شهید سرلشکر حسن آبشناسان سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
شهید سرلشکر حسن آبشناسان
صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 12
  1. #1
    مدیرارشد انجمن فن آوری و اطلاعات وهمکار انجمن دفاع مقدس
    حسنعلی ابراهیمی سعید آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    32870
    دلنوشته
    166
    خشنودی رسول گرامی اسلام حضرت محمد(ص): اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍوَ آلِ مُحَمَّد
    نوشته : 10,271      تشکر : 6,763
    7,984 در 5,022 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    حسنعلی ابراهیمی سعید آنلاین نیست.

    baeragh شهید سرلشکر حسن آبشناسان








    حسن سال 1315 در امامزاده یحیى، نزدیک نازی آباد، به دنیا آمد. چون تولدش چند روز قبل از شهادت امام حسن (ع) بود، مادرش اسمش را گذاشت حسن.

    سال 1335 بعد از گرفتن دیپلم تصمیم گرفت برود دانشگاه افسرى، اما احتیاج به کسی داشت که ضمانتش را بکند. مادرش گفت می‌رویم نزد عمویم. سرهنگ زنده نام احترام زیادی برای آبشناسان‌ها قائل بود. هر چند هیچ وقت به زبان نمی‌آورد، اما حسن را خیلی دوست داشت. سرهنگ، حسن را نصیحت کرد و گفت حرفی ندارد ضامنش بشود، اما اگر توی ارتش می‌رود باید خودش را فراموش نکند و آدمها و محیط اطرافش تحت تأثیر قرارش ندهد.


    حسن در سال 1339 با درجه ستوان دومى فارغ التحصیل شد و دوره مقدماتى را در سال 1340 به پایان رساند. پس از فارغ‌التحصیلی، از همان ابتدا در شهرستانهای دور افتاده به خدمت مشغول گشت و برغم همه مشکلات و نابسامانیها، باهمت و جدیت کار می‌کرد. اولین دوره رنجر را که در ایران تشکیل شد، طى کرد و در سال 1356 دوره هاى عالى ستاد فرماندهى را را هم با موفقیت پشت سر گذاشت.
    بعد از خوزستان در سال پنجاه به استان فارس منتقل شد و حدود ده سال شیراز بود. در این مدت دوره تکمیلی چتربازی و تکاور کوهستان را در داخل کشور و اسکاتلند گذراند و به زبان انگلیسی مسلط شد. ورزیدگی و آمادگی بالای روحی و جسمی او همواره زبانزد بود. او در تمامی لحظات عمرش از اوان جوانی به ورزش و تحرک پایبند بود و در طول خدمت در درجات پایینتر همواره در سمت افسر ورزش یگان انجام وظیفه می‌نمود. شهید آبشناسان، در ورزشهای دوومیدانی، والیبال، بسکتبال، پینگ پنگ، شنا، سوارکاری و جودو صاحب مهارتهای بالایی بود.

    حسن تا قبل از شروع جنگ درکردستان بود. او در اوایل جنگ تحمیلی، مسوولیت یکی از تیپهای لشکر ‌٢١ حمزه را به عهده داشت، لیکن با تشکیل ستاد جنگهای نامنظم به آن ستاد پیوست و با تعدادی معدود از بسیجیان داوطلب، عملیات چریکی خودرا در منطقه دشت عباس شروع کرد و در مدت کوتاهی، تلفات سنگینی به نیروهای عراقی وارد نمود. در عملیات گشتی و شناسایی، این فرمانده رشید ‌اولین اسرای عراقی را به اسارت درآورد.
    در اوایل جنگ یک بار مجروح شد،اما به اشتباه خبر شهادت او در منطقه پیچید.مردم دشت عباس، که یاران او در نبرد بودند، با شنیدن خبر شهادت وی به او لقب "شهید صحرا" دادند؛ ولی وقتی او پس از مداوای سطحی به منطقه برگشت و اهالی دشت عباس او را زنده دیدند، لقب "شیر صحرا" برای او باقی ماند. این لقب برای او چنان با مسما بود که رادیوهای دشمن هم با همین عنوان از او نام می بردند.حسن موتورسیکلت سوارهای حرفه‌ای را از کوچه و خیابانهای نازی آباد جمع کرد و به آنها آموزشهای خاصی داد و همه را با عنوان گروه ویژه اسب آهنی به جبهه فرستاد.
    آن موقع که عراق خیلی شهرها را موشک باران می‌کرد، حسن نامه‌ای به صدام نوشت:
    «اگر جناب صدام حسین ژنرال است و فنون نظامی را خوب می‌داند و نظریه‌پرداز جنگی است، پس به راحتی می‌تواند در دشت عباس با من و دوستان جنگ آورم ملاقات کند و با هر شیوه‌ای که می‌پسندد، بجنگد؛ نه این‌که با بمب افکنهای اهدایی شوروی محله‌های مسکونی و بی‌دفاع را بمباران کند و مردم را به خاک و خون بکشد.»
    در جواب نامه حسن، صدام، ژنرال قادر عبدالحمید را با گروه ویژه‌اش به دشت عباس فرستاد تا عبدالحمید به حسن یک جنگ تخصصی را نشان بدهد. سالها قبل در اسکاتلند، حسن، عبدالحمید و گروهش را در مسابقه کوهنوردی ارتشهای منتخب جهان دیده بود. آن‌جا گروه او اول شد و عراقیها هفتم شدند. حالا در میدان جنگ حقیقى، حسن دوباره مقابل ژنرال قادر عبدالحمید قرار گرفت و بعد از یک درگیری طولانى، لشکرش را شکست داد و خودش را اسیر کرد.
    یکی از همرزمانش، داستانی از شجاعت سرهنگ را برای دیگران این گونه بازگو می کرد: باور نمی‌کنید اگر بگویم چهل کیلومتر پیشروی کردیم. مطمئن هستم که باور نمی‌کنید. خود ما هم باور نمی‌کردیم، اما سرهنگ بی‌توجه به اضطراب ما و موقعیت دشمن تا آن‌جا جلو رفته بود. طی یک کمین در محور دشت عباس، دو خودروی عراقی را منهدم کردیم و حدود پانزده نفر از آنها را اسیر گرفتیم و برگشتیم عقب. در تمام طول راه، سرهنگ با نقشه راه را کنترل می‌کرد که گم نشویم. وقتی برگشتیم و سرهنگ گزارش کار را ارائه کرد، دهان فرماندهان از تعجب باز مانده بود. این کار با هیچ قاعده‌ای جور در نمی‌آمد و سرهنگ با طرح و فکر خودش آن را به انجام رسانده بود؛ بدون دادن حتی یک نفر تلفات. یکی از افسران جلو آمد و با حالتی ناباورانه که عمق حیرت و بهت او را آشکار می‌کرد، پرسید: «جناب سرهنگ، من اصلا متوجه نمی‌شوم. آخر چطور می‌شود که شما چهل کیلومتر وارد خاک دشمن بشوید، بکشید و بگیرید، بدون حتی یک کشته؟»
    او دستی به ته‌ ریش چند روزة صورتش کشید و لبانش را به خنده باز کرد. صدای مردانه و پر هیبتش در گوشمان پیچید: «من یک افسر نیروی مخصوص هستم. انجام عملیات نفوذی و ضربه‌زدن به دشمن در خاک خودش با حداقل نفرات و تلفات، جزء وظایف من است. من کاری بیشتر از وظیفه خودم انجام نداده‌ام.»
    سرهنگ بعد از آن عملیات، تصمیم گرفت چند عملیات دیگر از این دست انجام دهد، اما به دلیل فقدان نیرو، حتی همان حداقل نیرو، میسر نشد؛ یعنی دیگر هیچ افسر و درجه‌داری حاضر نبود با سرهنگ همراه شود.
    گروهبان میرزایی، از همرزمانش، در توصیف او می گوید: "توان جسمى فوق‌العاده‌اى داشت. او حدود 45 تا بارفیکس مى‌رفت و هر روز تو جبهه ورزش مى‌کرد. تنها فرمانده‌اى بود که چادرش جلوتر از همه نیروها و نزدیکتر به عراقیها بود. تا به حال رنجرى با قدرت و شجاعت او، حتى در فیلمها هم ندیده‌ام."سرهنگ آدم غریبی بود. آرام، کم حرف و همواره در حال تفکر یا مطالعه. مردی کوشا وجدی، با اعتماد به نفس بسیار، شجاع، پرتوان و محکم و پابرجا و افسری عالم و فرماندهی مبتکر بود، کم صحبت می کرد، کم می خورد، کم می خوابید، اما بسیار خوب فکر می کرد و بسیار خوب عمل می کرد، برغم جدیت و قاطعیت، ازخلق و خوی بسیار رئوف و مهربان برخوردار بود، افراد کم کار و ضعیف از او ناراضی بودند و افراد زحمتکش و پر کار او را به عنوان سمبل و الگوی خود پذیرفته بودند، او هیچ‌گاه بیکار نمی‌ماند و هنگامی که در منطقه عملیات بود و یا در مدت کوتاه استراحت، به مطالعه و تفکر مشغول بود.سرتییپ دادبین می گفت: "من آن موقع سروان بودم و او سرهنگ. براى رسیدن به آمادگى فیزیکى هر روز تمرین مى‌کردیم. باورش براى هر چریک زبده‌اى سخت است. مطمئنم که او نیروى فوق‌انسانى داشت که به اعتقادش برمى‌گشت. حداکثر پیاده‌روى یک نظامى چریک در کوهستان از 6ـ5 ساعت تجاوز نمى‌کند، اما آبشناسان حدود 8 ساعت پیاده‌روى مى‌کرد و بعد که همه گروه، خسته به مقر برمى‌گشتند و همان‌طور با پوتین مى‌خوابیدند، او وضو مى‌گرفت، اصلاح مى‌کرد و ادکلن تی رز به خودش مى‌زد و نماز مى‌خواند."او بر سر یک سفره با سربازان و دیگر کارکنان غذا می‌خورد و تاکید داشت بعد از نماز جماعت همه افراد در نمازخانه و سر یک سفره و از یک غذا میل کنند.
    شهید آبشناسان فرمانده لشکری است که در خط مقدم نبرد به شهادت رسید و این نشانگر جسارت و روحیات تکاوری ایشان بوده است. هیچ گاه از منطقه عملیاتی دور نبود. درست مثل یک نیروی پیاده تک تیر انداز در میدان حاضر بود. همیشه در کنار سربازان بود و از نزدیک یگان خود را هدایت می کرد و در کنار نیروها بر عملیات نظارت می کرد. در فرماندهی جدی و قاطع بود و هیچ فرقی بین پرسنل درجه بالا و درجه پایین نمی گذاشت. اصرار فراوانی برای فرستادن افسران و درجه داران به خط مقدم داشت و مخالف حضور آن ها در پشت جبهه بود و می گفت: تا زمانی که افسر مسئول شخصاً در میدان نبرد نباشد، چگونه می توانیم از سرباز انتظار داشته باشیم در زیر آتش و گلوله مقاومت کند و خوب بجنگد؟
    او اعتقاد داشت که بی عدالتی یگان را از بین خواهد برد و اصلاً تبعیض را دوست نداشت و روی مسائل اخلاقی بسیار حساس بود. در عین داشتن آن همه جسارت و جرات و قاطعیت،قلبی رئوف و مهربان و عاشق داشت. به حرفه خود به شدت علاقه داشت و معتقد بود که در جنگهای چریکی نسبت به عملیات منظم، اگر حساب شده و دقیق عمل شود، با امکانات کمتر و تلفات و ضایعات ناچیز می‌توان تلفات و ضایعات زیادی به دشمن وارد ساخت و دشمن را از درون و برون متلاشی نمود.
    شهید حسن آبشناسان در در تاریخ 8/7/1364، در حالی که فرماندهی لشکر ۲۶ نوهد (نیروی ویژه هوابرد)، فرماندهی قرارگاه حمزه و لشکر 23 نیروهای مخصوص را بر عهده داشت، همزمان با عملیات قادر، که خود طراحی آن را به عهده داشت، در منطقه سرسول بر اثر اصابت تیر مستقیم دشمن به شهادت رسید. وقتی خبر شهادتش منتشر شد چهار روز بعد از عاشورا بود. این خبر از رادیو عراق با شادی و مارش پیروزی پخش شد.
    ما زنده به آنیم که آرام نگیریم موجیم که آسودگی ما عدم ماست



    شهید سرلشکر حسن آبشناسان

  2. تشكر

    عهد آسمانى (30-05-1395)

  3.  

  4. #2
    مدیرارشد انجمن فن آوری و اطلاعات وهمکار انجمن دفاع مقدس
    حسنعلی ابراهیمی سعید آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    32870
    دلنوشته
    166
    خشنودی رسول گرامی اسلام حضرت محمد(ص): اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍوَ آلِ مُحَمَّد
    نوشته : 10,271      تشکر : 6,763
    7,984 در 5,022 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    حسنعلی ابراهیمی سعید آنلاین نیست.

    پیش فرض




    زندگینامه این شهید از بعد از پیروزی انقلاب و آغاز غائله کردستان و متعاقب آن جنگ تحمیلی تا هنگام شهادت


    صدای زنگ 3 بار در اتاق انتظار پیچید سروان با عجله خودش را به اتاق سرهنگ رساند. در اتاق نیمه باز ماند و حسن نیم تنه سرهنگ را که در مبل چرمی فرو رفته بود می دید:
    - بگو این افسر بیاید تو ....!
    بله قربان
    حسن وارد شد صدای کوبیده شدن پای او که به حالت احترام ایستاد باعث شد سرهنگ از حالت خمیده روی مبل صاف شود. به حسن نگاهی کرد و گفت:
    - راحت باش سرگرد
    سرهنگ خیلی سریع بند پوتینهایش را محکم کرد و آنها را به شکل پروانه ای در انتهای سوراخها بست بعد با عصبانیت دادکشید:
    - این پوتینها را کدام الاغی واکس زده؟
    با فریاد سرهنگ سروان با عجله خودش را به اتاق رساند و پاهایش را به هم کوبید و بریده بریده گفت:
    - وظیفه بیگی قربان
    - این احمق رو همین الان بفرست اینجا
    سروان سینه اش را جلو داد و گردنش را راست به طرف بالا نگهداشت و دوباره صدای کوبیدن پاهایش در اتاق پیچید:
    - قربان به او مرخصی اضطراری دادم. خبر دادند پدرش بیمار است. او الان میخواهد به شهرستان برود
    سرهنگ دستش را از روی پوتینهای سیاه چرمی که از شدت تمیزی برق میزد برداشت و با خشم به سروان نگاه کرد:
    چه کار کرده ای؟!! تو به چه حقی به امربر مخصوص من مرخصی اضطراری دادی؟ همین الان .... همین الان این احمق کودن را هرجا هست برمیگردانی حتی اگر به دروازه شهرشان رسیده باشد فهمیدی سروان؟
    سروان پا کوبید بعد روی پاشنه پای راست چرخید و به سمت در رفت .... کار بستن بند پوتینها که تمام شد سرهنگ برخاست و دور میزش چرخی زد. حسن با گردن افراشته و سینه سپر هنوز ایستاده بود. از نگاهش هیچ چیزی نمی شد حدس زد. اینه الان درباره این سرهنگ یا فضای حاکم بر اتاق او چه فکری می کند. مثل یک نظامی مصمم منتظر شنیدن بود. سرهنگ پرونده ای را از کشو فایل بغل میز برداشت و بطرف مبل چرمی رفت:
    - سرگرد غریبی نکنید... بفرمائید بنشینید .. راحت باشید. حسن روی مبل روبروی او صاف نشست و خط اتوی شلوارش را روی زانوها صاف کرد.
    - سرگرد آبشناسان .. بله؟
    حسن با احترام سر تکان داد: بله قربان
    -البته میدانید که ستاد با یک درجه ارتقای شما به سرهنگ دومی موافقت کرده و بزودی به شما ابلاغ می شود.
    حسن به برگه ابلاغ ترفیع درجه که در دستان سرهنگ بود نگاه کرد:
    - بله قربان
    - من درباره شما زیاد شنیدم. حسن ابشناسان بهترین افسر ورزش و تعلیمات رزم در کوهستان, رزم در کویر و جنگل, کارآمد در عملیاتهای چریکی و ضد چریکی, جنگ تن به تن, جنگ سرنیزه, چتربازی, سقوط آزاد و .....
    سرهنگ یکی, دو ثانیه سکوت کرد و پرونده را ورق زد گویی برای ادامه صحبتش میخواست از محتویات نوشته شده برروی کاغذ کمک بگیرد.
    - ددوره دیده تخصصهای مخابرات, نیروی مخصوص, تکاور دریایی, غواصی و .... شما فوق العاده اید سرگرد. کشور به وجود امثال شما احتیاج دارد.
    حسن بدون اینکه در مقابل تعاریف سرهنگ کوچکترین تواصعی از خود نشان دهد مصمم گفت:
    - متشکرم قربان
    سرهنگ که معلوم بود از رفتار سرد و رسمی حسن خیلی راضی نیست گفت:
    - البته اینها قابلیتهای فیزیکی و بدنی شماست مطمئنا از لحاظ روحی هم آدم توانمندی هستید.
    و بعد دوباره پرونده را ورق زد:
    - کمی کناره گیر و کم جوش. زیاد با افسران دوست و رفیق نمی شوید و در جشنها کم شرکت کرده اید.
    نگاه سرهنگ روی یک صفحه ثابت ماند و چند لحظه اتاق در سکوت فرو رفت:
    - .... شاید بهتر باشد بگویم اصلا شرکت نکرده اید
    بعد لبخند تلخی زد و سر تا پای حسن را با تحقیر ورانداز کرد و ادامه داد:
    - اگر دست من بود حتما درباره عقاید و منش شما تحقیق میکردم اما در حال حاضر دستوری که باید اجرا کنم و به شما ابلاغ نمایم چیز دیگری است.
    حسن با کنجکاوی به سرهنگ نگاه کرد. کمی به جلو خم شد و گفت:
    - چه مأموریتی قربان؟
    - کشور دچار التهاب و آشوب است. ارتش باید کاملا آماده باشد. تو باید برای آزمایش گردان 123 رزمی لشگر 81 زرهی به غرب بروی. در حال حاضر با خانواده ات در شیراز هستی درسته؟
    - بله قربان
    - مأموریت طولانی نخواهد بود باید به سرعت به شیراز برگردی.
    سرهنگ پوشه باز را در دو دست داشت. از روی مبل برخاست و به سمت میز بزرگ کارش که کنار پنجره قرار داشت رفت. پوشه را بست و روی میز گذاشت
    - میتوانی بروی سرگرد. جزئیات مأموریت را سروان برایت توضیح خواهد داد.
    حسن برخاست, به احترام پوتینهایش را بهم کوبید و سلام نظامی داد و بطرف در خروجی روی پاشنه های پوتینش چرخید. احساس خوبی نداشت. همیشه وقتی فرمانی به او ابلاغ می شد و بی چون و چرا باید اطاعت میکرد دچار این حالت می شد. وقتی فرمان با علایق و روحیات ورزشکارانه و چریکی اش همراه بود کمتر این احساس به او دست می داد و اگر نبود جمله ارتش چرا ندارد مثل پتکی بر فرقش فرود می آمد.
    مقابل در خروجی سرباز وظیفه بیگی با سر تراشیده اش که زود به چشم می آمد نشسته بود. کیسه سربازیش که معلوم بود وسایل سفرش در آن است روی زانوهایش قرار داشت. زانوهایش از ترس میلرزید و صورتش مثل گچ سفید شده بود.سروان به اتفاق سرباز بیگی وارد اتاق سرهنگ شدند.
    حسن هنوز کاملا از دفتر سرهنگ خارج نشده بود که صدای سیلی محکمی که به گوش سرباز نواخته شد او را تکان داد. پشت سر آن فریاد سرهنگ بلند شد که داد میزد:
    - احمق .... تو گماشته منی ....
    حسن به سرعت از در خارج شد در حالیکه اطاعت از زور گردنش را در مقابل دستورات خشک و بی رحمانه ارتش غیر اسلامی خم کرده بود



    شهید سرلشکر حسن آبشناسان

  5. تشكر

    عهد آسمانى (30-05-1395)

  6. #3
    مدیرارشد انجمن فن آوری و اطلاعات وهمکار انجمن دفاع مقدس
    حسنعلی ابراهیمی سعید آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    32870
    دلنوشته
    166
    خشنودی رسول گرامی اسلام حضرت محمد(ص): اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍوَ آلِ مُحَمَّد
    نوشته : 10,271      تشکر : 6,763
    7,984 در 5,022 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    حسنعلی ابراهیمی سعید آنلاین نیست.

    پیش فرض




    سال 1357 حسن بعلت کیست چرکی آرنج در بیمارستان 576 شیراز بستری شد. دکتر به گیتی (همسر شهید آبشناسان) گفت باید روی آرنج حسن دو عمل جراحی انجام و کیست خارج شود و مورد آزمایش قرار گیرد. در این مدت که او ناراحتی مفصلی داشت درجه داران و افسران تحت امرش از وضعیت شهر و مردم برایش خبر می آوردند. آن روزها روزهای اوج حکومت نظامی در شهرهای بزرگ بود.




    دهمین روز بستری حسن در بیمارستان یکی از افسران جوان کلانتری مرکزی شهر به دیدنش آمد. حسن با قدرشناسی به شاخه های گل مریم که عطرشان در اتاق پیچیده بود نگاه کرد و گفت:



    - چرا زحمت کشیدی احمدی ؟



    - قابل شما را ندارد قربان



    - صندلی را بگذار اینجا, بشین و راحت باش



    - متشکرم



    احمدی صندلی چوبی را که رنگ پایه هایش ریخته بود از گوشه اتاق برداشت کنار تخت حسن گذاشت و نشست.



    - بگو ببینم از اوضاع شهر و کلانتریها چه خبر؟ رفتار نظامیها با مردم چطور است؟



    - دیروز سرهنگ وثوق همه ما را در اتاق جلسه جمع کردند حال خوبی نداشتند. جلو پنجره ایستاده بود و به خیابان نگاه میکرد. مردم با وجود حکومت نظامی از مقابل سربازان مسلح در خیابان در حال رفت و آمد و شعار دادن بودند. سرهنگ از مقابل تک تک ما عبور کرد بعد آزاد داد و مقابلمان ایستاد و گفت:



    - شایستگی شما افسران غیور توانمند, هوش و ذکاوت, قدرت بدنی, تصمیم و اراده آهنین شما افسران بینظبر است. ما مفتخر هستیم که یک افسر جوان در سخت ترین شرایط جوی قادر است بجنگد و خسته نشود اما در برابر این مردم که فریاد می زنند و برپایی حکومت خدا و اجرا عدل و عدالت را می خواهند شکست خورده هستید. من میدانم شما افسران غیرتمند در تصمیم گیری عاجزید. شما تقصیری ندارید منهم مثل شما نمیدانم چه باید کرد ...؟!



    احمدی یک قلوپ چای از لیوانی که گیتی جلویش گذاشته بود خورد. نگاهش دور اتاق چرخید انگار دنبال کی یا چیزی میگشت. حسن کمی جابجا شدنگاه او را دنبال کرد و کنجکاوانه پرسید:



    - چیزی شده؟! خب بعد چی شد؟ سرهنگ چه تصمیمی گرفت؟



    صحبت سرهنگ تمام نشده بود که تلفن زنگ زد یک افسر گوشی تلفن را به دست سرهنگ داد. پشت بیسیم تیمسار فرماندارنظامی فریاد میزد:



    - سرهنگ ... افسران تحت امر شما در منطقه هیچگونه فعالیتی ندارند چرا به آنها دستور نمی دهید؟



    سرهنگ گوشی را مقابل افسران گرفت صدای تیمسار بوضوح از آنسوی خط شنیده میشد که نعره میزد:



    - دستور بدهید این شورشیها را بکشند تا کی تیر هوایی در میکنید؟



    سرهنگ گوشی را جلو گوشش گرفت و گفت:



    - قربان اجازه می دهید من به طریقه خودم عمل کنم؟



    - به چه طریقه ای سرهنگ؟ شما دارید به این مملکت خیانت میکنید؟



    - من از کی دستور میگیرم تیمسار ...؟؟



    - از من رئیس شهربانی و فرماندار نظامی. مسئولیتش با من سرهنگ. شما موظفید از کمر به بالا بزنید مسئولیتش با من اینقدر مسامحه نکنید. ما درباره افسرانی که در این شرایط بحرانی خوب عمل کنند با نخست وزیر صحبت می کنیم مطمئن باشید از شما قدردانی می شود.



    احمدی آهی کشید و ادامه داد:



    - سرهنگ خودش هم نمی دانست باید چکار کند. به ما گفت حرفهای تیمسار را شنیدید. او می خواهد ما شدت عمل به خرج دهیم. نظرش این است ما مردم را بکشیم و در خیابانها جوی خون راه بیندازیم نظر شما چیه؟



    - خب بعد چی شد؟ شماها چی جواب دادین؟



    احمدی با استیصال و اندوه به حسن چشم دوخت و از عمق وجودش گفت:



    - قربان خوش به حالتون که در این موقعیت حساس توی بیمارستان بستری هستید. خدا شما را خیلی دوست دارد که رو در روی مردم قرارتان نداده است من مطمئنم سرهنگ وثوق را بخاطر لغو دستور و بعنوان خائن به دادگاه نظامی می کشند و شاید هم تیرباران کنند.



    چند لحظه سکوت کرد چای باقیمانده در لیوان را که سرد شده بود یک نفس سر کشید و گفت:



    - همه ما یکصدا جواب دادیم که به وجدانهای خودمان رجوع میکنیم. قربان سرهنگ لبخندی زد و با آرامش از اتاق بیرون رفت. او از حیاط کلانتری گذشت و به خیابان رفت. رودر روی مردم ایستاد. درجه هایش را کند و بطرف مردم انداخت. مردم به طرف او هجوم بردند و صورتش را بوسیدند و ما هاج و واج این صحنه را نگاه میکردیم.



    آبشناسان با رضایت سر تکان داد و گفت:



    - سرهنگ مرد بزرگی است مطمئنم خدا کمکش می کند



    بعد روی تخت نیم خیز شد. دستش را روی شانه احمدی گذاشت و به صورت او که تردید و ترس در آن موج می زد با اطمینان و محکم گفت:



    - ما با سرمایه این کشور و این مردم آموزش دیدیم, مهارت کسب کردیم تا با دشمنان این مردم بجنگیم نه اینکه رو در روی آنها بایستیم. ما باید لب مرزها با دشمنان نبرد جانانه داشته باشیم و شجاعتمان را به رخ بکشیم نه وسط شهر و خیابانها رو در روی آنها. اینها واضح و روشن است گیج نشوید. از تهدیدها نترسید و راه درست را گم نکنید. شماها خیلی به دستور سرهنگ وثوق یا من یا هر مافوق دیگری در این موقعیت زمانی حساس احتیاج ندارید. ببینید ندای درونتان از شما چه میخواهد. شما را به کدام سمت می خواند. با او همراه شوید یقین کنید در راه درست قدم برمیدارید.



    حسن با چنان ایمان و اعتقادی این حرفها را می زد که ترس و نگرانی از سیمای احمدی دور شد. با چشمهای گشاده و صورت خندان به حسن نگاه کرد و گفت:



    - شما درست میگویید قربان. عشایر به شیراز حمله کردند و دارند شهربانی را غارت می کنند و اسلحه ها را به غنیمت میبرند ما چه کنیم؟



    حسن با تعجب نگاهش کرد و گفت:



    - بازهم تردید؟! خب معلوم است با مردم همراه شوید ... نترس ستوان نترس

    شهید سرلشکر حسن آبشناسان

  7. تشكر

    عهد آسمانى (30-05-1395)

  8. #4
    مدیرارشد انجمن فن آوری و اطلاعات وهمکار انجمن دفاع مقدس
    حسنعلی ابراهیمی سعید آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    32870
    دلنوشته
    166
    خشنودی رسول گرامی اسلام حضرت محمد(ص): اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍوَ آلِ مُحَمَّد
    نوشته : 10,271      تشکر : 6,763
    7,984 در 5,022 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    حسنعلی ابراهیمی سعید آنلاین نیست.

    پیش فرض




    با اینکه بعضی وقتها پدر به مأموریتهای طولانی میرفت و ماهها به خانه بازنمی گشت یا وقتی می آمد آمدنش کوتاه بود. رابطه خانوادگی ما خوب حفظ شد. شاید بخاطر وجود مادرم بود. مادر هیچوقت از پدر بد نمی گفت. جوری با او رفتار میکرد که انگار او را میپرستد. ما هیچوقت احساس نمیکردیم مادر, زندگی در این شرایط برایش دشوار است یا دارد تحمل میکند. او داشت زندگی اش را میکرد و از این زندگی راضی بود و همیشه میگفت:

    - پدرتان مرد بزرگی است. مردان بزرگ روح نا آرامی دارند. او اگر به جنگ نرود احساس ضعف و کمبود می کند.
    با اینکه پدر نبود ما نمی توانستیم کار بدی بکنیم چون فکر میکردیم به گوشش میرسد. با من که مداوم کتاب میخواندم و از یک زمانی به بعد آنقدر احساس پر بودن و دانستن میکردم که دیگر حرف کسی را به راحتی قبول نمی کردم. یک جور برخورد میکرد و با امین که بیشتر وقت و تفریحش با ورزش کردن, باشگاه رفتن و تحرک بدنی بدنی داشتن میگذشت با روش و شیوه ای دیگر. با توجه به روحیه متفاوت بچه هایش نوع رفتارش با آنان فرق میکرد.
    افشین وارد پذیرایی شد. سلام کرد, نگاهی به پدر و امین انداخت. حسن داشت روی دستهایش راه میرفت و امین با تمام وجود تلاش میکرد بتواند حرکات او را تقلید کند. عرق از لای موهای امین روی سر و صورتش جاری بود اما او با علاقه و به دور از خستگی برای بهتر انجام دادن حرکات از پدر راهنمایی می خواست. افشین میدانست که امین مدتهاست تصمیم گرفته این کار را انجام دهد و مثل پدر یک مسافت طولانی را بتواند روی دستهایش راه برود. حسن در همان حالت وارونه با لبخند جواب سلام افشین را داد.
    - سلام پسرم ... خسته نباشی ... به ما ملحق نمی شوی؟
    افشین سری تکان داد و تشکر کرد
    - متشکرم پدر. خیلی دوست دارم اما این کتاب را از دوستم گرفتم و قول دادم تا فردا بخوانم و به او برگردانم باشد یک وقت دیگر.
    افشین رفت توی اتاقش. حسن دست از تمرین برداشت و به سمت میز پذیرایی که گیتی سینی چای و بیسکویت را روی آن گذاشته و روی صندلی کنار آن نشسته بود آمد.
    - امین جان برای امروز کافیست
    سرهنگ زنده نام که روی مبل راحتی نشسته بود از امین خواهش کرد چای او را روی میز عسلی کنار مبل بگذارد. حسن یک جرعه چای نوشید و نفسی تازه کرد. گیتی با نگرانی به او نگاه کرد.
    - چه شده؟؟ ... نگران به نظر میرسی؟؟
    - نگران افشین هستم. به نظرم او بیشتر از اینکه به فکر درسش باشد کتاب می خواند/
    حسن لبخندی زد و گفت: خوب این نگرانی دارد؟
    - آره به نظرم درس مهمتر است
    حسن لبهایش را جلو داد و ابروهایش را درهم برد. فنجان نصفه چای را توی نعلبکی گذاشت و گفت:




    - کی گفته درس مهمتره؟ درست است درس خوبه اما از نظر من اگر افشین همین کتابها را درست بخواند و به خوانده هایش عمل کند کافی است. جامعه قرار نیست با قردادهایش ما را محدود و قالب ریزی کند. اگر یک بچه به مطالعات خارج از درس و مدرسه علاقه داشت نمی توانیم چون جامعه از او میخواهد در این سن بیشتر متوجه درس و مدرسه باشد بگوییم کتاب نخوان یا کم بخوان و پیرو خطی باش که جامعه ات جلو پایت میگذارد.




    گیتی سری تکان داد و گفت:

    من که از حرفهای شما سر در نمی آورم




    حسن بلند شد. سطل شنی را که همیشه کنار اتاق بود آورد و روی میز کنار دستش گذاشت و آستینش را بالا زد. دست استخوانی بزرگ و قوی اش را مشت کرد و شروع به کوبیدن شنها کرد.سرهنگ زنده نام که تا حالا ساکت مانده بود رو به حسن گفت:




    - فکر می کنم حق با گیتی است. بهتر است با افشین صحبت کنی بیشتر پیرو همان خطی باشد که جامعه دورورش برایش مشخص میکند و همه همسن و سالهایش همان راه را میروند. افشین دارد جلوتر از سنش می خواند این برایش خطرناک است ممکن است به مرور زمان افسرده شود.




    حسن دست راستش را توی سطل شن تکان داد تا خرده های شن از لای انگشتانش توی سطل بریزد بعد با دست چپ شروع به کوبیدن شنها کرد و سر تکان داد:




    - بسیار خب من با او صحبت می کنم که تعادل داشته باشد و به درس و مدرسه کم توجه نباشد.




    سرهنگ لبخند زد. من خودم عاشق مطالعه هستم خودت که می دانی اما توی این سن بچه ها باید خیلی با احتیاط پیش بروند. من دیدم افشین کتابهای کافکا را می خواند اینها برایش خوب نیست افکاری که در کتابهای کافکا مطرح می شود میتواند او را از زندگی ناامید کند. گیتی با ناراحتی چند بار سر تکان داد و با لحنی که معلوم نبود با خودش حرف میزند یا از حسن سئوال میکند گفت:




    - پس اینجور که بابا میگوید افشین کتابهایی را که مناسب نیست هم می خواند!




    حسن روی دست او که بی حرکت روی میز گذاشته بود زد و دلداریش داد و گفت:




    - نگران نباش پدر درست می گوید من دیدم او از کافکا کتاب می خواند اما در کنار ادبیات غرب کتاب اما جعفرصادق(ع) مغز متفکر شیعه را هم می خواند بعد تحلیل این دو تا با خود اوست. با ذهن پویا و جوانش است.آدم تا زیر آب نرود که غواص نمی شود.




    سرهنگ با رضایت به صورت حسن لبخند زد. مثل همیشه استدلال درست, آزادمنشی و افکار و روش او عمق وجودش راتحت تأثیر قرار داد و با لحن آرامی رو به گیتی کرد و گفت:




    - این مرد می داند دارد چکار می کند. بچه هایت را به او بسپار و دلت قرص باشد




    حسن با تواضع گفت:

    شما همیشه به من لطف دارید پدر




    گیتی فنجانهای خالی را توی سینی گذاشت. آهی کشید و گفت:




    - کاش میتوانستم مثل حسن باشم. اینقدر همه چیز را آسان بگیرم و به درک درست از غلط بچه ها ایمان و اعتماد داشته باشم.



    سه روز بعد وقتی که افشین با یک سبد پر از کتاب وارد خانه شد و مستقیم به سمت اتاقش رفت حسن دنبالش رفت. روی لبه تخت نشست و با کف دست به تشک زد و گفت:



    - اینجا بنشین ... میخواهم با شما صحبت کنم.



    افشین با صورتی درهم و نگران کنار پدر نشست و پرسید: چیزی شده؟؟!



    - نه ... نه چیزی نشده فقط مادرت نگران توست




    - چرا؟؟!




    - چون فکر می کند تو بیشتر از اینکه به فکر درست باشی به کتاب خواندن اهمیت می دهی و این خوب نیست.




    افشین متفکرانه چشمهایش را جمع کرد. دستهایش را لب تخت گذاشت و فقط به زمین خیره شد




    - نمی خواهی حرفی بزنی؟



    - ترجیح می دهم نظر شما را بدانم




    حسن خندید. دستش را روی دست افشین گذاشت و کفت:




    - پسر باهوشی هستی. ترجیح میدهی بیشتر بدانی تا بگویی ... من فکر می کنم اگر تو بتوانی هر دو جنبه را خوب و در کنار یکدیگر جلو ببری ایده آل است. البته ورزش کردن را هرگز نباید سطحی بگیری. ورزش هم باید جزو برنامه های اصلی ات باشد.




    - خب من بسکتبال بازی می کنم. هفته ای یکروز می روم باشگاه



    - صبرکن ... صبرکن حرفم تمام نشده.




    افشین تحکم پدر را می شناخت می دانست اگر بخواهد دلایل دم دستی برای رفتارش بیاورد و به روش دوستانش که پدر و مادر را راضی نگه میدارند و پشت پرده هرچه خودشان دوست داشته باشند میکنند ناموفق است. حسن به پشت قوز کرده افشین زد و گفت:




    قوز نکن .. صاف... صاف بشین. مهم این نیست که تو چند کار را با هم انجام بدهی. مطالعه خارج از درس داشته باشی, مدرسه بروی, ورزش کنی. مهم این است که در انجام هرکدام از این کارها واقعا هم موفق باشی والا مغرور می شوی و بس و هیچ کاری از پیش نمی بری.




    افشین با استیصال به پدر چشم دوخت و گفت:

    منظورتان چیست؟؟!




    - منظورم این است که از این شاخه به آن شاخه نپر. اگر ورزش می کنی و باشگاه می روی خوب است اما این نباشد که یکروز رشته تنیس روی میز را انتخاب کنی و اصول اولیه اش را یاد بگیری, چند صباحی تفریح کنی و بروی بسکتبال و همینطور ادامه بدهی و دلت خوش باشد به اینکه ورزش می کنی. یک جنبه کوچک از ورزش تفریح است بلکه ده تا جنبه مهمتر از تفریح در آن نهفته است. باید یک رشته ورزشی را انتخاب کنی و در آن با پشتکار پیش بروی تا متخصص در آن رشته شوی و حتی به مقام قهرمانی برسی. نباید به حرف دلت گوش بدهی و تفریحی و صرفا برای سرگرمی ورزش کنی. در کنار ورزش درست را باید خوب بخوانی چون برای ساختن آینده ات مهم استاین اجتماع از تو تحصیلات می خواهد و تو در این اجتماع زندگی می کنی پس از قواعد و قوانین نمی توانی سرباز بزنی. فیلسوف جوان از دست کتاب خواندنت هم که همه اهل خانه به تنگ آمده اند.




    صورت افشین از این حرف پدر شکفت. پدر تحسین و تشویق را کمتربه زبان می آورد و بیشتر از سکوتش و یا خطوط چهره اش که باز و متبسم می شد یا درهم می فهمیدند که از یک رفتار رضایت دارد یا نه. خواست حرفی بزند. نفسی عمیق کشید و بطرف پدر برگشت تخت صدای ضعیفی کرد حسن گفت:




    - بگو ... اگر حرفی می خواهی بزنی گوش می دهم




    - نه ... یعنی می خواستم بگویم چقدر خوشحالم که شما منو درک می کنید و به من نمی گویید شاگرد اول جوان یا بسکتبالیست جوان. می گویید فیلسوف جوان.




    حسن سری تکان داد و گفت:

    تاحالا فکر کردی اگر یکروز بگویند دیگر حق نداری کتاب بخوانی چکار کنی؟




    - افشین با وحشت به حسن نگاه کردوگفت:

    شما که قصد ندارید مرا از کتاب خواندن محروم کنید؟




    معلوم است که نه




    - پس چی؟




    می خواهم بدانم وابستگی تو به مطالعه چقدر است و از چه نوعی است و با این خوانده ها چکار می کنی




    - سئوال سختی است خواندن خواندن است دیگر اما به نظر من مطالعه تأثیر ناخودآگاه خودش را روی شخصیت آدم می گذارد حتی اگر تو نخواهی




    - خب این استدلال درست است اما تأثیر ناخودآگاه خیلی در طولانی مدت اتفاق می افتد تو باید متوجه باشی. حساس باشی که به ذهن بسپاری. به حافظه نزدیکت که هروقت خواستی بخاطر بیاوری. تو باید بخوانی و عمل کنی والا دانسته هایت فاسد می شود.




    چند لحظه پدر و پسر ساکت ماندند. حرف پدر بطرز غیرقابل انکاری درست و کاملا منطقی بود اما افشین می دانست که اینطور خواندن و مکث کردن و درباره خوانده ها عمیق شدن چقدر سخت است. خودش یک مرحله رشد و تکامل در کسانی است که اهل مطالعه هستند.
    حسن در را باز کردو همینطور که از اتاق خارج می شد گفت:




    - فردا صبح من می روم کردستان شاید تا دو, سه ماه دیگر خانه برگردم انتظار دارم تو که فرزند بزرگم هستی در غیابم خودت و خانه را به بهترین شکل اداره کنی.




    صدای بسته شدن در اتاق در گوش افشین پیچید. چیزی توی دلش ریخت پایین. تصور اینکه دو, سه ماه پدر را نبیند برایش غم انگیز و دردناک بود علیرغم ظاهر درشت و قد بلندش که تصور بقیه را درباره روحیات او هم همین قدر درشت و زمخت رقم می زد افشین از لحاظ درونی بسیار حساس و شکننده بود
    شهید سرلشکر حسن آبشناسان

  9. تشكر

    عهد آسمانى (30-05-1395)

  10. #5
    مدیرارشد انجمن فن آوری و اطلاعات وهمکار انجمن دفاع مقدس
    حسنعلی ابراهیمی سعید آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    32870
    دلنوشته
    166
    خشنودی رسول گرامی اسلام حضرت محمد(ص): اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍوَ آلِ مُحَمَّد
    نوشته : 10,271      تشکر : 6,763
    7,984 در 5,022 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    حسنعلی ابراهیمی سعید آنلاین نیست.

    پیش فرض




    سال 1357 انقلاب که پیروز شد حسن از شیراز به تهران آمد و چند ماه بعد که کردستان شلوغ شد خودش را ظرف 48 ساعت به کردستان رساند و سه ماه و نیم نیامد.

    تا قبل از شروع جنگ تحمیلی حسن کردستان بود. او با کشیدن نقشه های دقیق و نظامی محور سردش - پیرانشهر که پوشیده از جنگلهای انبوه آلوائان کوههای سر به فلک کشیده و تنگه های پر پیچ و خم بود را از محاصره درآورد. حسن معتقد بود که در جنگهای چریکی اگر دقیق و حساب شده عمل شود با کمترین بلفات و ضایعات برای نیروهای خودی میتوان دشمن را از درون متلاشی کرد. او به تعداد زیادی از افراد داوطلب و نیروهای مخصوص ارتش آموزشهای ویژه داد و با همت او ستاد جنگهای نامنظم شکل گرفت که عملیاتهای بزرگی را در دشت عباس و عین خوش انجام دادند.



    حسن موتورسیکلت سوارهای حرفه ای را از کوچه و خیابانهای نازی آباد محله دوران کودکی اش جمع کرد و به آنهاکه معتقد بود با استعداد و شجاع هستند آموزشهای خاصی داد و همه را با عنوان گروه ویژه اسب آهنی فرستاد جبهه. همیشه میگفت در میدان نبرد علاوه بر توکل به خدا دانش و معلومات, جسارت و لیاقت و ابتکار عمل در فرماندهی لازم است.
    جیپ آهو از یک جاده خاکی پر پیچ و خم وارد یک گودال بزرگ شد که اطرافش را با سیم خاردار پوشانده بودند و تابلوهای منطقه نظامی در لابلای سیمهای خاردار دیده می شد. جلو در محوطه جیپ آهو توقف کرد. راننده برگه ای را از دست سرهنگ گرفت و به دژبان نشان داد. دژبان احترام نظامی گذاشت و اجازه ورود داد.



    ماشین از جاده باریکی که پوشیده از گل و لای بود عبور کرد. دو طرف جاده انباشته از ماشینهای اسقاطی, آهن پاره و تانک بود. سرهنگ از راننده خواست که جلو در سوله ای که در انتهای راه باریک قرار داشت نگهدارد. سربازان در نزدیکی سوله مشغول تعمیر یک تانک آسیب دیده بودند. هوا سرد بود. سرهنگ نگاهش را از سربازان که متوجه حضور او نشده بودند برداشت و وارد سوله شد و سراغ سرگرد خداپرست را گرفت. یک سرباز که داشت با دستمال چربی و سیاهی دستانش را پاک می کرد سرهنگ را به انتهای سوله راهنمایی کرد.
    سرگرد خداپرست در حال بیرون آوردن یک تانک اسقاطی از داخل چاله بود. سرهنگ نزدیک سرگرد رفت و سلام کرد. اما سرگرد نشنید. صدای چکش زدن روی آهن, شنی, جرثقیل و فریادهای پی درپی سرگرد با هم قاطی شده بود.



    - بالا ... بالا ...بالاتر ... نه نشد!



    سرهنگ دو دستش را دور دهانش گذاشت و با صدای بلندتری سلام کرد. سرگرد سر بلند کرد سرهنگ را دید و به احترام دست بلند کرد. سرهنگ گفت:



    - خسته نباشید ... کارها چطور پیش میرود؟



    - خیلی خوب قربان ... تا حالا توانستیم چند تانک را آماده کنیم. همه سربازان مشغول هستند



    بیشتر از یکصد سرباز و درجه دار در حال لولیدن درهم و بین تانکهای اسقاطی بودند. با اینکه هوا سرد بود پیشانی سرگرد عرق کرده بود. او عرق پیشانیش را با پشت دست پاک کرد و گفت:



    - جسارت است قربان اما با این تانکهای اسقاطی می خواهید چه کنید؟؟؟ اینها مثل فیلهای مرده هستند. درست است که بزرگند اما کاری از دستشان ساخته نیست.



    سرهنگ ساکت بود انگار هیچ عجله ای برای جواب دادن نداشت. هردو شانه به شانه هم از سوله خارج شدند. سربازی که سرهنگ را به کنار گودال در انتهای سوله راهنمایی کرده بود
    به شانه سربازی که مشغول رنگ کردن بدنه تانک بود زد و گفت:


    - احمد تو می دانی این کی است؟؟



    احمد با اعتماد به نفس و حالتی که خوب از اوضاع دوروبرش آگاه است گفت:



    معلوم است که میدانم. او جناب سرهنگ آبشناسان است فرمانده لشگری که از ارتش برای پاکسازی کوههای کردستان آمده



    بیرون سوله حسن دستش را به لوله یک تانک که تعمیر شده بود گرفته و خوب آن را ورانداز کرد. سرگرد خداپرست نزدیک حسن ایستاد. سعی کرد سئوالش را جور دیگری مطرح کند. خودش را در مسیر نگاه حسن قرار داد و گفت:



    - به نظرم با این تانکها نتیجه ای را که می خواهید به آن نرسید قربان. ما شبانه روز روی اینها کار کرده ایم اما بی فایده است.گفتم که این ارابه های بزرگ مثل فیلهای مرده می مانند.



    حسن آرام بود و حرفها و نگاه یأس آور سرگرد تأثیری بر رفتار و تصمیم او نداشت به آرامی به سمت جیپ آهو رفت و سوار شد و گفت:



    - هیبت و بزرگی فیلها ترسناک است سرگرد حتی اگر مرده باشند. من این فیلهای مرده را زنده می کنم طوری که از خرطومهای خاموششان به سمت دشمن آتش و وحشت ببارد.



    جیپ به یکباره از جا کنده شد و در جاده باریک و گل آلود در عرض چند ثانیه گم شد. سرگرد مات و مبهوت مانده بود. سری تکان داد و گفت:



    من مطمئنم که تو پیروز می شوی سرهنگ. فرمانده ای که با تمام تجهیزات آماده بخواهد به جنگ دشمن برود مثل بچه نازپرورده ای است که پدر و مادر همه چیز برایش مهیا کنند اما شجاعت و اعتماد به نفس تو قویتر از همه امکانات به کمک خودت و سربازانت خواهد آمد.



    جاده گل آلود و پر از چاله چوله بود. سرهنگ باز فرمان داد:



    تندتر .... تندتر برو سرباز ...



    سرباز دنده را عوض کرد چرخها داخل دست اندازها می افتاد و ماشین به چپ و راست خم می شد. برف پاک کنها تند تند می چرخیدند و خش خش صدا میکردند. بذفهای درشت یکی بعد از دیگری به شیشه می خوردند. سرهنگ در خودش غرق بود و به جاده پربرف و طولانی راهی که ممکن بود در دل سربازانش رعب و وحشت بیندازد فکر میکرد. تصمیم داشت این وحشت را از درون آنها ریشه کن سازد
    شهید سرلشکر حسن آبشناسان

  11. تشكر

    عهد آسمانى (30-05-1395)

  12. #6
    مدیرارشد انجمن فن آوری و اطلاعات وهمکار انجمن دفاع مقدس
    حسنعلی ابراهیمی سعید آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    32870
    دلنوشته
    166
    خشنودی رسول گرامی اسلام حضرت محمد(ص): اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍوَ آلِ مُحَمَّد
    نوشته : 10,271      تشکر : 6,763
    7,984 در 5,022 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    حسنعلی ابراهیمی سعید آنلاین نیست.

    پیش فرض




    شهر نقده سقوط کرده بود. مردم شهر زیر چکمه های بیگانه پرستان در رعب و وحشت به سر میبردند. ایلهای مختلف جمع شده بودند و سلاح به دوش از کوهها بسوی شهرها سرازی بودند. تمام کوچه پس کوچه های شهر پر از مردان کردی بود که با لباسهای مختلف نمدی که سرشانه های کشیده و پهنی داشت و سبیلهای پر و کلفت که به آنها هیبتی ترسناک می داد بود. بسیاری از آنها به زبانهای فارسی, عربی, گیلکی و .. حرف می زدند و این نشان از خواب شومی داشت که مزدوران بیگانهدر لباس کردی برای حکومت اسلامی دیده بودند.

    تمام مغازه های شهر بدست آنها غارت شده بود و مردم از شدت ترس از خانه هایشان بیرون نمی آمدند. مردان و زنانی که هنوز در خیابان بودند با وحشت به آنها و لباسهای پوشیده از فشنگشان نگاه می کردند و با سرعت می گریختند. نیشخند زهرآگین این نامردان مسلح به دل مردم زخم می زد. آنها به مردم زل می زدند و از هراس آنها لذت می بردند. سر راهشان وقتی که از کوهها به سمت شهرها یورش می آوردند بدون اینکه یکدیگر را بشناسند با هم درگیر می شدند و همدیگر را می کشتند و غارت می کردند. این ایلها قصد داشتند شهرهای کردستان را به تصرف خود درآورند.

    بعد از نقده نوبت سنندج بود که قصد تصرف آن را داشتند. حمله کنندگان به شهرهای کردستان در تمام کوههای اطراف شهرها و کمینهای خطرناک حضور داشتند و گاه و بی گاه به پایگاههای ارتش و سپاه حمله کرده و سربازان و پاسداران را به طرز فجیعی به شهادت می رساندند.باد سردی که از روی برفها و از سمت کوهستان برمی خاست مثل سوزنی در پوست فرو می رفت و صورت سرما زده سربازان را می سوزاند. جابجایی برفها بر سر تپه ها و سایه های بلند و کوتاه به ناگاه توجه سرهنگ را به خود جلب کرد. شاید خرگوشی عبور کرده باشد. هیچ حرکتی از نظر سرهنک مخفی نمی ماند. جاده به شکل پیچ در پیچ مثل یک مارچنبره زده از بالای کوه تا دامنه کشیده شده بود.

    تکاورهای دشمن با لباسهای همرنگ برف در شیار کوهها کمین می کردند و به یکباره حمله ور می شدند. ستون به کندی به راه ادامه می داد. هرلحظه ممکن بود در دامی که برایشان گسترده بودند اسیر شوند. لوله های سرد تانکهای تعمیر شده بطرف کوهستان نشانه رفته بود. تریلرهای بزرگ تانکهای اسقاطی را حمل می کردند. سربازان در سکوتی مرگبار پیچها را می گذراندند.

    سرهنگ با قدمهای محکم و بلند در جلو ستون پیش میرفت. دستهای بزرگ و قوی اش را به بند کوله پشتی سنگینی که بر پشت داشت گرفته بود و کلاه چریکی اش را تا زیر ابروهایش پایین کشیده بود. گاهی برمی گشت و به پشت سر به سربازانش خیره می شد. رعب کوهستان سربازان را گرفته بود. سرهنگ احساس ترس را در چشمهای هراسناک سربازانش دید. نگاههای وحشت زده ای که به شیارهای ایجاد شده بر اثر نسیم خیره شده بودند. نباید سربازانش را در این حال رها می کرد. سرهنگ ستون را نگه داشت و با صدای بلند به سربازانش گفت:

    - دشمن خرج تفنگش فشنگ نیست ترس شما سربازان است. می داند 2 روز است غذا نخورده اید, استراحت نکرده اید, خسته و سرمازده هستید. جنگ همین است. تیرادازی و کشتن آخرین مرحله و بی اهمیت ترین درس کلاس جنگ به شما سربازان قوی است. از این کلاس استفاده کنید. خودتان, بدنتان و از همه مهمتر نیروی ارادهتان را در این شرایط بسازید که کلاسی بهتر از اینجا قسم میخورم در کل زندگی نخواهید یافت. لحظات را به راحتی از دست ندهید. با قدرت و قوی پیش بروید و ترس را از خود دور کنید.

    سرهنگ با چنان ایمان و اعتقاد صحبت میکرد که شور و شوقی در دل سربازان افتاد گویی گرمایی از درون, بدن سرد و فرسوده شان را نیروبخشید. سرهنگ به حالت دو به راه افتاد و فریاد زد:

    - همه سرود ملی را با صدای بلند بخوانند و به دنبال من حرکت کنند.

    حالا سکوت مرگبار کوهستان و صدای زوزه باد که رعب و وحشت می آفرید در طنین صدای سربازان و ضربات پوتینهایشان که محکم به زمین می خورد از بین میرفت و رنگ می باخت.

    سرهنگ می دانست ارابه های جنگی به جز دو دستگاه همه از کار افتاده هستند. مابقی را برای ایجاد رعب و وحشت در دل ضد انقلاب با ستون همراه کرده بود. یکی از خودروها عقب مانده بود. یک وانت روباز حامل چندین نفر آر.پی.جی. زن با یک تیربار بزرگ که روی اتاقک آن نصب شده بود از ستون خارج شد و به عقب برگشت. تعداد فشنگها جیره بندی شده بود. میترسید این موضوع لو برود. مخصوصا فاصله خودروها را زیاد کرده بود تا تعداد آنها بیشتر از آنچه بود جلوه کند. جمع کردن دو کیلومتر ستون نظامی و رد کردن آنها از مناطق خطرناک کردستان و رسیدن به شهر سنندج که از هر طرف در محاصره ضد انقلاب قرار داشت کار بسیار مشکلی بود. در طول این چند روز راهپیمایی 3 بار با ضد انقلاب که در شیارهای کوهها کمین کرده بودند وارد نبرد سختی شده بود و پنج نفر از سربازانش به شهادت رسیده بودند. البته کمینها را به کل منهدم کرده و منطقه تا جایی که ستون راه پیموده بود از وجود عوامل دشمن مستقر در کوهها پاک شده بود.

    روز از نیمه گذشته بود. دو روزی می شد که سربازان هیچ غذای گرمی نخورده بودند. حتی فرصت نکرده بودند در کنسروهای همراهشان را باز کنند. تهیه غذا برای سربازان از مشکلترین کارهایی بود که سرهنگ باید انجام می داد. در طول مسیر به دهی رسیدند که متروکه بود. مردم ده از ترس حمله گروهکها ده را تخلیه کرده بودند. در یکی از انبارها مقداری کشمش بدست آوردند که سرهنگ دستور داد بین سربازان تقسسیم شود.

    سرهنگ دستهای یخ زده اش را بهم مالید و یکدفعه متوقف شد. انگار چیز تازه ای دیده بود. به ستون دستور توقف داد به یکباره صدای خش خش حاصل از برخورد پوتینهای سربازان با برفها قطع شد و کوهستان در سکوت فرو رفت. سرهنگ سر برگرداند و با دوربین به شیاری که در بالاترین نقطه اتصال دو کوه با یکدیگر وجود داشت خیره ماند. بعد از دو سه دقیقه با صدای بلند فریاد زد:

    - توپخانه به فرمان من ...!

    با انگشت سبابه اش شیار را نشان داد و فریاد زد:

    - آتش ... آتش...!

    صدای مهیب انفجار توپها در کوهستان پیچید. با شلیک توپ جاده از بالا زیر رگبار مسلسل قرار گرفت. سرهنگ به سربازان دستور داد پشت تانکها سنگر بگیرند. مردان مسلح پنهان شده در کوهستان به سمت آنها آتش گشودند. تیربارچی بی امان شلیک میکرد و قطار فشنگ به سرعت حرکت میکرد و به جلو میرفت. اصابت تیر جلو پای اسبها آنها را رم داده بود که بسیاری از سوارانشان را بر زمین زدند و یا از کوه پرت شدند.

    سرهنگ روی برفها دراز کشیده بود و دشمن را از روبرو میزد. ناگهان روی برف غلطید و پیشانی یک مهاجم را که به شدت به آنها نزدیک شده بود هدف قرار داد و فریاد زد:

    - نیروهای تکاور ..... به پیش

    ناگهان مردانی سفید پوش به سرعت دایره محاصره را به ضد انقلاب تنگ کردند. مهاجمین که تعدادشان بسیار زیاد بود و تا آن زمان سوار بر اسبهایشان به تاخت به سمت ستون حمله ور شده بودند از ترس تکاوران از شکاف باریک و جاده های مالرو شروع به فرار کردند. سرهنگ به ستون نظامی دستور حرکت داد. ستون به انتهای گردنه مرگبار رسیده بود اما هنوز جاده توسط ضد انقلاب با انواع سلاحهای سبک و نیمه سنگین کوبیده میشد. سرهنگ مسیر شلیک توپها را به سمت مناطقی که ضد انقلاب در حال فرار بودند تغییر داد.

    ستون با قدرت و با پشتیبانی آتش توپخانه جاده را به سمت بالا ترک میکرد. سربازان با آنکه خسته بودند اما نشاط پیروزی از چهره هایشان می بارید و به این ترتیب ستون نظامی به فرماندهی سرهنگ حسن آبشناسان با شکستن حلقه محاصره سنندج وارد شهر شد و سنندج از سقوط نجات پیدا کرد
    شهید سرلشکر حسن آبشناسان

  13. تشكر

    عهد آسمانى (30-05-1395)

  14. #7
    مدیرارشد انجمن فن آوری و اطلاعات وهمکار انجمن دفاع مقدس
    حسنعلی ابراهیمی سعید آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    32870
    دلنوشته
    166
    خشنودی رسول گرامی اسلام حضرت محمد(ص): اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍوَ آلِ مُحَمَّد
    نوشته : 10,271      تشکر : 6,763
    7,984 در 5,022 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    حسنعلی ابراهیمی سعید آنلاین نیست.

    پیش فرض




    هشت خواهر و برادر حسن در خانه اش میهمان بودند. این عادت گیتی بود که هرچند ماه یکبار تمام خواهر و برادرها را دور هم جمع میکرد. ساعت 21:00 شب دور سفره رنگینی که گیتی برای میهمانها تدارک دیده بود غوغایی بود. یکی مسئول کشیدن برنج بود. یکی مرعها را تکه تکه میکرد و یک نفر بشقابهای قیمه بادمجان و قورمه سبزی را با نظم جلو میهمانها میگذاشت که یکباره زنگ در به صدا درآمد. همه ساکت شدند بعد گیتی از توی آشپزخانه با صدای بلند گفت:

    - خود در را باز میکنم.

    از آشپزخانه به سمت در رفت. خواهر بزرگ حسن گفت:

    - یعنی کیست؟؟!! ... همه که آمده اند

    گیتی در را باز کرد. چند لحظه بی حرکت جلو در ماند. بعد به آهستگی سلام بریده ای داد و با دست سرش را گرفت و گفت:

    - وااای حسن جان ..... تو چرا این شکلی شدی؟؟؟!!!

    همان ژاکت چریکی کشبافت سبز رنگ تنش بود. ریشش بلند شده بود و موهای سرش بلندتر. انگار یک مشت گچ ریخته بودند روی سر و صورتش. چند ماه که نه چند سال پیرتر شده بود. با حوصله و آرامش با تک تک خواهر و بردارها و بچه هایش دست داد و ص.رتشان را بوسید بعد رفت دستهایش را شست و از بالای سفره آمد و کنار مادرش عذرا خانم که حالا پیر و کوچک جثه شده بود دو زانو نشست. عذرا خانم با چشمان پر از اشک بصورت پسرش خیره شد. خواهرها و برادرها با حضور حسن بر سر سفره با خوشحالی مضاعفی مشغول خوردن شدند. حسن به آرامی بشقاب قیمه بادمجان را جلو کشید. یک برش از نان سنگک خشخاشی داخل سبد را برداشت. شبیه کسانی که باید غذای نرم بخورند تکه های کوچکی از کنار نان سنگک می کند, در آب خورشت میزد و به دهان میگذاشت. لذت حاصل از خوردن این غذای خوشمزه از حرکات صورت و چشمانش پیدا بود. گیتی که حواسش دیگر به میهمانها نبود خیره خیره به حسن و تک تک حرکاتش چشم دوخته بود بی آنکه از حسن چشم بردارد گفت:

    - بگذار برایت برنج بکشم

    و بشقاب جلو خودش را برداشت و دیس برنج را جلو کشید.حسن دستش را گرفت و گفت:

    - نه .... لازم نیست

    - چرا؟

    - آنجا بهترین غذای من و سربازانم نان و سیب زمینی بود. حالا تو ... تو بازهم چند نوع غذا درست کردی
    شهید سرلشکر حسن آبشناسان

  15. تشكر

    عهد آسمانى (30-05-1395)

  16. #8
    مدیرارشد انجمن فن آوری و اطلاعات وهمکار انجمن دفاع مقدس
    حسنعلی ابراهیمی سعید آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    32870
    دلنوشته
    166
    خشنودی رسول گرامی اسلام حضرت محمد(ص): اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍوَ آلِ مُحَمَّد
    نوشته : 10,271      تشکر : 6,763
    7,984 در 5,022 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    حسنعلی ابراهیمی سعید آنلاین نیست.

    پیش فرض




    سال 1362 حسن به فرماندهی قرارگاه حمزه سیدالشهدا منصوب شد و در عملیاتهای پاکسازی زیادی شرکت کرد. از جمله در عملیات پاکسازی شهر بوکان حضور داشت که از وجود پد انقلاب رنج میبرد و محور سردشت - پیرانشهر که از جنگلهای انبوه و کوههای سر به فلک کشیده و تنگه های پر پیچ و خم و شهرهای متعدد عبور می کند.

    حسن به جنگهای چریکی و نامنظم علاقه زیادی داشت. با توجه به تخصصش در این زمینه معتقد بود که در جنگهای چریکی با امکانات کم و تلفات و ضایعات ناچیز اگر حساب شده و دقیق عمل شود ضربه های سنگینی به دشمن خواهد زد و دشمن را از درون متلاشی خواهد کرد. با این اعتقاد حسن ستاد جنگهای نامنظم را با تعدادی از بسیجیان داوطلب و نیروهای ویژه ارتش تشکیل داد. عملیاتهای چریکی وسیعی را در منطقه " عین خوش " و " دشت مبالی " با موفقیت به انجام رسانید.

    حسن و شهید محمد بروجردی مدتی در قرارگاه حمزه سیدالشهدا با هم بودند که در این مدت کوتاه چنان شیفته یکدیگر شدند که در روز عید غدیر با هم پیوند برادری بستند. شهادت محمد بروجردی برای حسن ضربه سنگینی بود بطوریکه تا مدتها بعد از شهادت محمد کسی خنده به لبهای حسن ندید. با هر جمعی که می نشست از شجاعت, ایمان و خلاقیت محمد در نبرد سخن می گفت و اشک میریخت.

    در ستاد جنگهای نامنظمی که حسن تشکیل داده بود عملیاتهای چریکی موفقی در منطقه انجام می شد. به غیر از اعضای تعلیم دیده و چریک ارتش تعداد زیادی از بسیجیان داوطلب و جوان هم وجود داشتند. حسن معتقد بود شور انقلابی و دینی که در این افراد تعلیم ندیده وجود دارد وقتی با شعور نظامی در هم آمیزد تحت یک فرماندهی بادرایت میتواند کارهای بزرگی را به انجام برساند. او موتورسیکلت سوارهای حرفه ای را از کوچه و خیابانهای نازی آباد جمع کرد و گفت:

    - بهتر است شما جوانان شجاع و جسور به جای نمایش پرش با موتورسیکلت در کوچه ها و خیابانها که باعث تمسخر, توهین و گاهی ایجاد خطر جانی برای مردم می شود بیایید و همین هنر را با شجاعت در مقابل دشمن به نمایش بگذارید. مطمئن باشید در مدت کوتاهی نتایج فراوانی خواهید دید و تغییرات زیادی در شخصیت و منش تان احساس خواهید کرد که دیگر حاضر به برگشت از جبهه نخواهید شد.

    این گروه بعد از تعلیمات و آموزشهای اولیه تحت عنوان گروه ویژه اسب آهنی به جبهه اعزام شدند و موفقیتهای زیادی بدست آوردند.

    بعضیها در ارتش بودندکه سر از کارهای این سرهنگ پا به سن گذاشته در نمی آوردند. آنها از او خوششان نمی آمد. طرحهایش باعث دردسر بود. حسن در جلسه ها بی ملاحظه می گفت:

    - کشوری که درگیر جنگ طولانی است فرماندهان و کارکنان قرارگاهی و ستادی اش هم باید در مناطق جنگی و پا به پای نیروهای رزمی اش حضور داشته باشند. وقتی جوانهای کم تجربه مردم در جبهه ها تکه تکه می شوند شماها که زبده ترین نیروهای نظامی و تعلیم دیده دوره های تکاوری و رزمهای شبانه هستید در ستاد نشسته و منتظر چه دستوری هستید؟ همه باید به جبهه بروند آنهم به خط مقدم

    حسن در جلسه های ستادی مصر بود که فرماندهان رده بالا جلسه های تصمیم گیری را به خطوط مقدم منتقل کنند و از نزدیک در جریان وقایع باشند. معتقد بود عدم حضور در جبهه ها مغایر سوگند نظامی در دفاع از مرزهای کشور بوده و خیانت به مردم و این آب و خاک است
    شهید سرلشکر حسن آبشناسان

  17. تشكر

    عهد آسمانى (30-05-1395)

  18. #9
    مدیرارشد انجمن فن آوری و اطلاعات وهمکار انجمن دفاع مقدس
    حسنعلی ابراهیمی سعید آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    32870
    دلنوشته
    166
    خشنودی رسول گرامی اسلام حضرت محمد(ص): اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍوَ آلِ مُحَمَّد
    نوشته : 10,271      تشکر : 6,763
    7,984 در 5,022 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    حسنعلی ابراهیمی سعید آنلاین نیست.

    پیش فرض




    تیمسار به این سرهنگ که دیگر موهای صورت و سرش به سپیدی می زد چشم دوخته بود. واضح بود که ناراحت و غمگین است. او از اعماق وجود و یا نگاههای معنی دارش می خواست فریاد کند که سرهنگ نه فقط زیر بار این ناراحتی و غم له نشده بلکه بسیار قویتر از آن است که خم به ابرو بیاورد. بار مسئولیت برای او مانند کاهی بود که بر شتری بار کرده باشند.

    به خودش گفت چقدر فوق العاده است که مرد اینقدر قوی باشد آنوقت به یاد بعضی از افسران همسن و سال او افتاد که با زمزمه های خستگی و بهانه های بیماری به فکر بازنشستگی بودند و می نالیدند که دیگر تاب و توان رفتن به مناطق جنگی را ندارند. همین روحیه کسلی تن های آنها را هم از آمادگی درآورده و دیگر توان پیاده رفتن چند صد متر را هم نداشتند.

    حسن از پشتی صندلی فاصله گرفت. دستهایش را به سمت تیمسار باز کرد و گفت:

    - احساس می کنم بعضیها نمی خواهند با این ملت همراهی کنند و آنگونه که باید به وظایفشان عمل نمیکنند. وقتی از بعضی از اینها میپرسیم چرا وظایفتان را خوب انجام نمی دهید میگویند هنوز دستوری از بالا نیامده است. میخواهم بدانم این بالا کیست و چه زمانی باید تصمیم بگیرد و چگونه تصمیم اش به این رده ها ابلاغ می شود.

    تیمسار صبورانه حسن را نگریست و گفت:

    می دانم که تو در وسط معرکه ایستاده ای و خیلی چیزها را به خوبی درک می کنی پس حرفهای نیروهای درگیر را به ما هم منتقل کنید تا به رده های تصمیم گیرنده بگوییم

    حسن با استیصال سرش را تکان داد و گفت:

    - تیمسار بعضی از فرماندهان تحت تأثیر القائات بنی صدر هستند و همانها شاهرگ حیاتی ارتش را در تأمین نیرو, تهجیزات, مهمات و تصمیم گیریها بدست دارند. با این شرایط چکار باید کرد؟ شاید بنی صدر و عواملش می خواهند مملکت را با کمترین تلفات تحویل دشمن بعثی بدهند. . هرچه زودتر یک تصمیم مناسبی بگیرید و از نیروهای متعهد ارتش بخواهید که بطور جدی وارد عمل بشوند و توطئه ها را خنثی کنند.

    تیمسار با نگرانی سر تکان داد و دفتر بزرگی را که جلو دستش باز بود بست و گفت:

    - سرهنگ اینگونه بی پرده حرف نزنید علیرغم اینکه من شما را بخوبی میشناسم و به ایمان و وفاداریتان به قرآن, اسلام و مملکت واقفم لکب میترسم همین عوامل توطئه گر با مستمسک قرار دادن حرفهای دلسوزانه شما توطئه ای را بچینند و شما را به دادگاه نظامی بکشانند.

    - کار من از این حرفها گذشته تیمسار. شما باید فرماندهان رده بالا و طراحان زبده جنگ را از مراکز آموزشی و ستادی به منطقه بیاورید و از آنها بخواهید که به خطوط مقدم بروند و از نزدیک طرحها و حرکتهای دشمن را ببینند و برای آنها چاره ای بیندیشند. آنها برای چنین روزهایی تعلیم دیده اند, دانشگاه رفته اند و با پول و سرمایه این مردم به خارج از کشور اعزام شده اند حالا باید وارد میدان عمل شوند.

    چند لحظه سکوت در فضای اتاق حاکم شد. سرهنگ عقب رفت و به پشتی صندلی تکیه داد و نفس عمیقی کشید. در همان هنگام دو ضربه به در اتاق خورد تیمسار گفت:

    - بفرمائید داخل

    پیرمردی که بلوز و شلوار همرنگی به تن داشت با یک سینی در دست وارد اتاق شد و سلام کرد. پیرمرد جلو سرهنگ م تیمسار چایی گذاشت و گفت:

    - کاری ندارید تیمسار ؟

    - مرسی.... لطفا برای ما یک پارچ آب خنک هم بیار حسین آقا.

    تیمسار در سکوت به سرهنگ نگاه کرد. پوست صورتش از بس که زیر آفتاب و سرمای کوه و بیابان راه رفته بود به رنگ برنز درآمده بود. با وجود اینکه چند لحظه پیش با دلتنگی و عصبانیت حرف می زد اما چشمهایش که چروکهای دورش عمیق شده بودند می خندید. امتداد نگاهش همیشه آرامبخش و مطمئن بود.

    خیلی به خودش فشار آورد که این سکوت را بشکند اما نمی توانست. چه باید به این سرهنگ خبره و با اعتقاد که در بطن ماجرا بود و همه چیز را به وضوح می دید میگفت. تیمسار در افکارش غرق بود که دو ضربه به در نواخته شد و حسین آقا با یک پارچ آب خنک وارد اتاق شد. پارچ را با دو لیوان روی میز گذاشت و اجازه مرخصی خواست. تیمسار از او تشکر کرد. از پشت میز کارش برخاست و روی مبل روبروی سرهنگ نشست. لیوان را پر از آب خنک کرد و جلو او گذاشت.

    - بفرمائید.

    یک لیوان آب هم برای خودش ریخت و آنرا یک نفس نوشید و گفت:

    - من از بابت شخص خودم و نیروهای تحت امرم به شما اطمینان می دهم به گونه ای رفتار شود که در مقابل این مردم و وجدانم شرمنده و نادم نباشم.

    سرهنگ به صورت نجیب و نگاه سالم تیمسار چشم دوخته بود و با احترام گفت:

    - مطمئنم که همینطور است اما از شما انتظار بیشتر از این می رود. باید تحولی ایجاد کنید. این اخبار ناخوشایند را به مسئولان رده بالای نظام برسانید. بگذارید آنها هم در جریان این کارشکنیها قرار بگیرند و بدانند که چرا ارتش در انجام وظایف خود یا دیر وارد عمل می شود و یا نمی تواند وارد بشود. باید مردم و مسئولان نظان بدانند که تین سهل انگاریها برخاسته از بدنه ارتش نیست و باید فرمانده کل قوا (بنی صدر) که امروز رئیس جمهور هم هست پاسخگوی اعمال خائنانه خود باشد.

    تیمسار در تأیید حرف حسن سر تکان داد اما حرفی نزد. حسن لیوان آب را که دور دیواره اش بخار سردی نشسته بود برداشت و چند جرعه از آن را نوشید و ادامه داد:

    - من نمی دانم شما در تشییع جنازه ها شرکت کرده اید یا نه؟ بویژه در مراسم شهدایی که از محله های پایین شهر و محروم هستند. به نظر من این آقایانی که اینقدر راحت با پیشروی دشمن کنار می آیند لازم است به این محله ها بروند و پای درد دل خانواده های آنها که با کارگری یک لقمه نان حلال بدست آورده و با آن بچه بزرگ کرده اند بنشینید. آنها که جوانان دلبندشان را دو دستی و با اخلاص تقدیم انقلاب اسلامی و دفاع از حریم ام القرای شیعه می کنند و با روی گشاده وصبر و افتخار جنازه های غرق به خون آنها را تحویل میگیرند و خم به ابرو نمی آورند.

    لیوان را که هنوز تا نیمه آب داشت روی میز گذاشت و با بغض گفت:

    - من از خودم, از نگاه کردن در صورت این مردم که تمام دارایی و سرمایه زندگیشان را به جنگ می فرستند شرم دارم. این جوانان دانشگاه نظام نرفته و استاد جنگ و رزم ندیده اند من .... می خواهم این را بگویم که مسئولیت خون این بسیجیها و این سربازها با من و شماست تیمسار
    شهید سرلشکر حسن آبشناسان

  19. تشكر

    عهد آسمانى (30-05-1395)

  20. #10
    مدیرارشد انجمن فن آوری و اطلاعات وهمکار انجمن دفاع مقدس
    حسنعلی ابراهیمی سعید آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    32870
    دلنوشته
    166
    خشنودی رسول گرامی اسلام حضرت محمد(ص): اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍوَ آلِ مُحَمَّد
    نوشته : 10,271      تشکر : 6,763
    7,984 در 5,022 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    حسنعلی ابراهیمی سعید آنلاین نیست.

    پیش فرض




    در زمان بنی صدر کمتر فرمانده ای حاضر میشد مسئولیت ستونهایی که باید بطرف خط مقدم در مناطق مختلف اعزام شوند را قبول کند. آنها می دانستند در صورت درگیری با دشمن و یا ضد انقلاب یگانهای پشتیبانی کننده تجهیزات و مهمات لازم را به موقع تدارک و در اختیار نیروهای درگیر قرار نخواهند داد. کارشکنیها باعث تحلیل قوا و بروز مشکلات غیرقابل حل حتی برای قویترین و زبده ترین فرماندهان خواهد شد و فعالیتهای آنها را به بن بست خواهد کشاند.
    حسن در چنین شرایط سختی به تعمیر سلاحهای از کار افتاده و تانکهای از حرکت بازمانده پرداخت. با جدیت تعدادی از آنها را بازسازی کرد و در میدانهای نبرد بکار گرفت. دیگر برای تهیه سلاح و مهمات که در آمادگاهها در میان زرورقهای روغنی انبار شده بودند به کسی التماس نمی کرد. او که خدمت در شرایط سخت و طاقت فرسا را به خوبی آموخته بود تلاش میکرد نیازهای خود را از راههای دیگر تأمین کند.
    سربازان ستون که از ماجراهای پشت پرده بی خبر بودند تمام ملامتها و فشارها و بی نظمیها را در نرسیدن مهمات و آذوقه متوجه فرمانده ستون میکردند و از او توضیح می خواستند. سرهنگ که توضیحی برای آنها نداشت بیشتر سکوت میکرد و از آنها می خواست به نیروی اراده و ایمانشان متکی باشند و دستورهای نظامی او را اجرا کنند و مطمئن باشند در این صورت پیروزی با آنها خواهد بود. میگفت هنر این است که درشرایط سخت و با وجود کمبودها به پیروزی برسیم والا هرکسی می تواند با داشتن شرایط ایده آل و امکانات کافی به پیروزیهای چشمگیر دست پیدا کند. او در مقطعی از دفاع مقدس که بنی صدر به شدت مانع رسیدن مهمات کافی به خطوط مقدم بود به پیروزیهای چشمگیر دست یافت و اولین اسرای عراقی به دست او و سربازانش اسیر و به پشت جبهه تخلیه شدند.
    فاصله های رفتنش به تهران و سر زدن به خانواده اش گاهی آنقدر طولانی می شد که نیروهای زیردستش در این فاصله یکی دوبار برای دیدن خانواده هایشان به مرخصی میرفتند و برمی گشتند و با اصرار از او می خواستند که لا اقل برای استراحت و کسب توان لازم به مرخصی برود. معمولا مرخصی هایش از 72 ساعت بیشتر نمی شد و در همین مدت کم به تهران می رفت و بعد از رتق و فتق امور خانواده به منطقه برمی گشت
    شهید سرلشکر حسن آبشناسان

  21. تشكر

    عهد آسمانى (30-05-1395)

صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •