زندگی نامه شهید برونسی سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
زندگی نامه شهید برونسی
صفحه 2 از 3 نخستنخست 123 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 20 , از مجموع 27
  1. #11
    مدير ارشد انجمن چند رسانه ای
    *خادمه رقیه خاتون(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1393
    صلوات
    5000
    دلنوشته
    24
    طـاقتم طاق شـــــد و از تو نیامــــــد خبری...
    نوشته : 7,419      تشکر : 24,273
    14,099 در 6,129 پست تشکر شده
    وبلاگ : 5
    دریافت : 0      آپلود : 0
    *خادمه رقیه خاتون(س)* آنلاین نیست.

    پیش فرض







    همسر شهید در خاطره‌ای از همسرش می‌گوید:

    تا بعد از شهادتش هیچ وقت نفهمیدیم در جبهه مسوولیت مهمی دارد
    و فرمانده گردان عبدالله است، بسیاری از اقوام و فامیل نیز نمی‌دانستند.

    وقتی که صحبت از رفتن به جبهه می‌شد آشنایان می‌گفتند
    همسرت از جبهه چه می‌خواهد که این قدر می‌رود.

    عملیات تمام شد.
    امروز و فردا کردم که تلفن بزند ولی بالاخره خبرش آمد.
    به آرزویش رسید آرزویی که بابتش زجرها کشید.
    مفقودالاجسد شد. همان چیزی که همیشه از خدا می‌خواست.
    حتی وصیت کرده بود روی قبرش سنگ نگذارند
    مانند قبر فاطمه زهرا (س) بی‌نام و نشان.







    زندگی نامه شهید برونسی




    .

  2. #12
    مدير ارشد انجمن چند رسانه ای
    *خادمه رقیه خاتون(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1393
    صلوات
    5000
    دلنوشته
    24
    طـاقتم طاق شـــــد و از تو نیامــــــد خبری...
    نوشته : 7,419      تشکر : 24,273
    14,099 در 6,129 پست تشکر شده
    وبلاگ : 5
    دریافت : 0      آپلود : 0
    *خادمه رقیه خاتون(س)* آنلاین نیست.

    پیش فرض






    "معصومه سبک خیز" با لبخندی که
    نشان می داد از ته دل راضی است، گفت:

    یکی از همسایه‌ها گفته بود آقای برونسی از زن و بچه‌اش
    سیر شده که می‌رود جبهه و پیش آنها نمی‌ماند؛
    حرفش در دلم سنگینی می‌کرد.

    وقتی عبدالحسین آمد موضوع را به او گفتم شهید هم با خنده گفت:
    باید یک صندلی در کوچه بگذارم و همسایه‌ها را جمع کنم
    و بگویم که من زن و بچه‌ام را دوست دارم
    خیلی هم دوست دارم ولی جبهه واجب‌تر است.




    زندگی نامه شهید برونسی




    .

  3. #13
    مدير ارشد انجمن چند رسانه ای
    *خادمه رقیه خاتون(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1393
    صلوات
    5000
    دلنوشته
    24
    طـاقتم طاق شـــــد و از تو نیامــــــد خبری...
    نوشته : 7,419      تشکر : 24,273
    14,099 در 6,129 پست تشکر شده
    وبلاگ : 5
    دریافت : 0      آپلود : 0
    *خادمه رقیه خاتون(س)* آنلاین نیست.

    پیش فرض






    همسر شهید دوباره به عکس عبدالحسین برونسی که در
    گوشه اتاق به دیوار تکیه داده، نگاه می کند و می گوید:

    با لحنی جدی در چشمانم نگاه کرد و گفت:

    آن آدمی که این حرف را زده حتما نمی‌دانسته که زن و بچه من
    اینجا جایشان امن و راحت است ولی خیلی‌ها در مرز
    همه چیزشان را از دست داده‌اند و امنیت ندارند.




    زندگی نامه شهید برونسی




    .

  4. #14
    مدير ارشد انجمن چند رسانه ای
    *خادمه رقیه خاتون(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1393
    صلوات
    5000
    دلنوشته
    24
    طـاقتم طاق شـــــد و از تو نیامــــــد خبری...
    نوشته : 7,419      تشکر : 24,273
    14,099 در 6,129 پست تشکر شده
    وبلاگ : 5
    دریافت : 0      آپلود : 0
    *خادمه رقیه خاتون(س)* آنلاین نیست.

    پیش فرض







    وی از دیگر خاطرات و اخلاق شایسته شهید می‌گوید:

    برای ترورش بارها اقدام کرده بودند،
    در مسجد گوهرشاد برای مردم سخنرانی می‌کرد و وقتی
    می‌گفتم شما شخص مهمی هستید می‌گفت به عنوان
    یک رزمنده می‌خواهم برای مردم حرف بزنم.

    حتی صدام برای سرش جایزه تعیین کرده بود
    ولی هرگز تا زمان شهادتش متوجه
    مسوۆلیت مهم او نشدم.




    زندگی نامه شهید برونسی




    .

  5. #15
    مدير ارشد انجمن چند رسانه ای
    *خادمه رقیه خاتون(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1393
    صلوات
    5000
    دلنوشته
    24
    طـاقتم طاق شـــــد و از تو نیامــــــد خبری...
    نوشته : 7,419      تشکر : 24,273
    14,099 در 6,129 پست تشکر شده
    وبلاگ : 5
    دریافت : 0      آپلود : 0
    *خادمه رقیه خاتون(س)* آنلاین نیست.

    پیش فرض






    قبری مانند مادر...


    همسر شهید برونسی می‌گوید:

    «از خواب پریدم، کسی داشت گریه می‌کرد چند لحظه‌ای درنگ کردم
    کم‌کم متوجه شدم صدا از راهرو می‌آید جایی که عبدالحسین خواب بود.

    رفتم داخل راهرو حدس زدم عبدالحسین بیدار است و دعا می خواند
    اما وقتی دیدم خواب است، دقت که کردم متوجه شدم با مادرش حرف می زند
    به "حضرت فاطمه زهرا (س) می‌گفت مادر،"

    حرف که نمی‌زد ناله می‌کرد؛
    اسم دوستان شهیدش را می‌برد مانند مادری که
    جوانش مرده باشد به سینه می‌زد.

    ناله‌اش هر لحظه بیشتر می‌شد.
    ترسیدم همسایه‌ها را بیدار کند؛ هیجان زده گفتم
    عبدالحسین... عبدالحسین ... عبدالحسین...
    یک دفعه از خواب پرید صورتش خیس اشک بود.

    گفتم از بس که رفتی جبهه دیگه در خواب هم فکر منطقه‌ای؟




    زندگی نامه شهید برونسی




    .

  6. #16
    مدير ارشد انجمن چند رسانه ای
    *خادمه رقیه خاتون(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1393
    صلوات
    5000
    دلنوشته
    24
    طـاقتم طاق شـــــد و از تو نیامــــــد خبری...
    نوشته : 7,419      تشکر : 24,273
    14,099 در 6,129 پست تشکر شده
    وبلاگ : 5
    دریافت : 0      آپلود : 0
    *خادمه رقیه خاتون(س)* آنلاین نیست.

    پیش فرض






    گویی تازه به خودش آمد
    ناراحت گفت چرا بیدارم کردی؟

    با تعجب گفتم شما اینقدر بلند صحبت می‌کردی
    که صدایت همه جا می رفت.

    پتو را انداخت روی سرش و گوشه‌ای کز کرد.
    گویی گنج بزرگی را از دست داده بود.

    ناراحت تر از قبل نالید" آخر چرا بیدارم کردی"؛
    آن شب خواستم از قضیه خوابش سر در بیاورم
    ولی تا آخر مرخصی‌اش چیزی نگفت
    و راهی جبهه شد.



    زندگی نامه شهید برونسی




    .

  7. #17
    مدير ارشد انجمن چند رسانه ای
    *خادمه رقیه خاتون(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1393
    صلوات
    5000
    دلنوشته
    24
    طـاقتم طاق شـــــد و از تو نیامــــــد خبری...
    نوشته : 7,419      تشکر : 24,273
    14,099 در 6,129 پست تشکر شده
    وبلاگ : 5
    دریافت : 0      آپلود : 0
    *خادمه رقیه خاتون(س)* آنلاین نیست.

    پیش فرض









    زینب، نوید بخش آرزوی پدر


    بعد از به دنیا آمدن زینب دختر کوچکم دو روز پیش ما ماند.
    شبی که فردای آن روز باید می‌رفت، گفت:
    صبح آماده باشید می خواهیم برویم کار داریم.

    یک ماشین گرفته بود خانه تک تک تمام فامیل های مشهد رفت
    با یکی از آنها سر مسایل انقلاب دعوای شدیدی کرده بود که چند سال
    با هم رفت و آمد نداشتند برای من عجیب بود که آن شب به خانه او هم رفت
    هر جا می رفتیم، می‌گفت: ما فردا انشاء الله عازم جبهه هستیم
    آمدیم دیگه حلالمان کنید. آنها هم مثل من تعجب می‌کردند
    هر وقت می‌خواست برود جبهه سابقه نداشت خانه فامیل
    برای خداحافظی برود.

    معمولا آنها برای خداحافظی به خانه ما
    می‌آمدند و این نگرانم می‌کرد.





    زندگی نامه شهید برونسی




    .

  8. #18
    مدير ارشد انجمن چند رسانه ای
    *خادمه رقیه خاتون(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1393
    صلوات
    5000
    دلنوشته
    24
    طـاقتم طاق شـــــد و از تو نیامــــــد خبری...
    نوشته : 7,419      تشکر : 24,273
    14,099 در 6,129 پست تشکر شده
    وبلاگ : 5
    دریافت : 0      آپلود : 0
    *خادمه رقیه خاتون(س)* آنلاین نیست.

    پیش فرض








    آخرین جایی که رفتیم حرم بود.
    آن جا دیگر عجله نداشت.
    زیارت با حالی کرد با طمانینه و آرامش.

    موقع برگشت در ماشین به من گفت:
    انشاء‌الله فردا می‌روم منطقه دیگر معلوم نیست کی برگردم.
    کم مانده بود گریه کنم؛ فهمید ناراحت شدم،

    گفت: ناراحت نشو تو که می‌دانی بادمجان بم آفت ندارد
    شهادت کجا و ما کجا ؟!




    زندگی نامه شهید برونسی




    .

  9. #19
    مدير ارشد انجمن چند رسانه ای
    *خادمه رقیه خاتون(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1393
    صلوات
    5000
    دلنوشته
    24
    طـاقتم طاق شـــــد و از تو نیامــــــد خبری...
    نوشته : 7,419      تشکر : 24,273
    14,099 در 6,129 پست تشکر شده
    وبلاگ : 5
    دریافت : 0      آپلود : 0
    *خادمه رقیه خاتون(س)* آنلاین نیست.

    پیش فرض








    در خانه، بچه‌ها که خوابیدند آمد کنارم و گفت:
    امشب سفارش شما را به امام رضا کردم؛

    از آقا خواستم که گاهی لطف کند و به شما سر بزند
    شما هم اگر مشکلی داشتید از خودشان کمک بخواهید

    هیچ وقت از این حرف ها نمی‌زد،
    بوی حقیقت را حس می‌کردم ولی انگار
    یک ذره هم نمی‌خواستم قبول کنم.


    زندگی نامه شهید برونسی




    .

  10. #20
    مدير ارشد انجمن چند رسانه ای
    *خادمه رقیه خاتون(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1393
    صلوات
    5000
    دلنوشته
    24
    طـاقتم طاق شـــــد و از تو نیامــــــد خبری...
    نوشته : 7,419      تشکر : 24,273
    14,099 در 6,129 پست تشکر شده
    وبلاگ : 5
    دریافت : 0      آپلود : 0
    *خادمه رقیه خاتون(س)* آنلاین نیست.

    پیش فرض






    بعد از نماز صبح آماده رفتن شد.
    زینب آخرین فرزندش را در آغوش گرفت
    و بسیار گریست.

    او را خیلی دوست داشت هر دفعه که می‌خواست برود
    اگر صبح زود هم بود همه‌شان را بیدار می‌کرد
    و با همه خداحافظی می‌کرد ولی این بار نمی‌دانم چرا
    نخواست بیدارشان کند،

    گفت:
    این راهی که می‌روم دیگر بازگشتی ندارد.


    زندگی نامه شهید برونسی




    .

صفحه 2 از 3 نخستنخست 123 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •