دفاع مقدس(آرشیو) سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
دفاع مقدس(آرشیو)
صفحه 4 از 12 نخستنخست 12345678 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 31 تا 40 , از مجموع 120
  1. #31
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    نرگس منتظر آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    نوشته : 18,972      تشکر : 41,292
    48,486 در 15,341 پست تشکر شده
    وبلاگ : 15
    دریافت : 0      آپلود : 0
    نرگس منتظر آنلاین نیست.

    پیش فرض




    انهدام پالايشگاه هاي عراق و توقف ماشين جنگي دشمن ابتكار شهيد «فكوري» بود

    نويد شاهد: سرتيپ خلبان شهيد «جواد فكوري» خلباني ورزيده و كاردان بود كه شجاعت كم نظير او الگوي بسيار خوبي براي خلبانان جوان بود؛ تدابير او در انهدام پالايشگاه هاي دشمن موجب قطع توليد سوخت تانك و هواپيما و روغن هاي مورد نياز ماشين جنگي صدام شد.
    به گزارش نويد شاهد سرتيپ خلبان شهيد «جواد فكوري» در سال 1317 در شهرستان تبريز ديده به جهان گشود و دوران كودكي و تحصيلات ابتدايي و متوسطه تا دريافت ديپلم را در همان زادگاهش سپري كرد.

    در سال 1337 وارد دانشكده افسري نيروي زميني ارتش شد و پس از گذشت يك سال به تقاضاي شخصي و پس از طي آزمون و آزمايشات بدني به دانشكده خلباني نيروي هوايي روي آورد.

    آموزش مقدماتي و آكادمي پرواز را در ايران پشت سر گذاشت و با هواپيماي T41 كه به نام «سسنا» معروف است و pipre پايپر و T4 به نام هارورد، پرواز كرد كه اين هواپيماي آخر از سري جنگنده هاي رهگير و بمب افكن باقي مانده از جنگ جهاني دوم بود.

    سپس براي ادامه تحصيلات خلباني نظامي راهي ايالات متحده آمريكا شد. در نيروي هوايي ايالات متحده آكادمي كامل هوانوردي و پرواز را بر روي هواپيماهاي 34ـt و 37ـt و 33ـt طي كرد و موفق به دريافت نشان خلباني و درجه ستوان دومي شد.

    سپس به اسكادران هاي آموزشي تاكتيكي هواپيماهاي 86ـf معروف به saber به ايران و پايگاه دوم شكاري در دزفول كه به نام «وحدتي» معروف بود، انتقال يافت.

    *معلم خلباني همه خلبان هاي اف 5

    سرتيپ فكوري با تجهيز نيروي هوايي به هواپيماهاي مافوق صوت اف ـ 5 براي پرواز با هواپيماهاي مدرن انتخاب و پس از طي دوره آموزشي در مهرآباد تهران به پايگاه سوم شكاري در همدان به نام پايگاه شاهرخي، منتقل شد؛ (اين پايگاه پس از پيروزي انقلاب در سال 1358 با توجه به شهادت سرگرد خلبان «نوژه» به نام پايگاه هوايي شهيد«نوژه» تغيير نام يافت).

    سپس با ورود هواپيماهاي فانتوم (اف ـ 4) به نيروي هوايي در سال 1347 براي آموزش اين هواپيماها برگزيده شد و با شايستگي در جمع دومين گروه خلباناني قرار گرفت كه براي آموزش هنر آموزگاري اين هواپيما به آلمان سفر كرد.

    اگر چه او از جمله نخستين معلم خلبانان اف ـ 5 نيز بود، اما مي توان گفت اين خلبان شجاع معلم خلباني تمامي خلبانان اف ـ 4 در نيروي هوايي بوده است.

    *ويژگي هاي فردي سرتيپ خلبان شهيد جواد فكوري

    شهيد فكوري خلبان ورزيده و كارداني بود كه شجاعت كم نظير او الگوي بسيار خوبي براي خلبانان جوان تبديل شده بود. او افسري مؤمن و متعهد به انجام فرايض ديني و پايبند به مباني انضباطي و بسيار قاطع بود. ايمان راسخ مذهبي او موجب دفع توطئه حزب خلق مسلمان در تبريز و دستگير شد و تا از دست دادن جان خود ايستادگي كرد. اما شجاعت ذاتي او و خواست خدا و ياري همكارانش در تبريز او را از زندان شاخه نظامي حزب خلق مسلمان نجات داد.

    در دولت شهيد رجايي او به سمت وزارت دفاع برگزيده شد و بلافاصله وارد جنگ شده و سخت ترين لحظات فرماندهي براي او در اين دوران رقم خورد تا جايي كه منجر به شهادت او شد.

    در دوران فرماندهي او در نيروي هوايي انسجام نيرو و برقراري انضباط نظامي و توجه به سلسله مراتب فرماندهي آغاز شد و تا زمان شهادتش در اين زمينه پيشرفت هاي مهمي به دست آورد، به طوري كه نهاجا به تنهايي پس از آغاز جنگ تا ماه ها بعد در برابر ارتش عراق ايستادگي كرد.

    تدابير او در انهدام پالايشگاه هاي دشمن موجب قطع توليد سوخت تانك و هواپيما و روغن هاي مورد نياز ماشين جنگي صدام شد، تا جايي كه توانست اين ماشين جهنمي را در بيابان هاي اهواز متوقف كند.

    *مسئوليت هاي شهيد فكوري

    فرمانده پايگاه دوم شكاري تبريز، فرمانده پايگاه يكم شكاري مهرآباد تهران، فرمانده نيروي هوايي ارتش جمهوري اسلامي ايران و وزير دفاع نيروهاي مسلح جمهوري اسلامي ايران در كابينه شهيد رجايي از مهمترين فعاليت هاي سرتيپ خلبان شهيد جواد فكوري بوده است.

    از كارهاي گران قدر او، اعزام 140 هواپيماي جنگنده در تاريخ يكم مهر ماه سال 1359 به سوي خاك عراق پس از اولين حمله هوايي ناگهاني مزدوران بعث بود. فكوري به عنوان فرمانده جهت منسجم و هماهنگ كردن نيروها بسيار تلاش مي كرد.

    شهيد فكوري هنگامي كه سرافراز و پيروز از عمليات ثامن الائمه از اهواز به سوي تهران بازمي گشت، در نزديكي كهريزك دچار سانحه هوايي شد و به اتفاق چند تن از فرماندهان ارتش و سپاه از جمله شهيدان كلاهدوز، جهان آرا و فلاحي به درجه شهادت نائل آمد.





    دفاع مقدس(آرشیو)


  2. #32
    مدیر ارشد انجمن ایران شناسی
    شهاب منتظر*غلام علی اصغر(ع) آواتار ها

    تاریخ عضویت : آبان 1390
    صلوات
    1998
    دلنوشته
    2
    « اَلـلّـــهُـــمَّ عَـجِّـــل لِـولـیِّـــنَاالـفَـــرَجَ »
    نوشته : 11,557      تشکر : 114,281
    41,986 در 11,148 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 1
    شهاب منتظر*غلام علی اصغر(ع) آنلاین نیست.

    baeragh نشــــانه









    نشــــانه

    من ندیده‌ام؛ اما خب، می‌گویند همشهری‌های مادرم که آن‌جا بوده‌اند، آمده بوده‌اند که جنازه‌شان را تحویل بگیرند. منتظر بوده‌اند. زن میرزا اکبر می‌گفت، همسایه‌ی قدیم دختر دایی‌مان. می‌گفت: «ایستاده بودیم کنار تابوت‌ها. همین تابوت‌هایی که پرچم سه‌رنگ رویش کشیده‌اند. خودمان دیدیم. روی تابوت نوشته بود «شهید سیدمحمد هاشمی». تابوت‌ها را کنار هم چیده بودند. ما می‌دانستیم شما شهید دارید. می‌دانستیم این تابوت مال همشهری‌های ماست. داشتیم گریه می‌کردیم برای همه‌ی شهدا. برای شهید خودمان بیشتر که بعد از سیزده سال آورده بودنش.

    مادرش خودش را هلاک کرد بس که چنگ زد توی صورتش. آمدیم کنار تابوت شهید شما هم فاتحه‌ای بخوانیم، من و میرزا اکبر. دیدیم سید میانه‌ بالایی آمد، تابوت شما را کمی جلوتر کشید، کنارش دو رکعت نماز خواند و رفت. خیال کردیم از فامیل‌های سیدمحمد است. خب، بیشترشان ماشاءالله سیدند و حاج‌آقا. چهل، چهل‌وپنج سالی داشت. نمی‌دانم، فکر کنم یک خال سیاه هم گوشه‌ی گونه‌ی راستش بود. خیلی به دل‌مان نشست. اصلا طور دیگری بود این سید. به‌خاطر همین پرسیدم این سید کی بود. همین پیش پای شما رفت. ندیدینش؟»

    نشسته‌ام روبه‌روی مادرم که روی سجاده‌اش نشسته است. می‌گوید: «من مطمئنم پسر. اصلا این قضیه چه اشکالی دارد؟ پدرت آدم خوبی بود. حلال و حرام سرش می‌شد. خیلی کارگرها از زیر کار درمی‌روند، سرشان را این‌ور و آن‌ور گرم می‌کنند تا روز تمام بشود و مزدشان را بگیرند؛ اما پدرت هر وقت خسته و کوفته می‌آمد خانه، می‌دیدم دست‌هاش آش‌ولاشه. خون دلمه بسته. می‌گفتم سید! نکن این‌جور. دَوام نمی‌یاری‌ها! می‌گفت نانی که به زن و بچه‌ام می‌دم باید از شیر مادر حلال‌تر باشد. موقعی هم که می‌خواست برود، گفت می‌سپرمتان به کسی که صاحب اصلی شماست.»

    می‌گویم: «اگر واقعا یک همچین چیزی باشد، اگر واقعا به ما نظر داشته باشد، باید نشانه‌ای، چیزی...»

    مادرم تسبیح سبزش را از روی سجاده برمی‌دارد و می‌گوید: «استغفرالله! شیطان رفته توی جلدت بچه.»

    نگاهی به ساعت می‌کنم. بند ساعت کمی جرم گرفته است. از روی همین ساعت مادرم مطمئن شد که آن چهارتا پاره‌استخوان که آوردند، پدر من است. توی دستش بود. شیشه‌اش ترک خورده بود و از کار افتاده بود؛ روی ساعت پنج‌ونیم. دادم که تعمیرش کنند. ساعت‌ساز می‌گفت: «بعید است راه بیفتد. سیزده سال زیر خاک بوده. رطوبت و باران بالاخره. حالا چه اصراری است؟»

    اما راه افتاد. خودش هم تعجب کرد. می‌گفت: «از آن سیتی‌زن‌های قدیمی سگ‌جان است، بدمصب!»

    سوز می‌زند توی صورتم. شب‌ها چه‌قدر بلند شده‌اند. ماشینی به سرعت از کنارم می‌گذرد. گل‌آبه‌ی روی آسفالت می‌پاشد به شلوارم. نور چراغ‌برق‌های بلند، روی آسفالت پهن شده است. شب چهارشنبه است و تعداد ماشین‌هایی که دارند از جمکران برمی‌گردند، بیشتر شده است.

    این چهلمین هفته بود. خسته شده‌ام. نای راه رفتن ندارم. اگر واقعا آن‌که نماز خوانده خودش بوده، بالاخره نشانه‌ای، چیزی... هیچ! تا کی چشمم باید این‌طرف و آن‌طرف باشد؟ نمی‌دانم شاید فکر می‌کردم مثل چیزهایی که توی کتاب‌ها خوانده‌ام، باید یک سید میانه‌بالا ببینم با چهره‌ای گندم‌گون و خالی روی گونه‌ی راستش که از طرف بیابانی، جایی، با اسب یا بدون اسب بیاید و چیزهایی که دیگران از من و زندگی‌ام نمی‌دانند او بداند. و من یا همان موقع و یا بعد از رفتنش متوجه بشوم که او خودش بوده و این همه نشانه را من نفهمیده‌ام. یا این‌که وقتی مشغول خواندن نماز تحیت یا نماز مخصوص هستم، بیاید دست روی شانه‌هایم بگذارد، کنارم بنشیند و بار دلم را سبک کند.

    گونه‌هایم تیر می‌کشند. جوانی بیست، سی متر جلوتر از من دارد از شانه‌ی خاکی جاده به سمتی می‌رود که من باید بروم. سعی می‌کنم فاصله‌ام را با او حفظ کنم. حوصله‌ی هم‌صحبتی با هیچ‌کس را ندارم. بغضم را می‌خورم. تمام شد. ده ماه بیشتر! اما نمی‌دانم چرا دلم می‌خواهد توی این شک دست و پا بزنم که شاید هم خودش بوده که آمده و نماز خوانده و شاید...

    از خودم می‌پرسم: «این شک را بهانه نکردی که خودت به چیزی برسی؟»

    راه کمی سر بالا می‌شود. دارم به دامنه‌ی کوه خضر می‌رسم. جوان راهش را کج می‌کند و از راه آسفالته‌ی دامنه به سمت مرقد شهدای گمنام می‌رود. من اما توی دامنه‌ی کوه می‌نشینم. نفس عمیقی می‌کشم و ته گلویم می‌سوزد. شاید اگر توی شلوغی شهر گم شوم، یادم برود که چهل هفته فقط راه رفته‌ام. با خودم فکر می‌کنم الان نیما و بهرام و بقیه چه می‌کنند؟ همیشه شب‌های چهارشنبه توی خانه¬ی بهرام، دور هم جمع می‌شدیم و دولو می‌کاشتیم. الان چهل هفته است که برای دولو کاشتن به خانه‌ی بهرام نرفته‌ام. راستش وقتی فکرش را می‌کنم می‌بینم دیگر حوصله‌اش را هم ندارم؛ اصلا دیگر یک‌جورهایی حالم به ‌هم می‌خورد از بهرام و نیما و شرط‌بندی‌هایشان.

    باد توی صورتم می‌زند. سرم را توی یقه‌ی کاپشن فرو می‌برم. نگاهم به زمین می‌افتد. تکه پارچه-ی کوچک سبزی روی زمین کنار یک قلوه‌سنگ افتاده است. دست می‌برم و از روی زمین برش می‌دارم. نو و تمیز است. با خودم می‌گویم: «یعنی این می‌تواند یک نشانه باشد؟»

    از فکر خودم خنده‌ام می‌گیرد. باید الان ساعت دوازده شب باشد. مادرم حتما نگران شده است. بلند می‌شوم. دلم می‌خواهد قبل از رفتن، سری به مرقد شهدای گمنام بزنم که کمی بعد از اولین پیچ، توی سینه‌ی همین کوه دفن شده‌اند. به ساعتم نگاه می‌کنم. عقربه‌ها روی ساعت پنج و نیم به خواب رفته‌اند.


    سیّده فاطمه موسوی





    دفاع مقدس(آرشیو)

    http://www.ayehayeentezar.com/signaturepics/sigpic1938_35.gif


  3. تشكرها 4

    منتظرمولا (01-07-1391), مدير محتوايي (01-07-1391), نرگس منتظر (01-07-1391), شهیده (01-07-1391)

  4. #33
    عضو ثابت
    منتظرمولا آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1390
    نوشته : 865      تشکر : 2,288
    3,894 در 915 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    منتظرمولا آنلاین نیست.

    پیش فرض




    پيام شهدا ...

    شهيد حميد رضا بازيار:روي قبرم سيمان نكنيد

    شهيد حميدرضا زرچيني:امام خميني از سلاله پاك حسين (علیه السلام) و ابراهيم ثاني است

    شهيد حميد رشيدي :قدر اين انقلاب را بدانيد

    شهيد علي زارعي : مذهب ما مذهب شهادت است

    شهید محمد رضا موحد دانش: من حسرت یک آخ را بر دل دشمن گذاشتم


    شادی روحشان صلوات:
    اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم



    دفاع مقدس(آرشیو)


  5. #34
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    نرگس منتظر آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    نوشته : 18,972      تشکر : 41,292
    48,486 در 15,341 پست تشکر شده
    وبلاگ : 15
    دریافت : 0      آپلود : 0
    نرگس منتظر آنلاین نیست.

    پیش فرض








    پلاک گم شده

    پشت سرت آب می ریزم

    کلمات پس و پیش شده ،به دنبال تو را
    از میان کوچه بر می دارم
    و شمع روشن می کنم شعر تازه ام را برای تو
    گرم تر از جنوب به راه می افتی و
    برای من دست تکان می دهی
    آهای خاک! هنوز هم به دنبال پلاک گم شده ام ،هراسان به هر کوی می دوم، تو آن را ندیده ای؟!
    هنوز هم به دنبال روزهایی می گردم که نمی دانم کجایند، به دنبال شقایق ها در صفحه ی تاریک امروز.

    و می دانم هنوز قلم به یاد تو می نویسد و با خط خوشش نام تو را می سراید.
    ای خاک بازگو کدام دستها را بلعیدی یا کدام قصه ها را در خود جای دادی؟
    ای خاک تو سرمه کدام چشمها شدی،یا چه دیدی که از خجالت سرخ شدی؟
    ای خاک دسته گلی از جنس نور به تو می سپارم ،به دستان فراموش شده ی پدرم .
    ای خاک فراموش نکن سینه ی چاک چاک شده ی تو، جواب انتظار شبانه ی مادرم است.
    فراموش نکن تو فراموش ناشدنی ترین واژه را در خود جای دادی .

    تنظیم : رها آرامی - فرهنگ پایداری تبیان


    دفاع مقدس(آرشیو)


  6. #35
    عضو ماندگار
    خادمه صدیقه طاهره(س) آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 12,738      تشکر : 34,808
    35,558 در 11,353 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    خادمه صدیقه طاهره(س) آنلاین نیست.

    gol..




    دیر آمد و زود رفت


    نوشته زیر خاطرات دفاع مقدس است از زبان استاد عابدینی. خاطراتی که از روزهای تلخ و شیرین حکایت دارند.



    در عملیاتهای مختلفی شركت كردم. اسم و رسم بسیاری از آنها را نمی دانم، اما دو عملیات خیبر و بدر را به خوبی به یاد دارم. هر دو در جزیره مجنون بود. کل آن منطقه نیزار بود. و اکنون خشک شده است. آنجا جزء خاک ما محسوب می شود. آب دجله و فرات در این منطقه رها بود. و در وسط آن منطقه جزیره ای بود که جزیره مجنون می نامیدند. از آنجا تا خاک عراق نزدیک 40 کیلومترفاصله است. در جنگ به قصد شکست عراق، جاده ای آماده کردند تا ماشین بتواند از آنجا برود؛ چون در نیزارها با قایق نمی شد رفت و امکان به گل نشستن قایق و یا گمشدن در آن منطقه وجود داشت. به ناچار آنجا را خاک ریختند تا به جزیره برسند. بعد از جزیرة مجنون با قایق به اول خاک عراق می رفتیم. اگر آنجا را فتح می کردیم به الاماره می رسیدیم. دشمن در آنجا نیرو نداشت؛ چون فکر نمی کرد کسی بتواند از بیش از 30 و یا 40 کیلومتر باتلاق عبور کند. اما رزمنده ها راه کشیدند و چندین هزار نیرو را به آنجا بردند. دشمن نیز نیروی فراوانی آورد و منطقه را محاصره کرد. و عملیات متاسفانه شکست سختی خورد و مانند عملیات بدر و خیبر از چند لشکر و چندین هزار نفر، تنها چند صد نفر بر گشتند.
    در یكی از آن دو عملیات با تیپ امام رضا (علیه السّلام) از مشهد بودم. ابتدا علاوه بر روحانی بودن، رانندگی ماشینهای جیپ پشت خط را كه توپ 106 بر آنها سوار بود، انتخاب كردم، امّا هنگام عملیات دیدم این توپها را به خط مقدم نمی‏برند، بنابراین آن را رها كردم و خودم را به عنوان رزمنده به خط مقدم رساندم.

    در آنجا موتورسیكلتی پیدا كردم و با آن به نیروها سرمی‏زدم. البته به عنوان یك رزمنده با عمامه ای بر سر. در بین جمعی از رزمنده‏ها شب را ماندم. از صدای گلولة توپ كه كنار ما فرود آمد، بیدار شدم، اما دو مرتبه سعی كردم بخوابم. صبح فهمیدم از همان گلوله دو نفر از رزمنده‏ها كنار من شهید شده اند.
    رزمنده‏ها قصد ده روز می‏كردند و روزه می‏گرفتند. روزه در آن مكان به دلیل شرایط سخت و طاقت فرسا كار بسیار سخت و شكننده‏ای بود، اما شرایط هیچ وقت نمی‏توانست در برابر اراده‏های پولادین رزمنده‏ها اظهار فضلی كند.

    موتور را سوار شدم و برای سر زدن به دیگر رزمندگان و انجام کارهای تبلیغی به جاهای دیگر رفتم اما مدارك و اوركتم را در آنجایی كه شب خوابیدم، جا گذاشتم. چون روزها هوا گرم می‏شد نیاز به لباس گرم نداشتم.
    پس از رفتن من، دشمن حمله كرد و ضربة شدیدی وارد نمود و آن منطقه را پس گرفت. همة افراد خط مقدم، شهید یا اسیر شدند. اوركت و مدارك من نیز به دست آنان افتاد. فكر كردند من نیز جزء كشته‏شدگان هستم؛ به همین دلیل رادیو عراق اعلام كرده بود: «ملّا احمد عابدینی از ملّایان ایران به قتل رسید




    دفاع مقدس(آرشیو)





    خیلی ازیـــــــــــــخ کردن های ما ازســـــــــــــرما نیســـــــــــــت…
    لحـــــــــــــن بعضــــــــــــــیها
    زمســــــــــــتونیــــــ ـــــه …
    ----------------------------------------------------------------

    به یکدیگر دروغ نگوییم......

    آدم است ....

    باور می کند،

    دل میبندد....


  7. تشكرها 4


  8. #36
    عضو ماندگار
    خادمه صدیقه طاهره(س) آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 12,738      تشکر : 34,808
    35,558 در 11,353 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    خادمه صدیقه طاهره(س) آنلاین نیست.

    ghalbha




    ماه مبارك رمضان در قرارگاه حاج‏بابا

    رزمنده‏ها قصد ده روز می‏كردند و روزه می‏گرفتند. روزه در آن مكان به دلیل شرایط سخت و طاقت فرسا كار بسیار سخت و شكننده‏ای بود، اما شرایط هیچ وقت نمی‏توانست در برابر اراده‏های پولادین رزمنده‏ها اظهار فضلی كند.
    مجتبی كاظمی كه طلبه‏ای شانزده ساله بود و هنوز تمام موهای صورتش درنیامده بود، در مقر خمپاره، قصد روزه می‏كرد و روزه می‏گرفت. روزی با هم آمدیم كنار چشمه. هوا به شدت گرم بود پاهایش را درون چشمه فرو برد. پس از مدتی به او گفتم بیا برویم بالا. گفت: بگذار یك كم دیگر بمانیم. بدون این كه حرفی بزند، فهمیدم روزه گرفته است.
    روزهای ابتدایی ماه رمضان بود كه دشمن حمله كرد از قرارگاه حاج بابا به طرف خط مقدم رفتیم. هوا به قدری گرم بود كه زبانم در دهانم خشك شده بود. مسیری كه طی كردیم بیشتر از مسافت شرعی بود به همین جهت روزه‏ام را باز كردم.
    علی پورقاسمی‏


    او از طلبه‏هایی بود که از احساسات بسیار قوی برخوردار بود. با دیدن صحنة شهادت و یا قطع عضو و جراحت شدید، حالش تغییر می‏كرد حتی گاهی غش می کرد. هنگام شنیدن خبر شهادت شهید رجایی و شهید باهنر حالش بسیار دگرگون شد و از هوش رفت.
    روزی با آقای پورقاسمی برای دیده‏بانی از قلّه بازی‏دراز بالا رفتیم. دقیقا در بین نیروهای دشمن بودیم كه روی زمین دراز كشیدیم بدون هیچ اضطرابی، نزدیك بود خوابمان ببرد كه او را صدا زدم و پس از انجام مسۆولیت از همان مسیر برگشتیم.





    دفاع مقدس(آرشیو)





    خیلی ازیـــــــــــــخ کردن های ما ازســـــــــــــرما نیســـــــــــــت…
    لحـــــــــــــن بعضــــــــــــــیها
    زمســــــــــــتونیــــــ ـــــه …
    ----------------------------------------------------------------

    به یکدیگر دروغ نگوییم......

    آدم است ....

    باور می کند،

    دل میبندد....


  9. تشكرها 4


  10. #37
    عضو ماندگار
    خادمه صدیقه طاهره(س) آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 12,738      تشکر : 34,808
    35,558 در 11,353 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    خادمه صدیقه طاهره(س) آنلاین نیست.

    setareh






    روستای داربلوط


    از پادگان ابوذر که به سمت غرب حرکت کنیم به روستایی به نام سراب گرم می رسیم. در آنجا چشمه آبی وجود دارد و منطقة سرسبزی است. بعد از آنجا باز به طرف غرب می رویم تا به رشته کوهی می رسیم که یکی از قلّه های آن بین بازی دراز است. در دامنه این رشته کوه ، رودخانة بزرگی است به گونه ای که فاصلة بین رودخانه و کوه را درختان سر سبزی پوشانده است. روستای دار بلوط در حاشیه این رودخانه قرار دارد. روستای بعد از آن، شیرین آب است و لیموشیرین دارد. همان حوالی و بین درخت ها دشمن مستقر بود و منطقه را در اختیار داشت. از داربلوط تا محل استقرار نیروهای خودمان چندین كیلومتر فاصله بود. مردم روستا رفته بودند. باغهای شیرین آب، درختان لیموشیرین داشت. نیروهای خودی‏كه آنجا می‏رفتند، مقداری لیمو شیرین می‏آوردند تا نشان دهند كه تا عمق منطقه دشمن رفته‏اند.

    من نیز یك مرتبه با دوستم تا آنجا برای شناسایی رفتیم، خواستیم از آنجا لیمو شیرین بچینیم اما از این كار صرف نظر كردیم؛ زیرا می‏توانست جانمان را به خطر بیندازد. از آنجا نیروهای دشمن را به خوبی می‏توانستیم ببینیم.

    داربلوط موش زیاد داشت. در سنگر كه می‏خوابیدم از گرمی هوا پیشانیم خیلی عرق می‏كرد، موش‏های تشنه می‏آمدند تا آبی بنوشند و من نیز از خواب می‏پریدیم. این جریان پی در پی تكرار می‏شد. در همین داربلوط، موش‏ها لاله گوش یكی از رزمنده‏ها به نام سید مهدی شریعتی را جویدند. شهید شریعتی به همین دلیل بیماری گرفت و تا مدتی با آن دست و پنجه نرم می‏كرد.


    منطقه قلاویز


    این منطقه در جایی بود كه دشمن بر آن تسلط داشت و هیچ گونه حركتی را بدون پاسخ نمی‏گذاشت و شدیدا می‏كوبید. نیروهای خودی نیز سنگرهای زیرزمینی كنده بودند. روزها داخل سنگرها می‏ماندند و فقط شبها بیرون می آمدند. نمی شد هیچ حرکتی انجام داد؛ چون در تیررس مستقیم دشمن بودیم. آقای شریعتی آنجا دیده‏بان بود.

    من برای یك شبانه روز آنجا ماندم. واقعا كاری سخت و شكننده‏ای بود. به دوستان گفتم اینجا ماندن كار من نیست.


    فرآوری عاطفه مژده

    بخش فرهنگ پایداری تبیان



    منبع :راسخون







    دفاع مقدس(آرشیو)





    خیلی ازیـــــــــــــخ کردن های ما ازســـــــــــــرما نیســـــــــــــت…
    لحـــــــــــــن بعضــــــــــــــیها
    زمســــــــــــتونیــــــ ـــــه …
    ----------------------------------------------------------------

    به یکدیگر دروغ نگوییم......

    آدم است ....

    باور می کند،

    دل میبندد....


  11. تشكرها 5


  12. #38
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    نرگس منتظر آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    نوشته : 18,972      تشکر : 41,292
    48,486 در 15,341 پست تشکر شده
    وبلاگ : 15
    دریافت : 0      آپلود : 0
    نرگس منتظر آنلاین نیست.

    پیش فرض







    ضرورت پرداخت به تاريخ شفاهى دفاع مقدس


    مقاله زير بخشى از مقاله مبسوط دموكراتيك ترين شيوه تاريخ نگارى از آقاى ياحسينى است كه تنها بخشى از آن درباره ضرورت پرداختن به تاريخ شفاهى جنگ است در پى مى آيد .امروزه در مغرب زمين پديده اى به نام تاريخ شفاهى عرصه گسترده اى يافته و هر روز هم توسعه و تكامل بيشتر و ژرف ترى مى يابد.
    دامنه و فراگيرى تاريخ شفاهى در مغرب زمين تقريبا در همه قلمروها نفوذ پيدا كرده است و كمتر زمينه اى از زندگى فردى و اجتماعى انسان امروز در غرب است كه مشمول اين پوشش نشده باشد. يكى از اين قلمروها موضوع مهم و اساسى جنگ است.
    هم اكنون در سطح دنيا، چندين مركز پژوهشى و دانشگاهى به موضوع تاريخ شفاهى جنگ مشغول هستند و سالانه در كنفرانس هاى بين المللى و يا نشريات تخصصى، يافته ها و عملكردهاى خود را ارايه يا منتشر مى كنند.
    جنگ هشت ساله ايران و عراق نيز به عنوان يكى از طولانى ترين و مهم ترين جنگ ها در قرن بيستم ميلادى، فى نفسه سوژه مستقل و قابل توجهى در زمينه تاريخ شفاهى است كه از حدود سه دهه قبل، توجه ها را به خود جلب كرده است. در جمع بندى اوليه و كلى مى توان تاريخ شفاهى جنگ هشت ساله عراق عليه ايران را به طور فشرده چنين تعريف كرد: تاريخ شفاهى جنگ هشت ساله عراق عليه ايران عبارت است از: تكنيك، روش و شيوه اى كه با استفاده از وسايل و ابزارهايى چون ضبط صوت، ويدئو، دوربين فيلمبردارى و هرگونه وسايل ضبط صوت و تصوير، خاطرات و يادمانده هاى عناصر درگير در جنگ عراق عليه ايران را در قالب كلام و روايت شفاهى و غيرمكتوب، ثبت و ضبط مى كند.
    لازم به يادآورى است كه خاطره در اين تعريف اختصاصى عبارت است از: روايت يك، چند يا انبوه يادمانده هايى از وقايع، حوادث، برخوردها، گفت وگوها، بيان نظرات و در يك كلام، هرگونه تصوير ذهنى احساسى به يادمانده از جنگ به طور مستقيم و غيرمستقيم.
    بنابراين در اين رويكرد به تاريخ شفاهى جنگ هشت ساله، روايت راوى و خاطره گو يى از دوران كودكى و نوجوانى و سال هاى قبل از انقلاب و قبل از شروع جنگ نيز به نوعى دربرگرفته مى شود و تا سال هاى پايانى جنگ در ۱۳۶۷ و سال هاى پس از آن را پوشش مى دهد.






    دفاع مقدس(آرشیو)

  13. تشكرها 4


  14. #39
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    نرگس منتظر آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    نوشته : 18,972      تشکر : 41,292
    48,486 در 15,341 پست تشکر شده
    وبلاگ : 15
    دریافت : 0      آپلود : 0
    نرگس منتظر آنلاین نیست.

    پیش فرض







    ضرورت پرداختن به تاريخ شفاهى جنگ هشت ساله


    همان طور كه قبلا هم يادآور شديم، براساس آمارهاى ارايه شده از سوى مراكز درگير در جنگ هشت ساله عراق عليه ايران، در فاصله جنگ تحميلى از آغاز تا پايان(۱۳۶۷- ۱۳۵۹) حدود دو ميليون نفر به جبهه هاى جنگ اعزام شدند.
    از اين تعداد، حدود دويست و هجده هزار نفر به شهادت رسيدند. حدود چهل و سه هزار نفر به اسارت دشمن درآمدند و حدود چهارصد هزار نفر مجروح يا جانباز شدند.جنگ عراق عليه ايران، تنها در مرزهاى بين المللى و جبهه ها و خط مقدم نبرد باقى نماند.
    در ماه هاى نخستين جنگ، دشمن هزاران كيلومتر از خاك ايران را در نواحى جنوب و غرب كشور به تصرف خود درآورد و صدها روستا و چندين شهر مهم را اشغال كرد. اغلب مردم از مناطق اشغال شده، به مناطق امن ايران مهاجرت كردند و عده اى نيز با تحمل خطر و سختى در همان مناطق اشغال شده باقى ماندند.
    با شروع بمباران مناطق غيرجنگى و شهرهاى ايران توسط عراق و خصوصا بمباران و موشكباران شهرهاى ايران، موسوم به جنگ شهرها ميليون ها ايرانى غير نظامى طعم جنگ، ويرانى، مرگ و آوارگى را چشيدند و از جنگ و هجوم دشمن تجربه عينى و ملموس پيدا كردند. علاوه بر رزم دو ميليون نفر در طول هشت سال جنگ در جبهه هاى نبرد، ميليون ها ايرانى در پشت جبهه و در شهرها و روستاها به نحوى درگير جنگ بودند و جنگ به طور مستقيم يا غيرمستقيم تقريبا بر همه شهروندان ايرانى تاثير گذاشت.
    براى ثبت تاريخ و عبرت آيندگان و زنده نگه داشتن ياد و خاطره شهدا،رزمندگان، جانبازان، اسرا و عناصر مردمى درگير در جنگ هشت ساله بايد تا زمانى كه اين نسل وجود دارد و خاطراتش دچار افسردگى و فراموشى نشده، دست به كارى زد و خاطرات و به ياد مانده هاى ذهنى عناصر درگير در جنگ را در همه ابعاد، صفوف و صنوف، البته در حد امكان و توان محدود، به نحوى ثبت و ضبط كرد.



    دفاع مقدس(آرشیو)

  15. تشكرها 4


  16. #40
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    نرگس منتظر آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    نوشته : 18,972      تشکر : 41,292
    48,486 در 15,341 پست تشکر شده
    وبلاگ : 15
    دریافت : 0      آپلود : 0
    نرگس منتظر آنلاین نیست.

    پیش فرض





    چرا تاريخ شفاهى


    چرا بايد با شيوه تاريخ شفاهى به سراغ خاطرات ايام جنگ رفت؟ در پاسخ به اين سوال مهم بايد گفت كه:
    ۱- فرهنگ شفاهى و گفت وگو در ميان انسان ها و ما ايرانى ها، خيلى راحت تر، رايج تر، آسان تر و كم هزينه تر است، آدمى راحت تر مى تواند حرف بزند تا بنويسد. بنابراين تاريخ شفاهى فى نفسه روش راحت تر و سهل الوصول ترى براى ثبت و ضبط خاطرات جنگ است.
    ۲- اكثريت قريب به اتفاق رزمندگان و مردم عادى شهرها و على الخصوص روستاها و مناطق عشايرى توانايى نوشتن خاطرات خود را ندارند و در برخى موارد، حتى سواد خواندن و نوشتن هم ندارند. ناچار در اين گونه موارد بايد از شيوه تاريخ شفاهى استفاده كرد.
    در اين روش نسبتا نو، همه اقشار از توده هاى علمى و بى سوادى تا نخبگان نظامى، سياسى و ... با هر ميزان سواد دانش و تجربه و هر جنسيت، زبان، نژاد و منطقه جغرافيايى مى توانند به ياد مانده هاى ذهنى احساسى و خاطرات خود را به طور كلامى و شفاهى و بدون كمترين تكلف و زحمت، يعنى درست همان طور كه خاطره هايى را در جمع دوستان يا محفل خانوادگى تعريف مى كند، روايت و بازگو كنند.
    حتى در عصر تكنوالكترونيك و دنياى پست مدرن و عصر ماهواره ها و اينترنت بشر بار ديگر به سوى عصر ماقبل گوتنبرگ(مخترع چاپ) باز مى گردد و امروزه بسيارى از رسانه هاى مكتوب تلاش دارند پيام خود را به طور شفاهى و كلامى نيز منتشر كند. فكر مى كنم خبر زير، به خوبى جايگاه فرهنگ شفاهى در ميان انسان آغاز هزاره سوم ميلادى را نشان بدهد:
    چارلز كراسامر، مفسر امريكايى امور رسانه ها در مقاله اى از درگذشت مجله چهل سال پابليك اينترست Public interest (منافع عمومى) خبر داده كه روزگارى از نشريات متنفذ آمريكا به شمار مى رفت و خوانندگانى از ميان همه طبقات را به خود اختصاص داده بود و مطالب آن پس از انتشار، در رسانه هاى ديگر نقل و از سوى خبرگزارى ها در سراسر جهان پراكنده مى شد.
    سردبير مجله منافع عمومى كه مشتركان فراوانى نيز داشت، در ضيافت خداحافظى اين مجله گفته است كه كم حوصله و عجول شدن مردم، ظهور اينترنت و وبلاگ ها مسير تاريخ ژورناليسم را تغيير داده اند و مجله ما نيز يكى از قربانيان اين تحول است.
    هر يك از نويسندگان ما براى خود وب سايت ساخته اند و مطالبشان را ابتدا در اين وبلاگ ها عرضه مى كنند و خوانندگان ديگر نيازى به خواندن مجله ندارند. از سوى ديگر، مردم امروز حوصله خواندن مطالب طولانى را ندارند و به دنبال مطالبى هستند كه ساده و صريح باشد و در ظرف مدت كمتر از يك دقيقه همه اطلاعات مد نظر آنان را در اختيارشان قرار دهد.
    حال آن كه اين از عهده يك مجله چاپى برنمى آيد. مردم نمى خواهند هر روز، وقت خود را(بيش از پانزده دقيقه) صرف خواندن يك روزنامه كنند، چه رسد به يك مجله سنگين. امروزه ديگر فقط نشرياتى پيروزند كه خلاصه و ژورناليستى بنويسند.
    در حالى كه اين روش نگارش از عهده هر نويسنده اى ساخته نيست. اين كار مهارت و تجربه مى خواهد؛ اما چنين افرادى تعدادشان كم و دستمزدشان زياد است.
    در واقع به دليل توجه مردم كم حوصله به مطالب كوتاه و جامع بار ديگر استقبال از راديو افزايش يافته است.





    دفاع مقدس(آرشیو)

  17. تشكرها 4


صفحه 4 از 12 نخستنخست 12345678 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •