شهید سرلشکر حسن آبشناسان سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
شهید سرلشکر حسن آبشناسان
صفحه 2 از 2 نخستنخست 12
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 12 , از مجموع 12
  1. #11
    مدیرارشد انجمن فن آوری و اطلاعات وهمکار انجمن دفاع مقدس
    حسنعلی ابراهیمی سعید آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    30262
    دلنوشته
    143
    سالروزشهادت چهارمین اخترآسمان امامت وولایت تسلیت باد@اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَعَلَی آلِ مُحَمَّدٍ
    نوشته : 9,460      تشکر : 5,795
    7,351 در 4,612 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    حسنعلی ابراهیمی سعید هم اکنون آنلاین است.

    پیش فرض




    گیتی را صدا زد:

    - گیتی ... گیتی خانم کجایی؟

    - اینجا هستم .... توی هال

    گیتی این را گفت و در آستانه در اتاق ایستاد.

    - چی شده ... کاری داری؟


    حسن در حالیکه وسایل داخل کمد را وسط اتاق ریخته بود گفت:

    - تو هرکدام از این صفحه ها را گوش می کنی بنشین جدا کن بقیه را می خواهم بریزم دور خیلی جا گرفته اند.

    گیتی آمد و کنار حسن نشست تمام صفحه ها را که یک طبقه کامل کمد را اشغال کرده بودند وسط اتاق روی هم ریخته شده بودند. بی هدف یک صفحه را برداشت و نگاه کرد و روی زمین گذاشت و به حسن گفت:

    - تو که این صفحه ها را خیلی دوست داشتی هرکدامشان را خودت با علاقه خریدی حالا چی شده که ...

    به حرفش ادامه نداد به نظرش چقدر نسنجیده آمد چرا از حسن پرسید حالا چی شده؟ مگر حسن چقدر کنار آنها بود. او دیگر فرصتی برای گوش کردن به صفحه ها را نداشت. کف دستهایش را روی زمین گذاشت و همانطور که دوزانو نشسته بود خودش را به حسن نزدیک کرد خواست بگوید من این صفحه ها را دور نمی ریزم اینها یادآور خاطرات خوش زندگی گذشته ما هستند. جنگ تمام می شود و دوباره همه چیز مثل گذشته خواهد شد.

    به حسن نگاه کرد صورت مصمم او و تلاش در جمع و جور کردن خرده ریزه های کف اتاق پشیمانش کرد. به یاد حرف او افتاد که همیشه به بچه ها می گفت:

    - حرف را اول مثل شکلات خوب در دهانتان مزه مزه کنید بعد به زبان بیاورید. مطمئن باشید همین رفتار کم کم از شما انسان بزرگی می سازد.

    چند لحظه از کار دست کشید به طرف گیتی برگشت متوجه سکوت او شد. می دانست همسر کنجکاوش جلو خودش را گرفته تا سئوال پیچش نکند. به گیتی لبخند زد و با آرامش به صورتش نگریست و گفت:

    - من دیگر این صفحه ها را گوش نمی کنم حتی اگر روزی فرصت داشته باشم. روحیه ام عوض شده. طبعم دیگر پذیرای اینها نیست پس چرا باید نگهشان داریم؟گیتی به صورت مهربان حسن لبخند زد و حسن ادامه داد:

    -امروز صبح شنیدم تو افرا را مداوم سرزنش می کردی که چرا وسایلش بهم ریخته است؟ چرا توی کمدش هر چیزی سر جاش نیست. افرا که رفت به اتاقش رفتم. کمدش خیلی کوچک است اصلا گنجایش آنهمه لباس و دفتر و کتاب را ندارد. اگر این وسایل اضافی را دور بریزیم می تواند لباسهایش را اینجا بگذارد و اینطوری تو هم از تذکر دادن پی درپی خلاص می شوی و او هم رعایت نظم را میکند و ترتیب را در چیدن وسایلش یاد میگیرد.

    گیتی با بی تابی سر تکان داد:


    وای...وای...وای تو چقدر خوبی. توجه بهمین چیزهای کوچک و ظریف است که وقتی می روی تحمل دوریت را چند برابر سخت می کند.

    حسن دوباره مشغول جمع کردن وسایل شد و گفت:

    - اینطوری حرف نزن پررو می شم. تو باید جای کافی به این دختر بدی بعد از او بخواهی نظم و ترتیب را در چیدن و جمع و جور کردن وسایلش رعایت کند. وقتی آن کمد گنجایش آنهمه خرده ریز را ندارد چطور منظم باشد؟

    2 ساعت طول کشید تا دوتایی هرچه را که به نظرشان دیگر استفاده نمی کردند از طبقه کمد جمع و جور کردند و داخل یک کیسه بزرگ ریختند. وقتی کارشان تمام شد حسن برخاست و گفت باید به ستاد برود. گیتی کمکش کرد کیسه را تا دم در ببرد و در همان حال گفت:

    - حالا که داری میری ستاد درباره سربازی افشین هم با تیمسار صحبت کن. تو که خودت همش جبهه هستی لااقل کاری کن این پسر از من دور نشود.

    حسن با تعجب به گیتی نگاه کرد و جواب داد:

    - از تو بعید است همچین تقاضایی از من بکنی خودت می دانی من هرگز چنین کاری نمی کنم. از این گذشته بهتر است من سفارش پسرم را نکنم چون ممکن است که سفارش کنم او را به بدترین و محروم ترین مناطق بفرستند

    گیتی دستش را به پیشانی گرفت و با استیصال سر تکان داد. حسن دست راستش را به علامت خداحافظی بالا برد و با مهربانی به صورت او لبخند زد و رفت. روی مبل نزدیک در نشست میدانست حسن هرگز بین افشین و سربازان دیگر استثنایی قائل نخواهد شد اما این فکر باعث نمی شد بتواند جلو دل نگرانیهای مادرانه اش را بگیرد و این درخواست را هربار که حسن به مرخصی می آید تکرار نکند
    شهید سرلشکر حسن آبشناسان

  2. تشكر

    عهد آسمانى (30-05-1395)

  3. #12
    مدیرارشد انجمن فن آوری و اطلاعات وهمکار انجمن دفاع مقدس
    حسنعلی ابراهیمی سعید آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    30262
    دلنوشته
    143
    سالروزشهادت چهارمین اخترآسمان امامت وولایت تسلیت باد@اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَعَلَی آلِ مُحَمَّدٍ
    نوشته : 9,460      تشکر : 5,795
    7,351 در 4,612 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    حسنعلی ابراهیمی سعید هم اکنون آنلاین است.

    پیش فرض




    قبل از هر عملیات مهمی حسن بهمراه یک بیسیم چی با تجربه برای شناسایی منطقه مورد عملیات به شناسایی میرفت. آنقدر در خاک دشمن پیش میرفت که دیگر بیسیم چی ها هم مایل به همراهی او نبودند و خودش به تنهایی با یک کوله پشتی که داخلش مختصرترین وسایل مورد احتیاج و یک شیشه عسل بعنوان غذا وجود داشت به پیش می رفت. آدمهای ضعیفی که توان همراهی او را نداشتند از این سر نترس میترسیدند.

    آوازه بی باکی و شجاعتش در همه جا پیچیده بود. روزی فرماندهی نیروی زمینی در جلسه فرماندهان خطاب به آنها میگوید:



    - این سرهنگ آبشناسان برای من آدم بسیار عجیبی است گویا ترس در این آدم راه ندارد. با کمترین امکانات به قلب سپاه دشمن می زند و میگوید باید مثل ابراهیم در آتش رفت. باید توکل کرد و نهراسید. وقتی به او گفتم سرهنگ او ابراهیم بود خلیل خدا بود ... در پاسخم گفت: یادت باشد که پروردگار مهربان همه بندگانش را دوست دارد ما توکلمان ضعیف است.




    خودرو فرماندهی در جاده خاکی به پیش میرفت. جاده گل آلود و پر از چاله بود. سرهنگ باز فرمان داد:



    تندتر برو .... تندتر برو گروهبان



    گروهبان دنده را عوض کرد. چرخها یکی پس از دیگری داخل دست انداز می افتاد. آب باران و گل از زیر چرخها به اطراف پاشیده می شد. بارش برف هر لحظه شدیدتر می شد. گروهبان برگشت و به نیمرخ سرهنگ نگاه کرد. سرهنگ به جلو خیره شده بود. تصور عملی که سرهنگ می خواست انجام دهد برای او ترسناک و رعب آور بود.



    - قربان ... هوا دارد هر لحظه بدتر می شود



    سرهنگ بدون اینکه چمله ای به زبان بیاورد یا به گروهبان نگاه کند سرش را به علامت تأیید تکان داد. گروهبان که نمی خواست تسلیم سکوت سرهنگ بشود گفت:



    - حتما فضولی مرا می بخشید ... شما بچه دارید قربان؟



    سرهنگ بصورت گروهبان نگاه کرد و به گونه ای که هم چهره او را می دید و هم جاده پر از برف را می پائید خندید و گفت:



    - یعنی آنقدر جوان به نظر میرسم که فکر کردی هنوز پدر نشده ام؟



    گروهبان هم خندید. برای چند لحظه رعب و وحشت جاده پر برف و لغزنده و عملی که سرهنگ می خواست انجام بدهد در فضای کوچک و سرد جیپ از بین رفت و گروهبان حس کرد راحت تر می تواند با سرهنگ صحبت کند:



    - نه قربان ... جبروت یک پدر مصمم و با نظم و ترتیب در تعلیم و تربیت فرزندان از صورت و رفتارتان میبارد اما تنها شناسایی رفتن در قلب دشمن آنهم تنها و در این هوای سرد خیلی نگران کننده است. مطمئنم شما از جان خودتان بخاطروطن وعقایدتان دست شسته اید اما بچه ها....



    سرهنگ به شیشه جیپ خیره شده بود. برف بی امان به شیشه می نشست و با رقص برف پاک کن ها بسوی دیگر پرتاب می شد. برف پاک کنهایی که گویی در زیر شلاق برف از تاب و تب افتاده بودند و دیگر رقص آنها چندان اثری نداشت. صدای خش خش آنها با صدای گروهبان درهم آمیخت و دیگر سرهنگ نمی شنید که او چه می گوید. به یاد ساعت 12 شب جمعه گذشته که در خانه اش خوابیده بود افتاد.



    ناگهان صدای هواپیمائی او را از خواب بیدار کرد.
    براحتی توانست تشخیص دهد این هواپیما در حال عبور و یا یک حرکت عادی نیست. با سرعت پتو را کنار زد و فریاد کشید:



    - کیتی ... گیتی کجایی؟؟! بچه ها را بیدار کن. همه تان بیایید توی زیرزمین



    و خودش به سمت اتاق افرا دوید. سر راه توی تاریکی دو بار پایش به چیزی گیر کرد و روی زمین افتاد. وارد اتاق افرا شد و او را در آغوش کشید و بسرعت بطرف زیرزمین رفت. گیتی, افشین و امین گوشه زیرزمین کز کرده بودند. صدای انفجار از دور شنیده میشد. او چند بار صورت افرا را بوسید و موهای بلندش را از دور پیشانی عرق کرده اش کنار زد. صورت خواب آلود دختر به نظرش چقدر زیبا آمد. افرا چشمهایش را در آغوش پدر باز کرد و به صورتش لبخند زد و گفت:



    - بابا ... من تو بغل تو چیکار می کنم؟؟!!!



    با این عکس العمل افرا همه خندیدند امین گفت:



    - هه .. هه .. هه خانومو اگه بمب هم بالای سرش منفجر شود نمی فهمد.



    گیتی به صورت حسن چشم دوخت و گفت:



    - چقدر هول کردی؟! رنگ از رویت پریده. یک جوری داد کشیدی که از صدای هواپیمای عراقی بلندتر بود. خوب است تو چند ساله توی جبهه هستی و شب و روز کنار گوش ات بمبهای زیادی منفجر می شود



    گیتی منتظر شد او حرفی بزند ... دلش می خواست این حرفها را از زبان خود او بشنود که عشق و علاقه ام به تو و بچه ها و دل نگرانیم به خاطر شماها باعث شد اینطور بی تاب شوم. میدانست حسن دیگر از مرگ هراسی ندارد. مدتهاست منتظر رسیدن پیک مرگ است تا جان را در راه وطن و اعتقاداتش فدا کند. شهادت برایش آرمان و آرزو شده و نرسیدن به این آرمان هرروز او را رنجور و دلتنگ از دنیا و هرچه در آن هست می کند.
    اما حسن یک کلمه به زبان نیاورد و فقط به صورت افرا خیره شده بود و با رضایت سر تکان می داد. سروصداها که خوابید صورت افرا را بوسید و برخاست و خدا را شکر کرد. با اینکه افرا بیدار بود باز او را در آغوش گرفت, به اتاقش برد و توی تختش خواباند و پتو را تا زیر چانه اش بالا کشید و گفت:



    - بخواب دخترم ... شب بخیر



    سرهنگ یکدفعه از جاده چشم برداشت و به گروهبان نگاه کرد و گفت:



    - تو دختر داری گروهبان؟؟



    گروهبان از ته دل خندید و از سئوال سرهنگ خوشحال شد و جواب داد:



    - سه تا ... نه یکی, نه دوتا ... سه تا!!



    و دوباره خندید و در ادامه گفت:



    - من 5 تا بچه دارم قربان ... پسر بزرگم 17 سالش است و بقیه پشت سر آن به دنیا آمده اند
    - دختر خوب است



    - بله ... علاقه اش به پدر با پسرها کلی توفیر دارد. من الان دو ساله توی منطقه جنگی خدمت می کنم هنوز پسرها برام نامه ننوشته اند اما دختر 8 ساله ام تا حالا با اون خط خرچنگ قورباغه اش چند بار نامه نوشته که باباجون دوستت دارم ... باباجون عاشقتم



    بعد زد روی فرمان و ادامه داد:



    - خودشو شیرین میکنه پدرسوخته. عاشقتم رو با " آ " و بدون عین نوشته. نامه هایش پر از غلط غلوط است. وقتی می خوانم از خنده روده بر می شوم


    سرهنگ خندید. شانه هایش تکان خورد. گروهبان هم خندید. ماشین به انتهای جاده خاکی و سیمهای خاردار رسید. گروهبان ساکت شد و به جلو خیره ماند. ترمز دستی را کشید و دو دستش را روی فرمان گذاشت. سرهنگ دستش را بطرف او دراز کرد. گروهبان دست محکم و استخوانی سرهنگ را گرم و با محبت فشرد. سرهنگ خواست دستش را از دست او بیرون بکشد اما گروهبان همچنان دست سرهنگ را در دستش نگه داشت و گفت:



    - قربان مراقب خودتان باشید ... از دست من جز دعا کاری ساخته نیست.



    سرهنگ با مهربانی سر تکان داد. به محاسن جوگندمی گروهبان خیره شد و گفت:



    - دعا بزرگترین کاری است که بندگان خدا در حق یکدیگر می کنند گروهبان ... برو در پناه حق. حتما جواب نامه های دخترت را بده نگذار چشم به راه بماند.



    چشمهای گروهبان پر از اشک شد. بغض گلویش را فشار می داد و نمی گذاشت حرف بزند. چشم از صورت سرهنگ برداشت و به سیمهای خار دار خیره شد. سرهنگ دستش را دراز کرد و کوله پشتی بزرگی را از عقب ماشین برداشت. دو بند آنرا روی دوشش انداخت. چند بار خودش را تکان داد تا جای کوله پشتی روی پشتش میزان شود. بعد درب جیپ را بست و به راه افتاد. گروهبان صدای او را شنید که گفت:



    - برو ... زودتر برو گروهبان والا به شب می خوری و کارت سخت می شود.



    گروهبان آنقدر منتظر ماند تا سرهنگ در آنسوی سیمهای خاردار و در خاک عراق از تیررس نگاهش ناپدید شد. هیچ صدایی شنیده نمی شد و همه جا پوشیده از برف بود فقط صدای زوزه باد که دور ماشین می پیچید به گوش میرسید. گروهبان دوباره ماشین را روشن کرد و دور زد. چند بار برگشت و پشت سرش را نگاه کرد انگار منتظر بود سرهنگ برگردد. بعد در یک لحظه مثل کسانیکه مصمم می شوند کاری را انجام دهند با سرعت از آنجا دور شد



    شهید سرلشکر حسن آبشناسان

  4. تشكر

    عهد آسمانى (30-05-1395)

صفحه 2 از 2 نخستنخست 12

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •