هجوم با ماوریک به قلب پتروشیمی بصره سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
هجوم با ماوریک به قلب پتروشیمی بصره
صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 21
  1. #1
    مدیرارشد انجمن فن آوری و اطلاعات وهمکار انجمن دفاع مقدس
    حسنعلی ابراهیمی سعید آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    10579
    دلنوشته
    59
    الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّددر اجرای عهدی که بسته ام برای سلامتی آقاامام زمان(عج)
    نوشته : 5,566      تشکر : 4,114
    4,554 در 3,051 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    حسنعلی ابراهیمی سعید آنلاین نیست.

    ghalb3 هجوم با ماوریک به قلب پتروشیمی بصره




    خاطره ای از سرهنگ خلبان مهدی مدرس دوم مهر 1359بود. هواپیمای توربو کماندر یا هواپیمای دو موتوره ملخ‏دار که به منظور جابه‏ جایی مسافر مورد استفاده قرار می‏ گیرد، قلب آسمان را می‏ شکافت و به جلو می ‏رفت. لکه ‏های ابر از زیر بال هواپیما، فضایی رویایی ایجاد کرده بودند. گاهی هم لکه‏ های ابر کنار می‏رفتند و مزارع کشاورزی، تصویر سبزی نشان می‏ دادند. مسافرین هواپیما را خلبانان هلیکوپتر کبرا تشکیل می‏ دادند. حدود 50 دقیقه از شروع پرواز می ‏گذشت و طبق برنامه، زمان زیادی تا رسیدن به فرودگاه اهواز باقی نمانده بود. ناگهان خلبان هواپیما با دستپاچگی فریاد زد: «میگ! میگ!» و به سرعت از مسیر اصلی منحرف شد. از پنجره هواپیما نگاهی به بیرون انداختم، دو فروند جنگنده بال دلتای میگ21 در آسمان اهواز جولان می‏ دادند. خلبان بسیار دستپاچه شده بود و هواپیما را مدام چپ و راست می‏کرد. هواپیمای توربو کماندر یک هواپیمای مسافربری است و هیچگونه سلاحی ندارد. خلبان برای اینکه مورد هدف میگهای21 قرار نگیرد، شروع به مانور و کاهش ارتفاع کرد. این مانورها بارها تکرار شد. من با دیدن میگها، مرگ را مقابل چشمانم دیدم. ناگهان همه خاطرات دوران زندگی‏ام در ذهنم آمد و مثل پرده سینما از نظرم گذشت و هیچ مسئله تلخ و شرینی از ذهنم دور نماند. هر لحظه آماده مرگ بودم. با شروع حمله عراق به ایران، داوطلبانه خواستار اعزام به جبهه شده بودم و اکنون هر لحظه امکان داشت هدف جنگنده‏های دشمن قرار بگیرم بدون آنکه اصلاً وارد جنگ شده باشم. در آن لحظات سخت، از خدا فقط خواستم که به من آن قدر مهلت دهد که لااقل یک ماموریت را انجام دهم و اگر قرار است کشته شوم، کاری در جنگ انجام داده باشم.


    http://navidsuzuki.persianblog.ir/ta...B5%D8%B1%D9%87
    هجوم با ماوریک به قلب پتروشیمی بصره


  2.  

  3. #2
    مدیرارشد انجمن فن آوری و اطلاعات وهمکار انجمن دفاع مقدس
    حسنعلی ابراهیمی سعید آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    10579
    دلنوشته
    59
    الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّددر اجرای عهدی که بسته ام برای سلامتی آقاامام زمان(عج)
    نوشته : 5,566      تشکر : 4,114
    4,554 در 3,051 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    حسنعلی ابراهیمی سعید آنلاین نیست.

    پیش فرض




    با حالت گرفتن هواپیما و پایان مانور، فهمیدم که از شر میگهای 21 راحت شده‏ ایم. بیش از یک ساعت و نیم بود که در آسمان بودیم و باید تا آن زمان به اهواز رسیده بودیم. خلبان هواپیما با آنکه مانورهای زیادی انجام داده بود و اکنون در معرض خطر میگها قرار نداشت ولی بازهم بسیار دستپاچه بود و ترس او از نحوه چسبیدن به دسته کنترل فرامین معلوم بود.
    ناگهان باند فرودگاهی در مقابل ما ظاهر شد. خلبان رادیو را روشن کرد. در کنار فرودگاه، دو حلقه چاه نفت با تاسیسات مربوطه، به شدت در حال سوختن بودند. پس از شنیدن زبان عربی از رادیو، ناگهان 180 درجه گردش کرد و سرعت هواپیما را به حداکثر رساند. حیرت زده کارهای خلبان را نظاره‏ گر بودیم. ناگهان خلبان گفت: «ما در خاک عراق هستیم و این چاهها که در حال سوختن هستند، متعلق به عراق می ‏باشند!» با شنیدن این حرف، به نگرانی ما افزوده شد ولی از اینکه خلبانان نیروی هوایی تا داخل خاک عراق آمده و تاسیسات آنها را به آتش کشیده بودند، احساس غرور می‎ کردم. آرزو داشتم که ای کاش الآن در داخل هلیکوپتر کبرا بودم و نیروهای بعثی را هدف قرار می ‏دادم. ولی چه می‎ شد کرد که عملاً در این هواپیما حکم اسیری را داشتم که هیچگونه اختیاری ندارد. نگاهی به خلبان توربو کماندر کردم. عرق از سر و رویش می‏ تراوید و با اضطراب بسیار تمام حواسش روی عقربه‎‏ ها و هردو دستش روی دسته کنترل فرامین بود. او نمی ‏دانست کجاست و ما هم نمی‏ توانستیم کمکی به او بکنیم. برج رادار اهواز به ما جواب می ‎داد ولی موقعیت ما را نمی‏ دانست. با تقاضای خلبان هواپیما، برج مراقبت برای مدت کوتاهی دستگاه «تکن» را که استفاده از آن در منطقه جنگی ممنوع بود، روشن کرد و موقعیت هواپیمای ما را به خلبان گفت. خلبان با راهنمایی برج مراقبت به طرف اهواز گردش کرد و این بار، در جهت صحیح به هدف نزدیکتر شد.
    هجوم با ماوریک به قلب پتروشیمی بصره


  4. #3
    مدیرارشد انجمن فن آوری و اطلاعات وهمکار انجمن دفاع مقدس
    حسنعلی ابراهیمی سعید آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    10579
    دلنوشته
    59
    الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّددر اجرای عهدی که بسته ام برای سلامتی آقاامام زمان(عج)
    نوشته : 5,566      تشکر : 4,114
    4,554 در 3,051 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    حسنعلی ابراهیمی سعید آنلاین نیست.

    پیش فرض




    اعصابمان بسیار متشنج شده بود و از اینکه در چنین موقعیتی گیر کرده بودیم و مثل اسیر دست و پا بسته‏ای، نمی‏توانستیم کاری بکنیم خیلی ناراحت بودیم. لحظات به کندی می‏ گذشتند. من از لحظه تماس با رادار اهواز، زمان را کنترل کرده می‏کردم؛ حدود 25 دقیقه از لحظه تماس ما گذشته بود که به اندازه 25 سال به نظر می‏رسید. سرانجام به فرودگاه اهواز رسیدیم و به لطف خدا سالم به زمین نشستیم. هنوز همگی از هواپیما پیاده نشده بودیم که یکی از مسئولان هوانیروز به سراغ ما آمد و تخصص ما را پرسید. به محض اینکه گفتیم همگی خلبان کبرا هستیم او خیلی خوشحال شد و به من که سرپرستی این گروه را برعهده داشتم، گفت:
    - فوری دو فروند کبرا را بردار و برو!
    - کجا برم جناب سرهنگ؟
    - هرکجا که دشمن هست!
    - ولی جناب سرهنگ ما باید ابتدا توجیه شویم، بعد در عملیات شرکت کنیم.
    هجوم با ماوریک به قلب پتروشیمی بصره


  5. #4
    مدیرارشد انجمن فن آوری و اطلاعات وهمکار انجمن دفاع مقدس
    حسنعلی ابراهیمی سعید آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    10579
    دلنوشته
    59
    الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّددر اجرای عهدی که بسته ام برای سلامتی آقاامام زمان(عج)
    نوشته : 5,566      تشکر : 4,114
    4,554 در 3,051 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    حسنعلی ابراهیمی سعید آنلاین نیست.

    پیش فرض




    سرهنگ که برای اعزام ما خیلی عجله داشت، رابط هوانیروز را احضار کرد و از او خواست ما را توجیه کند. آنگاه ستوان علی غزنوی ما را توجیه کرد و قرار شد خودش نیز با یک فروند هلیکوپتر 214 همراه ما بیاید. بلافاصله به طرف هلیکوپترهای کبرا رفتیم. در حال سوار شدن دیدیم که سرهنگ چیزی را زیر لب زمزمه و به طرف ما اشاره می‏ کند. لحظه ‏ای مکث کردم تا صدای او را بشنوم. سرهنگ شهادتین می‏خواند و ما را دعا می‏ کرد. با خود گفتم این همان پرواز است که بازگشتی ندارد. لذا شهادتین را گفته و سپس با ذکر یاعلی هلیکوپتر را روشن کردم.
    به نزدیک ستونهای زرهی دشمن که از بصره به سمت آبادان و اهواز در حال حرکت بودند رسیدیم، پدافندهای عراقی را دیدیم که مانند چشمه ‏های جوشان به سمت ما تیراندازی می‏ کردند. خود را از تیررس دشمن دور کردم. دقایقی بعد، محل اصلی قرارگاه ادوات زرهی دشمن را شناسایی و آتش را شروع کردیم.در اهواز، کار ما این بود که از صبح تا شب پرواز کنیم. از سویی، نیروها و تجهیزات عراق آنقدر زیاد بود که برای مقابله با آنان، احتیاج به نیروهای بسیار بیشتری داشتیم و از سوی دیگر، درگیری در طول مرز آنقدر وسعت داشت که نمی‏ شد همه‏ جا را با هلیکوپتر تحت پوشش قرار داد. آن وقتها یعنی در روزهای اول جنگ، نیروی زمینی ارتش، سپاه و بسیج به طور کلاسیک وارد نبرد نشده بودند؛ لذا هوانیروز بود که بیشتر باعث کند کردن حرکت دشمن به سمت اهواز شده بود.
    هجوم با ماوریک به قلب پتروشیمی بصره


  6. #5
    مدیرارشد انجمن فن آوری و اطلاعات وهمکار انجمن دفاع مقدس
    حسنعلی ابراهیمی سعید آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    10579
    دلنوشته
    59
    الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّددر اجرای عهدی که بسته ام برای سلامتی آقاامام زمان(عج)
    نوشته : 5,566      تشکر : 4,114
    4,554 در 3,051 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    حسنعلی ابراهیمی سعید آنلاین نیست.

    پیش فرض




    عراقی‏ها که از ادامه پیشروی سریع به سمت اهواز ناامید شده بودند، از جناح آبادان شروع به پیشروی کردند. ما نیز برای مقابله، به جبهه آبادان اعزام شدیم. تازه در آبادان نشسته بودیم که یک فروند 214 به زمین نشست و دو تن از خلبانانی را که تیر خورده و وضعیت وخیمی داشتند، تخلیه کرد. با دیدن آنها، هرچند خیلی ناراحت شدیم ولی حس انتقام‏جویی در ما تحریک شد و قسم خوردیم تا آنجا بتوانیم انتقام این عزیزان را بگیریم. عملیات در آبادان بسیار وسیع‏تر از اهواز بود. در آنجا تیم آتش زیادتر از اهواز بود و در طول روز، لحظه به لحظه یک تیم اتش در مقابل دشمن ایجاد می ‏‎شد.
    عراقی‏ ها از عملیات هلیکوپترها ضربات زیادی خورده بودند و تمام سعی آنها بر این بود که به نحوی ما را زمین‏ گیر کنند و به همین دلیل، هواپیماهایشان پی در پی به دنبال یافتن و بمباران مقر ما بودند. ما نیز به این مسئله پی برده بودیم و سعی داشتیم که خللی در پرواز ایجاد نشود.یک روز به ما اطلاع دادند که عراق مشغول احداث پل بر روی «کارون» در منطقه «مارد» است. قرار شد در اولین ساعات صبح روز بعد، آن پل را تخریب کنیم. آن روز هوا خراب شد؛ نه هوانیروز و نه نیروی هوایی، نتوانستند اقدامی بکنند. نامساعد بودن هوا دو روز طول کشید و پس از آن کمی بهتر شد. به ما اطلاع دادند که عراق پل زده و به طرف شرق کارون در حرکت است. منطقه‏ ای که عراق در آن پل زده بود، فاقد هرگونه نیروی دفاعی بود و این تنها ما بودیم که باید یک تنه تا رسیدن نیروهای پیاده‏ نظام، به مقابله با نیروی زمینی ارتش عراق بپردازیم.
    هجوم با ماوریک به قلب پتروشیمی بصره


  7. #6
    مدیرارشد انجمن فن آوری و اطلاعات وهمکار انجمن دفاع مقدس
    حسنعلی ابراهیمی سعید آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    10579
    دلنوشته
    59
    الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّددر اجرای عهدی که بسته ام برای سلامتی آقاامام زمان(عج)
    نوشته : 5,566      تشکر : 4,114
    4,554 در 3,051 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    حسنعلی ابراهیمی سعید آنلاین نیست.

    پیش فرض




    پروازها را شروع کردیم و به تار و مار کردن عراقی‏ها پرداختیم. هواپیماهای عراقی به دنبال ما آمدند ولی نتوانستند محل ما را پیدا کنند. آنها بمبهای خود را روی پالایشگاه آبادان ریختند و پالایشگاهی که دود و آتش از آن زبانه می‏کشید، مجدداً مورد هجوم قرار گرفت. تمام آسمان منطقه را دود بسیار غلیظی فرا گرفته بود و تصویری از مظلومیت کشور ما را ترسیم می‏کرد.
    ما پی در پی پرواز می‏ کردیم. سرانجام به علت کثرت پروازها، محل استقرار ما توسط دشمن شناسایی شد و با توپخانه مورد هدف قرار گرفت. به ناچار مجبور شدیم آن منطقه را تخلیه کنیم و به نخلستانهای اطراف پناه ببریم. در آنجا امکانات غذا و استراحت وجود نداشت. یک کمپوت سربازی به عنوان شام می‏‎ خوردیم و در کنار نیزارها با لباس خلبانی دراز می‏ کشیدیم و از ترس مار و سایر حیوانات موذی، کلاه هلمت یا کلاه خلبانی خود را همیشه بر سر می‏‎ گذاشتیم. در آنجا علاوه بر آنکه مراقب مارها و عوارض طبیعی بودیم، نوبتی هم نگهبانی می‏ دادیم تا گرفتار شبیخون دشمن نشویم. آن شب وقتی دراز کشیدم، بار دیگر، همسر و فرزندم مقابل چشمانم مجسم شدند. باز تلخی‏ها و شادکامی‏های زندگیم را مرور کردم و با این افکار شب را به صبح رساندم. پس از ادای نماز صبح با همرزمان و خوردن صبحانه ‏‎ای مختصر بار دیگر عملیات شروع شد. این بار پایگاه ثابتی نداشتیم و قرار بود پس از پایان عملیات جهت سوختگیری و زدن مهمات در کنار جاده ماهشهر به آبادان بنشینیم و از همانجا نیز پرواز کنیم. ماشین سوخت، مهمات و تیم فنی به طور سیار در جاده در حرکت بودند که مورد هدف هواپیماهای عراقی قرار نگیرند.
    هجوم با ماوریک به قلب پتروشیمی بصره


  8. #7
    مدیرارشد انجمن فن آوری و اطلاعات وهمکار انجمن دفاع مقدس
    حسنعلی ابراهیمی سعید آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    10579
    دلنوشته
    59
    الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّددر اجرای عهدی که بسته ام برای سلامتی آقاامام زمان(عج)
    نوشته : 5,566      تشکر : 4,114
    4,554 در 3,051 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    حسنعلی ابراهیمی سعید آنلاین نیست.

    پیش فرض






    هلیکوپتر بل 214 در جلو و هلیکوپتر تهاجمی کبرا در عقب تصویراینجا نیز هواپیماهای عراقی راحتمان نگذاشتند و در کنار جاده به ما حمله کردند. وقتی سوخوهای22 عراقی رسیدند، ارتفاعشان آنقدر کم بود که خلبان آنها را با چشم غیرمسلح می ‏دیدم. تنها راه ما، خاموش کردن هلیکوپتر و خارج شدن از آن بود که بیش از چند ثانیه طول نکشید. از هلیکوپتر پایین پریدم و به دنبال جان‏پناهی گشتم ولی در آن بیابان باز، کوچکترین عارضه طبیعی جهت استتار وجود نداشت. هواپیماهای عراقی دور زدند و دوباره بالای سر ما آمدند. در آن لحظه فقط توانستم روی زمین دراز بکشم و هر لحظه در انتظار مرگ باشم. اولین رگبار هواپیماها از کنار من گذشت. این بار طعم مرگ را به خوبی احساس کردم. فکر می ‏‎کردم که تنها هدف میگهای عراقی، زدن خلبانان بوده است. بار دیگر هواپیماهای عراقی به طرف ما آمدند و هم چیز را به رگبار بستند. دیگر امیدی به زنده ماندن نداشتم. گرد و خاک ناشی از برخورد گلوله‏ ها به زمین به سر و صورتم نشسته بود. فکر می‏ کردم خودم هم مورد اصابت قرار گرفته‏ ام.سرانجام پس از دقایقی که برای من سالها طول کشید، هواپیماهای عراقی رفتند و من از زمین بلند شدم. نگاهی به خود انداختم و دست و پایم را تکان دادم. به لطف خدا چیزی نشده بود. با عجله به سمت هلیکوپترها رفتم. همه هلیکوپترها سالم بودند جز هلیکوپتر من که بیش از 100 گلوله خورده بود. پس از چند روز عملیات در آبادان، به ما ابلاغ شد که به دارخوین برویم و در کنار نیروهای سپاه عمل کنیم.
    هجوم با ماوریک به قلب پتروشیمی بصره


  9. #8
    مدیرارشد انجمن فن آوری و اطلاعات وهمکار انجمن دفاع مقدس
    حسنعلی ابراهیمی سعید آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    10579
    دلنوشته
    59
    الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّددر اجرای عهدی که بسته ام برای سلامتی آقاامام زمان(عج)
    نوشته : 5,566      تشکر : 4,114
    4,554 در 3,051 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    حسنعلی ابراهیمی سعید آنلاین نیست.

    پیش فرض




    در طول مسیر وقتی از آسمان به زمین نگاه می‏کردم، مردم بیچاره را می ‏دیدم که بی‎خانمان شده ‏اند. پیر و جوان، زن و مرد، هرکس بقچه ‏ای یا بسته‏ای زیر بغل یا کول خود گذاشته، در بیابانها آواره شده بودند. بعضی ‏ها هم دوچرخه‏ ای داشتند و روی آن بچه‏ ها و بعضی از وسائل خود را گذاشته بودند و با مشقت بسیار در حرکت بودند. در این میان هواپیماهای عراقی نیز هر از گاهی آنها را به رگبار می‏ بستند.
    با حالتی اندوهگین به دارخوین رسیدیم. آنجا با آقای خرازی آشنا شدیم. ایشان در مورد ماموریت، ما را توجیه کردند و قرار شد صبح روز بعد، عملیات انجام شود. تازه نماز صبح را خوانده بودیم و می‏ خواستیم صبحانه بخوریم که آقای خرازی به سراغمان آمد و آخرین صحبتها و هماهنگی‏ها را با هم انجام دادیم و عملیات آغاز شد.
    هجوم با ماوریک به قلب پتروشیمی بصره


  10. #9
    مدیرارشد انجمن فن آوری و اطلاعات وهمکار انجمن دفاع مقدس
    حسنعلی ابراهیمی سعید آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    10579
    دلنوشته
    59
    الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّددر اجرای عهدی که بسته ام برای سلامتی آقاامام زمان(عج)
    نوشته : 5,566      تشکر : 4,114
    4,554 در 3,051 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    حسنعلی ابراهیمی سعید آنلاین نیست.

    پیش فرض




    ستوان «داوود عباسی» خلبان 214 پس از بارگیری مقدار زیادی مواد منجره tnt و سوار کردن 4 نفر از نیروهای سپاه، قایقی را اسلینگ کرده و به طرف هدف به راه افتاد. ماموریت من حفاظت از هلیکوپتر 214 بود، زیرا با آن همه مهمات با کوچکترین آسیب، به کوهی از آتش تبدیل می‏شد. پرواز ما روی آب بود و می‏ بایست در یکی از مناطق، این نیروها را پیاده می‏ کردیم و برمی‏ گشتیم. وقتی به منطقه مورد نظر رسیدیم، با کمال تعجب دیدیم که عراقی‏ها قبل از ما در آنجا مستقر شده اند. با پیش آمدن آن وضع، قرار شد در نقطة دیگری، نیروها را پیاده کنیم. سرانجام محلی را پیدا کردیم و هلیکوپتر 214 مشغول تخلیه بار گردید. در این حال، عراقی‏ها ما را دیدند و به طرف ما آتش گشودند. با دیدن آن وضع و خطری که هلیکوپتری 214 را تهدید می‏ کرد به طرف آنها یورش بردم و یکی از ضدهوایی ‏های عراق را با شلیک موشک تاو منهدم کردم. دومین موشک تاو، درست به وسط پدافند دوم عراقی‏ها خورد و کمکم که سرگرد «رستمی» بود، گفت که متلاشی شدن آنها را دیده است. به مقر عراقی‏ها نزدیک شدم. حالا در 200 متری پدافند آنها بودم. به خدمه یکی از آنها نزدیک شدم و وقتی به دقت نگاهش کردم، دیدم که از کنار توپ ضدهوایی پائین آمد و شروع به فرار کرد. او را دنبال کردم. یک شلوار کار و یک زیرپیراهن رکابی سفید به تن داشت. حالا به حدود بیست متری او رسیده بودم و او در حال فرار بود.
    هجوم با ماوریک به قلب پتروشیمی بصره


  11. #10
    مدیرارشد انجمن فن آوری و اطلاعات وهمکار انجمن دفاع مقدس
    حسنعلی ابراهیمی سعید آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    10579
    دلنوشته
    59
    الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّددر اجرای عهدی که بسته ام برای سلامتی آقاامام زمان(عج)
    نوشته : 5,566      تشکر : 4,114
    4,554 در 3,051 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    حسنعلی ابراهیمی سعید آنلاین نیست.

    پیش فرض






    هلیکوپتر AH-1 کبرا در جنگ تحمیلی نقش مهمی در پشتیبانی از نیروی زمینی ایفا کرد
    او را با مسلسل هدف گرفته و شلیک کردم. لحظه‏ای بعد، بدن متلاشی شده‏ اش را بین زمین و هوا دیدم؛ نگاهی به اطراف کردم، همه جا پر از نیروهای عراقی بود. آنها در دسته‏ های 20 و یا 30 نفری بودند و با دیدن من شروع به فرار کردند. اطراف را می‏پاییدم و هرجا که نیروی بیشتری می‎ دیدم مورد هدف راکت قرار می‏ دادم. چنان درگیر بودم که صدای سرگرد رستمی را نمی ‏شنیدم. ضمن گردش به چپ و راست، شلیک می‏کردم؛ این بار صدای سرگرد رستمی مرا به خود آورد: «مواظب باش! ملخ هلیکوپتر به زمین نخورد!» با شنیدن این حرف، متوجه شدم که خیلی به زمین نزدیک شده‎ام؛ هلیکوپتر را جمع و جور کردم
    هجوم با ماوریک به قلب پتروشیمی بصره


صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •