مثالهای قرآن سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
مثالهای قرآن
صفحه 1 از 7 12345 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 70
  1. #1
    عضو ماندگار
    خادمه صدیقه طاهره(س) آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 12,738      تشکر : 34,808
    35,558 در 11,353 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    خادمه صدیقه طاهره(س) آنلاین نیست.

    پیش فرض مثالهای قرآن




    بسم الله الرحمن الرحیم


    اولین مثال: مثال منافقان

    اوّلين مثال قرآني آيه 17 و 18 سوره بقره است: خداوند متعال در اين دو آيه چنين مى‏فرمايد: «مَثَلُهُمْ كَمَثَلِ الَّذِى اسْتَوْقَدَ نَاراً فَلَمّا اَضاءَتْ ما حَوْلَهُ ذَهَبَ الله بِنورِهِمْ وَ تَرَكَهُمْ فِى ظُلُمات لاَّ يُبْصِرُون صُمٌّ بُكْمٌ عُمْىٌ فَهُمْ لاَيَرْجِعُونَ».
    مَثَل آنان (منافقان) همانند كسى است كه آتشى افروخته (تا در بيابان تاريك، راه خود را پيدا كند); ولى هنگامى كه آتش اطراف او را روشن ساخت، خداوند (طوفانى مى‏فرستد و) آن را خاموش مى‏كند و در تاريكهاى وحشتناكى كه چشم كار نمى‏كند، آنها را رها مى‏سازد، آنها كران، گنگها و كورانند; لذا (از راه خطا) باز نمى‏گردند!

    دور نماى بحث
    در اين آيه سخن از منافقان است كه خود را در پس پرده نفاق پنهان ساخته اند; امّا سرانجام پرده نفاقشان دريده مى‏شود و آنان رسوا مى‏گردند.
    منافقان به انسانى تشبيه شده اند كه تنها در بيابانى تاريك، سرگردان است و مى‏كوشد به روشنى آتشى راه نجات پيدا كند; امّا راه به جايى نمى‏يابد و همچنان در سرگردانى و تاريكى بيابان تنها مى‏ماند.
    شرح و تفسير آيه
    دو تفسير براى آيه شريفه ذكر شده است:
    نخست اين كه: مثَل منافقان، مثل انسانهاى گم گشته و سرگردان در بيابانى تاريك و مخوف است. فرض كنيد مسافرى شبانگاه از كاروان خود عقب مى‏ماند و در بيابانى تاريك، تنها گرفتار مى‏شود. اين مسافر نه نورى دارد نه روشنايى; نه دليلى دارد و نه راهنمايى; نه جاده مشخّصى پيدا مى‏كند و نه قطب نمايى. از يك سو، ترس از دزدان و حيوانات درنده و از سوى ديگر ترس از هلاكت ناشى از گرسنگى و تشنگى او را به چاره انديشى و تلاش وا مى‏دارد. به جستجو مى‏پردازد. مقدارى هيزم فراهم مى‏كند و آنها را آتش مى‏زند، شعله آتش را بر بالاى دست مى‏گيرد و با شتاب به حركت در مى‏آورد. ناگهان وزش بادى تند شعله اش را خاموش مى‏كند، تا بخواهد هيزمى جمع آورى كند و شعله اى بيفروزد، اندك راهى را كه براى نجات خود طى كرده بود، هدر مى‏دهد و گم مى‏كند.
    منافقان مانند اين مسافر تنها و ره گم كرده و از راه دور مانده اند. اينان در روشنايى زندگى در ظلمت و تاريكى قرار گرفته اند. از قافله انسانيّت و ايمان عقب مانده اند. هيچ نشانه راهى ندارند. خداوند نور هدايت را از آنان گرفته و آنها را در تاريكى ترك نموده است.
    منافقان شخصيّت هاى دوگانه و دورويى دارند، ظاهرى مسلمان و باطنى كافر; ظاهرى صادق و باطنى ناراست; ظاهرى مخلص و باطنى رياكار; ظاهرى امين و باطنى خيانت پيشه; ظاهرى دوستانه و باطنى دشمن صفت و... .اينان از ظاهر پرفريب خود روشنايى آتشى پديد مى‏آورند. خود را مسلمان نشان مى‏دهند و از مزاياى اسلام بهره مند مى‏گردند، ذبيحه آنان حلال محسوب مى‏شود، آبروى آنها محفوظ مى‏ماند، اموال آنها محترم شمرده مى‏شود، از حقّ ازدواج با مسلمانان برخوردار مى‏شوند و... .اينها، بهره هاى اندكى است كه از روشنى آن آتش در اين زندگى كوتاه مادّى خود به دست آورده اند. با مرگ، اين آتش خاموش مى‏شود و روشنى آن از بين مى‏رود (ذَهَبَ الله بِنُورِهِمْ) و خداوند آنان را در تاريكى هاى قبر و برزخ رها مى‏كند. آن جاست كه درمى يابند آن اسلام ظاهرى و ايمان ريايى هيچ سودى برايشان ندارد.
    نتيجه آن كه، اين آيه شريفه و مَثَل رسا و روشن، تشبيهى است كه در آن، «مُشَبه» منافقانند و «مُشَبهٌ به» مسافر سرگردان در بيابان و «وجه شَبه» حيرانى و سرگردانى و بى اثر بودن سعى و تلاش هاى ظاهرى آنان است.

    تفسير دوّم:
    در پى تفسير اوّل، بايد خاطر نشان كرد كه روشنى ظاهرى آن آتش و تاريكى و تنهايى بعدى اش تنها مربوط به جهان معنوى و قيامت نيست، بلكه پيامدهايى در اين دنيا نيز دارد.
    منافق براى هميشه نمى‏تواند نفاقش را پنهان كند، در نهايت رسوا مى‏شود; زيرا زمانى كه منافعش را در خطر نابودى مى‏بيند، باطن پليد و درون ناپاكش را آشكار مى‏سازد. مگر منافقان صدر اسلام نبودند كه در جنگها و حوادث مختلف باطن خود را آشكار كردند؟!
    مگر به چشم خود در انقلاب اسلامى ايران مشاهده نكرديم كه در طول انقلاب و نهضت اسلامى چه تعداد از منافقان با گذشت زمان و به مناسبت هاى گوناگون چهره زشت و درون پليدشان را نشان دادند و از پس نقاب نفاق بيرون آمدند و در همين دنيا رسوا شدند ـ اَعاذَنَا الله مِنْ شُرُور اَنْفُسِنا ـ بنابراين، طبق اين تفسير «ذَهَبَ الله بِنُورِهِمْ» نه تنها در جهان آخرت و قيامت، كه در همين دنيا تحقّق پيدا مى‏كند.
    پيام هاى آيه
    1ـ اقسام منافقان
    منافق الزاماً شخص نيست، بلكه ممكن است يك گروه و يا يك سازمان نيز منافق باشد و در بُعدى وسيع تر حتّى ممكن است حكومت يك كشور نيز منافق باشد. بعضى از كشورهاى مدّعى اسلام كه به ظاهر سنگ اسلام را به سينه مى‏زنند و در محافل و مجالس و كنفرانس هاى اسلامى شركت مى‏كنند، ديده ايم كه چگونه رسواى خاصّ و عام شده اند; چرا كه همدستى و همداستانى آنها با يكى از بزرگترين دشمنان اسلام و مسلمانان; يعنى اسرائيل غاصب آشكار شده و عهد و پيمانهاى پيدا و پنهانشان برملا گشته است و آن روشنى آتش ادعايشان به خاموشى گراييده و دورويى و رياكاريشان به اثبات رسيده است.
    آرى! اين است عاقبت نفاق (فَاعْتَبِرُوا يا اُوْلِى الاَْبْصارِ)!

    2ـ صورت هاى نفاق
    از جمله نتايجى كه از بحث اجمالى بالا گرفته مى‏شود، صور گوناگون نفاق است كه عبارتند از:
    الف ـ نفاق در عقيده: مانند كسى كه به زبان مدّعى اسلام ومسلمانى است; ولى «مسلمان»شناخته نمى‏شود ويا تظاهر به ايمان مى‏كند; ولى«مؤمن»شمرده نمى‏شود.
    ب ـ نفاق در گفتار: مانند كسى كه سخنى مى‏گويد; ولى خود در دل بدان اعتقاد ندارد. با اين بيان «دروغگو» منافق است; زيرا كه زبان و دلش يكى نيست.
    ج ـ نفاق در كردار: مانند كسى كه «عملِ» ظاهرش با نيّت باطنى او متفاوت و متضاد است. همچون كسى كه در ظاهر خود را نمازخوان و يا امانتدار نشان مى‏دهد; ولى در واقع «بى نماز» و «خائن» است.[1])
    3 ـ نشانه هاى نفاق
    در روايتى از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) به بعضى از نشانه هاى نفاق اشاره شده است. حضرت در اين روايت مى‏فرمايد: «ثلاثٌ مَن كُنَّ فِيهِ كانَ مُنافِقاً وَ اِنْ صامَ وَ صَلّى وَ زَعَمَ اَنه مُسْلِمٌ: مَنْ اِذا ائْتَمَنَ خانَ، وَ اِذا حَدَّثَ كَذِبَ وَ اِذا وَعَدَ اَخلَفَ...»
    ترجمه و توضيح: اين سه صفت در هر كسى باشد منافق است، اگر چه روزه بگيرد و نماز بگذارد و تصوّر مسلمانى داشته باشد:
    اوّل ـ خيانتكارى. انسان خيانتكار منافق است; زيرا در ظاهر خود را امين نشان مى‏دهد، ولى در باطن خائن است. بنابراين، نمى‏توان اموال و بيت المال را بدو سپرد، گرچه بعضى در برابر اموال كم و اندك امين هستند; ولى در مقابل امانتهاى گرانبها و اموال فراوان درون خيانتكارانه خود را آشكار مى‏كنند.
    دوّم ـ دروغگويى. انسان دروغگو منافق است; زيرا كه با چرب زبانى كلامى، نيّتى پليد و خلاف حقّ و حقيقت دارد; هر چند نماز بخواند و دعاى ندبه و توسّل و... بر زبان جارى سازد.
    سوّم - خُلف وعده. كسى كه به وعده و گفته خود عمل نمى‏كند، منافق است; زيرا عمل به وعده و پايبندى به گفته از نظر اخلاقى پسنديده و ضرورى است و حتّى از نظر فقهى نيز گاهى واجب است.[2]) كوتاه سخن آن كه هر گونه دوگانگى ظاهر و باطن در شخص، نفاق شمرده مى‏شود.
    * * *

    4ـ تاريخچه منافقان
    در هيچ عصر و زمانى، جوامع انسانى از وجود منافقان خالى نبوده است و مى‏توان گفت از پيدايش انسان بر روى زمين، نفاق و منافقان نيز پيدا شده و دشمنى آنان با بشريّت آشكار شده است.
    اين كه منافقان را خطرناك ترين دشمنان در جوامع انسانى ناميده اند، از آن جاست كه منافق به لباس دوست درمى آيد و در خفا دشمنى مىورزد.
    دشمن ستيزى كه يكى از صفات مشترك انسانهاست، درباره منافق كارايى خود را از دست مى‏دهد; زيرا كه منافق به ظاهر خود را دوست نشان مى‏دهد و بدين خاطر است كه از هر دشمنى، دشمن تر است و شايد به علّت همين امر باشد كه در قرآن، از منافق با شديدترين تعبيرات ياد و اشاره شده است.

    چهره منافقان در قرآن
    همانطور كه ذكر شد، قرآن مجيد با شديدترين تعبيرات از منافقان ياد كرده است كه به چند نمونه از آن اشاره مى‏شود:
    الف ـ خداوند در آيه 4 سوره منافقين مى‏فرمايد: «هُمُ العَدُوّ فَاحْذَرْهُمْ» منافقان دشمنان واقعى هستند، پس از آنان بر حذر باش.
    قرآن مجيد دشمنان مسلمانان را معرّفى كرده است;[3]) ولى در هيچ آيه اى چنين تعبير شديدى كه در آيه مذكور بيان شده، درباره هيچ يك از دشمنان دينى بيان نشده است. برابر قواعد زبان عربى، اين جمله دلالت بر آن مى‏كند كه منافقان «عدو» و دشمن حقيقى انسان محسوب مى‏شوند.
    ب ـ در ادامه آيه مذكور آمده است: «قاتَلَهُمُ الله اَنّى يُؤْفَكُونَ» خداوند آنها را ] منافقان[ بكشد، چگونه از حق منحرف مى‏شوند؟
    اين بيان تند قرآنى منحصر به فرد است. «خدا منافقان را بكشد...» در قرآن درباره هيچ دشمنى چنين تعبير قاطع، تند و شديد به كار برده نشده است.[4])
    ج ـ خداوند در آيه 145 سوره نساء مى‏فرمايد: «اِنَّ المنافِقينَ فى الدَّرْكِ الاسْفَلِ مِنَ النّار وَ لَنْ تَجِدَ لَهُمْ نَصيراً» منافقان در پايين ترين مكان دوزخ قرار دارند و هرگز ياورى براى آنها نخواهى يافت. ] بنابراين، از طرح دوستى با دشمنان خدا، كه نشانه نفاق است، بپرهيزيد[.
    عرب، براى پله هاى رو به بالا لفظ «دَرْج» يا «دَرَجه» به كار مى‏برد و براى پله هاى رو به پايين لفظ «دَرْك» يا «دَرَك». اين دو لفظ اخير در قرآن تنها يك بار به كار رفته است.[5])
    «دَرْك اسفل» قعر و پايين ترين مكان در جهنّم است و بديهى است كه شدّت عذاب در اعماق جهنّم بيشتر مى‏باشد. بنابراين، از اين آيه نتيجه گرفته مى‏شود كه خداوند رحمان، شديدترين عذاب را براى منافقان قائل مى‏شود و پر عذاب ترين مكانهاى جهنّم را به آنان اختصاص مى‏دهد. اينها، نشان دهنده حسّاسيّت موضوع نفاق و خطرآفرينى منافقان در همه دوران تاريخ، تا زمان حاضر است.

    خطر منافقان از ديدگاه پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله)
    مرحوم حاج شيخ عبّاس قمى ـ رضوان الله تعالى عليه ـ در كتاب ارزشمند «سفينة البحار»، ذيل ماده «نَفَق» حديث جالبى درباره خطر منافقان از پيامبر گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله) نقل مى‏كند:
    «قالَ رَسُول الله(صلى الله عليه وآله): اِنّى لاَ اَخافُ عَلى اُمَّتى مُؤمناً وَ لا مُشْرِكاً، اَمّا المُؤمِنُ
    فَيَمنَعُهُ الله بِايمانِهِ وَ اَمَّا المُشْرِكُ فَيَقْمَعُهُ الله بِشركِهِ، وَ لكِنّى اَخافُ عَلَيْكُمْ كُلَّ مُنافِق عالِمِ اللّسانِ، يَقُولُ ما تَعرِفُونَ وَ يَفْعَلُ ما تُنْكِرونَ» حضرت رسول(صلى الله عليه وآله)مى فرمايند: من از خطر آدم باايمان و انسان مشرك بر اُمّتم نمى‏ترسم; چون خداوند از خطر انسان مؤمن به وسيله ايمانش جلوگيرى مى‏كند و مشرك را خداوند به خاطر شركش نابود مى‏سازد; ولى تنها كسانى كه از شرّ آنها بر شما مى‏ترسم، منافقان هستند. منافقانى كه چرب زبانند و در باطن در پى هدف ديگرى هستند. سخنانشان جذّاب است; امّا در عمل مبتلا به كارهاى زشتند.[6])

    برابر اين روايت، پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله) از شرّ و خطر منافقان براى جامعه اسلامى نگران و بيمناك بوده اند و اين نگرانى تنها منحصر به دوران اوّليه ظهور و گسترش اسلام و سرزمين عربستان نيست، بلكه ناظر است به همه دورانها و همه كشورهاى اسلامى و حتّى امروزه و در جمهورى اسلامى ايران.

    5ـ تعبير به «نار» در قرآن
    از تعبير قرآن به «نار» و نه «نور» دو نتيجه به دست مى‏آيد: اوّل آن كه دود، سوزانندگى و خاكستر از الزامات آتش است و منافق نيز ديگران را دچار آسيب اين آتش خود افروخته مى‏سازد و در نتيجه پراكندگى، زيان و فشارهاى ناخواسته را بر مردمان تحميل مى‏كند در حالى كه مؤمن، از نور خالص و چراغ روشن و پرفروغ ايمان، بهره مى‏گيرد. دوّم آن كه منافقان گرچه تظاهر به نور ايمان دارند، امّا باطنشان «نار» است، و اگر نورى هم باشد ضعيف است و كوتاه مدّت.[7])

    6ـ «نور» و «ظلمات»
    خداوند مى‏فرمايد: «وَ تَرَكَهُمْ فِى ظُلُمات لاَّيُبْصِرُونَ» خداوند اينها را در تاريكى هاى وحشتناكى كه چشم كار نمى‏كند قرار مى‏دهد. در قرآن مجيد كلمه ظلمت به صورت مفرد نيامده است، بلكه در تمام 23 مورد استعمالش به صورت جمع آمده است; امّا كلمه نور بر عكس در هيچ مورد در قرآن مجيد به صورت جمع استعمال نشده است، بلكه در تمام 43 بار كاربرد اين كلمه به صورت مفرد آمده است! آيا اين تفاوت پيامى ندارد؟
    سرّ اين مطلب اين است كه قرآن مى‏خواهد بگويد نور يكى بيش نيست و آن نور توحيد است و همه نورها به نور خداوند باز مى‏گردد «اَلله نُورُ السَّمواتِ وَ الاَرْضِ»[8]) نور ايمان، نور علم، نور يقين، نور اتّحاد و همبستگى و... همه به يك نور برمى گردد و آن نور خداست; بنابراين يك نور بيشتر وجود ندارد به همين جهت همواره نور به صورت مفرد بيان شده است.
    امّا نفاق و كفر و پراكندگى ها و اختلافها همه يك ظلمت نيستند، بلكه ظلمت هاى متفرق و جداگانه اى هستند. ظلمت جهل، ظلمت كفر، ظلمت بخل، ظلمت حسد، ظلمت عدم ترس از خدا، ظلمت هوا و هوس، ظلمت وسوسه هاى شيطانى و... خلاصه ظلمتهاى متعدّدى وجود دارد; بدين خاطر است كه ظلمت در سراسر قرآن مجيد به صورت جمع استعمال شده است.

    7ـ تفسير آيه 18 «صُمٌ بُكْمٌ عُمْىٌ فَهُمْ لا يَرْجِعُونَ»
    منافقين طبق اين آيه شريفه داراى سه ويژگى هستند: اوّل ـ «صُمّ» هستند. «صم» جمع «اصم» به معناى كرى است. دوّم ـ «بُكم» هستند «بكم» جمع «ابكم» به معناى گنگ و لال است يعنى منافقان هم لال و هم گنگ هستند و معناى اين دو جمله اين است كه اينها همواره كر و لال هستند; چون كسانى كه كر هستند خواه ناخواه لال هم مى‏شوند، اگر چه از نظر پزشكى دستگاه تكلّم آنها سالم باشد; زيرا وقتى انسان چيزى نشنود نمى‏تواند تكلّم كردن را بياموزد و تجربه كند و شايد بدين جهت در آيه شريفه صفت كرى اوّل آورده شده است; يعنى اينان همواره كر و لال هستند.
    سوّم ـ «عُمى» هستند. «عمى» جمع «اعماء» به معناى نابينايى است. يعنى منافقان نه زبان گويا دارند و نه گوش شنوا و نه چشم بينا و كسى كه كر و لال و نابينا باشد چطور مى‏تواند دريابد كه به راهى نادرست گام گذاشته است و اصلاً چگونه مى‏تواند به انحراف و خطاى خود پى ببرد؟
    چون اين سه عضو ابزار شناخت انسان هستند; گوش وسيله تعليم و يادگيرى، زبان وسيله انتقال علوم از نسلى به نسل ديگر، و چشم هم وسيله كشف علوم جديد و يافته هاى تازه مى‏باشد. وقتى كسى هيچ يك از اين سه ابزار شناخت را نداشته باشد نمى‏تواند از مسير انحراف خارج شود يه به راه حق باز گردد; بنابراين پرسشى مطرح مى‏شود كه منافقان كه چشم و گوش و زبان دارند پس چرا در قرآن از آنان به كر و لال و كور تعبير شده است؟ در پاسخ بايد گفت: قرآن منطق خاصّى دارد، در فرهنگ قرآن هر چيزى در دايره آثارش ديده مى‏شود و وجود و عدم آن از نظر قرآن به وجود و عدم آثار آن بسته است.
    بنابراين، آنها كه چشم دارند و از اين نعمت الهى براى ديدن آيات پروردگار و مشاهده صحنه هاى عبرت آموز بهره نمى‏برند و در واقع چشم آنها چنين اثر وجودى ندارد، از نظر قرآن كورند و آنها كه گوش دارند; ولى پيام خدا و صداى مظلومان را نمى‏شنوند در منطق قرآن كر هستند و نيز كسانى كه زبان دارند; ولى آن را به ذكر خدا و امر به معروف و نهى از منكر و ارشاد جاهل و... به كار نمى‏گيرند در فرهنگ قرآن لال محسوب مى‏شوند. حتّى در ابعاد وسيع تر قرآن مجيد بر مبناى همين فرهنگ، عده اى از انسانهاى مرده را زنده مى‏نامد و بسيارى از مردم زنده را مرده; مثلاً در مورد شهداى در راه حق ـ كه به ظاهر مرده هستند ـ مى‏فرمايد: «وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلُوا فِى سَبيلِ الله اَمْواتاً بَلْ اَحْياءٌ عِنْدَ رَبهمْ يُرْزَقُون» اى پيامبر! هرگز گمان مبر كسانى كه در راه خدا كشته شدند، مردگانند! بلكه آنها زنده اند و نزد پروردگارشان روزى داده مى‏شوند.[9]) شهدا از نظر قرآن زنده هستند; چون اثر يك انسان زنده را دارند باعث تقويت دين و اسلام مى‏شوند و ياد و خاطره آنها يادآور معروف ها و خوبى هاست.
    و در جاى ديگر مى‏فرمايد: «اِنْ هُوَ اِلاَّ ذِكْرٌ وَ قُرآنٌ مُبينٌ لِيُنْذِرَ مَنْ كانَ حَيّاً وَيَحِقَّ الْقَوْلُ عَلَى الْكَافِرينَ» اين (كتاب آسمانى) تنها ذكر و قرآن مبين است! تا افرادى را كه زنده اند، بيم دهد (و بر كافران اتمام حجّت شود) و فرمان عذاب بر آنان مسلّم گردد.[10]) انسانهاى زنده از نظر قرآن و طبق اين آيه شريفه دو دسته اند: اوّل ـ مؤمنان، انسانهايى كه حيات قرآنى دارند و دوّم ـ افراد بى ايمان و انسانهاى مرده اى كه در بين زندگان راه مى‏روند; يعنى كسانى كه گوش شنوا ندارند از نظر قرآن مرده اند.[11]) نتيجه اين كه: شخص منافق اگر چه در ظاهر داراى زبان و گوش و چشم است; ولى چون اثر وجودى اين اعضا در او وجود ندارد از نظر قرآن چنين انسانى كر و لال محسوب مى‏شود. به همين جهت «هُمْ لا يَرجِعُون; از راه خطا بازنمى گردند» چون ابزار شناخت ندارد شما اگر يك انسان كر و كور و لال را در حال سقوط ببينيد، به هيچ وجهى نمى‏توانيد او را نجات دهيد; زيرا نه زبان دارد كه درخواست كمك كند، نه گوش دارد كه صداى هشدار شما را بشنود و نه چشم دارد كه علامت هاى هشدار دهنده را ببيند.


    8ـ منشأ «نفاق»
    نفاق عمدتاً سه منشأ و سرچشمه دارد:
    اوّل ـ عجز از دشمنى و مبارزه مستقيم: دشمنانى كه شكست مى‏خورند و توانايى عرض اندام مستقيم را ندارند به لباس نفاق در مى‏آيند و به دشمنى خود ادامه مى‏دهند، دشمنان اسلام در ابتداى نبوّت پيامبر(صلى الله عليه وآله) علناً دشمنى مى‏كردند; امّا وقتى پيامبر گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله) پيروز شد و بر آنها مسلّط شد، آنها توانايى مبارزه با اسلام به صورت مستقيم را در خود نديدند و به ظاهر مسلمان شدند; ولى در باطن كافر ماندند و بر ضدّ اسلام توطئه كردند، ابوسفيانها، معاويه ها و... تا آخر عمر منافق بودند.[12])
    بدين جهت، عده اى معتقدند كه نفاق از مدينه شروع شده است; زيرا پيش از آن در مكه نفاق و منافقى وجود نداشت; چون كسى از اسلام ـ كه هنوز در ابتداى كار خود بود و قدرتى نداشت ـ نمى‏ترسيد تا تظاهر به اسلام كند و در باطن كافر بماند! ولى ما معتقديم از مكه شروع شد و در آن جا منافقانى بودند، اگر چه انگيزه آنها از نفاق ترس نبود; ولى بخاطر پيش بينى هايى كه براى آينده اسلام داشتند و احتمال پيروزى پيامبر(صلى الله عليه وآله) را مى‏دادند به ظاهر اسلام را پذيرفتند كه اگر اسلام پيروز شد، آنها هم به نوايى برسند و به اصطلاح «از اين نمد، براى خود كلاهى درست كنند.»
    اين شيوه از نفاق را در اين زمانه و در همه انقلاب ها از جمله انقلاب اسلامى ايران مى‏توان يافت كه عده اى از منافقان همان دشمنان شكست خورده اى بودند كه قدرت دشمنى علنى و مستقيم را در خود نمى‏ديدند.
    دوّم ـ احساس حقارت درونى: آدم هاى حقير و بى شخصيّت كه ترسو هستند و شجاعت ندارند، براى پنهان كردن ضعف و زبونى خود هميشه منافقانه عمل مى‏كنند و چون جرأت اعتراض به ديگران را ندارند با همه هماهنگ و همرنگ مى‏شوند شاعر از زبان اين نوع منافقان مى‏گويد:
    چنان با نيك و بد خو كن كه بعد از مردنت روزى***مسلمانت به زمزم شويد و هندو به آتش
    يعنى منافق در مقابل مسلمانان اظهار اسلام مى‏كند، در مقابل آتش پرستان اظهار تمايل به عقيده آنان و در مقابل بى دين ها اظهار بى دينى; زيرا كه چنين شخص حقير و زبونى، به واسطه حقارت درونى خود، جرأت ابراز عقيده واقعى خود را ندارد.[13])
    سوّم ـ دنياپرستى شديد: نفاق هاى بين المللى و جهانى كنونى از اين امر سرچشمه مى‏گيرد. علّت اين كه بعضى از كشورهاى استكبارى در جايى مدّعى حقوق بشر مى‏شوند و در جاى ديگر ـ كه بشريّت قربانى مى‏شود ـ ساكت مى‏مانند همين دنياپرستى آنان است. زمانى كه منافعشان به خطر مى‏افتد، يكى از حربه هاى آنان حقوق بشر است كه عليه دشمنانشان به كار مى‏گيرند; امّا در مقابل اگر دوستان آنها بديهى ترين و ابتدايى ترين حقوق بشر را نقض كنند، آنها را نديده و نشنيده مى‏گيرند. قرآن مجيد در سوره توبه، در آيات 75، 76 و 77 نمونه تكان دهنده و بارزى از اين دسته از منافقان را بيان كرده است.
    خداوند متعال مى‏فرمايد:«وَ مِنْهُمْ مَنْ عاهَدَ الله لَئِنْ آتَيْنا مِنْ فَضْلِهِ لَنَصَّدَّقَنَّ وَ لَنَكُونَنَّ مِنَ الصّالِحينَ فَلَمّا آتاهُمْ مِنْ فَضْلِهِ بَخِلُوا بِهِ وَ تَوَلَّوا وَهُمْ مُعْرِضُونَ فَاَعْقَبَهُمْ نِفاقَاً فِى قُلُوبِهِمْ اِلى يَوْمِ يِلْقَونَهُ بِما اَخْلَفُوا الله ما وَعَدُوهُ وَ بِما كانُوا يَكْذِبُونَ» بعضى از آنان (منافقان) با خدا پيمان بسته بودند كه: «اگر خداوند ما را از فضل خود روزى دهد قطعاً صدقه خواهيم داد و از صالحان (و شاكران) خواهيم بود.» امّا هنگامى كه خدا از فضل خود به آنها بخشيد، بخل ورزيدند و سرپيچى كردند و روى برتافتند! اين عمل (روح) نفاق را تا روزى كه خدا را ملاقات كنند در دلهايشان برقرار ساخت. اين به خاطر آن است كه از پيمان الهى تخلّف جستند و دروغ مى‏گفتند.
    اين آيات در مورد شخصى به نام «ثعلبة بن حاطب» نازل شد او ابتدا شخص مسلمانى بود و همواره در نماز جماعت رسول خدا(صلى الله عليه وآله) شركت مى‏كرد; ولى از آن جايى كه فقير بود مرتّب اصرار داشت كه پيامبر برايش دعا كند تا خداوند مال فراوانى به او بدهد پيغمبر فرمود: «قَليلٌ تُؤدّى شُكرَهُ خيرٌ مِنْ كثير لاتُطيقُه» مقدار كمى كه حقّش را بتوانى ادا كنى بهتر از مقدار زيادى است كه توانايى اداى حقّش را نداشته باشى.[14])
    منظور پيامبر(صلى الله عليه وآله) اين بود كه مصلحت او همين زندگى ساده است ولى ثعلبه دست بردار نبود و هر روز تقاضاى خود را تكرار مى‏كرد.[15]) و سرانجام به پيامبر(صلى الله عليه وآله) عرض كرد: «به خدايى كه تو را به حق فرستاده است سوگند ياد مى‏كنم، اگر خداوند ثروتى به من عنايت كند، تمام حقوق آن را مى‏پردازم». پيامبر برايش دعا كرد چيزى نگذشت كه پسر عموى ثروتمندش از دنيا رفت و ثروت سرشارى به او رسيد و با آن گوسفندانى خريد و كم كم نماز جماعت همه وقت او تبديل به يك وقت شد و گوسفندانش به قدرى زياد شد كه ديگر نگهدارى آنها در مدينه ممكن نبود، به خارج از مدينه رفت و ديگر به كلّى از نماز جماعت محروم شد و آن قدر به ماديّات دنيايى مشغول شد كه به وعده اش در مورد دادن صدقه عمل نكرد! نه تنها صدقه مستحب را نپرداخت، بلكه از پرداختن صدقه واجب (زكاة مال) هم خوددارى كرد و در اين راه تا بدان حدّ اصرار ورزيد كه اين حكم الهى را به استهزا و تمسخر گرفت و آن را به جزيه اى كه يهود مى‏پردازند مقايسه كرد.[16]) قرآن مجيد علّت بيچارگى «ثعلبه» و نفاق او را بخل و دنياپرستى و پيمان شكنى مى‏داند و شگفتا كه طبق اين آيه، شريفه، نفاق كسانى مانند ثعلبه تا روز رستاخيز ادامه دارد و از قلب آنها خارج نمى‏شود ـ اَللهّم اجْعَلْ عَواقِبَ اُمُورِنا خَيْراً ـ
    اگر ما مى‏خواهيم مبتلا به اين بيمارى خطرناك نشويم، بايد مواظب اين سرچشمه هاى نفاق باشيم و از آن دورى كنيم، مخصوصاً در اين ايّام و ليالى پربركت ماه مبارك رمضان بهره بيشترى بگيريم به هنگام سحر، نماز شب ـ ولو مختصر و بدون انجام همه مستحبّات ـ بجا آوريم و سر بر سجده بگذاريم و از نفاق و تمام رذايل اخلاقى و گناهان به خداوند پناه ببريم.

    ----------------------------------------------------------------------------------------------
    1- براى آگاهى بيشتر: ر.ك. ميزان الحكمة، باب 3966، حديث 20599.
    2- ميزان الحكمة، باب 3931; حديث 20577. البته روايات ديگرى نيز در اين باب نقل شده است كه در بعضى از آنها، نشانه هاى ديگرى نيز براى نفاق ذكر شده است.
    3- در قرآن، شيطان، كافران، مجرمان و منافقان از جمله دشمنان انسان شمرده شده اند. براى توضيح بيشتر ر.ك. المعجم المفهرس قرآن مجيد، كلمه «عدّو».
    4- اين تعبير در آيه 30 سوره توبه درباره يهوديان نيز به كار برده شده است; ولى قابل توجه است كه يهودان نيز به نوعى از نفاق دچار بوده اند.
    5- «دَرْك» در همين آيه (145 سوره نساء) و «دَرَك» در سوره طه آيه 77 در ضمن بيان عبور حضرت موسى(عليه السلام) و اسرائيليان از رود نيل و براى پله هاى مسيرى كه به كف رودخانه منتهى مى شده، استعمال شده است.
    6- نهج البلاغه، نامه 27، و نيز ميزان الحكمة، باب 3934.
    7- براى توضيح بيشتر ر.ك. تفسير نمونه، جلد اوّل، صفحه 110.
    8- سوره نور، آيه 35.
    9- سوره آل عمران، آيه 169.
    10- سوره يس، آيات 69 و 70.
    11- براى توضيح بيشتر مى توانيد ر.ك. تفسير نمونه، جلد اوّل، صفحه 441 به بعد.
    12- پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) بر اين مسأله واقف بود; ولى به جهت پيامدهاى ناخوشايند آن از برخورد با منافقان خوددارى مى كرد. حضرتش در روايتى مى فرمايند: «لولا انى اكره ان يقال: ان محمّداً استعان بقوم حتّى اذا طفر بعدوة قتلهم، لضربت اعناق قوم كثير» اگر نبود كه مردم مى گفتند: پيامبر به كمك مردم پيروز شد و بعد از پيروزى آنها را كشت، گردن بسيارى از منافقان را مى زدم. وسائل الشّيعه، جلد 18، ابوب حدّ المرتد، باب 5، حديث 3.
    13- در حديثى از حضرت على(عليه السلام) به اين ريشه نفاق اشاره شده است حضرت مى فرمايد: «نَفاقُ الْمَرءِ مِن ذِلِّ يَجِدُهُ فِى نَفْسِهِ» يكى از ريشه هاى نفاق بى شخصيّتى درونى و ذلّت و خوارى است كه منافق در خود احساس مى كند. ميزان الحكمه، باب 3929، حديث 20258.
    14- تفسير نمونه، جلد 8، صفحه 48.
    15- يكى از نتايج اين داستان عدم پافشارى در دعاها و درخواست ها از خداست; چه بارها تجربه شده است كه در صورت اجابت دعا از طرف خداوند چه ضرر و زيانى متوجه شخص شده است. قرآن مجيد در سوره بقره آيه 216 چه زيبا مى فرمايد: «عَسى اَنْ تُحِبّوا شَيْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَكُمْ» حتّى در خواسته هاى معقول و خداپسندانه نيز اين امر صادق است; مثلاً شخصى كه اصرار مىورزد توفيق نماز شب بيابد; ولى موفّق نمى شود، شايد به نفعش نباشد; چه ممكن است با اين نماز شب دچار عُجب و ريا شود.
    16- خيلى از كسانى كه خمس و زكاة به آنها تعلّق مى گيرد، براى توجيه عمل ناپسند خود; يعنى پرداخت نكردن اين وجوه هاى شرعى، چنين سخنانى بر زبان جارى مى كنند; مثلاً مى گويند: چه معنا دارد كه ما زحمت بكشيم و ديگران بخورند؟
    مثالهای قرآن





    خیلی ازیـــــــــــــخ کردن های ما ازســـــــــــــرما نیســـــــــــــت…
    لحـــــــــــــن بعضــــــــــــــیها
    زمســــــــــــتونیــــــ ـــــه …
    ----------------------------------------------------------------

    به یکدیگر دروغ نگوییم......

    آدم است ....

    باور می کند،

    دل میبندد....


  2. تشكرها 5

    parsa (13-01-1389), فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* (16-01-1389), محب الحسین (15-01-1389), خراباتي (13-01-1389), شكوفه ياس (16-01-1389)

  3.  

  4. #2
    عضو ماندگار
    خادمه صدیقه طاهره(س) آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 12,738      تشکر : 34,808
    35,558 در 11,353 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    خادمه صدیقه طاهره(س) آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : مثالهای قرآن




    به نام تو ای قرارهستی


    دوّمين مثال: تشبيهى ديگر براى منافقين

    خداوند متعال در آيه 19 و 20 سوره بقره مى‏فرمايد: «اَوْ كَصَيِّب مِنَ السَّمَآءِ فِيهِ ظُلُماتٌ وَ رَعْدٌ وَ بَرْقٌ يَجْعَلُونَ اَصابِعَهُم فِى آذانِهِمْ مِّنَ الصَّواعِقِ حَذَرَالمَوْتِ وَ الله مُحيطٌ بِالْكافِرينَ يَكادُ البَرْقُ يَخْطَفُ اَبْصارَهُمْ كُلَّما اَضَاءَ لَهُمْ مَشَوْا فِيهِ وَ اِذآ اَظْلَمَ عَلَيْهِمْ قامُوا وَلَوْ شاءَ الله لَذَهَبَ بِسَمْعِهِمْ وَاَبْصارِهِمْ اِنَّ الله عَلى كُلِّ شَىْء قَدِيرٌ» (مثل منافقان) همچون بارانى از آسمان است كه در شب تاريك همراه با رعد و برق و صاعقه ] بر سر رهگذران[ ببارد آنها از ترس مرگ، انگشتانشان را در گوشهاى خود مى‏گذارند تا صداى صاعقه را نشنوند و خداوند به كافران احاطه دارد ] و آنان در قبضه قدرت او هستند[. روشنايى ] خيره كننده[ برق نزديك است چشمانشان را بربايد، هر زمان كه ] برق جستن مى‏كند و صفحه بيابان را[ براى آنها روشن مى‏كند ] چند گامى[ در پرتو آن راه مى‏روند و چون خاموش مى‏شود، توقف مى‏كنند و اگر خدا بخواهد گوش و چشم آنها را از بين مى‏برد; چرا كه خداوند به همه چيز تواناست.

    تنوّع مثالهاى قرآن
    مثالهاى قرآن بسيار متنوّع است. خداوند براى روشن ساختن حقايق مهمّى كه در تربيت و سعادت انسان تأثير به سزايى دارد به هر گونه مثالى متوسّل شده است. گاه به موجودات بى جان مثال مى‏زند; مانند آيه 17 سوره رعد: «اَنْزَلَ مِنَ السَّماءِمآءً فَسَالَتْ اَوْدِيَهٌ بِقَدَرِها فَاحْتَمَلَ السَّيْلُ زَبَداً رّابياً وَ مِمّا يُوقِدُونَ عَلَيْهِ فِى النّارِ ابْتِغآءَ حِلْيَة اَوْ مَتاع زَبَدٌ مِّثْلُهُ كَذلِكَ يَضْرِبُ الله الْحَقَّ وَ الْباطِلَ...» خداوند متعال در اين آيه شريفه براى روشن شدن ماهيّت حق و باطل به باران مثال مى‏زند كه به هنگام نزول از آسمان پاكيزه، تميز، زلال، و صاف است; ولى وقتى بر روى زمين جارى مى‏شود، زمين آلوده، آن آب زلال را مى‏آلايد. آب به حركت درمى آيد و در آن، آلودگى ها به كف روى آب تبديل مى‏شود. زمانى كه اين آب آلوده كف آلود به زمين مسطّح و جلگه مى‏رسد، بتدريج كف آن از بين مى‏رود و آبى صاف در جريانى آرام، ادامه مسير مى‏دهد. سپس خداوند مى‏فرمايد: حقّ و باطل نيز مانند همين باران و كف است و باطل كف روى آب و حق آب زير كف است.
    و گاه به نباتات و گياهان مثال مى‏زند، مانند آنچه در آيه 24 سوره ابراهيم آمده است: «اَلَمْ تَرَكَيْفَ ضَرَبَ الله مَثَلاً كَلِمَةً طَيِّبَةً كَشَجَرَة طَيِّبَة اَصْلُها ثابِتٌ وَ فَرْعُها فِى السَّمآءِ» آيا نديده اى كه خدا چگونه مثل زد؟ سخن پاك چون درختى پاك است كه ريشه اش در زمين استوار و شاخه هايش در آسمان است.
    در اين آيه شريفه براى كلام پاك ـ كه بارزترين مصداق آن لااله الا الله است ـ به يك درخت مثال زده و براى آن كلمه «طيّبه» به كار برده است; زيرا كه سخن پاك همچون درخت، پاكيزه و سرسبز و هميشه خرّم است.
    بعضى اوقات خداوند حكيم به حيوانات مثال مى‏زند. نمونه آن آيه شريفه 26 سوره بقره است: «اِنَّ الله لا يَسْتَحْيِى اَنْ يَضْرِبَ مَثَلاً مّا بَعُوضَةً فَما فَوْقَها...»، خداوند ابايى ندارد كه به پشه و (موجودات) كمتر از آن مَثَل بزند... در اين آيه خداوند به يك حيوان كوچك، يعنى پشه مثال زده است. همانطور كه در سوره عنكبوت آيه 41 به يك عنكبوت.
    و گاه به يك انسان مثال مى‏زند كه يك نمونه آن آيه شريفه 171 سوره بقره
    مى باشد. «وَ مَثَلُ الَّذينَ كَفَرُوا كَمَثَلِ الَّذِى يَنْعِقُ بِما لا يَسْمَعُ اِلاّ دُعاءً وَ نِداءً صُمٌ بُكْمٌ عُمْىٌ فَهُمْ لا يَعْقِلُونَ» مثل (تو اى پيامبر در دعوت) كافران مثل كسى است كه (گوسفندان و حيوانات را براى نجات از چنگال خطر) صدا مى‏زند; ولى آنها چيزى جز سر و صدا نمى‏شنوند (و حقيقت آن صدا و مفهوم گفتار او را درك نمى‏كنند) اين كافران (در واقع) كر و لال و نابينا هستند از اين رو چيزى نمى‏فهمند.
    در اين آيه، خداوند هم به انسان مثال زده است; آن جا كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) را به طور ضمنى به يك چوپان تشبيه مى‏كند. و هم به حيوان; آن جا كه كفّار را گوسفندان و يا حيوانات آن چوپان محسوب مى‏كند.
    اصلى ترين دليل تنوّع مثل ها در قرآن، درك ساده و فهم عميق مطالب قرآنى است، به ويژه كه مخاطبان اوّليه قرآن اعراب بى سواد دوران جاهليّت بودند و مسلمانان صدر اسلام كه جز تعداد اندكى بى بهره از سواد خواندن و نوشتن بودند، تنها به اين شيوه قرآنى امكان درك و فهم مفاهيم قرآنى داشتند و تنها به كمك مثل هاى متنوّع تر قرآن قادر به تفهيم عالى ترين مفاهيم قرآنى شدند. همه گويندگان، به ويژه علما، دانشمندان، فقها، سخنرانان، اهل منبر و... بايد با استفاده از اين قاعده فراگير قرآنى، پيام و سخن خود را ساده و جذّاب بيان كنند تا در اعماق وجود مخاطب نفوذ كند و تأثير گذارد. قرآن كه زيباترين تجليّات زيبايى هاى حق است خود مظهر زيبايى كلامى نيز هست; از اين رو بايد به تبعيّت از قرآن ساده گويى زيبا و مؤثر، يك ارزش و معيار زيبايى در سخن دانسته شود.
    آنان كه سخنان و نوشته هايشان معلّق و گنگ و ديرفهم است و ساده گويى را نشانه كم دانشى گوينده مى‏دانند، بر خلاف اين سنّت الهى و شيوه قرآنى عمل
    مى كنند.[1]) اميدواريم كه در نسل جوان حوزه علميه و دانشجويان دانشگاهها، ساده گويى يك هنر و ارزش و پيچيده گويى يك ضدّ ارزش معرّفى و شناخته شود.

    شرح و تفسير آيات
    در اين آيات شريفه[2]) نيز سخن از منافقان و خطر نفاق به ميان آمده است و شايد اين آيه و مَثَل قبلى ناظر به حال عده اى از منافقان، و اين آيات ناظر بر عده ديگرى از اين رياكاران دو چهره باشد. طبق اين آيات شريفه حال منافقان مانند حال مسافرى است كه در دل شب تاريك در بيابانى راه را گم كرده است در حالى كه باران شديدى مى‏بارد. نه پناهگاهى دارد و نه رفيقى، نه راه را مى‏شناسد و نه روشنايى وجود دارد. پرده هاى ظلمانى ابر هم آسمان را پوشانيده است و مختصر نور ستارگان هم به او نمى‏رسد و اينها همه در حالى است كه رعد و برق شديد هم مى‏آيد، البته روشن است كه اين رعد و برق وحشت دو چندانى در اين شخص گمشده ايجاد مى‏كند; چون صداى رعد مخصوصاً در بيابانها شديدتر است و برق هم در اين وضع و حال خيره كننده تر است. چنان كه گويى مى‏خواهد چشم را كور كند. با اين خطرات مسافر گمشده بر اثر ترس از رعد انگشتانش را در گوش فرو مى‏برد و از بيم جان به خود مى‏لرزد كه مبادا صاعقه او را به كام خود كشد. وضعيّت منافق همانند موقعيّت چنين مسافر راه گم كرده است.
    «... وَ الله مُحيطٌ بِالكافِرين» و خداوند بر كافران احاطه دارد. محيط را در اين آيه به دو مفهوم تفسير كرده اند: اوّل ـ احاطه علمى خداوند. دوّم ـ احاطه قدرت خداوند. اگر «محيط» در مفهوم اوّل مراد باشد، پيام آيه چنين است كه خداوند بر همه كفّار احاطه علمى دارد و اگر مفهوم دوّم مورد نظر باشد، آيه چنين معنا مى‏دهد كه خداوند قادر به هر كارى است و كسى نمى‏تواند از گستره قدرتش دور و خارج شود.
    «وَ يَكادُ البَرْقُ يَخْطَفُ اَبْصارَهُمْ» نزديك باشد كه (تابش) برق چشمانشان را نابينا سازد. زيرا اگر در محيطى تاريك باشد و به تاريكى عادت كند هر گاه تابش تند نورى قوى بر آن بتابد در خطر كورى قرار مى‏گيرد.
    «كُلَّما اَضاءَلَهُمْ مَشَوْا فيه» هر گاه كه (برق) بردمد (و آنان روشنى ببينند) چند گامى برمى دارند. اين مسافر راه گم كرده وقتى روشنى برق را مى‏بيند خوشحال مى‏شود و شروع به حركت مى‏كند و به جلو مى‏رود تا شايد راه خويش را بيابد; ولى اين نور موقّتى و ناپايدار است و زود از بين مى‏رود.
    «وَ اِذا اَظْلَمَ عَلَيْهِمْ قامُوا» و چون (آن روشنى برق) خاموش شود (حيرت زده) از رفتن باز ايستند و مسافر به ناچار متوقّف مى‏شود و دوباره حيران و نااميد سر جاى خود ميخكوب مى‏شود.
    «وَلَوْ شاءَ الله لَذَهَبَ بِسَمْعِهِمْ وَ اَبْصارِهِمْ» اگر خدا مى‏خواست گوشهايشان را (به بانگ رعد) كر و چشمانشان را (به تابش برق) كور مى‏ساخت.
    منافق نيز همچون اين مسافر گمشده است. با اظهار ايمان از پرتو روشنى «ايمان» بهره مند مى‏شود; امّا چون ايمانش ظاهرى است بهره او نيز اندك است بدين سبب دير يا زود رسوا مى‏شود و ديگر بار در تاريكى و ظلمت ايمان ريايى خود و كفر و نفاق خويش فرو مى‏رود.
    * * *


    پيامهاى آيه
    1ـ چگونگى ايجاد برق و صاعقه
    اگر دو ابر كه داراى بار الكتريكى متضادّند در آسمان با يكديگر برخورد كنند، همانند تماسّ دو سيم برق مثبت و منفى، جرقه و برق توليد مى‏كنند و صدايى نيز از اين برخورد ايجاد مى‏شود كه «رعد» نام دارد و هر قدر اين دو ابر بزرگتر و در حقيقت بارهاى الكتريكى آنها بيشتر باشد، روشنى برق شديدتر و صداى رعد گوش خراش تر است. امّا «صاعقه» بر اثر برخورد يك قطعه ابر با بار الكتريكى مثبت با يك مانع زمينى مانند كوه يا زمين; درخت و يا انسان بوجود مى‏آيد در نتيجه جسم قابل سوختن در كوه يا زمين شعلهور مى‏گردد و در كوتاه ترين زمان به پشته اى از خاكستر تبديل مى‏شود از اين روست كه صاعقه براى انسان در زمين هاى هموار خطرناك تر است.
    نكته قابل توجه اين كه بعضى از روايات، رعد و برق را نتيجه اعمال موجودات ماوراء الطبيعه دانسته اند; مثلاً آنچه كه علم امروز در مورد برق و صاعقه مى‏گويد با روايات سازگار نيست چون در بعضى از روايات رعد را به صداى فرشتگان و برق را اثر شلاقّى كه فرشتگان بر ابرها مى‏زنند، شناخته اند.[3])كه طبيعتاً با توجيه علمى پيدايش رعد و برق منافات دارد، اين دوگانگى مختلف و متضاد در ذهن كنجكاو مؤمن پرسشى را مطرح مى‏سازد. براستى كداميك دليل حقيقى ايجاد رعد و برق است؟ در پاسخ بايد گفت: توجيه علمى پيدايش رعد و برق با تفسير دينى آن هيچ تضاد و منافاتى ندارد; زيرا يكى از معانى ملك و فرشته قوايى است كه خداوند در طبيعت آفريده است مثل نيروى جاذبه و ابر به عنوان مثال در روايات آمده است كه «هر قطره كه از آسمان به طرف زمين فرو مى‏ريزد يك ملك آن را گرفته، بر زمين مى‏گذارد.»[4]) با اين تفسير كه مراد از ملك «نيروى جاذبه زمين» است اين روايت توجيه علمى و امروزى مى‏يابد; از اين رو روايات مربوط به رعد و برق نيز با ديدگاههاى علمى، قابل انطباق است و در حقيقت اختلاف و تضادّى ميان آنها ديده نمى‏شود.

    2ـ تفاوت اين دو مَثَل
    هر دوى اين مثل ها مربوط است به مسافر راه گم كرده در بيابان. در مثل اوّل، مسافر با خطرهاى گمراهى، گرسنگى و تشنگى و حيوانات درنده و گزنده روبه روست; ولى در مثل دوّم، خطرهاى ديگرى مانند رگبار، سيلاب، رعد، برق و صاعقه نيز اين مسافر را تهديد مى‏كند. بديهى است كه وضعيّت مسافر در مَثَل دوّم بسيار بدتر و مرگ آورتر است.
    بعضى معتقدند كه دو مثال مزبور بيان حال يك گروه خاص; يعنى منافقان است; ولى به نظر مى‏رسد كه هر كدام از اين دو مثل به يك دسته معيّن از گروه منافقان مربوط و مخصوص باشد; چون مى‏توان منافقان را به دو دسته تقسيم كرد: دسته اوّل، آنهايى هستند كه ايمانى ضعيف; ولى ناپايدار دارند. اينان مسلمانند; امّا طمع جاه و مال، آنان را به دروغ، بخل و پيمان شكنى وا مى‏دارد. بنابراين، دسته اوّل منافقان را «مسلمانان ضعيف الايمان» بايد ناميد; مانند ثلعبة بن حاطب كه در صفحات پيشين از او نام برده شد. دسته دوّم، آنهايى هستند كه هرگز «مؤمن» نبوده اند و از آغاز تظاهر به «اسلام و مسلمانى» كرده اند. اينان كافرانى هستند كه از بيم قدرت اسلام يا طمع بهره مندى از منافع مسلمانى، به ظاهر مسلمان شده اند. بنابراين، دوسته دوّم منافقان را «كافران مسلمان نما» بايد ناميد. مانند ابوسفيان ها، معاويه ها و مروان ها و...، آشكارا پيداست كه دسته دوّم دشمنان قسم خورده اسلام هستند و وجودشان به مراتب خطرناك تر از دسته اوّل است. از اين رو، به نظر مى‏رسد كه مَثَل اوّل ناظر به دسته اوّل و مثل دوّم ناظر به دسته دوّم منافقان است كه حال و وضعشان همانند خطر وجودى آنان سخت تر و خطرناك تر است.

    3ـ جهان منافق يا نفاق جهانى
    همان طور كه پيشتر ياد شد، نفاق اَشكالى دارد: فردى، گروهى، كشورى و جهانى و متأسفانه اكنون جهان ما يك جهان منافق است كه در ظاهر سخنى مى‏گويد و ادّعايى مى‏كند ولى در عمل بر خلاف آن اقدام مى‏كند! رويداد زير يكى از ساده ترين و در عين حال آشكارترين مظاهر نفاق جهانى است.
    سالها پيش زمانى كه بشر تصميم گرفت سفينه اى سرنشين دار به فضا بفرستد، براى آگاهى از تأثيرات فضا بر موجود زنده، يك «سگ» را در يك سفينه به مدّت چند روز به فضا فرستاد. در بازگشت اين سفينه به زمين سگ را مرده يافتند.
    پخش اين خبر در رسانه هاى خبرى جهانى اعتراضات شديد جمعيّتهاى دفاع از حيوانات را در پى داشت. محور اعتراضات اين بود كه چرا يك حيوان را براى يك آزمايش علمى به كشتن داده اند. اين چهره ظاهرى جهان است; امّا امروزه جهان شاهد جنايات بى سابقه و كشتارهاى دسته جمعى مسلمانان مظلوم در كشور اسلامى الجزاير است; ولى صداى اعتراضى از حلقوم هيچ يك از آن رسانه ها و جمعيّت ها و جهانيان بلند نمى‏شود. چه دستهايى در كار اين جنايات است؟ چه نيروهايى چنين بى رحمانه آدم كشى مى‏كنند كه حتّى نيروهاى نظامى و انتظامى الجزاير قدرت جلوگيرى از آنها را ندارند؟ اين چهره پنهانى و حقيقى جهان است; از اين رو آيا نبايد گفت: جهان امروز جهان نفاق است و منافق؟! آن هم نفاق وقيحانه! كه براى مرگ يك سگ چنان هياهو و جنجالى راه مى‏اندازند و براى چنين كشتارهايى سكوت در پيش مى‏گيرند! اسلام و وجدان بشريّت از اين نفاق جهانى متنفّر است و مطمئناً اين منافق ها نيز رسوا خواهند شد. پروردگارا! شرّ نفاق جهانى را از سر تمام مستضعفان، مخصوصاً مسلمانان كوتاه بفرما!

    4ـ پيدايش منافقان در اسلام
    در مورد اين كه آيا «ريشه نفاق» را در مكه بايد جست يا در مدينه، نظرات و آرا متفاوت است. براى روشن شدن موضوع و مطالعه «تاريخچه نفاق و منافقان» از قرآن مجيد كمك مى‏گيريم. در قرآن مجيد آيات فراوانى درباره منافقان آمده است. با يك بررسى اجمالى آياتى كه تنها كلمه نفاق و مشتقّاتش در آن استعمال شده است 37 مورد است; ولى روشن است آياتى كه در مورد اين انسانهاى رياكار و دورو نازل شده است به همين 37 مورد خلاصه نمى‏شود; زيرا در آيات متعدّد ديگرى بدون ذكر كلمه نفاق يا مشتقّاتش از منافقان ياد شده است; مانند 13 آيه از آيات اوّليه سوره بقره[5]) كه موضوع آن منافقان است; ولى كلمه نفاق در آنها بكار برده نشده است، بلكه كلمات و واژه هاى مترادف ديگرى استفاده شده است.
    تمام اين آيات سى و هفتگانه جزء سوره هاى مدنى; يعنى در مدينه نازل شده است.[6]) از اين مطلب مى‏توان نتيجه گرفت كه عقيده قائلين به «شروع نفاق از مدينه» با ظاهر اين آيات سازگار است; امّا بهتر است كمى به عقب برگرديم و تاريخچه زندگى پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) نبوّت و چگونگى تبليغ اسلام از سوى آن حضرت و اَشكال و مراحل مبارزات دشمنان اسلام را مورد مطالعه قرار دهيم.
    مراحل مبارزات دشمنان اسلام با اسلام
    مبارزات مشركان و سران كفر با دين مقدّس و انسان ساز اسلام، شش مرحله دارد:

    اوّل ـ استهزا و شوخى گرفتن دين
    پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) در غار حرا به پيامبرى برگزيده شد و اوّلين آيات قرآن بر قلب مباركشان نازل شد. به مدّت سه سال آن حضرت مخفيانه مردم را به اسلام دعوت مى‏كرد; و سپس دعوت علنى شد. بت پرستان و مشركان ظهور اسلام را براى منافع خود خطرناك ديدند; به همين جهت به فكر مبارزه با اين دين نوپا برآمدند و چون آن را چندان جدّى نمى‏گرفتند تنها در مقام تمسخر و استهزاى آن برآمدند و به پيامبر(صلى الله عليه وآله) نسبت جنون دادند. قرآن مجيد در آيه 6 سوره حجر در اين مورد مى‏فرمايد: «قالُوا يا اَيها الَّذى نُزِّلَ عَلَيْهِ الذِّكْرُ اِنَّكَ لََمجْنُونٌ» (كافران) گفتند: «اى كسى كه ذكر (قرآن) بر او نازل شده است، مسلّماً تو ديوانه اى».[7]) هدفشان از «ديوانه» خواندن پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) اين بود كه مردمان سخنان او را جدّى نگيرند و باور نكنند و كسى به او ايمان نياورد; امّا مى‏ديدند كه على رغم اين اتهامات و استهزاها، روز به روز تعداد مسلمانان زيادتر مى‏شود. مردم و مخصوصاً نسل جوان[8]) به سخنان پيامبر(صلى الله عليه وآله) گوش مى‏دهند و مجذوب او مى‏شوند و در نتيجه
    مبارزه آنها بى تأثير بوده است. بدين سبب كافران مكه اتهام تازه اى به پيامبر(صلى الله عليه وآله)نسبت دادند.

    دوّم ـ نسبت «سحر» و «شعر»
    كافران چون با استهزاى اسلام و پيامبر به هدفشان; يعنى بى اثر كردن دعوت پيامبر(صلى الله عليه وآله) دست نيافتند; اين بار پيامبر را ساحر و شاعر و كذّاب خواندند. اين انتساب بدين معناست كه اگر كلمات پيامبر جذّاب و دلرباست و در قلبها نفوذ مى‏كند، بخاطر آن است كه او ـ نعوذبالله ـ جادوگرى باهوش و شخصى مرموز است و بواسطه ساحرى مردم را «جادو» مى‏كند و بخاطر آگاهى هاى شعرى سخنان شاعرانه مى‏گويد و مردم را جذب مى‏كند و گرنه سخن عادى كه چنين نفوذى ندارد. قرآن مجيد در اين باره در آيه شريفه 4 سوره «ص» مى‏فرمايد: «وَ عَجِبُوا اَنْ جاءَهُمْ مُنْذِرٌ مِنْهُمْ وَ قالَ الْكَافِرُونَ هذا ساحِرٌ كَذَّابٌ» آنان تعجّب كردند كه پيامبر بيم دهنده اى از ميان آنان به سويشان آمده است و كافران گفتند: اين ساحر بسيار دروغگويى است.[9])
    اين شيوه از مبارزه نيز نتوانست هدف و خواسته كافران را تأمين كند; زيرا هر روز تعداد بيشترى از مردم، زن و مرد، پير و جوان، به پيامبر(صلى الله عليه وآله) روى آوردند و به دين اسلام گرويدند و بناچار اين بار نيز روش مبارزه را تغيير دادند.

    سوّم - محاصره اقتصادى و قطع ارتباطات
    بى اثر بودن انتساب ها و اتهام ها بر پيامبر(صلى الله عليه وآله) و دعوت او، كافران را بر آن داشت كه به روش هاى عملى به مبارزه با پيامبر(صلى الله عليه وآله) و مسلمانان دست زدند و بر اين اساس مسلمانان را تحريم كردند. آنان را در مكانى به نام «شعب ابى طالب(عليه السلام)محبوس كردند و هرگونه رفت و آمد و خريد و فروش را با آنان ممنوع كردند.
    مسلمانان صبور و ثابت قدم سه سال تمام در آن دره خشك و بى آب و علف ماندند و با تمامى مشكلات ساختند و گرسنه و تشنه پايدارى كردند.[10]) محلّى كه اكنون على رغم سرسبز بودنش انسان طاقت خواندن يك فاتحه را بر سر قبر ابوطالب(عليه السلام) ندارد! ولى آن مسلمانان عزيز در آن جا ماندند و پايدارى كردند و حتّى بعضى از آنان در همان جا جان باختند; ولى تسليم دشمن نشدند. سرانجام با تحريك عواطف مردم مكه بتدريج برقرارى ارتباط با مسلمانان و داد و ستد با آنان از سر گرفته شد و پس از سه سال، محاصره مسلمانان در شعب ابى طالب شكسته شد و اين شيوه عملى مبارزه با اسلام و مسلمانان نيز بى اثر و بى حاصل درآمد.

    چهارم ـ نفشه سوء قصد به جان پيامبر(صلى الله عليه وآله)
    كافران از يك سو در مبارزه با پيامبر(صلى الله عليه وآله) و مسلمانان خود را ناكام يافتند و از سوى ديگر شاهد رشد و گسترش سريع اسلام و روى آوردن مردم به اين دين تازه و روى گرداندن آنان از بُتان بودند; بدين سبب به اقدامات تازه، جدّى و خطرناك روى آوردند و اين بار شخص پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) را هدف قرار دادند. سران قريش و مكه سه راه حل را چاره ساز يافتند:
    اوّل، تبعيد پيامبر(صلى الله عليه وآله) به خارج از مكه براى حفظ منافع كفّار مكه.
    دوّم، زندانى كردن او به منظور قطع رابطه با مردم و مسلمانان.
    سوّم، قتل رسول خدا(صلى الله عليه وآله).
    سرانجام راه سوّم را انتخاب كردند و به قتل پيامبر(صلى الله عليه وآله) تصميم گرفتند و در «ليلة المبيت»[11]) چهل نفر از شجاعان عرب خانه پيامبر را محاصره كردند، تا صبح هنگام آن حضرت را به قتل برسانند، پيامبر(صلى الله عليه وآله) به فرمان الهى از توطئه با خبر شد و حضرت على(عليه السلام) را در بستر خود خواباند و خود معجزه آسا از آن جا بيرون آمد و راه يثرب (مدينه) را در پيش گرفت; ولى براى فريب دشمن در خلاف جهت حركت كرد. كفّار قريش پس از آگاهى از رهايى و نجات پيامبر(صلى الله عليه وآله)به تعقيب آن حضرت پرداختند; ولى به حول و قوه الهى باز هم ناكام ماندند و سرانجام پيامبر سالم به مدينه رسيد و در آن جا «حكومت اسلامى» را بنا نهاد و اسلام و مسلمانان، قدرتمندتر از پيش شدند.

    پنجم ـ جنگهاى متوالى با مسلمانان
    دشمن وقتى كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) را از دسترس خويش دور ديد، راه مبارزه مسلّحانه را در پيش گرفت تا اگر نتوانست روحيه مسلمانان را تضعيف كند و آنان را از ايمان و عقيده شان برگرداند با نيروى شمشير از گسترش دين اسلام جلوگيرى كند; زيرا اسلام منافع و آقايى كفّار قريش را تهديد مى‏كرد بدين منظور ابتدا مردان اهل مكه و سپس جنگاوران قبايل ديگر را آماده كردند و جنگهايى را عليه مسلمانان ترتيب دادند كه ابتداى آن «جنگ بدر» و اوج آن «جنگ احزاب» بود.[12])در جنگ احزاب كفّار و مشركان از تمام امكانات و قواى خود استفاده كردند و همان گونه كه از نام اين جنگ پيداست همه قبايل و طوايف عرب را به جنگ اسلام، يكپارچه و تجهيز كردند تا پيامبر(صلى الله عليه وآله) و مردان مسلمان را بكشند و اموال آنها را به غارت ببرند و خانه هاى آنها را خراب كنند و زنان و دختران آنها را به اسارت بگيرند و در نتيجه دين اسلام را نابود سازند. آيات 9 و 10 سوره احزاب به اين مرحله از مبارزه اشاره دارد: «يا اَيها الّذينَ آمَنُوا اذْكُرُوا نِعْمَةَ الله عَلَيْكُمْ اِذْجاءَتْكُمْ جُنُودٌ فَاَرْسَلْنا عَلَيْهِمْ رِيحاً وَ جُنُوداً لَّمْ تَرَوها وَ كانَ الله بِما تَعْمَلُونَ بَصيراً اِذْجاءُوكُم مِّنْ فَوْقِكُمْ وَ مِنْ اَسْفَلَ مِنْكُمْ وَ اِذْ زاغَتِ الاَبْصارُ وَ بَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَناجِرَوَ تَظُنُّونَ بِالله الظُّنُونَا»; اى كسانى كه ايمان آورده ايد! از نعمتى كه خدا به شما داده است ياد كنيد، بدان هنگام كه لشكرها بر شما تاخت آوردند و ما باد را و لشكرهايى را كه نمى‏ديديد بر سرشان فرستاديم و خدا بدانچه مى‏كرديد بينا بود. آن گاه كه سمت بالا و پايين بر شما تاختند چشمها خيره شد جان ها به گلو رسيد و به وعده خدا گمان هاى گوناگون كرديد.
    اين آيات از جهت آگاهى ما از دشواريها و سختى هاى مسلمانان صدر اسلام قابل تأمّل و توجه است طبق اين آيات شريفه، لشكر دشمن از همه طرف مدينه را محاصره كرده بود. تعداد تجهيزات دشمن تا بدان حد بود كه مسلمانان شگفت زده شدند و به بيان قرآنى چشمانشان از شدّت تعجّب خيره شده و جانهايشان به لب رسيده بود. ازدحام سپاه دشمن و فراوانى سلاح هاى آنان در برابر تعداد اندك و تجهيزات و سلاح هاى ناچيز مسلمانان، آن چنان در سپاه اسلام بيم و هراس افكنده بود كه بعضى از مسلمانان ضعيف الايمان دچار شك و ترديد شده بودند كه نكند اسلام بنيان و اساس الهى نداشته باشد و آنان فريفته شده باشند! نكند وعده هاى پيامبر(صلى الله عليه وآله) واهى و پوچ بوده باشد! نكند دشمن چيره شود و آنان را نابود سازد!... شايد ايمان همه مسلمانان جز پيامبر(صلى الله عليه وآله) و على(عليه السلام) و گروه اندكى از مسلمانان متزلزل شده بود; زيرا افراد سست ايمان در حوادث شديد، دچار سردرگمى و ترديد مى‏شوند و در برابر، انسان هاى مؤمن در اين حوادث آبديده تر و مصمّم تر مى‏شوند. در حقيقت جنگ احزاب عرصه آزمون ايمان مسلمانان شد و مؤمنان حقيقى را از مسلمانان ضعيف و سست جدا كرد. سرانجام على رغم همه اين مشكلات اين جنگ به جز يك مورد برخورد بدون درگيرى و خونريزى به سود مسلمانان پايان پذيرفت; زيرا به فرمان خداوند سپاه دشمن گرفتار طوفان شديدى شد، چادرهاى آنان از جا كنده شد و حتّى ديگهاى غذايشان واژگون شده بود.
    ترس و بى اعتمادى عجيبى بر سپاه كفر چيره شد علاوه بر اين لشكريان نامرئى خداوند هم به جنگ با كفّار پرداختند مجموعه اين هراس و اضطراب و نااميدى ها، ابوسفيان و ديگر سران سپاه كفر را مجبور به بازگشت كرد و اين سپاه عظيم بسان يك لشكر شكست خورده بازگشتند و بار ديگر وعده خدا تحقّق يافت و اسلام و مسلمانان از خطر حتمى رهايى يافتند. اين پيروزى بزرگ مسلمانان، آن چنان بر عظمت و اقتدار اسلام افزود كه كفّار مكه و حتّى سرزمينهاى اطراف، انديشه جنگ با مسلمانان و تجاوز به حريم اسلام را به خود راه ندادند. بدين سبب بود كه چندى بعد مكه و مكّيان بى هيچ مقاومتى تسليم پيامبر(صلى الله عليه وآله) و سپاه اسلام شدند و اسلام قدرت بى منازع سرزمين عربستان گشت.

    ششم ـ توسّل به خطرناك ترين سلاح: «نفاق»
    گرچه دشمن در جنگ احزاب شكست خورد و فكر حمله مسلّحانه را از سر بيرون كرد; ولى اين بدان معنا نبود كه مخالفت و ضدّيت با اسلام و مسلمانان را به كنارى نهاده باشد. كفّار با درك و اعتراف به بى اثر بوند روشهاى پيشين مبارزه، بار ديگر شيوه مبارزه و در حقيقت شكل و نوع جنگ با اسلام را تغيير دادند و اين بار با سلاح خطرناك و مخرّب «نفاق» به ميدان آمدند. دشمن شكست خورده و رسوا شده در برابر قدرت و عظمت اسلام سر فرود آورد و مسلمان شد; امّا دشمنى با اسلام را از ياد نبرد در حقيقت خود را در پناه نقاب نفاق قرار داد و منتظر و مترصّد فرصتى ماند تا ضربه اى جانكاه بر پيكر اسلام و مسلمانان وارد سازد. آيه شريفه اوّل سوره منافقون ناظر بر اين مرحله از مبارزه است: «اِذا جَاءَكَ المُنافِقُونَ قَالُوا نَشْهَدُاِنَّكَ لَرَسُولُ الله وَ الله يَعْلَمُ اِنَّكَ لَرَسولُهُ وَ الله يَشْهَدُ اِنَّ الْمُنافِقِينَ لَكاذِبُونَ»; هنگامى كه منافقين نزد تو مى‏آيند مى‏گويند: ما شهادت مى‏دهيم كه تو پيامبر خدايى. خداوند مى‏داند كه تو پيامبر او هستى; ولى خداوند شهادت مى‏دهد كه منافقان دروغگو هستند (و به گفته خود ايمان ندارند).
    اى پيامبر همان خدايى كه شهادت به نبوّتت مى‏دهد شهادت به دروغگويى منافقين مى‏دهد. روند نفاق در اسلام اين چنين شكل گرفت و به صورت جريانى سيّال درآمد.[13]) از ظاهر اين آيه و ديگر آيات قرآن نتيجه گرفته مى‏شود كه نفاق در اسلام از مدينه آغاز شد; ولى اين امر بدان معنا نيست كه در مكه منافق يا منافقانى نبوده اند. چه بسا افرادى با داشتن حسّ آينده نگرى و شمّ سياسى قوى خود، پيروزى پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) را قطعى دانسته و بدون داشتن ايمانى واقعى و قوى، به اميد بهره مندى از مزاياى اسلام پيروز، به ظاهر مسلمان شده باشند.

    نتايج مَثَل ها
    از آيات چهارگانه اين دو مثل مى‏توان نتيجه گرفت: كه «منافق آرامش ندارد» تنهايى و ترس، اضطراب، رسوايى و تمامى خطراتى كه آن مسافر تنهاى عقب مانده از قافله را در بيابان تاريك و بى آب و علف و بارانى و پر رعد و برق و صاعقه، تهديد مى‏كند براى منافق هم متصوّر است; امّا مسلمان مؤمن آرامش دارد; زيرا «آرامش در سايه ايمان خالص به خداست».
    خداوند متعال چه زيبا مى‏فرمايد: «اَلَّذينَ آمَنُوا وَ لَمْ يَلْبِسُوا ايمانَهُمْ بِظُلْم اُولئِكَ لَهُمُ الاَْمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدُونَ;[14]) (آرى) آنهايى كه ايمان آوردند و ايمان خود را با شرك و ستم نيالودند، ايمنى تنها از آن آنهاست و آنها هدايت يافتگانند!»
    ظلم در اين آيه به دو معنا تفسير شده است : نخست اين كه ظلم به معناى شرك است و «ايمانهم بظلم» يعنى ايمان خالصى كه به شرك آلوده نشده است. ديگر اين كه ظلم به معناى ستم است و آن بخش از آيه چنين معنا مى‏شود: ايمانى كه همراه ظلم و ستم نباشد باعث ايمنى مؤمنان است.
    در آيات ديگر مى‏خوانيم: «اَلا اِنَّ اَوْلِياءَ الله لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ اَلَّذينَ آمَنُوا وَ كانُوا يَتَّقُونَ لَهُمُ الْبُشْرى فِى الْحَيَوةِ الدُّنيا وَ فِى الاْخِرَةِ لا تَبْدِيلَ لِكَلِماتِ الله ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظيمُ»[15]) آگاه باشيد (دوستان) اولياى خدا نه ترسى دارند و نه غمگين مى‏شوند. همانهايى كه ايمان آوردند و (مخالفت فرمان خدا) پرهيز مى‏كردند در زندگى دنيا و آخرت شاد (و مسرور)ند. وعده هاى الهى تخلّف ناپذير است! اين است آن رستگارى بزرگ!
    ناامنى، پريشانى و ترس در اين دنيا و آتش و عذاب جهنّم در آخرت نصيب منافقان مى‏شود و آرامش و اطمينان خاطر، سعادت و رستگارى از آن مؤمنان است. اين امر با دانش امروزى نيز به اثبات رسيده است. اخيراً در سمينارى تحت عنوان «تأثير دين در روح انسان» دانشمندان شركت كننده در آن بدين نتيجه رسيدند كه افراد مؤمن كمتر به بيماريهاى روحى و روانى دچار هستند و اين گونه بيماريها بيشتر در افراد بى ايمان بروز مى‏كند و ديده مى‏شود; زيرا كسى كه به خدا ايمان ندارد تنهاست; كمترين دگرگونى در زندگانيش او را مى‏لرزاند. امّا مسلمان مؤمن تنها نيست، بلكه با توكّل بر خدا در مقابل حوادث، ثبات و شكيبايى نشان مى‏دهد. اگر يكى از عزيزانش را از دست بدهد آيه شريفه «اِنّا لِله وَ اِنّا اِلَيْهِ راجِعُونَ»[16]) را قرائت مى‏كند و با اين باور عملى هم تحمّل مصيبت بر او آسان مى‏شود و هم الطاف و رحمت خداوند را شامل حال خود مى‏كند.[17]) و اگر سرمايه اش را از كف دهد و در داد و ستد زندگى زيان كند خود را نمى‏بازد، همانگونه كه اگر سود فراوانى عايدش گردد دچار غرور نمى‏شود، بلكه در هر حال نغمه زيباى اين كلام الهى را زمزمه مى‏كند: «لِكَيْلا تَأسَوْا عَلى مَافَاتَكُمْ وَ لا تَفْرَحُوا بِمَا آتَاكُمْ وَ الله لا يُحِبُّ كُلَّ مُخْتَال فَخُور»[18]) براى آنچه از دست داده ايد، تأسّف نخوريد و به آنچه به دست آورده ايد دلبسته و شادمان نباشيد و خداوند هيچ متكّبر و خودستايى را دوست ندارد.
    اگر حوادث ديگرى برايش رخ دهد آنها را آزمون الهى و مايه كمال فردى و ثواب آخرت خويش مى‏داند و نه تنها به زمين و زمان ناسزا نمى‏گويد! بلكه خدا را شكر مى‏كند و ايمان و اتّكايش به خداوند محكمتر مى‏شود. اگر در زندگى بزرگان تأمّل كنيم و سيره آنان را مطالعه كنيم، مفهوم اين آيات و توضيحات را به صورتى عملى شاهد خواهيم بود.

    سعيد بن جبير به هنگام مرگ
    يكى از اين بزرگان و اولياء الله «سعيد بن جبير» ياور امام سجّاد(عليه السلام) و مؤمن خالص متوكّل به خدا و كسى است كه بر مرگ لبخند زده است. مأموران حجّاج بن يوسف ثقفى[19]) سعيد بن جبير را به نزد اين سنگدل و جنايتكار بى رقيب تاريخ مى‏آورند. حجّاج چون نمى‏تواند در سخن بر او چيره شود، دستور مى‏دهد رو به قبله سرش را از بدن جدا كنند. حاضران مى‏بينند كه سعيد در نهايت خونسردى رو به قبله اين آيه شريفه را تلاوت مى‏كند. «اِنِّى وَجهتُ وَجْهِىَ لِلَّذِى فَطَرَ السَّمواتِ وَ الاَْرْضَ حَنِيفاً وَ مآ اَنَا مِنَ الْمُشْرِكينَ»; من روى خود را به سوى كسى كردم كه آسمان ها و زمين را آفريد. من در ايمان خود خالصم و از مشركان نيستم.[20])
    به قصد توهين به سعيد فرمان داده بود او را همچون حيوانى رو به قبله گردن زنند. چون مى‏بيند قرائت آن آيه براى سعيد عزّت و سعادتى ايجاد كرده است. بار ديگر دستور مى‏دهد كه پشت به قبله او را بكشند و اين بار آواى ملكوتى اين آيه شريفه از حلقوم سعيد بلند شد كه: «وَ لِله الْمَشْرِقُ وَ المَغْرِبُ فَاَيْنََما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ الله اِنَّ الله وَاسِعٌ عَلِيمٌ»; مشرق و مغرب از آن خداست! به هر سود رو كنيد ـ حتّى پشت به قبله ـ خدا آن جاست! خداوند بى نياز و داناست.[21])
    حجّاج خشمگينانه و شكست خورده دستور مى‏دهد سرش را بر روى زمين از تنش جدا كنند و سعيد كه مرگ را به بازى گرفته بود، با آرامش خاطرى بى نظير اين كلام خدا را زمزمه مى‏كند كه: «مِنْهَا خَلَقْناكُمْ وَ فِيهَا نُعيدُكُمْ وَ مِنْها نُخْرِجُكُمْ تارَةً اُخْرَى»; ما شما را از زمين آفريديم و در آن باز مى‏گردانيم و بار ديگر (در قيامت) شما را از آن بيرون مى‏آوريم.[22])
    حجّاج بى اختيار فرياد مى‏زند: «گردنش را بزنيد و ما را از شرّ او راحت كنيد». سعيد در آخرين لحظه عمرش با خدايش سخن مى‏گويد و از او مى‏خواهد: «اَللهمَ لاَ تُسَلِّطْهُ عَلَى احَد بَعْدى»; پروردگارا! پس از من حجّاج را بر هيچ كس مسلّط مفرما. و لحظه اى بعد به ديدار پروردگارش نايل آمد. نفرين سعيد مستجاب شد و گريبان حجّاج را گرفت تا جايى كه بدنش سرد مى‏شد و همواره مى‏لرزيد آنقدر احساس سرما مى‏كرد كه دستهايش را داخل آتش قرار مى‏داد; ولى باز هم مى‏لرزيد! يكى از بزرگان به ديدنش آمد، حجّاج گفت: «برايم دعايى بكن» آن شخص گفت: «مگر نگفتم اين قدر جنايت مكن! اين نتيجه آن جنايات توست». حجّاج گفت: «نمى گويم دعا كن تندرست و سالم شوم، بلكه دعا كن بميرم تا از اين وضع نجات يابم».[23]) براستى چنين است كه امنيّت و آسايش و آرامش در اين دنيا از آن مؤمنان است نه منافقان; چه دين خدا تنها براى امور مربوط به آخرت نيست، بلكه ناظر به زندگى اين دنيا نيز هست.

    ----------------------------------------------------------------------------------------------------------
    1- خداوند در آيه 4 سوره ابراهيم مى فرمايد: «وَ ما اَرسَلْنا مِنْ رَسُول اِلاّ بِلِسانِ قَوْمِهِ لِيُبَيِّنَ لَهُمْ» هيچ پيامبرى را جز به زبان مردمش نفرستاديم تا بتواند پيام خدا را برايشان بيان كند... و نيز پيامبر گرامى اسلام به كرّات فرموده اند: «اُمِرْنا اَنْ نُكَلِّمَ النّاسَ عَلى قَدْرِ عُقُولِهِمْ» ما (پيامبران) موظّفيم به ميزان فهم مردم حرف بزنيم (بحار الانوار، جلد 1، صفحه 85).
    2- آيات 19 و 20 سوره بقره.
    3- من لا يحضره الفقيه، جلد اوّل، صفحه 334، حديث 9 و 10.
    4- من لا يحضره الفقيه، جلد اوّل، صفحه 333، حديث 5.
    5- از آيه 8 تا 20.
    6- آيات سى و هفتگانه در سوره هاى آل عمران، نساء، انفاق، توبه، عنكبوت، احزاب، فتح، حديد، منافقون و تحريم آمده است.
    7- اين اتهام، در آيات ديگرى نيز از قول مشركان، به پيامبر نسبت داده شده است، سوره دخان: آيه 14، سوره طور: آيه 29، سوره قلم: آيه 2 و 51 و سوره تكوير: آيه 21; از آيات قرآن استفاده مى شود كه هر پيامبرى كه مبعوث مى شد، كفّار مبارزه شان را با اين اتهام به پيامبرشان شروع مى كردند. در اين مورد به سوره ذاريات: آيه 39 و 52، سوره صافات: آيه 36، سوره شعراء: آيه 27 و سوره نوح: آيه 9 مراجعه فرماييد.
    8- نسل جوان در قدرت يافتن و پيشرفت و گسترش اسلام نفش مهمّى داشت. امروزه نيز چنين است; يعنى تا وقتى كه جوانان كشور در پناه اسلام باشند خطرى متوجه اسلام نيست! بنابراين نسل جوان كشور به توجه مخصوص نياز دارند.
    9- اين نوع اتهام و وسيله مبارزه با پيامبر، تنها به ايشان اختصاص نداشته است; زيرا كه خداوند در آيه 52 سوره ذاريات مى فرمايد: «كَذلِكَ ما اَتَى الَّذينَ مِنْ قَبلِهِمْ مِنْ رَسول اِلاّ قالوُا ساحرٌ اَوْ مَجنُونٌ» اين چنين است كه هيچ پيامبرى قبل از اينها به سوى قومى فرستاده نشد، مگر اين كه گفتند: «او ساحر يا ديوانه است!» در اين باره در قرآن آيات زيادى مربوط به هر يك از پيامبران آمده است.
    10- اسلامى كه به اين راحتى در دست ما و شماست با اين رنج ها و مشقّت ها و مرارت ها و شهادت ها به دست آمده است; بنابراين بر ما واجب است كه با تمام سعى و كوشش با زبان و عمل حافظ اين دين مقدّس باشيم.
    11- «ليلة المبيت» به شبى گفته مى شود كه حضرت على(عليه السلام) براى حفظ جان پيامبر(صلى الله عليه وآله) در بستر آن حضرت خوابيد تا دشمنانى كه اطراف خانه پيامبر(صلى الله عليه وآله) را محاصره كرده بودند به خالى بودن رختخواب پيامبر و نبودن آن حضرت در خانه پى نبرند. حضرت على(عليه السلام) چون اين خطر بزرگ را بر جان خريد اين آيه شريفه در شأنش نازل شد. «وَ مِنَ النّاسِ مَن يَشْرى نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرضاتِ الله وَ الله رَؤفٌ بِالعِباد» بعضى از مردم (با ايمان و فداكار همچون على(عليه السلام) در ليلة المبيت به هنگام خفتن در جايگاه پيغمبر(صلى الله عليه وآله)) جان خود را به خاطر خشنودى خدا مى فروشند و خداوند نسبت به بندگان مهربان است.
    12- بعد از جنگ احزاب جنگهاى ديگرى هم واقع شد ولى به اهميّت اين جنگ نبود.
    13- مراحل ششگانه مبارزه با اسلام را بار ديگر در روند انقلاب اسلامى ايران نيز به چشم ديديم. استهزا و توهين به حضرت امام خمينى ـ قدّس سره ـ تبعيد آن حضرت، محاصره اقتصادى، جنگهاى مسلحانه داخلى و خارجى و سرانجام نفاق كه نمونه بارز آن سازمان رسواى منافقين خلق است.
    14- سوره انعام، آيه 82.
    15- سوره يونس، آيات 64ـ62.
    16- سوره بقره، آيه 156.
    17- سوره بقره، آيه 157.
    18- سوره حديد، آيه 23.
    19- يكى از نويسندگان در مورد حجّاج مى گويد: «اگر در معرّفى جنايتكاران هر مذهب و ملّت مسابقه اى برگزار شود و ما حجّاج را به عنوان جنايتكارترين فرمانرواى مسلمانان معرّفى كنيم; قطعاً برنده خواهيم شد!» و انصافاً اين كلام دور از واقعيت نيست; چون يكى از تفريحات حجّاج بريدن سر مخالفان خود و تماشاى فوران كردن خون از رگهاى مقتول بود و مى گفت: «من از اين صحنه لذّت مى برم!».
    20- سوره انعام، آيه 79.
    21- سوره بقره، آيه 115.
    22- سوره طه، آيه 55.
    23- سفينة البحار، ماده سَعَد
    مثالهای قرآن





    خیلی ازیـــــــــــــخ کردن های ما ازســـــــــــــرما نیســـــــــــــت…
    لحـــــــــــــن بعضــــــــــــــیها
    زمســــــــــــتونیــــــ ـــــه …
    ----------------------------------------------------------------

    به یکدیگر دروغ نگوییم......

    آدم است ....

    باور می کند،

    دل میبندد....


  5. تشكرها 4

    parsa (14-01-1389), فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* (16-01-1389), نرگس منتظر (15-01-1389), شكوفه ياس (16-01-1389)

  6. #3
    عضو ماندگار
    خادمه صدیقه طاهره(س) آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 12,738      تشکر : 34,808
    35,558 در 11,353 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    خادمه صدیقه طاهره(س) آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : مثالهای قرآن




    یه نام توای قرارهستی

    سوّمين مثال: قساوت قلب

    خداوند در آيه مباركه 74 سوره بقره مى‏فرمايد: «ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُكُمْ مِنْ بَعْدِ ذلِكَ فَهِىَ كَالْحِجارَةِ اَوْ اَشَدُّ قَسْوَةً وَ اِنَّ مِنَ الْحِجارَةِ لَمَا يَتَفَجَّرُ مِنْهُ الاَْنْهَارُ وَاِنَّ مِنْهَا لَمَا يَشَّقَّقُ فَيَخْرُجُ مِنْهُ الْمَاءُ وَ اِنَّ مِنْهَا لَمَا يَهْبِطُ مِنْ خَشْيَةِ الله وَ مَا الله بِغافِل عَمّا تَعْمَلُونَ»; سپس دلهاى شما پس از اين واقعه، چون سنگ سخت شد و حتّى سخت تر از سنگ; چرا كه از پاره اى از سنگ ها گاه نهرها جارى مى‏شود و پاره اى از آنها چون شكافته شود، آب از آن بيرون مى‏جهد و پاره اى از خوف خدا (از فراز كوه) به زير مى‏افتد (امّا دلهاى شما نه از خوف خدا مى‏تپد و نه سرچشمه علم و دانش و عواطف انسانى است) و خداوند از اعمال شما غافل نيست.
    اين آيه شريفه در مورد «بنى اسرائيل» و مثال جالب و زيبايى در مورد سنگدلى آنهاست بنى اسرائيل در طول تاريخ بشريّت كارنامه تاريك و سياهى داشته اند. تعصّب، لجاجت، بهانه گيرى، خودبرتربينى، كينه توزى نسبت به پيامبرشان، نفوذناپذيرى در مقابل حق از جمله ويژگيهاى اين قوم سركش و ناسپاس است. يهوديان در صدر اسلام هم بر ضدّ مسلمانان كارشكنى هاى فراوان كردند و نسبت به آنان نفاق مىورزيدند. از يك طرف با مسلمانان پيمان مى‏بستند و از طرف ديگر با زير پا نهادن آن عهد و پيمان از پشت بر پيكر اسلام خنجر مى‏زدند، عداوت و دشمنى اين قوم لجوج با مسلمانان هرگز تمام نشد و همچنان ادامه يافت و در عصر و زمان ما به اوج خود رسيد و مى‏توان گفت بيشترين ضربه را «بنى اسرائيل» يا بخش خاصّى از آن به نام «صهيونيزم» بر پيكره امّت اسلامى وارد كرده است. اينان در كشورهاى اسلامى منشأ فسادها، قتل ها، درگيرى ها، اختلافات، فحشا و بى اعتنايى به احكام اسلامى مخصوصاً رباخوارى و... بوده و هستند، تا بدان حدّ كه اگر مظالم آنان يك جا جمع آورى شود، يك كتاب و شايد چند كتاب قطور نوشته شود، بنى اسرائيل آنقدر بى عاطفه و سنگدل بودند كه حتّى به پيامبران خودشان هم رحم نمى‏كردند. حضرت موسى(عليه السلام) از اين قوم لجوج و دل پر خونى داشت. وقتى اينها نسبت به پيامبرشان تا اين اندازه بى رحم باشند، روشن است كه نسبت به ديگران چگونه خواهند بود.

    داستان گاو بنى اسرائيل
    آيه شريفه مورد بحث در پى آياتى است كه داستان «گاو بنى اسرائيل» را بيان مى‏كند. خلاصه داستان ـ كه در آيات 73ـ67 سوره بقره آمده است ـ به قرار زير است:
    يكى از بنى اسرائيل به شكل مرموزى كشته شد. و اين قتل، سبب اختلاف ميان آنها گرديد. معمولاً وقتى كه حادثه اى رخ مى‏دهد و عامل آن مشخّص نيست، كسانى كه با هم خرده حسابى دارند، گناه را به گردن طرف ديگر مى‏اندازند و آنان را عامل آن حادثه معرّفى مى‏كنند. اصل حادثه اين بود كه جوانى عموى ثروتمند خود را به قتل رساند. اين برادرزاده جوان و تنها وارث كه از دير مردن «عمو» ناراحت بود او را كشت تا صاحب و وارث اموال و ثروت فراوان او گردد. بعضى نيز انگيزه قتل را علاقه شديد آن جوان به دختر عموى خود مى‏دانند; زيرا كه عمو على رغم دلبستگى برادرزاده، دخترش را به ازدواج ديگرى درآورده بود. وقتى خبر قتل اين شخص در بين بنى اسرائيل پخش شد، غوغايى برپا شد و هر كس به دنبال قاتل مى‏گشت از جمله برادرزاده مقتول; يعنى قاتل حقيقى مصرّانه خواستار شناسايى قاتل بود. فتنه عظيمى برپا شد، نزديك بود كه قبايل در مقابل همديگر صف آرايى كنند و اين حادثه به يك جنگ كامل تبديل شود. براى حلّ مشكل به خدمت حضرت موسى(صلى الله عليه وآله) رفتند و از او خواستند كه از خدا بخواهد تا قاتل شناخته شود. حضرتش دست به دعا شد و خداوند خواسته اش را اجابت كرد و فرمود: گاوى ذبح كنيد و خونش را به بدن مقتول بزنيد تا وى زنده شود و خود، قاتل را معرّفى كند; بنابراين قرار شد از طريق معجزه اين فتنه پايان پذيرد. كلام خداوند در اين باره اطلاق دارد و در مقام بيان است و بى قيد و شرط; امّا اين قوم لجوج شروع به بهانه جويى كردند و گفتند: اين گاو بايد در چه سنّ و سالى باشد؟ حضرت موسى گفت: بايد وحى نازل شود. منتظر وحى شد. خداوند فرمود: نه پير باشد و نه جوان. بنى اسرائيل رفتند و برگشتند و گفتند: اين گاو چه رنگى بايد داشته باشد؟ حضرت موسى باز در انتظار وحى نشست. وحى آمد كه: گاوى باشد زرد يك دست كه رنگ آن بينندگان را مسرور سازد. باز بهانه گرفتند كه: چه نوع گاوى باشد؟ باز وحى آمد كه: نه گاو شخم زن باشد و نه گاو آب يارى; ولى گاوى كه از هر عيبى پاك و مبرّا باشد. بالاخره بعد از زحمت هاى فراوان و خرج زياد گاو مورد نظر را يافتند و او را ذبح كردند و به اعجاز الهى مقتول زنده شد و قاتل را معرّفى كرد.

    شرح و تفسير آيه شريفه
    اين معجزه، طبيعتاً مى‏بايست ايمانشان را بيشتر و آنان را به خداوند نزديكتر مى‏كرد; امّا بر خلاف اين عمل شد. چه اين آيه پس از بيان اين داستان آمده است: بهانه جويى، اختلاف انگيزى، فتنه گرى، تمرّد از فرمان الهى، لجاجت، بى حرمتى به پيامبران و... باعث شد كه «قلب هاى شما مانند سنگ سخت، بلكه سخت تر از سنگ شود.» آيات متعدّدى در قرآن مجيد وجود دارد كه كلمه «قلب» و مشتقّاتش در آن به كار برده شده است.[1]) آيا منظور از قلب در اين آيات همان قلب صنوبرى شكل است كه در سينه انسانهاست؟ همان عضوى است كه كار گردش خون در بدن انسان را به عهده دارد؟ آيا منظور از قلب در قرآن مجيد همان عضوى است كه از عجايب خلقت است و در هر دقيقه بطور متوسّط 70 مرتبه مى‏زند و در هر دقيقه 2 بار تمام خون را در تمام بدن انسان به گردش درمى آورد و به جاى اوّل باز مى‏گرداند؟ اگر چه اين قلب صنوبرى شكل از عجايب خلقت خداوند است و وظايف مهمّى هم در بدن انسان به عهده دارد; ولى مراد قرآن از قلب، اين قلب صنوبرى شكل نيست.
    براى روشن شدن اهمّيّت قلب در بدن، اختصاراً به وظايف آن اشاره مى‏شود كه عبارتند از:
    اوّل ـ تغذيه تمام سلولهاى بدن، موادّ غذايى در معده يا شيره معده آميخته و آماده مى‏شود و در روده ها جذب و سپس وارد گردش خون مى‏شود. خون، موادّ غذايى مورد نياز بدن را به تمام ذرّات و سلول هاى بدن مى‏رساند. بدين وسيله، غذاى تمام بدن تأمين مى‏شود.
    دوّم ـ آبيارى بدن، قسمت عمده بدن انسان آب است. اگر بخشى از بدن انسان كم آب شود، پژمرده مى‏شود و مى‏خشكد و كم كم باعث مرگ انسان مى‏شود.
    سوّم ـ رساندن حرارت يكسان به بدن، بدن انسان گرم است، هيچ گاه فكر كرده ايد كه بدن انسان اين حرارت را از كجا تأمين مى‏كند؟ اكسيژن از هوا وارد دستگاه تنفّسى انسان مى‏شود و از آن جا جذب بدن و گردش خون انسان مى‏شود و با سوخت و سوزى كه در سلول هاى بدن انجام مى‏شود، تبديل به حرارت
    مى گردد و اين حرارت به وسيله خون و قلب به همه سلول هاى بدن انسان مى‏رسد.
    چهارم ـ جمع آورى موادّ زايد و سمّى، موادّ زايد و اكثراً سمّى حاصل از سوخت و سوز بدن به وسيله خون به گردش درمى آيد. مقدارى از آن به وسيله دستگاه تنفّسى دفع مى‏شود و مقدارى نيز به داخل كليه ها مى‏آيد و توسّط ادرار دفع مى‏گردد.
    انصافاً اين قلب با اين ظرافت و با اين كار زياد و خستگى ناپذير، آيتى بزرگ از خداوند است. اگر اين قلب از آهن هم باشد در حدود 70 سال عمر انسان ساييده مى‏شود و از بين مى‏رود; امّا قدرت بى انتهاى خالق، اندامى آفريده كه گاهى حتّى بيش از يك صد سال كار مى‏كند و عجيب تر اين كه قلب از جمله اندام هاى بدن است كه در خواب و بيدارى مشغول كار است اگر چه فعاليّتش در خواب كمتر است.
    اين جاست كه انسان در مقابل اين فرموده خداوند «وَ فِى الاَْرْضِ آياتٌ لِلْمُوقِنينَ وَ فِى اَنْفُسِكُمْ اَفَلاَ تُبْصِرُونَ» و در زمين نشانه هايى (دال بر وجود خدا) براى جويندگان يقين پيداست و در وجود خود شما (نيز آياتى است) آيا نمى‏بينيد؟![2]) با تمام وجود سر تعظيم فرود مى‏آورد.
    اگر به جز «قلب» دليل ديگرى بر عظمت خداوند وجود نمى‏داشت توجه به قلب براى درك قدرت و حكمت لايزالش كافى مى‏بود. براى پى بردن بيشتر به عظمت اين خلقت و دانستن ارزش اين هديه خدايى، به مطلب زير توجه كنيد:

    قلب مصنوعى آينه اى براى عظمت قلب انسان
    چندين سال قبل يك قلب مصنوعى به قيمت 30 ميليون دلار ساختند; ولى اين قلب گران قيمت، 6 روز بيشتر عمر نكرد و در آن 6 روز هم استفاده كننده آن قدرت حركت و راه رفتن نداشت. چگونه مى‏توانيم تنها به خاطر نعمت قلب خود كه آن خالق منّان رايگان در اختيار ما نهاده است، شكرگزار باشيم؟ چه زيبا مى‏فرمايد: «وَفى اَنْفُسِكُمْ اَفَلا تُبْصِرُون».
    حال كه دريافتيم مراد قرآن از قلب اين اندام صنوبرى شكل درون سينه نيست; گوييم منظور از قلب در قرآن عقل و عاطفه است. خداوند در آيه 179 سوره اعراف مى‏فرمايد: «لَهُمْ قُلُوبٌ لاَّ يَفْقَهُونَ بِهَا» جهنّميان قلب هايى دارند كه با آن نمى‏فهمند، منظور از قلب در اين آيه و ديگر آياتى كه كلمه قلب در آن به كار رفته است، عاطفه و عقل انسان است; چون درك و فهم مربوط به عقل انسان است.
    همان گونه كه محبّت، شعور و دانش مربوط به عاطفه و عقل است; به عنوان نمونه، خداوند متعال در آيه 10 سوره بقره مى‏فرمايد: «فِى قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ الله مَرَضاً» در دلهاى آنان (منافقان) نوعى بيمارى است; خداوند بر بيمارى آنان افزوده است.
    آيا قلب صنوبرى شكل منافق بر اثر بيمارى نفاق از كار مى‏افتد و باز مى‏ايستد؟ و يا بر اثر نفاق و فتنه گرى دريچه قلبشان گشاد مى‏شود؟ بديهى است، منظور از قلب و بيمارى آن، اندامى به نام «قلب» و بيمارى هاى شناخته شده عضوى آن نيست، بلكه مراد همان عقل و عاطفه است كه در اثر اعمال نفاق آميز، ضعيف و بيمار مى‏شود تا بدان حد كه در حرم امام رضا(عليه السلام) هم آدم كشى مى‏كند و در حقيقت مى‏ميرد. در روايتى مى‏خوانيم كه: «امر به معروف سه مرحله دارد مرحله اوّل: قلبى، مرحله دوّم: زبانى و گفتارى و مرحله سوّم: عملى و اجرايى» اگر مرحله سوّم امكان نداشت مرحله دوّم و اوّل و اگر مرحله دوّم و سوّم مقدور نبود، مرحله اوّل ضرورى مى‏نمايد. بدين معنا كه شخص بايد در دل از ظلم و فساد و ظالمان و مفسدان بيزار و نسبت به مصلحان و مؤمنان قلباً علاقه مند باشد; ولى اگر كسى امر به معروف را در هر سه مرحله ترك كند «فَمَنْ لَمْ يَعْرِفُ بِقَلْبِهِ مَعْرُوفاً وَ لَمْ يُنْكِر مُنْكِراً قُلِبَ فَجُعِلَ اَعْلاهُ اَسْفَلُهُ» قلب او وارونه مى‏شود; يعنى پايين قلب به طرف بالا و بالاى آن به طرف پايين قرار مى‏گيرد.[3]) آيا منظور از اين قلب همين صنوبرى است؟ اين اندام درون قفسه سينه جابه جا نمى‏شود و واژگون نمى‏گردد; پس منظور از قلب در اين روايت نيز عاطفه و ادراك است.
    از مجموع آنچه گفته شد، نتيجه مى‏گيريم كه قلب در استعمالات قرآن و روايات به دو معناست:
    1ـ عقل و خرد انسانى. 2ـ عواطف آدمى; يعنى آن دو پديده روحانى كه مركز ادراك و احساسات است. بنابراين، وقتى گفته مى‏شود «قلب دارند و نمى‏فهمند» مراد اين است كه عقل دارند; ولى نيروى ادراك و شعورشان از كار افتاده است و زمانى كه گفته مى‏شود «قلبشان سخت شد»; يعنى عاطفه آنها مرده است.
    امّا «قلب»، در آيه شريفه 46 سوره حج «فَاِنها لا تَعْمَى الاَْبْصارُ وَ لكِنْ تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتِى فِى الصُّدُورِ; چرا كه چشمهاى ظاهر نابينا نمى‏شوند، بلكه قلب هايى كه در سينه جاى دارند كور مى‏شود به قرينه «فى الصدور» به معناى «قلب هايى كه در سينه ها جاى دارند» آمده است به نظر مى‏رسد كه مراد از آن همان قلب صنوبرى شكل بدن باشد، آيا به راستى چنين است؟
    عقل گرچه درون سينه انسان نيست; ولى با «مغز» ارتباط دارد. به همين دليل كسانى كه مغز آنها از كار مى‏افتد، ممكن است براى مدّتى قلبشان كار بكند. بنابراين، «صدور» در اين آيه شريفه به معناى سينه ها نيست، بلكه در اين جا به معناى «جان» است و در نتيجه، قلب به معناى عقل و ادراك است، بنابراين مفهوم آيه شريفه چنين است: «عقلهايى كه در جانهاست».
    احتمال ديگر اين كه: قلب صنوبرى شكل اگر چه مركز عقل و عواطف نيست; ولى بى ارتباط با اين دو نيز نيست. چون ارتباطى مستقيم بين قلب و روح يا عقل و عاطفه انسان وجود دارد; زيرا هر پديده اى براى روح انسان حادث مى‏شود، هنگامى كه مى‏خواهد به انسان منتقل شود، اوّل بر قلب اثر مى‏كند; مثلاً اگر شخصى شادى و شعفى آنى و فراوان بيابد، ضربان قلبش تندتر و در حقيقت قلبش روشن تر مى‏شود و بر عكس اگر ناراحتى شديدى پيدا كند، در قلبش احساس خستگى مى‏كند و يا اگر نسبت به كسى محبّت داشته باشد به هنگام حوادث، سنگينى و دردى در قلبش حس مى‏كند. رابطه مسائل داشته باشد به هنگام حوادث، سنگينى و دردى در قلبش حس مى‏كند. رابطه مسائل روحى و قلب، رابطه آب و چشمه و سطح زمين است; همان گونه كه آب از لايه هاى زير زمين حركت مى‏كند و در يك نقطه از زمين مى‏جوشد و بيرون مى‏ريزد، پديده هاى روحى نيز از قلب بروز مى‏كنند.
    از تمامى تفسيرهاى ياد شده درباره «قلب» مى‏توان به معناى كلام الهى در «ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُكُمْ مِنْ بَعْدِ ذلِكَ» چنين پى برد كه روح و عاطفه و عقل و ادراك بنى اسرائيل، همانند سنگ سخت شده است.

    تعبير قرآن از دلهاى بنى اسرائيل: «سخت تر از سنگ»
    در بخش اوّل آيه 74 سوره بقره در مورد بنى اسرائيل: «ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُكُمْ مِنْ بَعْدِ ذلِكَ فَهِىَ كَاْلحِجارَةِ اَوْ اَشَدُّ قَسْوَة» در مورد «فَهِىَ كَاْلحِجارَةِ» و «اَوْ اَشَدُّ قَسْوَة»، مفسران آراء مختلفى بيان كرده اند: از آن جا كه اين آيه همچون دو مثل پيشين درباره منافقان است و نيز همان طور كه گفته شده بود نفاق درجات و مراتبى دارد «فَهِىَ كَالْحِجارَة» مربوط است به گروهى از بنى اسرائيل كه به تعبير قرآنى «سنگدل» بودند و «او اَشدُّ قَسوَة» ناظر است به گروهى ديگر از بنى اسرائيل كه «سنگدل تر» بودند.
    اين كه چگونه دلى مى‏تواند سخت تر از سنگ باشد قرآن مجيد در همين آيه توضيح مى‏دهد و در آن سه بركت از بركات سنگ را برمى شمارد:
    اوّل ـ بعضى از سنگها در دل كوهها شكافته مى‏شوند و چشمه ها از آن مى‏جوشد و نهرهاى آب از آنها جارى مى‏شود و از اين آبها، كشتزارها و گياهان و جانوران سيراب مى‏شوند و بدان زنده مى‏شوند و جان مى‏گيرند. آرى سنگ بركتى چنين مهم دارد; ولى قلب بنى اسرائيل نه منبع جوشان فضيلت است و نه چشمه سار زلال علم و حكمت و نه كانون عاطفه و نه جاى مهر و محبّت! براستى كه قلب اينان سخت تر از سنگ است!
    دوّم ـ بعضى از سنگها نيز ترك ها و شكاف هاى كوچكى پيدا مى‏كنند و همچون حوضچه اى اندك آبى را در خود نگه مى‏دارند، كه گر چه با آن نمى‏توان كشتزارها و درختان و جانوران را سيراب كرد، ولى ممكن است رهگذر تشنه اى را از كام مرگ برهاند; امّا قلب بنى اسرائيل سنگدل اين مقدار ناچيز هم اثرى از مهر و محبّت در خود ندارد.
    سوّم ـ بعضى از اين سنگها از خوف و ترس خداوند از بالاى كوه فرو مى‏ريزند و در برابر عظمت آفريدگار يكتا و توانا فروتنى مى‏كنند و خضوع نشان مى‏دهند; همان طور كه آيه شريفه 21 سوره حشر نيز بر اين مطلب دلالت دارد، خداوند در اين آيه مى‏فرمايد: «لَوْ اَنْزَلْنا هَذَا الْقُرآنَ عَلى جَبَل لَرَأَيْتَهُ خاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِّنْ خَشْيَةِ الله وَ تِلْكَ الاَْمْثالُ نَضْرِبُها لِلنَّاسِ لَعَلهمْ يَتَفَكَّرُون» اگر اين قرآن را بر كوهى نازل مى‏كرديم مى‏ديدى كه در برابر عظمت خدا خاشع مى‏شد و از خوف خدا مى‏شكافت، اين مثالهايى است كه براى مردم مى‏زنيم، شايد در آن بينديشند!

    تسبيح تمام موجودات جهان
    خضوع و خشوع سنگها و كوهها در برابر قدرت و شكوه خداوند، بطور كلّى تسبيح تمامى موجودات جهان را از آيات متعدّد قرآن مى‏توان دريافت. به عنوان نمونه خداوند متعال در آيه 44 سوره اسراء مى‏فرمايد: «... وَ اِنْ مِنْ شَىء اِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لكِنْ لاَّ تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ...» تمام موجودات عالم او را به پاكى مى‏ستايند; ولى شما تسبيح آنها را نمى‏فهميد.[4]) و حتى برخى از مفسّران براى همه آفريده هاى خداوند، نوعى زندگى و ادراك قائلند و عقيده دارند كه همه موجودات داراى نوعى شعور ذاتى هستند; ولى نه همانند ادراك و شعور انسانى. همچون تسبيحى كه به فرموده خداوند بارى تعالى «لاَ تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ» تسبيح آنها را نمى‏فهميد. در برابر حمد تمامى آفريدگان و ذكر تسبيح همه موجودات و به ويژه خضوع و خشوع سنگ ها در برابر عظمت و جلال آفريدگارشان، قلب هاى بنى اسرائيليان به واسطه قساوتشان سخت تر از سنگ شده است; زيرا كه قلبهايشان ذكر تسبيح نمى‏گويد و خودشان در برابر آفريدگارشان سر تسليم فرود نمى‏آورند.

    قساوت
    در هر انسانى دو نيرو وجود دارد: نيروى عقل و خرد و نيروى عواطف انسانى. دستگاهى كه انسان به وسيله آن حقايق را مى‏فهمد عقل ناميده مى‏شود. بنابراين، فهم و شعور و ادراك به يارى عقل انسان ممكن مى‏گردد; ولى عاطفه نيرويى است كه انسان به وسيله آن مسائل اخلاقى را همچون حبّ و بغض درك مى‏كند; مثلاً ما در اين جا از كشتار بى رحمانه و گسترده مردم الجزاير به وسيله جنايتكاران بى عاطفه، متأثر و ناراحت هستيم و يا از اوضاع نابسامان كشور اسلامى افغانستان كه گرفتار حبّ و بغض بعضى از سران خودخواهشان است، رنج مى‏بريم. اين ناراحتى ها و رنج ها مربوط به نيروى عاطفه است; مادام كه عواطف انسانى زنده باشد، جوامع بشرى زنده هست و در حقيقت مرگ عاطفه ها، مرگ جوامع بشرى است. واى بر انسان آن روز كه عواطفش بر اثر دنياپرستى بميرد كه در اين صورت، انسان خطرناك تر از هر حيوان درنده وحشى مى‏شود! اين بمب هاى شيميايى را چه كسانى ساختند؟ دانشمندان دنياپرست بى عاطفه! كسانى كه عواطف انسانى را به دلارها فروختند و كشته شدن هزاران انسان را در حلبچه نديدند! چه كسانى شهرهاى هيروشيما و ناكازاكى ژاپن و يك صد هزار سكنه آنها را با بمب هاى اتمى و در مدّت چند لحظه نابود كردند؟[5])
    انسانهاى دانشمندى كه عواطفشان مرده و از انسانيّت بويى نبرده بودند و چون درندگان لذّتشان نابودى ديگران بود! چه كسانى نزديك به بيست ميليون مين ضدّ نفر در سراسر كره زمين كاشته اند؟ حيوان صفتانى كه تنها نام انسان بر خو نهاده اند و از عواطف انسانى بى بهره اند! به واسطه غير اخلاقى و انسانى بودن اين نوع از مين ها جهانيان تصميم گرفتند، ساخت و استفاده آنها را ممنوع كنند; ولى كشور پر عواطف و طرفدار جدّى حقوق بشر! يعنى آمريكا با اين تصميم جهانى مخالفت ورزيد! ديگر بار كه خواستند سلاح هاى كشتار جمعى را نابود و توليد آن را ممنوع نمايند باز اين انسان هاى به ظاهر مهربان و نوع دوستان دلسوز بودند كه مخالفت كردند! زيرا كه رهبران آمريكا تحت فشار اسرائيليان منافق اگر چه تشكيلاتى به نام حقوق بشر را سازماندهى كردند، امّا از آن تنها به عنوان سلاحى براى سركوبى مخالفان خود بهره بردارى مى‏كنند. گويى رعايت حقوق بشر درباره همدستان و دوستان خود معنايى ندارد!

    علم و عاطفه وجه تمايز انسان از حيوان
    تفاوت انسان و حيوان در اين است كه آدمى داراى عقل و عاطفه و به تعبير ديگر داراى درك و احساسات است; ولى حيوان فاقد اين دو امتياز است. گرچه بعضى از حيوانات داراى هوش و شعور بسيار ضعيفى هستند و شايد در بعضى از حيوانات گونه اى عاطفه خام وجود داشته باشد; مثلاً يك مرغ به هنگام خطر از جوجه هاى خود دفاع مى‏كند; ولى اين شعور و عاطفه حيوان در مقام مقايسه با انسان ناچيز و هيچ محسوب مى‏شود، حتّى بسيارى از حيوانات بچه هاى خود را مى‏خورند و بعضى ديگر، وقتى بچه هايشان بزرگ مى‏شوند آنها را از خود مى‏رانند. حال اگر عقل انسان از كار افتاد، وى آدمى احمق خوانده مى‏شود و ديگر سزاوار نام انسان نيست; ولى اگر عواطفش از بين برود ديگر نه ترحّم و مرّوتى در او مى‏توان يافت و نه عشق و ارادتى و در اين حال چه بسا او را درّنده خوتر از حيوان هم بتوان ناميد.

    دنياى بى عاطفه ها
    متأسّفانه جهان امروز، جهان بى عاطفه هاست. اگرچه بشر امروزى در علم و دانش و دستاوردهاى علمى به پيشرفت هاى بى اندازه فراوانى دست يافت; لكن به همين ميزان از عواطف و احساسات تهى و خالى شده است. در كشورهاى صنعتى معيار و ارزش ماده و پول است و كالاى محبّت و عاطفه هم كميات است و هم بى خريدار! حتّى عواطف خانوادگى در ميان اعضاى يك خانواده به شدّت كم و ضعيف شده است. فرزندان وقتى تا حدّى بزرگ شوند پدر و مادر ديگر مسئوليّتى در برابر آنان نمى‏پذيرند و پدر و مادر هم كه پير مى‏شوند، فرزندانشان آنان را به خانه هاى سالمندان مى‏سپارند و ديگر حتّى به سراغشان هم نمى‏روند. ميزان طلاق در اين كشورها بسيار زياد است تا حدّى كه در بعضى از كشورها نيمى از ازدواج ها و گاه بيش از آن به طلاق منجر مى‏شود! ولى در كشور ما يك بيستم از ازدواج ها به طلاق ختم مى‏شود; اگرچه ما همين ميزان اندك را هم زياد مى‏دانيم. در محيط بى عاطفه ها كمك كردن به هم نوعان محتاج و فقير معنايى ندارد. از «جشن عاطفه ها» و «بياييد شاديهايمان را تقسيم كنيم.» خبرى نيست و حتّى اگر شخص از تشنگى و گرسنگى بميرد، كسى به ياريش نمى‏شتابد.
    در خبرها آمده بود كه: در يكى از كشورهاى غرب در جاده اى پر رفت و آمد بنزين اتومبيلى تمام شد. راننده به قصد يارى از اتومبيل هاى ديگر ظرف به دست، كنار جاده و در زير بارش برف مى‏ايستد; ولى راننده هيچ اتومبيلى به او كمك نمى‏كند و به درخواست ياريش توجه نمى‏كند و او يازده ساعت تمام در آن سرماى سخت ايستاد تا جان به جان آفرين تسليم كرد! در حقيقت نابودى عواطف انسانى در چنان جوامعى به مرگ و نيستى چنين انسان هايى مى‏انجامد. بدين شواهد است كه اعتقاد داريم كه غربيها توان فهم و ادراك مفاهيم بلند اسلامى همچون شهادت، جهاد، ايثار، نوع دوستى، كمك به ديگران و... را ندارند. حتّى حقوق بشرشان نيز نشانگر عاطفه آنان نمى‏باشد، بلكه ابزارى براى سركوب دشمنانشان است; مثلاً اگر يك اسرائيلى به دست يك فلسطينى شهادت طلب كشته شود فرياد دفاع از «حقوق بشر» اين موجودات بى عاطفه، گوش جهانيان را كر مى‏كند; امّا اگر در الجزاير هر روز زن و مرد و كوچك و بزرگ و پير و جوان به بدترين وضع كشته شوند و بدنشان قطعه قطعه گردد، مناديان منافق و رياكار «حقوق بشر» دم فرو مى‏بندند. گويى هيچ واقعه اى در جهان رخ نداده است!

    دين و مذهب، تقويت كننده عواطف
    مهم ترين عواملى كه عاطفه انسانى را تقويت مى‏كند، دين و مذهب است; زيرا كه دين در روايات به «محبّت و كينه» تفسير شده است: محبّت نسبت به مسلمانان
    و كينه نسبت به كفّار; مثلاً در روايتى «فضيل بن يسار» مى‏گويد: از امام صادق(عليه السلام)سؤال كردم: آيا حبّ و بغض هم جزء ايمان است؟ امام صادق(عليه السلام) فرمود: مگر ايمان به غير از حبّ و بغض چيز ديگرى است؟»[6]) و در روايت ديگرى آمده است: روزى حضرت رسول(صلى الله عليه وآله) حسن و حسين(عليهما السلام) را بوسيد، مردى به نام اقرع كه اين كار را سبك مى‏شمرد به پيامبر(صلى الله عليه وآله) عرض كرد، يا رسول الله! خداوند به من ده فرزند داده است; امّا هرگز هيچ يك از آنان را نبوسيده ام. پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمودند: «مَا عَلَىَّ اَنْ نَزَعَ الله الرَّحْمَةَ مِنْك» من چه كنم كه خداوند ريشه رحمت و شفقت را در قلب تو كنده است.[7])
    دلى كه محبّت در آن نيست، ديگر نه دل، كه پاره سنگ است و نه شايسته نعمات بهشتى كه سزاوار عقوبت جهنّم است. از بركت دين اسلام و وجود عواطف انسانى مردم مسلمان و متديّن كشور ماست كه على رغم وجود مشكلات اقتصادى در هنگام بروز حوادث و مشكلات به يارى برادران و خواهران خود مى‏شتابند و در سراسر كشور جنب و جوش پديد مى‏آيد در هر كوى و برزن چادرى برپا مى‏شود و هر كس به اندازه توان خود كمكهاى نقدى و جنسى تقديم مى‏كند. چه زيباست اين جلوه هاى عواطف انسانى!
    * * *

    عوامل قساوت در قرآن
    خداوند متعال در قرآن در آيات زير به عوامل قساوت و سنگدلى اشاره كرده است:
    اوّل ـ در آيه 13 سوره سوره مائده مى‏فرمايد: «فَبِما نَقْضِهِمْ ميثاقَهُم لَعَنّاهُمْ وَ جَعَلْنا قُلُوبَهُم قاسِيَة» به علّت پيمان شكنى، آنان ]يهود بنى اسرائيل[ را از خود دور كرديم و دل هاى آنان را سخت و سنگين نموديم.
    در اين آيه يكى از عوامل قساوت و سنگدلى «پيمان شكنى» شناخته شده است; پيمان شكنى با خدا، پيمان شكنى با رسول خدا(صلى الله عليه وآله)، پيمان شكنى با فطرت انسانى و پيمان شكنى با بشريّت. آرى بنى اسرائيل هيچ يك از اين پيمانها را حرمت نداشتند، گويى به پشتوانه قدرت نظامى، تنها با منافع مادّى خود پيمان بستند و به آن وفادار ماندند.
    دوّم ـ خداوند بارى تعالى در آيه 16 سوره حديد مى‏فرمايد:
    «اَلَمْ يَأنِ لِلَّذِينَ آمَنُوا اَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُم لِذِكْرِ الله وَ ما نَزَلَ مِنَ الْحَقِّ وَ لاَ يَكُونُوا كَالَّذِينَ اُوتُو الْكِتابَ مِن قَبلُ فَطَالَ عَلَيهِمْ الاَْمَدُ فَقَسَتْ قُلُوبُهُمْ وَ كَثِيرٌ مِّنْهُمْ فاسِقُونَ» آيا وقت آن نرسيده است كه دل هاى مؤمنان در برابر ياد خدا و آن سخن حق كه نازل شده است خاشع گردد و مانند كسانى نباشند كه در گذشته به آنها كتاب آسمانى داده شد; سپس زمانى طولانى بر آنان گذشت و قلب هايشان قساوت پيدا كرد; بسيارى از آنها گناهكارند!
    اين آيه شريفه ابتدا با نهيب سخن حق، انسان غافل را از خواب غفلت بيدار مى‏كند.
    اى انسان، تا كى از دست رفتن عزيزانت را مى‏بينى و مرگ را باور نمى‏كنى؟
    تا كى شاهد ناپايدارى مادّيّات و بى وفايى دنيا هستى و هم چنان بدان دل مى‏بندى؟
    سپس مؤمنان را بر حذر مى‏دارد از اين كه مثل بنى اسرائيل شوند; زيرا كه آنان بر اثر عمر طولانى خود و تصوّر بى مرگى و نيز تأخير بعثت پيامبر بعدى بتدريج تعاليم پيامبرشان را از ياد بردند و به خاطر نبود عذاب الهى، از خدا نيز غافل شدند و قساوت قلب پيدا كردند و گنهكار شدند!
    از اين آيه شريفه دوّمين عامل قساوت قلب شناخته مى‏شود «دور ماندن از تعاليم انبيا و اوليا و اديان الهى». از اين عوامل و بيان قرآن مى‏توان نتيجه گرفت كه: برخى عذاب هاى الهى در زندگى دنيايى خود، نوعى الطاف خداوند است; زيرا كه ممكن است سبب ساز توبه و دورى از گناه و بازگشت به سوى خداوند و در حقيقت بازدارنده از ابتلا به قساوت قلبى شود.[8])
    خواهران و برادران گرامى! جوانان و نوجوانان را با جلسات دينى آشنا كنيد و آنان را به مجالس مذهبى ببريد تا مبادا بر اثر دورى و جدايى از تعاليم دينى و فرهنگ و معارف اسلامى، قساوت قلب پيدا كنند و عواطف انسانى در آنان از بين برود.

    قساوت در روايات اسلامى
    در روايات معصومان(عليهم السلام) نيز عوامل متعدّدى در بيان علل مرگ عواطف و قساوت قلبى انسانها ذكر شده است كه به چند عامل اشاره مى‏شود:
    اوّل ـ حضرت على(عليه السلام) مى‏فرمايد: «ما جَفَّتِ الدُّمُوعُ اِلاّ لِقَسْوَةِ الُقلُوبِ و مَا قَسَتِ الْقُلُوبُ اِلاّ بِكَثْرَةِ الذُّنُوبْ» چشمها خشك نمى‏شود و ]اشك آن قطع نمى‏گردد [مگر به واسطه قساوت قلب، و قساوت قلب حاصل نمى‏شود مگر به واسطه زيادى گناه.[9])
    اگر انسانى از مصائب زندگى متأثّر نمى‏شود و گريه و زارى نمى‏كند يا شوق عبادت و مناجات ندارد و يا عواطف و ترحّم و نوع دوستى در او پيدا نمى‏شود و تنها به خود مى‏انديشد و در پى تأمين خود است و نگران زيان و آسيب ديگران نيست، همه و همه در اثر فراوانى گناهان اوست.
    در يكى از تشرفها به خانه خدا زمانى در مسجد الحرام نشسته بودم، جوانى نزد من آمد و گفت: «اوّلين بار است كه به سفر حج آمده ام و به اين مكان مقدّس مشرّف شده ام; ولى هيچ احساس معنويّت در من زنده نشد، شوق راز و نياز با خدا و گريه و زارى به درگاه او را ندارم» علّت را از من طلبيد. در پاسخ گفتم: جوان! حتماً گناهان زيادى مرتكب شده اى! اوّل به درگاه خداوند از گناهانت توبه كن; سپس به زيارت و عبادت و مناجات بپرداز.
    دوّم ـ يكى ديگر از عوامل قساوت قلب، آرزوهاى طولانى است
    در روايتى آمده است: «خداوند به حضرت موسى(عليه السلام) فرمود: «لا تُطَوِّلْ فِى الدُّنْيا اَمَلُكْ فَيَقْسُوا قَلْبُكْ وَ القاسُ الْقَلْبِ مِنّى بَعيدٌ» اى موسى! در دنيا آرزوهاى طولانى نداشته باشد كه باعث سنگدلى مى‏شود و انسان سنگدل از من دور است.[10])
    سوّم ـ دنياپرستى و غرق شدن در خواسته هاى مادّى، در انسان مجالى براى رشد و بروز عواطف انسانى و نزديكى به خدا نمى‏گذارد; زيرا كه اصلى ترين هدف انسان پرعاطفه، وصال حق است. بنابراين، سوّمين عامل قساوت قلب را دنياپرستى و دور شدن از خدا مى‏شناسد.
    حضرت رسول(صلى الله عليه وآله) مى‏فرمايد: «لا تَكْثِرُو الكلامَ بِغَيْرِ ذِكرِ الله فِاِنَّ كَثرَة الكَلامِ بِغَيْرِ ذِكْرِ الله تَقْسُو الْقَلْبَ» زياد حرف زدن در صورتى كه غير از ذكر و ياد خدا باشد، قساوت قلب مى‏آورد.[11])
    پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) به روشنى، زياده گويى را از عوامل قساوت قلب دانسته است. شايعه پراكنى، دروغ گويى، اتهام ناروا، شوخى بيش از اندازه و دخالت در امورى كه مربوط به شخص نيست، از مظاهر پر گويى و نشانه قساوت قلب انسان پر سخن است.
    چهارم ـ در روايت ديگرى از حضرت رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) نقل شده است: «ثَلاثٌ يُقِسْنَ الْقَلْبَ، اِسْتِماعُ اللهوِ وَ طَلَبُ الصّيدِ وَ اِتْيانُ بابِ السُّلطانِ»[12]) سه چيز باعث قساوت قلب مى‏شود: شنيدن موسيقى، شكارهاى تفريحى و رفتن به خانه فرمانرواى ستمگر.
    گوش دادن به موسيقى حرام است و باعث سنگدلى مى‏شود و در اين مورد بايد هوشيار بود و با استدلال هايى چون: موسيقى از بين برنده كسالت و خستگى روحى است، يا موسيقى تنها به منظور هوسرانى نيست، يا موسيقى سنّتى و محلّى رواست، نبايد به دام شيطان گرفتار شد. شكار اگر به قصد فراهم كردن معيشت و تهيه روزى باشد اشكالى ندارد، ولى شكارى كه به قصد تفريح و سرگرمى باشد، در دين اسلام حرام است و حتّى نماز كامل و روزه بر شكارچى در چنين سفرهايى واجب است. بيشتر پادشاهان و فرمانروايان شكارگاه هاى اختصاصى داشتند و در آن به قصد سرگرمى و تفريح شكار مى‏كردند.
    چگونه مى‏تواند گرفتن جان يك مخلوق جاندار، سبب تفريح گردد؟ فرمانروايان آدمهاى قسى القلب و ظالمى بودند و براى حفظ قدرت و موقعيّت خود بدترين جنايتها را مرتكب مى‏شدند و گاه نزديكان، پدر و برادر خود را براى حفظ مقام خود مى‏كشتند; مثلاً «مأمون» برادرش «امين» را فداى تخت و سلطنت كرد و يا در اين اواخر يكى از سران كنونى يك كشور عربى پدرش را كشت تا موقعيّت حكومتى اش مستحكم شود. اشخاصى كه با اين گونه آدمها ارتباط نزديك و مداوم پيدا مى‏كنند، قلبشان سخت مى‏شود و چون زرق و برق زندگى آنان را مى‏بينند از خدا دور مى‏شوند. از خدا مى‏خواهيم كه قلبى پر عاطفه به ما عنايت كند. قلبى كه چشمه جوشان عشق «او» باشد و با ذكر نامش، حلقه هاى اشك در چشمانمان ظاهر شود.
    پنجم ـ حضرت على(عليه السلام) مى‏فرمايد: «كَثْرَةُ الْمالِ مُفْسِدَةِ لِلدّينِ وَ مَقاساةٌ لِلْقَلْبِ» ثروت و مال زياد هم دين انسان را فاسد مى‏كند و هم موجب قساوت و سنگدلى مى‏شود.[13])
    شكّى نيست كه مال و ثروت ابزار خوبى براى دستيابى به نيكيها و خوبى هاست و شايد به همين دليل در قرآن مجيد در آيه 180 سوره بقره آمده است: «... اِنْ تَرَكَ خَيْراً الوَصيَّةُ» مفسّرين «خير» را در اين آيه به مال و ثروت تفسير كرده اند; ولى كسانى كه از اموال زيادشان استفاده خوبى و خير بكنند كم هستند و نادر.[14])
    بيشتر مال داران و ثروتمندان مال و ثروتشان را در راه خير مصرف نمى‏كنند و در نتيجه اين فراوانى اموال سبب دورى آنها از خداوند و باعث قساوت قلب آنها مى‏شود.
    ششم ـ امام صادق(عليه السلام) در روايتى مى‏فرمايند: «اَنْهاكُمْ اَنْ تُطْرِحُوا التّرابَ عَلى ذَوِى الاَرْحامِ فَاِنَّ ذلكَ يُورِثُ القِسْوَة وَ مَنْ قَسى قَلْبُهُ بَعُدَ مِنْ رَبه عَزَّوَجَلَّ» شما را نهى مى‏كنم از اين كه خاك بر روى مرده هاى نزديك خود بريزيد; چون اين كار باعث سنگدلى مى‏شود و كسى كه سنگدل شود از خدا دور مى‏گردد.[15])
    اسلام براى تمامى امور مربوط به انسان برنامه تعيين كرده است حتّى در مسائل ظاهراً كم اهمّيّت; مثلاً در مورد استقبال و بدرقه ميهمان مى‏گويد: هنگام استقبال به ميهمان كمك كن تا اسباب و اثاثيه اش را به خانه بياورد; ولى هنگام بدرقه در حمل لوازمش او را كمك نكن; چون معناى اين كار اين است كه صاحب خانه علاقه مند به رفتن ميهمان است و اين باعث قساوت قلب مى‏شود.
    در اين حديث نيز يكى ديگر از اين قوانين ظريف و دقيق اسلامى بيان شده است. از آن جايى كه اقوام و بستگان عواطفشان به يكديگر زيادتر است به همين جهت دستور داده شده است كه به هنگام دفن ميّت مسلمان، نزديكان و اقوامش بر روى او خاك نريزند; چون اين كار به همان اندازه از عواطف آنان مى‏كاهد و باعث قساوت قلب مى‏شود و انسان سنگدل از خداوند دور است.
    هفتم ـ حضرت على(عليه السلام) مى‏فرمايد: «النَّظَرُ اِلى الْبَخيلِ يُقسِى الْقَلْب» نگاه كردن به چهره انسان بخيل باعث قساوت قلب و سنگدلى مى‏شود.[16])
    انسان وقتى شخص بخيل را مى‏بيند به ياد بخل او مى‏افتد و بخل يادآور قساوت است و يادآورى قساوت كم كم در انسان اثر مى‏كند.

    --------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
    1- بيش از 130 بار از قلب و مشتقّاتش در قرآن استفاده شده است.
    2- سوره ذاريات، آيات 20 و 21.
    3- بحار الانوار، جلد 97، صفحه 89 (چاپ بيروت).
    4- آيات ديگرى نيز بر اين موضوع دلالت دارد از جمله آيه 41 سوره نور، آيه 24 سوره حشر، آيه 1 سوره جمعه، تغاين، حديد، حشر و صف.
    5- خلبانى كه اين شهرها را بمباران كرده بود، مى گويد: «ديدم در عرض يك ساعت تمام شهر مانند خيمه اى آتش گرفت و شعله هاى آتش تا ارتفاع يك صد مترى زبانه مى كشيد!»
    6- ميزان الحكمة، باب 658، حديث 3096، در اين باب سه روايت ديگر نيز در اين زمينه نقل شده است.
    7- مكارم الاخلاق (چاپ مؤسسه اعلاى كربلا»، صفحه 252، به نقل از اخلاق انبيا، صفحه 416.
    8- صراحت كلام خداوند در آيات 42 و 43 سوره مباركه انعام مؤيّد اين نتيجه گيرى است: «ما بر امّتهايى كه پيش از تو بودند پيامبرانى فرستاديم ]و چون با آنان به مخالفت و ستيز برخاستند[ آنان را به سختى ها و آفتها دچار كرديم تا شايد ]به درگاه خداوند[ گريه و زارى كنند ]و لايق عفو و رحمت شوند[ پس چرا هنگامى كه عذاب ما به آنان رسيد زارى نكردند؟ زيرا كه دلهايشان را قساوت فرا گرفته بود و شيطان كردار زشت آنان را در نظرشان آراسته بود».
    9- علل الشّرايع، صفحه 81 و ميزان الحكمة، باب 3402، حديث 16699.
    10- ميزان الحكمة، باب 3402، حديث 16700.
    11- ميزان الحكمة، باب 3402، حديث 16702.
    12- ميزان الحكمة، باب 3402، حديث 16703.
    13- ميزان الحكمة، باب 3402، حديث 16707.
    14- همانند حضرت خديجه(عليها السلام) كه همه ثروت خود را براى تبليغ اسلام در اختيار پيامبر(صلى الله عليه وآله) قرار داد.
    15- ميزان الحكمة، باب 3402، حديث 16710.
    16- ميزان الحكمة، باب 3402، حديث 16709
    مثالهای قرآن





    خیلی ازیـــــــــــــخ کردن های ما ازســـــــــــــرما نیســـــــــــــت…
    لحـــــــــــــن بعضــــــــــــــیها
    زمســــــــــــتونیــــــ ـــــه …
    ----------------------------------------------------------------

    به یکدیگر دروغ نگوییم......

    آدم است ....

    باور می کند،

    دل میبندد....


  7. تشكرها 4


  8. #4
    عضو ماندگار
    خادمه صدیقه طاهره(س) آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 12,738      تشکر : 34,808
    35,558 در 11,353 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    خادمه صدیقه طاهره(س) آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : مثالهای قرآن




    بسم الله الرحمن الرحیم


    چهارمين مثال: مثال كفّار

    خداوند در آيه 171 سوره بقره مى‏فرمايد: «وَ مَثَلُ الَّذِينَ كَفَرُوا كَمَثَلِ الَّذِى يَنْعِقُ بِمالا يَسْمَعُ اِلاَّ دُعَاءً وَ نِداءً صُمٌّ بُكْمٌ عُمْىٌ فَهُمْ لايَعْقِلُونَ» مَثَل كافران ]در شنيدن سخن پيامبران و عدم درك معناى آن[ همچون حيوانى است كه كسى او را ] براى نجات از خطر[ صدا زند و او ]معناى آن آواز را نفهمد[ جز صدايى نشنود. اينان ]كافران [كران و لالان و نابينايان هستند و ]از اين رو[ هيچ نمى‏فهمند.

    مانع بزرگ در دعوت پيامبران: «تقليد كوركورانه»
    يكى از موانع مهّم و مستمر بر سر راه دعوت انبيا تقليد از نياكان بوده است. پيامبران وقتى امّتهايشان را به توحيد، يكتاپرستى و پذيرفتن آيين الهى فرا مى‏خواندند، آنان در پاسخ مى‏گفتند: «بَلْ نَتَّبِعُ ما وَجَدْنا عَلَيْهِ آباءَنا»[1]) ما تنها از آيينى پيروى مى‏كنيم كه پدران خود را بر آن يافتيم.
    در حقيقت دليل ردّ دعوت انبيا را در بت پرستى پدران و نياكان و پيروى كوركورانه از شيوه پيشينيان خود عنوان مى‏كردند. و هنگامى كه پيامبر بزرگوار اسلام(صلى الله عليه وآله) مردم را به دين «اسلام» و پرستش خداى يكتا دعوت مى‏كردند، واكنش آنان اظهار شگفتى از «سنّت شكنى» حضرت رسول(صلى الله عليه وآله) بوده و توجيه شان در ردّ دعوت آن حضرت، پيروى از آيين بت پرستى پدران و نياكان خود و تصميمشان ادامه راه آنان و تداوم پرستش خدايانى بوده كه با دست خود مى‏ساختند; آن هم خدايانى كه اگر از خرما ساخته مى‏شد، گاه به هنگام گرسنگى آن را مى‏خوردند. خداوند در اين باره از زبان كافران مى‏فرمايد: «اَجَعَلَ الاْلِهَةَ اِلهاً واحِداً اِنَّ هَذا لَشَىْءٌ عُجابٌ» آيا او (محمّد) به جاى اين همه خدايان ]ما[ خداى يكتا قرار داده؟! اين براستى چيز شگفتى است![2])
    در بعضى از تواريخ آمده است كه: حضرت ابوطالب بيمار شده بود، در آن هنگام برادرزاده اش محمّد(صلى الله عليه وآله) بيرون از خانه مشغول تبليغ و عرضه آيين مقدّس اسلام بود. سران قريش كه منتظر فرصتى بودند تا درباره محمّد(صلى الله عليه وآله) با سرپرست و پشتيبانش، ابوطالب گفتگو كنند، به بهانه عيادت به خانه وى رفتند و گفتند: اى ابوطالب تو بزرگ قبيله اى! كسى را دنبال محمّد بفرست تا به اين جا بيايد و در مورد مطالبى كه اين روزها به مردم مى‏گويد صحبت كنيم و با هم معامله و مصالحه كنيم تا نه او متعرّض خدايان ما شود و نه ما مزاحم او شويم. در نتيجه اختلاف و تفرقه در بين مردم تشديد نشود.
    حضرت محمّد(صلى الله عليه وآله) به نزد عمو آمد. ابوطالب خطاب به ايشان عرض كرد: اينان، بزرگان قريش هستند و براى بيان چنين موضوعى و به قصد دستيابى به سازش به اين جا آمده اند. شما چه مى‏فرماييد؟ حضرت در جواب عمو و خطاب به سران قريش سخنى پربار و زيبا فرمودند; سخنى كه سران قريش قطعاً عمق و عظمت آن را درك نكردند. پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) فرمود: «كَلِمَة واحِدَة يُعْطُونيها يَمْلِكُونَ بِهِ الْعَرَبُ وَ يُدينُ لَهُمْ بِهِ الْعَجَمُ» اگر تنها در يك كلمه با من موافقت كنند هم مالك عرب مى‏شوند و هم عجم تابع آنها خواهد شد.
    يعنى بر تمام جهان فرمان خواهند داد و همه جهانيان مطيع و تابع آنان مى‏شوند.
    ابوجهل با تعجّب گفت: «نَعَمْ وَ اَبيكَ عَشَرَ كَلِمات» يك جمله كه سهل است ما ده جمله مى‏گوييم. حضرت فرمود: شما همين يك جمله را بگوييد كافى است: «تَقُولُونَ لا اِله اِلاّ الله وَ تَخْلَعُونَ الاَنْدادَ مِنْ دُونِهِ» بگوييد خدايى جز خداى يكتا نيست و عبادت بتها را از گردن خود برداريد.
    يعنى زير پرچم توحيد و يكتاپرستى جمع شويد تا عزّت و عظمت پيدا كنيد.
    سران قريش با نگاهى ناباورانه و پرتعجّب گفتند: «اَجَعَلَ الالِهَة اِلهاً واحِداً اِنَّ هذا لَشَىء عُجابٌ.»[3])

    شرح و تفسير آيه شريفه 171 سوره بقره
    در اين مثل قرآنى كافران به حيوانات تشبيه شده اند و براى توجيه و تشريح اين تشبيه بر تقليد كامل كفّار از نياكان و پيروى كوركورانه قريش از آيين پدران خويش تأكيد شده است. خداوند متعال در آيه 170 سوره بقره مى‏فرمايد: «وَ اِذا قيلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا ما اَنْزَلَ الله قالُوا بَلْ نَتَّبِعُ ما اَلْفَيْنا عَلَيْهِ آبائَنا اَوَلَوْ كانَ آباءُهُمْ لايَعْقِلُونَ شَيْئاً وَ لا يَهْتَدُونَ» و هنگامى كه به آنان (كافران) گفته شود: «از آنچه خدا نازل كرده است (از اسلام و قرآن) پيروى كنيد» مى‏گويند: «نه، ما تنها از آيينى پيروى مى‏كنيم كه پدران خود را بر آن يافتيم» حتّى اگر پدرانشان بى خرد و گمراه بوده اند ]آيا باز هم مى‏بايست از آنان پيروى مى‏كردند[؟!
    يعنى اى بى خردان! آگاهانه از آن جاهلان گمراه پيروى مى‏كنيد. سپس مَثَل مورد نظر را بيان مى‏فرمايد: اى پيامبر! مَثَل تو در خواندن آيات قرآن براى اين جمعيّت بت پرست مشرك كه از پدران و نياكان خود كوركورانه تقليد مى‏كنند، مثل چوپانى است كه حيواناتش را صدا مى‏زند و آنها را به رفتن يا بازگشتن فرامى خواند; امّا حيوانات چيزى از سخنان چوپان را نمى‏فهمند و فقط آهنگ صداى صاحبش را مى‏شنوند و متأثّر مى‏شوند; يعنى اگر صداى قوى و پرطنين باشد، حركت مى‏كنند و اگر آرام باشد از حركت بازمى ايستند. كفّار و مشركان نيز چنين هستند. به اين معنا كه از سخنان پر مغز و بيانات شيوايت چيزى جز آهنگ صدايت را درك نمى‏كنند! اينان معنا و مفهوم آيات الهى را نمى‏فهمند و از گذشتگان خود تقليد مى‏كنند.

    پيام هاى آيه
    اوّل ـ اين آيه پاسخى شايسته بر اين پرسش است: قرآن مجيد كه وحى الهى است، بايد نافذ باشد و قلبها را تسخير كند و همه را به تسليم و خضوع در برابر خود وادارد، پس چرا در بعضى از كافران و مشركان اثر و نفوذى نداشت و دلهاى خفته آنان را بيدار نساخت؟ زيرا براى تأثير هر چيزى وجود دو عامل لازم است: 1ـ فاعليّت فاعل. 2ـ قابليّت قابل. شكّى نيست كه فاعل، قرآن مجيد، فاعليّت دارد و داراى تأثير و نفوذ است; ولى قابل، كافران، قابليّت ندارد; يعنى مشركان پذيراى موعظه و پند و نصيحت و اندرز نيستند. باران كه در لطافت طبعش خلاف نيست، اگر بر سنگ خارا ببارد هيچ حاصلى به بار نمى‏آيد; زيرا سنگ خارا قابليّت رشد و نموّ دانه را ندارد. كلام خدا به لطافت قطره هاى باران است و دل مشركان به سختى سنگ خارا و بى اثر از زندگى بخشى باران و يا دميدن در توده اى زغال، باعث هيچ اثرى و تغييرى در آن نمى‏شود. امّا همين كه پاره اى آتش در ميان توده افتد، كمترين دمى، آن توده سرد و سياه زغال را به انبوهى از آتش گداخته و پرنور تبديل مى‏كند. با وجود فاعليّت فاعل در ابتدا قابل، قابليّت نداشت; ولى به محض اين كه قابليّت يافت، دگرگون گرديد. بنابراين با وجود نفوذ و تأثير آيات قرآنى، بعضى از مشركان شايستگى تأثيرپذيرى نداشتند و بدين خاطر قرآن در دل و جانشان راه نيافت و مشرك ماندند.
    دوّم ـ بهرهورى انسانها از قرآن و معارف الهى آن، به ميزان شايستگى و توان آنان است. قرآن بوستانى است كه هر كس مى‏تواند تنها به قدر ذوق و توانش از گلهاى آن بهره مند شود و يا چشمه اى جوشان و زلال است كه تشنگان را سيراب مى‏كند و آب زندگى ساز خود را به همه مى‏بخشد. تنها با اين تفاوت كه قابليّت بهره مندى هر يك چه ميزان باشد و هر كس چه ظرفى با خود همراه داشته باشد. اين كافران و بت پرستان نه ظرفى با خود دارند و نه امكانى براى نوشيدن جرعه اى از اين منبع فيض و رحمت الهى! زيرا كه تقليد كوركورانه آنان از كيش پرستش بتان پدرانشان، مانع آنان از چشيدن قطره اى از آن زلال معرفت الهى شده است. و به بيان ديگر اين پيروى از آيين نياكان، همچون پرده اى ضخيم بر روى گوش و زبان و چشمانشان كشيده شده است و آنان به تعبير قرآن مجيد «كر و لال و نابينا» شدند; يعنى ابزار شناخت را از دست دادند. در نتيجه هيچ نمى‏فهمند.
    آيه شريفه مورد بحث را به گونه ديگرى نيز تفسير كرده اند: اى مشركان! شما در برابر بت هاى خود زانو مى‏زنيد و با آنها به راز و نياز مشغول مى‏شويد و آنها را عبادت مى‏كنيد، در حالى كه اين بتان بى جان، همچون حيواناتى هستند كه سخنان شما را نمى‏شنوند و اعمالتان را نمى‏بينند و به وقت نياز سخنى را بر زبان نمى‏آورند; زيرا اينها كر و كور و لال هستند و چيزى نمى‏فهمند; يعنى اى انسان! تو خود آگاهانه شخصيّت خود را از بين مى‏برى. چرا در برابر اين بتهايى كه خود ساخته اى و به هنگام حاجت آنها را مى‏خورى زانو مى‏زنى و آن را مى‏پرستى؟
    از آن جا كه ضمير «هُم» در «فَهُم» و ضمير «لايعقلون» به افراد عاقل اشاره مى‏كند، به نظر مى‏رسد كه تفسير اوّل منطقى تر و بهتر باشد. در هر حال، اصلى ترين پيام آيه، ردّ تقليد كوركورانه از ديگران، پدران و پيشينيان است.

    تقليد در قرآن
    در قرآن مجيد آيات متعدّدى درباره تقليد آمده است. بعضى از آنها تقليد را مذمّت نموده، آن را يك ضدّ ارزش مى‏داند كه نمونه آن آيه 170 سوره بقره است.[4])
    و بعضى ديگر از آيات قرآن نه تنها تقليد را مذمّت نكرده، بلكه مردم را بدان تشويق كرده است; مانند آيه شريفه كه مى‏فرمايد: «فَاسْئَلُوا اَهْلَ الذِّكْرِ اِنْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ» آنچه را كه نمى‏دانيد از كسانى كه مى‏دانند ]و در آن امر آگاهى و تخصّص دارند[ بپرسيد ]و از آنها تقليد كنيد[.[5])
    با توجه به اين دو گروه از آيات قرآن كه ظاهراً در مفاهيم، متضادّ يكديگرند، وظيفه «مسلمان مؤمن» چيست؟ آيا تقليد امرى پسنديده و رواست يا ممنوع و حرام؟ و آيا مؤمن مى‏تواند از آگاهان دين تقليد كند؟

    اقسام تقليد
    براى روشن شدن موضوع و تشريح اين تضاد بهتر است انواع و اقسام «تقليد» را مورد بررسى قرار دهيم.
    1ـ تقليد جاهل از جاهل: يعنى نادانى از نادان ديگرى تقليد كند و به قول معروف «كورى عصاكش كور دگر شود» مانند مشركان و كافران زمان انبيا كه خود نادان بودند و از پدران نادان خود تقليد مى‏كردند. اين نوع تقليد طبق موازين اسلام و عقل نادرست و ممنوع است.
    2ـ تقليد عالم از عالم: عالم كسى است كه خود صاحب نظر است. اگر صاحب نظرى از عالم ديگرى تقليد كند، صحيح نيست; چون اگر او عالم و داراى نظر و رأى هست، بايد فكرش را به كار بندد و از رأى و نظر خود استفاده كند و بنابراين، مجاز نيست از صاحب نظر ديگرى تقليد كند. بدين دليل است كه در فقه گفته مى‏شود: «بر مجتهد تقليد حرام است».
    3ـ تقليد عالم از جاهل: يعنى عالم و صاحب نظرى، رأى و فكر خود را رها كند و به حرف جاهل و نادان عمل كند، متأسّفانه، اين نوع تقليد ـ كه بدترين نوع تقليد است - در دنياى امروز فراوان ديده مى‏شود، نمونه بارز آن «دموكراسى غربى» است كه در آن صاحب نظران در پى آراى مردم هستند و اگر نظريّات توده مردم بر خلاف رأى و نظر تخصّصى خودشان هم باشد از آن تبعيّت مى‏كنند.
    4ـ تقليد جاهل از عالم: يعنى كسى كه درباره موضوعى آگاهى ندارد، بايد از متخصّص آن فن پرسش و تبعيّت كند; مثلاً بيمار بايد به پزشك مراجعه كند; كسى كه مى‏خواهد ساختمان بسازد، بايد به مهندس ساختمان مراجعه كند و از تخصّص و تجربه او استفاده كند; كشاورزى كه مى‏خواهد چاه آب حفر كند به مهندس زمين شناسى مراجعه مى‏كند و... و مردم بايد در مسايل شرعى و احكام فقهى به مراجع عظام تقليد مراجعه كنند. خلاصه اين كه تقليد جاهل از عالم به معناى رجوع به متخصّص و كارشناس و خبره است و اين مطلب در همه شئون زندگى جريان دارد و امرى معقول است.
    بنابراين، سه نوع اوّل تقليد ممنوع است و آياتى كه تقليد را مذمّت مى‏كند ناظر بر اين سه نوع تقليد است. و قسم چهارم تقليد جايز، بلكه ممدوح است و آيات گروه دوّم، اين نوع تقليد را تشويق مى‏كند;[6]) ولى بايد توجه داشت كه تنها اهل تخصّص و خبره هر كارى حقّ اظهار نظر درباره مسايل را دارند; نه كسانى كه بهره اىاز آن علم ندارند. متأسّفانه، در اين ايّام ملاحظه مى‏كنيم كه افرادى كه هيچ تخصّصى در مسايل شرعى ندارند در هر موضوعى اظهار نظر مى‏كنند. در مورد حجاب، قصاص، عاقله، ارث، قضاوت زنان، اجتهاد بانوان، ديات و... در حالى كه اطّلاعى از اين امور ندارند. آيا اين افراد هنگامى كه ناراحتى جسمى پيدا مى‏كنند، براى خود دارو هم تجويز مى‏كنند؟ و يا به هنگام ابتلا به يك مرض حادّ و خطرناك خود چاقوى جرّاحى به دست مى‏گيرند و به عمل جرّاحى مشغول مى‏شوند؟ قطعاً خير. پس اين افراد چگونه به خود جرأت مى‏دهند كه در مسايل شرعى بدون اطّلاع لازم اظهار نظر كنند.

    -------------------------------------------------------------------------------------------
    1- سوره لقمان: آيه 21. اين مطلب در آيات ديگرى از قرآن مجيد نيز آمده است، از جمله: آيه 104، سوره مائده; آيه 28 سوره اعراف; سوره يونس: آيه 78; سوره انبياء: آيه 53; سوره شعراء: آيه 74; سوره زخرف: آيات 22 و 23.
    2- سوره ص : آيه 5.
    3- فروغ ابديّت، جلد 1، صفحه 222 به بعد و تفسير نمونه، جلد 19، صفحه 213.
    4- و نيز مانند آيات 136 و 138 سوره شعرا، 104 سوره مائده، 28 سوره اعراف، 21 سوره لقمان و 23 سوره زخرف.
    5- سوره انبياء، آيه 7.
    6- براى اطّلاع بيشتر از اين مبحث مى توانيد به پيام قرآن، جلد 1، صفحه 342 به بعد مراجعه كنيد
    مثالهای قرآن





    خیلی ازیـــــــــــــخ کردن های ما ازســـــــــــــرما نیســـــــــــــت…
    لحـــــــــــــن بعضــــــــــــــیها
    زمســــــــــــتونیــــــ ـــــه …
    ----------------------------------------------------------------

    به یکدیگر دروغ نگوییم......

    آدم است ....

    باور می کند،

    دل میبندد....


  9. تشكرها 2


  10. #5
    عضو ماندگار
    خادمه صدیقه طاهره(س) آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 12,738      تشکر : 34,808
    35,558 در 11,353 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    خادمه صدیقه طاهره(س) آنلاین نیست.

    جديد پاسخ : مثالهای قرآن




    یه نام توای قرارهستی


    پنجمين مثال: انفاق

    خداوند در آيه 261 سوره بقره مى‏فرمايد: «مَثَلُ الَّذينَ يُنْفِقُونَ اَمْوالَهُمْ فى سَبيلِ الله كَمَثَلِ حَبَّة اَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنابِلَ فى كُلِّسُنْبُلَة مِائَةُ حَبَّة وَ الله يُضاعِفُ لِمَنْ يَشاءُ وَ الله واسِعٌ عَليمُ» كسانى كه اموال خود را در راه خدا انفاق مى‏كنند، همانند بذرى هستند كه هفت خوشه بروياند كه در هر خوشه، يك صد دانه باشد و خداوند آن را براى هر كس بخواهد ]و شايستگى داشته باشد[ دو يا چند برابر مى‏كند و خدا ]از نظر قدرت و رحمت[ وسيع و ]به همه چيز[ داناست.

    دورنماى بحث
    اين آيه شريفه درباره «انفاق» است كه در آن براى انفاق «فى سبيل الله» تشبيه زيبا و مثال جالبى بيان شده است. يكى از مشكلاتى كه در طول تاريخ و در تمام جوامع بشرى وجود داشته است و اكنون نيز وجود دارد، مسأله فقر و نابرابرى در توزيع ثروت است; يعنى ثروت هاى دنيا در طول تاريخ عادلانه تقسيم و توزيع نشده است. به همين جهت، مردم به دو دسته غنى و فقير و دارا و ندار تقسيم شده اند.
    افرادى را در طول تاريخ سراغ داريم كه مانند قارون، چنان ثروت عظيمى يافتند كه حتّى كليدهاى انبارهاى آنان را چندين مرد قدرتمند، به زحمت حمل مى‏كردند.[1]) و در برابر كسانى بوده و هستند كه به حدّاقل معيشت، نان شب، محتاجند. اين مشكل در عصر ما شديدتر هم شده است.
    به عنوان مثال، آمارها حكايت از آن دارند كه: «80% ثروت جهان تنها در اختيار 20% مردم كره زمين است» يعنى اگر جمعيّت جهان، پنج ميليارد نفر باشد، يك ميليارد نفر از مردم جهان، مالك 80% ثروت هاى دنيا هستند به عبارت ديگر كشورهاى صنعتى، پيشرفته و استكبارى، اگر جمعيّتشان يك ميليارد نفر در نظر گرفته شود، صاحب چهارپنجم ثروت عالم هستند و چهار ميليارد از جمعيّت كره خاكى، فقط يك پنجم ثروت هاى جهان را در اختيار دارند.
    شگفتا كه اين نسبت، روز به روز به نفع ثروتمندان تغيير مى‏كند و در حقيقت شكاف ميان فقير و ثروتمند، هر روز بيشتر و عميق تر مى‏شود.

    راه هاى درمان فقر
    براى از بين بردن مشكل نابرابرى فقر و ثروت، از ديرباز، انديشمندان راه هايى انديشيده اند و حتّى دو راه متفاوت آن را مدّت ها به مرحله اجرا و عمل درآوردند.
    اوّل ـ سوسياليست ها و كمونيست ها اعتقاد داشتند كه مشكل اصلى بشريّت و ريشه درد فقر، مالكيّت خصوصى است. اگر اين ريشه خشكيده شود، مشكل حل مى‏شود. به همين منظور، هفتاد سال تجربه كردند، ميليون ها انسان را كشتند، جنايات زيادى آفريدند، مخارج فراوانى متحمّل شدند، وعده هاى دروغين بسيارى دادند، نويد يك زندگى عالى سر دادند، از بهشت دم زدند و حتّى بهشت انبيا را محصول كار خود اعلام كردند و...; ولى پس از هفتاد سال به شكست خود اعتراف كردند و در نتيجه، نظامشان از هم پاشيده شد و مردم تحت سلطه آنان نفس راحتى كشيدند.
    دوّم ـ كشورهاى سرمايه دارى و بلوك غرب، برنامه هاى ديگرى طرح ريزى كردند و براى رفع فقر، مؤسّسات و سازمانهاى مختلفى تشكيل دادند: هلال احمر، صندوق بين المللى پول، بانك جهانى، صندوق تعاون سازمان ملل و برنامه هاى كمك هاى اقتصادى و غذايى به گرسنگان طراحى كردند و بودجه هايى براى كمك به كشورهاى عقب مانده در نظر گرفتند، ولى اين سازمان ها و برنامه ها هم دو ضعف ماهيّتى مهم دارند:
    نخست آن كه اين كارها و اقدامات كم و اندك است و هيچ تناسبى با جمعيّت فقير جهان ندارد و به همين دليل، تغيير چندانى در چهره فقر جهانى پديد نياورده است.
    و ديگر اين كه، اين كمك ها، معمولاً آميخته با اغراض سياسى است. اگر مصالح سياسى حاميان اين مؤسّسات اقتضا كند، كمك مى‏كنند، در غير اين صورت از ارسال كمك خوددارى مى‏نمايند; و حتّى گاه علناً بعضى از اين كشورها كمك كننده به اين مطلب اعتراف مى‏كنند.[2])
    بنابراين، اين راه حل هم گرهى از مشكلات جامعه فقير جهان را نگشوده است.

    راه حلّ اسلام
    يكى ديگر از راه هاى حلّ مشكلات فقر، توصيه ها و راه حل هاى «دين مبين اسلام» است كه عمل بدان ها، سبب پر شدن شكاف فقر و كم شدن فاصله هاى طبقاتى مردم مى‏شود.
    همان گونه كه در صدر اسلام و در زمان پيامبر(صلى الله عليه وآله) با عمل به فرمان هاى الهى و دستورات دينى، چنان شد و براى اوّلين بار در تاريخ بشر، جامعه اى بى طبقه يا دست كم با فاصله طبقاتى بسيار اندك، عملاً پديدار شد.
    امروزه هم، اگر بتوانيم در جامعه خود و حتّى همه جوامع بشرى، اين دستور العمل ها را به كار بنديم، توزيع ناعادلانه ثروت و فاصله فقير و غنى و به طور كلّى نابرابرى در جوامع بشرى از ميان خواهد رفت.

    «انفاق» راهى براى فقرزدايى
    يكى از اين توصيه ها و دستور العمل هاى با ارزش در اسلام، مسأله «انفاق» است كه موضوع بحث ماست. قرآن مجيد بر موضوع انفاق تأكيد بسيارى كرده و آيات فراوانى در اين زمينه آورده است. تعداد آياتى كه كلمه «انفاق» يا مشتقّاتش در آن به كار رفته است، بيش از هفتاد آيه است; البته اگر آياتى كه مضمون آنها، دلالت بر انفاق دارد; ولى كلمه انفاق يا مشتقّاتش در آن ذكر نشده است را اضافه كنيم، مجموع آيات انفاق بيش از اين تعداد خواهد شد.
    خداوند متعال در قرآن مجيد، انسان را به پرداخت قسمتى از آنچه نصيب او مى‏گردد و در اختيارش مى‏باشد، فرمان داده است. در آيه 19 سوره ذاريات تعبير زيبايى از اين مطلب شده است: «وَ فِى اَمْوالِهِمْ حَقٌّ لِلسّائِلِ وَ الَمحْرُوم» و در اموال آنان (پرهيزگاران) حقّى براى سائل و محروم بود.
    برابر اين آيه، مؤمن براى فقرا و مساكين در اموالش حقّى قائل است.
    در قرآن مجيد براى تشويق مردم به انفاق تعبيرهاى زيبا و جذّابى به كار برده شده است.
    خداوند در آيه 96 سوره نحل مى‏فرمايد: «ما عِنْدَكُمْ يَنْفَدُ وَ ما عِنْدَالله باق» آنچه نزد شماست فانى مى‏شود، امّا آنچه نزد خداست باقى است.
    چه تعبير زيبايى! چه عبارت كوتاه و پرمعنايى! يعنى اگر كسى ميليون ها تومان پول خرج كند، تماماً از بين مى‏رود; ولى اگر يك تومان براى رضاى خداوند و در راه خدا هزينه شود، نزد خداوند در خزانه غيب او باقى مى‏ماند; يعنى بر خلاف آنچه بيشتر مردم تصوّر مى‏كنند، انفاق نابود نمى‏شود.
    در آيه 89 سوره نمل آمده است: «مَنْ جاءَ بِالحَسَنَةِ فَلَهُ خَيْرٌ مِنْها...» هر كس كار نيك و خوبى انجام دهد، بهتر از آن را پاداش مى‏گيرد.[3])
    برابر صراحت اين آيه شريفه، نه تنها انفاق و صدقه از بين نمى‏رود و نزد خداوند باقى مى‏ماند، بلكه خداوند در عوض، چيزى بهتر به انفاق كننده مى‏دهد.
    آيه 160 سوره انعام ارزش انفاق را فراتر برده است و خداوند در آن آيه مى‏فرمايد: «مَنْ جاءَ باِلْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ اَمْثالِها...» هر كسى كار خوبى انجام دهد، خداوند ده برابر به او پاداش مى‏دهد.
    اين آيه كه به طور كلّى درباره «حسنات» است، «انفاق» يكى از حسنات بزرگ را هم در برمى گيرد كه برابر صراحت آن، ده برابر ثواب و پاداش دارد.
    و سرانجام در آيه مورد بحث (آيه 261 سوره بقره) ارزش فوق العاده اى براى صدقه و انفاق بيان مى‏شود در اين آيه آمده است: «مَثَل كسانى كه انفاق مى‏كنند و قسمتى از اموالشان را در راه خدا به فقرا و مساكين مى‏دهند، همچون يك دانه است كه هر گاه در زمينى حاصلخيز و مستعد كاشته شود، رشد و نموّ مى‏كند، به هفت خوشه تبديل مى‏شود و در هر خوشه يك صد دانه جاى مى‏گيرد» يعنى انفاق تا هفتصد برابر اجر و پاداش دارد و حتّى بيش از اين; زيرا كه خداوند براى هر كس كه بخواهد آن را مضاعف، دو برابر يا بيشتر مى‏كند.
    سپس آيه شريفه مى‏فرمايد: «شما نگران آن نباشيد كه اين ثواب ها از كجا مى‏آيد. چون خزانه غيب الهى، وسيع و گسترده است و علاوه بر اين خداوند نسبت به همه چيز و همه كس آگاه است».
    مثالهای قرآن





    خیلی ازیـــــــــــــخ کردن های ما ازســـــــــــــرما نیســـــــــــــت…
    لحـــــــــــــن بعضــــــــــــــیها
    زمســــــــــــتونیــــــ ـــــه …
    ----------------------------------------------------------------

    به یکدیگر دروغ نگوییم......

    آدم است ....

    باور می کند،

    دل میبندد....


  11. تشكر

    شكوفه ياس (16-01-1389)

  12. #6
    عضو ماندگار
    خادمه صدیقه طاهره(س) آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 12,738      تشکر : 34,808
    35,558 در 11,353 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    خادمه صدیقه طاهره(س) آنلاین نیست.

    جديد پاسخ : مثالهای قرآن




    به نام تو ای قرارهستی


    ادامه پنجمین مثال:انفاق


    پيام هاى آيه
    1ـ منظور از «فى سبيل الله»
    در قرآن مجيد «فى سبيل الله»[4]) و «عن سبيل الله»[5]) زياد به كار رفته است. اين كلمه; يعنى «سبيل الله» در بسيارى از موارد استعمالش در قرآن، در معناى «جهاد» آمده است; مانند آيه شريفه 169 سوره آل عمران كه درباره مقام والاى شهيدان نازل شده است. «وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلُوا فى سَبيلِ الله اَمْواتاً بَلْ اَحْياءٌ عِنْدَ رَبهمْ يُرْزَقُونَ» ]اى پيامبر![ هرگز گمان مبر كسانى كه در راه خدا كشته شده اند، مردگانند، بلكه آنان زنده اند و نزد پروردگارشان روزى داده مى‏شوند.
    در اين آيه، «فى سبيل الله» همانند بسيارى از آيات ديگر به معناى «جهاد» آمده است.
    ولى در آيه شريفه 26 سوره «ص» آمده است: «... وَ لا تَتَّبِعِ الهَوَى فَيُضِلَّكَ عَنْ سَبِيلِ الله...» ]اى داوود![ از هواى نفس پيروى مكن كه تو را از راه خدا منحرف مى‏سازد.
    در اين آيه ـ كه درباره قضاوت داوود(عليه السلام) است و آن حضرت از متابعت هوا و هوس نهى شده است ـ «سبيل الله» به معناى قضاوت عادلانه و حق را به حق دار رساندن، مى‏باشد.
    بنابراين، با نتيجه گيرى از اين مطلب، اين ادّعا كه بعضى گفته اند، منظور از «سبيل الله» در آيه انفاق، تنها براى جهاد است، سخنى درست نيست; زيرا منظور مطلق «راه خدا» است و در برگيرنده همه نوع انفاق فى سبيل الله مى‏شود; مانند جهاد نظامى، جهاد فرهنگى يا جهاد سازندگى، تأسيس كتابخانه، كمك به نيازمندان، ساخت و راه اندازى بيمارستان و درمانگاه، تأسيس صندوق قرض الحسنه و....
    البته رعايت اولويّتها و ضرورتها، بسيار مهّم و بجاست و دست زدن به ابتكار و نوآورى باعث جلب و جذب گسترده مردم به اين گونه كارها مى‏شود كه در اين جا دو نمونه آن را برمى شمريم:

    اوّل: صندوق كمك به خانواده زندانيان
    شخصى به هر دليل كه زندانى شود، عمدتاً نان آور خانواده اى بوده است. در مدّت زندانى ـ به ويژه اگر طولانى باشد ـ خانواده وى دچار مشكل و عذاب مى‏شوند.
    از يك سو، فقر مالى آنان را تهديد مى‏كند و از سوى ديگر، مشكلات اخلاقى و اجتماعى در كمين آنان مى‏نشيند. حال اگر به زندگى و معيشت آنان رسيدگى نشود، از يك زندانى، چندين مجرم و زندانى بالقوه ديگرى پديد مى‏آيد و متأسّفانه در جامعه، كمتر به اين موضوع انديشيده مى‏شود و كمتر افرادى بدانها توجه مى‏كنند.
    در چنين شرايطى، اگر مانند بعضى از شهرستانها، صندوقى براى اين خانواده ها تأسيس شود، تا هم مشكلات خانواده هاى زندانيان را بررسى و حل كند و هم به مشكل خود زندانيان رسيدگى كند، بسيارى از معضلات و كجرويهاى اجتماعى پيش از شكل گيرى، از بين مى‏رود; مثلاً اگر شخصى به
    خاطر بدهى مالى زندانى باشد، پولى به عنوان «قرض الحسنه» به او پرداخت شود تا با پرداخت بدهى از زندان آزاد شود و بعدها با كار شرافتمندانه قرضش را بپردازد، جلوى مشكلات مالى، اخلاقى و اجتماعى فراوانى گرفته مى‏شود.


    دوّم: جمعيّت كمك به بيماران كليوى
    افراد بسيارى از بيمارى كليه رنج مى‏برند و تعدادى از آنان، هر چند روز يك بار دياليز مى‏شوند، در هر نوبت دياليز علاوه بر تحمّل دردى جانكاه هزينه زيادى نيز بر بيمار تحميل مى‏شود. بيشتر اين بيماران دياليزى با پيوند كليه شفا مى‏يابند; ولى اكثر آنان قادر به پرداخت هزينه هاى سنگين عمل پيوند نيستند. در چنين وضعى اگر جمعيّتى تشكيل شود، مى‏تواند با كمك به چنين بيماران نيازمند به پيوند كليه، هم خود آنان را از درد كشنده نجات دهد و هم خانواده شان را از اضطراب و نگرانى رهايى بخشد.
    و نيز مى‏توان در ديگر امور، جمعيّت ها و مؤسّساتى «خيريه و عامّ المنفعه» تأسيس كرد و بخشى از بار مالى و اجتماعى مشكلات مردم را بر دوش گرفت و آنها را حل كرد.

    2ـ منظور از «حبه» در آيه شريفه
    مفسّران درباره اين موضوع بحث هاى فراوانى كرده اند كه مراد از «حبه» يا دانه در اين آيه چيست؟
    بعضى گفته اند:[6]) اين مثالى كه قرآن زده است ـ يعنى دانه اى هفت خوشه دهد و هر خوشه صد دانه داشته باشد، يعنى از يك دانه، هفت صد دانه به دست آيد ـ وجود خارجى ندارد.
    گرچه نداشتن وجود خارجى، به مفهوم مثال آسيبى نمى‏رساند، همان گونه كه موضوع بعضى از مثَل هاى فارسى وجود خارجى ندارد; مانند اين كه شخص را به «غول بى شاخ و دم» تشبيه مى‏كنند، قطعاً چنين حيوانى وجود ندارد; ولى چون مَثَل دانه در قرآن آمده و خداوند دانا و حكيم آن را بيان كرده است، حتماً وجود خارجى دارد.
    به همين منظور بعضى گفته اند: مراد از حبه در اين آيه شريفه «دانه ارزن» است; چون يك دانه ارزن، هفتصد دانه مى‏دهد، نه گندم. ولى از آن جا كه در چند سال گذشته يك كشاورز بوشهرى از يك دانه گندم 4000 دانه به دست آورده بود، «اگر در آيه شريفه، حبه به گندم نيز تفسير شود، مى‏توان براى آن وجود خارجى پيدا كرد.»[7])

    3ـ منظور از «يُضاعفُ» در آيه شريفه
    آيا منظور از جمله «وَ الله يُضاعِفُ لِمَنْ يَشاءُ» اين است كه خداوند به هر كس كه بخواهد بى حساب و ميزان چند برابر مى‏دهد؟ مثلاً به شخص «الف» كه انفاق كرده است، دو برابر و براى شخص «ب» كه صدقه داده است، سه برابر؟ يا اين كه اجر مضاعف حساب خاصّى دارد؟
    حكمت خداوند حكيم اقتضا مى‏كند كه اين مطلب بى حساب و ميزان نباشد و اين تفاوت ها، به درجات اخلاص، كيفيّت و مورد انفاق، شخص انفاق كننده و انفاق شونده وابسته باشد; يعنى پاداش كسى كه قصدى كاملاً الهى دارد با ثواب كسى كه به اين درجه از اخلاص نرسيده است، تفاوت دارد. شخصى كه پنهانى و بدون منّت و آزار، به كسى كمك مى‏كند، با كسى كه آشكارا انفاق مى‏كند، در يك مرتبه نيستند. مسلمانى كه از دو قرص نان خود، يك قرصش را انفاق مى‏كند، با مسلمانى كه ده قرص نان دارد و يك قرص انفاق مى‏كند، يكسان پاداش نمى‏گيرند. انسانى كه به يك خانواده نيازمند بدون اظهار نياز، كمك مى‏كند با شخصى كه به محتاج طلب كرده، كمك مى‏كند، به يك ميزان اجر نمى‏برند.
    خلاصه اين كه، زمان، مكان، ويژگى ها و موضوع انفاق، كمك كننده و كمك شونده، كيفيّت كمك، همه و همه در نتيجه كار تأثير مى‏گذارند و شخصى كه همه اين شرايط را به خوبى دارا باشد، به درجه اى مى‏رسد كه ديگر اجر او بى حساب است «يُرْزَقُونَ فيها بِغَيْرِ حِساب».[8])

    عالى ترين نمونه انفاق در قرآن
    در قرآن مجيد سوره اى است به نام «دهر» يا «انسان» يا «ابرار»، كه در شأن يك انفاق پاك و خالص نازل شده است و در آن زيباترين نعمت هاى بهشتى براى انفاق كنندگان در نظر گرفته شده است.
    عامه و خاصه نقل كرده اند كه «امام حسن و امام حسين(عليهم السلام) بيمار شدند. حضرت على(عليه السلام) به منظور شفاى آنان، سه روز روزه نذر كرد. حضرت زهرا(عليها السلام) و فضه هم به اين نذر پيوستند، پس از شفا يافتن آن دو بزرگوار، همگى حتّى امام حسن و امام حسين(عليهما السلام) روزه گرفتند. فاطمه زهرا(عليها السلام) براى افطارى، پنج قرص نان جو آماده كرده بود، هنگام افطار، فقيرى در خانه را زد و تقاضاى كمك كرد. تمام اعضاى خانه، با وجود گرسنگى و نيازشان به نان، نان افطارى خود را به آن فقير دادند و با آب افطار كردند. روزهاى دوّم و سوّم نيز، يتيمى و اسيرى درخواست كمك كردند و آن عزيزان نان هاى افطارى خود را به آنان بخشيدند. روز چهارم در حالى كه حضرت رسول(صلى الله عليه وآله) بر ناتوانى اين خانواده نگران بود، سوره دهر در شأن انفاق آنان نازل شد».[9]) و در آن توصيف و تمجيدهاى فراوان از انفاق آنان و وعده نعمت هاى بهشتى براى آنان بيان شده است.
    از اين رو، خاندان عصمت و طهارت كه در اين سه روز، تنها پانزده قرص نان به نيازمندان دادند، اين همه فضيلت به دست آوردند.
    آيات 9 و 10 سوره دهر در اين باره مى‏فرمايد: «اِنَّما نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ الله لا نُرِيدُ مِنْكُمْ جَزاءً وَ لا شُكُوراً اِنّا نَخافُ مِنْ رَبِّنا يَوْماً عَبُوساً قَمْطَرِيراً» ما شما را ]تنها[ به خاطر خدا اطعام مى‏كنيم و هيچ پاداش و سپاسى از شما نمى‏خواهيم. ما از پروردگارمان مى‏ترسيم در آن روزى كه عبوس و سخت و هولناك است. آرى، اخلاص و نيّت پاك است كه چنين ثمرات ارزشمندى در پى دارد.
    نمونه اى كه بيان شد و ديگر نمونه هاى مشابه كه در طول تاريخ از معصومان(عليهم السلام)و اوليا و بزرگان دين نقل شده است، الگوهايى است براى ما مسلمانان كه با الهام گرفتن از آنها به سوى جامعه اسلامى مطلوب و بدون نابرابرى اقتصادى روى آوريم.
    از روايات و احاديث مى‏توان چنين نتيجه گرفت كه: يكى از ويژگى هاى جامعه اسلامى مطلوب، نبود فقير و نيازمند در آن است. جامعه اى كه فقر از آن برچيده و ريشه آن خشكانده شده باشد.
    يعنى اگر روزى به حدّى از توانايى اقتصادى و توزيع عادلانه ثروت برسيم كه در سراسر كشورهاى اسلامى، فقر و فقير وجود نداشته باشد، در آن صورت، از نظر اقتصادى جامعه اسلامى مطلوبى خواهيم داشت.
    اين عقيده و خواسته، يك ادّعا و شعار يا سخن احساس برانگيز و يا شعر نيست، بلكه مضمون روايتى است از ششمين پيشواى شيعيان جهان، حضرت امام صادق(عليه السلام); به اين روايت توجه كنيد:
    محمّد بن مسلم، يكى از اصحاب عاليقدر امام ششم، از آن حضرت نقل مى‏كند كه فرمودند: «اِنَّ الله عَزَّوَ جَلَّ فَرَضَ لِلْفُقَراءِ فى مالِ الاَغْنياء ما يَسعُهُمْ وَ لَوْ عَلِمَ اَنَّ ذلِكَ لا يَسْعُهُمْ لَزادَهُمْ، اِنهمْ لَمْ يُؤتَوا مِنْ قِبَلِ فَريضَةِ الله عَزَّوَجَلَّ، وَلكِنْ اُوتُوا مِنْ مَنْعِ مَنْ مَنَعَهُمْ حَقهمْ لا مِمّا فَرَضَ الله لَهُمْ، وَ لَوْ اَنَّ النّاس اَدّوا حُقُوقَهُمْ لَكانُوا عايِشينَ بِخَيْرِ» خداوند ـ عزيز و جليل ـ در مال ثروتمندان براى فقرا و نيازمندان مقدار حقّى قرار داده است كه براى آنان كفايت مى‏كند (يعنى اگر ثروتمندان حقوق واجب الهى خود را بپردازند، نيازمندان بى نياز مى‏شوند) و اگر آنچه را بر ثروتمندان واجب كرده است، براى رفع نياز فقرا كافى نبود، خداوند آن را بيشتر مى‏كرد. (يعنى اگر خمس و زكات از همه آنانى كه برايشان واجب شده است گرفته شود و در مصارفش صرف شود، فقيرى باقى نخواهد ماند). فقر فقرا از ناحيه نقصى در قانون الهى نيست، بلكه از ناحيه خوددارى ثروتمندان از پرداخت حقوق واجب شده بر آنان است و اگر ثروتمندان حقوق واجب شده خود را بپردازند، ]نه تنها فقر از جامعه رخت بر مى‏بندد، بلكه [تمام مردم در آرامش زندگى خواهند كرد.[10])
    اگر در جامعه فقر وجود داشته باشد، تنها فقير متضرّر نمى‏گردد، بلكه كلّ جامعه آسيب مى‏بيند; چه، فقر ريشه بسيارى از گناهان از جمله: دزدى، كارهاى خلاف عفّت و... مى‏باشد.
    در روايتى ديگر از امام صادق(عليه السلام) آمده است: «وَ لَوْ اَنّ النّاسَ ادّوُا زَكاةَ اَمْوالِهِمْ، ما بَقِى مُسْلِمٌ فَقيراً مُحْتاجاً و لاَسْتَغْنِى بِما فَرَضَ الله وَ اَنّ النّاسَ ما افْتَقَرُوا وَ لا اِحْتاجُوا وَ لا جاعُوا وَ لا عَرَوا اِلاّ بِذُنُوبِ الاَغْنيا»;[11]) اگر مردم زكات اموالشان را پرداخت مى‏كردند، حتّى يك مسلمان فقير و محتاج پيدا نمى‏شد و فقرا با همان حقوق واجب شده ]بر اغنيا[ بى نياز مى‏شدند. مردم به واسطه گناه ثروتمندان (ندادن حقوق واجب مالى) محتاج، فقير، گرسنه و برهنه هستند.
    برابر اين روايت، حقوق واجب مالى از قبيل خمس و زكات، نياز نيازمندان را تأمين مى‏كند و در صورت عمل به اين قوانين ريشه فقر در جامعه خشكيده مى‏شود.
    در اين جا پرسشى مطرح مى‏شود كه: ديگر چه نياز به انفاق و صدقات مستحبّى است و كمك هاى تبرّعى و داوطلبانه كه موضوع بحث ما در اين آيه شريفه (آيه 261 سوره بقره) است در اين ميان چه نقشى دارد؟
    با دو استدلال مى‏توان به اين پرسش پاسخ داد:
    اوّل ـ اين كه ممكن است عده اى از ثروتمندان از وظيفه شرعى خود تخلّف كنند و زكات مال خود را نپردازند ـ همان گونه كه اكنون بسيارى از ثروتمندان توفيق انجام آن را از دست مى‏دهند ـ در اين صورت صدقات مستحبّى و كمك هاى داوطلبانه و تبرّعى، اين كمبود را پر مى‏كند.
    بنابراين، در واقع مؤمنان نيكوكار، وظيفه و تكليف ثروتمندان نافرما را بر عهده مى‏گيرند و علاوه بر انجام وظيفه دينى و پرداخت حقوق واجب مالى، انفاق هاى مستحبّى هم انجام مى‏دهند.
    دوّم ـ زكات و ديگر پرداخت هاى دينى كه بر ثروتمندان واجب است، در صورت پرداخت، مايحتاج ضرورى و لوازم اوّليه زندگى فقرا را تأمين مى‏كند و حدّاقل واجب معيشت نيازمندان را برآورده مى‏سازد. ولى نقش انفاق، توسعه زندگى مساكين و نيازمندان و رسانيدن آنان به سطحى از زندگى نسبتاً مرفه و آبرومند است.
    نتيجه اين كه: با در نظر گرفتن ميزان و نوع فقر در جامعه خود، مى‏توان دريافت كه چه مقدار به جامعه مطلوب اسلامى نزديك شده ايم.


    ادامه دارد...
    مثالهای قرآن





    خیلی ازیـــــــــــــخ کردن های ما ازســـــــــــــرما نیســـــــــــــت…
    لحـــــــــــــن بعضــــــــــــــیها
    زمســــــــــــتونیــــــ ـــــه …
    ----------------------------------------------------------------

    به یکدیگر دروغ نگوییم......

    آدم است ....

    باور می کند،

    دل میبندد....


  13. تشكر

    شكوفه ياس (17-01-1389)

  14. #7
    عضو ماندگار
    خادمه صدیقه طاهره(س) آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 12,738      تشکر : 34,808
    35,558 در 11,353 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    خادمه صدیقه طاهره(س) آنلاین نیست.

    جديد پاسخ : مثالهای قرآن




    هوالجمیل


    ادامه پنجمین مثال:انفاق

    4ـ بررسى «مشبه» در آيه انفاق
    در تشبيهى كه در آيه 261 سوره بقره آمده است، شناخت مشبه، مورد بحث مفسّران بوده است. بعضى مال انفاق شده را به دانه هاى پربركت تشبيه مى‏كنند كه هفت صد برابر مى‏شود و برخى ديگر، شخص انفاق كننده را كه رشد و تكامل مى‏يابد.
    بيشتر مفسّران معتقدند كه مشبه، مال انفاق شده است و با اين استدلال، در آيه شريفه جمله حذف شده اى را در تقدير فرض كرده اند و معتقدند كه آيه در حقيقت چنين است: «مَثَلُ اَمْوالِ الَّذينَ يُنْفِقُونَ...» و بر اين اساس، مَثَل اموال انفاق شده مانند آن دانه پربركت است.
    ما معتقديم كه اين آيه شريفه، احتياج به «تقدير»، جمله فرضى محذوب، ندارد و برابر ظاهر آيه، مشبه شخص انفاق كننده است كه شخصيّت، كمال، ويژگى هاى معنوى و ارزش هاى انسانى او تا هفت صد برابر رشد و نموّ مى‏كند.
    مصداق اين اعتقاد، آيات و رواياتى است كه دلالت مى‏كند بر اين كه انسان همچون گياه رشد و نموّ مى‏كند.
    اوّل ـ خداوند متعال در آيات 17 و 18 سوره نوح مى‏فرمايد: «وَ الله اَنْبَتَكُمْ مِنْ الاَْرْضِ نَباتاً ثُمَّ يُعيدُكُم فِيها وَ يُخْرِجُكُمْ اِخْراجاً» ]حضرت نوح(عليه السلام)خطاب به قومش مى‏گويد:[ خداوند شما را همچون گياهى از زمين رويانيد سپس شما را به همان زمين باز مى‏گرداند، و بار ديگر شما را خارج مى‏سازد.
    در اين آيه شريفه وجود انسان به يك گياه تشبيه شده است كه پرورش مى‏يابد، سپس خشك مى‏شود و دوباره زنده مى‏شود و مى‏رويد و سپس خشك مى‏گردد و بار ديگر زنده مى‏شود و... .
    دوّم ـ خداوند كريم در آيه 37 سوره آل عمران مى‏فرمايد: «فَتَقَبَّلَها رَبها بِقَبُول حَسَن وَ اَنْبَتَها نَباتاً حَسَناً وَ كَفَّلَها زَكَرِيّا...» همسر عمران، مادر حضرت مريم، باردار شد، نذر كرد كه اين فرزندش را در خدمت بيت المقدّس قرار دهد; امّا وقتى وضع حمل كرد، بر خلاف انتظارش، مولود را دختر ديد. مريم تحت نظر زكريّاى پيامبر(عليه السلام) پرورش يافت و خداوند او را چون يك گياه زير نظر پيامبرش رشد و نمو داد. در اين آيه نيز سخن از تشبيه انسان به گياه است.
    سوّم ـ در حديثى از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) نقل شده است كه: «اِيّاكُمْ وَ خَضْراءُ الدِّمَنْ، قيلَ وَ ما خَضْراءُ الدِّمَنْ; قالَ: اَلْمَرْئَة الْحَسْناءُ فى مَنْبَتِ السُّوءِ»[12]) پرهيز كنيد از گلهاى دمن. از آن حضرت پرسيده شد كه منظور از «خضراء الدمن»[13]) چيست؟
    حضرت فرمود: منظور از گلهاى مزبله، زنان زيبايى هستند كه در خانواده هاى آلوده اى پرورش يافته اند. در اين فرموده رسول خدا(صلى الله عليه وآله) نيز انسان به گياه تشبيه شده است.
    از سوى ديگر، اين روايت براى جوانانى كه در انديشه تشكيل خانواده هستند، پيامى روشن و توصيه اى مهم در بردارد. پيامبر گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله) سفارش مى‏كند، در انتخاب همسر تنها به زيبايى ظاهرى نينديشيم، بلكه به خانواده و محيط پرورشى اش نيز توجه كنيم; زيرا زيبايى ظاهرى براى مدّتى كوتاه، ارضا كننده و يك «ارزش» است. پس از دوران كوتاه اوّليه ازدواج، معيارهاى اصلى زندگى خانوادگى; يعنى تربيت، فرهنگ، انديشه و ارزشهاى كسب شده در خانه و خانواده است كه مطرح مى‏شود و خود را مى‏نماياند و اگر خداى ناكرده، همسر زيبا، سيرت و خوى و منش زيبا نداشته باشد محيط مقدّس خانه به جهنّمى طاقت فرسا مبدّل مى‏شود.
    همان گونه كه در موارد ياد شده بالا، آيات قرآنى و حديث نبوى، ديده مى‏شود، انسان به گياه تشبيه شده است. بنابراين، مى‏توان استدلال كرد كه در آيه انفاق هم انسان، يعنى شخص انفاق كننده، به دانه پربركت گياهى تشبيه شده است. در نتيجه مفهوم و پيام آيه مزبور چنين است كه: اى انسان! تو همانند گياهى و انفاق بسان آبى است كه گياه بدان زنده مى‏ماند و رشد مى‏كند. به بيان ديگر انفاق در وجود تو صفات عالى انسانى، بخشش، سخاوت، مروّت، انصاف، شجاعت و... را زنده مى‏سازد.
    اين صفات در آغاز، «فعل» يعنى عمل تنهاست. پس از چندى بار تكرار «عادت» مى‏شود; سپس در صورت تداوم جزء «حالات» انسان مى‏شود و سرانجام به صورت «ملكه»[14]) جزيى از وجود او مى‏گردد.
    بنابراين، انفاق پيش از آن كه نفع مادّى براى نيازمند داشته باشد، سود معنوى براى انفاق كننده دارد و هر چه اين انفاق خالصانه تر، پاكتر و مناسب تر باشد، به همان نسبت رشد آثار آن بيشتر مى‏شود. شايد هر يك از ما تجربه كرده باشيم هنگامى كه به شخص نيازمندى كه على رغم احتياج شديد، هرگز دست نياز سوى ديگرى دراز نمى‏كند، پنهانى و با حفظ حرمت و آبرو وى را كمك مى‏كنيم، لذّتى معنوى در خود حس مى‏كنيم و به نوعى آرامش درونى و حالتى روحانى و كيفيّتى معنوى دست مى‏يابيم.
    اينها همان رشد و تعالى اى است كه «آيه شريفه مَثَل» بدان دلالت دارد. خداوند قادر و رحمان مى‏توانست به همه فقرا آن اندازه مال و ثروت بدهد كه هيچ نيازمندى در جهان وجود نداشته باشد; ولى آفريدگار حكيم به من و تو مسلمان دستور داد با انفاق فاصله ميان خود و نيازمند را كم كنيم و فقر مالى را از بين ببريم، تا آثار و بركات انفاق در وجودمان ظاهر شود و به سطوح بالاترى از معنويّت دست يابيم.
    بنابراين، در انفاق منّتى بر خداوند و انفاق شونده نيست، بلكه اين خداست كه بر ما منّت دارد كه اين توفيق بزرگ را نصيبمان كرده است: «اَللهمَّ وَفِّقْنَا لِما تُحِبُّ وَ تَرْضى».
    از مجموعه مطالب ياد شده بالا مى‏توان، آيه شريفه 261 سوره بقره را به صراحت ظاهر آن و بدون استفاده از جمله فرضى محذوف، تقدير، تفسير كرد. اگرچه بر تفسير خود پاى نمى‏فشاريم و حتّى مى‏توان گفت كه هر دو تفسير توأمّاً قابل توجه و پذيرفتنى است; يعنى مى‏توان از آيه چنين استنباط كرد كه هم مال شخص انفاق كننده رشد مى‏كند و هم خود شخص و شخصيّت و خصايص انسانى او.[15])

    پرورش مال انفاق شده در كلام پيامبر(صلى الله عليه وآله)
    پيامبر گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله) در مورد رشد و افزايش مال انفاق شده، سخنى زيبا و
    پربار بيان فرموده اند: «ما تَصَدَّقَ اَحَدٌ بِصَدَقَة مِنْ طَيِّب ـ وَ لا يَقْبَلُ الله اِلاّ الطَّيِّب ـ اِلاّ اَخَذَهَا الله الرَّحْمنُ بِيَمينِه وَ اَنْ كانَتْ تَمرةً فَتَرْبُوا فى كَفِّ الرَّحْمانِ حَتّى تَكُونَ اَعْظَم مِنَ الجَبَلِ» هر كس صدقه و انفاق و كمكى از مال حلال بنمايد ـ البته خداوند جز مال حلال و پاكيزه را نمى‏پذيرد ـ خداوند رحمان با دست راستش آن را مى‏گيرد، اگرچه يك دانه خرما باشد; سپس آن مال انفاق شده در دست خداوند رشد و نموّ مى‏كند و به قدرى بزرگ مى‏شود كه از يك كوه بيشتر مى‏شود.[16])

    در اين روايت چند نكته مهم و قابل توجه ديده مى‏شود:
    اوّل ـ در روايت گفته شده است كه خداوند با دست راست مال انفاق شده را مى‏گيرد. اين گفته پرسشى را در ذهن مطرح مى‏سازد كه مگر خداوند جسم است كه عضو و اندام داشته باشد؟
    بديهى است كه خداوند وجود مادّى و جسم نيست و اين تعبير «دست راست خداوند» كنايه از قدرت كامل خداوند است. زيرا در بدن انسان، دست راست قوى تر و صميمى تر است. بنابراين، مفهوم عبارت اين است كه: خداوند با قدرت كامل توأمم با احترام، مال انفاق شده را مى‏گيرد.
    دوّم ـ آنچه در اسلام اهمّيّت دارد، كيفيّت و انگيزه عمل است نه كميّت و ظاهر آن. بنابراين اگر تنها يك دانه خرماى حلال بدون منّت و آزار به نيازمندى داده شود، در پيشگاه خداوند ارزشمندتر از انبوهى خرماى غيرحلال و يا همراه با منّت و آزار است.
    سوّم ـ برابر اين روايت مال انفاق شده، رشد و نموّ مى‏كند و هفت صد برابر يا بيشتر مى‏شود. بنابراين حديث، مال انفاق شده، نزد خدا مى‏ماند و رشد مى‏كند و در قيامت به صاحبش، شخص انفاق كننده، بازگردانده مى‏شود و سبب نجات و رستگارى وى مى‏گردد.
    «انفاق» در تعبيرات زيباى قرآن
    به منظور بيان اهمّيّت انفاق در اسلام و نشان دادن ارزش آن در قرآن، تعبيراتى كه خداوند در آيات متعدّد قرآن از انفاق فرموده است، بسيار قابل توجه و دقّت است. در اين جا تنها به دو نمونه آن اشاره مى‏شود.
    اوّل ـ در آيه شريفه 245 سوره بقره مى‏فرمايد: «مَنْ ذَا الَّذِى يُقْرِضُ الله قَرْضاً حَسَناً فَيُضاعِفَهُ لَهُ اَضْعافاً كَثيرَةً» كيست كه به خدا «قرض الحسنه اى» بدهد ]و از اموالى كه خدا به او بخشيده، انفاق كند[ تا آن را براى او چندين برابر كند؟
    تعبير «قرض الحسنه» در مورد انفاق چه بديع و شگفت است! خدايى كه بى نياز مطلق است و وجودش غنى بالذّات و خود مالك همه چيز، چگونه ممكن است از انسان نيازمند فقير ناچيز، كه هر دم از حيات او به اراده الهى وابسته است و اگر رشته فيض الهى از او بريده شود، نيست و نابود مى‏شود، وام بگيرد؟ با توجه به اين كه در شرع مقدّس اسلام «قرض ربوى» حرام است. آيا اين تعبير بديع «قرض الحسنه» چيزى جز بيان اهمّيّت انفاق و تشويق بندگان به انجام خالصانه آن است؟
    ذكراين نكته ضرورى است كه تحريم «قرض ربوى» ناظر به بندگان است; امّا تعبير «قرض الحسنه» در آيه شريفه بالا، به معناى «وام ربوى» است. يعنى خداوند نه تنها اصل آنچه را از بنده مى‏گيرد، بدو باز مى‏گرداند، بلكه چندين برابرش را نيز بدو مى‏بخشد. نكته بسيار شگفت تر آن است كه برابر اين آيه شريفه و حديث نبوى ياد شده، دست بنده نيازمند دست خداست و خانه او، خانه خدا; و در حقيقت هر چه در دست فقير گذاشته مى‏شود، در دست خدا جاى مى‏گيرد و شايد بدين استدلال باشد كه در بعضى از روايات گفته شده است كه وقتى مالى به فقير مى‏دهى، دستت را پايين تر از دست او بگذار تانيازمند، آن را از دست تو بردارد; زيرا به واقع نه دست نيازمند كه دست خدا و قدرت كامل اوست كه آن مال را از تو تحويل مى‏گيرد. زنهار! كه بى حرمتى كنى و يا فقيرى را تحقير نمايى.
    آيه شريفه فوق در آيه 11 سوره حديد نيز تكرار و جمله اى هم بر آن افزوده شده است. «مَنْ ذَا الَّذى يَقْرِضُ الله قَرْضاً حَسَناً فَيُضاعِفَهُ لَهُ وَ لَهُ اَجْرٌ كَريمٌ...»
    يعنى ]اوّلاً[ چند برابر به او برمى گرداند و ]در مرحله بعد[ اجر كريم و پاداش پرارزش در انتظار اوست.
    دوّم ـ در آيه 92 سوره آل عمران مى‏خوانيم: «لَنْ تَنالُوا البِّرَ حَتّى تُنْفِقُوا مِمّا تُحِبُّونَ وَ ما تُنْفِقُوا مِنْ شَىء فَاِنَّ الله بِهِ عَليمٌ» هرگز به ]حقيقت [نيكوكارى نمى‏رسيد مگر اين كه از آنچه دوست داريد، ]در راه خدا[ انفاق كنيد، و آنچه انفاق مى‏كنيد، خداوند از آن آگاه است.
    و نيز در آيه شريفه 267 سوره بقره آمده است: «يا اَيها الَّذينَ آمَنُوا اَنْفِقُوا مِنْ طَيِّباتِ ما كَسَبْتُمْ وَ مِمّا اَخْرَجْنا لَكُمْ مِنَ الاَرْضِ...» اى ايمان آورندگان از دستاوردهاى نيكوى خويش و از آنچه برايتان از زمين رويانديم انفاق كنيد. غذاى مانده، لباس مندرس و پاره، ميوه گنديده، لوازم زايد و مانند اينها را انفاق نكنيد كه بى ارزش اند، بلكه از چيزهاى خوب و ارزشمند خود انفاق كنيد. و حتّى در آيه مورد بحث به فراتر از اين دستور مى‏دهد كه نه تنها از دستاوردهاى خوب و ارزشمند خود انفاق كنيد، بلكه چيزى را در راه خداوند به نيازمندان بدهيد كه خود دوست مى‏داريد. همان غذايى كه خود مى‏خوريد در انفاقتان به نيازمندان بخورانيد. همان جامه اى كه بر تن فرزندان خود مى‏كنيد، بر فرزندانشان بپوشانيد و همان آسايشى كه براى خود و خانواده خود مى‏خواهيد، براى آنان بخواهيد و فراهم آوريد.
    در نظام ارزشى اسلام، آنچه كه اهمّيّت دارد، كيفيّت و چگونگى عمل است نه كميّت و مقدار آن. گاهى يك دانه خرماى انفاق شده از هزاران دانه خرماى ديگر باارزش تر است; چرا كه شايد از مال حلال نبوده باشد و يا انفاق به قصد ريا انجام شده باشد در اين مورد حكايتى از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) نقل مى‏كنيم كه بيانگر ظرايف و دقايق انفاق است:
    پيامبر گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله) مسلمانان را براى يكى از جنگهاى صدر اسلام آماده و آذوقه تهيه مى‏كردند. هر كس به ميزان توانايى خود كمك مى‏كرد. حتّى يكى از مسلمانان چهار هزار «مَن» خرما تقديم پيامبر كرد. ابوعقيل انصارى كه يكى از مسلمانان فقير مدينه بود، علاقه مند به مشاركت در اين بسيج مالى و شركت در اين هميارى عمومى بود; ولى تمامى درآمد روزانه او تنها به ميزان حدّاقل معاش خانواده او بود. بناچار تصميم گرفت، شب ها نيز كار كند و درآمد آن را به عنوان كمك به پيامبر(صلى الله عليه وآله) تقديم كند.
    وى همچون كار روزانه اش، از بيرون شهر مدينه آب آشاميدنى آورد و به مردم فروخت. حاصل و درآمد اين كار شبانه و تلاش خستگى ناپذير او تنها به اندازه تهيه يك «مَن» خرماى نامرغوب شد كه آن را خالصانه به پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) تقديم كرد. يا رسول الله! اين هم كمك من براى سربازان اسلام.»
    جمعيّت منافق حاضر در آن جا، شروع به تمسخر اين مسلمان مخلص كردند. «عجب خرمايى! اگر سربازها آن را بخورند، حتماً پيروز مى‏شوند. ابوعقيل! اين همه خرما را چطور آوردى؟»
    پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) از اين سخنان و رفتار منافقان ناراحت شد و خطاب به ابوعقيل انصارى فرمود: «ابوعقيل جلو بيا و خرماهايت را روى اين تل خرما بريز تا باعث بركت آنها شود».
    در اين هنگان آيه 79 سوره توبه در شأن ابوعقيل و در مذمّت منافقان نازل شد:
    «اَلّذينَ يَلْمِزُونَ الْمُطَّوِعينَ مِنَ المؤُمِنينَ فِى الصَّدَقاتِ وَ الَّذينَ لايَجِدُوَنَ اِلاّ جُهْدَهُمْ فَيَسخَرُونَ مِنْهُمْ سَخِرَ الله مِنْهُمْ وَ لَهُمْ عَذابٌ اَليمٌ» آنهايى كه از مؤمنان مطيع در صدقاتشان عيب جويى مى‏كنند و كسانى را كه ]براى انفاق در راه خدا [جز به مقدار ]ناچيز[ توانايى خود دسترسى ندارند، مسخره مى‏كنند، خدا آنان را مسخره مى‏كند ]كيفر استهزا را به آنان مى‏دهد[ و براى آنان عذاب دردناكى است![17])

    ------------------------------------------------------------------------------------------------------------
    1- داستان قارون در قرآن مجيد، در سوره قصص، آيه 76 به بعد آمده است، خود اين آيه مى فرمايد: «... وَ آتَيْناهُ مِنَ الكُنُوزِ ما اِنَّ مفاتِحَهُ لَتَنُوأُ بِالعُصْبَةِ اُولِى القُوَّةِ...» ما آنقدر از گنج ها به او داديم كه حمل كليدهاى آن براى يك گروه زورمند مشكل بود. اين داستان از داستان هاى زيبا و عبرت آميز قرآن مجيد است.
    2- همان گونه كه در جنگ «بوسنى» و در زمستانهاى طاقت فرساى آن سرزمين در طول جنگ، ديديم كه بعضى از سران حقوق بشر صريحاً گفتند: «ما منافعى در بوسنى نداريم كه در آن جا دخالت نظامى كنيم».
    3- اين آيه شريفه در سوره قصص، آيه 84 نيز آمده است.
    4- اين تعبير بيش از 45 بار در قرآم مجيد به كار رفته است.
    5- اين تعبير بيش از 25 بار در قرآن مجيد به كار رفته است.
    6- الميزان، جلد 4، صفحه 331.
    7- تفسير نمونه، جلد 2، صفحه 235.
    8- سوره مؤمن، آيه 40.
    9- التبيان، جلد 9، صفحه 211.
    10- وسائل الشّيعه، جلد 6، ابواب ما تجب فيه الزكاة، باب 1، حديث 2 و نيز «من لا يحضره الفقيه»، جلد 2، ابواب الزكاة، باب 1 (علة وجوب الزكاة)، حديث 4 و نيز «كافى»، جلد 3، «كتاب الزكاة» باب فرض الزكاة، حديث اوّل.
    11- وسائل الشّيعه، جلد 6، ابواب ما تجب فيه الزكاة باب اوّل، روايت ششم.
    12- وسائل الشّيعه، جلد 14، ابواب مقدّمات النكاح، باب 7، حديث 7.
    13- دِمَن جمع دمنَه به معناى مزبله و زباله دان است.
    14- ملكه به معناى «صفت راسخ در نفس» است. توضيح آن كه هرگاه به سبب فعلى از افعال، هيأتى در نفس پيدا شود، اين هيأت را كيفيّت نفسانى نامند و اگر اين كيفيّت «سريع الزّوال» باشد، آن را «حال» گويند; امّا هر گاه بر اثر تكرار و ممارست، در نفس رسوخ يابد و «بطىء الزّوال» شود، ملكه و عادت و خلق مى گردد. (از تعريفات جرحانى به نقل از لغت نامه دهخدا).
    15- استاد، همانند برخى از ديگر محقّقان علم اصول، استعمال يك لفظ در بيش از يك معنا را جايز مى داند. برابر اين نظر، گوينده مى تواند از استعمال لفظى داراى چند معنا، همه يا بعضى از معانى آن را اراده كند. براى توضيح بيشتر ر.ك. انوار الاصول، جلد 1، صفحه 141 به بعد.
    16- صحيح مسلم، جلد 2، صفحه 702. مضمون اين روايت در منابع اهل بيت(عليهم السلام) نيز آمده است، ر.ك. وسائل الشّيعه، جلد 6، ابواب الصدقه، باب 7، حديث 5 تا 8.
    17- تفسير نمونه، جلد، 8، صفحه 55.
    مثالهای قرآن





    خیلی ازیـــــــــــــخ کردن های ما ازســـــــــــــرما نیســـــــــــــت…
    لحـــــــــــــن بعضــــــــــــــیها
    زمســــــــــــتونیــــــ ـــــه …
    ----------------------------------------------------------------

    به یکدیگر دروغ نگوییم......

    آدم است ....

    باور می کند،

    دل میبندد....


  15. تشكر

    شكوفه ياس (18-01-1389)

  16. #8
    عضو ماندگار
    خادمه صدیقه طاهره(س) آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 12,738      تشکر : 34,808
    35,558 در 11,353 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    خادمه صدیقه طاهره(س) آنلاین نیست.

    جديد پاسخ : مثالهای قرآن





    ششمين مثال: انفاق هاى همراه با اذيّت و آزار

    خداوند متعال در آيه 264 سوره بقره مى‏فرمايد: «يا اَيها الَّذينَ آمَنُوا لاتُبْطِلُوا صَدَقاتِكُمْ بِالْمَنِّ وَ الاَْذى كَالَّذى يُنْفِقُ مالَهُ رِئاءَ النّاسِ وَ لايُؤمِنُ بِالله وَ الْيَوْمِ الآخِرِ فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ صَفْوان عَلَيْهِ تُرابٌ فَاَصَابَهُ وَابِلٌ فَتَرَكَهُ صَلْداً لايَقْدِرُونَ عَلى شَىْء مِمَّا كَسَبُوا وَ الله لايَهْدِى الْقَومَ الْكافِرينَ» اى كسانى كه ايمان آورده ايد! بخششهاى خود را با منّت و آزار باطل مسازيد. همانند كسى كه مال خود را براى نشان دادن به مردم، انفاق مى‏كند و به خدا و روز رستاخيز ايمان نمى‏آورد. ]كار او[ همچون قطعه سنگى است كه بر آن ]قشر نازكى از[ خاك باشد ]بذرهايى در آن افشانده شود[ و رگبار باران بدان رسد ]و همه خاكها و بذرها را بشويد[ و آن را صاف ]و خالى از خاك و بذر[ رها كند. آنان از كارى كه انجام داده اند، چيزى به دست نمى‏آورند و خداوند جمعيّت كافران را هدايت نمى‏كند.
    مَثَل هاى پنجم و ششم، كه هر دو درباره «انفاق» است، مثل هايى تكرارى نيستند; زيرا در مثل پنجم، فضيلت و ارزشمندى انفاق مطرح شده بود و سخن از تشويق به انفاق در آن بوده است; ولى در اين مثل، بحث درباره انفاق منفى است و اين كه افراد باايمان نبايد انفاق هاى خود را در راه خدا، بر اثر منّت گذاردن و آزار رساندن به ديگران باطل سازند.
    * * *
    شرح و تفسير آيه
    اين آيه شريفه با خطاب به مؤمنان و اهل ايمان شروع مى‏شود. معناى اين خطاب آن است كه آنچه در اين آيه بيان شده و بدان دستور داده شده است، شرط ايمان است و كسى كه آن را انجام ندهد، مؤمن نيست.
    خداوند مى‏فرمايد: اى كسانى كه ايمان آورده ايد! صدقات خود را با منّت نهادن و سخن گفتن درباره آن و اذيّت كردن گيرندگان صدقات، باطل نكنيد. از اين بخش از آيه شريفه نتيجه گرفته مى‏شود كه دو چيز صدقه را باطل مى‏كند: نخست، منّت گذاردن و ديگر، آزار و اذيّت رساندن; زيرا گاه ديده مى‏شود كه كسى به ديگرى كمك مى‏كند; ولى تا آخر عمر او را اذيّت مى‏كند; مثلاً مى‏گويد: «اگر من نبودم بيچاره مى‏شدى و آبرويت مى‏رفت» يا «آبرو و سرمايه ات مرهون من است» و يا «اين پول را بگير، ولى ديگر تو را اين جا نبينم».
    نه تنها آزار و منّت بر فقير، صدقه را باطل مى‏كند و كارى پسنديده محسوب نمى‏شود، حتّى قطع سخن نيازمند در شرح حال و بيان مشكلات خويش، امرى نكوهيده و ناپسنديده است.
    در روايتى آمده است: «اگر فقيرى شرح حال و مشكلات و ناراحتى هايش را برايت مى‏گويد، اگر نمى‏توانى كمكش كنى، دست كم به سخنش گوش كن و كلام او را قطع نكن».[1]) زيرا اگر چنين كنى و سپس به او كمك نمايى، كمكت بى فايده و از نظر اسلام بى ارزش است.
    بجاست درباره «منّت» توضيح بيشترى داده شود: اصل اين كلمه «مَنْ» به معناى وزن خاص است و شايد كاربرد منّت بدين خاطر باشد كه «من» در معناى وزن، سنگينى ايجاد مى‏كند و بارى را بر ترازو تحميل مى‏كند. شخص منّت گذار نيز نوعى سنگينى بر ديگرى وارد و تحميل مى‏كند و در حقيقت شخص منّت پذير با اين عمل او احساس سنگينى مى‏كند.
    از سوى ديگر، هرگاه شخصى نعمتى را به ديگرى ببخشد به آن «منّت» گويند كه خود به دو دسته تقسيم مى‏شود:
    اوّل ـ منّتِ عملى كه شخص عملاً نعمتى را به ديگرى ببخشد. اين نوع منّت پسنديده و ستايش شده است.
    دوّم ـ منّت ادّعايى و زبانى كه شخص تنها سخن از دادن نعمت به ديگرى مى‏كند و عملاً دادن نعمت در ميان نيست. در قرآن مجيد اين كلمه و مشتقّاتش بيش از بيست بار به كار برده شده است.
    از جمله، در آيه 17 سوره حجرات مى‏خوانيم: «يَمُنُّونَ عَلَيْكَ اَنْ اَسْلَمُوا قُلْ لاتَمُنُّوا عَلَىَّ اِسْلامَكُمْ بَلِ الله يَمُنُّ عَلَيْكُمْ اَنْ هَداكُمْ لِلاِْيمانِ...» ]اين عرب ها [بر تو منّت مى‏گذارند كه مسلمان شده اند. بگو به خاطر اسلام آوردنتان بر من منّت نگذاريد ]شما منّتى بر اسلام نداريد[ بلكه خداوند بر شما منّت دارد كه شما را هدايت كرده است.
    در اين جا منّت اوّل، منّت ادعايى و زبانى است; زيرا عربها نعمتى بر پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) نرسانده بودند; زيرا مثلاً اگر بيمارى نزد پزشكى برود و پزشك نسخه اى براى درمان به او بدهد و او با عمل بدان، تندرست شود، آيا بيمار منّتى بر پزشك دارد؟
    منّت دوّم در آيه شريفه بالا كه از سوى خداوند است، منّت عملى است; زيرا خداوند نعمت اسلام آوردن را به آنان داده است.
    بنابراين، منّت از ناحيه خداوند، به معناى بخشش و منّت عملى است; ولى منّت از سوى انسانها، مى‏تواند به هر دو معناى ياد شده باشد. و امّا منّت مورد نظر در آيه شريفه بالا، منّت ادعايى و زبانى است.
    در ادامه آيه شريفه، خداوند مى‏فرمايد: مَثَل چنين كسانى كه اين گونه انفاق مى‏كنند و منّت مى‏گذارند، مَثَل آدم كافر يا رياكار است; زيرا چنين شخصى نه به خدا ايمان دارد، نه به روز رستاخيز. بنابراين، چنين انفاقى هم به درگاه خداوند، پذيرفتنى نيست; چه شرط قبولى انفاق، ايمان است و اخلاص و چنين شخصى كه ايمان ندارد، مخلص نيز نمى‏باشد. سپس مى‏فرمايد: مَثَل هر دوى آنان يعنى رياكار و انفاق كننده ادعايى و زبانى، مثَل قطعه سنگى صاف است كه لايه اى خاك بر سطح آن نشسته است و بر اين خاك ظاهراً بارور، بذرى افشانده اند: «فَاَصابَهُ وابل» ناگاه دانه هاى درشت باران مى‏بارد و در يك آن، تمام اين خاكها و بذرها را مى‏شويد و از بين مى‏برد و سنگ بى هيچ پوششى، خود را نمايان مى‏سازد. «لايَقْدِرُونَ عَلى شَىء» تلاش هايى كه در اين بذرافشانى صرف شده بود، همه بى حاصل مى‏شود; زيرا اين كار تنها بر پايه توجه به ظاهر بوده است و نه عملى متّكى بر شناخت باطن و عمق.
    همان گونه كه باران نعمت زا و حيات بخش كه كشتزارها را بارور مى‏سازد، در اين مَثَل كشت و كاشته را نابود ساخته است، آيات الهى نيز مؤمنان و صالحان را از بركت نعمات الهى خود، بهره مند و هدايت مى‏كند، ولى كافران و منافقان را رسوا و گمراه.
    كشاورزى كه دانه اخلاص مى‏كارد و شخصى كه دانه ريا كشت مى‏كند، هر دو زحمت كشيده اند; لكن دستاوردهاى متفاوتى نصيبشان مى‏شود. آن يكى هفت صد برابر و شايد بيشتر و اين ديگرى، هيچ و حتّى همه داشته هايش را نيز از دست مى‏دهد.
    ادامه دارد...
    مثالهای قرآن





    خیلی ازیـــــــــــــخ کردن های ما ازســـــــــــــرما نیســـــــــــــت…
    لحـــــــــــــن بعضــــــــــــــیها
    زمســــــــــــتونیــــــ ـــــه …
    ----------------------------------------------------------------

    به یکدیگر دروغ نگوییم......

    آدم است ....

    باور می کند،

    دل میبندد....


  17. تشكر

    شكوفه ياس (18-01-1389)

  18. #9
    عضو ماندگار
    خادمه صدیقه طاهره(س) آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 12,738      تشکر : 34,808
    35,558 در 11,353 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    خادمه صدیقه طاهره(س) آنلاین نیست.

    جديد پاسخ : مثالهای قرآن






    ادامه ششمين مثال: انفاق هاى همراه با اذيّت و آزار

    پيام هاى آيه
    1ـ خطاب هاى قرآن مجيد، غالباً عام است: «يا اَيها النّاسُ»، «يا بَنى آدَمُ»، «يا ايها الاِنْسانُ» و «يا اَيها الَّذينَ آمَنُوا». يعنى به بيانى است كه عموم انسان ها از هر نژاد، رنگ و سرزمينى را در برمى گيرد و هرگز نگفته است: «يا اَيها القُرَيشُ» و «يا ايها العَرَبُ» و مانند اينها.
    در اين نوع خطاب ها نكته اى ظريف و مهم نهفته است و آن، «جهانى بودن دين اسلام» است; يعنى اين اسلام محدود به يك سرزمين و مختص به يك قوم و قبيله و نژاد نمى‏باشد.
    2ـ ريا و تظاهر، عملى بى بنيان و ناپايدار است و رياكار و متظاهر، محكوم به رسوايى است; زيرا هر رويداد و پديده اى ممكن است، پرده هاى رياى آنان را بدرد و حقيقت پرفريب آنان را آشكار سازد. همان گونه كه در اين آيه شريفه، قطره هاى باران، لايه خاك روى سنگ را مى‏شويد و حقيقت سختى سنگ را نمايان مى‏سازد.
    3ـ كسانى كه انفاقهايشان توأم با آزار و اذيّت كمك شوندگان است، وجودى همچون سنگ اند و قلب هايشان به سختى سنگ. نكته قابل توجه آن است كه اين سختى قلب و سرشت اين گونه اشخاص را باران لطيف، آشكار و نمايان مى‏سازد. باران كه دانه را سيراب و بارور مى‏كند، در اين مثَل آن را از بين مى‏برد و در اين مثال نمى‏توان بر باران و بذر خرده گرفت. باران آيات الهى نيز در قلب شخص رياكار، باعث شسته شدن لايه ريا و سبب نمايش سختى قلب و رسوايى صاحب خود مى‏شود.
    4ـ رياكاران و انفاق كنندگانى كه منّت مى‏نهند، بهره و ثمره اى از كار خود به دست نمى‏آورند. همان گونه كه يك كشاورز كه بر زمين سخت و سنگى بذرافشانى مى‏كند، هم بذرش را از دست مى‏دهد و هم تلاش بى حاصل مى‏كند، انفاق هاى رياكارانه و پرمنّت نيز، نه تنها ثوابى عايد انفاق كننده نمى‏كند، بلكه مال انفاق شده را نيز از بين مى‏برد.
    5ـ در بيشتر تفكّرات فلسفى و به باور عموم انسان ها «پول» چيزى ارزشمند و پولدارى يك ارزش است. دين مبين اسلام با در نظر داشتن اهمّيّت و نقش پول در زندگى مادّى انسان ها، معتقد است كه مفاهيمى همچون ايمان، ايثار، شهادت و... ارزشى، ارزشمندتر از «پول» هستند. از جمله اين ارزش ها، احترام به انسانيّت و حرمت آبرو و حيثيّت «مؤمن» را مى‏توان برشمرد.
    بنابراين، كسى كه به گمان خود براى كمك به يك نيازمند به شيوه آشكار مبلغى پول مى‏پردازد و با اين عمل خود، آبرو و حيثيّت انسانى وى را از بين مى‏برد، آيا مى‏تواند عمل خود را «كمك»، «صدقه» و يا «انفاق» بنامد؟ و در برابر از خداوند طلب پاداش كند؟
    متأسّفانه نظام ارزشى مكتب هاى مادّى دنيا، پول و مظهر امروزى آن «دلار» است كه توجيه كننده اقدامات و موجه سازنده بسيارى از جنايات فجيع انسانىِ صاحبان آن مى‏باشد.
    از جمله اين جنايات ننگين مى‏توان از خريد و فروش انسانها، به ويژه دختران و پسران خردسال نام برد. دلاّلان بين المللى، دختران و پسران خردسال كشورهاى جهان سوّم، بخصوص كشورهاى شرقى را به ارزان ترين قيمت مى‏خرند و آنان را به غرب متمدّن مى‏برند و به قيمت هاى گزاف به غربيان طرفدار حقوق بشر مى‏فروشند. اين خردسالان معامله شده، مورد سوء استفاده هاى متعدّد از جمله پيوند اعضاى بدن و آزار جنسى قرار مى‏گيرند.
    يكى ديگر از اقدامات توجيه شده با دلار، آن است كه غربيان، حتّى «دموكراسى» را كه بنيان ادعايشان در حقوق بشر بر آن استوار است، با «دلار» معامله مى‏كنند. مثلاً آراى مردم ستمديده الجزاير را در انتخابات آن كشور ناديده مى‏گيرند و كشتارهاى بى رحمانه به راه مى‏اندازند. گويا مدّعيان رئوف و نازك دل حقوق بشر در الجزاير، كر و كورند. نه خبر جنايات را مى‏شنوند و نه تصاوير آنها را در رسانه هاى خبرى خود مى‏بينند. اينها در واقع از آثار ارزشمند دلار است; زيرا اين حوادث و رويدادها تأمين كننده منافع آنان است و حتّى خود با واسطه يا بى واسطه، عاملان آنها هستند!
    اين امر تنها به الجزاير منحصر نيست. در سراسر جهان، هر روند و رويدادى كه در مسير تأمين منافع آنان باشد و جريان به دست آوردن و افزايش دلارهايشان را به خطر نيندازد، بدترين نوع حكومت در يك كشور، حتّى حكومت بدوى قبيله اى و استبدادى هم، «خوب» شناخته مى‏شودو نقش نداشتن مردم آن سرزمين در حكومت خود، «بد» تلقّى نمى‏گردد. ولى اگر در كشورى و حكومتى، منافع و دلارهاى آنان مورد تهديد قرار گيرد، بهترين نوع نظام حكومتى و مردمى ترين اداره سياسى آن كشور، بد و مخالف ارزش هاى والاى انسانى معرّفى و شناسانده مى‏شود!
    امّا همان گونه كه ياد شد، نظام ارزشى اسلام مبتنى است بر ارزش هايى چون ايمان، كمال انسانى، حرمت مقام والاى انسان و حفاظت از آبرو، شرف و حيثيّت وى.


    سيره امامان در انفاق و بخشش
    يكى از جلوه هاى آموزنده زندگى امامان بزرگوارمان، نحوه بخشش آنان است. علامه مجلسى در شرح حال امام حسن مجتبى(عليه السلام) داستان زيبا و پرعبرت زير را نقل مى‏كند:
    «امام حسن و امام حسين(عليهما السلام) و عبدالله بن جعفر(رحمهما الله) (شوهر حضرت زينب) همراه با كاروانى عازم زيارت بيت الله الحرام شدند و در يكى از منازل، از قافله باز ماندند. بى توشه راه، تشنه و گرسنه در بيابان گرم و سوزان پياده به راه خود ادامه دادند. هنگامى كه تشنگى و گرسنگى بر آنان غلبه كرده بود، چادرى را در بيابان ديدند. به قصد يافتن آب و خوراك، بدان سو شتافتند. پيرزنى را درون چادر ديدند و از او آب طلبيدند. پيرزن گفت: آبى ندارم، ولى مى‏توانيداز شير آن گوسفند براى رفع عطش خود استفاده كنيد. آن بزرگواران چنين كردند و پس از لختى استراحت گفتند: آيا خوردنى هم دارى كه به ما بدهى؟ پيرزن گفت: جز آن گوسفند چيزى ندارم. آن را سر ببريد و از گوشتش بخوريد. بازماندگان عزير از قافله نپذيرفتند كه تنها دارايى پيرزن، گوسفندش، را بكشند. پيرزن اصرار ورزيد و آنان را سوگند داد. بناچار گوسفند را سر بريدند و به قدر رفع گرسنگى از گوشتش خوردند.
    پس از قدردانى از مهمان نوازى و ايثار پيرزن، بدو گفتند: ما اهل مدينه و از خاندان بنى هاشميم. هرگاه به مدينه آمدى نزد ما بيا تا اندكى از مهمان نوازى تو را جبران كنيم; سپس خداحافظى كردند و به راهشان ادامه دادند.
    پس از چندى، شوهر آن پيرزن از صحرا برگشت و علّت نبود گوسفند را از همسرش پرسيد. وى تمامى واقعه را برايش گفت: شوهر با ناراحتى پيرزن را سرزنش كرد كه چرا تنها سرمايه ما را تنها در برابر يك نشانى مبهم از دست دادى؟
    پس از مدّتى به سبب خشكسالى، پيرزن و شوهرش ناچار به مهاجرت به مدينه شدند و چون سرمايه اى نداشتند به گدايى مشغول شدند. روزى امام حسن(عليه السلام) آن پيرزن را ديد و شناخت و فرمود: آيا تو همان پيرزنى نيستى كه در صحرا به ما كمك كردى و از ما پذيرايى نمودى؟ عرض كرد: بلى يا بن رسول الله! امام حسن(عليه السلام)دستور داد، هزار رأس گوسفند و هزار مثقال طلا به او بدهند.[2]) و پس از عذرخواهى از او كه اين تنها جبران اندكى از محبّت ها و ايثار اوست، او را به خانه امام حسين(عليه السلام) راهنمايى كرد.
    امام حسين(عليه السلام) از پيرزن پرسيد: برادرم چقدر كمك كرد؟ پيرزن مقدارش را عرض كرد. آن حضرت نيز همان مقدار به پيرزن بخشيد و دستور داد او را نزد عبدالله بن جعفر بردند و او دو هزار رأس گوسفند و دو هزار مثقال طلا به وى داد.[3])


    صدقه بازدارنده مرگ هاى بد
    پيشتر گفته شد كه انفاق و صدقه پيش از آن كه براى گيرنده مفيد باشد، براى دهنده آن سودمند است. اجر، پاداش هاى معنوى، بروز صفات اخلاقى نيكو و به طور كلّى، كمال انسانى شخص انفاق كننده را در سطور بالا مورد بررسى قرار داديم. و اينك گوييم كه صدقه بازدارنده بلايا و مرگ هاى بدفرجام است. روايت زير به نقل از «وسائل الشّيعه» نمونه روشنى از ظرايف انفاق در پيشگيرى از مرگ بد است.
    «مردى يهودى از كنار پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) مى‏گذشت و به عنوان سلام گفت: «اَلسّامُ عَلَيكَ»[4]) حضرت در پاسخ فرمودند: «عليك». اصحاب كه متوجه ظرافت پاسخ پيامبر(صلى الله عليه وآله) نشدند. عرض كردند: يهودى در ظاهر عرض سلام، براى شما آرزوى مرگ كرد. حضرت فرمودند: و من هم با پاسخ «عليك» نفرينش را به خودش برگرداندم; يعنى «مرگ بر تو باد» سپس فرمودند: اين يهودى با نيش مارى سياه در صحرا كشته مى‏شود، امّا طولى نكشيد كه يهودى با كوله بارى از هيزم از صحرا برگشت. اصحاب با حيرت و نگاه هاى ترديدآميز مبنى بر عدم تحقّق فرموده پيامبر(صلى الله عليه وآله) به ايشان نگريستند. پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) به يهودى گفت كه پشته هيزمش را بر زمين بگذارد و هيزم ها را پخش كند. به محض باز شدن بسته هيزم، ناگاه مار سياهى در ميان هيزم ها ديده شد كه تكه چوبى را به دندان گرفته بود.
    پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) فرمودند: مرد يهودى! چه عملى در صحرا انجام دادى؟ عرض كرد: كار خاصّى نكردم. پس از جمع آورى هيزم ها و به دوش كشيدن آنها، يك تكه از دو تكه نان همراه خود را خوردم و چون به فقيرى برخوردم، تكه ديگر را به او دادم. پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمودند: اين مار مأمور گرفتن جان اين مرد يهودى بود; ولى خداوند با اين انفاق او، مرگ با نيش مار را از او دور كرد. سپس اين حديث زيبا را بيان فرمودند: «اِنَّ الصَّدَقَةَ تَدْفَعُ ميتَةَ السُّوءِ عَنِ الاِنْسان» صدقه و انفاق، مرگ هاى سياه و بد[5]) را از انسان دفع مى‏كند.[6])

    -------------------------------------------------------------------------------------------------
    1- وسائل الشّيعه، جلد 6، ابواب الصدقه، باب 22، حديث 3.
    2- با توجه به حكومت معاويه و طرفدارى ظاهرى مردم از او، به نظر مى رسد كه دلهاى بيشتر مردم با خاندان رسول الله(صلى الله عليه وآله) بود و شايد هدايايى نيز خدمت آن بزرگواران تقديم مى شد كه اين انفاق از محل آنها بوده است.
    3- بحار الانوار، جلد 43، طبع بيروت، صفحه 348.
    4- اين نوع سلام كردن كه متأسّفانه ناخواسته و از روى جهالت در بين بعضى از مسلمانان نيز رواج دارد، نوعى نفرين و طلب مرگ براى مخاطب است.
    5- منظور مرگ هاى دلخراش و بد منظر است; مانند سوختن در آتش، تكه تكه شدن در تصادفات و مانند آن.
    6- وسائل الشّيعه، جلد 6، ابواب الصدقه، باب 9، حديث 3. روايات ديگرى نيز به همين مضمون در اين باب آمده است
    مثالهای قرآن





    خیلی ازیـــــــــــــخ کردن های ما ازســـــــــــــرما نیســـــــــــــت…
    لحـــــــــــــن بعضــــــــــــــیها
    زمســــــــــــتونیــــــ ـــــه …
    ----------------------------------------------------------------

    به یکدیگر دروغ نگوییم......

    آدم است ....

    باور می کند،

    دل میبندد....


  19. تشكر

    شكوفه ياس (18-01-1389)

  20. #10
    عضو ماندگار
    خادمه صدیقه طاهره(س) آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 12,738      تشکر : 34,808
    35,558 در 11,353 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    خادمه صدیقه طاهره(س) آنلاین نیست.

    جديد پاسخ : مثالهای قرآن




    به نام خدا



    هفتمين مثال: «انفاق»هاى شايسته

    در هفتمين مَثَل، خداوند رازق در آيه265 سوره بقره مى‏فرمايد: «وَ مَثَلُ الَّذينَ يُنْفِقُونَ اَمْوالَهُمُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ الله وَ تَثْبِيتاً مِنْ اَنْفُسِهِمْ كَمَثَلِ جَنَّة بِرَبْوَة اَصَابَها وابِلٌ فَأَتَتْ اُكُلَها ضِعْفَيْنِ فَإِنْ لَمْ يُصِبْها وابِلٌ فَطَلٌّ وَ الله بِما تَعْمَلُونَ بَصيرٌ» مَثَل كسانى كه اموال خود را براى خشنودى خدا و مشيّت ]ملكات انسانى در[ روح خود ]يا از روى يقين و اعتقاد[ انفاق مى‏كنند، همچون باغى است بر تپه اى كه بارانهاى تند ] و درشت [بر آن بارد و دو چندان ميوه دهد. اگر بارانى تند نبارد، نم نم بارانى بر آن بارد و خداوند به آنچه انجام مى‏دهيد، بيناست.
    گرچه اين مثل نيز درباره انفاق است، ولى بر خلاف مثل قبلى كه انفاق منفى يا جلوه هاى ناپسند انفاق ريايى و آزاردهنده را مطرح مى‏ساخت، در اين مثل، انفاق مثبت يا زيباترين مظاهر انفاق خالصانه مورد بررسى قرار مى‏گيرد.


    شرح و تفسير آيه
    خداوند مى‏فرمايد: كسانى كه به خاطر رضايت و خشنودى خدا و بدون منّت و آزار با اخلاص انفاق مى‏كنند، همچون بوستانى اند كه در بلنداى زمين حاصل خيزى واقع است. آفتاب از هر سو بر آن مى‏تابد و بارانى تند، آن را سيراب مى‏كند و طبيعتاً ميوه هاى فراوانى مى‏دهد. مَثَل آن انفاق كنندگان مثل چنين باغ
    سرسبز و پر ميوه است. يعنى خودشان خرّم و زنده دل و انفاقشان تا اين اندازه پرثمر است.
    انگيزه و قصد انفاق كنندگان را برابر اين آيه شريفه مى‏توان چنين برشمرد:
    اوّل ـ «ابتغاء مرضات الله» يعنى تنها براى طلب رضاى حق انفاق مى‏كنند نه براى ريا و خودنمايى و نه قصد آزار و اذيّت و منّت و نيز نه به قصد رفتن به بهشت و نه از ترس جهنّم.
    شايد جمله «ابتغاء مرضات الله» اشاره اى به حديث معروف حضرت على(عليه السلام)باشد كه فرمود: «ما عَبَدْتُكَ خَوْفَاً مِنْ نارِكْ» ] خداوندا![ از ترس آتش دوزخ تو را عبادت و پرستش نمى‏كنم. گرچه آتش جهنّم بسيار سوزان و تصوّر آن ترسناك است و فراتر از توان تحمّل انسان.
    «وَ لا طَمَعاً فى جَنَّتِكَ» و به طمع رسيدن و دست يافتن به بهشت نيز تو را نمى‏پرستم. هر چند نعمتهاى بهشتى بسيار ارزشمند و والا و فراتر از قدرت تصوّر و تخيّل انسانى است.[1])
    «لكِنْ وَجَدْتُكَ اَهْلاً لِلْعِبادَةِ فَعَبَدْتُكَ» بلكه چون تو را سزاوار و شايسته پرستش يافتم، عبادت مى‏كنم.[2])
    عبادت نوع اوّل را «عبادت بردگان» مى‏نامند; زيرا برده از ترس تازيانه ارباب خود، از او اطاعت مى‏كند.
    پرستش نوع دوّم را «عبادت تجّار» مى‏خوانند; زيرا تاجر تنها در انديشه سود و آسايش خويش است. و آخرين شكل عبادت و پرستش را «عبادت احرار و آزادگان» مى‏گويند; زيرا نه به قصد رفع زيان است و نه به منظور كسب سود، بلكه تنها براى خداست.[3])
    شايد آيه شريفه فوق ناظر به اين نوع عبادت باشد; يعنى انگيزه انفاق در اين مثل تنها خشنودى خداوند رحمان است.
    دوّم ـ نيّت و انگيزه ديگر انفاق كنندگان در اين آيه شريفه، رشد كمالات نفسانى و ملكات روحانى است. «تَثْبيتاً مِنْ اَنْفُسِهِمْ» يعنى اينان به منظور تثبيت كمالاتى چون ايثار، فداكارى، جود، سخاء، و نوع دوستى و... انفاق مى‏كنند.
    در مفردات راغب، «تثبيت» به معناى تقويت آمده است; مثلاً معناى «اَللهمَّثَبِّتْ اَقْدامَنا» اين نيست كه پاهايم در يك جا ثابت باشد، بلكه به معناى تقويت يا قوّت و استحكام گامهاست.[4])


    پيام هاى آيه
    1ـ در اين مثال، انفاق كننده به جنّت[5]) و باغى واقع بر تپه اى تشبيه شده است. در يك باغ مرتفع، چند ويژگى به چشم مى‏خورد كه عبارت اند از:
    الف ـ نور آفتاب، يكى از عوامل مهم رشد گياهان، از هر سو بر آن مى‏تابد و هيچ چيز مانع از تابش پرتو حيات بخش آفتاب نمى‏شود.
    ب ـ هواى مناطق مرتفع معمولاً پاك تر و سالم تر است و اين نيز يكى از عوامل رشد و نموّ درختان است.
    ج ـ از خطر سيلاب در امان است، در حالى كه باغ هاى واقع در دره ها و كناره رودخانه ها، هميشه مورد تهديد سيل و گل و لاى آن هستند.
    د ـ زيبايى و شكوه يك باغ مرتفع به مراتب بيش از ديگر باغهاست.
    بنابراين، چنين انفاق كنندگان اوّل اين كه: بهتر و بيشتر از پرتو انوار هدايت الهى بر دل و جانشان برخوردار مى‏شوند.
    دوّم اين كه: بهتر و گسترده تر از نسيم دل انگيز بخشايش و توفيقات خداوندى بهره مى‏گيرند.
    سوّم اين كه: كمتر مورد آسيب بلايا و مرگ هاى بد واقع مى‏گردند.
    و چهارم اين كه، با معنويّتى پرشكوه در نظر ديگران، محبوب آنان مى‏شوند.
    تنها مشكل و ايراد چنين باغى آن است كه آب جويباران در آن جارى نمى‏شود و آن را آبيارى نمى‏كند. بدين منظور خداوند، بارانى تند را مأمور سيراب كردن آن مى‏كند.
    2ـ اشاره آيه شريفه به نوع باران، شايد ناظر به درجات انفاق باشد. باران تند و زياد، گياهان باغ را بطور كامل آبيارى و سيراب مى‏كند و در نتيجه ميوه باغ فراوان و نيكوست و باران آرام و اندك كه آب كمترى به ريشه گياهان مى‏رساند و در نتيجه ميوه باغ كم و نامرغوب است.
    در انفاق به منظور خشنودى خدا، با وجود نيّت الهى انفاق كنندگان، فرق است ميان آن كه خود به مال انفاق شده محتاج است; ولى به رضايت، آن را انفاق مى‏كند با كسى كه مال انفاق شده او خارج از محدوده نياز وى مى‏باشد. و همچنين فرق است ميان انفاقى كه در حقّ نيازمند راستين بشود با انفاقى كه به نيازمند غير حقيقى يا مشكوك پرداخت شود.
    ذيل آيه شريفه «وَ الله بِما تَعْمَلُونَ بَصيرٌ» هم شاهد ارزنده اى است بر اين مطلب كه خداوند مى‏داند كه چه كسى على رغم احتياجش انفاق كرده و چه كسى انفاقش چنين نبوده است، و يا چه كسى به فقير حقيقى كمك كرده است و چه كسى به محتاج مشكوك؟
    3ـ موضوع و محتوى انفاق در آيات شريفه 262، 263 و 265 سوره بقره، موضوع انفاق مال و ثروت است. خداوند در اين آيات مى‏فرمايد: از اموال و ثروتتان مانند لباس، خانه، خوراك، دارو، كتاب و لوازم التّحرير، ابزار كار و مانند اينها به ديگران كمك كنيد; ولى از آيه سوم سوره بقره مى‏توان استدلال كرد كه موضوع انفاق گسترده تر و در برگيرنده تمامى نعمت ها و روزيهايى است كه خداوند به انسان بخشيده است. در اين آيه كه در مقام بيان اوصاف متّقين است، خداوند در اطلاق يكى از صفت هاى افراد باتقوا مى‏فرمايد: «وَ مِما رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ» ]متّقين[ از ]تمام [آنچه كه ما به آنان روزى داده ايم، انفاق مى‏كنند.[6])
    بنابراين، موضوع انفاق طبق اين آيه شريفه، عام است و تمامى روزيهاى خداوند را در بر مى‏گيرد.
    مانند: الف ـ علم و دانش، علما و دانشمندان بايد از دانش خود به ديگران انفاق كنند و به آنان بياموزند، و گرنه همچون محتكران كالا، در دادگاه عدل الهى، مورد بازخواست واقع مى‏شوند

    ادامه دارد....
    مثالهای قرآن





    خیلی ازیـــــــــــــخ کردن های ما ازســـــــــــــرما نیســـــــــــــت…
    لحـــــــــــــن بعضــــــــــــــیها
    زمســــــــــــتونیــــــ ـــــه …
    ----------------------------------------------------------------

    به یکدیگر دروغ نگوییم......

    آدم است ....

    باور می کند،

    دل میبندد....


صفحه 1 از 7 12345 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •