سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
˜Ï æÈáǐ
صفحه 2 از 2 نخستنخست 12
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 15 , از مجموع 15

موضوع: *|||* حکایات زیبا (اخلاقی-قرآنی- پندآموز)*|||*

  1. Top | #11

    عنوان کاربر
    عضو ماندگار
    تاریخ عضویت
    فروردین 1389
    شماره عضویت
    330
    نوشته
    512
    تشکر
    394
    مورد تشکر
    806 در 359
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض پاسخ : *|||* حکایات زیبا (اخلاقی-قرآنی- پندآموز)*|||*

    نجس ترین چیز دنیا «حرص و طمع »

    گویند روزی پادشاهی این سوال برایش پیش می آید و می خواهد بداند که نجس ترین چیزها در دنیای خاکی چیست.

    برای همین کار وزیرش را مامور میکند که برود و این نجس ترین نجس ترینها را پیدا کند و درصورتی که آنرا پیدا کند و یا هر کسی که بداند تمام تخت و تاجش را به او بدهد.

    وزیرهم عازم سفر می شود و پس از یکسال جستجو و پرس و جو از افراد مختلف به این نتیجه رسید که با توجه به حرفها و صحبتهای مردم باید پاسخ همین مدفوع آدمیزاد اشرف باشد.

    عازم دیار خود می شود در نزدیکی های شهر چوپانی را می بیند و به خود می گوید بگذار ازاو هم سؤال کنم شاید جواب تازه ای داشت بعد از صحبت با چوپان، او به وزیر می گوید من جواب را می دانم اما یک شرط دارد و وزیر نشنیده شرط را می پذیرد چوپان هم می گوید توباید مدفوع خودت را بخوری!
    وزیر آنچنان عصبانی می شود که می خواهد چوپان را بکشد ولی چوپان به او می گوید تو می توانی من را بکشی اما مطمئن باش پاسخی که پیدا کرده ای غلط است تو این کار را بکن اگر جواب قانع کننده ای نشنیدی من را بکش.

    خلاصه وزیر به خاطر رسیدن به تاج و تخت هم که شده قبول می کند و آن کار را انجام می دهد

    سپس چوپان به او می گوید:


    " کثیف ترین و نجس ترین چیزها طمع است که تو به خاطرش حاضر شدی آنچه را فکر می کردی نجس ترین است بخوری" !!!!

    منبع: http://www.bargeshabane.blogfa.com/88023.aspx

  2. تشكرها 4

    minaminaei (28-02-1389), parsa (20-02-1389), نوای عشق (28-02-1389), شكوفه ياس (28-02-1389)

  3. Top | #12

    عنوان کاربر
    عضو ماندگار
    تاریخ عضویت
    فروردین 1389
    شماره عضویت
    330
    نوشته
    512
    تشکر
    394
    مورد تشکر
    806 در 359
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض پاسخ : *|||* حکایات زیبا (اخلاقی-قرآنی- پندآموز)*|||*

    پروانه ای درون پیله

    روزي سوراخ کوچکي در يک پيله ظاهر شد . شخصي نشست و ساعتها تقلاي پروانه براي بيرون آمدن از سوراخ کوچک پيله راتماشا کرد. ناگهان تقلاي پروانه متوقف شد و به نظر رسيد که خسته شده و ديگر نمي تواند به تلاشش ادامه دهد.


    آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کند و با برش قيچي سوراخ پيله را گشاد کرد. پروانه به راحتي از پيله خارج شد اما جثه اش ضعيف و بالهايش چروکيده بودند. آن شخص به تماشاي پروانه ادامه داد . او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود واز جثه او محافظت کند اما چنين نشد . در واقع پروانه ناچار شد همه عمر را روي زمين بخزد . و هرگز نتوانست با بالهايش پرواز کند .



    آن شخص مهربان نفهميد که محدوديت پيله و تقلا براي خارج شدن از سوراخ ريز آن را خدا براي پروانه قرار داده بود تا به آن وسيله مايعي از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پيله به او امکان پرواز دهد .


    گاهي اوقات در زندگي فقط به تقلا نياز داريم. اگر خداوند مقرر مي کرد بدون هيچ مشکلي زندگي کنيم فلج مي شديم - به اندازه کافي قوي نمي شديم و هر گز نمي توانستيم پرواز كنيم.


    منبع:http://www.golbargeshabane.blogfa.com/88024.aspx

  4. تشكرها 5

    minaminaei (28-02-1389), parsa (20-02-1389), فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* (15-02-1389), نوای عشق (28-02-1389), شكوفه ياس (28-02-1389)

  5. Top | #13

    عنوان کاربر
    عضو ماندگار
    تاریخ عضویت
    فروردین 1389
    شماره عضویت
    330
    نوشته
    512
    تشکر
    394
    مورد تشکر
    806 در 359
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض پاسخ : *|||* حکایات زیبا (اخلاقی-قرآنی- پندآموز)*|||*

    اسکناس مچاله


    يک سخنران معروف در مجلسي که دويست نفر در آن حضور داشتند، يک اسکناس هزار توماني را از جيبش بيرون آورد و پرسيد: چه کسي مايل است اين اسکناس را داشته باشد؟دست همه حاضرين بالا رفت.سخنران گفت: بسيار خوب، من اين اسکناس را به يکي از شما خواهم داد ولي قبل از آن مي خواهم کاري بکنم. و سپس در برابر نگا ه هاي متعجب، اسکناس را مچاله کرد و پرسيد: چه کسي هنوز مايل است اين اسکناس را داشته باشد؟و باز هم دست هاي حاضرين بالا رفت.

    اين بارمرد، اسکناس مچاله شده را به زمين انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و با کفش خود آن را روي زمين کشيد. بعد اسکناس را برداشت و پرسيد: خوب، حالا چه کسي حاضر است صاحب اين اسکناس شود؟ و باز دست همه بالا رفت. سخنران گفت: دوستان ، با اين بلاهايي که من سر اسکناس در آوردم، از ارزش اسکناس چيزي کم نشد و همه شما خواهان آن هستيد.
    و ادامه داد: در زندگي واقعي هم همين طور است، ما در بسياري موارد با تصميمــاتي که مي گيريم يا با مشکلاتي که روبرو مي شويم، خم مي شويم، مچالــه مي شويم، خاک آلود مي شويم و احساس مي کنيم که ديگر پشيزي ارزش نداريم، ولي اين گونه نيست و صرف نظر از اين که چه بلايي سرمان آمده است هرگز ارزش خود را از دست نمي دهيم و هنوز هم براي افرادي که دوستمان دارند، آدم با ارزشي هستيم.


  6. تشكرها 5

    minaminaei (28-02-1389), parsa (20-02-1389), فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* (15-02-1389), نوای عشق (28-02-1389), شكوفه ياس (28-02-1389)

  7. Top | #14

    عنوان کاربر
    عضو ماندگار
    تاریخ عضویت
    فروردین 1389
    شماره عضویت
    330
    نوشته
    512
    تشکر
    394
    مورد تشکر
    806 در 359
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض پاسخ : *|||* حکایات زیبا (اخلاقی-قرآنی- پندآموز)*|||*


    توجه به فرزندان در بستر شهادت

    حضرت فاطمه (سلام الله علیها) آنچنان به بچه های خود علاقمند بودند که در بستر بیماری اینگونه به مولا امیرالمومنین (علیه السلام) سفارش نمودند :

    ۱) در مورد انتخاب همسر که بعد از من با با دختر خواهرم امامه ازدواج کن زیرا با فرزندانم مثل من مهربان است


    ۲) برخورد محبت آمیز حضرت با بچه ها که ایشان از هر دو شب یک شب را در کنار بچه ها بخوابند

    ( عوالم ج ۱۱ ص ۵۰۳)





    التماس دعا
    منبع: http://fekrejavan.ir/3048.html#more-3048
    نویسنده: سخن آشنا

  8. تشكرها 4

    minaminaei (28-02-1389), parsa (31-02-1389), نوای عشق (28-02-1389), شكوفه ياس (28-02-1389)

  9. Top | #15

    عنوان کاربر
    عضو ماندگار
    تاریخ عضویت
    فروردین 1389
    شماره عضویت
    330
    نوشته
    512
    تشکر
    394
    مورد تشکر
    806 در 359
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض پاسخ : *|||* حکایات زیبا (اخلاقی-قرآنی- پندآموز)*|||*

    طبع لطیف استاد


    من در همه مدتیکه با علامه فاضل تونی رضوان الله تعالی علیه محشور بودم و از محضرش استفاده می کردم، یک کلمه حرف تند و درشت و یک با اختم و ترش رویی از او ندیده ام، فقط یک روز که می بایستی اول طلوع آفتاب سر درس حاضر باشیم، چند دقیقه دیر شد؛


    فرمود: چرا دیر آمدید؟

    عرض کردیم اختلاف افق از مدرسه مروی تا اینجا موجب این تفاوت شده است، تبسم فرمود و شروع به درس نمود.
    آن بزرگوار روحی فداه خیلی خوش محضر بود.
    اصرار داشت که درس ما در اول طلوع آفتاب باشد، و به مطایبه میفرمود: در این وقت هم استاد می فهمد که چه می گوید و هم شاگرد می فهمد که چه می شنود، و چون آفتاب بالا آمده است استاد می فهمد که چه می گوید اما شاگرد نمی فهمد که چه می شنود، و در بعد از ظهر نه آن می فهمد که چه می گوید و نه این می فهمد که چه می شنود.
    منبع: حکایات الصالحین از علامه حسن زاده املی


    نویسنده: نور العین
    منبع: http://fekrejavan.ir/2905.html

  10. تشكرها 4

    minaminaei (28-02-1389), parsa (31-02-1389), نوای عشق (28-02-1389), شكوفه ياس (28-02-1389)

صفحه 2 از 2 نخستنخست 12

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi بر قالب منتشر شده از ویکی وی بی