داستان های کوتاه و آموزنده بهلول دانا سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
داستان های کوتاه و آموزنده بهلول دانا
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 1 , از مجموع 1
  1. #1
    کاربر عادی

    تاریخ عضویت : شهریور 1394
    نوشته : 5      تشکر : 0
    2 در 2 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    behnoosh آنلاین نیست.

    پیش فرض داستان های کوتاه و آموزنده بهلول دانا




    آورده اند که روزی زبیده زوجه ی هارون الرشید در راه بهلول را دید که با کودکان بازی میکرد و با انگشت بر زمین خط می کشید.

    پرسید : چه می کنی؟

    گفت : خانه می سازم.

    پرسید : این خانه را می فروشی؟

    گفت : آری.

    پرسید : قیمت آن چقدر است؟

    بهلول مبلغی ذکر کرد.

    زبیده فرمان داد که آن مبلغ را به بهلول بدهند و خود دور شد.

    بهلول زر بگرفت و بر فقیران قسمت کرد.

    شب هارون الرشید در خواب دید که وارد بهشت شده به خانه ای رسید و چون خواست داخل شود او را مانع شدند و گفتند این خانه از زبیده زوجه ی توست.

    دیگر روز هارون ماجرا را از زبیده بپرسید.

    زبیده قصه بهلول را باز گفت.

    هارون نزد بهلول رفت و او را دید که با اطفال بازی می کند و خانه می سازد.

    گفت : این خانه را می فروشی؟

    بهلول گفت : آری

    هارون پرسید : بهایش چه مقدار است؟

    بهلول چندان مال نام برد که در جهان نبود.

    هارون گفت : به زبیده به اندک چیزی فروخته ای.

    بهلول خندید و گفت : زبیده ندیده خریده و تو دیده می خری میان این دو، فرق بسیار است.
    داستان های کوتاه و آموزنده بهلول دانا

  2.  

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •