سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
˜Ï æÈáǐ
صفحه 2 از 2 نخستنخست 12
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 14 , از مجموع 14

موضوع: گفت و گوهای من ، پدر بزرگم و مادر بزرگم _ طنز

  1. Top | #11

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن ایران شناسی
    تاریخ عضویت
    آبان 1390
    شماره عضویت
    1938
    نوشته
    11,533
    صلوات
    1998
    دلنوشته
    2
    « اَلـلّـــهُـــمَّ عَـجِّـــل لِـولـیِّـــنَاالـفَـــرَجَ »
    تشکر
    114,344
    مورد تشکر
    42,035 در 11,159
    دریافت
    0
    آپلود
    1

    پیش فرض





    بچه که بودم یادمه مامان بزرگم این قصه رو برام اونقدر تعریف می کرد تا از شدت خستگی خوابم ببره:

    «یکی بود یکی نبود. یه روزی یک مرد در زندگی خویش به پوچی رسید، لذا تصمیم به خودکشی گرفت، بالای صخره ای نوک تیز ایستاد و دور گردن خود طناب بزرگی بست. سمت دیگر طناب را به تخته سنگی بزرگ گره زد. مقداری سم نوشید و لباس خود را به آتش کشید. بلافاصله به سمت پایین پرید و در همان لحظه با هفت تیر به سوی خود شلیک کرد. گلوله به خطا رفت و طناب بالای سرش را برید. او که از خطر حلق آویز شدن جان سالم به در برده بود، به داخل آب سقوط کرد.
    آب، شعله های آتش را خاموش کرد و استفراغ، سم را از بدنش خارج ساخت. توسط ماهیگیری از آب خارج شده و به بیمارستانی منتقل شد. در بیمارستان بود که به خاطر نبود امکانات و دارو، جان به جان آفرین تسلیم کرد.»




    امضاء

    http://www.ayehayeentezar.com/signaturepics/sigpic1938_35.gif



  2. Top | #12

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن ایران شناسی
    تاریخ عضویت
    آبان 1390
    شماره عضویت
    1938
    نوشته
    11,533
    صلوات
    1998
    دلنوشته
    2
    « اَلـلّـــهُـــمَّ عَـجِّـــل لِـولـیِّـــنَاالـفَـــرَجَ »
    تشکر
    114,344
    مورد تشکر
    42,035 در 11,159
    دریافت
    0
    آپلود
    1

    پیش فرض





    بعد عمری پدر بزرگم منو دعوت کرد بریم رستوران با هم ناهار بزنیم.

    رسیدیم رستوران و یکم نشستیم بابا بزرگم مِنو رو برداشت.

    بعد با کلی مکث سرشو آورد بالا و با یه حالت خاصی گفت: دوتا بام دریت جدید بیارید.

    بعد از اینکه گارسونه کل میزه رو گاز گرفت گفت: اون بام دریت جدید نیست، «با مدیریت جدیده»!




    امضاء

    http://www.ayehayeentezar.com/signaturepics/sigpic1938_35.gif



  3. Top | #13

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن ایران شناسی
    تاریخ عضویت
    آبان 1390
    شماره عضویت
    1938
    نوشته
    11,533
    صلوات
    1998
    دلنوشته
    2
    « اَلـلّـــهُـــمَّ عَـجِّـــل لِـولـیِّـــنَاالـفَـــرَجَ »
    تشکر
    114,344
    مورد تشکر
    42,035 در 11,159
    دریافت
    0
    آپلود
    1

    پیش فرض








    یه ژست شبه روشنفکرانه به خودم گرفتم و به مادر بزرگم گفتم:

    می خوام آخر هفته ها با دوستام که یه اکیپ حافظ محیط زیست تشکیل دادیم بریم کوه و طبیعت آشغال جمع کنیم.

    یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم انداخت و گفت: پس از اتاقت شروع کن به دوستات هم بگو بیان کمکت!!!




    امضاء

    http://www.ayehayeentezar.com/signaturepics/sigpic1938_35.gif



  4. Top | #14

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن ایران شناسی
    تاریخ عضویت
    آبان 1390
    شماره عضویت
    1938
    نوشته
    11,533
    صلوات
    1998
    دلنوشته
    2
    « اَلـلّـــهُـــمَّ عَـجِّـــل لِـولـیِّـــنَاالـفَـــرَجَ »
    تشکر
    114,344
    مورد تشکر
    42,035 در 11,159
    دریافت
    0
    آپلود
    1

    پیش فرض




    با مادربزرگم داشتم انباری خونه رو تمیز میکردم.

    یهو یه بسته مداد رنگی بیست و چهارتایی پیدا کردم. نشون مامان بزرگ دادم .

    زد زیر خنده گفت وقتی بچه بودی اینو خریدم که هر وقت بیست گرفتی بهت بدم «ت ر س و ت ک ا خ» (از آخر به اوّل بخونید!)




    امضاء

    http://www.ayehayeentezar.com/signaturepics/sigpic1938_35.gif



صفحه 2 از 2 نخستنخست 12

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi بر قالب منتشر شده از ویکی وی بی