حسنی نگو یه دسته گل به روایتی تازه { نخونید از دستتون رفته } سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
حسنی نگو یه دسته گل به روایتی تازه { نخونید از دستتون رفته }
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 2 , از مجموع 2
  1. #1
    مدير کل سایت
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1388
    صلوات
    23071
    دلنوشته
    43
    اللهم عجل لولیک الفرج و العافیة و النصر
    نوشته : 62,773      تشکر : 57,582
    171,615 در 50,178 پست تشکر شده
    وبلاگ : 173
    دریافت : 9      آپلود : 102
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آنلاین نیست.

    moteharak3 حسنی نگو یه دسته گل به روایتی تازه { نخونید از دستتون رفته }






    حسنی نگو یه دسته گل ......




    یکی بود یکی نبود ......غیر از خدا هیچکس نبود

    توی ده شلمرود، نوجوانی به نام حسنی زندگی می کرد که تمام بچه های محله از جمله قلقلی، فلفلی و حتی مرغ زرد کاکلی، «حسنی نگو یه دسته گل» صدایش می زدند.

    اما خود حسنی،دیگه دلش نمی خواست انقدر بچه مثبت باشه و از اینکه دوستاش اونو «یه دسته گل» صدا می زدن، بسیار ناراضی بود، چون فکر می کرد که دسته گل بودن دیگه خیلی وقته دِمُده شده!

    به همین دلیل تصمیم گرفت برای تنوع هم که شده، کمی به گذشته اش برگردد!

    او برای رسیدن به این هدفش ابتدا، کلی ژل و تافت و کتیرا و واکس و چسب مو خرید و بعد با کلی دستگاه دیجیتالی و مدرنه مو درست کن، که حتی اسمشون رو هم نمی تونست درست تلفظ کنه، موهاشو به سبک فشن های خیلی خفن که توی فیلم های خیلی اکشن دیده بود درست کرد!

    پوستش برنزه کرد! دماغ گنده اش زیر تیغ جراحی برد و صاحب یک بینی خیلی سربالا و اِوا....خاک عالم برسرم شد!

    دور دو دستش کلی دستبند و النگو بست و روی دستاش را هم با جملۀ «بی تو سردمه!» خالکوبی کرد!

    به ناخن هایش هم تا حد ممکن اجازۀ رشد داد!

    یک تی شرت بدن نما و یک شلوار تنگ و کثیف و پاره پوره هم پوشید.....

    و کلّهم یک آدم دیگه شد! یه ادمی که خودشم نمیشناختش...

    آدمی که هر چقدر هم بهش می گفتند:«موی سیاه، روی کثیف، ناخن بلند، واه واه واه ...» ککش هم نمی گزید.

    تازه خیلی هم ذوق می کرد! و دیگه رفیق بودن و رفیق نبودن یا بازی کردن و بازی نکردن فلفلی، قلقلی و حتی مرغ زرد کاکلی براش اهمیتی نداشت!

    مدتی گذشت تا اینکه دیگه همۀ بروبچه های محل از جمله فلفلی، قلقلی و حتی مرغ زرد کاکلی، حسنی را «حسن گیتور» صدا می زدند!

    حسنی، ببخشید «حسن گیتور»! اونقدر بر درستی اعتقاداتش پافشاری کرد که فلفلی و قلقلی و حتی مرغ زرد کاکلی هم از او الگو گرفتند و خودشان را شبیه به او کردند و حتی نامشان را هم به ترتیب به نام های «دیجی فلفل» ، «دیجی قلقل» و «دیجی مرغ زرد کاکلف» تغییر دادند!

    سپس تصمیم گرفتند که به آنور آب بروند و یک گروه موسیقی توپ و خفن راه بیندازند!

    سال ها گذشت تا اینکه آرزوی هنری آنها برآورده شد و دیگه نه تنها تمامی اهالی ده شلمرود، بلکه همۀ مردم هنر دوست ایران، عاشق آثار گروه حسن گیتور نگو یه دسته خل! شده بودند تا جایی که دیگر دائما از خانه ها و ماشین هایشان، صدای فالش گروه آن ها به گوش می رسید!



    1.برداشت شده از کتاب داستان های کوتاه طنز ** با کمی تغییرات **
    انتشارات سورۀ مهر
    نویسندۀ این داستان: فاضل ترکمن





    حسنی نگو یه دسته گل به روایتی تازه { نخونید از دستتون رفته }
    *******************************
    اشتباه من این بود ….هر جا رنجیدم ، لبخند زدم ….
    فکر کردند درد ندارد ، محکم تر زدند

    *******************************
    گرچه گذر زمان فرصت مهرورزیدن رادریغ نمی کند،امامرگرااستثنائی نیست. فرصت ها را براي مهرورزي دريابيم

    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت


    *******************************




  2.  

  3. #2
    مدیر ارشد انجمن ایران شناسی
    شهاب منتظر*غلام علی اصغر(ع) آواتار ها

    تاریخ عضویت : آبان 1390
    صلوات
    1998
    دلنوشته
    2
    « اَلـلّـــهُـــمَّ عَـجِّـــل لِـولـیِّـــنَاالـفَـــرَجَ »
    نوشته : 11,557      تشکر : 114,281
    41,986 در 11,148 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 1
    شهاب منتظر*غلام علی اصغر(ع) آنلاین نیست.

    پیش فرض




    نقل قول نوشته اصلی توسط ║★║فاطمی║★║ نمایش پست ها


    حسنی نگو یه دسته گل ......




    یکی بود یکی نبود ......غیر از خدا هیچکس نبود


    توی ده شلمرود، نوجوانی به نام حسنی زندگی می کرد که تمام بچه های محله از جمله قلقلی، فلفلی و حتی مرغ زرد کاکلی، «حسنی نگو یه دسته گل» صدایش می زدند.


    اما خود حسنی،دیگه دلش نمی خواست انقدر بچه مثبت باشه و از اینکه دوستاش اونو «یه دسته گل» صدا می زدن، بسیار ناراضی بود، چون فکر می کرد که دسته گل بودن دیگه خیلی وقته دِمُده شده!


    به همین دلیل تصمیم گرفت برای تنوع هم که شده، کمی به گذشته اش برگردد!


    او برای رسیدن به این هدفش ابتدا، کلی ژل و تافت و کتیرا و واکس و چسب مو خرید و بعد با کلی دستگاه دیجیتالی و مدرنه مو درست کن، که حتی اسمشون رو هم نمی تونست درست تلفظ کنه، موهاشو به سبک فشن های خیلی خفن که توی فیلم های خیلی اکشن دیده بود درست کرد!


    پوستش برنزه کرد! دماغ گنده اش زیر تیغ جراحی برد و صاحب یک بینی خیلی سربالا و اِوا....خاک عالم برسرم شد!


    دور دو دستش کلی دستبند و النگو بست و روی دستاش را هم با جملۀ «بی تو سردمه!» خالکوبی کرد!


    به ناخن هایش هم تا حد ممکن اجازۀ رشد داد!


    یک تی شرت بدن نما و یک شلوار تنگ و کثیف و پاره پوره هم پوشید.....


    و کلّهم یک آدم دیگه شد! یه ادمی که خودشم نمیشناختش...


    آدمی که هر چقدر هم بهش می گفتند:«موی سیاه، روی کثیف، ناخن بلند، واه واه واه ...» ککش هم نمی گزید.


    تازه خیلی هم ذوق می کرد! و دیگه رفیق بودن و رفیق نبودن یا بازی کردن و بازی نکردن فلفلی، قلقلی و حتی مرغ زرد کاکلی براش اهمیتی نداشت!


    مدتی گذشت تا اینکه دیگه همۀ بروبچه های محل از جمله فلفلی، قلقلی و حتی مرغ زرد کاکلی، حسنی را «حسن گیتور» صدا می زدند!


    حسنی، ببخشید «حسن گیتور»! اونقدر بر درستی اعتقاداتش پافشاری کرد که فلفلی و قلقلی و حتی مرغ زرد کاکلی هم از او الگو گرفتند و خودشان را شبیه به او کردند و حتی نامشان را هم به ترتیب به نام های «دیجی فلفل» ، «دیجی قلقل» و «دیجی مرغ زرد کاکلف» تغییر دادند!


    سپس تصمیم گرفتند که به آنور آب بروند و یک گروه موسیقی توپ و خفن راه بیندازند!


    سال ها گذشت تا اینکه آرزوی هنری آنها برآورده شد و دیگه نه تنها تمامی اهالی ده شلمرود، بلکه همۀ مردم هنر دوست ایران، عاشق آثار گروه حسن گیتور نگو یه دسته خل! شده بودند تا جایی که دیگر دائما از خانه ها و ماشین هایشان، صدای فالش گروه آن ها به گوش می رسید!




    1.برداشت شده از کتاب داستان های کوتاه طنز ** با کمی تغییرات **
    انتشارات سورۀ مهر
    نویسندۀ این داستان: فاضل ترکمن







    حسنی نگو یه دسته گل به روایتی تازه { نخونید از دستتون رفته }

    http://www.ayehayeentezar.com/signaturepics/sigpic1938_35.gif



اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •