سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
˜Ï æÈáǐ
صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 14

موضوع: گفت و گوهای من ، پدر بزرگم و مادر بزرگم _ طنز

  1. Top | #1

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن ایران شناسی
    تاریخ عضویت
    آبان 1390
    شماره عضویت
    1938
    نوشته
    11,533
    صلوات
    1998
    دلنوشته
    2
    « اَلـلّـــهُـــمَّ عَـجِّـــل لِـولـیِّـــنَاالـفَـــرَجَ »
    تشکر
    114,344
    مورد تشکر
    42,037 در 11,159
    دریافت
    0
    آپلود
    1

    پیش فرض گفت و گوهای من ، پدر بزرگم و مادر بزرگم _ طنز


    ویرایش توسط شهاب منتظر*غلام علی اصغر(ع) : 17-01-1395 در ساعت 04:18
    امضاء

    http://www.ayehayeentezar.com/signaturepics/sigpic1938_35.gif



  2.  

  3. Top | #2

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن ایران شناسی
    تاریخ عضویت
    آبان 1390
    شماره عضویت
    1938
    نوشته
    11,533
    صلوات
    1998
    دلنوشته
    2
    « اَلـلّـــهُـــمَّ عَـجِّـــل لِـولـیِّـــنَاالـفَـــرَجَ »
    تشکر
    114,344
    مورد تشکر
    42,037 در 11,159
    دریافت
    0
    آپلود
    1

    پیش فرض






    با تمسخر از بابا بزرگم پرسیدم: بابا بزرگ؛ آخه شما چطوری زندگی می کردین!؟ نه تکنولوژی ای؛ نه هواپیمایی؛ نه ماشینی؛ نه کامپیوتری و نه موبایلی ...!

    گفت: همونطوری که شما الآن زندگی می کنین ...! نه تربیتی ، نه اخلاقی ...! نه ادبی…نه احترامی نه شعوری…

    دیگه سرم گیج رفت و هیچی نفهمیدم فقط یادمه تا اون موقع اونجوری له نشده بودم!!!




    ویرایش توسط شهاب منتظر*غلام علی اصغر(ع) : 17-01-1395 در ساعت 03:44
    امضاء

    http://www.ayehayeentezar.com/signaturepics/sigpic1938_35.gif



  4. Top | #3

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن ایران شناسی
    تاریخ عضویت
    آبان 1390
    شماره عضویت
    1938
    نوشته
    11,533
    صلوات
    1998
    دلنوشته
    2
    « اَلـلّـــهُـــمَّ عَـجِّـــل لِـولـیِّـــنَاالـفَـــرَجَ »
    تشکر
    114,344
    مورد تشکر
    42,037 در 11,159
    دریافت
    0
    آپلود
    1

    پیش فرض






    کیف پول بابا بزرگمو زدن…

    میگه: عیب نداره من گذشتم ، الهی خرج ایدز و اورژانس و تصادفش بشه...

    گفتم: بابابزرگ بهتر نیست درباره ى مفهوم گذشت بیشتر با هم صحبت کنیم؟!




    امضاء

    http://www.ayehayeentezar.com/signaturepics/sigpic1938_35.gif



  5. Top | #4

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن ایران شناسی
    تاریخ عضویت
    آبان 1390
    شماره عضویت
    1938
    نوشته
    11,533
    صلوات
    1998
    دلنوشته
    2
    « اَلـلّـــهُـــمَّ عَـجِّـــل لِـولـیِّـــنَاالـفَـــرَجَ »
    تشکر
    114,344
    مورد تشکر
    42,037 در 11,159
    دریافت
    0
    آپلود
    1

    پیش فرض






    پدربزرگ چند بار سرفه کرد و وقتی کاسه آبی را که مادربزرگ به او داده بود، نوشید، به مادربزرگ گفت:


    «حالم خوب نیست ؛ الان وقتش رسیده که وصیتم را بنویسم تا حق کسی ضایع نشود.»


    مادربزرگ به او گفت: «وصیت‌نوشتن کار احمقانه‌ای است وقتی که ما یک نوه بیشتر نداریم!»


    پدربزرگ آهی کشید و گفت: «و تو؟! بعد از من برای تو چه اتفاقی می‌افتد؟»


    مادربزرگ با خنده گفت: «ان‌شا‌ءالله من پیش از تو می‌میرم و به کسی جز تو نیازمند نمی‌شوم!»


    پدربزرگ که نمی‌دانم چه‌طور متوجه حضور من شده بود، صدایم زد و گفت: «گوش کن پسر! پدربزرگت در حق تو کوتاهی کرده و حالا دوست دارد هدیه‌ای ارزشمند به تو بدهد، اما نمی‌داند که از چه هدیه‌ای خوشت می‌آید.»


    من به پدربزرگ گفتم: «برای من یک سگ بخر!»


    مادربزرگ گفت: «مگر نمی‌دانی که سگ‌ها و گربه‌ها از هم متنفرند و با هم دشمنی دارند؟!»


    پدربزرگ گفت: «سگ و گربه با هم دعوا می‌کنند و آن‌وقت گربه‌ات کشته می‌شود!»


    من گفتم: «پس برایم یک اسب بخر. من اسب‌‌سواری را خیلی دوست دارم.»


    مادربزرگ گفت: «وا! این چه‌جور دوست داشتنی است؟ می‌خواهی سوار موجودي شوی که دوستش داری؟»


    پدربزرگ گفت: «تازه اسب بیچاره کجا می‌خواهد بخوابد؛ توی اتاق تو؟! اسب نیاز به اصطبل دارد.»


    من گفتم: «خب برایم یک تلویزیون کوچک بخر تا کنار تخت توی اتاقم بگذارم و با تماشایش دیگر هیچ‌وقت حوصله‌ام سرنرود.»


    پدربزرگ گفت: «تماشای تلویزیون خواب بچه‌ها را می‌دزدد! تو کوچکی و برای بزرگ شدن نیاز شدیدی به خوابیدن داری!»


    من گفتم: «اوووم‌‌‌م‌م… آهان! اسکیت! برایم یک اسکیت بخر.»


    مادربزرگ گفت: «پناه بر خدا! استخوان‌هایت می‌شکنند!»


    پدر بزرگ گفت: «با ماشین تصادف می‌کنی، می‌میری و ما مجبور می‌شویم برای تو مراسم عزاداري بگيريم!»(من نفهمیدم که تو پیست اسکیت ماشین میخواد از کجا بیاد؟)


    من از تعجب ساکت شده بودم و تصمیم گرفتم که دیگر هیچ‌چیزی نگویم. پدربزرگ که با دقت زیادی مرا نگاه می‌کرد، یک‌دفعه با صدای بلندی فریاد زد: «یافتم! یافتم! بهترین هدیه برای تو یک شانه است تا با آن موهایت را شانه بزنی!» (فکر کنم تا حالا هر مدل شونه که تو دنیا تولید شده رو خریدم)


    من نگاهی به سر کچل پدربزرگ انداختم و سپس به شوخی گفتم: «اتفاقاً من می‌خواستم برای شما یک شانه بخرم تا حسابی خوشتان بیاید!»


    مادربزرگ پقی زد زیر خنده. پدربزرگ اخم‌هایش در هم رفت. اخم‌هایی که خبرهای خوبی را مژده نمی‌دادند... و من نه صاحب سگی شدم تا پاچه کسانی را که اذیتم می‌کنند بگیرد و نه صاحب اسبی که سوارش بشوم و با او در باغ‌ها گشت بزنم و نه اسکیتی که بچه‌های محل به آن حسادت کنند و نه حتی شانه ناقابلی که موهایم را شانه بزند!




    امضاء

    http://www.ayehayeentezar.com/signaturepics/sigpic1938_35.gif



  6. Top | #5

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن ایران شناسی
    تاریخ عضویت
    آبان 1390
    شماره عضویت
    1938
    نوشته
    11,533
    صلوات
    1998
    دلنوشته
    2
    « اَلـلّـــهُـــمَّ عَـجِّـــل لِـولـیِّـــنَاالـفَـــرَجَ »
    تشکر
    114,344
    مورد تشکر
    42,037 در 11,159
    دریافت
    0
    آپلود
    1

    پیش فرض





    به مامان بزرگم به شوخی می گم: مامان بزرگ حس می کنم رو صورتم چین افتاده چه ماسکایی پیشنهاد میکنین؟!

    میگه: اگه رو صورتت ژاپن افتاده بود میتونستم کمکت کنم. چین درس بشو نیس !!!




    امضاء

    http://www.ayehayeentezar.com/signaturepics/sigpic1938_35.gif



  7. Top | #6

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن ایران شناسی
    تاریخ عضویت
    آبان 1390
    شماره عضویت
    1938
    نوشته
    11,533
    صلوات
    1998
    دلنوشته
    2
    « اَلـلّـــهُـــمَّ عَـجِّـــل لِـولـیِّـــنَاالـفَـــرَجَ »
    تشکر
    114,344
    مورد تشکر
    42,037 در 11,159
    دریافت
    0
    آپلود
    1

    پیش فرض





    مادر بزرگم میگه: تو زندگی مهمترین چیز اینه که : ” شلوارتو خوب بکشی بالا ” چون تو به هر آدم موفقی میرسی میگی : این همونی بود که نمیتونست شلوارشو بکشه بالا!




    امضاء

    http://www.ayehayeentezar.com/signaturepics/sigpic1938_35.gif



  8. Top | #7

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن ایران شناسی
    تاریخ عضویت
    آبان 1390
    شماره عضویت
    1938
    نوشته
    11,533
    صلوات
    1998
    دلنوشته
    2
    « اَلـلّـــهُـــمَّ عَـجِّـــل لِـولـیِّـــنَاالـفَـــرَجَ »
    تشکر
    114,344
    مورد تشکر
    42,037 در 11,159
    دریافت
    0
    آپلود
    1

    پیش فرض






    پدر بزرگم به من میگه:
    یه سوال بد جوری ذهنمو درگیر کرده ، مگه ما وقتی میریم حموم تمیز نمیشیم؟! . . .

    می گم: بله میشیم.

    میگه: پس چرا حوله بعد از یه مدت کثیف میشه ؟!!!

    یکی جوابشو بده ، من که دارم داغون میشم !




    ویرایش توسط شهاب منتظر*غلام علی اصغر(ع) : 17-01-1395 در ساعت 04:35
    امضاء

    http://www.ayehayeentezar.com/signaturepics/sigpic1938_35.gif



  9. Top | #8

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن ایران شناسی
    تاریخ عضویت
    آبان 1390
    شماره عضویت
    1938
    نوشته
    11,533
    صلوات
    1998
    دلنوشته
    2
    « اَلـلّـــهُـــمَّ عَـجِّـــل لِـولـیِّـــنَاالـفَـــرَجَ »
    تشکر
    114,344
    مورد تشکر
    42,037 در 11,159
    دریافت
    0
    آپلود
    1

    پیش فرض






    پدر بزرگم پرسید: تو اتاقت سیستم امنیتی داری؟!

    گفتم: ﭼﻬﺎﺭ ﻃﺮﻑ ﺍﺗﺎﻗﻢ ﻋﻨﮑﺒﻮﺗﻪ ﺗﺎﺭ ﺑﺴﺘﻪ ﻣﻨﻢ ﺍﺯﺷﻮﻥ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﺳﯿﺴﺘﻤ ﻋﻠﯿﻪ ﭘﺸﻪ ﻫﺎ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﯾﻪ ﻫﻤﺰﯾﺴﺘی ﻣﺴﺎﻟﻤﺖ ﺁﻣﯿﺰ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﺑﺎ ﻫﻢ!!!





    امضاء

    http://www.ayehayeentezar.com/signaturepics/sigpic1938_35.gif



  10. Top | #9

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن ایران شناسی
    تاریخ عضویت
    آبان 1390
    شماره عضویت
    1938
    نوشته
    11,533
    صلوات
    1998
    دلنوشته
    2
    « اَلـلّـــهُـــمَّ عَـجِّـــل لِـولـیِّـــنَاالـفَـــرَجَ »
    تشکر
    114,344
    مورد تشکر
    42,037 در 11,159
    دریافت
    0
    آپلود
    1

    پیش فرض





    بابا بزرگم با گوشی 1100ش زنگ زده به گوشیم با نهایت استرس میگه: من همین الآن بالای یه برج ۳۰ طبقه ایستاده ام . با کسی هم شوخی ندارم . . .

    جدی جدیه اگه بدونم دوستم نداری همین الآن . . . از این بالا . . . خودمو . . . با آسانسور می رسونم طبقه پایین میام پیشت طوری میزنمت صدای بز بدی!!!




    ویرایش توسط شهاب منتظر*غلام علی اصغر(ع) : 17-01-1395 در ساعت 04:36
    امضاء

    http://www.ayehayeentezar.com/signaturepics/sigpic1938_35.gif



  11. Top | #10

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن ایران شناسی
    تاریخ عضویت
    آبان 1390
    شماره عضویت
    1938
    نوشته
    11,533
    صلوات
    1998
    دلنوشته
    2
    « اَلـلّـــهُـــمَّ عَـجِّـــل لِـولـیِّـــنَاالـفَـــرَجَ »
    تشکر
    114,344
    مورد تشکر
    42,037 در 11,159
    دریافت
    0
    آپلود
    1

    پیش فرض





    گاهی وقتا از شدت خستگی خونه که میرسم یادم می ره سلام کنم بابا بزرگم بهم گیر میده سلامتو خوردی؟!

    امروز بهش می گم بابا بزرگ از این به بعد سلام نمی کنم دیگه وقتی بوی جیگر اومد بدونید من اومدم!!!




    امضاء

    http://www.ayehayeentezar.com/signaturepics/sigpic1938_35.gif



صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi بر قالب منتشر شده از ویکی وی بی