داستانهای من و خدا سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
داستانهای من و خدا
صفحه 2 از 2 نخستنخست 12
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 16 , از مجموع 16
  1. #11
    عضو آشنا
    ماه لیلی آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 16      تشکر : 0
    25 در 13 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ماه لیلی آنلاین نیست.

    پیش فرض







    یه روز پیامبر به خدا میگه

    بدترین بنده تا نشونم بده

    گفت اون پیرمردی که صبح از دروازه میاد بیرون بدترین بندمه

    پیامبر دید پیرمرده دست بچه شا گرفته داره داره میاد از دروازه بیرون

    صدا زد آی خدا بهترین بندهتا نشونم بده

    گفت وایسا غروب که شد هر کی آ خرین نفر از دروازه اومد بیرون بهترین بندمه

    پیامبر نشت غروب شد دید همون پیرمرد هستش

    پیامبر گفت آخه چطور ممکنه اول صبح بدترین و دم غروب بهترین

    گفت دسته بچه شا که گرفته بود بچش گفت بابا عمرت چطور بود

    گفت پسرم من بنده ی بدی بودم وخدا خدای خوبی بود

    گفت آی پیامبرم همین اعترافش منا پیش من اونا عزیز کرد

    نتیجه:

    خدا مشتاق ما هست اونقدر که اگه ما یه کار

    یا یه حرف کوچیک زدیم اینقدر شیفته ما میشه

    میگه تو یه قدم بیا من صد تا قدم با شتاب میام

    فکرشا بکنید چقدر بزرگه ومهربون

    اینهمه چیز بی منت داد ما به جا تشکر چی کار کردیم

    اما یه جوری با ما رفتار میکنه انگار اون به ما مدیونه

    خداییش رو این جمله آخر فکر کنید




    داستانهای من و خدا

  2. تشكر

    عهد آسمانى (09-06-1395)

  3. #12
    عضو آشنا
    ماه لیلی آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 16      تشکر : 0
    25 در 13 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ماه لیلی آنلاین نیست.

    پیش فرض







    کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید : می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید اما من به این کوچکی وبدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم ؟ خداوند پاسخ داد : در میان تعداد بسیاری از فرشتگان من یکی را برای تو در نظر گرفته ام ، او از تو نگهداری خواهد کرد اما کودک هنوز اطمینان نداشت که می خواهد برود یا نه گفت : اما اینجا در بهشت ، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و این ها برای شادی من کافی هستند .

    خداوند لبخند زد : فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود کودک ادامه داد : من چگونه می توانم بفهمم مردم چه میگویند وقتی زبان آنها را نمی دانم ؟ ...

    خداوند او را نوازش کرد و گفت : فرشتهّ تو ، زیباترین و شیرینترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی . کودک با ناراحتی گفت : وقتی می خواهم با شما صحبت کنم ، چه کنم ؟

    اما خدا برای این سوال هم پاسخی داشت : فرشته ات دست هایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی . کودک سرش را برگرداند و پرسید : شنیده ام که در زمین انسان های بدی هم زندگی می کنند ، چه کسی از من محافظت خواهد کرد ؟ فرشته ات از تو مواظبت خواهد کرد ، حتی اگر به قیمت جانش تمام شود .

    کودک با نگرانی ادامه داد : اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود . خداوند لبخند زد و گفت : فرشته ات همیشه دربارهّ من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت گر چه من همیشه در کنار تو خواهم بود در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد .

    کودک فهمید که به زودی باید سفرش را آغاز کند . او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید :

    خدایا ! اگر من باید همین حالا بروم پس لطفآ نام فرشته ام را به من بگویید ..

    خداوند شانهّ او را نوازش کرد و پاسخ داد : نام فرشته ات اهمیتی ندارد ،

    می توانی او را ... *** مـادر *** صدا کنی .




    داستانهای من و خدا

  4. تشكر

    عهد آسمانى (09-06-1395)

  5. #13
    عضو آشنا
    ماه لیلی آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 16      تشکر : 0
    25 در 13 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ماه لیلی آنلاین نیست.

    پیش فرض







    وقتی حضرت عیسی علیه السلام از خداونددر خواست کرد کسی را به او نشان دهد که نزد خدا محبوب تر از او باشد ، خداوند عیسی را به پیرزنی که در کنار دریا زندگی می کرد راهنمایی نمود . وقتی عیسی علیه السلام به سراغ آن خانم آمد ، دید در خرابه ای زندگی می کند وبا بدنی فلج و چشمانی نابینا در گوشه ای رها شده است .

    وقتی حضرت عیسی علیه السلام جلوتر رفت ودقّت کرد ، دید پیرزن مشغول ذکری است :

    « الحَمدُ للهِ المُنعِمِ المُفضِلِ المُجمِلِ المُکرِمِ»

    خدایا شکرت که نعمت دادی ، کرم کردی ، زیبایی دادی ، کرامت دادی .

    حضرت عیسی علیه السلام تعجب کرد که اوبا این بدن فلج که فقط دهانش کار می کند ، چرا چنین ستایش می کند ؟ با خود گفت که او از اولیای خداست ومن بی اجازه وارد خرابه شدم ؛ برگردم ، اجازه بگیرم و بعد داخل شوم . به دم خرابه بازگشت و گفت : « السَّلامُ علیکُ یا أَمةَ الله» پیرزن گفت : « وعلیک السَّلام یا روح الله». عیسی پرسید : خانم ! مگر مرا می بینی ؟

    گفت : نه . پرسید : پس از کجا دانستی که من روح الله هستم؟

    یرزن گفت : همان خدایی که به تو گفت مرا ببین ، به من هم گفت چه کسی می آید . عیسی با اجازه آن خانم وارد خرابه شد وپرسید : خداوند به تو چه داده است که این قدر تشکّر می کنی ؟ تشکّر تو برای چیست ؟

    پیرزن گفت : یا عیسی ، آن چه به من داده بود از من گرفت ، آیا همین طور پس گرفته است ؟ آیا وقتی می خواست آن را از من بگیرد ، به من نگاه کرد وپس گرفت ؟ عیسی فرمود : آری ، اوّل به تو نگاه کرده وبعد پس گرفته است . پیرزن گفت : من به همان نگاه او خوشم . خدا این نگاه رابه دیگری نداشته وبه من کرده است ؛ پس جای شکر دارد .
    چنین پیرزنی به خداوند وصل است در حالی که پیامبر هم نبود .

    در واقع استادِ حضرت عیسی علیه السلام شد . امّا وقتی برای ما مصیبتی پیش می آید ، فکر می کنیم خدا با ما قهر کرده است در حالی که برخی از آن ها جبران گناهان ماست تا خداوند متعال در آخرت ما را عذاب نکند ،

    برخی دیگر از گرفتاری ها به خاطر این است که از خدا غافل نشویم ، برخی دیگر هم به خاطر این است که خدا دوستمان دارد و می خواهد به خاطر صبر بر مشکلات ، پاداش بیشتری دریافت کنیم .




    داستانهای من و خدا

  6. تشكر

    عهد آسمانى (09-06-1395)

  7. #14
    عضو آشنا
    ماه لیلی آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 16      تشکر : 0
    25 در 13 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ماه لیلی آنلاین نیست.

    پیش فرض







    خدا : بنده ي من نماز شب بخوان و آن يازده رکعت است .
    بنده : خدايا ! خسته ام ، نمي توانم .


    خدا : بنده ي من ، دو رکعت نماز شفع و يک رکعت نماز وتر بخوان .
    بنده : خدايا ! خسته ام برايم مشکل است نيمه شب بيدار شوم .


    خدا : بنده ي من قبل از خواب اين سه رکعت را بخوان .
    بنده : خدايا ! سه رکعت زياد است .


    خدا : بنده ي من فقط يک رکعت نماز وتر بخوان .
    بنده : خدايا ! امروز خيلي خسته ام ! آيا راه ديگري ندارد ؟


    خدا : بنده من قبل از خواب وضو بگير و رو به آسمان کن و بگو يا الله .
    بنده : خدايا ! در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم مي پرد !


    خدا : بنده ي من همانجا که دراز کشيده اي تيمم کن و بگو يا الله .
    بنده : خدايا ! هوا سرد است ! نميتوانم دستانم را از زير پتو در بياورم .


    خدا : بنده ي من در دلت بگو يا الله ما نماز شب برايت حساب ميکنيم .
    بنده اعتنايي نمي کند و مي خوابد .


    خدا : ملائکه ي من ! ببينيد من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابيده است
    چيزي به اذان صبح نمانده ، او را بيدار کنيد

    دلم برايش تنگ شده است امشب با من حرف نزده .

    ملائکه : خداوندا ! دوباره او را بيدار کرديم ، اما باز خوابيد .


    خدا : ملائکه ي من در گوشش بگوييد پروردگارت منتظر توست .
    ملائکه : پروردگارا ! باز هم بيدار نمي شود !


    خدا : اذان صبح را مي گويند هنگام طلوع آفتاب است
    اي بنده ي من بيدار شو نماز صبحت قضا مي شود
    خورشيد از مشرق سر بر ميآورد .


    ملائکه : خداوندا ! نمي خواهي با او قهر کني ؟
    خدا : او جز من کسي را ندارد ... شايد توبه کرد ...


    بنده ی من تو به هنگامی که به نماز می ایستی
    من آنچنان گوش فرا میدهم که انگار همین یک بنده را دارم
    و تو چنان غافلی که گویا صد ها خدا داری .





    داستانهای من و خدا

  8. #15
    عضو آشنا
    ماه لیلی آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 16      تشکر : 0
    25 در 13 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ماه لیلی آنلاین نیست.

    پیش فرض






    « فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند
    و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت : مي آيد ،

    من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود
    و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد

    و سر انجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست .
    فرشتگان چشم به لبهايش دوختند ،

    گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :
    با من بگو از انچه سنگيني سينه توست .

    گنجشك گفت لانه كوچكي داشتم ،
    آرامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام .

    تو همان را هم از من گرفتي . اين توفان بي موقع چه بود ؟
    چه مي خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود ؟
    و سنگيني بغض راه بر كلامش بست .

    سكوتي در عرش طنين انداز شد .
    فرشتگان همه سر به زير انداختند .

    خدا گفت : ماري در راه لانه ات بود . خواب بودي .
    باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند .

    آنگاه تو از كمين مار پر گشودي .
    گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود .

    سپس خدا گفت : چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم
    تو ندانسته به دشمني ام بر خاستي

    اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود .
    ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت .
    هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد »





    داستانهای من و خدا

  9. #16
    عضو آشنا
    ماه لیلی آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 16      تشکر : 0
    25 در 13 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ماه لیلی آنلاین نیست.

    پیش فرض







    « یک بچه ی کوچیک می خواست خدا رو ببینه .
    اون میدونست که برای دیدن خدا راه درازی در پیش داره .
    لوازمش رو برداشت و سفرش رو شروع کرد .

    کمی که رفت , با پیرزنی روبرو شد . پیرزن توی پارک نشسته بود و به چند تا کبوتر زل زده بود .

    پسر کنار او نشست و کوله پشتیش رو باز کرد . تازه می خواست جرعه ای از نوشیدنی ش رو بنوشه که احساس کرد پیرزن گرسنه س .

    پسرک به اون تعارف کرد . پیرزن با تشکر زیاد , قبول کرد و لبخندی زد .

    لبخند او برای پسرک آن قدر زیبا بود که هوس کرد دوباره آن را ببیند . پس دوباره تعارف کرد و دوباره پیرزن به او لبخند زد .

    پسرک بسیار خوشحال بود . آنها تمام بعدازظهر را به خوردن و تبسم گذراندند , بدون گفتن حرفی .

    با تاریک شدن هوا پسرک احساس خسته گی کرد , بلند شد و آماده ی رفتن شد . چند قدم که برداشت دوباره به سوی پیرزن دوید و او را در آغوش گرفت و پیرزن هم لبخند بسیار بزرگی زد .

    هنگامی که پسر به خانه اش برگشت , مادرش از چهره ی شاد او متعجب شد پرسید : چی شده پسرم که این قدر خوشحالی ؟

    پسر جواب داد : من با خدا نهار خوردم و قبل از واکنش مادرش اضافه کرد : می دونی مادر , اون قشنگترین لبخندی رو داشت که من تا حالا دیده ام .

    و اما پیرزن نیز با قلبی شادمان به خانه اش بازگشت پسرش با دیدن چهره ی بشاش او پرسید : مادر , چی تو رو امروز این جور خوشحال کرده ؟

    و اون جواب داد : من امروز با خدا غذا خوردم . و ادامه داد : اون از اون چیزی که انتظار داشتم جوان تر بود ما نمی دانیم خدا چه شکلی است


    مردم به خاطر دلیلی به زندگی ما وارد می شوند ؛ بله یک دلیل .


    پس چشمان وقلبهای تان را باز کنید . ممکن است هر جا با خدا روبرو شوید »





    داستانهای من و خدا

صفحه 2 از 2 نخستنخست 12

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •