آقا صبح آفتاب نزده، این جاست!!! سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
آقا صبح آفتاب نزده، این جاست!!!
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 9 , از مجموع 9
  1. #1
    مدير ارشد انجمن چند رسانه ای
    *خادمه رقیه خاتون(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1393
    صلوات
    5000
    دلنوشته
    24
    طـاقتم طاق شـــــد و از تو نیامــــــد خبری...
    نوشته : 7,419      تشکر : 24,268
    14,097 در 6,129 پست تشکر شده
    وبلاگ : 5
    دریافت : 0      آپلود : 0
    *خادمه رقیه خاتون(س)* آنلاین نیست.

    پیش فرض آقا صبح آفتاب نزده، این جاست!!!








    مرد می دوید. تند و قبراق.

    کوچه ها و خیابان ها زیر پایش می سریدند.


    باید زود می رسید و خبر را به اهالی شهر می رساند.

    شیعیان منتظر او بودند.

    سومین روزی بود که او از طرف مردم به بیابان زده بود تا «آقا» را ببیند و از او بخواهد که ظهور کند و ستمگران را سرجای خود بنشاند.

    لحظه ای ایستاد. شب از راه رسیده بود. نگاهی به آسمان پرستارة شهر انداخت.

    چه شب زیبایی بود! قلبش هنوز تپش ملاقات با آقا را داشت. چه دیدار شوق انگیزی بود!


    وقت ایستادن نبود.

    با خود گفت: «باید زود بروم و خبر را به دوستان برسانم.»

    دوباره قدم تند کرد. آقا گفته بود: «به مردم خبر بدهید فردا در حیاط خانه کسی جمع شوند.»

    مرد در ذهنش دنبال دوستان و آشنایان می گشت که برای ظهور آقا بیشتر گریه و التماس می کردند.

    اندیشید: «باید زودتر از همه به این ها بگویم! اما گوسفندها. باید سه چهار گوسفند هم آماده کنم.

    حالا چه جوری آنها را پشت بام ببرم؟

    اصلاً برای چه؟»




    آقا صبح آفتاب نزده، این جاست!!!




    .


  2.  

  3. #2
    مدير ارشد انجمن چند رسانه ای
    *خادمه رقیه خاتون(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1393
    صلوات
    5000
    دلنوشته
    24
    طـاقتم طاق شـــــد و از تو نیامــــــد خبری...
    نوشته : 7,419      تشکر : 24,268
    14,097 در 6,129 پست تشکر شده
    وبلاگ : 5
    دریافت : 0      آپلود : 0
    *خادمه رقیه خاتون(س)* آنلاین نیست.

    پیش فرض







    مرد گفته های آقا را مرور می کرد و لبخند می زد. اصلاً باورش نمی شد اینها را آقا گفته است...

    حتی ساعتش را هم گفت. باید صبح علی الطلوع همه در خانه بزرگ محمد بن هاشم حاضر شوند».

    مرد غرق در شادی بود. «آقا ظهور کند، چه می شود! دیگر از ظلم خبری نیست، عدالت همه جا را می گیرد و مردم در صلح و صفا زندگی می کنند.»

    با این فکر ها به کوچه محمد بن هاشم رسید. آنجا حسین، محمد نجار و چند نفر دیگر منتظرش بودند.

    اگر کمی هم دیر می رسید، نگران می شدند. حرکتش را تندتر کرد.

    وقتی دم در رسید، دستش را روی قلبش گذاشت. نمی دانست خبر به این مهمّی را چطوری به آنها بدهد.

    صدای جیرجیرک ها و قورباغه ها از طرف شط به گوش می رسید. شهر در سکوت فرو رفته بود.

    مردم شب ها از ترس سربازان حکومت، توی خانه ها می رفتند و در خانه هایشان را می بستند.





    آقا صبح آفتاب نزده، این جاست!!!




    .


  4. #3
    مدير ارشد انجمن چند رسانه ای
    *خادمه رقیه خاتون(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1393
    صلوات
    5000
    دلنوشته
    24
    طـاقتم طاق شـــــد و از تو نیامــــــد خبری...
    نوشته : 7,419      تشکر : 24,268
    14,097 در 6,129 پست تشکر شده
    وبلاگ : 5
    دریافت : 0      آپلود : 0
    *خادمه رقیه خاتون(س)* آنلاین نیست.

    پیش فرض






    مرد کوبه در را برداشت. وقتی آن را پایین آورد، صدا، سکوت شب را شکست.

    تقّه های آرام در، چند بار تکرار شد. لحظاتی گذشت. ناگهان پسر هاشم، خود، در را باز کرد.

    ـ شیخ علی! تویی؟. .. کجایی مرد؟ دلمان هزار راه رفت!

    دو مرد در آغوش هم فرو رفتند و لحظه ای آرام گریستند.

    ـ از آقامون چه خبر شیخ؟

    صدای پسر هاشم می لرزید.

    ـ او را دیدی؟. .. سلام ما را بهش رساندی؟. ..

    شیخ علی اشک هایش را پاک کرد و لبخند زد:

    ـ آقا صبح آفتاب نزده این جاست. همین جا!

    ـ راست می گویی؟

    شیخ علی در حالی که ماجرای دیدار را مو به مو به محمد تعریف می کرد وارد خانه شد. حسین و محمد نجّار نیز به استقبال آمدند.





    آقا صبح آفتاب نزده، این جاست!!!




    .


  5. #4
    مدير ارشد انجمن چند رسانه ای
    *خادمه رقیه خاتون(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1393
    صلوات
    5000
    دلنوشته
    24
    طـاقتم طاق شـــــد و از تو نیامــــــد خبری...
    نوشته : 7,419      تشکر : 24,268
    14,097 در 6,129 پست تشکر شده
    وبلاگ : 5
    دریافت : 0      آپلود : 0
    *خادمه رقیه خاتون(س)* آنلاین نیست.

    پیش فرض







    صدای اذان صبح که بلند شد، شیخ علی چشم هایش را باز کرد. اتاق های خانه محمد پر شده بود.

    شیعیان یکی یکی و بی سر و صدا به خانه او آمده بودند و حالا درگوشی به همدیگر چیزهایی می گفتند.

    خوش حالی در چشم هایشان دیده می شد. برای دیدار با آقا لحظه شماری می کردند. شیخ بلند شد و به حیاط رفت.

    وقتی وضو گرفت و برگشت، محمد نجّار با خنده جلوی چشمانش ظاهر شد:

    ـ همان طور که گفته بودی، گوسفندها را بی سرو صدا پشت بام بردم و دست و پایشان را بستم.

    حتی پوزه هاشان را هم بستم تا صدایشان درنیاید.

    شیخ علی دست روی شانه محمد گذاشت و گفت: «خیلی خوب، من می روم پشت بام، نماز را هم همانجا می خوانم.

    یک کمی عجله کنید، چیزی به وقت ملاقات نمانده است».

    قلب محمد نجّار تپید. به سرعت راهی مطبخ سرا شد. پسر هاشم به فکر پذیرایی از مردم بود.

    داشت تنور را برای پختن غذا آماده می کرد. می خواست افتخار پخت این غذا برای خودش باشد.

    نجّار تا رسید، شمار میهمانان را به محمد اعلام کرد و با عجله برگشت و راهی پشت بام شد.





    آقا صبح آفتاب نزده، این جاست!!!




    .


  6. #5
    مدير ارشد انجمن چند رسانه ای
    *خادمه رقیه خاتون(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1393
    صلوات
    5000
    دلنوشته
    24
    طـاقتم طاق شـــــد و از تو نیامــــــد خبری...
    نوشته : 7,419      تشکر : 24,268
    14,097 در 6,129 پست تشکر شده
    وبلاگ : 5
    دریافت : 0      آپلود : 0
    *خادمه رقیه خاتون(س)* آنلاین نیست.

    پیش فرض






    جمعیت در حیاط نه چندان بزرگ پسر هاشم موج می زد. خبر آمدن آقا را که شنیده بودند داشتند بال در می آوردند.

    همه منتظر بودند آقا از پشت بام خودش را به آنها نشان دهد؛ امّا آقا هنوز دیده نمی شد.

    چند بار هم از طریق شیخ علی سلام و پیغام خودش را به آنها رسانده بود.

    شیخ علی هر دفعه آمده بود آنها را به سکوت و آرامش دعوت کرده بود.

    به همین خاطر همهمه مردم زمزمه وار در سکوت صبح می پیچید و زود قطع می شد.

    ـ ساکت!

    صدای عده ای از مردم کمی بلند شده بود که شیخ علی لب بام حاضر شد و خیلی آرام گفت:

    «برادران و خواهران من، اسم هر کس را که صدا می زنم بدون سر و صدا از پلّه های خشتی بام بالا بیاید!»




    آقا صبح آفتاب نزده، این جاست!!!




    .


  7. #6
    مدير ارشد انجمن چند رسانه ای
    *خادمه رقیه خاتون(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1393
    صلوات
    5000
    دلنوشته
    24
    طـاقتم طاق شـــــد و از تو نیامــــــد خبری...
    نوشته : 7,419      تشکر : 24,268
    14,097 در 6,129 پست تشکر شده
    وبلاگ : 5
    دریافت : 0      آپلود : 0
    *خادمه رقیه خاتون(س)* آنلاین نیست.

    پیش فرض






    پچ پچ مردم دوباره شروع شد. شیخ علی باز آنها را به آرامش دعوت کرد و گفت:

    «هر کس را صدا می زنم، آقا او را خواسته است، به احترام آقا از سر و صدا پرهیز کنید!»

    لحظه ای شوق و اضطراب جماعت را فرا گرفت. همه منتظر بودند ببینند شیخ اسم چه کسی را خواهد خواند.


    ـ محمد پسر هاشم!



    پسر هاشم سراسیمه از مطبخ سرا بیرون آمد و دوان دوان پله ها را بالا رفت.

    لحظاتی در سکوت گذشت؛ امّا ناگهان این سکوت با صدای شر شر ناودان بام درهم شکست.



    ـ وای خون! نگاه کنید از ناودان خون می ریزد!



    ـ فکر می کنم آقا از دست پسر هاشم عصبانی بوده است،. .. به گمانم گردنش را زدند!



    ـ بیچاره پسر هاشم!



    ـ حرف نباشد، پشت سر امام از این حرف ها نزنید!



    شیخ علی دوباره لب بام ظاهر شد و با آمدن او دوباره سکوت همه جا را فرا گرفت.



    ـ ابوعلی پسر عثمان!





    آقا صبح آفتاب نزده، این جاست!!!




    .


  8. #7
    مدير ارشد انجمن چند رسانه ای
    *خادمه رقیه خاتون(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1393
    صلوات
    5000
    دلنوشته
    24
    طـاقتم طاق شـــــد و از تو نیامــــــد خبری...
    نوشته : 7,419      تشکر : 24,268
    14,097 در 6,129 پست تشکر شده
    وبلاگ : 5
    دریافت : 0      آپلود : 0
    *خادمه رقیه خاتون(س)* آنلاین نیست.

    پیش فرض







    لحظه ای همه در میان جمع، دنبال ابوعلی گشتند.

    ابوعلی در حالی که لبخند می زد از میان جمع بلند شد و راه پشت بام را در پیش گرفت.

    پله ها را دوان دوان بالا رفت و از دیده ها گم شد. مردم دوباره به ناودان نگاه کردند.

    خون سرخ رنگی هنوز چکه می کرد. ناگهان دوباره ناودان به کار افتاد. بوی خون همه جا را فرا گرفت.

    ـ ابوعلی هم رفت!

    ـ ما اینها را آدم های خوبی می دانستیم!

    ـ بیچاره ها چه گناهی کرده اند؟

    ـ من یکی تحمل این کارهای آقا را ندارم، رفتم خداحافظ!

    ـ بنشینید!

    صدای شیخ علی دوباره همه را به سکوت واداشت.

    ـ زید پسر کاظم!

    زید دستش را بالا گرفت و با خوش حالی به سوی پلّه ها دوید.

    ـ بیچاره زید، الان او هم کشته می شود... نگفتم، ببینید ناودان باز شروع کرد.





    آقا صبح آفتاب نزده، این جاست!!!




    .


  9. #8
    مدير ارشد انجمن چند رسانه ای
    *خادمه رقیه خاتون(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1393
    صلوات
    5000
    دلنوشته
    24
    طـاقتم طاق شـــــد و از تو نیامــــــد خبری...
    نوشته : 7,419      تشکر : 24,268
    14,097 در 6,129 پست تشکر شده
    وبلاگ : 5
    دریافت : 0      آپلود : 0
    *خادمه رقیه خاتون(س)* آنلاین نیست.

    پیش فرض






    عده ای از مردم بلند شدند و رفتند. ترس و وحشت داشت مردم را فرا می گرفت.

    دیگر هیچ کس دلش نمی خواست، اسمش خوانده شود.

    پچ پچ و همهمه و گاه اعتراض ها با صدای بلند شنیده می شد. شیخ علی دوباره لب بام آمد و گفت: «جعفر پسر عبّاس روغن فروش!»

    جعفر از وسط جمعیت بلند شد و با اعتراض گفت:

    «این چه بازی است شروع کرده اید شیخ علی، تمامش کنید، چرا گردن مردم بی گناه را می زنید،

    مگر مردم جانشان را از سر راه پیدا کرده اند؟. .. من نمی آیم.»


    دنبال جعفر تعدادی نیز بلند شدند. جعفر هنوز از در خارج نشده بود که صدای شیخ علی بلند شد:


    ـ پسر عبّاس دست نگهدار، برگرد.


    جعفر ایستاد و سربرگرداند. شیخ علی دوباره گفت: «چند روز قبل مگر تو نبودی ناله و زاری می کردی و آقا را صدا می زدی؟

    حالا چه شده است که از آقا فرار می کنی؟»


    سپس رو به مردم کرد و گفت: «مردم! چه شده به پچ پچ افتاده اید، ناراحت شده اید،. .. حالا کمی درنگ کنید تا نشانتان بدهم.»




    آقا صبح آفتاب نزده، این جاست!!!




    .


  10. #9
    مدير ارشد انجمن چند رسانه ای
    *خادمه رقیه خاتون(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1393
    صلوات
    5000
    دلنوشته
    24
    طـاقتم طاق شـــــد و از تو نیامــــــد خبری...
    نوشته : 7,419      تشکر : 24,268
    14,097 در 6,129 پست تشکر شده
    وبلاگ : 5
    دریافت : 0      آپلود : 0
    *خادمه رقیه خاتون(س)* آنلاین نیست.

    پیش فرض







    شیخ کمی عقب تر رفت و لاشه گوسفند را که تازه سر بریده بودند لب بام آورد.

    ـ ببینید این لاشه گوسفندها و امّا کسانی که به اینجا خوانده شدند، آیا نگران آنها هستید؟ بفرمایید این هم از دوستانتان! صحیح و سالم.

    مردم از خجالت سرشان را پایین انداختند. لحظه ای صدای شیخ علی به گریه بلند شد.

    ـ مردم این را بدانید تا وقتی که دل های ما قرص و محکم نشده است، مطمئن بدانید که آقا ظهور نمی کند.

    صدای مردم نیز به گریه بلند شد. بعضی ها بلند هق هق می کردند و به سر و صورت خود می زدند.

    بعضی ها دست به آسمان بلند کرده بودند و «استغفر الله» می گفتند
    .[1]





    [1]. میر مهر, مسعودپور آقایی, ص 307 ـ 304, به نقل از تاریخ غیبت کبری.

    پدید آورنده : مجید محبوبی

    آقا صبح آفتاب نزده، این جاست!!!




    .


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •