نامه ای برای خدای شاپرک ها سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
نامه ای برای خدای شاپرک ها
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 3 , از مجموع 3
  1. #1
    مدير کل سایت
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1388
    صلوات
    23071
    دلنوشته
    43
    اللهم عجل لولیک الفرج و العافیة و النصر
    نوشته : 62,722      تشکر : 57,546
    171,600 در 50,170 پست تشکر شده
    وبلاگ : 173
    دریافت : 9      آپلود : 102
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آنلاین نیست.

    koodak1 نامه ای برای خدای شاپرک ها











    متنی رو که الان می خونین از زبون یه دختر بچه ی 8ساله است وبرای خدا این نامه رونوشته در ضمن باباش آتش نشان وتو یه حادثه نجات دوتا پاش قطع میشه:

    سلام خدای مهرون...
    سلام خدای شاپرک ها وخدای درخت ها جنگل ها همه ی بچه ها...
    اسم من ساریناست...
    یه بابای خیلی خوب دارم که آتش نشانه...
    ولی توی یکی از چهارشنبه های آخر سال واسه این که یه بچه ی 2ساله رونجات بده از تو آتیش... دوتا پاهاش قطع میشه...ولی اون بچه نجات پیدا می کنه...
    بابای من الان یه عالمه روز شده که سرکار نمی ره وهمیشه ناراحته...
    من بابام رو خیلی دوست دارم...دلم نمی خواد ناراحت باشه...
    ولی...
    بابام خیلی وقته اداره نمی ره...
    چند شب پیش وقتی تواتاقم بود صدای صحبت های مامان وبابام رو شنیدم که مامانم به بابام می گفت:الآن چند ماهه که حقوق تو رو ادارت واریز نکرده...
    دستمون تنگه مگه با پول درست کردن دستبند وخیاطی چقدر میتونیم زندگی کنیم؟الان دم عیدودستمون خالی خالیه...3ساله واسه سارینا لباس وکفش و وسایل مدرسه نخریدیم...
    سارینا گناه داره...
    من طلاهام رو فروختم...
    ولی پولی نشد...
    سارینا کفش نداره...لباس هم نداره که بپوشه...باور کن گناه داره...بچه ارزو داره دلش می خواد خرید عید بره...








    نامه ای برای خدای شاپرک ها
    *******************************
    اشتباه من این بود ….هر جا رنجیدم ، لبخند زدم ….
    فکر کردند درد ندارد ، محکم تر زدند

    *******************************
    گرچه گذر زمان فرصت مهرورزیدن رادریغ نمی کند،امامرگرااستثنائی نیست. فرصت ها را براي مهرورزي دريابيم

    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت


    *******************************




  2.  

  3. #2
    مدير کل سایت
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1388
    صلوات
    23071
    دلنوشته
    43
    اللهم عجل لولیک الفرج و العافیة و النصر
    نوشته : 62,722      تشکر : 57,546
    171,600 در 50,170 پست تشکر شده
    وبلاگ : 173
    دریافت : 9      آپلود : 102
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آنلاین نیست.

    پیش فرض














    من وقتی داشتم به حرفاشون گوش می دادم گریم گرفته بود...
    خیلی دلم گرفته خدااا...
    بابام وقتی مامانم داشت اینا رو می گفت فقط ساکت بود وگوش می کرد...
    بابام گفت:آره داقعا سارینا گناه داره من نتونستم براش یه بابای خوب باشم...اینو که گفت زد زیر گریه...
    من تا دیروز فکر می کردم باباها گریه نمی کنن...ینی اشک ندارن...
    ولی ...ولی امروز بابام گریه کرد...
    مامانم به بابام گفت:سعید گریه نکن تروخدا...بعد خودشم شروع کرد گریه کردن...من بغض گلوم رو گرفته بود جوری که سخت میتونستم آب دهنم رو قورت بدم..
    مامان جونم می گفت:اگه یه کسی خیلی تو دلش غم باشه اینجوری میشه...
    منم تو دلم خییییلییییییی غــــــــــــــــــــــــ ـم دارم...
    دوستام مسخرم می کنن...
    میگن من گدام...
    کسی بام بازی نمی کنه...
    مداد ندارم نقاشی بکشم...
    لامپ اتاقم سوخته...
    یه عالمه غــــــــــــــــــــــــ ـــم دیگه هم دارم...
    خلاصه مامان وبابام یه عالمه گریه کردن..
    بابام خیـــــــــــــــــــی گناه داره...
    خدایا امسال سومین سالیه که من خرید عید نرفتم...
    من دلم می خواد یه دونه کفش داشته باشم...فقط یه دونه...

    یعنی میشه؟؟؟؟؟
    خدای خوبم...
    خدای مهربونم ....
    من دوست دارم...

    مامان جونم میگه:خدا همیشه با آدماست...خدا نمیذاره بچه ها ناراحت باشن...
    راست میگه؟؟
    اگه راست میگه پس میشه ناراحتی های منم خوب کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    که منم ناراحت نباشم...
    آخه همه میگن تو بچه ای...
    پس یعنی میشه که منم دیگه ناراحت نباشم....
    خدایا من تو قلبــم یه ناراحتـــــــــــی خیلی بزرگ دارم...
    اونم اینه که بابا ومامانم همیشه ناراحتن که من لباس نو ندارم و...
    ولی من نارحت نیستم زیاد..دلم می خواد اونا خوشحال باشن...
    دلم میخواد یه بار دیگه خنده ی بابام روببینم...
    دلم میخواد یه بار دیگه بابام دنبالم کنه...
    یه بار دیگه کولم کنه...
    یعنی میشه؟؟؟؟؟؟؟؟
    راستی خدا الان که5روز به عید مونده میشه عیدی بهم شادی مامان وبابام رو بدی؟؟؟؟؟؟؟؟
    اشکال نداره که چیز نو نخریدم اشکال نداره اتاقم لامپ نداره اشکال نداره عروسک ندارم...
    اشکگال نداره دوستام مسخرم می کنن...
    فقط من می خوام مامان بابام خوشحال باشن...
    خدایا منتظرم...
    ممنــــــــــــــــــــــ ـون...








    نامه ای برای خدای شاپرک ها
    *******************************
    اشتباه من این بود ….هر جا رنجیدم ، لبخند زدم ….
    فکر کردند درد ندارد ، محکم تر زدند

    *******************************
    گرچه گذر زمان فرصت مهرورزیدن رادریغ نمی کند،امامرگرااستثنائی نیست. فرصت ها را براي مهرورزي دريابيم

    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت


    *******************************




  4. #3
    مدير کل سایت
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1388
    صلوات
    23071
    دلنوشته
    43
    اللهم عجل لولیک الفرج و العافیة و النصر
    نوشته : 62,722      تشکر : 57,546
    171,600 در 50,170 پست تشکر شده
    وبلاگ : 173
    دریافت : 9      آپلود : 102
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آنلاین نیست.

    پیش فرض












    سارینا این نامه را پست کرد ونوشت:نامه ای به خدا شاپرک ها
    فرستنده:سارینای کوچولو
    گیرنده:خدا_تو آسمون پیش فرشته ها...


    ماموران اداره پست با دیدن این نامه واقعا متعجب شدند...
    نمی دانستند چکارش بکنند...
    آنها تصمیم گرفتند که نامه را به حرم مطهر امام رضا ببرند و به یکی از خدام گفتند که هر طور شده این نامه به داخل ضریح بیفتد...(سارینا درمشهد زندگی می کرد)
    بعد از گذشت 2روز،کسی در خانه ی آنهاها(سارینا)را زد...سارینا که منتظر همچین روزی بودفوری رفت ودر را باز کرد...
    آقایی پشت در بود...
    سارینا مادرش را صدا زد...
    وقتی مادرش دم در بود...بعد از شنیدن حرف های آقا جیغ بلندی از ته دل زد...
    وفوری به طرف اتاق رفت...
    اوداد زد:سعیـــــــــــــــــــ ...
    خدا روزی رسوند...
    توی قرعه کشی بانک 100 میلیون برنده شدیم...
    پدرخانواده(سعید)بعد از مدتها خندید وگفت:خدایا شکرت...
    سارینا باخوشحالی به طرف پدش رفت واورابغل کرد...
    اودر دل به خدا گفت:ممنونم که ناراحتیم رو خوب کردی...
    خدایا دوســــــــــــــــــت دارم...


    خدایا ساریناهای تو یکی دو تا نیستند و دستهای بندگان خوبت اینقدر پر نیست که همه ساریناهای تو را شاد کنند ؛ پس خدایا تو رو قسمت میدهم به رحمانیتت که در این شب عیدی کرمی کن که هیچ لبی بدون لبخند نباشه و هیچ دلی شکسته نباشه و هیچ کس حسرت ها مهمان دلشون نباشه .





    آمین یا سمیع الدعاء المضطرین









    نامه ای برای خدای شاپرک ها
    *******************************
    اشتباه من این بود ….هر جا رنجیدم ، لبخند زدم ….
    فکر کردند درد ندارد ، محکم تر زدند

    *******************************
    گرچه گذر زمان فرصت مهرورزیدن رادریغ نمی کند،امامرگرااستثنائی نیست. فرصت ها را براي مهرورزي دريابيم

    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت


    *******************************




اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •