سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
˜Ï æÈáǐ
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 4 , از مجموع 4

موضوع: آن دم که من از ناقه افتادم و ...

  1. Top | #1

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن اخلاق و عرفان
    تاریخ عضویت
    امرداد 1391
    شماره عضویت
    3467
    نوشته
    13,145
    صلوات
    28000
    دلنوشته
    1
    اللهم صلّ علی محمد و ال محمد و عجّل فرجهم
    تشکر
    27,295
    مورد تشکر
    57,784 در 13,226
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض آن دم که من از ناقه افتادم و ...






    کاروان از کوفه، راهی شام شد. مشکلات اسارت و دوری پدر، همچنان رقیه علیهاالسلام را می سوزاند. در بین راه که سختی بر دختر امام حسین علیه السلام فشار آورده بود.

    شروع به گریه و ناله کرد. و به یاد عزت و مقام زمان پدر، اشک ها ریخت. گویا نزدیک بود روحش ‍ پرواز کند و در آن بیابان به بابا بپیوندد.

    یکی از دشمنان چون آن فریاد ضجه را شنید، به رقیه علیهاالسلام گفت: «اُسکُتی یا جاریة! فقد آذیتنی بِبُکائِک»؛ ای کنیز! ساکت باش، زیرا من با گریه تو ناراحت می شوم.


    آن نازدانه بیشتر اشک ریخت. دیگر بار آن مرد گفت: «اُسکُتی یا بنتَ الخارجی»؛ ای دختر خارجی! ساکت باش.



    ویرایش توسط کنیز فاطمه(سلام الله علیها) : 15-09-1392 در ساعت 15:33
    امضاء


  2.  

  3. Top | #2

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن اخلاق و عرفان
    تاریخ عضویت
    امرداد 1391
    شماره عضویت
    3467
    نوشته
    13,145
    صلوات
    28000
    دلنوشته
    1
    اللهم صلّ علی محمد و ال محمد و عجّل فرجهم
    تشکر
    27,295
    مورد تشکر
    57,784 در 13,226
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض









    حرفهای زجر دهنده آن مزدور، قلب دختر امام علیه السلام را شکست.
    رو به سر پدر نمود و گفت:

    «یا ابتاه قَتَلوکَ ظُلماً و عُدواناَ و سَمُّوک بالخارجی»؛
    ای پدر! تو را از روی ستم و دشمنی کشتند
    و نام خارجی را هم بر تو گذاردند.


    پس از این جمله ها، آن مرد غضب کرد و با عصبانیت،
    رقیه علیهاالسلام را از روی شتر گرفت و از بالا بر روی زمین انداخت.

    تاریکی شب بر همه محیط سایه افکنده بود. رقیه علیهاالسلام از ترس،
    شروع کرد به دویدن در آن تاریکی. سختی و خار و خاشاک زمین،
    پاهای کوچولوی او را مجروح نمود. و او با همه خستگی باز می دوید.


    به نیمه شبی ز پی کاروان به دامن دشت
    کسی که پای برهنه دوید من بودم





    امضاء


  4. Top | #3

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن اخلاق و عرفان
    تاریخ عضویت
    امرداد 1391
    شماره عضویت
    3467
    نوشته
    13,145
    صلوات
    28000
    دلنوشته
    1
    اللهم صلّ علی محمد و ال محمد و عجّل فرجهم
    تشکر
    27,295
    مورد تشکر
    57,784 در 13,226
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض





    همان زمان، قافله متوجه نیزه ای شد که سر امام حسین علیه السلام
    بر بالای آن بود. نیزه به زمین فرو رفته بود.
    دشمن هر چه سعی کرد که آن را در آورد، نتوانست.

    زینب علیهاالسلام به هر سو می دوید. ناگهان چشمش به یک سیاهی افتاد.
    جلو رفت تا به آن رسید در آنجا یک زن را دید که سر کودکِ گمشده
    را به دامن گرفته است. رو به آن زن نمود و پرسید:


    شما کیستید؟! فرمود:
    «أنا أمُک فاطمة الزهراء، أظَنَنتِ إنّی أغفلُ عَن أیتامِ وَلَدی»؛
    من مادر تو، فاطمه زهرا هستم.
    گمان می کنی من از یتیم های فرزندم غافلم!

    رئیس قافله نزد امام سجاد علیه السلام آمد
    و سبب این ماجرا و حکایت را پرسید.
    امام علیه السلام فرمود:
    یکی از بچه ها گم شده است تا او پیدا نشود،
    نیزه حرکت نخواهد کرد!




    امضاء


  5. Top | #4

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن اخلاق و عرفان
    تاریخ عضویت
    امرداد 1391
    شماره عضویت
    3467
    نوشته
    13,145
    صلوات
    28000
    دلنوشته
    1
    اللهم صلّ علی محمد و ال محمد و عجّل فرجهم
    تشکر
    27,295
    مورد تشکر
    57,784 در 13,226
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض




    حضرت زینب علیهاالسلام با شنیدن این سخن،
    خود را از بالای شتر به روی زمین انداخت و ناله کنان
    به عقب برگشت تا گمشده را پیدا کند.

    زینب علیهاالسلام به هر سو می دوید.
    ناگهان چشمش به ی
    ک سیاهی افتاد. جلو رفت تا به آن رسید
    در آنجا یک زن را دید که سر کودکِ گمشده را به دامن گرفته است.
    رو به آن زن نمود و پرسید: شما کیستید؟!



    فرمود:«أنا أمُک فاطمة الزهراء، أظَنَنتِ إنّی أغفلُ عَن أیتامِ وَلَدی»؛
    من مادر تو، فاطمه زهرا هستم.
    گمان می کنی من از یتیم های فرزندم غافلم! (1)

    زینب علیهاالسلام، رقیه را گرفت
    و به کاروان رساند و قافله به راه افتاد. (2)


    پی نوشت:

    1) ناسخ التواریخ، ص 531.
    2) داستان غم انگیز حضرت رقیه علیهاالسلام، ص 37 – 39.

    منبع:بخش تاریخ و سیره معصومین تبیان




    امضاء


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi بر قالب منتشر شده از ویکی وی بی