 23:49

    تاکه ما همسفر عشق به افلاک شویم

    بارالها!مددی کن که همه پاک شویم

    دست تقدیر چنان کن که پس از دادن جان

    درجوارحرم عشق همه خاک شویم


  5. تشكرها 3

    ╬✿╬ سوگند ╬✿╬ (07-03-1395), RUHOLLAAH (11-03-1389), عهد آسمانى (06-08-1389)

  6. #3
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,179      تشکر : 15,630
    11,471 در 3,504 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    roz1 •^❀❀^• ديوان اشعار مهدي سهيلي •^❀❀^•








    لبخندها فسرد
    پيوندها گسست
    آواي لاي لاي زنان در گلو شكست
    گلبرگ آرزوي جوانان بخاك ريخت
    جغد فراق بر سر ويرانه ها نشست
    از خشم زلزله-
    پوپك،شكسته بال بصحرا پريد ورفت
    گلبانگ نغمه در رگ ناي شبان فسرد
    هر كلبه گور شود
    عشق و اميد،مرد
    ***
    در پهندشت خاك كه اقليم مرگهاست
    با پاي ناتوان و نفسهاي سوخته
    هر سو دوان دوان-
    افسرده كودكان زپي مادران خويش
    دلدادگان دشت-
    سرداده اند گريه پي دلبران خويش
    ***
    در جستجوي دختر خود مادري غمين
    با صد تلاش پنجه فرو ميبرد بخاك
    او بود ودختري كه جز او آرزو نداشت
    اماچه سود؟دختر او،آرزوي او-
    خفته است در درون يكي تيره گون مغاك
    ***
    بس كودكان كه رنگ يتيمي گرفته اند
    بس مادران بخاك غريبي نشسته اند
    بس شهرها كه گور هزاران اميد شد
    شام سياه غم بسر شهر خيمه زد
    آه غريب غمزدگان شكسته دل-
    بالا گرفت و هاله ي ابري سپيد شد
    ***
    آن كومه ها كه پرتو عشق و اميد داشت-
    غير از مغاك نيست
    آن كلبه ها كه خانه ي دلهاي پاك بود-
    جز تل خاك نيست
    ***
    اين گفته بر لبان همه بازمانده هاست:
    كاي دست آفتاب!-
    ديگر مپاش گرد طلا در فضاي شهر
    اي ماه نقره رنگ!
    ديگر مريز نقره بويرانه هاي ده
    مارا دگر نياز بخورشيد وماه نيست
    ديگر نصيب مردم خاموش اين ديار
    غير از شبان تيره و روز سياه نيست
    ***
    خشكيد چشمه ها و بجز چشمه هاي اشك-
    در دشت ما نماند
    افسرد نغمه ها و بجز واي واي جغد-
    در روستا نماند
    ***
    ديگر حديث غربت وتنها نشستن است
    ياران خوش سخن همگي بيزبان شدند
    آنانكه بود بر لبشان داستان عشق-
    خود «داستان» شدند
    ***
    اين گفته بر لبان همه بازمانده ماست:
    هان،اي زمين دشت!
    ما را تو در فراق عزيزان نشانده اي
    ما را تو در بلاي غريبي كشانده اي
    ماداغديده ايم
    با داغديدگي همه دلبسته ي توايم
    زينجا نميرويم
    اين دشت،خوابگاه جوانان دهكده است
    اين خاك،حجله گاه عروسان شهر ماست
    ما با خلوص بر همه جا بوسه ميزنيم
    اينجا مقدس است
    اين دشت عشقهاست
    ***
    هر سبزه اي كه بردمد ازدامن كوير-
    گيسوي دختريست كه در خاك خفته است
    هر لاله اي كه سرزند ازدشت سوخته-
    داغ دل ز نيست كه غمناك خفته است
    اما تو اي زمين
    اي زادگاه ما!
    ما باتو دوستيم
    زين پس شرار قهر به بنياد ما مزن
    ما را چنانكه رفت اسير بلا مكن
    اين كلبه ها كه خانه ي اميد و آرزوست-
    ويرانسرا مكن
    ور خشم ميكني
    ويرانه كن عمارت هر قريه را ولي-
    مارا ز كودكان و عزيزان جدا مكن



    ๑۩๑۞๑۩๑دیوان اشعـار مهدی سهیلی ๑۩๑۞๑۩ ••

  7. تشكرها 3

    ╬✿╬ سوگند ╬✿╬ (07-03-1395), seyed yasin (27-11-1389), ملکوت (27-11-1389)

  8. #4
    مدير بخش
    ╬✿╬ سوگند ╬✿╬ آواتار ها

    تاریخ عضویت : خرداد 1396
    نوشته : 639      تشکر : 1,250
    1,274 در 496 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ╬✿╬ سوگند ╬✿╬ آنلاین نیست.

    پیش فرض








    زندگي يعني چه؟ يعني آرزو كم داشتن
    چون قناعت پيشگان روح مكرم داشتن
    جامهي زيبا بر اندام شرف آراستن
    غير لفظ آدمي معناي آدم داشتن
    قطره ي اشكي به شبهاي عبادت ريختن
    بر نگين گونه ها الماس شبنم داشتن
    نيمشب ها گردشي مستانه در باغ نياز
    پاكي عيسي گزيدن عطر مريم داشتن
    با صفاي دل ستردن اشك بي تاب يتيم
    در مقام كعبه چشمي هم به زمزم داشتن
    تا برآيد عطر مستي از دل جام نشاط
    در گلاب شادماني شربت غم داشتن
    مهتر رمز بزرگي در بشر داني كه چيست
    مردم محتاج را بر خود مقدم داشتن
    مهلت ما اندک است وعمر ما بسیار نیست
    در چنین فرصت مرا با زندگی پیکار نیست
    سهم ما چون دامنی گل نیست در گلزار عمر
    یار بسیار است اما مهلت دیدار نیست
    آب و رنگ زندگی زیباست در قصر خیال
    جلوه این نقش جز بر پرده ی پندار نیست
    با نسیم عشق باغ زندگی را تازه دار
    ورنه کار روزگار کهنه جز تکرار نیست



    ๑۩๑۞๑۩๑دیوان اشعـار مهدی سهیلی ๑۩๑۞๑۩ ••


  9. تشكر

    عهد آسمانى (15-06-1395)

  10. #5
    مدير بخش
    ╬✿╬ سوگند ╬✿╬ آواتار ها

    تاریخ عضویت : خرداد 1396
    نوشته : 639      تشکر : 1,250
    1,274 در 496 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ╬✿╬ سوگند ╬✿╬ آنلاین نیست.

    پیش فرض








    خداوندا به دلهای شکسته
    به تنهایان در غربت نشسته
    به مردانی که در سختی خموشند
    برای زندگانی، جان میفروشند
    همه کاشانه شان خالی زقوت است
    سخنهاشان نگاهی در سکوت است
    به طفلانی که نام آور ندارند
    سر حسرت به بالین میگذارند
    به آن درمانده زن کز غم جانکاه
    نهد فرزند خود را بر سر راه
    به آن جمعی که از سرما بخوابند
    ز آه جمع، گرمی میستانند
    به آن چشمی که از غم گریه خیز است
    به بیماری که با جان در ستیز است
    به دامانی که از هر عیب پاک است
    به هر کس از گناهان شرمناک است
    دلم را از گناهان ایمنی بخش
    به نور معرفتها روشنی بخش



    ๑۩๑۞๑۩๑دیوان اشعـار مهدی سهیلی ๑۩๑۞๑۩ ••


  11. تشكر

    عهد آسمانى (15-06-1395)

  12. #6
    مدير بخش
    ╬✿╬ سوگند ╬✿╬ آواتار ها

    تاریخ عضویت : خرداد 1396
    نوشته : 639      تشکر : 1,250
    1,274 در 496 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ╬✿╬ سوگند ╬✿╬ آنلاین نیست.

    پیش فرض







    ای معنی عشق

    ای یاد تو در خاطر من جاودانه

    ای بی تو چشمم چشمه اشک شبانه

    ای روشنایی ، ای چراغ زندگانی

    ای رفته در ابر سیاه بی نشانی

    وقتی تو رفتی ...

    از مشرق لب ها طلوع خنده ها رفت

    از دست من وز دست ما آینده ها رفت

    وقتی تو رفتی ...

    مهتاب بام آسمان کمرنگ تر شد

    وقتی تو رفتی ...

    دنیا به چشمم از قفس هم ... تنگ تر شد

    وقتی تو رفتی ...

    اندوه شوق زندگی را از دلم برد

    وقتی تو رفتی ...

    برگ درختان زرد شد ، خورشید افسرد

    وقتی تو رفتی ...

    مرگ خندید

    در جمع ما انگیزه های زیستن مرد

    از باد پرسیدم : کجا رفت ؟!

    گفتا که : من هم در پی آن رفته از دست

    سر تاسر دنیا خزیدم

    اندوه ، اندوه

    او را ندیدم !

    از شب سراغت را گرفتم

    شب گفت : افسوس

    او ماه من بود

    من هم به امید طلوعش ماه ها تاریک ماندم

    همراه مرغ حق به یادش نغمه خواندم

    خود را به دریا ها و صحرا ها کشاندم

    با یاد او در هر قدم اشکی فشاندم

    در دشت های دور و نا پیدا دویدم

    او را ندیدم !

    با ماه گفتم : ماه من کو ؟

    رنگش پرید و زیر لب گفت :

    بر بام و روزن های عالم سر کشیدم

    شب تا سحر سر تا سر دنیا دویدم

    در لا بلای برگ جنگل ها خزیدم

    با جست و جو ها خستگی ها شبروی ها

    او را ندیدم

    از رعد پرسیدم ز نامت

    فریاد او در گنبد افلاک پیچید

    چون مادران داغدیده ناله سر کرد

    با ابر گفتم قصه ات را

    روی زمین را در غمت از گریه تر کرد

    ای یاد تو در خاطر من جاودانه

    ای بی تو من همسایه اشک شبانه

    وقتی تو رفتی ...

    اندوه شوق زندگی را از دلم برد

    وقتی تو رفتی ...

    برگ درختان زرد شد خورشید افسرد

    وقتی تو رفتی ...

    مرگ ... خندید

    در جمع ما انگیزه های زیستن مرد ...


    ๑۩๑۞๑۩๑دیوان اشعـار مهدی سهیلی ๑۩๑۞๑۩ ••


  13. تشكر

    عهد آسمانى (15-06-1395)

  14. #7
    مدير بخش
    ╬✿╬ سوگند ╬✿╬ آواتار ها

    تاریخ عضویت : خرداد 1396
    نوشته : 639      تشکر : 1,250
    1,274 در 496 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ╬✿╬ سوگند ╬✿╬ آنلاین نیست.

    پیش فرض







    ديرينه سالهاست كه در ديدگاه من -
    شبهاي ماهتاب چو درياست آسمان
    وين تك ستاره هاي درخشان بيشمار -
    سيمين حبابهاست كه بر سطح آبهاست
    *****
    در ديدگاه من -
    اين ماه پرفروغ كه بيتاب مي رود
    سيمينه زورقيست كه بر آب مي رود
    رخشان شهابها كه پراكنده مي خزند -
    هستند ماهيان سبكخيز گرمپوي -
    كاندر پي شكار، شتابنده مي خزند.
    *****
    در ديدگاه من -
    درياست آسمان و ندارد كرانه اي
    جز بي نشانگي -
    از ساحلش نبوده خرد را نشانه اي
    گفتم شبي به خويش:
    اين آسمان پير -
    بحريست بيكرانه ولي چشم من مدام -
    دنبال ناخداست
    پس ناخدا كجاست؟
    در گوش من چكيد صدايي كه نرم گفت:
    درياست آسمان و در آن ناخدا "خداست"



    ๑۩๑۞๑۩๑دیوان اشعـار مهدی سهیلی ๑۩๑۞๑۩ ••


  15. تشكر

    عهد آسمانى (15-06-1395)

  16. #8
    مدير بخش
    ╬✿╬ سوگند ╬✿╬ آواتار ها

    تاریخ عضویت : خرداد 1396
    نوشته : 639      تشکر : 1,250
    1,274 در 496 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ╬✿╬ سوگند ╬✿╬ آنلاین نیست.

    پیش فرض








    ترنم تنهائی


    سر گیسو به مستی تاب دادی
    به جانم ، مستی بس خواب دادی
    فشاندی گیسوان بر اشک چشمم
    به چشمم اشک ماتم حلفه بسته
    دلم در حلقه ی غم ها نشسته
    لبم بی نغمه مانده ، سینه پر درد
    زبانم بسته و ، سازم شکسته
    پیام عشق را آغاز کردی
    نیازم را چو دیدی ، ناز کردی
    تو بودی ، طوطی خوشبختی من
    ولی ، زود از برم ، پرواز کردی
    نفس تنگست و ، این را سینه داند
    غمم را عاشق دیرینه داند
    مرا هر روز غم یکسان بگذشت
    ولی این نکته را ، آیینه داند!
    زبان دارم ، ولی خاموش خاموش
    سخن دارم ولی بیگانه با گوش
    نه خوانندم ، نه پرسندم ، نه جویند
    چه هستم؟ یاد ِ از خاطر فراموش؟
    مرا در دل نوای صد ترانه
    وجودم پر ز شعر عاشقانه
    اگر گویم ، وگر خاموش مانم
    تو را میخواهم و این ها بهانست ...



    ๑۩๑۞๑۩๑دیوان اشعـار مهدی سهیلی ๑۩๑۞๑۩ ••


  17. تشكر

    عهد آسمانى (15-06-1395)

  18. #9
    مدير بخش
    ╬✿╬ سوگند ╬✿╬ آواتار ها

    تاریخ عضویت : خرداد 1396
    نوشته : 639      تشکر : 1,250
    1,274 در 496 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ╬✿╬ سوگند ╬✿╬ آنلاین نیست.

    پیش فرض







    دوست میدارم که با خویشان خود بیگانه باشم
    همدم عقلم چرا همصحبت دیوانه باشم

    دل به هر کس کی سپارم من در دلها مقیم
    تا نتوانم شمع مجلس شد چرا پروانه باشم

    آزمودم آشنایان را فغان از آشنایی
    آرزومندم که با هر آشنا بیگانه باشم

    مرغ خوشخوانم وگر در حلقه زاغان نشینم
    کی توانم لحظه ای در نغمه مستانه باشم

    مردمی گم شد میان آشنایان از تو پرسم
    با چنین نامردمان بیگانه باشم یا نباشم



    ๑۩๑۞๑۩๑دیوان اشعـار مهدی سهیلی ๑۩๑۞๑۩ ••


  19. تشكر

    عهد آسمانى (15-06-1395)

  20. #10
    مدير بخش
    ╬✿╬ سوگند ╬✿╬ آواتار ها

    تاریخ عضویت : خرداد 1396
    نوشته : 639      تشکر : 1,250
    1,274 در 496 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ╬✿╬ سوگند ╬✿╬ آنلاین نیست.

    پیش فرض







    خداوندا به دلهای شکسته
    به تنهایان در غربت نشسته

    به مردانی که در سختی خموشند
    برای زندگانی، جان میفروشند

    همه کاشانه شان خالی زقوت است
    سخنهاشان نگاهی در سکوت است

    به طفلانی که نام آور ندارند
    سر حسرت به بالین میگذارند

    به آن درمانده زن کز غم جانکاه
    نهد فرزند خود را بر سر راه

    به آن جمعی که از سرما بخوابند
    ز آه جمع، گرمی میستانند

    به آن چشمی که از غم گریه خیز است
    به بیماری که با جان در ستیز است

    به دامانی که از هر عیب پاک است
    به هر کس از گناهان شرمناک است

    دلم را از گناهان ایمنی بخش
    به نور معرفتها روشنی بخش




    ๑۩๑۞๑۩๑دیوان اشعـار مهدی سهیلی ๑۩๑۞๑۩ ••


صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •