خاطراتی ازسرهنگ 2 باز نشسته عزیز اله فرخ نیا سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
خاطراتی ازسرهنگ 2 باز نشسته عزیز اله فرخ نیا
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 1 , از مجموع 1
  1. #1
    مدیرارشد انجمن فن آوری و اطلاعات وهمکار انجمن دفاع مقدس
    حسنعلی ابراهیمی سعید آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    32870
    دلنوشته
    166
    خشنودی رسول گرامی اسلام حضرت محمد(ص): اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍوَ آلِ مُحَمَّد
    نوشته : 10,305      تشکر : 6,786
    7,996 در 5,033 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    حسنعلی ابراهیمی سعید آنلاین نیست.

    پیش فرض خاطراتی ازسرهنگ 2 باز نشسته عزیز اله فرخ نیا







    بیان خاطراتی از سرهنگ 2 باز نشسته آزاده 10 ساله و جانباز 60 عزیز اله فرخ نیا
    در سال 1359 بود که صحبت از جنگ تحمیلی و حمله عراق به میهن عزیزمان ایران بود در شهریور ماه رفتیم به جبهه و در پاسگاه زید مستقر شدیم. و در همان ماه عراق مرتب پاسگاه های ایران را با توپ و خمپاره می زد و ایران هم در جواب مقابله به مثل می کرد.25 شهریورماه چندین پاسگاه مرزی را گرفت و دستور بود که ما فقط دفاع کنیم چونکه ایران قصد حمله به عراق را نداشت.تا اینکه 1/7/59 عراق مصمم شد که داخل خاک ایران شود و به وسیله ستون پنجم اطلاعات دقیقی داشت و می دانست که نیروی کمی در مقابلش قرار دارد چونکه لشگر اهواز از مهران تا خسروآباد و آنطرف آبادان را زیر پوشش داشت که اگر هر نفر یک کیلومتر را اداره می کرد باز هم نفر کم داشتیم در عوض عراق با 12 لشگر مجهز و مکانیزه برای جدا کردن خوزستان آماده شده بود. و با همان نیروی کم و نداشتن امکانات و مهمات کافی چند روزی جلوی پیشروی عراقی ها را گرفتند و بنی صدر رئیس جمهور وقت به منطقه آمد و گفت شما مقاومت کنید و برای شما کمکی می آید از مشهد و جاهای دیگر و ما چون نیروی کمی داشتیم دستور دادند که عقب نشینی کنیم و به منطقه جفیر آمدیم. مقر فرماندهی تیپ و گروهان بهداری نزدیک هم بودیم و خدمت من در گردان بهداری بود و من آن موقع مسئولیت معاونت گروهان بهداری را بعهده داشتم و همان شب روز سوم چادر زدیم و سنگرها را درست کردیم و ساعت 10 صبح دو دستگاه هلی کوپتر از طرف اهواز آمدند پیش چادر فرماندهی تیپ نشستند و خلبانها آمدند داخل چادر که نقشه منطقه در چادر بود. و گفتند ما را با نقشه توجیح کنید نیروهای خودی و دشمن در کجا قرار دارند و پس از توضیح گفتند این نیروها که روبروی شما هستند و اینها که به طرف شمال غربی شما هستند خودی یا دشمن می باشند ؟ گفتم ما در این قسمتها نیرو نداریم و خلبانها فرمودند پس با این تفاضیل اگر اینطور باشد شما در محاصره عراقیها می باشید گفتم ما دیشب آمدیم اینجا مستقر شدیم پس معلوم شد که عراقی ها قبل از ما آمده مستقر شده اند و ما آمدیم در قلب آنها موضع گرفتیم .
    در حدود ساعت 11 صبح هلی کوپتر ها که بلند شدند عراقیها دیگر مهلت ندادند و از تمام اسلحه هایی که در اختیار داشتند بطرف مواضع ما و هلیکوپترها تیراندازی نمودند که خوشبختانه آنها سالم در ارتفاع کم رفتند آنطرف جاده اهواز-خرمشهر به طرف آبادان و چنان آتشی بر سر ما ریختند که روز روشن مانند شب تاریک شد و دستور دادند که سعی کنید از محاصره بیرون بیائید و آنجا شد مثل روز محشر و بقدری ما نزدیک بودیم که حتی گلوله هایشان به نفرات ما اصابت می کرد و عراقی ها طوری استتار کرده بودند که روی زمین ما آنها را تشخیص نمی دادیم و اگر بالگردها نمی آمدند و شب می شد تمام نیروهای ما کاملاً اسیر و یا شهید می شدند. که خوشبختانه نیروهای ما خیلی سریع خود را از محاصره در آوردند و به آنطرف جاده حرکت کردند و خود را به طرف رود کارون و به پشت کارخانه نورد رساندند و گفتم چونکه من و فرمانده مسئولیتی داشتیم چند خودرو که مانده بودند و چادر بهداری صحرائی را جمع کردیم کمی ما عقب ماندیم و 2 دستگاه آمبولانس روشن نمی شدند و آنها را بکسل کردیم و آوردیم آنها را بطرف رود کارون و زمینهای آنجا پر از دست انداز بود و دستور بود که از روی آسفالت حرکت نکنیم به همین دلیل کار ما دشوار بود که ماشین ها بکسل شده را بتوانیم بیاوریم و آنها را نزدیک دهکده گذاشتیم و با جیپ فرماندهی حرکت کردیم به طرف کارخانه نورد و حال مرتب عراقی ها به سر ما آتش می ریختند بعداً متوجه شدیم که قبلاً ستون پنجم آمده اند در همان اطراف با لباس شخصی به نیروهای عراقی گرا می دهند. ما فکر کردیم که اینها نیروهای خودی هستند چونکه آنجا دهات بود. با دوربین و لباس شخصی چونکه در آن منطقه هم نظامی بود و هم شخصی که تشخیص خودی و دشمن خیلی مشکل بود.
    از آن ده حرکت کردیم به طرف نورد نگاه کردیم تعدادی تانک جلو ما ایستاده اند و موقعیکه ما نزدیک آنها شدیم تانک ها با مسلسل که روی آنها بود به طرف ما تیر اندازی کردند و ما کمی ایستادیم گفتم شاید اشتباه می کنند. بعد از اینکه به ما نزدیک شدند دیدیم که این تانک ها عراقی هستند و مرتب به اطراف ماشین ما تیراندازی می کنند و با دست علامت می دهند و ما خود را از ماشین بیرون انداختیم به سمت جوی که بغل جاده بود و از آن جوی بجای پناهگاه استفاده کردیم که از تیر مستقیم مسلسل در امان باشیم و چهار دستگاه تانک چهار طرف ما را گرفتند و با حرکت دست می گفتند بلند شوید والا نارنجک نشان داد که به طرفتان پرتاب می کنیم و در آن لحظه خیلی سخت است که آدم بتواند تصمیم بگیرد.. حال آنها با تانک و مسلسل و ما با کلت و دو عدد ژ.3 و گفتیم چاره ای نیست و هر چهار نفر تصمیم گرفتیم که بلند شویم ، آنها مرتب با مسلسل تیراندازی می کنند و گرد و خاک پناهگاه به سرمان می ریزد و چون آنها بالا تانک بودند ما آنها را به سختی می دیدیم و بلند شدیم صدای تیراندازی و صدای تانک طوری بود که ما صدای آنها را نمی فهمیدیم و با دست اشاره دادند که تفنگ و کلاه و فانسقه را از خودتان دور کنید و از تانک پائین نمی آمدند. موقعیکه وسایل را زمین گذاشتیم گفت فاصله بگیرید. و موقعیکه از آنها فاصله گرفتیم تعداد چند نفر از تانک پیاده شدند آمدند بطرف ما که روی زمین خوابیده بودیم و صورتهایمان بطرف زمین و طوری تانک آمد که شنی تانک با من 5 سانتی متر فاصله داشت و کاملاً سایه تانک روی ما قرار گرفتچونکه شنی تانک تا نوک آن 2 متر یا بیشتر می باشدو فکر کردیم می خواهند ما را با شنی تانک بکشند و در آن لحظه من اَشهَدُ اَنًَ را می خواندم تانک ایستاده بعد 3 دقیقه تانک به عقب رفت حال یا می خواستند بکشند یا اینکه می خواستند ما را بتر سانند و بعد از اینکه تانک به عقب رفت با ته قنداق تفنگ و لگد از ما پذیرایی کردند و چند لحظه ای دیگر متوجه نشدم بعلت اینکه با قنداق تفنگ ضربه به سرم و پهلوهایم زده بودند بعداً که به حالت عادی برگشتم متوجه شدم که از پشت دستهای چهار نفرمان را بسته بودند و ما را بلند کردند و گفتند راننده کدام است سرباز راننده مان گفت من هستم گفت سوئیچ ماشین را بده گفت روی ماشین است و هر کاری کرد ماشین روشن نشد و به خاطر همین ما را حسابی کتک زدند با مشت و لگد ما را بردند بالای تانک سوار کردند کنار همان اگزوز که دود خارج می شد. زیر پایمان داغ است و هم دود اگزوز داشت ما را خفه می کرد و زمینهای آنجا مثل چوب کوچک است و دست انداز آن زیاد بود و دست های بسته ما را بسته بودند به آن شبکه های نزدیک اگزوز تانک و توی دست انداز ما از تانک آویزان می شدیم و تمام فشار بدن روی دو تای کتف شانه ام آمده بود طوری که شانه راستم جا به جا شده بود و همان قسمت شانه ام پوستش سوخته و مقدار هم خون سرم آمده روی صورتم و مقداری هم دوده اگزوز معلوم نبود خون با دوده قاطی می شود چه رنگی است و در همان موقع هواپیماهای ما آمدند آنها را بمباران کردند و ما روی تانک گذاشته و خودشان در همان زمین سنگر گرفتند که در امان باشند و چند دستگاه از تانک ها سوخت و دود غلیظی منطقه را فرا گرفت ساعت 4 بعد از ظهر شد شب تا دوباره از طرف نورد و حسینیه با توپ به طرف اینها شلیک می شد و پس از بمباران آمدند ما را از روی تانک پیاده کردند و سوار یک جیب نمودند و آمدند روی آسفالت اهواز –خرمشهر و روی آسفالت که رسیدیم یک پیکان قرمز رنگ از طرف آبادان به اهواز در حرکت بود از جفیر به طرف آبادان دست نیروهای خودی بود و در آن قسمت جفیر عراقی ها آمده بودند به طرف کارون که بتوانند نیروهای قسمت جنوب آبادان و خرمشهر را جدا کنند که دیگر از طرف جاده اهواز به آنها کمکی و مهمات نرسد ولی خودشان به محاصره در آمده بودند نیروهایی که از طرف نورد به آنها حمله می کرد قسمت شمال و چاره نداشتند جز اینکه برگردند به طرف جفیر و پادگان حمید و موقعیکه یگان در حال حرکت بود به طرف آن تیراندازی کردند و ماشین از جاده منحرف شد و بعد از چند لحظه دیدیم که دو نفر زن و یک جوان که راننده بود به طرف ما پیاده آمدند و یک بچه نوزاد هم با یکی از آن خانمها بود و عراقی ها فکر می کردند که آنها ایرانی هستند اشتباهاً به طرف آنها تیراندازی کردند و بعد که متوجه شدند آنها عراقی هستند و بعد آن خانم که بچه بغلش بود بچه را رها کرد و روی زمین افتاد و صورت خود را چنگ می زدو تمام لباس این خانم خونی بود و ما متوجه شدیم عراقیها به ماشین آنها شلیک کرده اند تیر به بچه خورده و مرده است.
    یکی از افسران عراقی موقعی که زن و بچه را به این وضع دید به عربی به کسی که تیراندازی کرده و باعث قتل بچه شده بود ناسزا می گفت و مثل اینکه دستور داد که آنها را آزاد کنند و بچه را برداشتند و رفتند. در همان ساعت تعداد چهار نفر دیگر را اسیر کرده بودند که جمعاً شدیم هشت نفر و سنگری کندیم و ما هشت نفر را دو به دو بستند پشت به پشت روی زمین مرطوب و تشنه گرسنه و از یک طرف زمین مرطوب و سرد و از طرفی پشه های افعی گونه که از روی لباس نیش می زدند و از طرفی درد سر و شکم و مفصل شانه و سرگیجه داشتم.
    هوا تاریک شد یکبار دیگر به وسیله هواپیماهای ایرانی منطقه بمباران شد و بعد از بمباران آمدند از ما باز جویی کردند . طبق معمول فحاشی و تهدید و چرا می آیید توی خیابان راهپیمایی می کنید چرا می خواهید انقلاب صادر کنید؟ گفتیم شما آمدید فعلاً توی خاک ما و دست ما را بستید و ما رهبر شما را داخل عراق پذیرایی کردیم و حال با ما دشمنی می کنید. یک سری سوال و جواب گفتم فرمانده تیپ و معاون آن عراق است شما دیگر چه سوالی دارید؟ و پس از بازجویی یک سرباز کرد بود بنام علی بچه سلیمانیه بود گفتیم کمی آب یا غذا ، گفت : به خدا قسم ما هم غذا نداریم آب هم نداریم چونکه تانکر آب و ماشین غذا که داشته برای ما می آورده هواپیماهای شما زده اند و آب و غذا نرسیده است. تا صبح از درد و گرسنگی و تشنگی و پشه ها اصلاً چشم ما روی هم نرفت ، هوا روشن شد توپخانه خودی از طرف شمال (اهواز) و از طرف جنوب(آبادان) به سر ما گلوله می ریختند در همان موقع یک بنز خاور با راننده و کمک راننده و یک پیرزن و یک پسر 15 ساله که کمی هم از نظر عقلی کم داشت با پدرش از طرف اهواز می امدند که بروند خرمشهر وسایل و اثاثیه منزلش را بیاورند ببرند اصفهان که آنها را اسیر کرده و پیش ما آوردند. و ما را هم سوار همان بنز خاور خودی کردند که حرکت کنیم به طرف مرز عراق و راننده گفت من خودم رانندگی می کنم عراقی گفت نمی شود راننده خودمان رانندگی می کند و گفت وسایلم را بردارم ببرم پشت ماشین و کتابی برداشت که آنرا افسر عراقی گرفت نگاه کرد دید رساله امام خمینی است چنان عصبانی شد که این کتاب را با دست و پا و حتی دندان پاره نمود و عکس امام را با دندان پاره کرد و آنرا جوید و زمین انداخت و چند لگد و سیلی هم به راننده زد و ما را حرکت دادند ، دوباره هواپیماها در پنجم مهر آمدند.
    هواپیما که بمباران می کرد همان پسر 15 ساله غش کرد و کف سفید از دهانش بیرون می آمد مادرش گفت این مریض است و مرض صرع دارد. راننده عراق به خوبی نمی توانست با این ماشین دنده عوض کند و گیربکس ماشین صدای عجیب و غریبی می داد که راننده اصفهانی می گفت این پدر سوخته گیربکس ماشینم رو خراب می کنه من هم با لهجه اصفهانی گفتم این ماشین دیگر مال تو نیست این غنیمت جنگی است. می گفت بابا قسطی خریدم چطور غنیمت جنگی است و ما سالم آمدیم تا مرز که تعداد 8 نفر هم آنجا بودند ، آنها را هم سوار کردیم. آنها نیروی توپخانه لشگر بودند. ما را آوردند به زبیر و چنان پذیرائی می کردند با گوجه و خیار می زدند به ماشین ما و بعد رسیدیم به بصره و آنها هم شادی می کردند و هم ماشین بوق می زد و آنها شادی می کردند تا اینکه رسیدیم به پادگانی بصره تا رسیدیم داخل پادگان هواپیما آمد پادگان را بمباران کرد و تعدادی عراقی را به درک واصل کرد و در عوض آنها هم از ما پذیرایی کردند.ما را کردند داخل یک زندان که قبلاً بازداشتگاه سربازان خودش بود نه پنجره داشت و نه پنکه و نه روشنایی. جای ما طوری بود که نمی توانستیم همه بشینیم و نوبتی بود نشستن یک سطل آب گرم آوردند و ما خوردیم و در داخل لگن لباسشویی کمی آب رب قرمز باچند دانه نان خشک دادند گفتند بخورید ما گفتیم دستهایمان خونی و سیاه و کثیف است چطوری باید بخوریم؟ قاشق هم نیست ، یکی از خودشان نان گرفت دست و زد داخل آب و یک لقمه خورد گفت اینطور بخورید. و بچه ها شروع کردند به خوردن ، آنجا دیگر خبری از بهداشت نبود ، دستشویی رفتن روزی یکبار و خبری از آفتابه نبود شب که می شد سطل جایِ روغن می دادند برای ادرار و سرباز صبح می آمد سطل را می بردخالی می کرد و با همان سطل برای ما چای شیرین می آورد .گفتیم بچه ها این همان سطل دیشب است که با آن چای آورده اند. گفتند نه سطل مثل این در آشپزخانه زیاد است. شب بعد علامتی روی سطل گذاشتیم و صبح روز بعد چای آوردند دیدم همان سطل دیشب است و بچه ها گفتند نمی خوریم و یک نایب رضا ضابطی بود که شیعه بود گفتیم که این سطل نجس است و دستور داد با دیگ دسته دار برایمان چای آوردند.
    ما 13 روز با این وضع بودیم که روز سیزدهم بعد از نماز مغرب یک مینی بوس آمد و ما را سوار کرد و محافظان ما همان سرباز که دستهایمان را بسته بود سوال کردیم ما را به کجا می برند جواب داد به خدا نمی دانم. رسیدیم جائیکه سیبل میدان تیر بود که سربازهای آموزشی در آنجا تمرین تیراندازی می کردند و چهار دستگاه آمبولانس هم آنجاست با تعداد زیادی سرباز با کلاه قرمز ما را پیاده کردند ، چند پارچ آب آوردند گفتند آب بخوریدو دیدیم که سربازان خودشان با هم صحبت می کنند ولی ما نفهمیدیم چه می گوئید چونکه عربی صحبت می کردند. یکی دوتا از بچه های ما عربی بلد بودند و آنها می دانستند که چه می گویند ، گفتند با هم صحبت می کنند برای اعدام.
    در همین وقت یک جیپ ارتش مرتب چراغ می زد وبه طرف ما می آمد بعد از اینکه رسید آنجا بعد از چند دقیقه با هم صحبت کردند و گفتند که دوباره سوار شوید. بعد از یک ساعت به طرف محل قبلی پادگان بصره راه افتادیم. سرباز کردی بود به نام حمید گفت : خداوند به شما رحم کرد ، می خواستند شما را اعدام کنند. چونکه با شما مصاحبه کردند از رادیو صدای شما پخش شد همان باعث نجات شما شد.
    ناگفته نماند روز اول که ما را آوردند زندان بصره از طرف رادیو عراق آمدند و از ما پرسیدند که در کجا اسیر شدید و اسم ما از رادیو چندین بار پخش شده بود که بعداً ما فهمیدیم و همین امر باعث شد که گفته بودند صدای اینها چونکه پخش شده است از رادیو این خود مدرکی است که نمی شوداینها را اعدام نمود البته خدا ما را یاری کرد و دوباره روز بعد ساعت 8 شب ما را حرکت دادند به طرف ایستگاه قطار بدون آب و غذا و کفش. موقعیکه رسیدیم ایستگاه ما را سوار واگن های قطار که مخصوص حمل حیوان و احشام بود کردند و عده ای آب خوردند و نوبت ما که شد صدای آژیر بمباران هواپیماهای ایران در ایستگاه شروع شد که بدون آب درب واگنهای حمل حیوانات را بستند.جای تاریک و پر از پهن (کود حیوان) و کنه (یک نوع شپش گوسفند) بود. در بصره جای خواب نداشتیم و بعد از 10 روز با اینکه تشنه و گرسنه بودیم چنان داخل این پهن ها خواب رفتیم که گویی روی تشک پر قو خوابیده ایم.
    روز بعد ساعت 9 صبح رسیدیم بغداد ، چندین ماشین آمده بودند ایستگاه و ما را سوار کردند و به پادگانی در بغداد بردند. همان پادگان را هواپیماهای ما چندین بار در همان روز بمباران کردند. ما را آوردند و به یک ستون چشم بسته در محوطه تاب دادند و از ما عکس دو نفری گرفتند و بعد ما را بردند در یک آشیانه با همان سالن بزرگ که جای ماشینها و یا انباری بود و این سالن پنجره ای نداشت و خیلی هم سرد بود و نه خبر از غذا و نه از پتوو نه از دستشوئی تا مدت 24 ساعت. بعد که دوباره چندین ماشین آوردند و ما را سوار کردند بدون صبحانه. مدت 48 ساعت بدون آب و غذا. ماشینها حرکت کردند و ما را بردند به رمادیه کمپ اسرا. آنجا هم تا صبح خبری از آب و غذا و دستشویی نبود و شب به هر نفر یک نان دادند. به مدت 6 ماه روزی یک وعده غذای ناچیز و یک وعده به مدت نیم ساعت دستشویی برای 500 نفر و ماهی یکبار حمام با آب سرد و خیلی کم که خیلی از بچه ها در اثر آب سرد و نبودن بهداشت مریض شدند و خیلی ها هم در اثر بیماری های گوناگون به رحمت ایزدی پیوستند. مثل سل ، اسهال خونی ، بیماری گال (شپشک) و انواع بیماری های مسری (واگیردار) و شپش ، افرادی که در سواک بغداد بودند موقعیکه وارد اردوگاه می شدند لباسهای آنها پر از شپش بود و همان شب اول تمام افراد آلوده به شپش می شدند و لباس نبود که عوض کنند و مجبور بودند که با همان لباس بخوابند چونکه اوایل وسیله خواب نداشتیم و با همان لباس می خوابیدیم بدون متکا و خیلی از بچه ها سرما خوردند که همان سرماخوردگی باعث سینوزیت ، پرونشیت (عفونت ریه) ، آنژینی (گلودرد) و بیماریهای دیگر.
    هر 50 روز یکبار نوبت هر نفر می شد که آنرا ببرند درمانگاه و اگر اعزام می شد به بغداد دیگر برنمی گشت چرا؟ دلیلش واضح است چونکه اینها در یک جا جمع بودن و یک مرض به 10 مرض تبدیل می شدو بهترین بهانه برای دکتر صلیب سرخ بود که بر اثر این امراض فوت کرده است.
    روزهای اول صبح ها می گفتند بیایید ورزش کنید و ما را می دواندند بعداً فهمیدیم به خاطر اینکه اطراف محوطه زمین خاکی و گل بود برای اینکه سفت شود این کار را می کردند و بعد از اینکه زمین گلی سفت شد دیگر خبری از ورزش نبود بلکه اگر کسی ورزش می کرد او را معیوب می کردند. از نماز جماعت جلوگیری می کردند و لیکن بچه ها نماز می خواندند تا حتی یک روز 40 نفر زخمی دست و سر و پا شکسته داشتیم و نماز جماعت را رها نکردیم و گفتند نماز جماعت نخوانید ما به شما نان و پتوی بیشتری می دهیم ، مثل حال که آمریکا می گوید شما انرژی هسته ای را رها کنید هر چه بخواهید ما به شما می دهیم.
    روز 22 بهمن ماه بود که در باز شد برای رفتن به دستشوئی ، بچه ها آمدند داخل محوطه نماز جماعت خواندند و خواستیم شادی بکنیم که عراقی ها با چوب و کابل و وسایل دیگر آمدند و در حین رکوع و سجود بچه ها را کتک کاری نمودند و خیلی ها سر و دست شکسته و دوباره ما را به داخل زندان کردند و تا دو روز خبری از آب و غذا و دستشوئی نبود. روزانه یک ساعت صبح و یک ساعت بعد از ظهر برای هواخوری و دستشوئی رفتن درب زندان باز می شد و اگر کسی نوبتش می شد که دستشوئی برود آنروز را روز خوبی می دانست و داخل زندان نه از توالت خبری بود و نه از آب دستشوئی و چون هوای رمادیه مانند هوای خوزستان خودمان بود و در هر بند برای 60 نفر یک عدد حبانه(کوزه سفالی) بود و اگر تقسیم می کردیم نفری یک لیوان سهم داشتیم. شب یک سطل بود برای ادرار و اگر سطل پر می شد دیگر تا صبح آن شخص باید با مثانه پر منتظر می شد تا اینکه درب زندان باز شود. و همین مساله باعث شد که اکثر اسرا به بیماری های کلیوی ، مثانه ، روده و معده دچار شوند. در اثر کمبود آب گرم از ابتلا به شپش وگال و کلیه درد و استخوان درد رنج می بردند اکثر روزها آب را که والف آن را از بیرون اردوگاه می بستند یا اینکه ان را کم باز می کردند و بیشتر مواقع صابون به بدن ما بود که آب قطع می شد و اگر کسی هم از حمام دیر می آمد بیرون با کابل از آن پذیرایی می کردند. بیشتر بچه ها به علت کمبود غذا و گرسنگی زخم معده گرفتند و یا در اثر ناراحتی ها روحی و فکری فشار خون گرفتند و هر وقت ما اعتراض می کردیم می گفتند شما دشمن هستید و شما مهمان ناخوانده اید و هر کس هم به صلیب سرخ که هر 3 ماه یکبار می آمدند و به ما سر می زدند چیزی می گفت آن شخص معترض را شناسایی و بعداً او را آنچنان تنبیه می کردند که دیگر کسی شکایت نکند.
    اگر نامه ای بود می آوردند آنهم نامه سانسور شده که نامفهوم بود. مسئولین صلیب سرخ می گفتند ما نمی توانیم کاری بکنیم اگر عراقی ها بگذارند فقط می توانیم نامه برایتان بیاوریم. شما اینجا مرگ بر صدام می گوئید و اگر کسی از عراقی ها که در ایران هستند مرگ بر مسئولین شما بگویند چه کار میکنند؟ گفتیم باید اعدام شود ، چونکه ایران به اسرا ظلم و زور نمی گوید آب و غذا به اسرا می دهد چونکه کشور ما مسلمان است. باور کنید نمی شود تمام مسائل را نوشت چونکه باعث آزرده شدن خواننده می شود؟ واگر بخواهم این 10 سال اسارت را شرح دهم باور کنید 5 کتاب و هزار صفحه می شود و نوشتن آن حداقل شش ماه طول می کشد.
    حاج عزیز اله فرخ نیا جانباز 60% ، آزاده 10 ساله ، سن 65 سال
    http://www.aja.ir/po...9d-84d519b4192f


    خاطراتی ازسرهنگ 2 باز نشسته عزیز اله فرخ نیا


  2.  

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •