سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
˜Ï æÈáǐ
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 1 , از مجموع 1

موضوع: یادش بخیر اون روزا

  1. Top | #1

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    تاریخ عضویت
    خرداد 1397
    شماره عضویت
    143
    نوشته
    18,953
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    تشکر
    41,292
    مورد تشکر
    48,533 در 15,350
    وبلاگ
    15
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض یادش بخیر اون روزا




    یادش بخیر اون روزا



    یــــادش بـخیر اون روزا بـابـا عـجب حــالــی داشت
    با زهــرا بـــازی مـی کرد سر به سرش هی می ذاشت


    قــایم موشک بـــازی رو زهرا که خیلی دوس داشت
    امّا اونوقت کوچیـک بود بـابــا همش چشم می ذاشت


    یادم می یــاد جمعه بــود بــابــا پـوتـیـن مــی پوشید لـبــاس خــــاکـی رنگ
    و زهــــرای بــــابــــا کــشـید


    می گفت : « بابا جون نرو اونـوقت کی چشم بذاره ؟
    زهــــرای تــتو تــنهـایــی بــابــا طــاقــت نـــداره »


    بــابــا پریــشــون مــی شـد زهــرا کـه گـریه مـی کرد
    بابا می گفت : « قوی باش زهــرای مـن ، مثل مــرد


    نـوبـت تـوسـت ایندفعه چشـــم مـی ذاریم نوبتی
    دارم مـــی رم قـایم شم پشت تـــانک و آرپیچی


    بـرات هـدیـه مـیـــارم بـــاز هـم مثل همیشه
    تـــا چـشـمــاتـو وا کنـی بــابــا جـونـت پیـشتـه


    زهــــرا چشـاشو بست و شماره کرد : یک ، دو ، سه
    به بیست رسید : « اومدم ! بــابــا کـجــایــی ؟ بـسه ؟ »


    چـشـمـاشـو وا کرد ؛ ولـی بــابــا جــونـش رو ندید
    زهــرا بــه دنـبــال اون هی این ور ، اون ور پرید


    چند سال از اون موقع رفت امّـــآ خـبـر بـــی خـبـر
    نــه از پــوتین خـبـر بود نــه کـفـتـر نــامــه بر


    زهرا از صبح چشم به در مــنـتـظـر بـابــا بـود
    گــاهـی هم شب تا سحر مــنـتـظـر بـابــا بـود


    می گفت : « بابام قول داده خودش گفته کـه مـیــّاد
    بـــرام هــدیــه مــیـــاره مامان جون یادت میاد؟»


    زنــگ درم صـــدا کـــرد زهــــرا پرید تو حیاط
    وای اومـده بــابــا جــون بابا جونم من فدات


    یـــه آقـــــایی پشت در مــنـتـظـر زهـرا بود
    زهرا پی بــــابــــا جـتون امّا آقـــــا تنهــا بود


    آقا می گفت : « چند باری اسم بابا ت رو بردم
    زهــــرای بـــابـــا تویی ؟ برات هدیه آوردم »


    پلاک رو داد به زهـــــرا اشک چشاشو پاک کرد
    زهرا نگاش کرد و گفت : « گــریـه نمی کنه مرد


    مــامـــان ! بابا هدیه رو برام فرستاد ، دیدی ؟
    ای بــابــای جــوونـمرد چـــــرا تنها پریدی ؟ »





    ویرایش توسط مدير محتوايي : 22-06-1393 در ساعت 19:11
    امضاء

  2. تشكر

    parsa (28-01-1389)

  3.  

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi بر قالب منتشر شده از ویکی وی بی