داستانهای من و خدا سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
داستانهای من و خدا
صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 16
  1. #1
    عضو آشنا
    ماه لیلی آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 16      تشکر : 0
    25 در 13 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ماه لیلی آنلاین نیست.

    جديد داستانهای من و خدا








    داستان های من و خدا




    " كسي كه هزار سال زيست!"

    دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است. تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقي بود.

    پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد.

    داد زد و بد و بيراه گفت.
    خدا سكوت كرد
    . جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت.
    خدا سكوت كرد.
    آسمان و زمين را به هم ريخت.
    خدا سكوت كرد.
    به پر و پاي فرشته‌و انسان پيچيد خدا سكوت كرد.
    كفر گفت و سجاده دور انداخت.
    خدا سكوت كرد.
    دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد.
    خدا سكوتش را شكست و گفت: عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي. تنها يك روز ديگر باقي است. بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن.
    لا به لاي هق هقش گفت: اما با يك روز... با يك روز چه كار مي توان كرد؟ ...
    خدا گفت: آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويي هزار سال زيسته است
    و آنكه امروزش را در نمي‌يابد هزار سال هم به كارش نمي‌آيد. آنگاه سهم يك
    روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي كن
    او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي‌درخشيد.
    اما مي‌ترسيد حركت كند. مي‌ترسيد راه برود. مي‌ترسيد زندگي از لا به لاي انگشتانش بريزد.
    قدري ايستاد... بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده‌اي دارد؟
    بگذارد اين مشت زندگي را مصرف كنم.
    آن وقت شروع به دويدن كرد. زندگي را به سر و رويش پاشيد.
    زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد. چنان به وجد آمد كه ديد مي‌تواند تا ته دنيا بدود،
    مي تواند بال بزند، مي‌تواند پا روي خورشيد بگذارد. مي تواند ....
    او در آن يك روز آسمانخراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به دست نياورد، اما ....
    اما در همان يك روز دست بر پوست درختي كشيد، روي چمن خوابيد،
    كفشدوزدكي را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد

    و به آنهايي كه او را نمي‌شناختند سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند
    از ته دل دعا كرد. او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد.
    لذت برد و سرشار شد و بخشيد. عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.
    او در همان يك روز زندگي كرد، اما فرشته‌ها در تقويم خدا نوشتند:
    امروز او درگذشت. كسي كه هزار سال زيسته بود




    داستانهای من و خدا


  2.  

  3. #2
    عضو آشنا
    ماه لیلی آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 16      تشکر : 0
    25 در 13 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ماه لیلی آنلاین نیست.

    پیش فرض







    خواب ديدم كه با خدا مصاحبه می كردم ...
    خدا از من پرسيد: « دوست داری با من مصاحبه كنی ؟»
    پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشيد »
    لبخندی زد و پاسخ داد :
    « زمان من ابديت است... چه سؤالاتی در ذهن داری كه دوست داری از من بپرسی؟»
    من سؤا ل كردم: « چه چيزی درآدمها شما را بيشتر متعجب می كند؟ »
    خدا جواب داد :
    « اينكه از دوران كودكی خود خسته می شوند و عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند... و دوباره آرزوی
    اين را دارند كه روزی بچه شوند »

    اينكه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج
    می كنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز يابند »
    « اينكه با نگرانی به آينده فكر می كنند و حال خود را فراموش می كنند به گونه ای كه نه در حال
    و نه در آينده زندگی می كنند »
    « اينكه به گونه ای زندگی می كنند كه گويی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می ميرند كه گويی
    هرگز نزيسته اند »
    دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتی به سكوت گذشت

    سپس من سؤال كردم :
    « به عنوان پرودگار، دوست داری كه بندگانت چه درسهايی در زندگی بياموزند ؟ »
    خدا پاسخ داد :
    اينكه ياد بگيرند نمی توانند كسی را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد. تنها كاری كه می توانند
    انجام دهند اين است كه اجازه دهند خود مورد عشق ورزيدن واقع شوند »
    « اينكه ياد بگيرند كه خوب نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند »
    «اينكه بخشش را با تمرين بخشيدن ياد بگيرند»

    اينكه رنجش خاطر عزيزانشان تنها چند لحظه زمان می برد ولی ممكن است ساليان سال زمان
    لازم باشد تا اين زخمها التيام يابند»
    « ياد بگيرند كه فرد غنی كسی نيست كه بيشترين ها را دارد بلكه كسی است كه نيازمند كمترين
    ها است »
    « اينكه ياد بگيرند كسانی هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی دانند كه چگونه
    احساساتشان را بيان كنند يا نشان دهند »

    اينكه ياد بگيرند دو نفر می توانند به يك چيز نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند »
    « اينكه ياد بگيرند كافی نيست همديگر را ببخشند بلكه بايد خود را نيز ببخشند »
    باافتادگی خطاب به خدا گفتم:
    « از وقتی كه به من داديد سپاسگذارم »
    و افزودم: « چيز ديگری هم هست كه دوست داشته باشيد آنها بدانند ؟ »
    خدا لبخندی زد و گفت :

    « فقط اينكه بدانند من اينجا هستم »
    « هميشه ... »


    داستانهای من و خدا


  4. #3
    عضو آشنا
    ماه لیلی آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 16      تشکر : 0
    25 در 13 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ماه لیلی آنلاین نیست.

    پیش فرض








    الو سلام

    منزل خداست؟

    اين منم مزاحمي که آشناست

    هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است

    ولي هنوز پشت خط در انتظار يک صداست

    شما که گفته ايد پاسخ سلام واجب است

    به ما که مي رسد ، حساب بنده هايتان جداست؟

    الو ....

    دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد

    خرابي از دل من است يا که عيب سيم هاست؟

    چرا صدايتان نمي رسد کمي بلند تر

    صداي من چطور؟ خوب و صاف و واضح و رساست؟

    اگر اجازه مي دهي برايت درد دل کنم

    شنيده ام که گريه بر تمام دردها شفاست

    دل مرا بخوان به سوي خود تا که سبک شوم

    پناهگاه اين دل شکسته خانه ي شماست

    الو ، مرا ببخش ، باز هم مزاحمت شدم

    دوباره زنگ مي زنم ، دوباره ، تا خدا خداست

    دوباره ...

    ... تا خدا خداست

    داستانهای من و خدا


  5. #4
    عضو آشنا
    ماه لیلی آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 16      تشکر : 0
    25 در 13 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ماه لیلی آنلاین نیست.

    پیش فرض








    گفت و گو با خدا


    در روياهايم ديدم که با خدا گفت و گو مي کنم. خدا پرسيد:پس تو مي خواهي با من گفت و گو کني؟


    من در پاسخش گفتم:اگر وقت داريد.خدا خنديد و گفت: وقت من بي نهايت است.


    در ذهنت چيست که مي خواهي از من بپرسي؟پرسيدم:چه چيز بشر شما را سخت متعجب مي سازد؟<O


    خدا پاسخ داد:کودکي شان.اينکه آنها از کودکي شان خسته مي شوند،عجله دارند که بزرگ شوند.


    و بعد دوباره پس از مدت ها ، آرزو مي کنند که کودک باشند ...


    اينکه آنها سلامتي خود را از دست مي دهند تا پول به دست آورند و بعد پولشان را از دست مي دهند<O


    تا دوباره سلامتي خود را به دست آورند.اينکه با اضطراب به آينده مي نگرند و حال را فراموش کرده اند <O


    و بنا بر اين نه در حال زندگي مي کنند و نه در آينده.


    اينکه که آنها به گونه اي زندگي مي کنند که گوئي هرگز نمي ميرند و به گونه اي مي ميرند که


    گوئي هرگز زندگي نکرده اند.دستهاي خدا دستانم را گرفت براي مدتي سکوت کرديم


    و من دوباره پرسيدمبه عنوان يک پدر مي خواهي کدام درس هاي زندگي را فرزندانت بياموزند؟


    او گفت: بياموزند که آنها نمي توانند کسي را وادار کنند که عاشقشان باشد ،


    همه کاري که مي توانند انجام دهند اين است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند.


    بياموزند که درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه کنند

    بياموزند که فقط چند ثانيه طول مي کشد تا زخم هاي عميقي در دل آنان که دوستشان داريم ايجاد کنيم<O


    اما سالها طول مي کشد تا آن زخم ها را التيام بخشيم.


    بياموزند ثروتمند کسي نيست مه بيشترين ها را دارد ، بلکه کسي است که به کمترين ها نياز دارد.<O


    بياموزند که آدمهايي هستند که آنها را دوست دارند فقط نمي دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند، <O


    بياموزند که دو نفر مي توانند با هم به يک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببينند.


    بياموزند که کافي نيست فقط آنها ديگران را ببخشند،بلکه آنها بايد خود را نيز ببخشند.


    من با خضوع گفتم:از شما به خاطر اين گفت و گو متشکرم


    آيا چيز ديگري هست که دوست داريد فرزندانتان بدانند؟


    خداوند لبخند زد و گفت : فقط اينکه بدانند من اينجا هستم،هميشه.



    داستانهای من و خدا


  6. #5
    عضو آشنا
    ماه لیلی آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 16      تشکر : 0
    25 در 13 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ماه لیلی آنلاین نیست.

    پیش فرض





    مولای متقیان حضرت علی (ع) فرمود اختیار کردم از کتاب اسمانی 12 ایه را و نظر میکنم به انها هر روز سه مرتبه.

    1. بترس از غضب من همیشه

    2. نترس از فوت رزق هرگز.

    3. انس مگیر با احدی مگر با من.

    4. بحق خودم من تو را دوست دارم تو هم مرا دوست بدار.

    5. ایمن از غضب من مباش.

    6. تمام اشیا را به جهت تو خلق کردم و تو را برای خودم از مگریز.

    7. تو را خلق از نطفه ی گندیده عاجز نبودم پس چگونه از رزق تو عاجز هستم.

    8. دشمنی میکنی با من به جهت نفس خودت چرا با خواهش دلت دشمنی نمی کنی به جهت من.

    9. تو واجبات مرا به جای اور من رزق تو را می رسانم اگر غفلت کنی در ادای واجبات من تخلف نمیکنم در رزق تو

    10. همه کس تو را برای خودش می خواهد و من تو را برای خودت می خواهم.

    11. تو رزق فردا را نخواه چنانچه من عمل فردا را نمی خواهم .

    12. اگر راضی شدی به قسمت من اسوده و راحتی و اگر راضی نشدی متصل در دنیا سرگردانی و به ارزوی خود نمی رسی مگر به انچه قسمت توست.



    داستانهای من و خدا

  7. تشكرها 2


  8. #6
    عضو آشنا
    ماه لیلی آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 16      تشکر : 0
    25 در 13 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ماه لیلی آنلاین نیست.

    پیش فرض







    یک شبی مجنون نمازش را شکست
    بــی وضـو در کوچه لیلانشســت

    عشق آن شب مست مستش کرده بود
    فـارغ از جــام الـستش کـرده بـود

    سـجده ای زد بـر لــب درگـاه او
    پــُر ز لــیلا شــد دل پــر آه او

    گـــفت یا رب از چه خوارم کرده ای
    بــــر صلیب عــشق دارم کرده ای

    جــام لیلا را به دسـتـم داده ای
    وندر این بازی شــکستم داده ای

    نشتر عشقش به جانم می زنی
    دردم از لیلاسـت آنم می زنی

    خسته ام زین عشق، دل خونم نکن
    من کـــه مجنونم تو مـجنونم نکن

    مـرد ایـن بـــازیــچـه دیگر نیستم
    این تو و لـــیلای تو ... مـــن نیستم

    گــفت ای دیــوانهلــیلایــت منم
    در رگ پنهان و پـیــدایــت منــم

    ســالها بـــا جــــور لیلا ســـاختی
    من کنارت بــــودم و نـــشناخـــتی

    عــشق لـــیلا در دلـت انـــداختم
    صد قمــــار عشق یکجا بــاخـــتم

    کــردمـت آواره صـحرا نـشد
    گفتم عاقل می شوی اما نــشد

    سوختم در حسرت یک یـا ربــت
    غیر لیلا بــر نــیــامد ازلــبت

    روز و شب او را صدا کردی ولی
    دیدم امشب با مـنی گفتم بلی

    مطمئن بودم به من سر می زنی
    در حــریم خانه ام در می زنی

    حال این لیلا که خوارت کرده بود
    درس عشقش بی قرارت کرده بود

    مرد راهش بــاش تا شاهت کنم
    صد چو لیلا کشته در راهت کنم



    داستانهای من و خدا

  9. تشكرها 2


  10. #7
    عضو آشنا
    ماه لیلی آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 16      تشکر : 0
    25 در 13 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ماه لیلی آنلاین نیست.

    پیش فرض







    هنگامي که خدا انسان را اندازه مي گيرد متر را دور "قلبش " مي گذارد نه دور سرش

    بخشندگي را از گل بياموز، زيرا حتي ته كفشي كه لگدمالش مي‌كند را هم خوش بو مي‌كند


    تولد و مرگ اجتناب ناپذيرند ، فاصله اين دو را زندگي کنيم


    زندگي آنچه که زيسته ايم نيست بلکه خاطراتي است که از گذشته داريم .گابريل گارسيا مارکز
    هيچ وقت مغرور نشو برگا وقتي مي ريزن که فکر مي کنن طلا شدن!!!


    شايد ثمره كلام دلنشين را كه امروز بر زبان مي آوريد فردا بچشيد .گاندي


    عظمت مردان بزرگ از طرز رفتارشان با مردمان كوچك آشكار مي شود .ديل كارنگي


    هر چه موانع جدي تر و سخت تر باشد , لذت تلاش و پيروزي بيشتر است .اريك باتروورت

    بخشش آن نيست که چيزي به من بدهي که من از تو بيشتر به آن نياز دارم، بلکه آن است که چيزي را به من ببخشي که خودت بيشتر از من به آن احتياج داري.





    داستانهای من و خدا

  11. تشكرها 2


  12. #8
    عضو آشنا
    ماه لیلی آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 16      تشکر : 0
    25 در 13 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ماه لیلی آنلاین نیست.

    پیش فرض





    خدا آرامش بخش قلبهاست

    فکر می کنید چقدر فرصت دارید ؟ می پرسی فرصت برای چه ؟
    فرصت برای زندگی کردن ٬ لذت بردن و به معنای واقعی زنده بودن ............

    زنده بودن برای شما چه معنائی داره ؟ آیا تابحال زنده بوده اید ؟

    در این لحظه حس زنده بودن دارید ویا درسایه تکرار و روز مرگی ٬ با زندگی خداحافظی کرده اید ؟

    زنده بودن صرفا به معنای نشان دادن علایم حیاتی نیست بلکه اگر :

    با مهربانی وگذشت خطای کسی رو بخشیدین و او را از سر شکستگی نجات داده اید زنده اید .

    اگر میتوانید گریه کنید واز گریه کردن تان لذت ببرید واگر برای خندیدن منتظر بهانه نمی مانید و از ته دل میخندید٬زنده اید .

    کافی است ایمان بیاوریم که ساقی هرچه ریزد از لطف اوست ٬آن وقت هر واقعه ای خیر آن را می یابیم و احساس زنده بودن می کنیم .

    کمی به اطراف تان دقیق نگاه کنید .از همین الان شروع .به کاینات اعلام کنید که زنده هستیدو با صدای بلند وپر انرژی اعلام کنید :

    من زنده هستم وعشقم را نثار زندگی میکنم .

    زنده بودن را باید تمرین کرد...............

    شاد و سلامت باشین !


    داستانهای من و خدا

  13. تشكرها 2


  14. #9
    عضو آشنا
    ماه لیلی آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 16      تشکر : 0
    25 در 13 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ماه لیلی آنلاین نیست.

    پیش فرض






    هنگامي که خدا انسان را اندازه مي گيرد متر را دور "قلبش " مي گذارد نه دور سرش

    بخشندگي را از گل بياموز، زيرا حتي ته كفشي كه لگدمالش مي‌كند را هم خوش بو مي‌كند

    تولد و مرگ اجتناب ناپذيرند ، فاصله اين دو را زندگي کنيم

    زندگي آنچه که زيسته ايم نيست بلکه خاطراتي است که از گذشته داريم .گابريل گارسيا مارکز
    هيچ وقت مغرور نشو برگا وقتي مي ريزن که فکر مي کنن طلا شدن!!!

    شايد ثمره كلام دلنشين را كه امروز بر زبان مي آوريد فردا بچشيد .گاندي

    عظمت مردان بزرگ از طرز رفتارشان با مردمان كوچك آشكار مي شود .ديل كارنگي

    هر چه موانع جدي تر و سخت تر باشد , لذت تلاش و پيروزي بيشتر است .اريك باتروورت
    بخشش آن نيست که چيزي به من بدهي که من از تو بيشتر به آن نياز دارم، بلکه آن است که چيزي را به من ببخشي که خودت بيشتر از من به آن احتياج داري.


    داستانهای من و خدا

  15. تشكر

    عهد آسمانى (09-06-1395)

  16. #10
    عضو آشنا
    ماه لیلی آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 16      تشکر : 0
    25 در 13 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ماه لیلی آنلاین نیست.

    پیش فرض








    از خدا خواستم عادت‌های زشت را ترکم بدهد
    خدا فرمود: خودت بايد آنها را رها کنی

    I asked God to take away my habit
    God said, no
    It is not for me to take away, but for you to give it up


    از او درخواست کردم فرزند معلولم را شفا دهد
    فرمود: لازم نيست، روحش سالم است، جسم هم که موقت است

    I asked God to make my handicapped child whole
    God said, no
    His spirit is whole, his body is only temporary


    از او خواستم لااقل به من صبر عطا کند
    فرمود: صبر، حاصل سختی و رنج است. عطا کردنی نيست، آموختنی است

    I asked God to grant me patience
    God said, no
    Patience is a byproduct of tribulation. It isn't granted, it is learned


    گفتم: مرا خوشبخت کن
    فرمود: «نعمت» از من، خوشبخت شدن از تو

    I asked God to give me happiness
    God said, no
    I give you blessings; happiness is up to you


    از او خواستم مرا گرفتار درد و عذاب نکند
    فرمود: رنج از دلبستگی‌های دنيايی جدا و به من نزديکترت می‌کند
    I asked God to spare me pain
    God said, no
    Suffering draws you apart from worldly cares and brings you closer to me


    از او خواستم روحم را رشد دهد
    فرمود: نه، تو خودت بايد رشد کنی
    من فقط شاخ و برگ اضافی‌ات را هرس می‌کنم تا بارور شوی

    I asked God to make my spirit grow
    God said, no
    You must grow on yours own! But I will prune you to make you fruitful


    از خدا خواستم کاری کند که از زندگی لذت کامل ببرم
    فرمود: برای اين کار من به تو «زندگی» داده‌ام

    I asked God for all things that I might enjoy life
    God said, no.
    I will give you life. So that you may enjoy all things


    از خدا خواستم کمکم کند همان قدر که او مرا دوست دارد، من هم ديگران را دوست بدارم.
    خدا فرمود: آها، بالاخره اصل مطلب دستگيرت شد

    I asked God to help me love others, as much as He loves me
    God said: Ahah, finally you have the idea



    داستانهای من و خدا

  17. تشكر

    عهد آسمانى (09-06-1395)

صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •