از دیار حبیب{سیری در شهادت عارفانه حبیب بن مظاهر در کربلا} سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
از دیار حبیب{سیری در شهادت عارفانه حبیب بن مظاهر در کربلا}
صفحه 4 از 6 نخستنخست 123456 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 31 تا 40 , از مجموع 53
  1. #31
    عضو خودماني
    سمن بویان آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 1,227      تشکر : 481
    914 در 522 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    سمن بویان آنلاین نیست.

    پیش فرض







    نود و يك اسب زين مى شود،
    نود و يك پا پر ركاب قرار مى گيرد
    و نود و يك دهنه ، كشيده مى شود؛

    و ناگهان زمين در زير پاى
    نود و يك سوار مى لرزد.

    حبيب ، همچنان سر مست و عاشق ،
    كاروان را جلودارى مى كند.

    اسبها آرام آرام به عرق مى نشينند
    و خاك نرم بيابان سر و روى مردان را مى پوشاند.

    ماه ، همچنان گرفته و غمگين ا
    ز لابه لا ى ابرها، سواران را مى پايد.
    تا خيام حسين راهى نمانده است .

    ناگهان حبيب ، نگران و وحشتزده ،
    مركب خويش را در جا ميخكوب مى كند

    و نود اسب ديگر نيز
    پايشان به ايستادنى ناگهانى ،
    بر خاك نرم بيابان كشيده مى شود.

    اين لشكر مقابل ناگهان چگونه
    در اين بيابان ، سبز شده است ؟!

    شگفتى و وحشت بر دل نود سوار چنگ مى زند،
    حبيب آرام آرام به لشكر مقابل نزديك مى شود
    و كاروان نيز نرم و وارفته خود را جلو مى كشد.

    حبيب فرياد مى زند:
    شما كيستيد و به چه كار آمده ايد؟

    فرمانده سپاه مقابل به نعره پاسخ مى دهد:
    منم ازرق ، سدارى از سپاه عمر سعد،
    با پانصد سوار جنگى .

    ماءمورم كه كاروانتان را باز گردانم ،
    يا از دم تيغ بگذرانم .

    حبيب حيرت زده مى پرسد:
    چه كس شما را خبر كرده است ؟!

    و پاسخ مى شنود:
    از خودتان ، از قبيله خودتان ،
    نه از بيرون .

    و ذهن همه كاروان به سايه اى باز مى گردد
    كه ساعتى پيش از انتهاى خيمه ها كنده شده است .

    حبيب فرياد مى زند:
    باز نمى گرديم ، مى جنگيم .



    از دیار حبیب{سیری در شهادت عارفانه حبیب بن مظاهر در کربلا}
    سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند
    پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند
    در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند
    که با این درد اگر دربند درمانند درمانند





  2. #32
    عضو خودماني
    سمن بویان آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 1,227      تشکر : 481
    914 در 522 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    سمن بویان آنلاین نیست.

    پیش فرض







    و ناگهان برق نود و يك شمشير
    در شبستان بيابان مى درخشد.

    دو سپاه ناگهان به هم مى پيچد
    و جنگى سخت درمى گيرد.

    صداى شيهه اسبها و برخورد شمشيرها
    و فرياد سوارها بر دل شب چنگ مى زند.

    حبيب اگر چه پير است ،
    اما هنوز خاطره دلاوريهاى او
    دشمن را از اطرافش مى گريزاند.

    جنگ زياد طول نمى كشد.
    پنج به يك و پانصد به نود و يك ،
    تكليف را يكسره مى كند.

    از دو سپاه ، كشته ها و اسبها
    به زمين مى افتد و خاك بيابان را
    به سرخى گل مى كنند.

    از كاروان آنچه بر جاى مى ماند،
    چاره اى جز گريز نمى بيند،

    كشته هاى خويش را در طرفة العينى
    به اسبها مى بندد و راه گريز پيش مى گيرد.

    كشته هاى دشمن همچنان بر زمين مى ماند
    و لشكر ابن سعد فاتح به سوى اردوگاه باز مى گردد.

    حبيب كه كاروان را مغلوب و افرادش را
    منهزم و گريخته مى بيند،
    مگين و افسرده به سمت خيام امام مى تازد.

    وقتى به خيام نزديك مى شود،
    عطر تلاوت قرآن امام كه در فضا پيچيده است ،
    به او جانى دوباره مى بخشد.

    اما همچنان احساس شرم مى كند
    از اينكه تنها و تهى بازگشته است .

    پروا را كنار مى زند و چشمه اشك
    در زير پاى امام مى گشايد

    و هق هق گريه اش فضاى خيمه را بر مى دارد.

    اما يك كلام امام و فقط يك كلام امام ،
    انگار آرامش دنيا را در قلب او مى ريزد
    و تسكينش مى بخشد:
    لاحول و لاقوة الا بالله .




    از دیار حبیب{سیری در شهادت عارفانه حبیب بن مظاهر در کربلا}
    سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند
    پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند
    در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند
    که با این درد اگر دربند درمانند درمانند





  3. #33
    عضو خودماني
    سمن بویان آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 1,227      تشکر : 481
    914 در 522 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    سمن بویان آنلاین نیست.

    پیش فرض










    7 - شب بر زمين و زمان سايه انداخته است


    شب بر زمين و زمان سايه انداخته است
    و تيرگى لحظه به لحظه غليظتر و متراكم تر مى شود.

    ماه چند شبه ، در گيرودار با ابرهاى سياهى است
    كه هر لحظه او را سخت تر احاطه مى كنند
    و خراش بر چهره اش ‍ مى اندازند.

    خيمه هاى كوچك و محزون چون كودكان غريب
    و خسته دست در گردن هم برده
    و هم را در آغوش گرفته اند؛

    كندوهايى كه آواى شيرين قرآن
    از آنها متصاعد مى شود.

    نافع بن هلال دلش در
    خيمه تن بى تابى مى كند؛

    مبادا دشمن نامرد بر محمل تاريكى بنشيند
    و به خيام حرم يورش آورد،

    مبادا در خيال خائن دشمن ، محاصره
    و هجومى ناگهانى شكل بگيرد.
    مبادا كه من اينجا نشسته باشم ...


    از جا بر مى خيزد،
    شمشير را بر كمر محكم مى كند،

    از خيمه بيرون مى زند
    و با چشمهاى مضطرب
    و مراقبش دشت را مى كاود.

    اين سايه اى است انگار در اطراف خيام حرم .
    دست را بر قبضه شمشير محكم مى كند

    و محتاط و مراقب به سوى سايه پيش مى خزد.
    نزديك و نزديك تر مى شود.


    سايه از صداى نرم چكمه ها بر خاك ،
    آرام روى برمى گراند؛
    اى و اى ، نه ، اين سايه نيست ،
    نور محض است ، نور مطلق است .

    امام است ! امام در اينجا چه مى كند؟!
    در اين نيمه شب هول برانگيز امام
    به چه كار از خيمه در آمده است ؟!

    در اين شبى كه بايد بر بستر آرامش
    قبل از طوفان ، لختى بياسايد،
    چرا رخت آسايش از تن كنده است
    و پابه بيابان سپرده است ؟!

    سؤ ال گفته يا نگفته نافع را
    امام به نرمى پاسخ مى دهد:

    آمده بودم كه فراز و نشيب هاى اين اطراف را بنگرم
    و براى حرم در هجوم و حمله دشمن ، ماءمنى بينديشم .

    تو چطور؟ تو را چه نيتى از بستر خيزانده است
    و از خيمه در آورده است ؟




    از دیار حبیب{سیری در شهادت عارفانه حبیب بن مظاهر در کربلا}
    سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند
    پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند
    در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند
    که با این درد اگر دربند درمانند درمانند





  4. #34
    عضو خودماني
    سمن بویان آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 1,227      تشکر : 481
    914 در 522 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    سمن بویان آنلاین نیست.

    پیش فرض










    نافع دست بر قلب مى گذارد، انگار مى خواهد
    اضطراب و نگرانى خود را بپوشاند.

    كلامى كه راهش را در گلو باز مى كند
    نمى داند كه پاسخ امام هست يا نه ،
    اما نگفتنش را هم نمى تواند:

    من نگران شمايم اى امام ، چشمم فدايتان !
    شما و اين شب و تنهايى و دشمن
    و خباثت و سفاكى ، مبادا...

    كلام در گلوى نافع ، بغض مى شود
    متراكم و بعد آرام آرام تا پشت پلكها پيش مى رود
    و آب مى شود و از ديده ها فرو مى ريزد.

    امام به مهر دست او را در دست مى گيرد،
    به لطف مى فشرد و او را با خود همگام مى كند:

    چه جاى هراس اى نافع !؟
    در وعده خدا كه خلف و خلل راه نمى يابد،
    مى شود آنچه بايد بشود.

    نافع ، مريدانه با امام همگام مى شود
    و به جاى هول و هراس ، صلابت
    و آرامش گامهاى امام در جانش مى نشيند.

    امام دست بر شانه نافع مى گذارد وصميمانه مى پرسد:
    هيچ تمايلى به پرهيز و گريز از اين مهلكه در تو هست ؟

    واى ! چه سؤ ال غريبى !
    نافع و پرهيز؟ نافع و گريز؟

    پاهاى نافع سست مى شود
    آنچنانكه با تمام جانش بر پاهاى امام مى افتد:

    مادرم به عزايم بنشيند اگر حتى ابر
    چنين خيالى لحظه اى در آسمان دلم ظاهر شود.

    اين شمشير من و هزار شمشير دشمن ،
    اين اسب من و هزار اسب دشمن ،
    اين تن ناقابل من ، بوسه گاه هزار خنجر دشمن .

    اى نازنين ! سوگند به همان خدا
    كه بر ما منت نهاد و تو را به ما داد.

    به همان خدا كه ما را رهين لطف تو كرد،
    من تا آنسوى مرگ خويش از تو جدا نخواهم شد.

    امام اين شاگرد پيروز در امتحان را
    با افتخار از جا بلند مى كند،
    با كرشمه اى عرشى ، توان دوباره اش
    مى بخشد و روانه اش مى كند.

    اما او نمى رود، نمى تواند برود؛
    جامى ديگر، جرعه اى ديگر اى ساقى ازلى !

    به خيمه زينب رسيده اند، امام سر خم مى كند
    و وارد خيمه خواهر مى شود.

    نافع بيرون حرم مى ماند
    و خيالش از خلال خيمه نفوذ مى كند.




    از دیار حبیب{سیری در شهادت عارفانه حبیب بن مظاهر در کربلا}
    سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند
    پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند
    در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند
    که با این درد اگر دربند درمانند درمانند





  5. #35
    عضو خودماني
    سمن بویان آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 1,227      تشکر : 481
    914 در 522 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    سمن بویان آنلاین نیست.

    پیش فرض







    خيال نافع ، زينب را در تشهد آخر نافله شب مى بيند
    و خيال نافع ، سلام نماز زينب را هم مى شنود.

    نافع احساس مى كند كه حرم
    در مقابل امام تمام قد مى ايستد

    و با نشستن امام ،
    متواضعانه فرو مى نشيند.

    اما خيال نافع همچنان در داخل حرم ا
    يستاده مى ماند و اين كلام زينب
    به امام را مى شنود:

    عزيز برادر! آيا اصحابت را آزموده اى ؟
    آنقدر دل و دين دارند كه تو را در ميانه نبرد،
    تنها نگذارند و به دشمن نسپارند؟

    خيال نافع مى شنود كه :
    آرى خواهرم ! نور چشمم !
    روشناى دلم ! من آنان را آزموده ام ،

    دليرند، دلاورند، سر افرازند، دوست شناسند،
    دشمن شكارند و به اين راه ، راه من ،
    از كودكى به سينه مادر، مانوس ترند،
    شيفته ترند، عاشق ترند.

    نافع ، خيال را گذاشته است
    و خود رفته است ،

    آشفته دل و پريشانحال سر به بيابان نهاده است ،
    گريه امانش را ربوده است
    و جنون بر تمام وجودش ‍ چنگ انداخته است





    از دیار حبیب{سیری در شهادت عارفانه حبیب بن مظاهر در کربلا}
    سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند
    پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند
    در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند
    که با این درد اگر دربند درمانند درمانند





  6. #36
    عضو خودماني
    سمن بویان آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 1,227      تشکر : 481
    914 در 522 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    سمن بویان آنلاین نیست.

    پیش فرض










    حبيب ! آى حبيب !
    اين چه گاه خفتن است ؟!

    بيا ببين در دل دختر رسول خدا
    چه مى گذارد؟!

    ما خفته ايم و زينب ، زينب ، پريشان است ،
    ما در آرامشيم و عرش ناآرام است ،

    فلك آشفته است ، ملك بى قرار است ،
    ما مرده ايم مگر، كه روح مضطر است ،

    حيات مضطرب است ،
    آفرينش در تب و تاب است ،

    بيا، بيا كارى كنيم حبيب !
    حبيب بن مظاهر! بيا خاكى به سر كنيم .

    جنون نافع چون صاعقه اى
    در تن و جان حبيب مى پيچد
    و او را مار حيرت گزيده از جا مى جهاند.

    انگار خبر زلزله همراه دارد،
    در اطراف خيمه ها مى دود،
    هر وله مى كند، مى نشيند،
    بر مى خيزد و فرياد مى زند:

    اى غيرت زادگان ! اى غيور مردان !
    اى شير افكنان ! اى شرف نژادان !

    اى فتوت تباران !
    گاه خفتن نيست ، برخيزيد، بياييد...

    در چشم به هم زدنى شيران نر
    از خيام بيشه ها بيرون مى جهند
    و حبيب را دوره مى كنند:

    چه خبر شده است ؟
    دشمن ، يورش آورده است ؟

    ما خواب نيستيم ، نبوديم ،
    منتظر اشارتيم ؟
    چه خبر شده است ؟




    از دیار حبیب{سیری در شهادت عارفانه حبیب بن مظاهر در کربلا}
    سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند
    پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند
    در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند
    که با این درد اگر دربند درمانند درمانند





  7. #37
    عضو خودماني
    سمن بویان آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 1,227      تشکر : 481
    914 در 522 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    سمن بویان آنلاین نیست.

    پیش فرض







    حبيب ، بى تاب در ميان شيران ،
    چشم مى گرداند و نگاهش
    به نگاه بنى هاشم گره مى خورد:

    شما نه ، شما برويد،
    شما بنى هاشميد، شما اهل خانه ايد.

    اين آتشى است كه بر جان همسايگان افتاده است ؛
    شما محرم خانه ايد، شما اهل بيتيد،
    برويد و آسوده بخوابيد كه اين كار،
    كار ماست و منشا اين آتش در خانه ماست .

    و بعد رو مى كند به بقيه و مى گويد:
    من چه كرده ام ؟ شما چه كرده ايد؟

    ما چه كرده ايم كه بوى زبونى
    از مزارع حضور ما به مشام حرم رسيده است ؟

    اين ننگ نيست براى ما
    كه حرم در ماندن و نماندنمان ترديد كند؟

    اين عار نيست براى ما كه ما زنده باشيم
    و حرم در اضطراب و التهاب باشد؟


    عرق شرم بر غرور شيران مى نشيند،
    يكى شرمگين مى گويد:

    شايد آن خفاش وشان كه شبانه گريخته اند،
    اسباب اين ترديد شده اند. حبيب مى گويد:

    هر چه باشد من الان به سمت خيام مى روم ،
    سرم را بر خاك آستانه حرم مى گذارم
    و عهد و بيعت بندگى ام را با حرم تجديد مى كنم .

    در چشم به هم زدنى حبيب و ياران
    بر درگاه حرم فرود مى آيند،
    چون بازهاى شكارى در كنار چشمه آبى .

    صداى حبيب براى اهل حرم آشناست :
    اى آزادگان رسول الله !
    ما شمشيرهاى شماييم
    و شمشيرهاى جوانان شما
    جز بر گردن بد خواهان شما فرود نمى آيد.






    از دیار حبیب{سیری در شهادت عارفانه حبیب بن مظاهر در کربلا}
    سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند
    پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند
    در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند
    که با این درد اگر دربند درمانند درمانند





  8. #38
    عضو خودماني
    سمن بویان آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 1,227      تشکر : 481
    914 در 522 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    سمن بویان آنلاین نیست.

    پیش فرض








    و اين مسن ترين غلام شما قسم مى خورد
    كه بتازد ويورش برد بر آنان
    كه در پى آسيب و گزند شمايند.

    به خداوندى خدا سوگند كه
    اگر انتظار امر امام نبود،
    هم اكنون با شمشيرهاى آخته
    بر دشمن هجوم مى برديم
    و لحظه اى مهلتشان نمى داديم .

    ما آمده ايم تا بيعت بندگيمان را با شما تجديد كنيم .
    آمده ايم بگوييم كه تا ملتقاى شهادت
    دست از حمايت امام و اهل بيت
    رسول الله بر نمى داريم .

    همه گردان و يلان ناگهان
    اين صداى آسمانى را از
    شبستان حرم مى شنوند كه :

    مرحبا به شما
    اى پاك طينتان و غيور مردان !
    حرم رسول الله را پاس ‍ داريد.


    از دیار حبیب{سیری در شهادت عارفانه حبیب بن مظاهر در کربلا}
    سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند
    پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند
    در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند
    که با این درد اگر دربند درمانند درمانند





  9. #39
    عضو خودماني
    سمن بویان آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 1,227      تشکر : 481
    914 در 522 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    سمن بویان آنلاین نیست.

    پیش فرض







    8 - جان در قفس تن حبيب ، بى تابى مى كند

    جان در قفس تن حبيب ،
    بى تابى مى كند. حبيب ،
    به حال خود نيست .

    انگار رخت پيرى را كنده است ،
    در چشمه عشق ،
    وضوى ارادت گرفته است
    و يكباره جوان شده است .

    جوانى كه خويش را به تمامى از ياد برده است
    و لجام دل به دست عشق سپرده است .

    هيچكس حبيب را تاكنون به اين حال نديده است ،
    گاهى آه مى كشد، گاهى نگاهى به خيام حرم مى اندازد،

    گاهى به افق چشم مى دوزد،
    گاهى خود را در نگاه معشوق گم مى كند،

    گاهى مى گريد و گاهى مى خندد.
    برير به او مى گويد:

    حبيب ! اين چه جاى خنديدن است ؟!
    شوخى و خنده آنهم در اين هنگام ، در شاءن تو نيست .

    تو سيدالقرائى ! تو پير طايفه اى !
    تو عالم و فقيهى !

    در اين و انفساى حصر و مقاتله ،
    تو را با هزل و مطايبه چه كار؟

    و حبيب كه انگار نه بر پاى خويش ،
    كه بر بالهاى هوا سير مى كند، د
    ست طرب بر پشت برير مى زند و مى گويد:

    اينجا، در دمدماى وصال ،
    اگر جاى خنده نيست ،
    كجا جاى خنده است ؟

    نه در اين كمركش پيرى كه در اوج
    جوانى نيز هيچكس از من
    يك كلام غير جد نشنيده است .

    شنيده است ؟! اما...اما
    تو نيز اگر ببينى كه در وراى اين قفس
    شكستنى چه در انتظار ماست ،

    تو نيز اگر ببينى كه آن سوى اين مرز
    چه كسى ايستاده و آغوش گشوده است ،

    جان را همراه خنده رها
    مى كنى و پر مى كشى .

    من عمرى را لحظه شمار
    اين مجال بوده ام .

    اكنون به ديدار اين يوسف وصال ،
    چگونه دست از ترنج بشناسم ؟

    چگونه خود را پيدا كنم ،
    چگونه خويش را دريابم و در چنگ بگيرم ؟

    عشق و جنونى كه گريبان حبيب را چاك زده ،
    از خود بيخودش كرده است .

    او نه خود، كه حتى رابطه اش را
    با امام گم كرده است .



    از دیار حبیب{سیری در شهادت عارفانه حبیب بن مظاهر در کربلا}
    سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند
    پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند
    در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند
    که با این درد اگر دربند درمانند درمانند





  10. #40
    عضو خودماني
    سمن بویان آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 1,227      تشکر : 481
    914 در 522 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    سمن بویان آنلاین نیست.

    پیش فرض







    گاهى خود را كودكى نيازمند محبت مى بيند
    و امام را پدرى با مهر بى نهايت .

    دوست دارد خود را در آغوش امام گم كند
    و عطش بيكران دلش را به دستهاى
    نوازشگر امام بسپارد.

    گاه خود را سربازى ساده مى بيند
    كه با تمام قوا تلاش مى كند
    رضايت فرمانده قدر خود را به دست بياورد.

    گاه خود را عاشقى مى يابد كه
    به يك كرشمه معشوق ، خاكستر مى شود.

    گاه ، خود را آيينه اى احساس مى كند
    كه تنها توان انعكاس يك تصوير دارد.


    گاه خود را ذره اى مى بيند
    كه به سمت خورشيد، صعود مى كند.

    گاه احساس غلامى را پيدا مى كند
    كه در تب و تاب صدور فرماى
    از سوى آقاى خود مى سوزد.

    گاه امام را كودكى مى بيند،
    لطيف و دوست داشتنى .

    كودكى پرستيدنى كه در
    كوچه هاى مدينه بازى مى كند
    و او به دنبالش مى دود كه مبادا
    خارى پايش را بيازارد.





    از دیار حبیب{سیری در شهادت عارفانه حبیب بن مظاهر در کربلا}
    سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند
    پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند
    در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند
    که با این درد اگر دربند درمانند درمانند





صفحه 4 از 6 نخستنخست 123456 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •